ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

سكس با مادر و دخترش1

اسم من محسنه هستم. دو سال پيش بود که در دانشگاه رشت به همراه دوستم علی قبول شدم. من با علی رفاقت بسيار زيادی داريم ، به طوری که هميشه با هم بيرون ميرفتيم و خلاصه هميشه با هم بوديم.وقتی هم که فهميدم با علی توی يک شهر و يک دانشگاه قبول شدم ،خيلی خوشحال شدم.زمان شروع دانشگاه ها رسيد و من و علی راهی رشت شديم.حوصله خوابگاه رو نداشتيم ، برای همين در يک خونه بزرگ که پر از اتاق بود ، اتاقی رو اجاره کرديم و اون اتاق شد محل زندگی ما در رشت.۲ ماه گذشته بود و ما در گير درس و دانشگاه بوديم و اصلا با همسايه ها ديگه که توی اون خونه زندگی ميکردن رفت و آمد نداشتيم.يک روز با علی توی اتاقم مشغول درس خوندن بوديم ، که ناگهان ديدم يکی داره در ميزنه. من بلند شدم و رفتم ببينم کيه ، در رو باز کردم و ديدم که به ، يک زن خوشگل پشت دره و يک ظرف آش هم دستش ، بعد از سلام و احوالپرسی ، گفت که اين آش نظريه و برای شما آوردم. من که خيلی تعجب کرده بودم پرسيدم ببخشيد شما کی هستين ؟ که اون خانوم گفت : من پريسا همسايه جديدتون هستم که به همراه دخترم توی اين اتاق بغلی زندگی ميکنيم. بعد من گفت : از اونجايی که من خبر داشتم اين اتاق بغلی خالی بوده و بعد پريسا خانوم با لحنی حاکيه از شوخی گفت : بابا ساعت خواب ، چقدر شما از دنيا عقبين ، من با دخترم الان ۴ روز که اين اتاق بغلی هستيم ، ولی شما از بس که سرتون تو درس و کتاب ، اصلا متوجه حضور ما نشيد. من هم سريع گفتم : خب آره ديگه دانشجو بودن اين چيزها رو هم داره ، و خيلی خوشحالم که همسايه خوبی مثل شما نصيب ما شده.خلاصه اين اتفاق شد زمينه آشنايی ما ، پريسا يک زن ۳۲ ساله بود که شوهرش اونو طلاق داده بود و به همراه دختر ۱۱ ساله اش تو اتاق بغليه ما زندگی ميکردن ، با اينکه سنی ازش گذشته بود ، ولی چهره ای زيبا و جذب کننده داشت ، دخترش ريحانه هم دختر خوشگل و خواستنی بود ، بعد از اون گه گداری پريسا خانوم برای ما غذا مياورد و ما هم هر وقت که بيکار بوديم به ريحانه در درس و مشقش کمک ميکرديم.ارديبهشت ماه بود و هوای رشت شديدا شرجی و گرم بود ، اون ما کلاس نداشتيم و تو اتاقمون نشسته بوديم و مشغول مطالعه کتابامون بوديم ، که ديديم داره يکی در ميزنه ، من رفتم در رو باز کردم که ديدم پريسا و ريحانه پشت در هستند ، بعد از سلام و احوالپرسی پريسا گفت : ميخواد تا يکی از اين روستاهای اطراف رشت بره و تا بعد از ظهر مياد و همچنين ريخانه رو نميتونه ببره ، بعدش گفت که اگه ميشه ريحانه پيش شما باشه هم يه کم تو مشقاش بهش کمک کنين و هم مواظبش باشين.خلاصه ما هم قبول کرديم و پريسا رفت و دختر ۱۱ ساله اش رو پيش ما گذاشت.ساعت حدود ۲ بود ، اول نشستيم ۳ تايی ناهارمون رو خورديم. بعد ريحانه مشغول نوشتن مشقاش شد و من و علی هم مشغول مطالعه. هوا هم شديدا تخمی بود و باد پنکه هيچ تاثيری بر گرمای هوا نداشت. نيم ساعت که گذاشت ديدم ريحانه لباس روشو در آورد و با يک تاپ و يک شلوار که همه کون و کپلش بيرون بود ، مشغول نوشتن مشق شد ، من و علی چشمامون داشت از تعجب در ميومد ، ريحانه با اين کارش واقعا نشون داد که يک رشتی با اصل و نسب است. بعد از اون نميدونم چرا ديگه حواسم به مطالعه ام نبود و همش زير چشمی ريحانه رو نگاه ميکردم ، همون طور که قبلا گفتم دختر خوشگل و خواستنی بود و با همون سن کمش ، کون درست و حسابی داشت.يک ربع ديگه هم که گذشت ، علی در گوش من گفت : دوست داری يک سکس اساسی داشته باشيم. من هم گفتم : سکس ؟ با کی ؟ که علی گفت : خره با همين ريحانه. بعد من با عصبانيت گفتم : ديوونه شدی ، ريحانه هنوز بچه.... بعدش علی گفت : بابا ما که نميخوام به کسش بزاريم ، فقط ميريم ميمالونيمش ، بعد هم اگه شد يه کم لاش زنی و لاپايی ، اصلا هم طرف کس و کونش نميريم...اين حرف علی کمی منو نرم کرد ، آخه قبل از اين سکس داشتم و ميدونستم که چه حالی داره ، ولی تا حالا با دختر ۱۱ ساله سکس نداشتم و دوست اين رو هم تجربه کنم. بعد من گفتم : ولی پريسا خانوم ريحانه رو به ما سپرده ، بعد ما با اين کارمون که بهش خيانت ميکنيم. علی گفت : خيانت چيه... برو بابا که اصلا حوصله اين کس شعر ها رو ندارم. بعد من گفتم : شايد ريحانه خودش از اين کار خوشش نياد و جيغ و داد راه انداخت. علی هم گفت : اونش با من....علی رفت کنار ريحانه و شروع کرد با اون صحبت کردن ، من دقيقا نميفهميدم که داشت با اون چی ميگفت ، فقط اينشو فهميدم که بهش گفت الان يه کم ماشژت ميدم تا خستگی در بره ، بعدشم شونه های ريحانه رو گرفت و شروع کرد به مالوندن. بعدشم گردنشو ، خلاصه علی داشت حسابی ريحانه مشت و مال ميداد و باهاش حال ميکرد ، من ميدونستم که قصد علی مشت ومال نيست و ميخواسن به اين طريق ريحانه رو شهوتی کنه ، و اين وسط سره من داشت کلاه ميرفت ، برای همين من هم رفتم به علی کمک کردن ، کم کم ريحانه از مشق نوشتن دست برداشت ، مطمئن بودنم که الان ديگه شهوت شده ، علی اونو برگردوند و يک بوسه از لبهای کوچيک ريحانه برداشت ، ريحانه هم فقط لبخندی زد ، ديگه هر سه تاييمون شهوتی شده بوديم.همين که علی شروع کرد به در آوردن لباسهاش ، من ريحانه رو گرفتم و چندتا لب آب دار ازش گرفتم ، و لباسشو بدون هيچ مقاومتی در آوردم ، بدن سفيد و بدون مويی داشت ، سينه هاشم هنوز خيلی کوچيک بود ، ريحانه رو خوابوندم و شروع کردم به ليس زدن تنش ، کيرم شق شق شده بود و داشت بهم فشار مياورد ، ريحانه رو ول کردم و من هم مثل علی تمام لباسامو در اوردم ، علی هم رفت شورت و شلوار ريحانه رو در آورد ، توی عمرم کس به اين تميزی نديده بودم ، خيلی کم مو داشت و بقيه اش هم به صورت پرز بود ، ريحانه هيچ عکس العملی انجام نميداد ، فقط بعضی وقتهای لبخندی ميزد ، که اون لبخند منو ديوانه مکيرد.علی رفت بالای سره ريحانه و بهش گفت که بايد کيرمو تو دهانت بکنم ، اولش ريحانه گفت نه ، که من بهش گفتم ببين ريحانه جون ما کستو ليس ميزنيم ، تو هم به جاش کيرمونو بکن تو دهنت ، خلاصه اون قبول کرد و شروع کرد به ساک زدن برای علی ، من هم بيکار نشستم ، شروع کردم به ليسيدن کس ريحانه. وای عجب طمعی داشت ، کسش به معنای واقعی دست نخورده بود ، بعد که حسابی از خوردن کسش سير شدم ، جامو با علی عوض کردم ، رفتم بالای سر ريحانه لبخندی از رضايت بر گوشه لبش بود ، سر کيرمو گرفتم و در داخل دهانش گذاشتم ، اون هم چشماشو بست و شروع کرد به مک زدن ، البته فقط يه کمی از کيرم تو دهانش جا ميشد.با هر زبونه که علی به کس ريحانه ميکشيد ، ريحانه اهی از شهوت ميکشيد ، زود کيرمو از دهنش در آوردم چون زياد از ساک خوشم نميومد ، ريحانه از يک طرف چرخوندم و رفتم پشتش ، لای پاشو باز کردم و کيرمو گذاشتم لای پاش و بعد لای پاشو بستم و شروع کردم به عقب و جلو کردن کيرم ، علی هم داشت کس ريحانه رو ميليسيد ، من علی رو خوب ميشناختم و دو بار با علی تيکه برديم و ترتيبشو داديم ، برای همين ميدونستم که عاشق کس ليسيه ، خلاصه پنج دقيقه گذشت ، که احساس کردم کيرم داره منفجر ميشه ، علی رو هل دادم اونور و ريحانه رو به جلو چرخوندم و کيرمو تو دست گرفتم ، همينکه دستمو ۳ بار بر روی کيرم شيدم ، آبم به روی ريحانه فوران کرد ، از اين کار خيلی خوشم ميومد ، يعنی خيلی دوست داشتم آبمو روی سينه های زن بريزم ، علی هم شروع کرد برای خودش به جلق زدن ، من هم انگشتمو زدم آب کمری که روی شکم ريحانه ريخته بود و بعد انگشتمو بردم به لبهای ريحانه ماليدم. ريحانه هم فقط يک لبخند شيطانی تحويلم داد ، خيلی دوست داشتم که کيرمو تو کسش هم بکنم ، ولی حيف که هنوز باکره بود.علی هم آبش اومد و تمام آبشو روی ريحانه خالی کرد ، واقعا سکس عالی بود ، بيش از حد کيف داد ، ريحانه هم با دستمال تمام آبها رو پاک کرد ، هر سه تاييمون لباسامون و پوشيديم ، بعد از اون هم شروع کرديم به زدن مخ ريخانه که يک وقتی اين ماجرا رو ی برای مامانش تعريف نکنه. ريحانه هم قبول کرد که چيزی به مامانش نگه. ساعت ۷ شب بود که پريسا اومد و همراه ريحانه راهی خونشون شدند ، ساعت حدودای يازده بود که ديدم يکی داره در ميزنه ، رفتم در و باز کردم ديدم که ريحانه و پريسا هستند ، خيلی ترسيدم آخه اين وقت شب اينجا چی کار داشتند ، نکنه ريحانه چيزی به مادرش گفته باشه.ادامه دارد........