ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

رمان دو روي عشق1

سلام؛این رمان سکسی و عاشقانه زیبا رو هرشب میزازم امیدوارم خوشتون بیاد....تمام تنم درد ميكرد.با خستگيه مفرط از خواب بيدار شدم.به ساعت اطاق نگاه كردم ساعت 12:20 ظهر رو نشون ميداد.تو عمرم ياد ندارم بيشتر از ساعت 8 صبح خوابيده باشم.با هر بدبختي كه بود ازجام بلند شدم و رفتم سمت دستشويي.مزه خون هنوز تو دهنم بود.تو آينه نگاه كردم يه رگه خون از بغل شقيقه چپم اومده بود تا زير چونم.خواستم صورتم رو بشورم منصرف شدم.ديدم برم حموم بهتره.آخه موهام پر از لخته هاي خوني بود كه ديشب از سرم رفته بود.سرم هنوز يكم تير ميكشيد.موهام بهم چسبيده بود و يه قيافه وحشتناك ازم ساخته بود.رفتم تو حموم و آب رو تنظيم كردم كه به دماي مطلوبم برسه.رفتم زيردوش و يكم حالم بهتر شد.باوجود زخمهاي رو سرم نميتونستم شامپو بزنم.ميترسيدم عفونت كنه.آروم با دستم سعي كردم خونهاي روي سرم رو تميز كنم.تازه متوجه شدم ديشب چه بلايي سر خودم آوردم.سرم آشو لاش بود. 5 يا 6 تا قاچ نسبتا عميق از فرق سرم به جلو اومده بود.يه آن خودم هم ترسيدم وقتي لمسش كردم.تو همين حال داشتم به گذشته فكر ميكردم.به گذشته اي كه شايد خيلي دور بود اما واقعا بهم نزديك بود.ياد دوران كودكي و..تقريبا 9 سالم بود مادرم فوت شد و وظيفه بزرگ كردن من و برادرم به گردن پدرم افتاد.بنده خدا از شانسش هر دومون تخس و كله شق بوديم.بعد ازتقريبا 1 سال كه از اون قضيه گذشت پدرم خونمون رو عوض كرد. خونه قبليو( خ باستان ) اجاره داد و يه خونه تو منطقه اميريه تهران خريد.ميگفت تحمل دوريه مادرتون سخته و اونجا پر از خاطرات مادرتونه برامون.كلا تو فاميل مركز توجه بودم به 3دليل:1 - مادرم رو از دست داده بودم تو اين سن كم 2 - اخلاقم 3 -چون يه بچه پرورشگاهي بودم(البته اين قضيه رو تو 12 سالگي بهم گفتن).با همه خوب بودم.از تنها چيزي كه بدم ميومد ترحم بود.به همه هم ميگفتم :منو بخاطر خودم دوست داشته باشيد نه بخاطر اتفاقاتي كه تو گذشته برام افتاده.بهترين دوستم تو كل فاميل دختر داييم بود.اسمش مريمه.خيلي به هم وابسته بوديم.اغلب مواقع هم يا من ميرفتم خونه اونها يا اون خونه ما بود.روزها كه از مدرسه بر ميگشتم از تو يخچال غذامو بر ميداشتمو گرم ميكردمو ميخوردم.بعدش ميشستم سره درسم تا سريعتر تموم بشه و بعدش به قول بابام برم تو كوچه با هم سنو سالاي خودم محلمون رو به آتيش بكشيم.من و مريم هم سن بوديم و اغلب مواقع با هم درس ميخونديم.يه روز تو دوران پنجم دبستان بوديم كه منو مريم مثل هميشه تو خونه ما داشتيم درس ميخونديم كه مريم گفت:
م :كامران ديروز يه فيلمي تو خونمون ديدم كه خيلي باحال بود.
ك :خوش بحالت.مياوردي با هم ببينيم خوب.
م :آخه نميشد.از كشوي بابام پيداش كردم.اگه ميفهميد پدرم رو در مياورد.
ك :خوب داستانش چي بود؟
م : راستش از اين فيلمها بود كه بهش ميگن : سوپر.منم يواشكي نگاه كردم.مادرم بفهمه دارم ميزنه.
من كه تا اون روز دورادور اسمه فيلم سوپر رو شنيده بودم و تا حالا نديده بودم خيلي كنجكاو شدم كه بفهمم چي به چي هست.فقط ميدونستم چيزايه بدبد نشون ميده( به قول بزرگترا )
گفتم :كاش منم ميتونستم ببينم.با حال بود؟
م :آره.اولش ترسيدم.ولي بعدش يه حس خوبي بهم دست داد.
ك :ميشه تعريف كني چه شكلي بود؟
م :يه زن و مرد بودن لخته لخت.با هم يه كارايي ميكردن.مثلا زنه اونجايه آقاهرو ليس ميزد.مرده هم براي خانومرو.بعد مرده اونجاش رو ميكرد تو اونجاي زنه و عقب جلو ميكرد.
ك :پس خيلي باحال بوده؟
م :آره.ميخواي بهت نشون بدم چه جوري بود؟
منم از خدا خواسته قبول كردم.
هردومون با خجالت خيلي زياد لخت شديم و همديگرو نگاه ميكرديم.
من گفتم :چرا شرتت رو در نمياري؟
م :چرا خودت در نياوردي؟
ك :آخه خجالت ميكشم.
م :بيا تا 3 بشماريم بعد هردومون در بياريم.
ك :باشه قبوله.
1 - 2 - 3
باهم شرتامون رو كشيديم پايين.من يدفعه زدم زير خنده.اشك تو چشام جمع شده بود.
م :چرا ميخندي مسخره( باحالت عصبانيت)
ك :آخه تو كه چيزي نداري(فكر ميكردم مال اونم بايد مثل مال من باشه.برا همين ميخنديدم.اونموقع نميدونستم كه بعضي دخترا با اينكه كير ندارن ولي به وقتش چنان آدمو ميكنن كه دردش تا سالها تو كونت ميمونه)
م :ديوونه مال زنا و دخترا با شما مردها فرق ميكنه.
ك :جدي ميگي؟(با تعجب)
ك :ميشه ببينم؟
م :آخه خجالت ميكشم.
ك :خوب يه كاري ميكنيم.تو چشاتو ببند كه خجالت نكشي.
م :باشه.ولي دست نزنيها؟
ك : باشه قبول.
من مثله اين آدما كه كشف جديدي كردن بادقت داشتم نگاه ميكردم. كنجكاويم به حدي زياد بود كه قولم يادم رفت و مثله اين خنثي كننده هاي بمب با احتياط دستم رو كشيدم روش.يه دفعه ديدم مريم يه لرزشي از ترس تو بدنش افتاد و چشاش رو باز كرد.از خجالت و ترس لالموني گرفته بودم.سرم رو انداختم پايين. بعد از چند لحظه دست مريم رو روي دول(كير كنوني)خودم حس كردم.نگاش كردم.از خجالت سرخ شده بود.ولي داشت باهاش بازي ميكرد.بعد از لحظاتي بهش گفتم :
ك :قرار بود بگي اون زن و مرده چيكار ميكردن.
م :آخه خجالت ميكشم.
ك :باشه پس بيا لياسامون رو بپوشيم.
يدفعه مريم نشست رو زمين و سر دولم رو با نوك زبونش ليس زد.منم كه شكه شده بودم و مثل يه مجسمه داشتم به اين كارش نگاه ميكردم.بعد چند لحظه من خوابيدم روش و خودم رو ميماليدم بهش. اون برگشت گفت:
م :حالا نوبت منه.
كسخل فكر ميكرد اونم پسره.با كسش ميماليد به كون من.(الان كه فكرش رو ميكنم ميبينم دنياي بچگي و سادگي چقدر بهتر از الانه).بعد از كمي وررفتن با هم لباسامون رو پوشيديم و نشستيم سر درسمون.اونروز وقتي مريم ميخواست بره خونشون همديگرو بغل كرديم و از صورت و لپ همديگه ماچ ميكرديم.واز اونروز بود كه مريم شد اولين شريك جنسي من و من اولين پله در زمينه سكس(اين زيباترين موهبت الهي و در عين حال پر دردسرترينش را تجربه كردم)درضمن مريم اولين دختري بود كه باهاش سكس داشتم و هنوز مزش زيره دندونم.بعداز اونروز رابطه من و مريم جور ديگه اي شده بود.ازهم خجالت ميكشيديم.زياد هم دورو بر هم نميپلكيديم.اون سال هم من شاگرد دوم كلاسمون شدمو سال بعد وارد محيطي شدم به نام مدرسه راهنمايي.چون از همون بچگي استخوان درشت بودم.هميشه جام ته كلاس بود و همه شما هم ميدونيد كه ته كلاس اغلب جايگاه بچه هاي شر و شيطون هستش.خوب منم كه با اين جمع حسابي جور شدم و يواش يواش به جاي درس خوندن كارمون شده بود اذيت كردن معلمها و بچه هاي ديگه.روز نميشد كه تو مدرسه دعوا راه نندازيم و بعد از تعطيلي مدرسه تو كوچه ها پرسه نزنيم.اغلب مواقع هم با بچه ها سر مسايل جنسي صحبت ميكرديم.البته مسايلي كه تو عالم بچه گي داشتيم و نه به صورت حرفه اي.بغل دست من يه پسري بود به نام ساسان.از اون بچه تخسهاي روزگار بود.يه روز صحبت فيلم سوپر شد.من گفتم تا حالا نديدم.اون هم با بچه هاي ديگه شروع كردن دست انداختن من و مسخرم ميكردن.منم ناراحت شدم از دستشون و گفتم:خوب مگه چيه؟ من دورو برم از اين چيزا نبوده تا بتونم ببينم.بعد از مدرسه ساسان صدام كرد و گفت :كامران بيا بريم تا دم خونه ما كارت دارم.منم قبول كردم و رفتيم در خونشون.ساسان رفت تو خونشون بعداز 10 دقيقه اومد بيرون يه بسته داد دستم و گفت:برو نگاه كن حالشو ببر.
ك :اين چي هست؟
س :كسخل فيلم سوپره.
ك : برا كيه؟ازكجا آوردي؟
س : برا داداشمه.آخه اون فيلم كرايه ميده.فقط بابات اينا نگيرن ازت كه داداشم دهنمو ميگاد.
ك : نه خيالت راحت باشه.يواشكي نگاه ميكنم.
س :باشه برو نگاه كن ياد بگير كه اگه روزي صحبت اين چيزا شد كم نياري (با يه چشمك)
ك :باشه مرسي.
خداحافظي كردمو دويدم سمت خونه.از شوقم كه منم ميخوام فيلم سوپر ببينم داشتم پرواز ميكردم.رسيدم خونه.اونموقع ها ويديو beta max 200 مد بود.ماهم داشتيم.سريع رفتم گذاشتم تو دستگاه و مثل اين عقده اي ها زدم از اول اولش بياد.بعدش Play كردم و شروع كردم به نگاه كردن.يه هيجاني تو وجودم بود.نميتونم واقعا تعريف كاملي بكنم ازش.فقط يه حس خوبي بود.يادمه كه هركس تو اين فيلمه بود يا داشت ميكرد يا داشت ميداد.خلاصه كل فيلمو بدون اينكه از جام تكون بخورم نگاه كردم.يجورايي شده بودم.يه حسي داشتم كه برام ناآشنا بود.بعد از اينكه فيلم تموم شد.درش آوردمو راه افتادم سمت خونه ساسان اينا.ميترسيدم اگه تو خونه ياشه گندش در بياد.رسيدم در خونشون در زدم.مادر ساسان اومد در رو باز كرد.
ك :سلام خاله؟(به مادر دوستام ميگفتم خاله.البته الان هم ميگم)
م س :سلام پسرم.خوبي؟
ك : بله.ساسان خونس خاله؟
م س :آره پسرم.بيا تو.تو اتاقشونه.
ك :نه مزاحم نميشم.درسام رو نخوندم.اگه ميشه صداش كنين من 5 دقيقه كارش دارم.
م س :باشه.هرجور راحتي.بذار صداش كنم.
بعداز چند دقيقه ساسان اومد جلو در.
گفت :چي شده؟
ك :هيچي اومدم فيلمرو بهت برگردونم.
س :مگه نميخواستي ببيني؟
ك :ديدم ديگه.
س :كلشو ديدي؟
ك :آره بابا.خيلي باحال بود آدم يه جورايي ميشه.
س :آره.مخصوصا كه چند نفر باشي باهم نگاه كني.
ك :خوب بگيرش كه ديرم شده بايد برم.
س :باشه فردا باهم صحبت ميكنيم راجع بهش.
ك :تا فردا خداحافظ
س :خداحافظ
رفتم خونه و به درسام رسيدم.از فرداش منو ساسان رابطمون نزديكتر شد.تا جايي پيش رفتيم كه تقريبا هر روز يكي از فيلم سوپرهاي داداشش كار ميگرفت ميومد خونه ما باهم نگاه ميكرديم.بعداز چند ماه كه ازاين ماجرا ميگذشت يه روز ساسان بهم گفت :كامران ميشه امروز اميد هم بياد خونه شما؟
ك :اميد؟ كدوم اميد؟
س :بابا اميد... و ميگم.
ك :همون بچه مثبت رو ميگي؟
س :آره.آخه اونم دوست داره بياد فيلم نگاه كنه.
ك :باشه اگه تو بگي من حرفي ندارم بگو بياد.
بعداز مدرسه من رفتم خونه و تا بچه ها بيان خودم رو با درس مشغول كردم.يه 2 ساعتي گذشته بود كه زنگ خونمون رو زدن و من در رو باز كردم.ديدم اميد ساسان اومدن تو حياط.منم از پنجره دعوتشون كردم تو اطاق و با هم نشستيم جلوي تلوزيون.Play كه كرديم با كنجكاوي نشستيم نگاه كردن.من يه لحظه برگشتم ببينم بچه ها چيكار ميكنن ديدم اميد كير ساسان رو گرفته دستش داره از رو شلوار ميماله براش.من همين جوري هاج و واج داشتم نگاشون ميكردم كه متوجه من شدن و خودشون رو جمع و جور كردن. گفتم :اين كارا يعني چي ساسان؟
اميد كه سرش پايين بود و فقط فرش رو نگاه ميكرد.ساسان يكم مكث كرد بعد گفت :كامران بيا بريم تو اون اطاق يه چيزي بهت بگم؟
گفتم :خب همين جا بگو.
س :اينجا نميشه بيا بريم برات توضيح بدم.
رفتيم تو اون يكي اطاق با دلخوري گفتم :خب بگو ببينم چي ميگي؟
س :ببين كامران.من اميد رو آوردم اينجا تا يكم حال كنيم.
ك :منظورت ازحال كردن چيه؟
س :بابا اين اميد كونيه.دوست داره كون بده.من هم آوردمش بكنيمش.(من چند بار از زبون بچه هاي همكلاسي شنيده بودم كه ساسان با اميد سرو سري داره.اما تازه اونروز فهميدم كه كاملا قضيه از چه قراره)
ك :گه خوردي.چرا نميبريش خونه خودتون.
س :بابا مياد اونجا داداشم نميزاره نوبت به من برسه.
ك :مگه داداشت هم اميدو كرده؟
س :آره بابا.اولين باري كه اميد اومد خونمون به من تو درسا كمك كنه. داداشم منو فرستاد دنبال يه كاري. وقتي برگشتم ديدم داره اميد رو ميكنه.از اون روز بود كه من هم شروع كردم به اين كار.(البته بعدا فهميدم منظورش از كردن همون لاپايي بوده)
ك :آخه چرا تو خونه ما ميخواي اين كارو بكني؟
س :ديوونه عمدا آوردمش اينجا تا تو هم يه حالي بكني.
ك :من تا حالا از اين كارا نكردم. ميترسم.
س :ترس نداره.اتفاقا خيلي هم حال ميده
ك :اميد چي ميگه؟
س :نترس اون با من.تو اينجا بمون. من ميرم پيشش.بعد از لاي در نگاه كن.وقتي ديدي اوضاع رديفه تو هم بيا تو.بقيه اش با من.
ك :باشه.
ساسان رفت و من با يه دنيا فكرو خيال موندم تو اتاق.يعني چي؟2 تا پسر باهم اين كارا رو بكنن.يه نيرويي تو درونم منو به سمت اين كار هل ميداد.اما عقلم بهم ميگفت كه نكنم اين كارو.زشته.بالاخره نيروي درونم به عقلمم غلبه كرد و منم رفتم تو اتاق.واقعا صحنه مسخره اي بود.ساسان خوابيده بود رو اميد داشت دولشو لاي پاي اميد فرو ميكرد.منم رفتم سمتشون.اميد تا منو ديد ميخواست بلندشه كه ساسان نگهش داشت و تهديدش كرد اگه به جفتمون حال نده فردا تو مدرسه به همه بچه ها ميگه چه قضيه اي بينشون بوده.اميد بدبخت هم از ترس آبروش قبول كرد.من رفتم جلوي اميد نشستم رو زمين اميد هم دستشو دراز كرد سمت دولم و شروع كرد