ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

سكس من با خانم مهندس شيلا1

من تو یه شرکت مهندسی نرم افزاری در تهران کار می کنم. مهندس نرم افزارم و کارم ماموریت رفتن به نمایندگان شرکت درشهرستان هاست. و من مشکلات نرم افزارهای مشتریان آنها رو حل می کنم. باید بگم که تو شرکت منحصر بفرد هستم.جریان مربوط به یکی از این سفرهاست. تو یکی از این سفرها به اصفهان عصر به دفتر نمایندگی شرکت رسیدم پروازم اینطوری افتاده بود. عصر ساعت 7 رسیدم شرکت. تو دفتر که توی یکی از برجهای اصفهان هستش. رفتم و در رو زدم. پیرمرد آبدارچی که اونجا بود بنام محمود آقا که من اونو دایی محمود صدا می زدم. در رو باز کرد. اینو بگم که دفتر نمایندگی بسیار شیک و بزرگ هستش. در طول هفته بارها با همکارانم این دفتر تماس می گیرم و بهشون راهنمایی میکنم. خلاصه رفتم تو دیدم هیچ کس نیست. تعجب کردم : به دایی محمود گفتم پس بچه کوشن ؟گفتش : همه رفتن. فقط خانم مهندس شیلا... است. گفتم : کدوم خانم مهندس ما که خانم مهندس نداشتیم. یهو یادم افتاد یه خانم مهندس هستش تازه دو هفته هستش اومده جای یکی از بچه ها که به خارج رفته.خلاصه به دایی محمود گفتم اهان یادم افتاد ولی خوب من که ندیدمش. گفتش اینجاست بعد صداش کرد. و منو برد اتاق اون. واقعا اتاق زیبایی داشت. دیدم پشت سیستمی نشته و پشتش به در بود. همین که داخل شدیم. برگشت.نمی دونم اون لحظه رو چه جوری تعریف کنم. شاید متوجه شدید که برخی از چهره ها برای ادم خیلی اشنا به نظر می اید و اون چهره اون لحظه خیلی بهم اشنا اومد. انگار قبلا می شناختمش. چهره ای اروم دوست داشتنی زیبا ظریف و نجیب و سنگین. هرچی ازش بگم کم گفتم.چندین لحظه به هم مات و مبهوت بهم نگاه کردیم. انگار برق ما رو گرفته بود.یه جریانی از بین ما دوتا گذشت. خوب می شد اونو احساس کرد.اومد جلو و دستش رو جلو اورد و من هم بعد از اینکه خودم رو به زور جمع کردم باهاش دست دادم. اون هم دست کمی از من نداشت. بهم خیره مونده بود. نمی دونم یهو محبتش به دلم نشست. یه دل نه صد دل عاشقش شدم نمی دونم چرا اونجوری شدم ولی الان که فکرش می کنم می بینم یکی از بخت های من بود.خلاصه بعد از تعارفات اولیه بهش گفتم می بخشید این مریضمون کیه ؟ خنیدید و بهم گفت عجب مریضی که شما رو از تهران به اینجا کشونده. یه چشمکی از روی خنده زدم گفتم : خیلی هم بد نشد با خانومی مثل شما آشنا شدم. بهم گقت : اقای مهندس مگه تلفنی با هم اشنا نشده بودیم. گفتم اره ولی شنیدن کی بود مانند دیدن. خلاصه رفتم سراغ برنامه دیدم بد جوری به هم ریخته شده. به خانم گفتم : با این چی کار کردن که اینجوری شده : گفتش من هم موندم چند ساعت باید باهاش کار کنید تا درست بشه. اونا برای فردا صبح اونو می خوان. خلاصه شروع کردم کار کردن ساعت از 9 شب هم گذشت. دایی محمود از دادن صدها چایی بهم خسته شده بود. من موقع کار زیاد چایی می خورم. خلاصه دایی محمود اومد و گفت من میرم شام بگیرم و رفت خانم شیلا کنارم بود. داشت با یه سیستم دیگه کار می کرد بهش گفتم چیکار می کنید ؟ خندید گفت دارم یه سیستم دیگرو تموم می کنم نمی دونید امروز بخاطر اینکه عصر اینجا بودم خیلی از کارام رو انجام دادم و الان جلو هستم. شاید فردا رو مرخصی بگیرم. ولی یهو برگشت گفت مگه میشه شما اینجا باشین من برم مرخصی این بی احترامی منوببخشید. همین طور که داشت حرف می زد برق چشاش رو احساس می کردم. اومد نشست پیشم گفت بهم میگین چشه ؟ گفتم سورس اصلی برنامه خراب شده دارم اونو درست می کنم تا یه ساعت دیگه درست میشه. دایی محمود اومد دوتا پیتزا گرفته بود. بهش گفتم چرا دوتا گرفتی گفت : من خانموم مریضه باید برم پیشش.و بهش شام بدم. بهش گفتم هرکاری داشتی بگو من از دستم بر بیاد برات انجام میدم اخه دایی محمود رو خیلی دوستش دارم پیرمرد دوست داشتنیه.اون رفت و من و شیلا تنها موندیم. رفتم دنبال کارم. ساعت 10.5 شب بود که تموم شد. به اطرافم نگاه کردم دیدم پیتزا ها سرد شده و شیلا پشت سیستم سرش رو رو دستاش گذاشته و داشت استراحت می کرد. یواشکی صداش زدم و گفتم خانم.... بیدارین ؟ گفت بله داشتم فکر می کردم.کارتون تموم شد گفتم بله. اومد سیستم رو چک کرد و روش یه یادداشت گذاشت و گفت حالا چکار کنیم. گفتم خوب من یادم رفت شام بخوریم شما هم چیزی نگفتید. چیزی هست اینجا اینا رو گرم کنیم ؟ گفتش اینا ماکروفر می خواد اینجاهم نیست قراره که بخریم ولی الان نداریم. گفتم خوب میریم یه جایی دیگه اینا رو گرم می کنیم. خلاصه از شرکت اومدیم بیرون و رفتیم تو زیرزمین پارکینگ برج. بهم گفت همون هتل طرف قرارداد شرکت میرن یا جایی دیگه دارین برسونمتون .گفتم بریم اول این پیتزا ها رو بخوریم بعد. گفتش کجا میشه اینا رو گرم کرد. من هم گفتم نمی دونم.خلاصه نشستیم ماشین و شروع کرد به رانندگی. دوسه تا خیابون رو رد کردیم. همش بهش نگاه می کردم خیلی خوشگل بود اندامش رو تو ماشین بهتر تونستم ببینم چون مانتوش بد جوری به بدنش چسبیده بود. اینو فهمید. بهم گفت شما تا الان خانم ندیدید که اینطوری بهم نگه می کنید ؟گفتم به اندازه زیبایی و خوبی شما. راستی شما ازدواج کردین ؟گفتش : ازتون تشکر می کنم. اما در مورد سوال شما باید بگم که نمی دونم چرا ولی دلم می خواد به شما راستش رو بگم من در حدود یه سال قبل نامزد کردم ولی طرف مقابلم ادم مناسبی نبود نتونستم باهاش ادامه بدم. بعد از اون ماجرا دیگه ازدواج نکردم. ساکت شدم ولی توی یه لحظه به خودم گفتم خوب منکه چند لحظه قبل که این ماجرا رو نمی دونستم پس حالا هم نمی دونم نباید تاثیری تو رفتارم نسبت به اون داشته باشم. خندیدم و گفتم چرا خواستید راستش رو به من بگین.مگه من از شما خواسته بودم ؟ گفتش : نمی دونم یه نیرویی بهم فشار اورد و باید اینو به شما می گفتم. راستی نظرتون چیه ؟گفتم : نظرم راجع به چی ؟ اون ماجرا مربوط به گذشته است نباید تاثیری به این زمان داشته باشه اون مال خودتون و گذشته شماست. رو من تاثیری نداره و من فقط می تونم کاری کنم که نذارم با رفتارم شما رو به اون دوره ببرم. یهو ساکت شدم از گفتن این جمله تعجب کردم واونم خندید و چیزی نگفت فقط قرمز شد سرخ شد رنگ به رنگ شد و یهو یه با یه حرکت شدید شروع کرد به رانندگی طوری که صدای لاستیکها بدجوری بلند شد. تعجب کردم راستش رو بخوایین ترسیدم. گفتم چی شد ؟رفت دم مغازه پیتزا فروشی نگه داشت و دادیم اونا رو گرم کردن و بعد از گرم کردن آنها رفتیم دم یه پارک و شروع کردیم با هم صحبت کردن و خوردن پیتزا ها. از همه چیز صحبت شد باور نمی کنید صحبت هامون تا ساعت 12 شب طول کشید طوری بهم نزدیک شده بودیم که انگار چندین ساله که با هم دوستیم خیلی خیلی نزدیک شدیم که با اسم هامون همدیگر رو صدا می زدیم. هر دوتامون از این حالت خیلی راضی بودیم و اون لحظه همدیگر رو بغل کردن نیاز داشتیم. بوسه های عمیق و در اخرش یه سکس کاملش می کرد.عشق مون تویه 5 ساعت از یه تخم کوچیک تبدیل به یه درخت تنومند شده بود. بهم علاقه پیدا کرده بودیم عاشق همدیگر شده بودیم. بهش گفتم چه جوری بعد از این جدا از هم خواهیم بود و تحمل خواهیم کرد. داشت گریه می کرد و از اینکه به این حالت افتاده بود خیلی لذت می برد.راه افتادیم و داشت می رفت بطرف آپارتمانش. گفتم شیلا نمیری هتل ؟ گفت مگه میشه تو رو به هتل برد و شب رو تو اتاق سرد هتل تنها گذاشت. و اینو گفت و گازشو گرفت و رفت یه مجتمع آپارتمانی بدجوری رانندگی می کرد رانندگی چی بگم داشت پرواز می کرد دست فرمان خوبی داشت. تو پارکینگ ماشین رو نگه داشت و گفت بفرمایید هتل خونه شیلا. رفتیم تو. اروم مانتوشو در اورد یه تی شرت بدون استین داشت ابی رنگ. اومد پیشم