ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

حاج اكبر كوس دوست1

حاج اكبر پيرمردي بود كه هنوز خودشو مرد كاملي ميدونست و به دنبال كس حاج خانمش ،مليحه بود. مرد وفاداري بود كه اصلا به هيچ زني فكر نميكرد و كس تپلي و گشاد زنش رو قبول داشت. ولي هميشه يه آرزوهاي برآورده نشده ته دلش بود. دلش ميخواست مليحه اجازه ميداد كه كسش رو بليسه و آب كسش رو بخوره. دلش ميخواست كه چوچول كس مليحه رو بمكه. آرزو داشت كه شب تا صبح سرش لاي پاي مليحه باشه و شورت مليحه رو بكشه رو كله اش و تا خود صبح چوچول كس تپل مليحه عين پستونك تو دهنش بمونه و مكش بزنه. دلش ميخواست زبونش رو عين كير بفرسته توي سوراخ كس مليحه و انقدر اون تو تكون تكون بده كه مليحه آب خوشمزه و هوس انگيز كسش رو بفرسته ته حلقش. دوست داشت مليحه شبها كه ميخواد بخوابه كسش رو نشوره. حتي اگه رفته مستراح و شاشيده ، با كس شاشي بياد بخوابه تا حاج اكبر هم توي خشتك شاشي مليحه بخوابه و كس شاشي زنش رو عين پستون ننه اش بمكه و ازش شير بخوره زبونش رو توي سوراخ كون گهي مليحه بچپونه و كونش رو تميز كنه. روزها يواشكي ميرفت پشت در مستراح و به صداي شاشيدن وريدن مليحه گوش ميدادو اگر از پشت در بوي شاش و گه ميومد ، بيشتر سرحال ميشد. چند بار تو لفافه از پيش نماز مسجد پرسيده بود كه اگه يه مردي زيادي عاشق كس و كون زنش باشه چي ميشه ؟ گناهه ؟ يارو هم گفته بود نه. گفته بود از امامها حديث داريم كه زن و شوهر ميتونن آلت همو ببوسن. واسه همين خيالش راحت بود كه گناه نيست. فقط مشكل اين بود كه مليحه اصلا اين كار رودوست نداشت. اصلا به حاجي اجازه نميداد كه حتي دست به كسش بزنه چه برسه به ليسيدن و مكيدن. ميگفت حاجي نكن. نجسه. كثيفه. اصلا نميتونست تصور كنه كه حاجي همون كثيفي رو ميپرسته.حاجي كشيك ميكشيد كه مليحه كي ميخواد بره حموم تا بره پشت در و شورت كثيف زنش رو برداره و لااقل يه دقيقه به خشتكش ليس بزنه و به سر و كله اش بماله. تو اين آرزوها بود كه روزي رفتن مهموني خونه دوست حاجي. صاحبخونه يه دختر طلاق گرفته توي خونه داشت. دختره 2 سالي ميشد كه خونه باباش بود و تو حسرت يه كير. تمام فكر و ذكرش اين بود كه يه شوهر پيدا كنه كه بگادش. كس و كونش تو له له كير داشت ميسوخت. حاج اكبر اينها قرار بود ناهار بيان. دختره با مادرش تمام كارها رو كرده بودن و منتظر مهمونها نشسته بودن. دختره يه دفعه كسش خاريد.دو روز بود كه شورتش رو عوض نكرده بود. خشتك شورتش كثيف بود و كسش توي خشتك شاشي عرق كرده بود و ميخاريد. از زير ميز دستش رو برد از رو خشتك كسش رو خاروند. ولي بدتر شد. بلند شد رفت تو اتاقش و دستشو كرد توي خشتكش و شروع كرد به خاروندن و مالوندن كسش. ديگه داشت با كسش حال ميكرد كه مهمونا رسيدن. بدو بدو اومد و چادر سرش كرد و رفت درو باز كرد. حاجي و مليحه اومدن تو و بعد سلام و عليك رفتن نشستن توي پذيرايي. دختره رفت كه چايي بياره. هنوز كسش ميخاريد. داشت ديوونه ميشد. چايي كه ميداد هي زير چادر كونش و تكون ميداد و رونهاش رو به هم ميماليد كه كسش رو بخارونه ولي نميشد.تا چايي رو داد دويد توي اتاق كه راحت كسش رو حال بياره. چشمش خورد به برس سرش. دسته برس شبيه به كير بود. برس رو برداشت و دسته اش رو نگاهي كرد و شروع كرد به مالوندن دسته به خشتكش. بعد نشست روي مبل و پاهاشو باز كرد و دسته برس رو كرد توي خشتكش و آروم برد توي كسش و تلمبه زد و با اون يكي دستش هم دور كس رو ميخاروند و آه آه ميكرد. از اون طرف حاجي يادش اومد كه ميخواست دستش رو بشوره. از باباي دختره پرسيد دستشويي كجاست كه باباهه با دستش اشاره به ته راهرو كرد. حاجي رفت ته راهرو ولي به جاي در سمت راست ، در سمت چپو باز كرد و وااااااااي چي ديد. دختره با يه برس تو كسش و مشغول آه و واه اونجا بود. انقدر تو حال بود كه متوجه حاجي نشد. حاجي كه تا به حال غير كس زنش ، هيچ كسش نديده بود يه دفعه يه كس جوونتر و تپل تر و آبدارتر ديد. دست و پاش لرزيد و نتونست واسته و نشست كف راهرو و بي اختيار دستش رفت به خشتكش و گفت واااااااااي. دختره تا صداي حاجي رو شنيد به خودش اومد و پر و پاشو جمع كرد و گفت واي حاج آقا شما اينجا چكار ميكنين ؟ چرا يا الله نگفتين ؟ آخه اينجا اتاق منه. حاجي با تته پته گفت اشتباه كردم. ميخواستم برم دستشويي. اشتباهي اومدم اينجا. دختره ديد حاجي بدجوري به تته پته افتاده و پيداست دهنش آب افتاده و دلش هواي كس كرده. ديگه چي از خدا ميخواست ؟ دلش يه كير ميخواست كه خدا داد. پيش خودش گفت صيغه اين حاجي ميشم كه هم نون روزمو ميده و هم كير شبمو. گور باباي حاج خانمم كرده. بلند شد و با ناز و كرشمه اومد بالاي سر حاجي و گفت بلند شيد حاج آقا خوبيت نداره اينجا نشستين. اگه بابام ببينه چي ميگه؟ ولي موقع گفتن اين حرف چنان غمزه اي توي صداش ريخت و چنان كرشمه و عشوه اي اومد كه حاجي بدتر پس افتاد. دختر گفت حاجي راستي من يه تعمير طلا داشتم كه دنبال يه آدم مطمئن ميگشتم. ميشه بيام مغازه شما.؟ حاجي تند تند سرش رو تكون داد و گفت بله بله. قدم شما روي تخم چشمم. خلاصه مهموني تموم شد و مهموها برگشتن خونه شون. حاجي تا صبح به فكر دختره بود و نخوابيد. اين اولين شب بعد ازدواجش بود كه حاجي به كس مليحه فكر نميكرد و دائم تو ذهنش كس دختره با دسته برس توش ميچرخيد. فردا صبح بلند شد و رفت مغازه. ساعت 10 بود كه دختره اومد. با ناز و كرشمه وارد شد و عمدا چادرش رو باز نگه داشته بود. يه پيرهن نازك تنش بود با يقه خيلي باز. نصف پستونهاش بيرون بود ولي نميدونست كه حاجي فقط كس پرسته و به هيچ چيز ديگه علاقه نداره. طلاي تعميريش رو بيرون آورد و داد دست حاجي. حاجي كه دستش ميلرزيد طلا رو گرفت و سرسري يه نگاه كرد و گفت چشم درست ميكنم. دختر گفت اجرتش چي حاج آقا ؟ با بابام حساب ميكنين يا از خودم ميخواين ؟ حاجي جمله دوم رو كه شنيد با خودش گفت يعني قبول ميكنه كه من درخواستي كنم ؟ با ترس و لرز گفت ميتونم ازتون خواهشي كنم. من يه خواهش كوچيك دارم كه اگه برآورده كنين ديگه با پدرتون كاري ندارم. دختر گفت البته اگه بتونم و توي دلش گفت عجب حاجي زبر و زرنگي. چه زود رفت سر اصل مطلب. حاجي گفت ببخشين اگه تقاضام به نطرتون عجيب مياد. ميشه......ميشه..... من....يعني چه جوري بگم ؟.........من... دختر گفت حاجي جون خجالت نكش بگو. حاجي از آهنگ صداي دختر فهميد كه نرم شده. پررو شد و گفت ميخوام اگه بشه يه دور ديگه برس رو بكنيد اونجاتون و من نگاه كنم. دختر خنده اش گرفت. فكر ميكرد حاجي ميخواد روش بخوابه. ديد نه حاجي دلش جاي ديگه است. گفت ميدونين چيه ؟ من حرفي ندارم ولي من كه به شما محرم نيستم. اگه محرم بودم هر روز برس رو تو كسم ميچرخوندم. عمدا داشت واضح حرف ميزد كه حاجي رو تحريك كنه. حاجي هم دوباره پاهاش شروع كرد به لرزيدن و نشست روي صندلي و با دهن باز به دختره نگاه كرد. دختره كه ديد حاجي پس افتاده ادامه داد.