ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

حمید و فاطی قسمت سوم

 لبخندی زدم و گفتم : آره ، خیلی هوس کون کردم 
چرخی زد و به شکم خوابید و یه متکی کشید زیر شکمش و گفت : باشه بیا بکن ، فقط آروم
بلند شدم و گفتم : صبر کن از قبل یه قوطی کرم تو یخچال داشتیم صبر کن ببینم ، اگه باشه خیلی عالی می شه
بعد رفتم و از تو یخچال قوطی کرم رو برداشتم و در حالی که می خندیدم قوطی کرم رو نشونش دادم و گفتم : خیلی خوب شد ، حالا دیگه درد زیادی نمی کشی
بعد کمی کرم به انگشتم گرفتم و به سوراخ کونش گذاشتم و یه خورده دیگه هم کرم برداشتم و مالیدم رو سوراخ کون نسترن . از سردی کرم چشاش باز شد و گفت : این چیه ؟با خنده گفتم : کرمه خوشگل ، واسه اینکه دردش کمتر بشه
اخمی کرد و گفت : بی مزه ، از خواب پریدم . با محبوب حال کن کاری به من نداشته باش
محبوب لبخندی زد و نشست رو تخت و گفت : خیلی از من مایه می زاری ها ، بهتره با تو مشغول بشه بعد من
و به من اشاره کرد برم سراغ نسترن
من نشستم رو رون پاش و کمی به کیرم کرم مالیدم و مشغول مالیدن کیرم شدم تا کمی بزرگ بشه . نسترن اخمی کرد و گفت : خیلی بدی حمید
محبوب که بغل دستت آماده است بزار بخوابم بخدا خسته ام
محبوب دو تا متکی رو هم گذاشت و کرد زیر نسترن و با خنده گفت : الان تموم می شه عزیزم بعد راحت می تونی بخوابی
کیرم رو روی درز کونش گذاشتم وروش خوابیدم و کمی کیرم رو بالا پایین کردم این کار رو خیلی دوست داشتم و خیلی زود هم کیرم بزرگ می شد
کمی بعد کمی کرم برداشتم و با انگشت رو سوراخ کونش مالیدم و کمی هم فرو کردم تو سوراخش و با انگشت کمی تحریکش کردم و وقتی انگشتم به تدریج تو کونش جا گرفت کمی انگشتم رو چرخوندم و آهسته انگشتم رو کشیدم بیرون و کیر مو گرفتم رو سوراخش و آهسته شروع به فشار دادن کردم .خیلی به آرامی به تدریج همه کیرم تو کونش قرار گرفت زیاد درد نکشید و وقتی که مشغول تلمبه زدن شدم دیگه اون هم داشت لذت می برد یه دستش رو به کوسش فرو کرده بود و تند تند با دو سه انگشتی که تو کسش فرو کرده بود داشت واسه خودش تلمبه می زد و دست دیگش هم رو سینه هاش حرکت می کرد . چند دقیقه بعد آه و ناله هاش حسابی بلند شد و محکم با کونش به کیرم ضربه می زد
محبوب که با دقت داشت کون دادن خواهرش رو نگاه می کرد دستش رو رو کسش گذاشت و در حالی که آهسته ناله می کرد کسش رو تحریک می کرد . نسترن یک دفعه ناله بلندی کشید و آروم شد و با خنده گفت : بسه دیگه برو سر وقت محبوب من حسابی خرابم . فکر کنم متکی رو خیس کردم
آهسته کیرم رو بیرون کشیدم و نگاهی به محبوب کردم محبوب چهار دست وپا شد و کونش رو بالا گرفت و در همون حال گفت : خیلی آروم ها
من کمی با سوراخ کونش ور رفتم و اون رو مالیدم تا آماده شد و بعد کیرم رو کمی کرم زدم و گرفتم رو سوراخ کون محبوب و یه خورده فشار دادم تو . آهسته ناله ای کرد و کمی خودش رو جلو کشید دستامو زیر بردم و کسش رو گرفتم و کشیدمش طرف خودم با این کار کیرم کمی سر خورد و تا نصفه رفت تو سوراخ کونش . آخی کشید و گفت : آهسته تر
کمی شول کردم و بعد با دقت بیشتری مشغول فشار دادن کیرم تو کون تنگش شدم . واسم عجیب بود با اون که خیلی کون داده بود باز هم کون تنگ و مامانی داشت . بهر حال یا کیر مهدی و یا کس دیگه ای که گاییده بودش کوچکتر از من بود ه و یا خیلی از آخرین کون دادنش گذشته بوده و کونش فرصت داشته خودش رو کاملا جمع کنه . بهر حال این کون خیلی کردن داشت . ناز ، تنگ ، و خوش و آب و رنگ . باور کنید شوخی نمی کنم بعضی سوراخ کون ها سیاه و پر مو و پر چین و چروکه و بد منظره است که آدمی چون من هم که کون رو زیاد دوست دارم رغبت به کردن اون کونها ندارم و به نظرم حیفه آدم کیر شو تو هر سوراخی فرو کنه . من که اینجوریم تا کون ، دهنم رو آب نندازه . کیرم رو نثارش نمی کنم
داشتم با کیرم که حالا همش تو کون محبوب بود تلمبه می زدم که ناله و آه کشیدن های محبوب بلند و بلند تر شد مرتب از من می خواست بیشتر فرو کنم
بلند شدم و به طرف حمام رفتم . محبوب گفت : کجا من هنوز نیومدم
لبخندی زدم و گفتم بزار بشورمش می خوام مزه پرتغالیشو بهت نشون بدم
بعد از شستن کیرم تو حمام ، در یخچال رو آهسته باز کردم و شیشه شربت پرتغال رو برداشتم و کمی تو کف دستم ریختم و به کیرم مالیدم و بعد شیشه رو گذاشتم سر جاش و دستم رو شستم و رفتم طرفش و متکی ها رو از زیرش کشیدم بیرون و چرخوندمش و پاهاشو بهم چسبوندم و مشغول کشیدن کیرم رو رون پاهاش شدم . چون این کار رو دوست داشت می خواستم بهش حال بدم . چند بار که کیرم رو تو رون پاهاش فرو بردم و بیرون آوردم چند حرکت تند به خودش داد و گفت : برو پایین داره آبم می یاد ، برو بخورش . نزار حروم شه
لبخندی زدم و رفتم پایین و کسش رو به دهان گرفتم . به تندی چرخی داد ومنو رو تخت خوابوند و روی دهنم نشست و در حالی که با انگشت دستش چوچوله هاشو محکم می مالید کسش رو رو ی دهانم می کشید و چرخ می داد . وقتی آروم گرفت و کسش رو تو دهانم فشار داد . فهمیدم آبش آمد و حتی وقتی با دستش از بالا به پایین رو کسش دست می کشید شاید می خواست همه آبش رو با فشار دستش خالی کنه . هنوز ناله می کرد . سپس شول ول رو سینه ام نشست
چرخش دادم و رفتم رو سینه اش خودش تندی کیرم رو گرفت و برد طرف دهانش کمی که کیرم رو با زبونش لیس زد و مکید ، کمی کیرم رو بیرون داد و گفت : یه چیزی بهت می گم ، بهم نخندی ؟ بگی دیوانه شدم ولی کیرت مزه پرتغال می ده ، به خدا راست می گم خره نخند ، خدا کنه آبت هم همین مزه رو بده آخه من .... و
هنوز کاملا حرفش تموم نشده بود که از این حرفش تحریکم کامل شد و آبم آمد .کمی با اکرا آبم رو قورت داد و بعد چند لیس به سر کیرم زد و با خنده گفت : نه مزه اش خیلی عجیب غریب شد ، من که دادم پایین ولی خیلی مونده این آب تو مزه و طعم پرتغال بده
بعد نگاهی به سر کیرم کرد با لیسی که به سر کیرم زد چند قطره از آبم رو که آمده بود بیرون خورد و با خنده گفت : فکر کنم شیرش خراب شده . آب چک می کنه
خم شدم رو صورتش زبونش رو از دهانش داد بیرون کمی زبونش رو ساک زدم و بلند شدم .
محبوب با خنده گفت : کجا ؟
گفتم: پاهام درد گرفت می رم بخوابم
خندید و گفت : خوب بیا وسط ما بخواب
اخمی کردم و گفتم : تنهایی بهتر خوابم می بره ، تو راحت باش بگیر بخواب
نسترن غلطی زد و گفت : بیا پیش ما بخواب من دلم می خواست بیام تو بغلت بخوابم
محبوب با خنده گفت : نقشه هات خراب شد خواهر جون ؟
نسترن نشست رو تخت و با اخم نگاهی به محبوب کرد و گفت : فضول از خود راضی ، چکارش کردی فراریش دادی ؟
محبوب لبخندی زد و گفت : گفتمش تو رو نکنه هاری می گیره
من سری تکون دادم و رفتم حمام دوش بگیرم . چند لحظه بعد در حمام باز شد و نسترن با خنده اومد تو و گفت : اجازه هست ؟ می بخشی رو در حمام ننوشته بود زنونه است یا مردونه . واسه همین آمدم تو
لبخندی زدم و گفتم : راحت باش عزیزم تو این زمونه همون مرد ، مردش هم یه جور نامرده . بی خیال مرد و زن
لیف رو برداشت و گفت : اجازه هست لیفت کنم ؟
خندیدم و گفتم : اگه نیت شیطونی نداشته باشی ، خیلی خوبه
نسترن خودش رو تو بغلم کشید و در حالی که سینه ها مو دست می کشید آهسته گفت : سعی می کنم ولی قول نمی دم
سپس دستاشو دور کمرم قفل کرد و منو به خودش فشارداد و در حالی که کسش رو روی کیرم می چرخوند بوسه ای به سینه ام زد و گفت : کاش شوهرم یه خورده مثل تو بود حتی یه خورده
لبخندی زدم و گفتم : مگه من چطوریم ؟
آهی کشید و گفت : گرم ، نرم . با احساس لطیف با احساسات ظریف زنونه و جذاب و .....و
لبخندی زدم و گفتم : همه این ها تو همین دو باری که با هات حال کردم فهمیدی ؟
لبخندی زد و زول زد تو چشمام و گفت : می دونی یه چیزهایی رو زن ها زود دستگیرشون می شه . وقتی اشک بغض رو که بخاطر درد کشیدن و گریه محبوب هنگام عذر خواهی های مکرر تو چشات دیدم وقتی دقت می کنی ببینی طرف مقابلت چطوری بیشتر حال می کنه همون طوری بدون اینکه نظر خودت رو مهم بدونی به اش حال می دی و وقتی خیلی مهم می دونی طرف مقابل کاملا ارضا بشه بعد خودت . بیشتر مردها آب کیر شون که می یاد به زن مثل یه دستمال مصرف شده نگاه می کنند و با گفتن پاشو دیگه می خوام بخوابم و یا خودت و جمع کن برو و یا پاشو برو حموم خودتو تمیز کن و یا هم کون شون رو بهت می کنند و خور پف شون هوا میره . ببینم تا حالا زنت رو کتک زدی ؟‌البته مطمئن هستم که نزدی
خندیدم و گفتم : راستش ، به میل خودم نه ، اصلا از ته دل دلم نمی یاد هیچ زنی رو کتک بزنم ، زنم که دیگه جای خود داره
آهی کشید و گفت : ولی من خیلی کتک خوردم و تحقیر شدم . اون هم از شوهرم
دستی به موهاش کشیدم و گفتم : چطور شد از شوهرت جدا شدی ؟
لبخند تلخی زد و گفت : وقتی که برای کسب در آمد برای دود و دمش از من استفاده کرد
اخمی کردم و پرسیدم : چطور
صورتش رو رو سینه ام گذاشت و گفت : شوهرم معتاد بود البته اول ها نشون نمی داد ولی وقتی تو این کار زیاده روی کرد هم تابلو شد و هم خیلی زود از کار بی کارش کردن . تو یه شرکت کار می کرد . تا مدتی با فروش طلا و بعضی وسایل خونه امرار معاش می کردیم تا اینکه اون هم تموم شد . چون معتاد بود دیگه فامیل بهش مثل همیشه کمک نمی کردن و اون پاک بهم ریخت تا اینکه یه روز از من خواست حاضر بشم با هم بریم خونه یکی از دوستاش که به گفته خودش مدیر یه شرکت بود . می گفت که می خواد با ما آشنا بشه و اگر نظرش گرفت من بشم منشی شرکت و شوهرم هم مدیر بخش فروش بشه . من احمق هم باورم شد . با خوشحالی یه لباس خوبم رو پوشیدم و کمی خودم رو آرایش کردم و با هم رفتیم خونه دوستش . خیلی زود فهمیدم که همه حرفهاش چرند بوده تو اون خونه قدیمی ، مدیر یه شرکت انتظارمون رو نمی کشید بلکه چند آدم الوات و معتاد بودن که با قرار قبلی که با شوهرم داشتند . با زور و تهدید تک تک بهم تجاوز کردن . اون بجای پول مقداری جنس گرفته بود و حتی یه خورده هم به فکر من نبود که چند روزه یه وعده غذای سیر نخورده بودم فردای آن روز با زور و تهدید و خواهش و هزار دوز و کلک بعداز یه فصل کتک خوردن راضی اش کردم طلاقم بده و از اون به بعد دیگه از مردها بدم می یومد و از هر چی مرده حالم بد می شد تا اینکه امشب . با دیدن تو نظرم کمی در مورد مردها عوض شد
نگاهی به من که چشام پر آب شده بود کرد و منو محکم بغل زد و از تکون شونه هاش فهمیدم داره گریه می کنه . حال من هم دست کمی از اون نمی آورد . کمی بعد آروم گرفت و نگاهی به من کرد و گفت : دیگه گریه نکن
لبخندی زدم و گفتم : گریه ؟ گریه چرا ؟ زیر دوش که باشی آب می زنه تو چشم آدم . مال اونه دیوانه . تو چرا گریه می کنی ؟
لبخندی زد و صورتش رو زیر دوش آب گرفت و آهسته با بغض گفت : مال شیر آبه ، گریه نمی کنم
کمی تو بغلم فشارش دادم و پرسیدم : حالا چکار می کنی ؟
لبخندی زد و گفت : تو یه کار گاه تولیدی پوشاک کار می کنم ، بد نیست همه زن هستیم و خوب هم پول می دهند . من راضیم
بعد از حمام رفت بیرون و شورت خودش و محبوب رو آورد تو حمام و شست و آنها رو رو جالباس آویزون کرد
بعد با هم بیرون رفتیم . نسترن رفت رو تخت دراز کشید و گفت : بیا بغلم بخواب ، یه استراحتی بکن دیگه داره صبح می شه
نگاهی به بدن لخت نسترن و محبوب که خوابیده بود کردم و با خنده آهی کشیدم و گفتم : مگه بین شما دو تا حور بهشتی اون هم لخت می شه آروم گرفت و خوابید ؟
لبخندی زد و گفت : اگه می تونی بکن ، کی جلو تو گرفته ، کشش شو داری؟
لبخندی زدم و گفتم : ممنون ، در خودم نمی بینم . سپس روی مبل بزرگ دراز کشیدم
سر شو از رو متکی بلند کرد و گفت : پاشو بیا اینجا بخواب خوله ، بخدا کاریت ندارم تر سو
خندیدم و گفتم : ممنون من دوست دارم موقع خواب تنها باشم و کسی دور و برم نباشه . اینطوری خیلی راحت ترم
سرشو بالاتر گرفت و با تعجب نگاهم کرد و پرسید : یعنی بغل ما دو تا
راحت نیستی و زجر می کشی ؟
خندیدم و گفتم : مشغول بودن و سکس یه چیزه و خواب یه چیز دیگه است . راستش من موقع خواب بغل خوشگل ترین فرشته های خدا هم راحت نیستم . و باز ترجیع می دم تنها بخوابم
سری تکون داد و گفت : خاک بر سر بی ذوقت کنند ، دیوانه
و بعد سرشو گذاشت رو متکی و گفت : شب بخیر
لبخندی زدم و گفتم : آره تا حالا این رو زیاد شنیدم ، شب بخیر
صبح با کوک ساعتی که کرده بودم از خواب بلند شدم و سریع دست به کار شدم و صبحانه رو آماده می کردم . موقع پختن نیمرو صدایی رو شنیدم که می گفت : نسوزونی خودتو خوشگل
به تندی برگشتم . نسترن با خنده و چشم ها ی پف کرده نگام می کرد . جلو رفتم و لباشو بوسیدم و با خنده گفتم : این رو کم شنیده بودم
لبخندی زد و گفت : چی رو ؟
لبخندی زدم و گفتم : خوشگل رو می گم
خندید و گفت : مگه خوشگل رو فقط به دختر ها می گن . ببینم به مردهای خوشگل چی می گن ؟ ها ؟
سری تکون دادم و گفتم : راست هم می گی ها ، بهرحال باید به مردهای خوشگل هم گفت خوشگل دیگه
بعد از صبحانه همه لباس پوشیدیم و حاضر شدیم . نسترن یک کاغذ از تو کیفش در آورد و چیزهایی توش نوشت و داد دستم و گفت : این شماره همون کارگاهه که توش کار می کنم اگه کارم داشتی بهم زنگ بزن ولی خودتو عموم معرفی کن
کاغذ رو گرفتم و تو جیبم گذاشتم
محبوب هم لبخندی زد و گفت : شماره منو که داری ، کاری از دستم بر می یومد خبرم کن
با خنده گفتم : اگه امروز مهدی آمد و گله کرد چرا دیشب خبرش نکردم بیاد اینجا چی بگم
با خنده گفت : هر چی دلت خواست بهش بگو ، فقط هر طور می تونی شر شو از سرم کم کن
با خنده گفتم : عیبی نداره بهش بگم باهات حال کردم
خندید . نسترن هم خندید و بعد گفت : اتفاقا فکر خوبیه بزار یه خورده بسوزه ، حتما بهش بگو
بعد همدیگر رو بوسیدم و با عجله از خونه زدن بیرون . رفتم سمت آشپزخونه که در اتاق پشت سرم باز شد و فاطی و سارا آمدن تو و فاطی با عصبانیت گفت : خوب خوابیدید حضرت آقا ، از کی تا حالا صبح زود بلند می شید برای دختر مردم ...صبحانه آماده می کنید . چرا واسه من این کار رو نمی کنی ؟
جلو رفتم و لبای خوشگلش رو بوسیدم و گفتم : چشم ، واسه شما هم صبحانه حاضر می کنم . یعنی دوست داری زود از سرم بازت کنم بری . این که می بینی بلند شدم و صبحانه آماده کردم برای این بود که زودتر به بهانه خوردن صبحانه بیدارشون کنم ، صبحانه شون رو بخورن و برن پی کار شون
سارا نگاهی به متکی روی مبل بزرگ کرد و پرسید : نوبتی با اونها رو تخت می خوابیدی این جای کدوم بیچاره ای ؟
لبخندی زدم و گفتم : من
نگاهی به من و بعد به فاطی کرد . فاطی سری تکون داد و گفت : آره ، بابا یه ذره خوله شب دوست داره تنها بخوابه
سارا اخمی کرد و گفت : یعنی تو می خوای من باور کنم که شب قبل اون دو تا لخت وپتی رو تخت تنها خوابیدن و تو مثل مادر مرده ها رو مبل لم داده بودی ؟ اون هم تا صبح ؟
در حالی که داشتم براشون چایی می ریختم با خنده گفتم : شما دو تا بد دل هستید و گرنه فاطی هم می دونه که من موقع خواب اصلا پیش اون دو تا نبودم
فاطی اخمی کرد و گفت : بله موقع خواب بله ، ولی تمام مدت قبل خواب رو کجا بودی ؟ و چکار می کردی ها ؟
با بی حوصله گی گفتم : تو رو خدا فاطی ، کوتا بیا تمام بدنم کوبیده شده و خسته است
سارا با خنده گفت : می خواستی زیاد فعالیت نکنی حمید خان
رفتم طرفش و بغلش کردم و لباشو محکم بوسیدم و گفتم : تو دیگه نخ نده هنوز از کار دیشب تو عصبی هستم . در اولین فرصت تلافی شو سرت در می یارم
فاطی با کنایه گفت : حالا ولش کن ، بیا صبحانه تو بخور
سارا اخمی کرد و با خنده گفت : ولم کن دیگه نمی بینی خانمت ناراحت شده منو بغل زدی
رفتم کنار شون مشغول صبحانه خوردن شدم
بعد از صبحانه به طرف در اتاق رفتم فاطی اخمی کرد و گفت : کرم رو برای چی می خواستی ؟
نگاهش کردم و پرسیدم : کرم ؟
اخمی کرد و گفت : آره کرم ، آخه پشت در نشسته بودیم شنیدم می گفتی برم ببینم کرم تو یخچال داشتیم ببینم هست یا نه
با خنده گفتم : واسه نسترن می خواستم ، خواهر محبوب . آخه دستش سوخته بود
لبخندی زد و گفت : آها تو تخت خواب می خواستی کرم بزنی ؟ ببینم چرا آخر شب رفتید حمام ، صدای آب و دوش پایین می یومد یا خواب می دیدم و حمام نرفتید
بغلش کردم و لبام رو روی لباش گذاشتم و دستامو بردم رو باسنش و کمی کون خوشگلش رو فشار دادم و بعد آهسته گفتم : بد نشو ، می دونی که من هر کاری هم بکنم آخرش هلاک اون اخم قشنگتم . تو که منو می شناسی اذیتم نکن
بزور خودش رو از بغلم کشیدم بیرون و رو کرد به سارا و گفت : این کاراش هم نقشه است ، نمی دونی چه جونوریه این حمید
سپس رو کرد به من و گفت : آخه تو چطور دلت اومد با اون کثافت ها حال کنی ؟
اخمی کردم و گفتم : واسه همین آخر شب مجبور شدم برم حموم کنم ، آخ نمی دونی چه بوی بدی می داد بدنشون . تا دو سه بار خودم رو نشستم آروم نگرفتم
سارا زد زیر خنده و گفت : فاطی خودت رو خسته نکن ، اون همه جواب ها رو قبلا آماده کرده
فاطی لبخندی زد و گفت : آره می شناسمش ، خوب گوشاتو باز کن بخدا اگه یه بار دیگه تکرار بشه من می دونم و تو ها ، نخند دیوانه دارم جدی می گم
سارا متکی رو از رو مبل برداشت و با خنده نگاهی بهش کرد و گفت : آره واقعا انگار حمید رو مبل خوابیده بوده چون فقط موهای کوتاه حمید روشه فاطی تو ناراحت نمی شی حمید تنها می خوابه
فاطی لبخندی زد و گفت : تا قبل از خواب حسابی حالشو جا می یارم بعد هم که آنقدر بی حال می شه که بغل من خوابیدن و نخوابیدنش توفیقی نمی کنه
اخمی کردم و گفتم : فاطی ، افشاگری نکن ، سارا داره حالی به حالی می شه . هوسیش نکن حالشو ندارم
سارا اخمی کرد و داد زد : چقدر تو پر رو و بی تربیتی حمید ، خجالت بکش بخدا هنوز هم باور نمی کنم آدمی مثل تو دیشب رو روی مبل خوابیده باشه و اون دوتا هم چند متر اون طرف تر لخت رو تخت خواب باشند
گفتم : این از پاکی منه خوله ، آخه کدوم آدم خول و چل و دیوانه ای بی دلیل اون دو تا دختر لخت و مامانی رو ول می کنه می ره روی مبل می خوابه ؟ ها
فاطی لبخندی زد و گفت : تو
بعد هر دو زدن زیر خنده . اخمی کردم و گفتم : نه ، واسه اینه که من آدم پاکی هستم و دلم نمی خواست بدنم به اون کثافت ها بخوره . من اینجوریم دیگه پاک ، پاک
سارا لبخندی زد و گفت : آره باید هم پاک و تمیز باشی ، آخه چند ساعت پیش اون دو تا برده بودنت حموم و شسته بودنت
اخمی کردم و گفتم : خدا از شما نمی گذره که اینقدر منو اذیت می کنید
سپس در حالی که لبخند به لب داشتم از خونه زدم بیرون و مغازه رو باز کردم . یک ساعتی بعد . مشغول کارم بودم که ماشین مهدی جلو مغازه متوقف شد و مهدی پیاده شد و آمد سمت مغازه . وارد مغازه شد و سلامی کرد و آمد پیشم و رو صندلی نشست و با خنده پرسید : دیشب زنگ نزدی ؟
با خنده گفتم : فکر بد نکن خبری نبود
با خنده گفت : با سارا صحبت کردی ؟
گفتم : راجع به چی ؟
گفت : قرار بود با سارا صحبت کنید که مشکل عصبی و روحی براش پیش نیاد
گفتم : نه دیشب موردی پیش آمد فرصت نشد ، حالا ظهر ناهار بمون بعد ناهار مفصل صحبت می کنیم
اخمی کرد و گفت : نه ناهار نمی تونم بیام ، الان که سارا پیش تویه وقت خوبیه برم سراغ محبوب و ببینم چرا با من تماس نمی گیره و جواب تلفن منو هم نمی ده . حسابی نگرانم کرده
با خنده گفتم : زیاد حرص نخور محبوب به درد تو نمی خوره
خندید و گفت : لابد بدرد تو می خوره
لبخندی زدم و گفتم : شاید
اخمی کرد و گفت : دیگه راجع به محبوب اینطوری حرف نزن خوشم نمی یاد ، محبوب دختر پاک و درستیه بجز من با کسی پا نیست
گفتم :‌ در مورد دختر بودنش درست می گی ، چون به من هم از عقب داد و نگذاشت از جلو بکنمش
یک باره از رو صندلی بلند شد و با عصبانیت گفت : بسه دیگه شوخی هم اندازه داره
من خیلی جدی گفتم : بخدا راست می گم ، دیشب اجازه نداد از جلو بکنمش ، ولی خوب کونش هم بد چیزی نبود . حسابی حال داد
مهدی به طرف در مغازه رفت و گفت : من نمی تونم اینجا بمونم و هر چی از دهنت در میاد رو گوش کنم
با عصبانیت گفتم : ببینم ، با چشمات ببینی خوبه ، بیا من عکس اون دختره نجیب و دوست خصوصی تو دارم
جلو در خشکش زده بود برگشت طرفم و گفت : من رو دست می اندازی
زنگ بالا رو زدم و چند لحظه بعد فاطی در رو باز کرد و با دیدن مهدی با هاش سلام و احوال پرسی کرد و از من پرسید : با من کاری داشتی ؟
گفتم : برو و اون دوربین رو بیار می خوام عکس هایی که از منو محبوب و خواهرش گرفتی ، نشون مهدی آقا بدم
فاطی لبخندی زد و رو کرد به مهدی و گفت : حیف شما نیست به این دختره دل بستید ؟
سپس رفت و چند دقیقه بعد با دوربین برگشت و دوربین رو داد دستم
تشکری کردم و در رو بستم و عکسها رو تو کامپیوتر ریختم و نشون مهدی دادم . مهدی دهانش باز مونده بود . اصلا نمی تونست اون چی رو که می دید باور کنه . آهسته پرسید : آنها دیشب اینجا بودن ؟
گفتم : بله تا صبح بغل هم بودیم
روی صندلی وا رفت و پرسید : چند وقته باهاشون رابطه داری ؟
لبخندی زدم و گفتم : در اصل قضیه فرقی نمی کنه ، بیچاره ساده ، نه تو اولین حال بده به اونها بودی و نه من آخریشم ، مثل من و تو زیاد دور و برشه ولی من حالم رو می کنم و بیخیالش می شم تو عاشق می شی و زندگی تو پاش می زاری فرق قضیه اینجاست ، حالا ببین این دختره و امثال اون ارزش این رو داره که زن خوب و دلسوز تو بپای عشق مسخره خودت با اونها بسوزونی ؟
گوشی تلفن رو برداشتم و شماره محبوب رو گرفتم . کمی بعد ارتباط بر قرار شد . محبوب گفت : سلام حمید ، بگو عزیز کاری داشتی ؟
گفتم : سلام خوشگل ، مهدی الان پیشمه و من جریان دیشب رو واسش گفتم باورش نمی شه که تو دیگه دوستش نداری ، فکر کنم دوست داره باهات حرف بزنه . گوشی
سپس گوشی رو دادم دست مهدی . مهدی که تا بحال گوشش رو چسبونده بود به گوشی و حرفهای ما رو گوش می کرد ، گوشی رو گرفت و با عصبانیت خطاب به محبوب گفت : کثافت هرزه ، چطور روت می شه با من حرف بزنی ؟
من گوشم رو به گوشی گرفتم تا حرفاشون رو گوش بدم
محبوب جواب داد : کثافت و هرزه خودتی حمال ، فکر کردی هر غلطی بکنی من خبر دار نمی شم . دیگه منو فراموش کن . از حالا تصمیم گرفتم مال حمید باشم . خیلی مرد تر از تویه ، عوضی . اون مرده حداقل برای رسیدن به من منو فریب نمی ده تو مرتب من و خواهرم رو بازی دادی کثافت
مهدی با عصبانیت گفت : هر کی هر چی گفته دروغ گفته احمق ساده لوح من تو رو واقعا دوست دارم
محبوب داد زد : غلط می کنی کثافت عوضی ، جای خال کون من رو همه دوستات خبر دارند ، همه چیز ما ها رو برای همه تعریف کردی بعد هم که با اون دختره و معلوم نیست چند تای دیگه می ری خوش گذرونی . آخ که
چقدر من احمق بودم عشق تو رو قبول کردم کثافت دله ، حمال .. برای
اینکه جگرت رو خوب بسوزونم . هر چند فرقی هم برات نداره ولی من دیشب تا صبح با حمید حال کردم هم من و هم خواهرم . . تا حالا هم چنین حالی نکرده بودم . باز هم باهاش هستم هر موقع بخواد می رم تو بغلش . حالا گوشی رو بده به حمید ، دیگه هم حق نداری اسم من و خواهرم رو به دهن کثیفت بیاری
گوشی رو از دست مهدی گرفتم و گفتم : بگو خوشگل من
با دلخوری گفت : مگه من نگفتم یک جوری از سرم بازش کن . دیگه تکرار نشه ها ، دوست ندارم دیگه صداشو بشنوم
مهدی سرش رو از گوشی دور کرد و رو صندلی نشست و سرش رو گرفت تو دستاش
من به محبوب گفتم : خیلی خوب عزیزم حالا زیاد تند نرو . بعدا باهات تماس می گیرم
بعد خداحافظی کردم . نشستم رو صندلی و به مهدی خیره شدم . کارد می زدی خونش در نمی یامد ، حسابی بهم ریخته بود ، سیگاری روشن کرد و گفت : می کشمش ، با همین دستام خفه اش می کنم
اخمی کردم و گفتم : احمقانه است که چی بشه ؟ تا همین جاش هم که خودت و زن و بچه ات رو علاف و بازیچه اون کردی بسه ، نمی خواد دیگه کاری بکنی که بقیه عمر تو بری گوشه زندان
کمی فکر کرد و گفت : من باید زهر مو بهش بریزم
با خنده گفتم : یعنی می خوای مسمومش کنی ؟
لبخندی زد و گفت : از دختری خلاصش می کنم ، تا دیگه افاده دختر بودنش رو به کسی نده
گفتم : چطوری ؟ می ری در خونه شون و به مامانش می گی لطفامحبوب خانم رو بگید بیاد می خوام با اجازه بزرگتر ها پرده بکارت دختری شو پاره کنم ؟ تا دلم خنک بشه
لبخند تلخی زد و گفت : یه شب دعوتش کن خونه خودت ، بقیه کار ها با من
لبخندی زدم و گفتم : شرمنده ، من چنین غلطی نمی کنم
نگاه تندی به من کرد و گفت : چیه ؟ خاطر شو می خوای ؟
خندیدم و گفتم : من کونش بیشتر دوست دارم تا خاطر شو
با خنده گفت : چیز خورش می کنیم تا گیج و منگ بشه بعد کونش از تو و کسش از من ، چطوره ؟ خوبه ؟
لبخندی زدم و گفتم : من دیشب دوبار کون شو کردم دیگه فعلا تمایلی به کونش ندارم
بلند شد و به طرف در رفت . پرسیدم : کجا ؟ یه خورده دیگه عکسها رو نگاه می کردی ، منظورم اینه که یه چایی دیگه می خوردی
خیلی جدی گفت : می رم دور و بر خونه اش . بهر حال از خونه که می یاد بیرون . کمین شو می کشم و سر فرصت زیر چرخ ماشینم له اش می کنم تو هنوز منو نشناختی ، من رو هوا حرف نمی زنم . بعد هم از محل حادثه در می رم . کسی هم بو نمی بره ، با بد کسی سر جنگ شده
دلم هوری ریخت پایین . بر عکس من ، مهدی رو خوب می شناختم . می دونستم که تهدیدش رو راحت عملی می کنه
فکری کردم . نباید اجازه می دادم محبوب بیچاره مفت و مسلم به خطر بیافته . گفتم : من تو رو به آرزوت می رسونم ، و تو هم باید قول مردانه بدی که همه چیز رو فراموش کنی و دیگه دور و بر محبوب و خواهرش نچرخی و بچسبی به زندگی خودت و به فکر سارا و بچه هات باشی
برگشت و رو صندلی کنارم نشست و گفت : می دونستم می تونم رو تو حساب کنم ، حالا نقشه تو چیه ؟
گفتم : اگه تو پرده شو پاره کنی با نفرتی که از تو داره می ره شکایت می کنه و یه درد سر بزرگ درست می شه . من خودم این کار رو می کنم و اجازه می دهم تو هم شاهد قضیه باشی .این طوری که اون خیلی خاطر مو می خواد زیاد شلوغش نمی کنه و من می تونم آرومش کنم . و تو هم به آرزوت می رسی
پرسید : اینطوری که برای تو مشکل درست می شه
گفتم : چکار کنم تو چاره دیگه ای برام نمی زاری ، شاید بتونم خرش کنم که زیاد شلوغش نکنه . سعی می کنم بهش بقبولونم که اشتباهی بجای پشتش رفته تو جلوش . ولی مهدی بخدا قسم اگه بعد از این کار اسم محبوب و یا خواهرشو بیاری و یا حتی اگه اونها بیان طرفت و تو بخوای با هاشون حتی یک کلام حرف بزنی . دیگه نه من و نه تو
مهدی دستشو طرف دراز کرد و گفت : من مثل یه مرد قول می دهم که اگه این کار رو بکنی . بطور کلی فکر مو از اون آشغالها دور می کنم . انگار نه انگار که اصلا آنها رو می شناختم . قول شرف می دم
با هاش دست دادم
ادامه داد : ولی من باید شاهد جریان باشم
سری تکان دادم و گفتم :‌ باشه ، ولی نباید تو رو ببینه ، فکر من رو هم بکن نمی خوام متوجه بشه همه چیز نقشه بوده و من این نقشه رو واسه بی عفت کردن اون کشیدم
لبخندی زد و گفت : همین امشب باشه
سری تکون دادم و گفتم : اگه دعوتم رو قبول کنه باشه
بلند شد و صورتم رو بوسید و گفت : تو خیلی لوطی هستی و من به داشتن دوستی مثل تو به خودم می بالم . قول می دهم در هر فرصتی که پیش بیاد جبران کنم
گفتم : من هر کاری که می کنم واسه تو و سارا خانم انجام می دم
به طرف در مغازه راه افتاد ، پرسیدم : دیگه کجا ؟
لبخندی زد و گفت : می رم شیرینی بخرم و ناهار
گفتم : بی خودی ولخرجی نکن ، فاطی یه چیزی درست می کنه و با هم می خوریم
خندید و گفت : بابا شیرینی آشتی کردن من و زنمو نمی خوای بخوری ؟
خندیدم و گفتم : اگه واسه اونه که بدو زود باش تا غذا تموم نشده
مهدی خندید و گفت : الان که وقت ناهار نیست هول نشو . الان می رم کارگاه ، باید چند تا کار رو تحویل مشتری بدم تو به خانمت بگو ناهار درست نکنه . من ظهر که آمدم سر راهم شیرینی و ناهار می گیرم می یام خونه
سپس خدا حافظی کرد و رفت . تقریبا بلافاصله بعد از رفتن اون در داخل مغازه باز شد و فاطی با چشم های اشکبار با ناراحتی داد زد : حمید ، در مغازه رو ببند ، بیا تو خونه کارت دارم
نگاهی بهش کردم و سری تکون دادم و گفتم : باز تو گوش واستاده بودی ؟
دوباره داد زد : گفتم بیا تو کارت دارم ؟
در مغازه رو از داخل قفل کردم و رفتم تو اتاق . فاطی و سارا با قیافه های عصبانی منتظرم بودن . با ورودم فاطی به طرفم آمد . لبخندی به رویش زدم . سیلی سختی بگوشم زد و فریاد کشید : می خندی ؟ احمق نامرد ، حالا کارت بجایی رسیده که برای بی حیثیت کردن دختر مردم نقشه می کشی ، یعنی تو اینقدر رذل و کثافت بودی و من خبر نداشتم
لبخندی زدم و رو به سارا کردم و گفتم : هر چی می کشم از دست تو و اون شوهر خول وضعته
اخمی کرد و گفت : خفه شو ، ما هر دو پشت در به حرفاتون گوش می دادیم . نقشه بی حیثیت کردن دختره از تو بود و خود تو هم قراره اجراش کنی ، فکر کردی خودتو به موش مردگی بزنی ما خبر دار نمی شیم
گفتم : دست شما درد نکنه ، ممنون که مزد زحمت ها مو دادید ، تا دیروز که اون دختره کثافت و هرزه بود ولی امروز ظاهرا فامیل در اومدید و ازش دفاع می کنید
سارا خیلی بهش برخود به تندی جلو آمد . من صورتم رو گرفتم جلوش و گفتم : چیه ؟ بفرما بزن تعارف نکن
بی انصاف یک سیلی دردناک وباحال هم اون گذاشت تو صورتم
اخمی کردم و گفتم :‌حداقل این طرف دیگه می زدی ، اونجا رو قبلا فاطی سرخش کرده بود ، می خواستی حسابی دردش رو حس کنم نه ؟
فاطی شونه هامو گرفت و داد زد : مسخره بازی رو بزار کنار ، دارم جدی حرف می زنم . تو حق نداری این کار رو بکنی فهمیدی ؟ یا نه ؟
لبخندی زدم و گفتم : عقده های قبلی و دیشب و غیره خالی شد . حالا اجازه دارم یک کلام حرف بزنم
فاطی عصبانی گفت : مزه نریز ، ما همه چیز رو خودمون شنیدیم ، نمی تونی انکار کنی که این نقشه تو نیست
لبخندی زدم و گفتم : کی گفته من قصد دارم اون دختر بی چاره رو بی عفت کنم ؟
فاطی داد زد : خود تو
گفتم : شما که گوش ایستاده بودید لابد شنیدید که مهدی می خواست بره و هر طور شده محبوب رو زیر ماشین بیاره . شما دو تا باهوش این حرفها رو متوجه شدید یا نه ؟
فاطی با تردید گفت : از کجا معلوم که راست می گفت
رو کردم به سارا و گفتم : تو شوهر تو می شناسی به نظر تو ممکن بود این کار رو بکنه یا نه ؟ لطفا راستش رو بگو ؟
سارا سری تکون داد و گفت : بعید نبود ، ولی ممکن هم بود با اصرار تو کوتا بیاد و منصرف بشه
با ناراحتی گفتم : خوب ، پس لابد شنیدی که من عاقبت کارش رو براش شرح دادم ولی اون به خرجش نرفت
سارا با گریه گفت : چه غلطی کردیم کاش این نقشه رو نمی کشیدیم منظورم محبوب رو از چشم مهدی انداختنه ، هر چند اون نقشه هم از کله تو بیرون آمد
فاطی با دلخوری گفت : حمید من هیچی نمیفهمم ، ولی اگه فکر کردی من دست رو دست می زارم که تو این کار رو با اون دختر بیچاره بکنی سخت در اشتباهی . اصلا یک راه حل خوب . به مهدی بگو اینها همش نقشه بوده و محبوب دختر خوبیه . ها چطوره ؟
لبخندی زدم وگفتم : خیلی خوبه ، آفرین همه این فکر بکر مال خودت تنهاییه یا سارا خانم هم کمکت کرده . خوب با این کارت مهدی رو که با من دشمن می کنی چون با دختر مورد علاقه اش حال کردم و محبوب و خواهرش هم دشمن خونی من می شن و مهدی و محبوب بیشتر به هم علاقه مند می شن
سپس لبخندی زدم و ادامه دادم : باید آروم بگیرید و اجازه بدید من نقشه ام رو اجرا کنم
فاطی با عصبانیت گفت : تو وجدان نداری ؟ چطور دلت می یاد اون دختر بیچاره رو بی عفت کنی . خیلی کثافتی
سیگاری روشن کردم و گفتم : قرار نیست تو نقشه من کسی بی عفت بشه
هردوشون یه لحظه به من خیره شدن . فاطی آهسته پرسید : یعنی چی ؟
مگه قرار نیست مهدی آقا شاهد ماجرا باشه ؟
لبخندی زدم و گفتم : پس لابد شنیدی که به مهدی گفتم که محبوب نباید اون رو ببینه
فاطی گفت : درست حرف بزن ، چه نقشه ای کشیدی ؟
خندیدم و گفتم : من موضوع رو به محبوب می گم ، یعنی بهش می گم که مهدی قصد جون شو کرده و فقط با بی عفت کردن اون راضی می شه و ازش می خوام با من همکاری کنه و طوری صحنه سازی می کنیم که ظاهرا این کار انجام می گیره . یعنی بقول شما بی عفت کردن اون . بعدا مهدی باید شورت خونی و رو تختی خونی رو ببینه
فاطی لبخندی زد و گفت : حالا اگه محبوب قبول کرد . خون از کجا می خوای بیاری ؟
گفتم : از این جگر خون شده من که از دست شما زنها آش ولاش شده ، اگه خونی درش نمونده بود . مجبور می شم نوک انگشتم رو یه خورده ببرم ، بزار خون من در راه نجات زندگی سارا خانم و مهدی به زمین بریزه
فاطی لبخندی زد و گفت : فکر میکنی خیلی بامزه ای ؟
با دست کمی صورتم رو مالیدم و گفتم : خودم رو نمی دونم ولی مطمئن هستم شما خیلی بی مزه و منفی هستید
سارا کمی جلو آمد و گفت : اگه همه چیز خوب پیش بره دیگه فکر نمی کنم مهدی هرگز حاضر بشه دور و بر محبوب بره
لبخندی زدم و گفتم : من که خیلی به نقشه ام امیدوارم
فاطی جلو آمد و دستاشو دور گردنم حلقه کرد و منو بوسید و گفت : من خوب می دونستم که تو حمید ناز من کار بد ، بد نمی کنی
اخمی کردم و گفتم : جدی می دونستی ؟ حتی اون موقع که بهم سیلی زدی ؟
فاطی دستشو گذاشت از رو شلوار به جلوم و گفت : می دونم چطور از دلت در بیارم ، ببخش منو یه ذره خول شدم
بعد قیافه ای گرفت و رو کرد به سارا و گفت : همه اش تقصیر تویه و اون شوهر خول وضعت که نزدیک بود من و حمید جون رو با هم دعوا بندازید
دیگه نبینم دست رو شوهرم بلند می کنی ها ، حالا بیا جلو ببوسش و از دلش در بیار
سارا اخمی کرد و گفت : لازمه ؟
خندیدم و گفتم : می خوای من بیام ببوسمت ، تا از دلت در بیاد
فاطی دستشو گذاشت رو جلوم و گفت : چیه قد بلندی می کنه
گفتم : دست بهش نزن جلو سارا یه موقع هوس می کنه
فاطی گفت : خوب هوس کنه . ما که با سارا و مهدی زوج مکمل شدیم بیاد بچسبه بهت
تو قیافه فاطی تمرکز کردم ، نه . این حرف رو از ته دلش نمی گفت فاطی بهم حساس بود و با آنکه من سعی می کردم زیاد طرف سارا نرم تا کمتر حساس بشه ولی بی فایده بود . آزادی و راحتی و هوس رو برای خودش می خواست و کمتر به فکرش می رسید که خوب من هم دوست دارم لذت ببرم ، با اینکه از ته دل دوستش داشتم ولی این که باید خودم رو ملزم می کردم که کاری نکنم که اون فکر بدی دربارم بکنه منو عذاب می داد و نمی گذاشت که خودم باشم
سارا اخمی کرد و گفت : حالا بزار ببینیم این قهرمان نقشه کش چکار می کنه بعد به این کار ها فکر می کنیم
لبخندی زدم و گفتم : سارا جون ناز نکن ، بقول فاطی الان داره قد می کشه و می خواد . اگه الان بیام طرفت و بخوام بکنمت اجازه نمی دی ؟
سارا خماشو هم کشید و گفت : معلومه که اجازه نمی دم . اگه بزور هم بکنی مهدی که آمد بهش می گم
لبخندی زدم و گفتم : بگو ، فکر می کنی چی میشه ؟ فوقش می ره سر وقت فاطی و اون رو می کنه . فاطی هم که از خداشه ؟
فاطی ویشگونی از دستم گرفت و گفت : بی تربیت نشو
سارا رو کرد به فاطی و با خنده گفت : حمید راست می گه . دوست داری با مهدی باشی ؟
با خنده گفتم : خواهش می کنم محترمانه حرف نزن سارا، خوشگل بپرس بگو فاطی دوست داری مهدی بیاد و بکنه تو کست و یا کونت و دوباره پاره ات کنه ، اون هم می گه آره خیلی حال می ده
فاطی افتاد دنبالم و در حالی که می خندید چند ضربه به بازو و پشتم زد
سارا سری تکون داد و گفت : شما دو تا واقعا دیوانه هستید
فاطی رفت طرف سارا و با خنده دست شو برد لا پای سارا و فشاری به کسش داد و با خنده گفت : تو چی ؟ از حال کردن با حمید لذت می بری ؟
من با خنده گفتم : مگه نشنیدی دیروز به شوهرش می گفت از حال کردن با من کیف کرده و لذت برده
سارا جلو آمد و ویشگون محکمی از بازوم گرفت و گفت : خیلی بی تربیتی حمید من اون حرفها رو برای آن که حرص مهدی رو در بیارم اون حرفها رو زدم ، فرصت طلب لعنتی
لبخندی زدم و گفتم : پس از حال کردن با من لذت نبردی ؟
لبخندی زد و گفت : نه ، اصلا
گفتم : نه از جلو ، نه از عقب . با هیچ حالتی ؟
فاطی اخمی کرد و گفت : تو خودت چرا محترمانه حرف می زنی ؟
گفتم : آخ ببخشید ، تصحیح می کنم آیا شما سارا خانم موقعی که من از کون شما رو می کردم و یا کیرم رو تو کس قشنگتون می کردم در هیچ کدوم از این حالات به شما حال نداد
سارا با خجالت داد زد : نخیر
چهره سارا نشون می داد حسابی از پر رو بازی من و فاطی عصبی و خجالت زده شده ، سارا به من نزدیک شد . نگاهی به صورتش کردم
سارا حسابی سرخ شده بود . ویشگون محکمی از رون پام گرفت و با عصبانیت داد زد : شما زن و شوهر خیلی بی تربیت و بی نزاکتید ، برای اینکه حسابی بسوزی بهت می گم . نه در هیچ حالتی خوشم نیومد ، حالا چی می گی ؟
سری تکون دادم وبا خنده گفتم : بهت می گم بی ذوق و دروغگو . می دونی چرا بهت می گم دروغگو ؟
سارا لبخندی زد و گفت : واسه اینه که تو هنوز عقلت نمی کشه که بفهمی من دارم راستش رو می گم
خندیدم و گفتم : نه خوشگل خانم ، به این خاطر بهت می گم دروغگو که تو از یاد آوری حالی که با هم کردیم ، چنان شهوتی شدی که ترشحاتت خیلی زیاد اومده و جلو دامنت رو خیس کرده
بی اختیار با دستپاچگی به جلوش نگاه کرد و بعد که متوجه شد فریب خورده رو کرد به فاطی و گفت : فاطی یه چیزی به این شوهر بی تربیتت بگو ، بخدا دارم داغ می کنم ها ، یک کاری دستش میدم که تا مدتی نتونه با کسی حال کنه . هر چی بهش چیزی نمی گم ، هی روش زیادتر می شه
بهش بگو به من گیر نده و سر به سرم نزاره ، ده یه چیزی بهش بگو دیگه خسته نشدی بس که خندیدی ؟
فاطی که مشغول خندیدن بود رو کرد به من و گفت : حمید ، بیا برو کمی بستنی بخر بخوریم ، اینطوری حرارت سارا هم می یاد پایین
سارا اخمی کرد و رو کرد به فاطی و با دلخوری گفت :زحمت کشیدی ، یه چیزی بهش گفتی
... لبخندی زدم و به فاطی گفتم : هرچند خودت حتما شنیدی ، برای غذا
فاطی حرفم رو قطع کرد و گفت : آره می دونم ، غذا درست نمی کنم حالا بیا برو بستنی بخر ، تا سارا جوش نیاورده
گفتم : خدا رو شکر که زنده دارم از این اتاق خارج می شم ، آن طور که تو گفتی بیام تو اتاق و آنطوری که تو و سارا زدین تو گوشم ... من بخدا فکر می کردم تا بیام ثابت کنم که شما در مورد من بی جهت بد قضاوت کردید بطور حتم منو ریز ، ریز کردید . خدا زن منفی و عجول رو قسمت گرگ بیابون هم نکنه
فاطی رو کرد به سارا و گفت : می بینی ، مقدمه چینی می کنه که ازش عذر خواهی کنیم . می شناسمش تا چیزی بهش نماسه کوتاه نمی یاد
سپس دست انداخت گردنم و منو محکم بوسید . من بسرعت دستامو دور باسن ناز و تپلش گرفتم و شروع به فشار دادنشون کردم و در حالی که محکم به خودم فشار شو می دادم به فشار لبام رو لباش افزودم
با زحمت خودش رو از دستم عقب کشید و گفت : ول کن دیگه اینقدر فشار نده ، همه باسنم سیاه شد
بعد رو کرد به سارا و گفت : بیا ببوسش از دلش در بیاد ، خر شه بره دیگه
سارا جلو آمد و یک بوسه کوچولو به لبم گذاشت و گفت : معذرت می خوام که در بارت فکر بدی کرده بودم
با خنده گفتم : فقط همین ؟
فاطی با خنده گفت : بیا برو دیگه بیشتر از این فعلا گیرت نمی یاد ، حالا شاید بعد خوردن بستی یه خورده آتیشش فرو کش کنه و کمی بهتر بهت حال بده
سارا با دلخوری گفت : پر روش نکن ، با اون حرفهای زشتی که زده همین هم از سرش زیاده
رفتم بازار و یک کیلو بستنی خریدم و برگشتم خونه
موقع خوردن بستنی فاطی رو کرد به من و گفت : پس امشب هم قراره اون دختره کثافت بیاد خونه ، و باز برنامه داری آره ؟
لبخندی زدم و گفتم : باز اون دختره کثافت شد ؟ تا چند دقیقه قبل که بخاطر دفاع از اون منو سیلی زدید . خود خدا هم شما زنها رو درست نمی شناسه چه برسه به ما بنده هاش
سارا اخمی کرد و گفت : باز خواهرشو راه نندازه دنبالش بیاد ، بهش بگو تنها بیاد
نگاهش کردم و با خنده گفتم : چیه ؟ حسودیت می شه اون بیچاره هم به نوایی برسه
فاطی زد رو پام و به تندی گفت : غلط کرده ، اون مسخره نباید بیاد ها باز یه نقشه نکشی که پای اون هم بیاد وسط . فهمیدی چی گفتم ؟
دستامو کمی بردم بالای سر و گفتم : باشه بابا ، هر چی شما بگید . من تسلیمم حالا بزارید بستنی مو بخورم . من تعجب می کنم چطور با خوردن بستنی باز می تونید داغ کنید ؟
فاطی لبخندی زد و گفت : من هم باید در طول اجرای نقشه ات پهلوت باشم
گفتم : نه ، تو نقشه من تو نقشی نداری
با ناراحتی گفت : بی خود کردی ، تو که دیشب موقع مثلا تلفن زدن منو دوست مشترک خودت و مهدی معرفی کردی ، به محبوب بگو امشب هم دعوتم کردی بیام پیشت
اخمی کردم و گفتم : نمی شه یه موقع بهش بر می خوره و ممکنه قهر کنه بره و نقشه ام خراب می شه
با دلخوری گفت : یه کاری بکن دلخور نشه تو که رگ خواب همه زنها رو بلدی . تازه من باید عکس بگیرم و شاید لازم شد هوای مهدی رو داشته باشم که چیزی بو نبره . خلاصه خیلی وجودم لازمه تو عقلت نمی کشه باید بعد از ظهر هم بری یک مرغ خوب و بزرگ ، ولی زنده بخری . تا بموقع بتونی سرش رو ببری واز خونش هم استفاده کنی
پرسیدم : مرغ دیگه چرا ؟ مگه چقدر خون لازم می شه ، که یک مرغ بیچاره رو سر ببریم ؟
لبخندی زد و گفت : فردا برای ناهار ظهر مرغ لازم دارم ، گوشت مرغ هم که تموم کردیم . مرغ که بخری هم کمی از خونش برای شب لازم می شه و هم برای ناهار فردا گوشت مرغ داریم ، دیگه هم لازم نیست بقول خودت خونت ریخته بشه ، بنده خدا تو که بدون من نمی تونی درست فکر کنی ، بزار کمکت کنم دیگه . بهتره هر چی من می گم گوش کنی به نفعته
سری تکون دادم و گفتم : باشه گوش می دم ، ولی خدا بدادم برسه اگه خراب کاری کنی و مهدی از موضوع نقشه بودن کارهای من بو ببره
لبخندی زد و گفت : من ، یا تو ؟ من که خراب کاری نمی کنم . ولی اگه تو خراب کاری کنی ، من که پهلو تون باشم می تونم حواس مهدی رو پرت کنم که چیزی بو نبره
لبخندی زدم و گفتم : اتفاقا بد نیست ، می تونی هوای مهدی رو داشته باشی که به سرش نزنه بخواد بیاد جلو و از نزدیک من و محبوب رو زیر نظر داشته باشه
خندید و گفت : دیدی چقدر خوب می فهمم ؟
گفتم : به شرطی که دیگه موقعی که مجبورم برای پیش برد نقشه ام با اون دختره آشغال حال کنم مثل کار دیشب تون ضد حال نزنی ؟
با خنده گفت : باشه ، ولی نه این که از روی اجبار میخوای اون دختره رو بکنی ، اگه دیدم کیرت بزرگ نمی شه می تونم یه خورده حالش بیارم تا بزرگ بشه و بتونی کار تو بکنی
سارا رو کرد به فاطی و گفت : خاک برسرت فاطی ، پر رو خجالت بکش سر شوهر بیچاره منو چطوری میخوای گرم کنی ؟ همینطوری ؟
فاطی خندید و گفت : تو هم با اون شوهرت ، به قول حمید ما هر چی می کشیم از دست تو واون شوهر تحفه اته
سارا اخمی کرد و گفت : خوب من این وسط چکارم ؟ سیاهی لشکر ؟
خندیدم و گفتم : تو که اصلا نباید تو فیلم باشی ، حتی سیاهی لشکر بودنت هم خطرناکه ، تو راحت همین پایین در رو روی خودت قفل کن و بگیر بخواب . بعد از اتمام کار مون مهدی رو می فرستم پایین تا یه دلی از عذا در بیاری . فاطی هم پهلوتون می خوابه ، فقط مواظب باش با مهدی زیاد شیطونی نکنه
فاطی لبخندی زد و گفت : چون من خیلی شیطونم و نمی تونم خودم رو کنترل کنم . بهتره پهلو تو بمونم ، اینطوری ممکنه حداقل بتونم جلو شیطونی های تو رو بگیرم
گفتم : تو رو خدا فاطی لازم نیست مواظب من باشی . من خودم هوای کار رو دارم . آخر کار بیا پایین و یه خورده بخودت استراحت بده
فاطی اخماشو هم کشید و گفت : حمید خیلی داری مشکوکم می کنی ها اگه ریگی به کفشت نیست ، اینقدر به بودنم پیش تو گیر نده . حالا یه بار نقشه رو از اول با توجه به بودن من تو نقشه توضیح بده ببینم
گفتم : من تلفنی محبوب رو امشب می کشم خونه ، و بعد هدف مهدی و نقشه خودم رو براش روشن می کنم
فاطی گفت : تلفنی روشنش کن ، ممکنه اینجا جلو مهدی نتونی باهاش زیاد حرف بزنی . و وجود مهدی مزاحم باشه
گفتم : تلفنی نمی شه ، می ترسم ترس برش داره و اصلا نیاد . باید کار ها رو طوری ردیف کنم که مهدی بعد از آماده سازی مقدمات نقشه بیاد خونه و اگر هم نشد تو و سارا باید یه جوری سرش رو گرم کنید
فاطی لبخندی زد و گفت : احتمالا باز باید چشای محبوب رو ببندی تا مهدی رو مثلا نبینه دیگه
گفتم : آره ، این کار حتما لازمه . کار سختی نیست خود محبوب همکاری می کنه ، اونها نباید همدیگر رو ببینند و یا باهم صحبت کنند . وقتی که موقعش شد که از خون استفاده کنم حسابی باید حواس مهدی رو به خودت جلب کنی که نخواد بیاد جلو
فاطی پرسید : خوب ، خون رو چکار می کنی ؟
گفتم : من که بعد از ظهر رفتم مرغ رو بخرم یه دو تا سرنگ بزرگ می خرم و موقع کشتن مرغ سرنگ هارو پر خون می کنم و لای دوشک تخت خواب مخفی می کنم و بعد که با محبوب مشغول شدیم طوری روی تخت قرارش می دم که محبوب بصورت چهار دست و پا رو به مهدی باشه مهدی هم باید تو اتاق اول روبروی تخت خواب روی مبل بشینه و تا آخرین لحظه نباید بزاری بیاد طرف ما . و من هم پشت محبوب روی تخت می شینم و مشغول ور رفتن به محبوب می شم . در این حالت صورت من هم به تو و مهدی خواهد بود و من می تونم شما رو هم زیر نظر داشته باشم تا حرکاتمون هماهنگ باشه و در فرصت مناسب من به محبوب می گم می خوام بکنم تو پشتت . و تو با شنیدن این حرف باید طوری روی پاهاش بشینی و سر مهدی رو بپوشونی که نتونه برای چند لحظه ما رو ببینه و بعد من بلافاصله سرنگ خون رو بر می دارم و ازش استفاده می کنم و با ریختن خون که لای پا و کنار رون هاش و کمی هم روی تخت می ریزم مقدمات رو آماده می کنم و بلافاصله سرنگ رو دوباره مخفی می کنم بعد تو باید بیای طرف ما و مشغول عکس گرفتن بشی کمی بعد من کیرمو با فشار می کنم تو کون محبوب ، اون باید طبیعی چند لحظه درد بکشه و من و خود محبوب که باید در جریان نقشه قرارش بدم . وانمود می کنیم که اشتباهی رفته تو جلوش . و تو چند عکس در حالت زوم کردن رو کس محبوب و از کیر من تو کسش و خون هایی که زده بیرون عکس بگیری البته وانمود می کنی که عکس می گیری و بعد باید داغ کنی و حتی چند ضربه به من بزنی و خلاصه هم تو و هم محبوب باید از کوره در برید و عصبانیت و دلخوری تون رو با کتک زدن من و ناراحتی بیان کنید و بعد هم که مهدی عکس های داخل شدن کیر من تو کس محبوب رو می بینه و همه چیز تمام می شه
اخمی کرد و گفت : مگه واقعا قراره بکنی تو جلوش احمق جون ؟
لبخندی زدم و گفتم : عکس های که مثلا کیرم تو کس محبوب هست رو من و تو پیاده می کنیم و محبوب عکس می گیره و من خون تو کس تو می ریزم و صحنه عکس گرفتن رو برای بودن کیرم تو کس محبوب رو باید با تو بگیریم و بقیه عکس ها هم که از خود محبوب می گیری
فاطی لبخندی زد و گفت : مهدی باورش می شه که عکس های فرو کردن تو جلو که از من می گیری مال محبوبه ؟
گفتم : من وقتی محبوب آمد لباسهای اون رو تن تو می کنم مخصوصا شورتش رو و موقع عکس گرفتن باید کمی از شورت رو تو کادر عکس هات بیاری و محبوب رو هم یاد ش می دم که در موقع عکس گرفتن از مثلا پاره شدن محبوب مقداری از شورت رو تو کادر عکس ها بیاره اگه زاویه دید دوربین رو مراعات کنید و دقت داشته باشید . قول می دهم با توجه به این که اندام تو و محبوب تقریبا بهم می خوره و در ثانی از پشت گرفته می شه و چهره ها هم که پیدا نیست مهدی هرگز بو نمی بره و در اصل قضیه شک نخواهد کرد
فاطی لبخندی زد و رو کرد به سارا و گفت : این حمید پدر سوخته هم خوب بلده نقشه بکشه ها
سپس رو کرد به من و با خنده گفت : آخ جون ، پس بعد از چند سال دوباره قراره پرده بکارتم رو پاره کنی . تصورش هم برام لذت بخشه
گفتم : خودت رو لوس نکن ، حالا همه چیز رو خوب فهمیدی ؟
لبخندی زد و گفت : آره ، فقط یه چیز مونده واون اینه که این دختره چه موقع می ره خونه شون ؟
گفتم : احتمالا صبح دیگه ، نکنه انتظار داری اون دختر بیچاره رو با این حال روزش بفرستم شبانه بره ؟
فاطی خندید و گفت : آخه ، هیچ یادم نبود . طفلک خونریزی داره . ولی نباید بهش کاری داشته باشی ها ، بعد نقشه ات بگو بره بخوابه . هر چند من پهلوت هستم
بلند شدم و با ناراحتی رو کردم به فاطی و گفتم : فاطی جون دیگه ضد حال نزن دیگه
بعد رفتم مغازه . ظهر مهدی در حالی که غذا و شیرینی خریده بود آمد مغازه و من هم مغازه رو بستم و به اتفاق مهدی رفتیم تو خونه
سارا با دیدن مهدی رو کرد بهش و گفت : محبوب خانم رو شناختی بیچاره ؟ آره
مهدی سارا رو بغل کرد و لباشو محکم و طولانی بوسید و بعد در حالی که از بغلش می یومد بیرون گفت : آره عزیزم دیگه حرف اون کثافت رو نزن
فراموشش کن ، دیگه قول می دهم شوهر خوبی برات باشم
سارا سری تکون داد و گفت : خدا کنه
با خنده گفتم : چرا خدا بکنه ، خود مهدی آقا هست می کونت دیگه
مهدی زد زیر خنده ، سارا اخمی به من کرد و رو کرد به مهدی که مشغول خنده بود ، و گفت : بهش نخند مهدی ، نمی دونی این حمید چقدر پر رویه هم اون و هم فاطی ، دیگه روشون رو زیادتر نکن
بعد از غذا مهدی دست سارا رو گرفت و رو کرد به من و گفت : اجازه هست ما بریم پایین و یه استراحتی بکنیم ؟
با خنده گفتم : چرا پایین ؟ اینجا تخت خواب هست برید خوش باشید اگه من و فاطی مزاحم هستیم ما می ریم پایین
مهدی لبخندی زد و گفت : من که اصلا مزاحمتی نمی بینم ، مخصوصا که تو فاطی هم با ما باشید . دیگه عالی می شه
سپس دست سارا رو گرفت و رفتن طرف تخت . من نگاهی به فاطی کردم و با خنده گفتم : من سفره رو جمع می کنم تو پاشو برو پیش شون
فاطی لبخندی زد و گفت : حالا چه عجله ای ؟ سفره جمع شد بعد می یام تو پاشو برو
لبخندی زدم و بلند شدم رفتم سمت تخت خواب
فاطی اخمی کرد و گفت : آهای پر رو بیا کمکم کن سفره رو جمع کنم
برگشتم و تو جمع کردن سفره و مرتب کردن اتاق کمکش کردم و بعد به طرف مهدی و سارا که لخت شده بودن و روی تخت مشغول عشق بازی بودن ، رفتیم
فاطی با لبخند نگاهی به سارا و مهدی کرد و مشغول در آوردن لباسهاش شد . و بعد رو کرد به من که ایستاده بودم و عشق بازی مهدی و سارا رو نگاه می کردم ، گفت : چیه ؟ لخت شو دیگه ؟ می خوای من لختت کنم ؟
لبخندی زدم و گفتم : نه من الان نیستم ، دیشب زیاده روی کردم و باید برای شب انرژی مو ذخیره کنم ، یه موقع دیگه حسابی حال تو و سارا رو می گیرم که خیلی تا حالا اذیتم کردید
مهدی با خنده گفت : پس دیشب برنامه داشتید ؟ بد جنس ها چرا منو خبر نکردید
گفتم : زخم دلم رو باز نکن با اینها که برنامه نداشتم . این بدجنس ها دور بر من و محبوب و خواهرش ول می زدن و از بسته بودن چشم آنها استفاده می کردن و مرتب ضد حال می زدند و اجازه ندادن یه حال درست حسابی بکنم
مهدی گفت : پس نقشه بود که همگی محبوب رو خراب کنید ؟
گفتم : بله ، پس چی فکر کردی ؟ بخاطر اینکه به تو ثابت بشه محبوب با هر کسی که دوست داشته باشه پا می ده و مهدی و علی و حمید و غیره براش فرق نداره ، تن به این بدبختی دادم
سارا که روی مهدی دراز کشیده بود لبخندی زد و در حالی که سینه های مهدی رو دست می کشید ، گفت : راست می گه مهدی من و فاطی شاهد بودیم چطور در حالی که گریه می کرد و زجر می کشید با اونها حال می کرد و بعد هم که اون دو تا حمید بیچاره رو بردن حموم و شستنش تا بوی بدشون از بدن حمید بیرون بره ، بعد هم که ما پهلوش نبودیم . احتمالا تا صبح زجر و شکنجه های زیادی رو تحمل کرده
لبخندی زدم و گفتم : خیلی زبون نزن سارا بخدا یه موقع مناسب چنان بلایی سرت می یارم که مرغهای آسمون به حالت گریه کنند
فاطی لبخندی زد و رفت کنار مهدی روی تخت و در حالی که سینه های سارا رو تو دستاش گرفته بود و نوازش می کرد گفت : من که کار بدی نکردم ، فقط عکس می گرفتم
مهدی با خنده سارا رو کنار داد و فاطی رو روی تخت خوابوند و روی سینه هاش نشست . کیر شو از شورتش داد بیرون و به لبای فاطی نزدیک کرد
فاطی اخمی کرد و گفت : باز چسبیدی به من که ؟ برو سارا واست ساک بزنه ، پر رو
مهدی بزور کیر شو کرد تو دهان فاطی و با خنده گفت : سارا هنوز خوب بلد نیست ساک بزنه ، اذیت می کنه . تو یه چیز دیگه هستی عزیز دلم
سارا اخمی کرد و گفت : حواست باشه مهدی زیاد به این فاطی بد جنس عادت نکنی ها که کلامون تو هم می ره
مهدی لبخندی زد و گفت : چشم حسود خانم ، حالا این یکی دو روز رو که اینجا هستیم خیلی گیر نده . تو هم برو پیش حمید خوله ، از فرصت استفاده کن . ما که تو خونه همیشه با هم هستیم ، پس بهتره الان خوب حال کنیم و تو خونه وقت زیاد داریم از خجالت هم در بیایم
سارا نگاهی به من کرد و با دلخوری گفت : این حمید هم که شانس ما بخودش استراحت داده
لبخندی زد و ادامه داد : تو رو خدا پاشو لخت شو بیا دیگه ، همین الان هم می تونی انتقام تو بگیری ، مگه نگفتی کاری می کنی که مرغهای آسمون به حالم گریه کنند ، پاشو بیا دیگه ترسو . من حاضرم
لبخندی زدم و گفتم : نه باشه تو یه فرصت دیگه ، اگه الان بیام طرفت و مشغول بشم ، دیگه این کیر برای شب واسه ما کیر نمی شه
مهدی موهای سارا رو گرفت و سر شو به سمت سینه های فاطی کشید و کیر شو از دهان فاطی کشید بیرون و تو دهان سارا فرو کرد و با دست به کون سارا کوبید و گفت : ناز حمید رو نکش خوشگل من من خودم دوتایی تون رو حریفم . مخصوصا قبل از اومدن اینجا خودم رو ساختم . بزار حمید بیچاره انرژی شو واسه شب ذخیره کنه
سارا به تندی کیر مهدی رو با دست بزور از دهانش کشید بیرون و با ناراحتی گفت : چقدر فشار می دی تو خفه شدم ، می خوای کجا کیر تو فرو بکنی ؟ ساک زدن و از عقب کردنت باشه واسه فاطی . من رو فقط از جلو بکن
فاطی خندید و گفت : تو ساک زدن و از عقب دادن رو بلد نیستی بیچاره به نظر من مهدی باید این کار ها رو با تو بکنه تا خوب یاد بگیری و منو از جلو بکنه
مهدی کیر شو دوباره فرو کرد تو دهان سارا و با خنده گفت : فاطی خانم راست می گه ، تو خیلی بیشتر احتیاج داری تمرین کنی ، اگه چند بار هم حمید باهات از دهن و کون کار کنه زود راه می افتی . تا اینجا هستیم من کاری به کس تو ندارم
بعد دست شو فرو کرد تو شورت فاطی و کمی کس فاطی رو فشار داد و گفت : البته شما رو هم فاطی خانم از کون می کنم ولی با کست بیشتر کار می کنم
فاطی اخمی کرد و گفت : نه دست از کون من بردار ، تو خیلی دیر آبت می یاد از کون خیلی اذیت می شم . به سوزش می یوفته
مهدی همون طور که تو دهان سارا تلمبه می زد دست برد و سینه بند فاطی رو گرفت و با تندی کشید و بندشو پاره کرد وسینه های خوشگل و باد کرده فاطی از قفس آزاد شد . مهدی دستشو کمی رو سینه های فاطی کشید و بعد دست برد سمت شورت فاطی
فاطی به تندی دستشو کنار زد و گفت : بند کرستم رو پاره کردی دیوانه به من می گفتی درش می آوردم . بذار خودم شورتم رو در می یارم این رو دیگه پاره اش نکن
بعد کمرشو کمی بالا داد و شورتشو کشید پایین و بعد پاهاشو برد بالا تا شورتش رو در بیاره . مهدی دست انداخت و پاهای فاطی رو گرفت و اون رو به سمت خودش کشید و کیر شو از دهان سارا کشید بیرون و نشست پشت پای فاطی و پاهای فاطی رو انداخت رو شونه هاش و کیر شو فرو کرد تو کس فاطی و در حالی که فاطی ناله و آخ و اوخش بلند شده بود مشغول تلمبه زدن تو کسش شد
سارا مشغول مالیدن و بوسیدن سینه های فاطی شد و با انگشت به من اشاره کرد برم پیشش
مهدی زد رو دست سارا و گفت : یه خورده خودتو تحریک کن . الان نوبت تو می شه . صبر داشته باش به حمید چکار داری ؟ بابا من خودم تنهایی می تونم جواب هر دو تا تون رو بدم ، چقدر کم طاقت هستید شما
سارا از رو تخت بلند شد و امد طرف من . من با عجله بلند شدم و به سمت در اتاق دویدم و از پله ها رفتم پایین ، سارا بالای پله ها ایستاد و من رو با عصبانیت صدا زد . برگشتم و نگاهش کردم ، سارا با خشونت گفت : خاک بر سر بی عرضه و بی ذوقت کنند
با خنده گفتم : باشه ، ولی در یه فرصت مناسب تلافی همه اذیت و آزار ها و زخم زبون ها تو سرت در می یارم
در این موقع صدای فاطی از تو اتاق شنیده شد که داد می زد : سارا ولش کن حمید رو ، بیا منو از دست مهدی نجات بده ، پدرم رو در آورد . زود باش دیگه
سارا نگاهی به من انداخت و سری تکون داد و برگشت تو اتاق . من هم رفتم طبقه پایین تا یه خورده بخوابم از دیشب کمبود خواب داشتم . اگر شب برنامه ای نبود ، خیلی دوست داشتم بهشون ملحق بشم و حال سارا رو بگیم . آهی کشیدم و رفتم پایین و گرفتم خوابیدم
بعد از ظهر با بوسه فاطی از خواب بیدار شدم . دستم رو گرفت و گفت : پا شو بریم بالا میوه بخوریم . همیشه دوست داری آدم رو تشنه خودت نگه داری خیلی بدجنسی ، سارا حسابی ازت دلخور شده
لبخندی زدم و گفتم : تو هنوز هم تشنه ای ؟
لبخندی زد و گفت : آخ ، تو رو خدا نه . الان اصلا نمی تونم . از بس که آبم اومده تمام پاهام تیر افتاده ولی مهدی فقط دو بار آبش اومده . با انکه الان دو ساعتی هست که من و سارا رو از عقب و جلو می کنه . خیلی کمرش سفته
با خنده گفتم : بخاطر استفاده از مواد مخدره ، دوست داری من هم استفاده کنم تا دیر تر آبم بیاد
اخم هاشو هم کشید و داد زد : غلط می کنی ، من همینطوری تو ، خیلی بیشتر دوست دارم . هم خیلی اذیت نمی شم و هم چون زود کارت تموم می شه . همیشه تشنه تو می مونم
رفتیم بالا . تو اتاق مهدی و سارا لباس پوشیده بودند و مشغول میوه خوردن بودن
نگاهی به بدن لخت فاطی کردم و گفتم : مگه هنوز با مهدی کار داری برو لباساتو بپوش دیگه
فاطی لبخندی زد و گفت : فرصت نشد . من که آمدم پایین مهدی و سارا هم لخت بودن . تازه لباس پوشیدن . من هم می خوام برم حمام و بعد لباس عوض می کنم ، حالا همین طوری میوه می خورم البته اگه مانعی نداره
دستی به باسنش مالیدم و گفتم : چه مانعی داره خوشگل من . میوه خوردن و دیدن بدن لخت تو طعم و خاصیت میوه رو بهتر می کنه
سپس روی مبل نشستم و فاطی آمد رو پام نشست و مشغول میوه پوست کردن برای من شد . نگاهش کردم ، واقعا بدن خوشگلی داشت در مقابل بدن لخت سارا که من چند بار دیده بودم اصلا قابل مقایسه نبود و نگاه کردن به بدن خوشگلش همیشه منو مست و هوسی می کرد
فاطی نگاهی به من انداخت و گفت : بخدا دستامو شستم . ببین بعد دستاشو به صورتم گذاشت دستاش کمی سرد بود و معلوم بود که تازه شسته شده بودن و بوی صابون هم براحتی به مشام می رسید
دستاشو بوسیدم و گفتم : مگه من حرفی زدم ، قربون اون اخم کردنت بشم . داشتم بدن سکسی تو تماشا می کردم
بعد از میوه خوردن فاطی بلند شد و منو بوسید و گفت : من می رم یه دوش بگیرم
مهدی با خنده گفت : اجازه می دید من هم با شما بیام دوش بگیرم ؟ فاطی خانم
فاطی اخمی کرد و گفت : تو رو خدا بس کن دیگه مهدی ، اذیت نکن . نه دوست ندارم با تو برم حمام ، حالا اگه حمید بیاد یه صفایی داره
لبخندی زدم و گفتم : منو معاف کنید . من باید برم مغازه
فاطی اخمی کرد و گفت : مرتب ناز می کنی ، عین زنها خودش رو لوس می کنه
سارا لبخندی زد و گفت : باید موقع حال کردن با حمید در ها قفل کرد که نتونه در بره و ناز کنه بعد حسابی حالشو گرفت
مهدی خندید و گفت : این دوست من حمید آقا یه خورده خجالتی و کم رویه
سارا با خنده گفت : آره طفلک ، ندیدی این جانور آروم و کم رو با اون دختر ها دیشب چکار می کرد
فاطی لبخندی زد و گفت : دست از سر شوهر بیچاره و مظلوم و کم رو و دیگه چی بود ؟
و نگاهی به من انداخت و با خنده به علامت پرسش سرش رو تکون داد لبخندی زدم و گفتم : بی ذوق و فداکار و زن دوست رو یادت رفت بگی
همه زدن زیر خنده . مهدی بلند شد و نگاهی به ساعتش انداخت و گفت خوب دیگه با اجازه من باید برم کارگاه
من هم بدنبالش به راه افتادم و گفتم : من هم باید برم در مغازه
سپس حاضر شدم و با مهدی رفتیم مغازه
داخل مغازه که شدیم مهدی گفت : من تا دیر وقت کارگاه هستم اگه محبوب دعوتت رو قبول کرد و آمد به من تلفن کن بیام
گفتم : باشه ، ببینم تو نمی خوای از تصمیمت منصرف بشی ؟ گناه داره طفلک
اخمی کرد و گفت : من نزدیک بود بخاطر این کثافت زندگی مو خراب کنم نه امکان نداره کوتاه بیام تو هم یادت نره قول دادی . من منتظر تلفن تو می مونم
بعد خداحافظی کرد و رفت سمت در ، جلو در ایستاد و برگشت و یه نگاه به من کرد و گفت : می بخشی که ظهر دو سه بار با فاطی خانم سکس داشتم دست خودم نبود یه خورده تند رفتم ، از دستم که ناراحت نشدی ؟
لبخندی زدم و گفتم : مگه ما زوج مکمل نیستیم ؟ قرار نشد از این حرفها بزنی ؟
مهدی اخمی کرد و گفت : آخه سارا گفت در نبود من باهات برنامه نداشته و امروز ظهر هم که با سارا حال نکردی . از سارا خوشت نمی یاد ؟
اخمی کردم و گفتم : دلیل نداره که هر دقیقه بخوام فرصت طلبی کنم و بچسبم بهش . موقعیت پیش نیومد و گرنه می رفتم سر وقتش
لبخندی زد و گفت : ولی من انگار زیاده روی می کنم و بقول تو فرصت طلبم
لبخندی بهش زدم و گفتم : منظورم رو بد فهمیدی . من اصولا از زیاده روی خوشم نمی یاد . هر کسی یه اخلاقی داره تو به فکر حال و عشق خودت باش ، فاطی هم از تو بدش نیومده
مهدی خندید و گفت : فاطی خیلی محشره ، خوش بحالت . تا سارا مثل فاطی بشه خیلی کار داره
خندیدم و گفتم : کم کم درست می شه ، جوش نزن
مهدی لبخندی زد و گفت : اگه شد یه خورده با سارا حال کن ، اون خیلی حساس شده . ظهر که باهاش حال نکردی حسابی تو ذوقش خورده و سر خورده شده . درسته که مثل فاطی نیست ولی خوب اون هم یه زنه و فکر می کنم خیلی هم طالبه باهات حال کنه ولی خوب نمی تونه خودشو راضی کنه که بروت بیاره ، یه خورده هواشو داشته باش
لبخندی زدم و گفتم : من هم سارا خانم رو دوست دارم . باشه سعی می کنم بیشتر بهش توجه کنم
بعد از رفتن مهدی گوشی تلفن رو برداشتم و شماره محبوب رو گرفتم
تماس که حاصل شد صدای گرم و ناز محبوب به گوشم خورد : جان ، چیه عزیز امروز همش یاد ما می کنی ؟
خندیم و گفتم : از صبح حالم گرفته شده ، خیلی هواتو کردم . امشب یه افتخار به من می دیدی شام مهمونت کنم
خندید و گفت : من دیشب پهلوت بودم ؟
گفتم : تو رو خدا محبوب ، فردا زنم از مسافرت بر می گرده و معلونم نیست که دوباره کی بشه همدیگر رو ببینیم
خندید و گفت : باشه می یام خوشگل ، باز هم می خوای عکس نشونم بدی ؟
خندیدم و گفتم : اگه مزدش چرب و نرم و تنگ باشه که هست ، چرا که نه
صدای خنده اش تو گوشی پیچید و گفت : ممکنه نرم و تنگ باشه ولی دیگه چرب نیست
با خنده گفتم : کرم هست خودم چربش می کنم
گفت :‌ بی تربیت نشو ، پشت تلفن ؟
گفتم :‌پشت تلفن رو چکار دارم ، پشت خود تو چرب می کنم که زیاد درد نکشی
با خنده گفت : بی تربیت لوس ، خداحافظ
بعد گوشی رو قطع کرد . دوباره شماره شو گرفتم
با خنده گفت : دیگه چیه آقا ؟
گفتم : شام منتظرتم ها ، نری شام بخوری بیای . ساعت ده بیا ؟
خندیدو گفت : باشه ساعت ده ، دیگه فرمایشی ندارید ؟
گفتم : چرا ، تنها می یای ؟
گفت : آره ، ولی دوست داشته باشی می تونم خواهرم رو هم بیارم ، فکر نمی کنم بدش بیاد تو رو دوباره ببینه
خندیدم و گفتم : نه ، تو رو خدا ، به من رحم کن . امشب رو خوش کردم تنها بیای
خندید و گفت : باشه ، من از خدامه بهت رحم کنم . خداحافظ
بعد از قطع مکالمه دستامو به هم مالیدم و لبخند رضایتی زدم . تا اینجاش که خوب بود
در این موقع در داخلی مغازه باز شد و فاطی سرش کرد تو مغازه و لبخندی زد و گفت : پشت کی رو می خوای چرب کنی ؟
با عصبانیت گفتم : پشت تو رو فضول ، چند بار باید بهت بگم خوشم نمی یاد فال گوش واستی و به حرفای من گوش بدی ؟
فاطی اخمی کرد و گفت : من کی به حرفهای تو گوش می کردم ؟ لوس من فقط اومدم بگم به محبوب تلفن کن با هاش قرار بزار ، یالا دیگه چرا من رو نگاه می کنی ؟
به طرفش رفتم . به سرعت سرش رو تو کشید و در رو بست ، آهی کشیدم و روی صندلی نشستم و مشغول کارم شدم
ولی دست و دلم به کار نمی رفت و مرتب به حوادث احتمالی شب فکر می کردم
نزدیک ساعت نه شب بود که فاطی در رو باز کرد و گفت : حمید ، برو مرغ رو بخر دیگه تا یه ساعت دیگه این دختره پیداش می شه ها
با عصبانیت نگاهش کردم و پرسیدم : از کجا می دونی ساعت ده می یاد ؟
لبخندی زد و گفت : حدس زدم ، میدونی با خودم گفتم این دختره احتمالا کی می یاد . بعد شروع کردم به شمارش انگشتام تا رسیدم به ده ، با خودم گفتم حتما ساعت ده می یاد . حالا جون من درست حدس زدم ؟
لبخندی زدم و گفتم : برو فاطی سر به سرم نزار ، می یام تو می کنمت ها
لبخندی زد و گفت : عرضه شو داری ؟ مگه نمی خوای انرژی تو واسه شب نگه داری ؟ پاره کردن پرده بکارت دختر مردم یه ذره زور می خواد
بعد رفت تو و در رو بست . با خودم فکر کردم ، واقعا زور می خواد ؟ من که یادم نمی یاد زیاد زور زده باشم . شاید هم اون موقع ها فرق بین پرده اتاق رو با پرده بکارت نمی دونستم . بهر حال زیاد فکرم و خسته نکردم و مغازه رو بستم و رفتم دنبال خرید سرنگ و مرغ زنده ، اول از داروخانه که تو مسیر بود دو تا سرنگ پنجاه سی سی خریدم و بعد رفتم بازار پرنده فروشی که نزدیک خونه بود و یه خروس چاق وچله خریدم ، آخه می دونستم که گوشت مرغ بد پزه . بعد برگشتم خونه
سارا و فاطی با دیدن من اومد سمت من و فاطی دستی به سر خروسه کشید و با خنده گفت : این که خروسه ؟
لبخندی زدم و گفتم : با خودم گفتم خروس بخرم که هم گوشتش خوشمزه تره و هم شاید چون نری هم داره به درد شما ها بخوره ؟
فاطی اخمی کرد و دم خروسه رو کمی داد بالا و نگاهی به زیر دمش کرد و گفت : این که چیزیش پیدا نیست ؟
لبخندی زدم و گفتم : مثل ما مردها اولش کوچیکه باید یه خورده بمالیش و ساک بزنی تا بزرگ بشه
فاطی رو کرد به سارا و با دلخوری گفت : هر چی می خوام تو پر رویی جلوش کم نیارم و جوابشو بدم ، نمی تونم
سارا لبخندی زد و گفت : تازه فهمیدی ؟
نگاهی به فاطی کردم و گفتم : خوب اگه با این خروس کاری نداری برو اون چاقو رو بردار بیار که داره دیر می شه
ویشگونی از بازوم گرفت و گفت : بعدش باید اون زبون تو ببرم تا اینقدر نیش زبون نزنی ، واسه من
خروس رو که پرنده فروشه پاهاش رو بسته بود ، گذاشتم رو میز آشپزخونه و نشستم کف آشپزخونه
فاطی چاقو رو آورد و با تعجب نگاهی به من کرد و گفت : وا ، چرا رو زمین نشستی خول شدی ؟
گفتم : مگه نمی خوای زبونم رو ببری ؟ خوب این خروس بیچاره رو دیگه چرا بکشم . خونی که از زبونم می یاد کافیه دیگه
گوشم رو گرفت و منو از رو زمین بلند کرد و گفت : حمید کاری نکن بجای زبونت یه جای دیگه تو ببرم تا دیگه چیزی نداشته باشی واسه من و سارا ناز کنی ، ها . مسخره سر به سرم نزار
لبخندی زدم و گفتم : خوب باشه ، اگه حیفت نمی یاد ببرش . هر چند حالا کیر مهدی رو داری دیگه این رو می خوای چکار ؟ بهت سخت نمی گذره حکایت نو که می یاد به بازار کهنه می شه دل آزاره دیگه نه ؟
فاطی سرخ شد و با عصبانیت دو سه بار پاش رو کوبید به زمین و گفت : بس کن حمید ، کثافت پر رو . بخدا با همین چاقو تیکه تیکت می کنم ، ها
لبخندی زدم و گفتم : داریم صحبت می کنیم دیگه داغ کردن نداره ؟ اول کجا مو می بری ، ها ؟
لبخندی زد و و با دست جلو مو گرفت تو دستاش و یه خورده فشارش داد و گفت : اول این رو می برمش ، این جوری هر وقت بخوام می تونم ازش استفاده کنم و دوم اینکه مجبور نیستی برای اجرای نقشه هات ، تن به هر چی کار پر زحمته بدی . اون هم با اون آشغالها
سارا با خنده گفت : نه اون حیفه ، بعضی وقتها بکار می یاد . زبونش رو ببر که دیگه زخم زبون و پر رویی نکنه
فاطی خندید و گفت : نه اون هم خیلی حیفه ، همیشه نیش نمی زنه بعضی وقتها با هاش کار های دیگه هم بلده بکنه که من خیلی خوشم می یاد ، تو خوشت نمی یاد مگه ، سارا ؟
قبل از آنکه سارا جوابش رو بده ، با خنده گفتم : من با انگشت های دستام هم کارهای خوب بلدم بکنم ، اون ها رو یادتون نره
سارا خندید و گفت : آره بیچاره مثل گوسفند می مونه ، همه چیزش بدرد می خوره
بلند شدم و چاقو رو از دست فاطی گرفتم و گفتم : نتیجه این که دلت نمی یاد از هیچ کجا شروع کنی ، بزار کارمو بکنم الان اون دختره آشغال پیداش می شه
فاطی خروسه رو بغل زد و کمی نوازشش کرد و با اخم گفت : ببین چه دل ، دلی می زنه بیچاره ، حمید تو چطور دلت می یاد سرش رو ببری بیرحم ؟
لبخندی زدم و گفتم : قول می دهم یواش بکشمش ، حالا تو اگه خیلی دلت رحم می یاد فردا گوشتش رو نخور ، باشه ؟
فاطی خروس رو داد به من و گفت : وا ، مگه خولم . فوقش هر گازی که به گوشتش بزنم دعاش می کنم
رفتم تو حمام و خروس زبون بسته رو کمی آب داد م و گذاشتمش کف حمام . سرنگ ها رو از جیبم در آوردم و سوزن و محافظ سوزن ها رو جدا کردم و گذاشتم کنار و بعد دسته سرنگ ها رو در آوردم و سپس سر خروسه بیچاره رو بریدم و سرنگ ها رو از خونی که از گردنش می زد بیرون پر کردم و بعد دسته سرنگ ها رو سر جاشون قرار دادم و سر سرنگ ها رو بستم اینطوری برای چند ساعتی می شد از لخته شدن خون ها جلو گیری کرد چون هوا به سرنگ وارد نمی شد . بعد بدنه سرنگ ها و سپس دستامو شستم و از حمام بیرون آمدم
سپس نگاهی به ساعتم انداختم یه ربع تا ساعت ده مونده بود با عجله سرنگ ها رو بردم بالا و بین دوشک های تخت مخفی شون کردم و بعد با عجله رفتم در مغازه رو باز کردم و روی صندلی نشستم
چند لحظه بعد فاطی در رو باز کرد و یه لیوان چایی داد دستم . با دلخوری گفتم : این قدر در رو باز نکن یه موقع سر می رسه ها ، آخ راستی برای شام چکار کردی ؟
با خنده گفت : جوش نزن از ظهر غذای دست نخورده زیاد اومده تو جوش شکمتو نزن ، شکمو
بعد از رفتن فاطی یه بار دیگه سعی کردم همه موارد نقشه رو تو ذهنم مرور کنم در این موقع محبوب با همون عینک دودی بزرگی که دفعه قبلی هم بصورتش بود آمد داخل مغازه و سلام کرد
بلند شدم و جواب سلامش رو دادم و با خنده گفتم : یه ذره دل نگران بودم گفتم نکنه یه موقع نیای و منو تو خماری بزاری
لبخندی زد و گفت : می بینی که اومدم ، آقای هول . من هنوز دیشب اینجا بودم
بلند شدم و در مغاره بستم و با هم رفتیم تو خونه و مستقیم رفتیم بالا . با ورود به اتاق چشمم به فاطی افتاد که یکی از لباس های سکسی شو پوشیده بود و حسابی هم به خودش رسیده بود . نشسته بود رو مبل و با لبخند نگاهمون می کرد
محبوب یک دفعه وا رفت و اخمی کرد و به من گفت : نمی دونستم مهمون داری و گرنه دعوتت رو قبول نمی کردم
دستش رو گرفتم و رو سری شو از سرش در آوردم . فاطی بلند شد و آمد طرف محبوب و دستش رو دراز کرد سمتش و با خنده گفت : اگه اشتباه نکنم شما محبوب خانم هستید . دختر خوشگلی هستی حق داره حمید که از صبح تا بحال بی قرار اومدن شما شده ، من هم اسمم فاطی یه دوست حمید ، از آشنایی با شما خوشبختم
محبوب با اکرا باهاش دست داد و آهسته گفت : من هم همینطور ، با بودن شما دیگه لازم نبوده حمید آقا خیلی بی قرار باشه . شما هم خانم خوشگلی هستید . اشتباه نکنم دیشب با مهدی بودید ، حدسم درسته ؟
فاطی لبخندی زد و گفت : حسودی می کنی ؟ آره باهاش بودم
فاطی مشغول باز کردن دگمه های مانتوی محبوب شد و در همون حال ادامه داد : مانتو تو در بیار اینجا لازم نیست احساس غریبی کنی
سپس مانتوی محبوب رو گذاشت سر جا لباسی و رفت تو آشپزخونه و با خنده گفت : من همیشه خیال می کنم اینجا خونه خودمه و اصلا غریبی نمی کنم ، ببینم محبوب جون چی می خوری ؟ چایی یا شربت ؟
لبخندی زدم و گفتم : دیشب که ازش پرسیدم گفت حرص می خورم البته نداشتم بهش بدم ، امروز هم یادم رفت برم بخرم
محبوب نگاهی به من کرد و گفت : ظاهرا هر کس بیاد پیشت اول باید حسابی حرص بخوره ، باید یه مقدار زیاد حرص بخری ، تو خونه داشته باشی
فاطی خندید و گفت : اوه ، چرا حرص بخوری عزیزم . من که هر موقع می یام پیش حمید ، همه چی می خورم بجز حرص ، مگه خولی دختر جون . تو دوست دختر حمید هستی و من هم همینطور ولی قبلا یه پسر بد و شیطون ترتیب پرده مو داد شدم مثلا خانم و یا همون زن . البته فکر بد نکنی ها من به عشق خودم با حمید و مهدی و بقیه دوست پسر هام حال می کنم و حال می دم ، حالا بعضی ها مثل مهدی حسابی خرجم می کنه و بعضی ها هم مثل این حمید بدجنس مرتب مفتی ترتیبم رو می ده ، ولی خوب چون خوب حال می ده و من هم دوستش دارم ، اعتراضی نمی کنم
محبوب یک لیوان چایی از سینی چایی که فاطی جلوش گرفته بود برداشت و با خنده گفت : پس مهدی حسابی خرجت می کنه ؟ خیلی باید مهدی رو بیشتر از حمید دوست داشته باشی ، درسته ؟
فاطی لبخندی زد و به من نگاهی انداخت و گفت : غلطه جونم ، مهدی درسته که خراجه ولی خیلی دله است . حسابی آدم رو خر می کنه تا حالشو بکنه . و بلافاصله هم می ره تو فکر یکی دیگه ولی این حمید مامانی یه ذره میکروسکپی جواهره . اهل کلک و حقه نیست . راست و حسینی می گه خوب حال می دم خوب هم بهم حال بده ، آدم یه جورایی باهاش حال می کنه و مثل مهدی نیست که آدم رو خر می کنه که سوار آدم بشه و یه خورده هم که به میل دلش رفتار نکنی از تو بد تر کسی نیست
رو کردم به محبوب و با خنده گفتم : این فاطی رو اینطوری نبین یه تیکه خیلی گنده جواهره ، به فکر همه هم هست و تو دلش هم کینه و نفرت اصلا جا نداره . راستش تو یه خورده باید مدیون اون باشی
محبوب اخمی کرد و به من نگاهی انداخت و پرسید : مدیون ؛ مدیون برای چی ؟
گفتم : بعد از اون که مهدی صبح اومد مغازه و فهمیدم که اصرار داره بیاد خونه دنبالت . برای اینکه از سرت بازش کنم ماجرای شب قبل و بهش گفتم ، البته قبلا از خودت اجازه گرفته بودم که بهش بگم ، خلاصه اول که باورش نشد ولی بعد که تلفنی باهات حرف زد و خودت هم تایید کردی آنقدر داغ کرد که کارد می زدی خونش در نمی آمد وقتی رفته خونه به فاطی که از دیشب هنوز تو خونه بوده می گه که قصد داره بره و اطراف خونه تون کشیک بده و به مجردی که موقعیت جور شد تو رو زیر ماشین بیاره ، و از بین ببره
محبوب آشکارا رنگش پرید ، بسختی توانست خونسردی شو حفظ کنه و با عصبانیت گفت : چه غلط ها مگه شهر هرته ؟
فاطی لبخندی زد و گفت : مهدی رو که می شناسی از اون کله خراب هاست که دومی نداره ، مخصوصا که ظاهرا تو رو خیلی دوست داشته و فکر می کرده همیشه باید مال اون باشی ، شرط می بندم که از حمید هم متنفر شده ولی خوب روش نشده بروز بده
محبوب اخمی کرد و گفت : مهم نیست ، چند روزی سعی می کنم بیشتر مواظب خودم باشم . ولی خوب نباید خیلی هم موضوع رو جدی گرفت
فاطی سری تکون داد و گفت : خدا کنه ، ولی من همت در کشتن تو رو درش خیلی جدی دیدم ، البته خیلی سعی کردم آرومش کنم و احتمال گیر افتادن و زندونی شدنش رو واسش گفتم و خلاصه وقتی دیدم خیلی همت شو جمع کرده که کار خودشو بکنه ، یه پیشنهاد بهش دادم و اون هم عاقبت با اصرار زیاد من ، اون رو پذیرفت
محبوب گفت: چه پیشنهادی ؟
فاطی خندید و گفت: اینکه بهت تجاوز کنه و پرده بکارت تو پاره کنه تا بهت ضربه بزنه و آینده زندگی تو خراب کنه
محبوب بلند شد و قطره های اشک رو از صورتش پاک کرد و با نفرت به فاطی گفت : ممنون که راه جلو پاش گذاشتی
و به سمت در رفت . من به تندی دستش رو گرفتم و گفتم : تند نرو و بقیه اش رو گوش کن
رو کرد به من و با بغض گفت : تو رو خدا حمید ، نکنه از تو خواسته منو بکشی اینجا و بخواد بیاد ایتجا نقشه کثیفش رو عملی کنه ؟
سری تکون دادم و گفتم : آره ، ولی من خواستم که اون بیاد و بهش گفتم خودم محبوب رو بی عفت می کنم و اون هم فقط باید شاهد باشه و نیاد جلو و بهت دست بزنه
محبوب با ناباوری نگاهی به من انداخت و سیلی سختی بگوشم زد و با گریه گفت : همین بود مردانگی تو ، چطور می تونی اینقدر پست باشی ؟
دست شو گرفتم و اون رو روی مبل نشوندم و گفتم : آخه الاغ جون ، اگه قرار بود بخاطر مهدی تو رو بکشونم اینجا و باهاش همکاری کنم که تو رو در جریان نمی گذاشتم . من و فاطی که از رو دلسوزی به تو اومده اینجا و من رو در جریان گذاشته ، کلی نقشه کشیدیم تا بتونیم مهدی رو خر کنیم و به خیال خودش به هدفش برسه و دیگه دست از سر تو برداره ، حالا یه خورده به حرفامون گوش کن
محبوب یه ریز مشغول گریه بود و حسابی عصبی به نظر می رسید ، این فکر که شاید من و فاطی و مهدی نقشه ای واسش کشیده باشیم ، آرام و قرارش رو بهم زده بود . سری تکون داد و با افسردگی گفت : بخدا حمید اگه این کار رو بکنی . من رگم رو می زنم و خودم رو می کشم . چند وقته برام خواستگار می یاد و ممکنه بخوام باهاش ازدواج کنم . دیگه بعد چطور می تونم سرم رو بلند کنم و ... آه خدا ، تو رو خدا حمید به من رحم کن
و بعد گریه امونش نداد و به تندی شروع کرد به گریه کردن
فاطی رفت پهلوش نشست و در حالی که موهاشو نوازش می کرد سری تکون داد و گفت : آروم باش عزیزم ، بخدا ما قصد نداریم به تو آسیبی برسونیم ، به ما اعتماد داشته باش . حمید نقشه خوبی کشیده و اگه تو هم همکاری بکنی ، مهدی هم آتیشش می خوابه و دست از سرت برمی داره من و حمید فقط می خواهیم بهت کمک کنیم
محبوب لیوان آبی رو که بهش تعارف می کردم از من گرفت و کمی از اون خورد و با ناراحتی نگاهی به من انداخت و گفت :چه نقشه ای کشیدی ؟
گفتم : من مهدی رو قانع کردم که خودش اینکار رو نکنه و اجازه بده من در حالی که مثلا می خوام از پشت بکنمت ، یهو اشتباهی بکنم تو جلوت . و کاری که تو باید بکنی اینه که خودت رو به شدت عصبی نشون بدی و با من پرخاش کنی و حتی کتکم بزنی . تا مهدی تصور کنه واقعا این کار صورت گرفته ، البته فاطی هم از دیدن این موضوع مثل تو باید با من پرخاش و بهم اعتراض کنه
فاطی با خنده گفت : البته ما قبلا چشم های تو رو می بندیم
محبوب گفت : چرا ؟
من گفتم : برای این که مهدی می خواد بهت نزدیک بشه و ببینه که تو رو من بی عفت کردم و طبیعی است که تو نباید وجود مهدی رو حس کنی
محبوب اخمی کرد و گفت : خوب اگه مهدی در اون حالت اصرار کرد که اون هم بکنه تو جلوم تکلیف چیه ، تعارف می زنی و می گی بفرما ؟
من با خنده گفتم : غلط می کنه ، من باهاش قرار گذاشتم و اون هم پذیرفته که فقط شاهد پاره شدن پرده تو باشه و کاری انجام نده ، حالا خیالت راحت شد که من مرد هستم و نمی خوام در حقت نامردی کنم
محبوب گفت : پارگی پرده بکارت کمی خونریزی داره ، فکر اون رو هم کردی ؟
دستش رو گرفتم و به طرف تخت بردمش و سرنگ های خون رو نشونش دادم
لبخندی زد و گفت : ببینم ، اینها واقعا خونه ؟
فاطی لبخندی زد و گفت : آره عزیزم خونه ، ،مال یه مرغ بیچاره است که چند ساعت پیش . حمید خریده بود تا از خونش استفاده کنه
با خنده گفتم : خروس نه مرغ
فاطی اخمی کرد و گفت : گیر نده حمید ، حالا چه فرقی می کنه
محبوب خودش رو بغلم انداخت و صورتم رو بوسید و گفت : ممنونم تو مرد خوبی هستی حمید . من از هردو تون ممنونم که به فکر من بودید
فاطی با خنده گفت : فقط این وسط این حمید بیچاره یه سیلی مفتی خورد . البته زیاد مهم نیست اون یه خورده عادت کرده . باید هر روز یکی دو تا سیلی بخوره تا اموراتش بگذره
محبوب لباشو گذاشت رو لبام و دستاشو دور گردنم حلقه کرد و با حرارت مشغول بوسیدنم شد . زیر چشمی نگاهی به فاطی که داشت با عصبانیت ما رو نگاه می کرد ، انداختم و شونه هامو بالا انداختم
دستامو رو باسن محبوب گذاشتم و یه خورده فشارش دادم . آخ چه لذتی بهم دست داده بود ، محبوب داشته با همه وجودش منو می بوسید
در این موقع فاطی بدجنسی اش گل کرد و ویشگون محکمی از بازوم گرفت و بعد دست محبوب رو گرفت و با خنده گفت : حالا نمی خواد پر روش کنی . بیا بریم ، چایی مون یخ کرد
با هم برگشتیم و روی مبل نشستیم . محبوب خودش رو بهم چسبوند و لیوان چایی شو بر داشت و یه خورده خورد و بعد سری تکون داد و به فاطی گفت : سرد شده یه زحمت بکش و گرمش کن ، من چایی سرد دوست ندارم
فاطی بلند شد و در حالی که لیوانهای چایی رو تو سینی قرار می داد رو کرد به محبوب و با کنایه گفت : چشم خانم ، امر دیگه ای باشه
محبوب بی توجه به لحن کنایه آمیز فاطی رو کرد به من و پرسید :‌حالا این کثافت ، مهدی رو می گم کی قراره بیاد ؟
گفتم : قرار شد وقتی تو اومدی زنگ بزنیم بهش تا بیاد اینجا
محبوب با خنده گفت : حالا یه موقع هول نشی و اشتباهی بکنی تو جلوم ؟
فاطی گفت : غلط می کنه هول شه ، تو فقط هوای کار رو داشته باش وقتی مثلا کار انجام شد خیلی طبیعی رفتار کن و با خشونت چند تا محکم بزن تو سر وسینه و صورت حمید
من سری تکون دادم و گفتم : حالا تظاهر به محکم زدن هم بکنه کافیه ، لازم نیست خیلی محکم بزنه
فاطی اخمی کرد و به محبوب گفت : به حرفهای حمید گوش نده ، تو باید طبیعی رفتار کنی که یه موقع مهدی بو نبره که نقشه ای در کاره . هر چی محکم تر بزنی و اعتراض بکنی بهتره ، مخصوصا باید درد تو چهره ات پیدا باشه . می خوای حمید رو بگم تو یه فرصت مناسب محکم مو ها تو بکشه تا دردت بیاد و گریه کنی ؟
محبوب با خنده گفت : من فکر کنم بتونم طبیعی باشم ولی دلم نمی یاد حمید رو محکم کتک بزنم ، بخدا جدی می گم
فاطی با خنده گفت : ولی این خیلی لازمه باید محکم بزنیش ، اصلا یه کار بهتر ، حمید وقتی که می خواست مثلا بکنه تو جلوت اگه با سختی و محکم بکنه تو پشتت ، خیلی عالی می شه هم تو خیلی طبیعی درد می کشی و هم بقدر کافی عصبانی می شی که محکم چند تا بزنی تو سر و صورتش محبوب گفت : نمی دونم اگه لازمه ؟ باشه من حرفی ندارم . دیشب که حمید بد جوری کرد تو پشتم آنقدر دردم گرفت که دلم می خواست چند تا بزنم تو گوشش . ولی ترجیح میدهم که درد نکشم
فاطی اخمی کرد و رو کرد به من و گفت : اهمیتی به حرفش نده و محکم بکن تو کونش ، آخ ببخشید تو پشتش و بگذار دردش بیاد و کتک های اون هم طبیعی باشه ، مهدی رو دست کم نگیر اون که بچه نیست بو ببره کلکی تو کاره . بد جوری داغ می کنه و ممکنه خودش بره سراغ محبوب بیچاره
محبوب برآشفت و رو کرد به من و گفت : آره حمید ، تو رو خدا قبول کن و خشونت بخرج بده . خیلی بد می شه اگه مهدی بو ببره
رو کردم به فاطی که لبخند شیطنت باری به لب داشت و گفتم : از دست تو که مرتب می خوای همه رو عذاب بدهی ، مخصوصا منو
فاطی با خنده گفت : بیشتر دوست دارم اون کثافت زجر بکشه
منظورش رو می دونستم همه کثافت گفتن هاش مربوط به محبوب بود
محبوب رو کرد به فاطی و گفت : ولی اون کثافت که با دیدن درد و مثلا پاره شدن من که عذاب نمی کشه ؟
فاطی گفت : چرا عذاب می کشه ، آخه یه موقع تو سوگل خوشگلش بودی و حالا می بینه حمید داره تو رو می کنه و پاره ات می کنه . این درد ناک نیست براش ؟
محبوب لبخندی زد و دستی به پای من کشید و گفت : آره ، خیلی دوست دارم عذاب بکشه . من سعی می کنم با حمید خیلی پر حرارت تر حال بدم تا مهدی نفسش بند بیاد
با خنده گفتم : حالا این حرفها بزارید کنار و چایی هاتون رو بخورید که باز سرد نشه
فاطی دستش رو از رو شلوار رو کیرم کشید و با خنده گفت : حالا به اندازه کافی انرژی داری ، که امشب بتونی درست کارت رو انجام بدهی ؟
محبوب با خنده گفت : دیشب که سه ، چهار بار آبش آمد و ممکنه ضعیف شده باشه
فاطی نگاه خشمگینی به من کرد و با غیض گفت : پس حسابی دلی از عذا در آوردی ؟
رو کردم به محبوب و گفتم : چرا دروغ می گی ؟ یه موقع فاطی باورش می شه و از حسادت پدر من رو در می یاره
فاطی لبخندی زد و گفت : نه عزیزم نترس ، حالا باهات کار ندارم . بعدا وقت برای حساب رسی زیاده
سپس رو کرد به محبوب و گفت : حمید می گه با هم رفته بودید حمام ، تو حمام هم خوش گذشت ؟
محبوب با خنده گفت : آره خیلی عالی بود . حمید من و خواهرم رو شست و ماساژ داد و چند تا جوک بی تربیتی با حال گفت و بعد هم که از حمام بیرون رفتیم و یه حال دل چسب داشتیم ، خلاصه یه شب بیاد موندنی بود برای من و خواهرم . فکر نمی کنم که دختری شب رو با حمید بگذرونه و بهش سخت بگذره ، تو هم که چند باری حتما باهاش حال کردی می دونی چی دارم می گم
فاطی لبخند زورکی زد و گفت : اتفاقا حمید خیلی با نرمی می کنه تو پشت آدم نمی دونم تو چطوری خاطره خوبی از این موضوع نداری
محبوب با خنده گفت : ‌بار اول که خیلی با خشونت کرد تو بخدا تا مدتی می سوخت . ولی بعد که از کرم استفاده کرد و نرمش به خرج داد ، خیلی حال کردم
پاک گند کار در اومده بود نگاهی به فاطی که با عصبانیت منو نگاه می کرد کردم و برای اینکه به این پته به آب دادن های مسخره زودتر خاتمه بدم
گفتم : فاطی جان شام بیار بخوریم که همه گشنه هستیم . و در ضمن باید مقدمات کار رو آماده کنیم و بعد هم به مهدی زنگ بزنیم بیاد اینجا . اون الان منتظر خبر ماست
فاطی با عصبانیت گفت : دستور نده ، پاشو خودت غذا رو گرم کن، انگار با کلفتش حرف می زنه
محبوب با تعجب رو کرد به فاطی و گفت : اون بیچاره که حرف توهین آمیزی نزد ، فاطی جون . چرا ناراحت شدی ؟ الان من خودم شام رو آماده می کنم . تو خودت رو ناراحت نکن
سپس رفت تو آشپزخونه . فاطی کنارم نشست و ویشگون محکمی از رون پام گرفت . بی اختیار فریادی کشیدم و رون پام رو چسبیدم
محبوب سراسیمه از آشپزخونه زد بیرون و نگاهی به ما انداخت و پرسید : چی شد ؟
فاطی لبخندی زد و گفت : چیزی نیست محبوب جون باز پاش گرفت بعضی وقتها که خیلی شیطونی می کنه پاش درد می گیره و گاهی وقتها هم بد جوری می گیره . تقصیر خودشه نباید زیاد دروغ بگه و یا شیطونی بکنه خدا می دونه امشب تا صبح باز چقدر پاش بگیره ؟ خدا بهش رحم کنه
محبوب لبخندی زد و گفت : آخه حیونکی حمید ، خوب چرا دکتر نمی رید ؟ یه موقع خطرناک نباشه
بزور لبخندی زدم و گفتم : چرا بابا رفتم ، پیش دو سه تا دکتر ماهر رفتم همه عقیده دارند علت اصلی این درد ها بخاطر جنون آنی و منفی بودن های بی دلیل و بد بینیه . من که سر در نیاوردم منظورشون چی بود
فاطی لبخندی زد و گفت : بس که چرند گفتند . حق داری نفهمی منظورشون چی بوده اون دکتر ها همه شون احمق بودن . من نظر همون دکتری که بردمت پیشش رو قبول دارم و به نظر من منطقی تر بود یادته می گفت علت اصلی مربوط به افراط در مسائل جنسی و پر رو گری و پنهان کاریه ؟
محبوب با خنده گفت : افراط در مسائل جنسی رو می تونم من هم قبول کنم ولی منظورش از پنهان کاری و پر رو گری چی بوده ؟
فاطی لبخندی زد و گفت : دکتره می گفت . من اینجاش رو نفهمیدم منظورش چی بود ولی احتمالا حمید منظور دکتره رو فهمیده بود چون همش می گفت درسته حق با شماست آقای دکتر
محبوب به طرف آشپزخونه دوید و در همون حال گفت : وای خدا ، فکر کنم یه خورده غذا ته گرفت
نگاه تندی به فاطی کردم . فاطی لبخندی زد و آهسته گفت : این اولشه حالا صبر کن خدمتت می رسم
بعد از شام خوردن و جمع شدن سفره رو کردم به فاطی و محبوب و گفتم : خوب وقت کمه ، زودتر لخت بشید
سپس لباس زیر محبوب رو دادم دست فاطی و فاطی که قبلا بهش گفته بودم و در جریان بود لباس زیرهای محبوب رو پوشید و با خنده به محبوب گفت : آخه باید من بجای تو پاره بشم و در اون حال عکس هم گرفته بشه که مهدی اونها رو ببینه
من به محبوب که با قیافه متعجب ما رو نگاه می کرد توضیح لازمه رو دادم و براش تشریح کردم که منظورمون چیه و بعد طرز کار دوربین رو به محبوب یاد دادم و بعد از گرفتن چند عکس آزمایشی و اطمینان از این موضوع که کار با دوربین رو یاد گرفته . دست به کار شدیم و فاطی رو روی تخت به حالت چهار دست و پا قرارش دادم و فاطی کمی چرخید و روش رو به سمت مبل ها کرد و من سرنگ خون رو برداشتم و شورت فاطی رو که مال محبوب بود تنش کرده بود رو تا روی رون هاش پایین کشیدم و سپس خودکار مشکی رو که قبلا آماده کرده بودم و کنار تخت گذاشته بودم برداشتم و یه خال به شکل خالی که روی کون محبوب بود رو کون فاطی کشیدم . و چند بار زاویه عکس گرفتن رو طوری که کمی از شورت و کرست تو کادرش بیافته به محبوب توضیح دادم و سپس سرنگ رو برداشتم و با احتیاط مقداری خون تو جلوی فاطی خالی کردم و کمی هم به رون پا و بغل سوراخ کسش زدم و کیر گنده شده مو فرو کردم تو کس فاطی و مشغول تلمبه زدن شدم . و با راهنمایی های من محبوب هم مشغول عکس گرفتن شد ، سپس دوربین رو از دستش گرفتم و نگاهی به عکس هایی که گرفته بود انداختم و عکس هایی که جالب نبود رو حذف کردم و چند تایی که جالب بود و خیلی خوب می تونست نشون بده که مربوط به پاره شدن پرده بکارت محبوب هست و خون ریزی و جلوی من تو کس مثلا محبوب خیلی جلوه می کرد . لبخندی زدم و در حالی که عکس ها به آنها هم نشان می دادم با خنده به فاطی گفتم : بقیه هنر نمایی با تویه سعی کن از همین زاویه از من و محبوب ، موقع اجرای نقشه عکس بگیری ولی دیگه از جلوی من و محبوب عکس نگیری ، همین عکس هایی که محبوب از من و تو گرفت اون لحظه اصلی رو نشون می ده و تو فقط وانمود کن که از جلوی ما داری عکس می گیری ، در بقیه حالات عکس گرفتنت مانعی نداره .حالا برو و خیلی تمیز خودت رو بشور و دقت کن که آثار خونی رو تنت باقی نمونه
من هم رفتم دستشویی و جلو مو شستم . بعد از برگشتن به اتاق روی مبل نشستم تا فاطی که رفته بود حمام بیاد بیرون
بعد از اومدن فاطی بدنش و چک کردم تا خیالم از بابت نموندن آثار خون ، راحت بشه
چند با طریقه نشستن و حالت گرفتن محبوب رو روی تخت تمرین کردیم و سپس رو تختی رو مرتب کردیم و رفتیم روی مبل نشستیم . گوشی تلفن رو برداشتم و به گوشی همراه مهدی زنگ زدم و ازش خواستم بیاد
بعد لباس ها مونو پوشیدیم و چشم های محبوب رو با پارچه و چسب بستم ، فاطی چایی ریخت و آورد و مشغول خودن چایی شدیم . فاطی قند تو دهان محبوب می گذاشت و کمکش می کرد چایی شو بخوره .
محبوب کمی بدنش می لرزید و معلوم بود خیلی مضطربه ، آهسته با خطاب به من گفت : حمید ، خیلی با خشونت نکنی تو پشتم ، باشه ؟
من رو کردم به فاطی و گفتم : درسته که تو مثلا از نقشه من خبر نداری و من هم وانمود می کنم که اتفاقی کردم تو جلوی محبوب ، و تو هم باید عکس العملت تند باشه ولی مواظب باش شورشو در نیاری و خیلی اذیتم نکنی ؟ فهمیدی چی گفتم ؟
فاطی لبخندی زد و گفت : آره بابا نترس ، هوا تو دارم . مگه از من می ترسی ؟
لبخندی زدم و گفتم : از تو نه ، ولی از بدجنسی هات یه خورده می ترسم
در این موقع صدای زنگ در بلند شد . محبوب با نگرانی خودش رو به من چسبوند و آهسته گفت : حمید جون ، من یه خورده می ترسم
کمی موهاشو نوازش کردم و گفتم : نترس عزیزم ، فقط به فکر نقشه باش من همه مدت پهلوتم خیالت راحت باشه ، وقتی صدای باز شدن در اتاق رو شنیدی بپرس کی بود فاطی
فاطی لبخندی زد و گفت : خوب من می رم در رو باز می کنم
چند لحظه بعد در اتاق باز شد و بدنبال آن مهدی و فاطی آهسته داخل شدن
محبوب تو بغلم بود و من داشتم لباشو می بوسیدم . کمی خودش رو عقب کشید و پرسید : کی بود فاطی خانم ؟
من جواب دادم : گفتم که صدای تلوزیون خیلی بالا ست ، همسایه ها صداشون در می یاد و می یان در خونه و زنگ می زنند . تا حالا سابقه داره . برای همین تلوزیون رو خاموش کردم
فاطی هم با خنده گفت : آره ، حتما کار همسایه ها بوده . چون پشت در کسی نبود
سپس دست مهدی رو گرفت و همون جا نزدیک در نشستن رو زمین و مشغول تماشای ما شدن ، قیافه مهدی با دیدن محبوب تو بغلم خیلی دیدنی بود
تن محبوب تو بغلم شروع به لرزیدن کرد و معلوم بود که از حس کردن مهدی تو اتاق فوق العاده نگرانه . لبامو رو لبای محبوب گذاشتم و اون رو محکم تو بغلم فشار دادم . محبوب هم دستاشو دور گردنم گرفت و با فشار لباش رو لبام از کارم استقبال کرد
بعد یه بوسه طولانی محبوب گفت : آخه ، من خوشم نمی یاد چشام بسته باشه ، یعنی چی که اینطوری حالش بیشتره . من که زیاد خوشم نمی یاد
خیلی از تیزی محبوب خوشم آمد . یه خورده سینه هاشو فشار دادم و با خنده گفتم : تو برو تو حس ، فکر کن کسی که تو رویاهات دوست داشتی با تو سکس کنه ، الان پهلوته . آنوقت می بینی که چقدر حال می ده
محبوب با دلخوری گفت : دفعه دیگه نمی زارم باز چشامو ببندی ، الان هم اگه حوصله ام سر بره باید چشامو باز کنی . آخه اینطوری من اصلا لذت زیادی نمی برم
من دستم رو لای پاهاش کشیدم بالا و از رو شلوارش مشغول مالیدن کسش شدم . محبوب هم دستشو گذاشت رو زیر شلواریم و بعد دستشو فرو برد داخل زیر شلواری و شورتم و کیر مو تو دستش گرفت و مشغول مالیدنش شد . کمی بعد از رو مبل بلند شد و در حالی که دستش رو پام بود روی زمین وسط پام نشست و زیر شلواری و شورتم رو پایین کشید و کیرمو لمس کرد و بعد برد تو دهانش و مشغول ساک زدن شد
فاطی از کنار مهدی بلند شد و آمد طرف ما و کمی سینه های محبوب رو مالید و سپس دست برد زیر و مشغول باز کردن دگمه و زیپ شلوار محبوب شد و آهسته شلوارشو کشید پایین رو رون هاش . حالا کون سفید و لخت محبوب جلو چشمان شهوتی و عصبی مهدی نمایان شد . من دست بردم رو کون محبوب و مشغول مالیدن کون داغ و نرمش شدم . کمی بعد مهدی از رو زمین بلند شد و آهسته به طرف ما آمد . من با عصبانیت نگاهش کردم و با دست اشاره کردم جلو نیاد . مهدی با دست به فاطی اشاره کرد و به من فهموند که با فاطی کار داره . ، فاطی لبخندی زد و بلند شد رفت طرف مهدی و کمی مهدی رو عقب برد و سپس مشغول باز کردن کمر و دگمه های شلوارش شد . . سپس شلوار و شورت مهدی رو گرفت و بتندی پایین کشید . کیر مهدی که حسابی هم بزرگ شده بود از تو شلوار و شورت آزاد شد و افتاد بیرون و خورد به صورت فاطی ، فاطی جلو پای مهدی زانو زد و کیر مهدی رو گرفت تو دستش و بعد از این که چند بار سراسر کیر شو لیس زد اون رو فرو کرد تو دهانش و مشغول مکیدن و ساک زدن شد
من بازوی محبوب رو گرفتم و اون رو از روی زمین بلند کردم و سپس شلوارش رو از پاش در آوردم و بدنبال آن بلوزش رو هم در آوردم . و وقتی سینه بندشو باز کردم و سینه های خوشگلش بیرون افتاد آنها رو تو دستام گرفتم و مشغول لیسیدن و نوازش اون ها شدم . نگاهی به مهدی انداختم دستاشو دور سر فاطی گرفته بود و با فشار دادن سر فاطی بروی کیرش مشغول تلمبه زدن تو دهان فاطی بود . من مشغول در آوردن لباس هام شدم و سپس دست محبوب رو گرفتم و اون رو به سمت تخت خواب بردم
فاطی و مهدی هم رفتن روی مبل رو بروی اتاق خواب ، رو برو تخت ، و سپس مهدی مشغول لخت کردن فاطی شد و بعد فاطی رو روی مبل نشوند و خودش دو زانو نشست وسط پاش و مشغول بوسیدن لب ها و گردن فاطی شد . من هم محبوب رو روی تخت خوابوندم و رفتم روش و مشغول بوسیدن و مالیدن سینه های محبوب شدم . کمی بعد محبوب منو برگردوند رو تخت و معکوس نشست رو سینه ام و در حالی که کیر مو به دست گرفته بود و در دهانش فرو می برد کسش رو به طرف صورتم عقب کشید و من هم مشغول خوردن و زبون زدن به کسش شدم و طبق عادتم انگشتانم رو به کمک گرفتم و مشغول بازی با کس و سوراخ کون محبوب شدم . مهدی که سینه های فاطی تو دهانش بود کمی خودش رو به طرف ما چرخوند تا بتونه ما رو ببینه . فاطی نگاهی به من کرد و سپس آهسته سرش رو به علامت وقتشه بهم تکون داد و در همون حالت ناله ای کرد و سر مهدی رو گرفت و آهسته به طرف کسش پایین برد و مهدی هم اطاعت کرد و مشغول خوردن کس فاطی شد . من به تندی محبوب رو تکونی دادم و اون هم به سرعت به حالت چهار دست و پا روی تخت رو به مبل ها نشست و من کمی حالت نشستنش رو تصحیح کردم و به تندی در حالی که نگاهم به مهدی و فاطی بود . سرنگ خون رو از لای دوشک تخت برداشتم و در پوش آن رو در آوردم و شورت محبوب رو تا روی روناش پایین کشیدم ، و با عجله مقداری دور کس و بغل پای محبوب ریختم و یه خورده هم ریختم رو دوشک تخت و کمی هم روی کیرم ریختم و با عجله در پوشش رو گذاشتم و آن رو دوباره سر جایش مخفی کردم
و به فاطی که سر مهدی رو روی کسش نگه داشته بود ، اشاره کردم . فاطی لبخندی زد و سر مهدی رو کنار زد و بلند شد و دوربین رو برداشت و به سمت ما آمد و من هم مشغول مالیدن کون و سینه های محبوب شدم
فاطی به ما نزدیک شد و از سکس من و محبوب عکس می گرفت . کمی که سینه های محبوب رو مالیدم . محبوب ناله ای کرد و گفت : حمید ، بکن دیگه ، من می خوام . بکن تو پشتم
من در حالی که وانمود می کردم مست شهوت شدم پشت کون محبوب نشستم و کیر مو گرفتم رو کون محبوب و تفی بروی سوراخ کونش زدم و در حالی که فاطی از قسمت های مختلف ما عکس می گرفت . کیرم رو با خشونت فشار دادم تو سوراخ کون محبوب بیچاره . محبوب جیغی کشید و چند مشت به تخت کوبید و داد زد : کثافت حمال کردی تو جلوم ، درش بیار
فاطی به تندی دوربین رو به سمت کیر و کس ، من و محبوب گرفت و مشغول عکس گرفتن شد . و سپس دادی زد و منو هول داد عقب و سپس به صورتم سیلی سختی زد و گفت : چکار کردی حمید ، کثافت چرا کردی تو جلوش
محبوب که از درد به خود می پیچید . بزور کمی خودش رو جمع و جور کرد و به طرف من برگشت و با گریه ، که نمی دونم بخاطر درد زیاد بود و یا نقش بازی می کرد . شروع کرد به ناسزا گفتن و مشت زدن به سر و سینه ام . من با دستپاچگی مرتب می گفتم : منو ببخشش ، نفهمیدم چطور شد
مهدی آهسته به طرف ما آمد و کمی خم شد و نگاهی به کس محبوب که خون دور وبرش رو گرفته بود کرد و سپس نگاهی به لکه خونی که روی تخت بود ، کرد و لبخندی زد و با دست به نشانه موفقیت به من اشاره کرد
فاطی دوربین رو برداشت و نگاهی به عکس هایی که درون حافظه بود کرد و من متوجه شدم داره چند عکسی که از کس محبوب به ناچار گرفته بود رو پاک می کنه . چون بهرحال برای فلاش زدن دوربین ، باید عکس می گرفت . سپس به یکی از عکسها خیره ماند تا مهدی بره طرفش و اون رو ببینه . مهدی با کنجکاوی نگاهی به عکسی که فاطی آماده کرده بود تو دوربین کرد و لبخندی زد
محبوب . چند ضربه دیگه که بهم زد با گریه گفت : این چشامو باز کن ببینم ، خاک بر سر احمقت کنند ، حالا من چی خاکی تو سرم بریزم
سپس وانمود کرد داره چشاشو باز می کنه . مهدی با خنده دست فاطی رو گرفت و به طرف در اتاق رفتن و به تندی رفتن پایین . من محبوب رو بغل گرفتم و محبوب هم داد زد : دست بهم نزن دیگه کثافت و چند مشت دیگه به سینه ام کوبید
آهسته گفتم : آروم باش دیگه ، مهدی و فاطی رفتن پایین
محبوب دستشو انداخت دور گردنم و لباشو گذاشت رو لبام و بعد از یک بوسه طولانی ، آهسته گفت : منو ببخش که محکم کتکت زدم حمید ، دست خودم نبود . خیلی دردم اومد . هنوز هم داره می سوزه
لباشو بوسیدم و گفتم : عیبی نداره ، من هم مجبور بودم ، حالا صبر کن برم پایین و یه سر و گوشی آب بدم و بعد می یام می برمت حمام و چشاتو باز می کنم ، که چسبش هم خیس بخوره و زیاد اذیت نشی
سپس رفتم پایین ، سارا داشت از تو مانیتور دوربین عکس ها رو نگاه می کرد با ورود من همه به سمت من آمدن . سارا نگاهی به جلوی من انداخت و داد زد خجالت نمی کشی ؟ اینطوری واستادی جلوی ما ؟
نگاهی به کیرم که کمی هم خونی بود کردم و با عجله دستم رو گرفتم روش و با دلخوری گفتم : نمی دونم چه خاکی باید به سرم بریزم ، بخدا یهو اینطوری شد
سارا سیلی به گوشم زد و با ناراحتی گفت : اخه به شما هم می شه گفت مرد ، حالا اون دختره بدبخت می خواد چکار کنه ؟
گفتم : نمی دونم باید یه جوری آرومش کنم همش داره گریه می کنه ، باید ببرمش حموم تا یه خورده سر حال بیاد . خدا کنه کار بیخ پیدا نکنه ، شما بگیرید بخوابید
مهدی دست فاطی رو گرفت و با خنده گفت : آره ، مخصوصا که من و فاطی کار نیمه تموم داریم
فاطی با ناراحتی دست مهدی رو کنار زد و گفت : الان نه ، حالم گرفته شده برو با سارا خوش باش من هم شب رو پیش حمید و محبوب می خوابم سعی می کنم اگه بشه یه خورده محبوب رو آروم کنم
من سری تکون دادم و به فاطی گفتم : تو هم پایین بخواب ، من خودم محبوب رو آرومش می کنم
فاطی نگاه تندی به من کرد و گفت : اگه یه خورده بیشتر هوا تو داشتم این گند رو بالا نمی آوردی . بیا بریم بالا دختره هول ورش نداره یهو دورش خالی شده
سپس بازو مو گرفت و منو به سمت در کشید و رو کرد به مهدی و با خنده گفت : ببخشید مهدی آقا ، من باید پهلوی حمید بمونم تا اوضاع خراب تر نشه . یه موقع دیگه یه حال خوشگل بهت می دم . حالا برو با سارا خوش باش ، به خدا به موقعش یه حال خوشگل بهت می دم که هرگز یادت نره ولی الان نمی شه ، اخماتو باز کن دیگه ، به خدا نمی تونم این جونور رو با اون دختره تنها بزارم
مهدی بزور لبخندی زد و گفت : امشب خیلی هواتو کرده بودم ، ولی خیلی خوب باشه خانم خانم ها می گذاریم واسه بعد ، ولی یادت نره قول دادی حسابی حال بدی ها ؟
فاطی به تندی لبای مهدی رو بوسید و گفت : باشه ، قول دادم . حالا برو به زن خوشگلت برس تا بعد
مهدی نگاهی به من کرد و لبخندی زد و گفت : فاطی راست می گه باید مواظبت باشه تا یه گند دیگه بالا نیاری ، آخه تو چقدر گیجی پسر جون دختر مردم رو بدبخت کردی رفت
کفرم در اومده بود ، اخمی کردم و گفتم :‌ برو مهدی جون به سارا برس اینقدر هم جوش نزن شیرت خشک می شه
فاطی لبخند شیطنت باری زد و در حالی که دستی به جلوی مهدی می کشید با خنده گفت : وای خدا نکنه شیرش خشک بشه ، حمید چقدر حرفهای بد بد می زنی ، مردی که شیرش خشک بشه که دیگه مرد نیست به نظر من شیر مرد اصلا نباید خشک بشه
مهدی اصلا دو زاریش نیافتاده بود لبخندی زد و گفت : مردها شیرشون کجا بود که خشک بشه
بعد در حالی که با دست سینه فاطی رو می مالید با خنده ادامه داد : شیر رو فقط باید از سینه زن های خوشگل بیاد بیرون ، خوردن شیر تو سینه های توی خوشگل هم خوردن داره
فاطی خندید و گفت : یه خورده دیر پیدا تون شد مهدی آقا دیگه تو سینه های من شیر پیدا نمی شه وگرنه تقدیم می کردم ، من منظورم شیر تو .... سینه مردها نبود مهدی آقا بلکه ...
سارا دست مهدی رو از روی سینه های فاطی عقب کشید و اخمی به فاطی کرد و گفت : نمی خواد دیگه براش توضیح بدی پر رو خودم براش می گم برو به کارتون برسید دست از سر شوهر ساده من بردار
سپس شب بخیری گفتیم و رفتیم بالا . سپس در رو از داخل قفل کردیم و من دست محبوب رو گرفتم و به طرف حمام رفتم . فاطی آمد جلو و دست من کنار زد و گفت : خودم می برمش حمام و چشاشو هم باز می کنم تو برو بخواب
سپس هر دو لبخند زنان به سمت حمام رفتن . من نگاهی به لکه خون روی روتختی انداختم و لبخندی زدم و روی تخت دراز کشیدم تا آنها از حمام برگردن
چند دقیقه بعد از حمام آمدن بیرون . مقایسه بدن لخت فاطی و محبوب کنار هم خیلی برام جالب بود فاطی از نظر خوشگلی و هوس انگیز بودن با اون کون گنده و خوشگل و مخصوصا بدن بدون مویش خیلی از محبوب سر بود ولی محبوب تناسب بدن بهتری داشت ولی خوب خیلی بدنش مو دار بود و من هم بدن مو دار خانم ها رو نمی پسندم . با خنده آمدن سمت من ، که روی تخت خوابیده بودم و فاطی با خنده گفت : پاشو برو حمام و یه دوش بگیر تا شهوت از سرت بپره ، بعد برو مثل بچه های لوس و خجالتی رو مبل بخواب . من و محبوب تصمیم گرفتیم اصلا بهت حال ندیم تا یه خورده حالت گرفته بشه ، خلاصه حال کردیم دماغت رو بسوزونیم
من بلند شدم و و نزدیکشون شدم و دستامو رو سر هاشون گذاشتم و با لحن خیلی جدی گفتم : من می رم و یه دوش می گیرم و بر می گردم و تا اون موقع فرصت دارید فکر اتون رو بکنید ، سعی کنید دختر های خوبی باشید و خودتون رو آماده کنید یه حال خوشگل بهم بدید . در غیر این صورت تلافی همه کتک هایی که بهم زدید و اذیت هایی که کردید رو سرتون در می یارم و طوری می کنم تون که نتونید درست راه برید
فاطی دستشو گذاشت رو صورتش و با خنده گفت : آخ ، نگو که دلم آب افتاد
لبخندی زدم و گفتم : باشه ، حالا مسخره کن . بهم می رسیم
سپس رو کردم به محبوب و گفتم : پس تو هم می خوای ناز کنی ها ؟
محبوب با خنده گفت : نه من مخلص شما هم هستم ، بجز جلوم همه چیزم در اختیار شماست ، آقا حمید
فاطی ویشگونی از بازوش گرفت و اخمی بهش کرد و گفت : خاک برسرت تو حمام چی با هم قرار گذاشتیم ؟
محبوب کمی خودش رو لوس کرد و گفت : نه من از حمید می ترسم ، من مزه درد رو کشیدم . دلم نمی خواد بازم اون درد های وحشتناک بیاد سراغم
لبخندی زدم و نگاهی به فاطی کردم و گفتم : خوب ، حالا من می دونم تو
فاطی لبخندی زد و با خنده گفت : من ؟ مگه من چیزی گفتم ؟ من منظورم این بود زود تر برو حمام و بیا که بد جوری هوس کردم . مگه خولم که بخوام خودم رو به دردسر بندازم

با عجله خودم رو شستم و از حمام بیرون آمدم
محبوب و فاطی روی تخت دراز کشیده بودن و با هم صحبت می کردن
محبوب با دیدن من با خنده گفت : شاداماد تشریف آوردن
حوله رو از دورم کنار انداختم و رفتم رو تخت و با خنده گفتم : پاشو ، برو کرم رو بیار
!! محبوب با خنده گفت : آفرین ، این درسته
فاطی بلند شد و در حالی که لبخندی به لب داشت رفت و با کرم برگشت کرم رو داد دستم و خودش هم روی تخت دراز کشید
رفتم سراغ فاطی و با خنده دستی به کسش کشیدم و گفتم : اول تو رو می کنم ، چون هم محتاج تری و هم من باهات خیلی کار دارم
فاطی اخمی کرد و گفت : بدجنسی نکنی ها ؟ اذیتم نکن و بزار بهم بچسبه و بد جنسی و انتقام گیری رو بزار برای بعد
روش دراز کشیدم و و شروع به مکیدن سینه هاش و دندون گرفتن شون کردم .
فاطی با دو دستش گوشامو گرفت و سرم رو بالا کشید و با خنده گفت : دندون نگیر شیطون دردم می یاد
دوباره سینه هاشو به دهان گرفتم و در حالی که دستامو زیر بدنش می کشیدم و کونش رو می مالیدم ، مشغول مکیدن و بوسیدن سینه هاش شدم
کمی بعد فاطی آهی کشید و گفت : نمی یاد بابا ، ولش کن ، خیلی وقته شیرش خشک شده ، شیر تازه می خوای برو پایین
لبامو رو بدنش حرکت دادم و به سمت پایین رفتم . دستاشو دور سرم گرفت و سرمو به طرف کس پف کرده و آماده اش برد و با خنده گفت : آره همین جاست ، شروع کن . دوست دارم نفسم رو بگیری . دلم می خواد جیغم رو در بیاری
با انگشت لای کسش رو باز کردم و زبونم رو آهسته تا جایی که می شد لوله کردم تو کسش و در همون حال با انگشتام به کسش ور می رفتم
محبوب روی شکم فاطی نشست و سپس رو سینه های فاطی خم شد و در حالی که سینه های فاطی رو می بوسید و نوازش می کرد ،کونش رو آورد سمت سر من ، من از قوطی کرم ، کمی کرم برداشتم و روی کون محبوب گذاشتم و در حالی که با زبون و یه دستم به کس فاطی حال می دادم با دست دیگرم کرم ها رو به سوراخ کون محبوب می مالیدم و سپس مشغول انگشت کردن و مالیدن سوراخ کون محبوب شدم تا اماده اش کنم . دلم نمی خواست موقع فرو کردن کیرم تو کون تنگش دوباره جیغش در بیاد و خاطره تلخی از کون دادنش به من تو ذهنش بمونه
چند دقیقه بعد فاطی که مرتب پاهاشو تکون می داد و سرم رو با دستاش تو کسش فشار می داد ، شروع به ناله کردن کرد و مرتب موهامو چنگ می زد . از تکون های تند و شدیدش معلوم بود یا به اورگاسم رسیده و یا برای رسیدن به لذت بیشتر داره خودش رو آماده می کنه و نزدیک اورگاسم شده فاطی اخلاق عجیبی داشت کاملا معلوم نمی شد که آبش آمده و یا هنوز نیومده ، چون با آمدن آبش دوباره سعی می کرد دوباره به اورگاسم برسه فکر می کنم بخاطر شهوت زیادی که داشت با یکی دو بار اورگاسم شدن راضی نمی شد و باز هم می خواست
وقتی که فاطی با ناله از من خواست بکنم تو ، محبوب از روش کنار رفت و روی تخت دراز کشید . من پاهای فاطی رو دادم بالا و کیر مو گرفتم رو سوراخ کسش و کمی کرم رو سر کیرم مالیدم و نگاهی به چهره خندان فاطی که منو نگاه می کرد ، کردم . فاطی اخمی کرد و گفت : کرم نزن ، بدون کرم بکن تو ، به اندازه کافی ترشح دارم
لبخندی زدم و گفتم : می خوای همه شو یهو بکنم تو ؟‌
لبخندی زد و گفت : آره ، با حال و روزی که من دارم ، فکر نکنم چیزی زیادی حس کنم
من کیرمو گرفتم رو سوراخ کونش و کمی فشار دادم و تا فاطی خواست حرفی بزنه با فشار همه کیر مو کردم تو کونش . جیغی کشید و سعی کرد منو از رو خودش بلند کنه . من با خنده دستامو دور کمرش حلقه کردم و محکم تر کیرمو فشار دادم تو
دوباره جیغی کشید و در حالی که آثار درد تو صورتش نمایان بود ضربه ای به پشتم کوبید و گفت : خیلی بی رحمی حمید ، مگه قرار نشد اذیتم نکنی ؟ همه شهوتم پرید ، خاک بر سر بدجنست کنند
من مشغول تلمبه زدن تو کون گرم و نرمش شدم و فاطی با فشار دستاش رو سینه ام ، سعی می کرد جلو فشار زیادی من رو بگیره ولی چند دقیقه بعد دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و در حالی که پاهاشو دور پاهام حلقه کرده بود منو به طرف خودش می کشید و دیگه درد جای خودشو به لذت داده بود . سعی کردم خودم رو کنترل کنم که آبم زود نیاد و برعکس فاطی مرتب خودشو تکون می داد و دست و پاشو محکم تکون می داد چند دقیقه بعد کمی آروم شد و آهسته گفت : حالا یه خورده به محبوب برس
من به محبوب گفتم : رو فاطی دراز بکشه و محبوب در حالی که روی فاطی دراز می کشید کون شو به طرف کشید عقب و در حالی که سینه هاشو به سینه های فاطی می مالید . کسش رو رو کس فاطی چرخ می داد . من کیرم رو رو سوراخ کونش گذاشتم و کمی فشار دادم تو . و در حالی که خودم رو روی کونش جابجا می کردم تا بتونم زور بزنم با دستام سینه های اون دو تا خوشگل رو که زیرم خوابیده بودن می مالیدم . کمی دیگه که کیرم رو فرو بردم . ناله ای کرد و گفت : یواش تر حمید جون ، درد داره
فاطی نگاهی به من کرد و گفت : تو رو خدا حمید ، یه فشار محکم بهش بده . بدجنس خیلی خوش بحالش شده
سپس چشمکی بهم زد . با خنده خودم رو انداختم رو محبوب و همه کیرم تو کون خوشگلش جا گرفت ، آخی کشید و با ناراحتی گفت : بدجنسی نکن دیگه ، بخدا خیلی بدی حمید
من کمی خودم رو عقب کشیدم و با خنده گفتم : تو داری بدجنسی می کنی با اون همه کرم و مالیدن ، نباید اینقدر ها هم درد داشته باشی ، اصلا شما دوست دارید آه و ناله کنید
و بعد بی توجه به نق زدن و اعتراض های محبوب ، مشغول تلمبه زدن تو کونش شدم . با همه زوری که زدم تا جلو آمدن آبم رو بگیرم ولی با آه و ناله هایی که محبوب می کرد خیلی زود آبم اومد و تا اومدم کیرم رو بکشم بیرون کمی از آبم تو کونش خالی شد و بقیه آبم رو روی شکاف کونش خالی کردم . هم زمان با حس کردن اینکه آبم آمد ، محبوب هم به اورگاسم رسید
بی حال روی اون دو تا ولو شدم . کمی بعد فاطی باخنده گفت : بلند شو دیگه من که این زیر پرس شدم
خودم رو کنار کشیدم و شورت محبوب رو برداشتم و کونش رو باهاش
تمیز کردم و دراز کشیدم روی تخت
محبوب لبخندی زد و گفت : چه زود ولو شدی ؟ دیگه تموم شد ؟ اون همه هارت و پورت می کردی ؟
لبخندی زدم و گفتم : اگه باز هم دوست داشته باشی من حرفی ندارم
فاطی که داشت با دست ش کسشو می مالید ، ناله کنان گفت : من که هنوز می خوام
سپس بلند شد و رو سینه ام نشست و کس شو رو به دهانم نزدیک کرد
من دهنم رو باز کردم و اجازه دادم کسش رو رو دهانم فشار بده و در همون حال با زبونم کسش رو تحریک می کردم
کمی بعد چند بار به تندی کس شو به دهانم مالید و بعد بی حرکت شد
سپس در حالی که کنارم دراز می کشید با خنده گفت : پاشو برو جلو تو بشور و بیا یه خورده دیگه کارت دارم
محبوب با شیطنت بلند شد و روی سینه ام نشست و کسشو به دهانم چسبوند و با خنده گفت : یه خورده هم منو بخور ، بعد برو حموم
دستامو به کون محبوب گذاشتم و در حالی که کونش رو می مالیدم زبونم رو تو کسش فرو کردم
محبوب در حالی که سینه هاش و می مالید رو کرد به فاطی و با خنده گفت : خوبی این کیر کوچولوش اینه که نمی تونه چیزی رو پاره کنه
فاطی لبخندی زد و گفت : آره ، این کیر دوم حمید هم بی آزار و بی درده و هم خوب آب آدم رو در می یاره
چند دقیقه بعد که محبوب خودشو خالی کرد آهسته از رو صورتم کنار رفت و با خنده از من پرسید : مزه آب کدوم یکی از ما برات بهتره ؟
لبخندی زدم و گفتم : مزه هاشون تو دهنم قاتی شده و نمی تونم درست نظر بدم
سپس از رو تخت بلند شدم و رفتم تا جلو مو بشورم و در حالی که به طرف حمام می رفتم با خنده گفتم : دیگه فکر نکنم بتونم کاری بکنم
فاطی لبخندی زد و گفت : به همین زودی جا زدی ؟
لبخندی زدم و گفتم : خیلی آبم اومد . واقعا خالی شدم
فاطی اخمی کرد و گفت : من هنوز می خوام ، تو که نکردی تو جلوم ، بهم زیاد مزه نداد . حالا برو یه دوش بگیر سرحال بشی . یه حال کوچولوی دیگه و بعد دیگه بسه ، قول می دم
از حمام که بیرون آمدم و روی تخت دراز کشیدم . محبوب و فاطی رفتن سراغ کیرم و به نوبت ساک می زدن من هم با دستام سینه هاشونو می مالیدم . چند دقیقه بعد فاطی نشست رو شکمم و کیرم رو گرفت و فرو برد تو کسش و در حالی که خودش رو بالا پایین می کرد گفت : چقدر کوچولو شده ؟
لبخندی زدم و گفتم : یه خورده خودش رو لوس کرده ، یه خورده آب کست بهش بخوره قد می کشه
فاطی آهی کشید و در حالی که به سینه هام دست می کشید . گفت : کاش زودتر قد بکشه اینجوری زیاد حال نمی ده ، تقصیر این محبوبه . تا درست بهم حال ندی نمی زارم بری سراغ محبوب . من که حسابی آبم اومد برو تا صبح بکنش
محبوب با خنده گفت : نخواستم بابا ، تا تو رو راضی بکنه . دیگه چه حالی به حمید می مونه که بخواد به من حال بده
سپس مشغول مالیدن سینه های فاطی شد . و بعد لباشو گذاشت رو لب فاطی و خیلی پر حرارت مشغول بوسیدن همدیگه شدن
تماشای لز بازی اونها کمی کیر خواب آلود و بی حالم رو به هیجان آورد
مدتی بعد محبوب از آغوش فاطی بیرون آمد و نشست رو سینه ام و کسش رو به دهانم چسبوند و در حالی که با انگشت کسشو می مالید با خنده گفت : اون زبون خوشگلت رو بکار بنداز
لبخندی زدم و با دستام کونشو کشیدم جلوتر و مشغول خوردن کسش شدم و با دستام سینه هاشو می مالیدم . سینه هاش حسابی سفت شده بود و این نشون دهنده شهوت زیادش بود . کمی که کسش رو خوردم فاطی که به تندی داشت با کیرم حال می کرد ، محبوب رو کنار زد و خودش نشست رو سینهام و کسش رو آورد سمت دهانم و به تندی گفت : حمید زود باش دارم می یام
خیلی زود آبش اومد و در حالی که زبونم تو کسش بود ، کسش رو به دهانم چسبوند و بی حرکت شد
محبوب تو این فرصت روی پاهام نشست و کیر مو آهسته کرد تو کونش و داشت آهسته خودش رو حرکت می داد . فاطی لبخندی زد و در حالی که کنارم دراز می کشید به محبوب گفت : مواظب باش خودت اشتباهی فرو نکنی ، دختر . این آخر کار همه چیز رو خراب کنی
محبوب ، لبخندی زد و گفت : نه حواسم هست
فاطی خودشو کشید طرف محبوب و سپس بلند شد و محبوب رو فشار داد روی من و با خنده گفت : بشین دیگه ، چقدر ناز می کنی ؟
با این حرکت فاطی ، محبوب افتاد رو کیرم و در حالی که جیغ کوتاهی می کشید . ضربه ای به پای فاطی زد و گفت : اذیتم نکن ، لوس بی تربیت دردم گرفت
فاطی دست محبوب رو گرفت و کشیدش رو تخت و با خنده گفت : بیا دراز بکش رو تخت
محبوب دراز کشید رو تخت و من پاهاشو انداختم رو شونه هام و بعد از یه خورده تلاش کیر مو فرو بردم تو کونش و مشغول تلمبه زدن شدم
فاطی نشست کنار محبوب و خم شد رو سینه های محبوب و در حالی که با دست سینه هاشو می مالید ، لباشو گذاشت رو لب های محبوب . من با دست کمی کون فاطی رو به سمت خودم کشیدم و سپس دو انگشتم رو فرو کردم تو کس خیسش و با انگشت مشغول تلمبه زدن تو کسش شدم
چند دقیقهای تو این حال بودیم که فاطی پاشو بلند کرد و نشست رو شکم محبوب و کونش رو داد طرفم . من تفی به کونش انداختم و آهسته کیرم رو از کون محبوب بیرون کشیدم و اهسته فرو کردم تو کون فاطی و بعد مشغول تلمبه زدن شدم . فاطی و محبوب هم مشغول بوسیدن سینه های همدیگه و مالیدن خودشون به هم بودن ، دستامو دور بدن فاطی و روی سینه هاش گذاشتم و مشغول فشار دادن سینه هاش شدم
کمی بعد کیر مو از کون فاطی بیرون کشیدم و دوباره فرو کردم تو کون محبوب ، و سپس دو انگشتم رو فرو بردم تو کون فاطی و انگشت دست دیگرم رو فرو بردم تو کسش و به تندی مشغول حرکت دادن شون شدم
ناله فاطی در اومده بود و خودش رو به دستام فشار می داد . ، کمی بعد خودش رو جلو کشید و رفت طرف سر محبوب و نشست جلو صورتش و کسش رو فشار داد رو دهان محبوب و با خنده گفت : زبون تو یه تکون بده ببینم
محبوب اخمی کرد و گفت : دوست ندارم
فاطی لبخندی زد و گفت : لوس نشو دیگه ، یه خورده زبون بزن
محبوب زبونشو به کس فاطی فرو کرد و فاطی هم کسش رو به دهان محبوب فشار می داد و در همون حال سینه هاشو می مالید
چند لحظه بعد محبوب فاطی رو هول داد کنار و با پشت دستش لباشو تمیز کرد و با نارا حتی گفت : دیوانه ، حالم بد شد
من هم داشت آبم می یومد . شورت فاطی که کنارم افتاده بود برداشتم و کیرمو از کون محبوب کشیدم بیرون و با شورت تمیزش کردم و رفتم طرف فاطی ، فاطی خودش رو عقب کشید و داد زد : من نه ، برو پیش محبوب
رفتم طرف محبوب با دست منو عقب داد و گفت : برو بشورش
با خنده گفتم : نمی خوام بکنم تو دهنت که ، سپس نزدیک صورتش مشغول مالیدن کیرم شدم و با دست موهای محبوب رو گرفتم و صورتش رو نزدیک کیرم آوردم . کمی دهانشو باز کرد و به کیرم خیره شد وقتی آبم اومد و به صورتش و کمی هم تو دهانش ریخت . با انگشت آبم رو از رو صورتش جمع کردم و فرو کردم تو دهان محبوب . ، محبوب یه بوس به نوک کیرم زد و خودش رو روی فاطی کشید و لباشو رو لبای فاطی گذاشت و وقتی فاطی خودش رو با عجله از زیر محبوب بیرون می کشید . فهمیدم محبوب آبم رو تو دهان فاطی ریخته . فاطی دهانشو با دستمال تمیز کرد و با عصبانیت رو کرد به محبوب و گفت : خاک بر سرت مگه آب تو از دهانت می یاد ؟
محبوب لبخندی زد و گفت : نه عزیزم یه خورده آب تو و بقیه اش هم آب حمید بود ، که برات تو دهنم نگه داشته بودم البته یه خوردش رو به ناچار قورت دادم
اونها هر دو یه جورهایی شیطون بودن و من خیلی خوشحال بودم و حسابی هم لذت برده بودم این سکس برام خیلی خاطره انگیز بود . وقتی فاطی به دنبال محبوب تو حمام دوید
من هم بلند شدم و به حمام رفتم . تمام مدت محبوب و فاطی تو حمام سر به سر هم می گذاشتن و گاهی هم تو آغوش هم فرو می رفتن و بدنشون رو به هم می مالیدن . فاطی با خنده پیشنهاد داد من اونها رو بشورم و اونها هم منو
محبوب لیف و صابون رو داد دستم و با خنده گفت : پیشنهاد خوبیه ، بیا حمید شروع کن
لبخندی زدم و گفتم : نه ، من حالشو ندارم
فاطی لبخندی زد و گفت : لوس نشو دیگه بعد ما تو می شوریم یه خورده هم ماساژت می دیم که حالت جا بیاد
سری تکون دادم و مشغول لیف زدنشون شدم . وقتی بدن های هوس انگیزشون رو می شستم ، حسابی تحریک شدم ، خیلی دلم می خواست دوباره یه حالی باهاشون بکنم ولی از پا درد فرداش خیلی می ترسیدم
وقتی که از حمام اومدیم بیرون یه متکی روی مبل بزرگ انداختم و با خنده گفتم : خوب دیگه خوشگل ها شیطونی بسه من می خوابم شما هم برید روی تخت و راحت بخوابید از من شب بخیر
محبوب لبخندی زد و پرسید : تو نمی خوای روی تخت بخوابی ؟
فاطی خودش رو روی تخت انداخت و در حالی که روی تخت جابجا می شد سری تکون داد و به جای من جواب داد : نه ، اون خول و چل تنهایی راحت تر می خوابه ، حداقل جلو من که اینطوری وانمود می کنه
محبوب شونه ها شو بالا انداخت و بعد از پوشیدن لباس هاش کنار فاطی روی تخت دراز کشید
صبح با بوسه گرم فاطی از خواب بیدار شدم نگاهی به ساعت انداختم ساعت هشت و ربع رو نشون می داد . نگاهی به تختخواب انداختم اثری از محبوب نبود ، از فاطی که داشت سفره صبحانه رو پهن می کرد پرسیدم : محبوب رفت ؟
فاطی لبخندی زد و گفت : آره صبح زود بیدارش کردم که بره گمشه
دست و صورتم رو شستم و کنار سفره نشستم بدنم حسابی گرفته بود نمی دونم بخاطر فعالیت شب قبل بود و یا در اثر خوابیدن روی مبل ولی در هر صورت از وقایع شب قبل کاملا راضی بودم . در حالی که واسه خودم لقمه می گرفتم رو کردم به فاطی و پرسیدم : مهدی و خانمش خوابند ؟
لبخندی زد و گفت : آره ، دلم نیومد بیدارشون کنم ، گفتم هر موقع پاشدن براشون صبحانه می زارم می خواستم تو رو هم بیدار نکنم ولی ترسیدم واسه مغازه دیرت بشه
سری تکون دادم و گفتم : آره کار خوبی کردی حالا دیگه امیدوارم همه چیز به خوبی سپری بشه ، بهرحال بهترین کار ممکنه رو انجام دادیم البته باید اعتراف کنم که کمک تو خیلی موثر بود ، هر چند که بعضی وقت ها اذیتم می کردی
خودش نزدیکم کشید و دستاشو انداخت گردنم لباشو به لبام چسبوند بعد از یک بوسه شیرین و طولانی لبخندی زد و گفت : بدون من نمی تونستی موفق بشی ، ولی خوشحالم که تو موفق شدی
دستم رو به سینه هاش گرفتم و فشاری بهش دادم و گفتم : فکر کنم تو هم بهت خوش گذشته باشه . ببینم از مهدی خوشت می یاد
سری تکون داد و گفت : جالبه ، راستش اولش با خودم دو دل بودم و احساس خیلی خوبی نداشتم ولی الان ای بد نیست تا حالا که خوب بوده تو چی سارا برات جالبه ؟
لبخندی زدم و گفتم : زن خوبیه ، خدا کنه دیگه مهدی فیلش یاد هندوستان نکنه و بتونن کنار هم خوش باشند . سکس بقول مهدی مکمل ما می تونه اثرات خوب و لذت بخشی داشته باشه البته من بیشتر دلم می خواست تو به کام دلت برسی من بخاطر تو هر کاری می کنم این رو بارها گفتم ، تو برای من خیلی با ارزشی ، تصور این که روزی تو رو از دست بدم من رو دیونه می کنه
خندید و گفت : ‌الانشم خیلی عاقل نیستی دیونه ناز من ، ولی غصه نخور من مواظبتم
سپس لباشو به لبام نزدیک کرد ، اون رو محکم تو بغل گرفتم
بعد از صبحانه فاطی مشغول جمع کردن سفره شد ، و من لباس پوشیدم و حاضر شدم که برم مغازه . جلو آیینه مشغول شونه زدن به موهام بودم که فاطی طبق عادتش جلو اومد و شونه رو ازدستم گرفت و در حالی که مو ها مو مرتب می کرد پرسید :‌ واسه نهار چی درست کنم ؟ تو چیزی هوس نکردی ؟
اون رو بغل زدم و در حالی که لباشو محکم می بوسیدم و باسن شو تو پنجه هام فشار دادم ، سپس آهسته گفتم : چرا هوس کردم بگیرم بکنمت
خندید و گفت : پس چرا معطلی ؟
در این موقع صدای سارا بگوش رسید که با خنده می گفت : خوب واسه هم خلوت کردید
فاطی به تندی از بغلم خودش رو بیرون کشید و نگاهی به سارا که پشت سرمون کنار در ایستاده بود کرد و با خنده گفت : خلوت ، نه عزیزم حالا چه وقت خلوت کردنه . صبح بخیر خوب خوابیدید ؟
سارا سری تکون داد و در حالی که به اطراف نگاه می کرد گفت :‌ بد نبود شما دیشب چکار ها کردید ؟ محبوب کی رفت ؟
فاطی در حالی که به طرف آشپزخونه می رفت جواب داد : دیشب هم یه شب خوب بود البته امیدوارم تکرار نشه ، هیچ خوشم نمی یاد باز این دختره این ور ها پیداش بشه ، محبوب هم صبح زود دکش کردم رفت
سارا رفت تو آشپزخونه و در حالی که دست و صورتش رو می شست گفت : من هم امیدوارم دیگه قیافه این دختره جلو چشمام سبز نشه
فاطی سفره رو برداشت و در حالی که می رفت تا سفره صبحانه رو پهن کنه لبخند زنان پرسید : مهدی آقا هم پاشده سارا ؟
سارا لبخندی زد و جواب داد : نه بابا ، اون به این زودی پا نمی شه
فاطی اخمی کرد و گفت : بی خود پا نمی شه ، من چند بار باید سفره بندازم چرا بیدارش نکردی ؟
سارا جواب داد : جوش نزن بقول حمید شیرت خشک می شه مهدی تا ده یازده پا بشو نیست ، کسی حریف بیدار کردنش نمی شه
فاطی سفره رو داد دست سارا و گفت : حالا من بیدارش می کنم ، چه معنی داره مرد تا لنگ ظهر بگیره بخوابه
سپس رفت پایین ، سارا لبخندی به من زد و گفت : بی خودی خودش و خسته می کنه ،
مهدی پا بشو نیست 
برای سارا چایی ریختم گذاشتم جلوش و پهلوش نشستم وگفتم : شرط می بندی ؟ من نظرم اینه که فاطی بیدارش می کنه
سارا لبخندی زد و گفت : نمی تونه
سرم رو جلو بردم و در حالی که لباشو می بوسیدم گفتم : فاطی تو بیدار کردن همه چی تخصص داره ، حالا می بینی
در این موقع صدای جیغ فاطی از پایین بگوش رسید و چند لحظه بعد فاطی نفس زنان با عجله اومد بالا و با خنده رو کرد به سارا و گفت : تو هم با این شوهرت
سارا خندید و گفت : گفتم که پا نمی شه
در این موقع مهدی خنده کنان وارد اتاق شد و رو کرد به فاطی و با خنده گفت : پس چرا در رفتی ترسو
فاطی لبخندی زد و گفت : بیا بشین صبحانه تو بخور ، دلم برات سوخت با خودم گفتم بزارم یه چیزی بخوری جون بگیری بعد خدمتت برسم
سری تکون دادم و با خنده گفتم : می شه به من هم بگید اون پایین چه اتفاقی افتاد
مهدی لبخندی زد و گفت : فاطی اومد مثلا بیدارم کنه یک لیوان آب ریخت رو صورتم ، بهش گفتم اذیت نکن بزار بخوابم وگرنه پا می شم جیغت رو در می یارم ، گفت راست می گی پا شو ببینم عرضه شو داری پاشو دیگه ، من هم یه دفعه دست شو گرفتم که ترسید و جیغ زد
و فرار کرد اومد بالا
سپس رو کرد به فاطی که مشغول خندیدن بود و گفت : همیشه که نمی تونی فرار کنی ، آخرش خدمتت می رسم ، تا یه سطل آب روت نریزم آروم نمی شم
فاطی کنار سارا و من نشست و در حالی که خودش رو لوس می کرد به سارا گفت : یه چیزی به شوهرت بگو ، می خواد به خیال خودش روم آب بریزه به خدا دلم بهش رحم اومد و گرنه اون لیوان آب رو به جای صورتش خالی می کردم یه جای دیگش که روش نشه از زیر پتو بیاد بیرون
سارا اخمی کرد و به سارا گفت : نترس مهدی فقط هارت و پورت می کنه
مهدی سری تکون داد و رفت تو آشپزخونه که دست وصورتش رو بشوره برگشتی با دیدن پارچ آبی که تو دستش بود به تندی از کنار فاطی بلند شدم و در حالی که به طرف پله ها می دویدم با خنده گفتم : من رفتم مغازه دیرم شد
صدای جیغ فاطی و سارا که احتمالا آب یخ توی پارچ به بدنشون ریخته شده بود از پشت سرم بگوش رسید
از اون روز به بعد رابطه ما خیلی صمیمی تر شد و در هر فرصت مناسبی که دور هم جمع می شدیم چیزی که مهدی اسم شو گذاشته بود سکس مکمل محفل دوستانه ما رو گرم تر و دوست داشتنی تر می کرد
پایان

5 نظرات:

ناشناس گفت...

salam
kheili khoobe
dastanat jadide va tekrari nist k in mahshare.
dastane sexe zarbdari ham benevis
merc

brave گفت...

salam
aliye
dastanaye zarbdariye jadid tar ham bezar
mamnoon

ناشناس گفت...

Salam
Dastane hamid va fatit alii boood
man 5 bar halam baad joor kharab shod
bazam az in dastana bezar
mamnoon
booooos

ناشناس گفت...

Adres bede khodam biam haleto khob komam???

amirsexi گفت...

سلام به همه دوستان خوبم و تشكر از نظر لطفي كه بمن داريد.خوشحالم داستانهام مورد توجه شما قرار گرفت.بازهم ممنونم از همتون.آدرس ايميلم amiratlas741@gmail.com در خدمت همه دوستان هستم