ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

ماجراي سكس با خواهر زنم سودابه1

من به اتفاق همسرم در تهران زندگی میکردیم دریکی از روزهای آخر زمستان همسرم رابرای دیدن مادرش به کرج بردم با ورود به خونه مادر زنم متوجه شدیم نامبرده سخت سرما خورده ودربستر افتاده به همین لحاظ قرارشد همسرم تا بهبودی اوچند روزی اونجابماند.من چون شاغل بودم شبانه به تهران برگشتم فردای آن روزپس از اینکه از اداره بخانهبرگشتم نزدیکیهای غروب بود که تلفن زنگ خورد گوشی را که برداشتم صدای آشنائیاز آن طرف گفت امیر شمائید؟ گفتم بله شما...؟ گفت من سودابه هستم ! (سودابه خواهرناتنی خانمم است که آن زمان بیست ودو سال داشت واز یک مادر شیرازی است و سهسالی بودکه باسعید ازدواج کرده بودولی بچه دار نشده بودوی باهمسرش درشیراززندگیمیکرد ومن در این مدت سه سال اززمان عروس انها اوراندیده بودم )خلاصه بعد ازاحوال پرسی کوتاهی پرسیدم کجائی؟ گفت ترمینال جنوبم تازه ازشیراز رسیدم منتظرت هستم بیا من بیار خونه !! منم فورا" لباس پوشیدم ورفتم ترمینال دنبالش, خیلی سریع اونو پیداکردم و ساک کوچیکش و گرفتم واومدیم خونه وقتی رسیدیم خونه فوری سراغ خواهرش راگرفت که گفتم رفته کرج پیش مادرش که کمی سرماخورده همین طور که مانتوش را در می آوردوازحال من وسحرهمسرم میپرسید من هم مشغول تهیه چای شدم, چای که حاضرشد دوفنجون ریختم وآوردم توهال دیدم سودابه جلوی آینه قدی ایستاده و داره به خودش میرسه, وای که چه هیکلی؟ چه تناسبی ؟ مات و مبهوت ایستادم واز پشت به برجستگی باسن بسیارزیباوساق پای سفید وتراشیده مرمرینش که هماننددوکله قندوارونه باپشت پائی پروناخنهای لاک زده برنگ آلبالوئی که زیبائی پایش را صد چندان کرده بودنگاه میکردم اویک دامن مخمل زرشکی تنگ وکوتاه پوشیده بود, سینی چای را آرام ولی بادلی پراز تب وتاب روی میز گذاشتم وهمچنان محوتماشاشدم. بدنم با تمام وجود داغ شده بود فاصله من با اوکمترازیک متر بود بوی بدنش رابخوبی حس وبااشتیاق تمام به ریه ام میفرستادم ومست تر میشدم درآن لحظه چنان درهیجان شهوت مسخ زیبائی سودابه شده بودم که زمان ومکان و..... فراموش کرده بودم و ازخودبیخودشده بودم بطوریکه میخواستم موهای بلندوشبقش راکه تا نزدیک کمرش چون آبشاری افتاده بودند رادر دست بگیرم وباجان ودل بوکنم آه خدای من.....تمام وجودم آتش شده بود, کیرم به طرز وحشتناکی شق شده بودآخه دوشبی بودبا هسرم سکس نداشتم شلوارجینم تنگ شده بود, باصدای آرام ودل انگیزسودابه به خودآمدمکه میگفت امیر چیه مگه تاحالا منو ندیدی ؟ توکه منو خوردی !! بازچشم خواهرمو دوردیدی؟من که در آتش شهوت میسوختم وسعی در پنهان کردن کیرشقم داشتم گفتم سودابهجان!!ازروزعروسیت تاحالاتوراندیده ام ولی خیلی خوشگل وزیبا تر(خدایادیگه چی بگم!!)وتودلبرو ترشدی !! بزار خوب نگات کنم.گفت : جدی خوشگل ترشدم؟ گفتم : خوشگل بودی یک دنیا خوشگل ترشدی بلا.ازدواج باسعید خوب بهت ساخته, به اون حسودیم میشه که همچین فرشته خوشگلی زنشه.!گفت : بسه دیگه,سحر خواهرم هم که زن توه خیلی خوشگه...گفتم :من نگفتم خواهرت خوشگل نیست ولی توخیلی تودل بورو وخوش اندام وموزون شدی کاش توزن من بودی؟گفت:خوبه چه حرفها میزنی چای سرد شده و من حالاچای نمیخورم میخوام دوش بگیرم تمام بدنم عرق کرده خودم بوی عرقو حس میکنم...بیا جلوبوکن..!!کمی به اونزدیکترشدم اوهم روشوطرف من کردو گفت : بوی عرقمو حس میکنی؟....نه؟..!!بااین حرف غلیان شهوت درمن صدچندان شد داغترشدم کمی نزدیکترشدم تابیشتربویبدن اوراکه بابوی اسپری بدن درهم شده بود راحس کنم وای داشتم ازاین بولذت که نه بلکه دران غرق میشدم, پروازمیکردم, ازاین فاصله نزدیک (تقریبا"به اوچسبیده بودم.!!)سفیدی گردن بلوری وزیرگردن تاچاک سینه برجسته اش دیوانه ام کرده بود برای یکلحظه میخواستم اوراتنگ دربغل بگیرم وغرق بوسه های داغ خود کنم....که در یک لحظهدیدم نگاهش دریده ومات به برجستگی جلوی شلوارم دوخته شده وباحیرت ومکرزنانه ولیافسونگرانه برآمدگی کیرشقم رااز روی شلوارنگاه میکند. دریک آن هردو باهم بخودآمدیم واوبدون هیچ صحبتی به طرف حمام رفت.........بابسته شدن درحمام وصدای دوش آب واردآشپزخانه شدم ازتوی آشپزخانه بانگاه کردن به آینه قدی توی هال , درحمام واتاق خواب رابخوبی میدیدم. تاخاتمه حمام سودابه وبایک فکرشیطانی ناشی ازشهوت وبمنظرتسریع درگائیدن اوکمی ودکاروسی باآب نارنج وکمی شکربهمراه یک قطره گلاب ودکالاین ملسی باعطرگلاب وطعم نارنج درست کردم ودریخچال گذاشتم وتابیرون آمدن سودابه ازحمام ازروی شلوارکیرم راکه درحال ترکیدن بودمیمالیدم که یادم افتادبرای ستبرکردن کیرم و برای استقامت بیشترآن درمقابل کس وکون سفیدوبلوری سودابه ازبی حس کننده دندان که درجعبه کمکهای اولیه داشتیم استفاده کنم, بلافاصلهآنرابرداشتم وبه توالت رفتم وقتی زیپ شلوارم را بازکردم وشرتم راپائین کشیدم کیرم همانندیک باتوم برقی چنان به بیرون جهش کردکه گوئی درنده ای ازقفس رسته است, آنرابادست چپم گرفتم گرمی وداغی کیرم که ازفشارشهوت وعشق گائیدن سودابه کلاهکش بنفش رنگ شده وقدستبرش به حدود بیست وچهار سانتیمتروکلفتی وحشتناکی رسیده دوپاف بی حس کننده به آن زدم وکمی بادست آنرامالش دادم تابی حس کننده به همه جای آن رسیده باشد.وقتی به آشپزخانه برگشتم صدای دوش قطع شده بود ازتوی آینه سودابه رادیدم که حوله کوتاه خانمم راپوشیده درحالیکه ازچاک جلوی آن قسمتی ازسینه ورانهای مرمرینش پیدابود به اتاق خواب میرفت.بادیدن این صحنه فشارشقی کیرم به حد انفجاررسیده ومتوجه شدم بی حس کننده نیز اثرخودراکرده است سریع کمی میوه درظرفی آماده کردم وبلافاصله به دستشوئی رفتم تاکیرم راکه بخوبی بیحس شده بود بمنظوربرطرف کردن بو وطعم بی حس کننده شسته وکمی خمیردندان نعنائی روی آن مالیدم برای اولین بارمیدیدم کیرم باشکمم یک زاویه پانزده درجه ساخته است درحالیکه همیشه بهنگام شقی بطورافقی کمی متمایل به بالا می ایستاد !!!درحالیکه کیرم باتپش قلبم دل میزد شرت ونقاب شلوارم راروی آن کشیدم واز دستشوئی بیرون آمدم, صدای سشوارازاتاق خواب شنیده میشد آرام به در اتاق خواب نزدیک شدم لای در بازبود آهسته به در زدم وگفتم: سودی جان !عافیت باشه ! چای میخوری یا نسکافه بریزم؟گفت: فعلا"یک لیوان آب خنک بهتراست مرسی, راستی زیپ این ساک هم گیرکرده آب که آوردی بیا اون را برام بازکن تالباسموازتوش درآرم وبپوشم !منومیگی سریع پریدم دم یخچال ویک لیوان ودکالاین برداشتم رفتم تواتاق خواب دیدم سودابه روی چهارپایه جلوی میز توالت نشسته وپاش و روپاش انداخته ودستاشو برده تو مواش وداره اونارا درست میکنه از توی آینه که نگاه میکردم دیدم یقه حوله باز شده ویکی ازپستونای سفیدش که یک هاله صورتی مایل به قهوهای رنگ نوک گل اناری پستونشو احاطه کرده وای چه سینه ای,سفید بدون هیچ افتادگی ! برجسته وسفت به نظرمیرسید ! نوک پستون بیرون زده وبرجسته وسط اون کمی پررنگتراز گل انار....نفسم بند آومد.... یهوخودآمدم وگفتم بفرما این هم بجای آب شربت برات آوردم لیوانوازدستم گرفت وسرکشید به نظرخیلی تشنه میامد گفت: مرسی چه شربتی, عالی بود !!درهمین حال ساکش را داد دستم تا زیپ گیرکرده اونو باز کنم کمی که به زیپ ساک نگاه کردم دیدم زیپ مشگلی نداره وراحت باز شد فهمیدم اوهم ازتنهائی توی خونه با من ونگاه تیزوافسونگرش به برجستگی کیرم از روی شلوارم توآتش شهوت افتاده, ازتوآینه که بهش نگاه کردم آثار ودکا را روی صورتش که گل انداخته بود وزیبائی پوستش راصدچندان کرده بود دیدم, وقتی گفتم زیپ بازشد پای راستشوازروی آن پاش برداشت تاساک راراحت تر ازمن بگیر حوله ازروی پاهاش لغزیدو کناررفت.....وه وه ه ه ه ه ه وه...چه دیدم رونهای سفید که تا زانو بهم چسبیده بودن چقدرخوشتراش وصاف درحالیکه پرزهای بسیارظریف طلائی رنگی که به زحمت دیده میشدن روی آن پوست شفاف وصیقلی راپوشانده وبه نظر میرسید ( ویقینا"هم همین طوربود)تاآن زمان لبه تیغ یاسطح ماشین تراش ویاحتی یکی از انواع کرمهای موبربه آنها نرسیده بود چنان حالم رادگرگون کردکه تاآنزمان همچون حالت سکراوریدرخودندیده بودم.کمی جلوتررفتم تاساک رابه اوبدهم (تقریبا"فاصله ای دیگرمیان ما نماندهبود) اوهم صورت گل انداخته باموهای افشانش رابه طرفم برگرداندکه ساکوبگیره دوباره چشش به برجستگی کیرشقم ازروی شلوارافتاد..!!درحالیکه اثر ودکا بخوبی در چهره اش پیدابود سرخودراکمی بالاگرفت وضمن اشاره انگشت به برجستگی کیربادکرده ام گفت : سعید این چیه اینقدربادکرده؟...... گفتم : این..!! اینو میگی ؟... در حالیکه اشاره به کیرم میکردمادامه دادم....میخوای بگی نمیدونی..این چیه؟؟ هان.. از وقتی اومدی اوهمنجوری مونده..درحالیکه حوله یواش یواش ازروی پاهاش لیز میخورد وجلوی سینه اش هم بازتر شده طوریکه سینه وقسمتی ازشکمش پیدا شده بود....گفت :.. نه..میدونم...ولی مگه میشه به این بزرگی باشه؟گفتم : حالاکه شده, باورنمیکنی ؟.... با پرروئی بیشتربه خودمو به اوچسبونده گفتم :میخوای به بینیش..؟!گفت : هوم..!.. وباسراشاره مثبت کرد.آروم دستامو گذاشتم روشونهاشوکمی کشیدمش جلو وخیلی آروم لبام گذاشتم رولبهای نمدارو داغش...همینطورکه لبم رولبش بود زبونمو فرستادم تودهنش که هنوز طعم ودکاونارنج میدادو یواش حوله را باکمک خودش ازتنش درآوردم (یعنی لیزخوردوافتادپائین)درهمان حال که نشسته بود اوراازروی چهارپایه جلومیزتوالت بلندکردم ولبه تخت نشاندم هنوزبدنش خیس بود ومن تاآان روز بدنی به آن ظرافت وزیبائی که غیراز شوهرش دست دیگری به اونرسیده باشه اونم بااین سن وسال ندیده بودم........!!!!!درحالیکه از دوطرف شانه هایش را گرفته بودم آرام درمقابلش زانوزدم ولبهایم راروی لبهای برجسته وقلوه ایش گذاشتم این باراوزبان داغ ومرطوبش رادرون دهان من کردودرهمون حال آرام وبااحتیاط ازروی شلوارم کیرم را مالش میداد یهو دستشو کشید وگفت :... میشه به بینمش؟

4 نظرات:

ناشناس گفت...

عالیییییییییییییییییییییییییییییییی بیییییییییییییییییییییییییییست خیلی داستان باهالیه من عاشق خواهرزنم هستم ولی نمی دونم از کجا شروع کنم

ایرانی گفت...

با این که در این قسمت هنوز به مرحله اصلی عشقبازی و اوج آن نرسیده ولی بی تردید یکی از بهترین وتحریک کننده ترین داستانهای این مجموعه گرانبهاست .آقا امیر خسته نباشی..ایرانی

ناشناس گفت...

سلام.مطمئن باش هرچند گفته می شود این ها داستانهایی خیالی هستند اما بعضی ها رو به فکر امتحان کردنش می اندازد.نکات عملی قابل اجرائی بگو که بشود به خواهرزن خود راحت تر رابطه برقرار کنیم.سعی کن داستانهایت خیلی داستان بودنش معلوم نباشد تا واقعی تر و در نتیجه هیجانی تر باشد

ایرانی گفت...

باسلام خدمت دوست خوب آشنام این داستان زیبارو که افتخارشو نداشتم من نویسنده اش باشم بازم جاذبه های مخصوص خودشو داره ولی در هر حال درهر رابطه سکسی دوطرف نقش دارند و رضایت طرفین جذاب ترش می کنه وشرطش اینه که طرفین تحریک بشن .شاید در میان این سکسهای فامیلی سکس با خواهرزن اونم اگه شوهر نداشته باشه واقعی تر به نظر برسه ولی نباید فراموش کرد که اون آقایی هم که می خواد این کارو انجام بده خودشم زن داره و بازم خیانت محسوب میشه .درهر صورت باز هم منتظر نظرات و ایده های ارزشمند شما هستیم.درخدمت شما ..ایرانی