ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

كوس شبنم جوووونم

سلام دوستان خبر رسيده كه بعضي از سايتها از من و وبم بعنوان سايت سوخته ياد كردن اما به كوري جشم همشون اميرسكسي هنوز هست و داستانهاش ادامه داره فعلانكه سايت خودشون بخاطر بعضي مسائل كه كفتنش صحيح نيست مشكل داره و ....شادباشيد دوستان؛؛؛؛از دو سه روز مونده به همه دخترایی که میشناختم آمار دادم که یکشنبه خونه تنهام تا دوشنبه اخه زنمو فرستادم مسافرت 2 روزه؛خلاصه من فکرامو کرده بودم که یکی از صبح بیاد تا ظهر یکیم شب بیاد پیشم حالا اگرم شد یکیو عصر ببینم اما همش خواب و خیال بود؛هرکدوم به یه دلیلی پیچوندن؛یکی کار داشت یکی دانشگاه یکی پریود شد موند فقط شبنم؛گفت میام منم گفتم از هیچی بهتره؛ظهر شنبه بود که زنگ زد بهونه آوردن و این چیزا که نمیشه و کار پیش اومد و دوستم فلانه؛شب بهش زنگ زدم گفتم باشه اصلا نیا منم دیگه نمیخوام هیچوقت بیای؛5 دقیقه بعد اس ام اس داد که میاد؛بیخیال؛عصر یکشنبه قرار گذاشتیم و رفتم دنبالش آوردمش خونه؛زنگ زدم پیتزای سرخیابون برامون شام اورد و مشغول خوردن شدیم.بعد شام یه فیلمی گذاشتم که باهم ببینیم اصلا عجله نداشتم مثل همیشه که 2 ساعت و 3 ساعت باید با استرس میکردمو جمع میکردم؛شبنم لباس راحتی پوشید اومد تو بغلم نشست جلوتلویزیون.یه تاپ نازک سفید با یه دامن کوتاه که تقریبا همه جاشو انداخته بود بیرون؛مثل همیشه خیلی سکسی بود؛منم کم کم تحملم داشت تموم میشد؛هنوز 20 دقیقه از فیلم نگذشته بود که دستم داشت زیر کووووون شبنم میچرخید واسش آروم میمالیدم کوووووس و کوووونش رو گاهی دست میکردم از لای شورتش اونم آه ه ه ه ه میکشید؛یه چند دقیقه ای اینجوری گذشت تا شبنم دست بکار شد شروع کرد از روی شلوار کیرررررمو مالیدن کیررررم بدجور راست کرده بود میدونستم حالا حالاها تا صبح وقت هست پس عجله ای نداشتم؛دیگه فیلم نگاه نمیکردیم من دستم لای کوس شبنم بود و چوچولش رو میمالیدم اونم افتاده بود کیررررمو تا تهههههه کرده بود تودهنش از همیشه بهتر ساک میزد؛اونم میدونست وقت زیاده عین آبنبات ميکشید زبونشو به نوک کیررررم منم تو آسمون بودم؛یه 5-6 دقیقه ای همینجور بود تا اینکه شبنم گفت دیگه طاقت ندارم بلند شد شورتشو درآورد و یه ضرب نشست رو کیررررم وايييييي شروع کردیم لب گرفتن کیرم تا دسته تو کوسش بود اوووووف آروم صدا میداد که همسایه ها نفهمن؛آه ه ه ه ه ه
كيرررم سر میخورد تو کووووسش که انگار به هیچکس تاحالا نداده؛همین هفته پیش بود بهم گفت به یه پسره کوس داده کیرش 2 برابر مال من بوده اما علاقش خیلی زیاد بود به این جور چیزا؛شبنم بالا پایین میرفت منم رو مبل ولو شده بودم؛چشمامو بسته بودم فقط داشتم لذت میبردم؛خیلی وقت بود با یه دختر نمیشد وقت زیاد بگذرونم مگه تو ویلای شمال که اونجام همش مواظب سرایدارو اینحرفا هستم تا نفهمه به گام بده؛تو این فکرا بودم که دیدم بد جوری لرزید آروم از رو کیررررم بلند شد رفت رو مبل یكنفره با زانو قمبل کرد کووووس و کوووون و سمت من تکیشم داده بود به تکیه گاه مبل؛بلند شدم همونجوری از پشت کیرمو چپوندم تو کوسش دیگه منم وحشی شده بودم یه چندتا حسابی با دست زدم رو قمبل کونش که حسابی قرمز شد؛تند تند تلمبه میزدم شبنمم فقط میگفت جوووووون بکنننننن این کووووووس رو ماله توست همششششش تا صبح کیررررررتو از کووووووسم در نیاررررر فشارررررر بده توششششششش؛با این حرفاش منم حشریتر شدم و محکمتر تلمبه میزدم که یدفعه دیدم داره آبم میاد؛2-3 تا تلمبه خفن زدم؛یه آه ه ه ه ه ه ه ه بلند و تا آخرین قطرشو تو کوس شبنم خالی کردم؛شبنمم مگفت وایییييي سوختمممم دیگه نانداشتم یکم روش موندم همونجوری و بعد بلند شدم درازکشیدم رو مبل؛داشتم فکر میکردم به این که تا صبح هیچی ازم نمیمونه کاشکی الان میرفت خونشون میخوابیدم؛اما دیگه دیر بود واسه این فکرا شبنم خودشو تمیز کرد از تو کیفش قرص برداشت خورد که حامله نشه؛یه ملفه دور خودش پیچید و اومد رو مبلی که من ولو بودم؛یه ذره این کانال اون کانال کرد منم چشمامو بسته بودم خوابم میومد یه ربع گذشت دیدم اون دوباره رو کیرررر خوابیدم نشست؛چشمامو باز کردم با اون حال دیدم داره کوووسشو میماله رو کیررررم؛فکر نميکردم به این زودی دوباره قدعلم کنه شبنم آه ه ه آه ه ه میکرد میگفت گوش کن ببین چه صدایی میده خودشو بیشتر میمالید به کیرم؛که یدفعه خون دوباره جریان پیدا کرد شروع شد به بزرگ شدن؛شبنم خوشحال پرید کرد تا ته تو دهنش ساک زدن؛منم انگشتمو کردم تو سوراخ کونش یه ذره نوچ و اینا کرد؛بعد هیچی نگفت منم شروع کردم به گشاد کرد سوراخ کونش که واسه کیرم جا باز کنه؛واااااای که چه حالی بود کون به این باحالی خواب ازسرم پریده بود کیررررم مثل فولاد شده بود؛بهش گفتم بریم توتخت بعدم ازش خواستم مثل حالت سجده برام قنبل کنه؛صحنه رو که میدیدم طاقت نیاوردم یدفعه تا دسته کردم تو کونش اونم یه جيغغغغ حسابی زد؛بعدم شروع کرد به فحش دادن یه ذره همونجوری نگرش داشتم که جا باز کنه دستم جلو دهنش بود که هیچی نگه؛بعد آروم آروم شروع کردم تلمبه زدن جااااااان که چه کون تنگیييييي زنم معمولا بهم کون نیمده؛اما این شبنم همیشه ناز میکنه ولی جور اونو میکشه؛یه 10 دقیقه ای تلبه میزدم که دیگه دهنش سرویس شده بود با التماس چرخید دراز کشيد گفت تو حالا آبت نمیاد دوباره بکنننننن تو کووووسم؛منم قبول کردم افتادم روش تلمبه ميزدم؛شبنم فقط قربون صدقه کیرزررم میرفت؛میگفت تا حالا کسی مثل تو منو نکرده؛20 دقیقه مدلهای مختلف کوسشو گاییدم بعد کیرمو دراوردم کردم تو دهنش گفتم بخورش تا آبم بیاد؛شبنم شروع کرد ساک زدن حرفه ای؛ابم با فشاررررر اومد تو دهنش خالی کردم داشت حالش بهم میخورد از بغل لبش زده بود بیرون دوتایی رفتیم تمیز کردیم خودمنو؛اومدیم رو تخت بخوابیم؛چه شبی بود اما نصفه شب یه بار دیگه از خواب بیدارش کردم کردمش صبح هم تا بیدار شدیم یه نیم ساعتی تلمبه میزدم؛بعدم باهم دوش گرفتیمو صبحانه خوردیم زدیم بیرون؛که شبنم بره خونه منم برم سرکارم؛تا شب شبنم 10 تا اس ام اس زد تشکر کرد بابت یکی شدن کوس و کونش؛

شوهر جديد مامان قسمت اول

من امیر علی هستم و کلا تو نخ سکس با مامانم و از اینجور چیزا نبودم و مامانم هم از اونایی نبود که سکسی باشه و کارش راست کردن کیر این و اون باشه.قضیه از اونجایی شروع میشه که من متوجه تغییر رفتارهای مشکوک بین مادرم هانیه و پدرم شدم.کم کم دیگه باهم حرف نمیزدن و مامانم شبها تو پذیرایی میخوابید چندبار از مامانم پرسیدم که چی شده ولی هربار جواب سربالا میشنیدم.چندوقت بعد مامانم بخونه ی مادرم بزرگم نقل مکان کرد و من دائم از بابام میپرسدم که چی شده ولی بازم جواب سربالا و اینکه دعوای زن و شوهریه و از اینجور کوس شعرها.بالاخره باهر بدبختی و اعصاب خوردی بود امتحانات پایان ترم رو دادم.اواخر تیر بود که از مادربزرگم خواستم وساطت کنه ولی اونم میگفت مادرم چیزی بهش نگفته؟؟ خلاصه یه روز عصر بابام 48 سالشه با عصبانیت اومد خونه ازش پرسیدم چته؟؟؟ چی شده؟؟ گفت امروز مجبور شدم مادرت رو طلاق بدم.شوکه شدم؟؟؟؟؟؟؟ نمیدونستم چی باد بگم رفت سر وسایل و لباساش همه رو جمع کرد و انداخت تو ماشینش و رفت.شروع کردم به گریه کردن.باورم نمیشد حتی نتونستم4تا سوال بپرسم ازش یخورده فکر کردم که چرا اون خونه رو گذاشت و رفت؟؟ به ذهنم اومد خونه بنام مامانه به موبایل بابام تلفن کردم گفت بعدا راجع به همه چی باهم حرف میزنیم.ازش پرسیدم جایی داره بره؟؟؟ گفت آره خیالت راحت.میخواستم به مامانم تلفن کنم که دیدم با مامان بزرگم اومد.بهش گفتم چی شده و دلیلش رو پرسیدم و بازم.....داشتم دیوونه میشدم چند شب مادربزرگم پیش ما موند و بعدش رفت.چند بار به بابام زنگ زدم اما موبایلش خاموش بود توهمین ایام متوجه شدم که مامانم مهریه اش رو هم بخشیده؟؟ چند روز بعد بابام بهم تلفن زد و باهم قرار گذاشتیم از جاییکه بود چیزی نگفت و شماره جدیدش رو بهم داد.اونموقع برام طبیعی بود چون بابام همش خط عوض میکرد و میگفت مزاحم داره.این ماجرا گذشت و شد4ماه بعد.یه روز که مثل جسد از دانشگاه اومدم مامانم گفت که میخواد راجع به مسئله مهمی باهام حرف بزنه؟؟ ازش خواستم بزار واسه فردا ولی اصرار داشت که امروز اون قضیه رو مطرح کنه و اینو بگم که من تو اون 4 ماه خیلی کم حرف عصبی و بیحوصله شده بودم و اولین و تنها دوست دخترم رو که تازه پیدا کرده بودم پروندم و سر هرچیز پیش پا افتاده ای با همه دعوا میکردم.خلاصه مامانم شروع کرد به شر و ور گفتن تا رسید بجاییکه گفت میخواد دوباره ازدواج کنه؟؟؟؟.مامانم 45 سالشه و مثل مامانای بقیه دوستان که ماماناشون رو وصف کردن عین دختر 24 ساله نیست و رونای گوشتی هم نداره بلکه مثل یه زن 45ساله معمولیه و لاغر که سایز سینه اش 75 و کمرش 32.و از موقعیکه یادم میاد همیشه رنگ موهاش شرابی بوده.خلاصه واسه چند لحظه شوکه شدم؟؟؟؟ اون گفت با مردی آشنا شده و امشب هم اون یارو که اسمش فرشاده من و مامانم رو برای شام دعوت کرده بیرون.خیلی غیرتی شده بودم ولی تو اونموقع چیزی بفکرم نمیرسید بگم.خلاصه شال و کلاه کردیم و رفتیم به اون رستوران رفتیم تو همینجوریکه مات دنبال یه مرده تنها میگشتم مامانم گفت بریم طبقه بالا.بالا که رفتیم فرشاد رو دیدم.خلاصه بعد از سلام و علیک و احوال پرسی نشستیم و در حین صرف غذا خودشو معرفی کرد و گفت که فوق دیپلم نقشه کشی داره و یه آژانس داره و از زن قبلیش بخاطر بد دهن بودن و اینکه بچه دار هم نمیشه جدا شده و از آشناییش با مامانم گفت که یه روز مامانم خونه دوستش بوده که آژانس میگیره بیاد خونه و چون آژانس ماشین نداشته خود فرشاد میاد و تو راه که بودن سر صحبت باز میشه و مامانم میگه که طلاق گرفته و...تو نگاه اول فرشاد آدم خوبی بود اما من دوست نداشتم مامانم زیر مرد دیگه ای بخوابه خلاصه آمار فرشاد رو دراوردم و همه حرفاش نه تنها راست بود بلکه دستی هم تو کار خیر داشت و نگفته بود.یه 2 ماهی بود که چند بار فرشاد و مادرش اومدن خونه ما و چندبارم من و مامانم و بابابزرگ گیجم و مامان بزرگم رفتیم خونه شون واقعا نمیشد روی فرشاد عیب گذاشت اما من دوست نداشتم مامانم کیر دوم رو تجربه کنه واسه همین به بابام همه ماجرا رو گفتم و اون گفت که مامانت بخاطر فرشاد ازم جدا شده و اون فرشاد رو میخواسته وگرنه چه دلیلی داشت که زندگیش رو ول کنه؟؟؟ از بابام خواستم دخالت کنه اما پیچوند و گفت که نزارم اونا باهم ازدواج کنن.به مامانم گفتم که از فرشاد خوشم نیومده و نمیخوام که باهاش ازدواج کنه هرچی دلیلش رو پرسید سربالا جواب دادم بعد از چند روز جر و بحث جواب آخر رو داد که مهم اون و فرشاد هستن که همدیگه رو میخوان و اگه من نمیخوام میتونم برم پیش بابام یا ننه بزرگم؟؟؟؟؟ میخواستم بلند شم و تا اونجاییکه میخوره بزنمش ولی نمیشد دیگه کار از کار گذشته بود.قرار شد یه مراسم ساده برگزار کنن و فقط خودیها باشن به بابام گفتم و بعد از کلی فحش و پس گردنی گفت حالا که نتونستم باید زندگیشون رو براشون زهر کنم.خلاصه مراسم تو خونه ی ما برگزار شد و آقای دوماد سرخونه که خودش خونه هم داشت و داده بود اجاره عروسی کرد.بعد از صرف شام مهمونا رفتن و ننه بزرگ من کلید کرد که بیا امشب بریم خونه ما اما من قبول نکردم و در نهایت فرشاد گفت ایراد نداره امیرعلی که بچه نیست ماهم سن و سالی ازمون گذشته.فرشاد 41 سالش بود و از مامانم کوچکتر و همین بود که حرص من رو در میاورد خلاصه مامانم با فرشاد رفتن تو اتاقشون و منم رفتم تو اتاقم که بخوابم اما خوابم نمیبرد چون امشب فرشاد با مامانم حسابی قرار بود حال کنن.چشمام بسته بود که متوجه شدم در اتاقشون باز شد.از خودم صدای خور خور دراوردم نمیدونم کدومشون بود اما اومد در اتاقمو باز کرد و مطمئن شد که من خوابم درو بست و رفت نمیدونم چند دقیقه گذشت ولی بلند شدم وآروم در اتاقمو باز کردم و رفتم پشت در اتاق اونا کیرم حسابی راست شده بود.گوشمو چسبوندم به در صدای آه ه ه ه و ناله مامانم بلند شده بود و فرشاد که همش از هیکل مامانم تعریف میکرد و قربون صدقش میرفت.فرشاد حسابی داشت مامانمو میکرد و مامانم فقط میگفت فرشاد جوووووون بکنننننننن خیلی دوستت دارم و بعد هم گویا میرفتن تو فاز لب و لوچه صبح شد اونا شاد وسرحال و من کیری.فرشاد گفت امیرعلی جان بیا تا یه مسیری برسونمت و من باهاش تا یه مسیری رفتم.نمیدونم چرا دوست داشتم بهش اعتماد کنم ولی خوب پروژه زهر و اینکه اون دیشب یه دل سیر مامانمو کرده بود نمیذاشت.کم کم بدرفتاریهام رو که غیرارادی بود و ناشی از مشکلات روانی بود که تو اون مدت برام پیش اومده بود شروع کرده بودم.دائم فرشاد رو کیر میکردم و نمیذاشتم آب خوش از گلوشون پایین بره.فرشاد واسم یه پراید خرید همون چیزی که بارها از بابام خواسته بودم و اون با اون همه پولی که داشت نکرد اما بجای اینکه از فرشاد فقط یه تشکر کنم بهش گفتم همه زورت همین بود نکنه توقع داری باهاش بیام تو آژانست کار کنم؟؟؟؟ اونشب مامانم و فرشاد خیلی بهشون برخورد و مامانم تا چند روز با من حرف نمیزد.تو این مدت دائم از بابام خط میگرفتم امتحانای ترم شروع شد و من ریدم و از 19 واحد فقط 10 واحد پاس کردم.مامانم خیلی شاکی بود ولی فرشاد میگفت که شرایط امیرعلی بد بوده چند بار میخواستن منو ببرن پیش روانشناس که موفق نشدن 5ماهی گذشت تا اینکه یه روز دیدم مامانم داره اسیدی آرایش میکنه درست قبل از رسیدن فرشاد.بهش گفتم قراره جایی برین؟؟؟ اون گفت نه.لباسای خوبی هم پوشیده بود و خیلی خوشگل شده بود.فرشاد که اومد خونه یه دوش گرفت و یه چایی خورد و با مامانم رفتن تو اتاق و شروع کرد مامانم رو جرررررر دادن صدای ناله های مامانم خونه رو ورداشته بود و بعضی وقتا فرشاد میگفت هیسسسسسسسسس یواشششششششش اما مامانم خیلی حشری بود و به فرشاد میگفت محکممممممم بکننننننننن.بعد چند دقیقه آروم شده بود و دیگه اون صداش نمیومد بعد یک ساعت که اومدن بیرون اول مامانم اومد بیرون دیدم فرشاد همه ماتیکا رو خورده و حسابی مامانم رو کرده.فرشاد اونشب از خجالتش بیرون نیومد و به بهونه خستگی شام نخورده خوابید با مامانم که سر شام بودیم خیلی کفری بودم که یهو از دهنم در رفت و گفتم یه خورده ملاحظه کنید منم دارم تو این خونه زندگی میکنم فکر نکنم همه زن و شوهرها اینجوری باشن؟؟؟؟ مامانم هیچی نگفت و از خجالت سرخ شد رفتم که بخوابم گفتم بزار یه کیر اساسی به فرشاد بزنم.رفتم تو اتاقشون و بلند گفتم فرشاد جوووون شب بخیر خوابای خوب ببینی.فرشاد که حول کرده بود گفت قوربونت امیرعلی جووون توهم همینطور.خودش فهمید بود که چه سوتی داده.یه چند وقت یه خط درمیون همین داستان بود اما بدون صدای بلند و خجالت بعدش به بابام که گفتم محکم زد تو گوشم و گفت خاک توسرت داره با مامانت کیف میکنه تو هیچ گوهی نخوردی؟؟؟؟...ادامه دارد..اما با دادن نظر فقط از اين به بعد براتون داستان ميذارم

سكس شانسي با خواهرم

داستان برمیگرد به ساله گذشته یه شب ازخواب بلند شدم برم اب بخورم رفتم اب خوردم داشتم برمیگشتم طرف اتاقم دیدم یه صدای از توی اتاقه خواهرم میاد اول فکر کردم داره درس میخونه اخه اون بیشتر شبها تا دیر وقت درس میخونه بی خیال شدم رفتم که بخوابم ولی شیطونه نزاشت رفتم دم در اتاقش گوشهامو تیز کردم ببینم چی میگی؟؟ دیدم داره میگه خیلی دوست دارم ولی میترسم؟؟؟/ من مونده بودم که چی داره میگه؟؟؟؟ رفتم گوشی تلفنو ازتوی پذیرایی برداشتم دیدم داره با یکی از دوست دختراش حرف میزنه اون بهش میگفت من فردا دارم میرم پیشش توهم بیا بریم خره از این فرصتها دیگه گیر نمیاداااااااا اونوقت هم کیر میبینی هم یه حالی میکنی؟؟؟؟ اینو که گفت خشکم زد داشتم میترکیدم میخواستم از پشته تلفن دوست خواهرمو جرررررررر بدم.هیچی نگفتم خواهرم دو دل بود نمیدونست باید چکار کنه؟؟؟گفت تا فردا فکر میکنم بد جوابتو میدم دوستشم قبول کرد بد گوشیو گذاشت نمیدونستم باید چکار کنم؟؟؟؟؟؟ پیشه خودم میگفتم چرا باید خواهرم بره به یه غریبه بده؟؟؟؟ بیا با خودم؟؟؟؟؟؟ حسابی حشری شده بودم رفتم جلواتاقش یواش درو باز کردم رفتم داخل پشتش بمن بود که یکدفعه روشو برگردوند طرفم ازجاش بلند شد گفت اتفاقی افتاده؟؟؟؟؟؟ رفتم کنارش نشستم گفتم نه خوابم نمیومده اومدم پیش تو.بد بهش گفتم چرا تا بحالا نخوابیدی؟؟؟؟ گفت داشتم درس میخوندم تو دلم گفتم اره جونه عمه ات شهوت جلوی چشامو گرفته بود هر لحظه میخواستم خودمو نزدیکش کنم ولی میترسیدم یه بار ازم پرسید داری به چی فکر میکنی؟؟؟؟ بلند شو برو میخوام بخوابم.گفتم به همونی که تو فکر میکنی.گفت من به چیزی فکر نمیکنم؟؟؟ بهش گفتم ای شیطون یکم سرخ شد گفت منظورت چیهههههههه؟؟ گفتم من همه حرفاتونو با دوستت شنیدم.تا اینو گفتم میخواست گریه کنه.دستمو انداختم دور گردنش گفتم یک وقت خر نشی خودتو بدبخت کنیااااااااا؟؟؟؟؟ اگه مشکلی داری بخودم بگو.هیچی نگفت اروم بوسش کردم.چنتا بوس همینجوری کردم دیدم هیچی نمیگه.لبمو نزدیک کردم یه بوس به لباش زدم مثل اینکه خوشش اومده بود یه لبخند زد منم خوشحال شدم شروع به لب گرفتن کردیم کم کم لباسامونو دراوردیم داشتم سینه های نازشو میخوردم که صداش دراومده بود کم کم رفتم پایین تا به کوووووووووسش رسیدم یه بوی شهوت انگیزی میداد خیلی حال کردم شروع بخوردن کردم به اوج شهوت رسیده بود دیدم یه صدایی کرد و اروم شد فهمیدم ارضا شده.بلندش کردم گفتم نوبته توئه کیرررررررمو به زور میخورد بدش میومد بهم گفت خیلی بزرگه چکارش کردییییییی؟؟؟؟ هیچی نگفتم شروع بخوردن کرد بعد از چند دقیقه گفتم بسه حالا من از کوووووووس که نمیتوتم بکنمت چهار دسته پا شو.اخه اون نمیدونست میخوام کوووووووونش بزارم رفتم یه کرم اوردم مالیدم به کووووووووونش وشروع کردم به مالیدن با انگشت یه کم بازش کردم بعد کیرررررررمو اروم گذاشتم دم سوراخش کیرمو فشارررررررر دادم توشششششششش.ووااایییییییییییی جااااااااااان تنگههههههههه یه جیغغغغغغغغ زد که گفتم الان همه میان با دستم دهنشو گرفتم یه چند لحظه به همون حالت موندم تا جا باز کنه بعد شروع به تلمبه زدن کردم 5دقیقه بعد ابمو اومد و توی کووووونش خالی کردم سریع لباسمو پوشید ویه لب جانانه ازش گرفتم و بهش گفتم اون دوستاشو هم خط بیاره بکنمشون خواهرم هم قبول کرد از اون روز به بعد ما با هم سکس داریم.پایان

كمر درد زندايي

قرار بود كه ناهار خانواده دايي ام بيان خونه ما.من يه دختر دايي دارم كه پنج سالشه و يه زن دايي خوشگل كه اونم 28 سالشه.راستش من ميدونستم كه زن دايي ام از رابطه سكسي خودش با دايي ام راضي نيست.چون اولا دايي من از اون 18 سال بزرگتر بود.درثاني دايي من با اين سنش اهل ورزش بود؛خلاصه كنم اون روز ما ناهارو خورديم ساعت 3 دايي ام رفت مغازه.وباباي منم رفت كه به كاراش برسه چون سرش خيلي شلوغه و برا ناهارم خودشو با زور رسونده بود.از زندايي ام بگم.اون زني كمر باريك و قدبلند وتازه هم اون يه كون داره به چه بزرگي.و خيلي هم شيك پوش هست.كمي بعد من تو اتاقم بودم كه شنيدم مامان به زن دايي گفت من ميرم بخوابم و زندايي هم گفت من هم فيلم تموم شد ميام؛ميدونستم كه زن دايي دوست داره كه با من سكس داشته باشه چون قبلا بهم نخ داده بود.رفتم حال و نشستم جلوي زن دايي كه يه لحظه دود از سرم بلند شد اوووووف اون روي مبل بود و پاهاشو طوري باز كرده بود كه شورتش ديده ميشد يه شرت قرمز با يه هلوي قرمز كه كم مونده بود شرتش به هسته هلو برسه.شرتش قشنگ رفته بود تو كوسش.بعد زندايي گفت مثل اينكه حالت خوب نيست.گفتم اره يكم سرم درد ميكنه.كه فيلم تموم شد و زن دايي گفت كه ميرم بخوابم.منم گفتم زندايي مامان خوابه درو باز كني بيدار ميشه من دارم تلويزيون ميبينم شما برو اتاق من بخواب.اونم گفت باشه.منم كه خوب ميدونستم دارم چيكار ميكنم بعدنيم ساعت پا شدم تا برم و يه سر بهش بزنم.درو اروم باز كردم واي خدايا چي ميديدم.پشتش به من بود.يه كون بزرگ. باور كنين نميتونين كونشو تصور كنين.عرض كونش دو برابر كمرش بود و گوشتي.رفتم جلو ميخواستم اونو در يه حالت انجام شده قرار بدم.برا همين يواش رفتم رو تخت خودمو از پشت بهش ماليدم.كيررررم كه به كووونش ميچسبيد انگار تو اين دنيا نبودم.تصميم گرفتم تا اون بيدار نشده نقشمو عوض كنم. برا همين زود از تخت اومدم پايين.نميدونم گفتم يا نه زن دايي امروز كمرش بد جوري درد ميكرد.پس منم با عجله از خواب بيدارش كردمو گفتم زندايي بيدارشو و وقتي كه بيدار شد گفتم انگاري خواب بد ميديدي و اونم گفت نمي دونم چيزي تو ذهنم نيست شايد؛بعدشم گفتم زندايي بد جوري اه ه ه ه ه و ناله ميكردين؟،؟ اونم گفت اره كمرم بدجوري درد ميكنه حتما برا اونه.يكم بعد مامانم اومد به زندايي گفت حاظر نشدي بريم بازار.اونم گفت حالم بده شما برو.مامان كمي بعد رفت و من موندمو زن دايي.ميدونستم كه اين بهترين موقعيته بهش گفتم زن دايي من يه كرم موضعي برا درد دارم بيارم پشتتو بمالم.كه اونم استقبال كردو گفت بدو تا كسي نيومده.بيار و پشتمو بمال فقط زود تموم شو كه اگه كسي بياد بده.منم گفتم نه حالا حالا ها كسي نمي ياد.رفتم كرم رو اوردمو به زندايي گفتم برگرد.و اونم پشتشو به بالا كرد.و گفت شروع كن ببينم چيكار ميكني.خودش پيراهنشو زد بالا وگفت بمال من بغلش بودمو ميماليدم.بدنش خيلي گرم بود.زندايي يهو گفت نميتوني خوب بمالي.منم زود گفتم جام بده كه اونم گفت برو بالا.پس رفتمو رو كمرش نشستم وشروع كردم.داشتم حال ميكردم كه يهو زندايي گفت يه كم پايين ترو بمال.منم با پررويي دامنشو كشيدم پايين.ونشستم روش داشتم كونشو ميما ليدم و كيرم كه بهش ميخورد اتيش ميگرفتم.زن دايي سرش به پايين بود منم يكم شلوارمو كشيدم پايين.كرم هي ميرفت وسط كونش عجب كوني بود. كيرم روش گم ميشد.دستمو ميماليدم رو شرتشو گاهي يكم پايين مي كشيدم.يه چند باري هم دستمو محكم زدم به سوراخ كونش طوري كه اتفاقي ميخورد. بعد من گفتم زن دايي يكم خوب شدي اونم كفت نه اگه ميشه يكم سنگينيتو بنداز روم.منم از خدا خواسته گفتم باشه.و بهدش گفتم زن دايي اون موقع لباسام روغني ميشه كه اونم گفت عيبي نداره؛كسي كه نيست در بيار.من فقط شور تم تنم بود كه زندايي گفت زود باش ديگه.منم چون اون نميديد شرتمو يكم كشيدم پايين و خوابيدم روش.حالا فشار نده كي فشار بده؛هي زور ميزدم كيرم سيخ سيخ شده بود و رفت وسط كونش.كيرم داشت اتيش ميگرفت.فهميدم كه زن دايي احساس كرده كه من شرتم پايينه.بعدش گفت امير جووون راحتي ميخواي يه دفه فرو كن توششششش؟.منم يكي از دستام رفت رو سينش وبا يكيشم شورتشو كشيدم پايين.بعد ازش لب ميگرفتم.گفتم زن دايي الا ن مامان مياد برگردو قمبل كن.اونم كه معلوم بود از خداشه زود قمبل كرد.از پشت يكم با چوچولش بازي كردم. كه ديدم به ارگاسم رسيد.كيرم كه انگاري سه برابر شده بود زود هل دادم تو كوووسش.يه جيغي كشيد كه كم مونده بود پرده گوشم پاره بشه.زود گفتم زن دايي ما پيش در و همسايه ابرو داريم.شروع كردم به تلمبه زدن خيلي حال ميداد. گفتم زن دايي ميزاري از كون بكنمت كه گفت: راحت باش داييت كه حتي كوسمو وقت نميكنه بكنه چه برسه به كونم.اقلا تو يه حال اساسي بكن و بده.كيرمو از كوسش كشيدم بيرون معلوم بود كه كونش چقدر تنگه.يه سوراخ تنگ با رنگ صورتي كمرنگ.يه كم وازيلين داشتم كه روغن نرم كنندست اوردمو ماليدم به كونش بعد كيرمو به سوراخش نزديك كردمو يه فشار كوچولو دادم كه دادش رفت هوا.كم كم فشارررو بيشتر ميكردم واقعا تنگ بود.كيرررم تا تههههه رفت تو كووونش و شروع كردم به عقب و جلو كردن.كم كم داس تابم ميومد كه ريختم تو كونش زن دايي گفت سوختم چه خبرته؟؟؟

سكس من با آرين

يكشنبه صبح سر كار نرفتم مرخصي بودم و مي خواسم به كارهاي خونه برسم و آرش با دوستاش مسافرت رفته بود. ساعت نزديك 11 صبح بود كه تلفن زنگ زد و برداشتم و ديدم كه آرين جون (پسر خاله ي عزيزم ) هست. يه كم سلام و احوال پرسي و قربون صدقه ي هم رفتيم و دعوتش كردم براي ناهار بياد خونمون. اونم وقتي فهميد آرش (شوهرم) مسافرته، قبول كرد. منم تا وقتي اون برسه خونمون رفتم توي اتاقم جلوي آينه ايستادم و لباسهامو عوض كردم و خودمو حسابي آرايش كردم. (آخه آرين جون يه كم بيشتر از حد شيطونه) و نيم ساعت بعدش زنگ خونه به صدا دراومد و ديدم كه بله آرين جووونه. در و باز كردم و اومد تو خونه. و تا مونو ديد گفت. خوبه ديگه چشم آرش رو دور ديدي كه خودتو جيگر كردي و گفتم بي خيال. و ازش پذيرايي مي كردم، جلوش زياد خم مي شدم تا سينه هام ديده بشه.آخه به رابطه احتاج داشتم. چند روز بود كه حسابي داغ كرده بودم و مي خواسم حسابي حال كنم. و پذيراييم كه تموم شد رفتم روبه روش نشستم و پامو روي پام انداختم و دامنم زيادي بالا رفت. يه كم حرف زديم و توي حرفهام گفتم كه با آرش زياد نميتونم حال كنم. آخه شب كه مياد خونه خيلي خسته هست و تقريبا ماهي 1-2 بار با هم رابطه داريم و ديدم پاشد اومد كنارم نشست و گفت خوب ديگه چي؟اگر با من ازدواج ميكردي هرشب بهت حال ميدادم حيفكه خودسرانه رفتي ازدواج كردي؛نزاشتم بقيقه ي حرفشو بزنه و گفتم ديوووونه مجبور شدم اونكاريكه منو اون توي مسافرت انجام داديم اگر ازدواج نميكرديم از دانشگاه اگر ميفهميدن اخراج ميشديم.بعد دستشو انداخت دور گردنم جوري كه انگشتهاش با نوك سينه ي راستم تماس داشت.بعد بهش آروم گفتم آرين مياي بريم توي اتاقم؟بيا بريم؟بهت احتياج دارم.ميدونم خودتم ميخواي منم راضيم و لبمو گذاشتم رو لبش.آرين هم گفت باشه عزيزم و اول من از پله ها بالا رفتم و اونم از پشت سر به من ميگفت قربون اين كون تپلت برم تو داري پيش آرش حروم ميشااااا و رفتيم تو اتاقم و آرين در رو ست و منو هل داد طرف تختم و محكم ازم يه لب گرفت بعد از روي لباس شروع كرد به ماليدن تنم و يه دفعه گفت: بلا تو كرست نبسته بودي؟؟ من ديدم وقتي دستمو دور گردنت انداخته بودم نوك سينه ات كاملا برجسته شده از قبل برام نقشه كشيده بودي و منم گفتم آرررره تازه ميخوام شب هم پيشم بموني.البته بايد ببينم كه كارت خوبه يا نه؟ و گفتم خودم لخت بشم يا لختم مي كني و رفت گوشه ي اتاق ايستاد و گفت من نگات ميكنم تو هم آروم آروم لختشو از بالا به پايين. و منم بلند شدم و اول از همه پيرهنمو در آوردم و تا پستونامو ديد ديدم دستش رفت رو زيپ شلوارش.بهش گفتم خودتو كنترل كن. جاي بهترش هنوز مونده و يه من جلوي چشماش سينه هامو بالا و پايين مسي كردم و بعد دامنمو در آوردم و بهش شورتمو كه جاي خيس شدنش معلوم شده بودو نشون دادمومي خواسم شورتمو در بيارم كه آرين اومد كنارم و گفت اين ديگه كار خودمه و منو روي تخت خوابوند و شروع كرد به ليسيدن گردنم و بعد سرشو گذاشت روي سينه هام و محكم ميمكيد. منم دردم گرفته بود و جيغ مي زدم كه آرومتر ولي آرين احساس کردم خيلي حشري شده و يه گاز كوچيك از هر 2 پستونم گرفت و شروع كرد با يه دست فشارررر دادن و ماليدن پستونم و اون دستشو هم كرد توي شورتم.از سرماي دستش تو شورتم يه دفه لرزيدم و مور مور شدم.و رو تختي رو چنگ مي زدم.با انگشتش هم چوچولمو تحريك ميكرد كه اين كار برام خيلي لذت بخش بود و ديوووونم ميكرد.بعد ديگه سينه هام و كووووسمو ول كرد و سريع لباسهاي خودشو هم درآورد و بهش گفتم پس منم شورت تو رو در ميارم و به من گفت بشينم رو تخت و پامو باز كردم و شورتمو در آورد و شروع كرد به ليسيدن كوسم و منم از لذت زياد هم ميلرزيدم و هم رو تختي رو چنگ ميزدم.بعد از 5 دقيقه ليسيدن گفت بيا اين خوشگلو از تو شورت در بيار و دستمو كردم تو شورتش ديدم وااااااايييي چقدر گرم شده و تا در آوردم آبش پاشيده شد رو سرو صورتم. منم از اينكه اب كير به صورتم پاشيده بشه بدم مياد و شروع كردم به پاك كردن.آرين خنديد و گفت ديوونه جون حيفه پاك نكن؛بخور و گفتم حالم به هم ميخوره و اونم نميدونم چه مرگش شد كه به دفعه خشن شد و پامو از هم باز كرد و كيرررر گندشو با يه حركت تا تههههه محكم كرد تو كووووسم.جيغم به هوا رفت و گفت الاغ چته؟ كوسم پاره شددددد؟ چه مرگته؟آرومتر و گفت آبمو حدر دادي.گفتم به من چه. ميخواستي بجاي اينكه رو صورتم بپاشي، روي پستونام يا كوسم مي پاشيدي.آرين گفت خيلي دردت اومد پريسا جووون؟گفتم آرررره ولي مهم نيست.خيلي حال داد. و يه لب بهش دادم و با دستاش هر 2 پستونامو كه قرمز شده بود و مي ماليد و فشار ميداد و كيرشو هم تو كوسم جلو عقب ميبرد و صداي آب كوسم هم دراومده بود تمام تنم ميلرزيد.بدجوري به ارگاسم رسيده بودم.ديگه حتي آخ خ خ و اوخ خ خ هم نمي تونستم بكنم و چون در اتاق بسته بود. هر 2 مون عرق كرده بوديم و نفسهامون به شماره افتاده بود. دقيق 45 دقيقه كيرشو تو كوسم تكون ميداد و با پستوناي من كه ديگه تبديل به 2 تا لبو شده بود بازي ميكرد ميمكيد.فشاررر ميداد.ليس ميزد.2 بار هم آبش اومد كه يه بارشو ريخت روي تنم و منم به تمام بدنم ماليدمش. و يه بار هم روي كوسم آبشو خالي كرد.خلاصه حسابي بمن حال داد.وقتيكه حسابي با هم حال كرديم ساعت 3 بعد از ظهر بود و بلند شديم همونجوري هر 2 تامون رفتيم حموم و توي وان هم با هم نيم ساعت ور رفتيم و بعد 1 ساعت بعدش تر و تميز از حموم اومديم بيرون.شبم رفتيم بيرون غذا خورديم و موقع خواب هم با اينكه از كيرررر خبري نبود ولي با انگشتش حسابي چوچوله ي منو تحريك كرد و آبمو درآورد و كوووسمو ليس زد و از روي كرست با پستونام ور ميرفت.چون از بس با پستونام ور رفته بود كه حسابي ميسوخت و بهشون پودر زده بودم.خلاصه من اون روز مجبور شدم 3 بار شورتمو عوض كردم چون همش آرين آب كوسمو در مياورد.امشب هم كه آرش از مسافرت مياد فكر نميكنم حال داشته باشه كه با هم مشغول بشيم و فقط من بايد جلوش شورتمو در بيارم و كوسمو بهش نشون بدم.

تجاوز به خانم دكتر

من مهناز شيدايي هستم 29 ساله از يكي از شهرهاي جنوبي ايران
سال 83 بود كه دانشگاهم رو تمام كردم - و همون سال هم ازدواج البته بگم من در رشته ي پرستاري فارغ التحصيل شدم - شوهرم كارمند ساده ي بانك بود و زندگي ما درست نميچرخيد پس منم مجبور بودم كار كنم - اينم بگم كه زياد اهل حجاب نبودم و پايبند اين حرفا مثل محرم و نامحرم نبودم ولي بعد ازدواج بخاطر شوهرم بعضي عادتامو كنار گذاشتم ولي هنوزم بد لباس ميپوشيدم -همونموقع كه دنبال كار ميگشتم به چندتا بيمارستان سر زدم و خوب كاري از پيش نبردم تا اينكه به پيشنهاد دوستم براي پرستاري شوهرعمش كه چند وقتي بود بخاطر سكته از كارافتاده بود جواب مثبت دادم و قرار شد از فردا برم سر كار؛صبح روز بعد راهي محل كارم شدم و قبلش يه مانتو شلوار تنگ و كوتاه پوشيدم و ارايش غليظي كردم و رفتم پيش شوهر عمه ي دوستم كه تو يه باغ بزرگ و قديمي زندگي ميكرد و جز اون پيرمرد كسي ديگه اي هم تو خونه نبود پس من راحت بودم و فقط بايد قرص هاي پيرمرده (اقاي اعتصامي) رو بهش ميدادم ظهر كه شد ناهار رو درست كردم و تو هال روسريمو درآوردم و روي مبل دراز كشيدم هنوز چند دقيقه بيشتر نگذشته بود كه چشمام سنگين شد و خوابم برد هنوز يه ربع نشده بود كه با صداي در بيدار شدم يهو ترسيدم گفتم شايد دزد باشه بعد چند لحظه در بازشد و يه پسر 20-22 ساله اومد تو منم همونطور هاج و واج نگاش ميكردم تا بعداز چند دقيقه بخودم اومدم و روسريمو سرم كردم و بريده بريده گفتم س لام من من شيدايي هستم پرستار آقاي اعتصامي؛اونم كفت بله ميدونستم قراره بياين منم آرمان هستم پسر اقاي اعتصامي.همونجا روي مبل ولو شد و من رفتم تا غذا آماده كنم رفتم تو آشپزخونه و مشغول گرم كردن غذا شدم ولي تمام مدت احساس ميكردم يكي داره نگام ميكنه حتي چند بار برگشتم و ديدم پسر اعتصامي نشسته و بروبر منو نگاه ميكنه؛خلاصه غذا رو گرم كردم و گذاشتم جلوش و به هزار بهانه از غذا خوردن باهاش در رفتم و رفتم تو يكي از اتاق ها و دراز كشيدم و مانتومو در آوردم ولي هر كاري كردم خوابم نبرد نميدونم چقدر گذشت كه يهو در اتاق باز شد و پسر اعتصامي اومد تو منم كه فرصت فرار نداشتم خودمو زدم به خواب يه چند دقيقه اي گذشت كه ديدم اومد سمتم و يه دستي به كونم كشيد و رفت بيرون قلبم اومده بود تو دهنم شايد هركس جاي من بود برميگشت و يه سيلي ميزد تو گوشش ولي گفتم كه زياد پايبند اين قضايا نبودم ولي تا قبل ازدواج اجازه نداده بودم كسي باهام سكس كنه خوب بالاخره يك ماهي گذاشت و حال آقاي اعتصام بهتر شد و من تو تمام اين مدت مجبور بودم نگاه ها و شيطنت هاي پسر اعتصامي رو تحمل كنم دو هفته گذشته بود و هنوز بيكار بودم كه يه روز موبايلم زنگ زد :الو الو سلام بفرماييد؛سلام خانم شيدايي اعتصامي هستم؛بله حالتون چطوره خيلي ممنون ببخشيد مزاحم شدم ميخواستم بدونم شما جايي مشغول بكار شدين؟؟نه نه چطور مگه ؟ يك كاري واستون پيدا كردم؛چه عالي كجا ؟؟؟فردا من ميام دنبالتون؛خداحافظ؛خداحافظ؛قرار شد فردا صبح بياد دنبالم؛ساعت هاي ده بود كه آماده شدم و سركلش پيدا شد منم آماده شدم و سوار ماشينش شدم و حركت كرديم؛خوب آقاي اعتصامي كار من كجاست؟؟راستش كار زياد سختي نيست فقط بايد از يه پيرزن مراقبت كنين؛ديگه زياد باهاش حرف نزدم فقط ديدم داريم لحظه لحظه از شهر ميريم بيرون حدود سه ربعي گذشت كه به يه ويلاي قديمي بيرون شهر رسيديم؛با پسر اعتصامي رفتيم تو خونه ولي وقتي رسيديم و در قفل كرد دلم هري ريخت انگار ميدونستم چه خبره؛تا پسر اعتصامي شروع به صحبت كرد؛خوب ببين دختر خوب تو اينجايي تا يه حال اساسي به من بدي كسي هم نميفهمه؛ناخوداگاه بسمت در دويدم و شروع به جيغ كشيدن كردم؛نه مثل اينكه كه تو ادم نيستي بچه ها بياين خدمت خانم كه ديدم دو نفر از داخل اتاق اومدن بيرون؛واااااي خدايا اينجا چه خبره نه نه پسر اعتصامي اومد طرفم و دستمو گرفت و پرتم كرد روي مبلي كه گوشه ي اتاق بود
و نشست رو شكمم و روسري رو باز كرد و لباشو روي لباي من گذاشت و مانتومو به زور پاره كرد من هيچ وقت عادت نداشتم زير مانتوم چيزي بپوشم؛پسر اعتصامي تا چشمش به سينه هام مثل وحشي ها شروع كرد به گاز گرفتن و خوردن سينه هام هرطوري بود از دستش فرار كردم و رفتم يه گوشه ي اتاق و با چشماي گريون گفتم؛تو رو خدااااا؛بزارين برم؛بچه ها بياين اينجا مثل اينكه اين آدم نميشه چشمم افتاد به اون دو نفر ديگه يكيشون هيكل بزرگي داشت؛ولي چشمم كه به كيرررررش افتاد چشمام از حدقه در اومد در برابر كيررررر شوهرم و پسر اعتصام خيلي بزرگ و كلفت بود؛اون دو تا اومدن طرفم و دستمو گرفتن منو انداختن روي همون مبل و اون پسري كه گفتم دستامو گرفت و پسر اعتصام كيرشو خيلي سريع و وحشيانه تو كوووووسم فشارررررر داد و همينطور تلنبه ميزد نفس بالا نميومد كه همون پسره كه دستامو گرفته بود سرمو طرف كيرش فشارررر داد و من مجبور شدم واسش ساك بزنم كيرش واقعا كلفت بود طوريكه از نصف كمترش تو دهنم بود؛ديگه كار از كار گذشته واسم مهم نبود چيكار ميكنم فقط ميخواستم از اينجا خلاص بشم پسر اعتصامي همين طور محكم تلنبه ميزد و بعد چند دقيقه اي كه خسته شد كيرشو كشيد بيرون؛با اشاره ي پسر اعتصامي سرمو روي مبل گذاشتم و قنبل كردم پسر اعتصامي دوباره سراغ كووووسم رفت و مشغول شد و نفر سوم اومد و كيرشو گذاشت تو دهنم و منم واسش ساك زدم؛يه ربعي تو همين وضعيت بوديم كه؛منو مجبور كردن روي كف زمين دراز بكشمو دوباره پسر اعتصامي كيرشو آورد جلو و من براش ساك ميزدم؛تو همين حالت بوديم كه احساس كردم يه چيزي روي سوراخ كنم تكون ميخوره
برگشتم و ديدم همون پسر قوي هيكل كه اسمش امين بود ميخواد كيرشو بزاره تو كونم؛آخخخخ نههههههه من كه تا حالا به شوهرم هم از پشت نداده بودم ميدونستم الان با اون كير كلفت چي ميكشم
واسه همين برگشتم كه جلوشو بگيرم ولي اون با يه بار حركت سر كيرشو تو كونم گذاشت و واسه بار دوم نصف كيرشو گذاشت تو كونم يه جيغغغغغغغ بلندي كشيدمو از حال رفتم ديگه هيچي به درستي حاليم نبود فقط سايه ي اونا رو ميديدم تو همون حال پسر اعتصامي ارضا شد و من مجبور شدم آبشو بخورم؛امين همينطور تلنبه ميزد؛و با هر بار زدنش فقط صداي آه ه ه ه ه و اوه ه ه ه ه من ميومد كه نه سر لذت بلكه بخاطر دردي بود كه ميكشيدم تو همين حال پسر سومي اومد و كيرشو تو كوسم گذاشت ديگه هيچي حاليم نبود و چشمام آروم آروم بسته شد؛چشامامو كه باز كردم شب شده بود؛و ديدم اون سه تا نشستن و دارن منو نگاه ميكنن و ميخندن با سرگيجه و بدبختي لباسامو كه تيكه تيكه شده بود پوشيدمو رفتم طرف در كه ديدم در قفله؟؟؟تو رو خداااااا در رو باز كنيننننننن؛ببين خانم در رو باز ميكنم ولي اگه كسي از اين ماجرا چيزي بفهمه فيلمي كه ازت گرفتيم؛همه جا پخش ميشه؛خونه كه رفتم ديدم هنوز شوهرم نيومده
رفتم تو اتاق خواب و لباس پوشيدم
وقتي كونمو تو آينه نگاه كردم ديدم قد يه استكان بازشده؛يه هفته اي با خودم كلنجار رفتم و بالاخره قضيه رو به شوهرم گفتم و رفتيم پيش پليس؛ولي ديگه اونا رو پيدا نكرديم
و تنها چيزي كه واسه من موند يه خاطره ي بد بود خيلي بد؛؛؛؛؛؛

محسن و زنداداش

اسم من محسن هست و 20 سالمه تا حالا با کسی سکس نداشتم و فقط جلق میزدم این داستانی که میگم مال 1 ماه پیشه شایدم یک ماه نشده من یک برادر دارم که از من خیلی بزرگه و زنش الان 32 سالشه و چیز خوبی هست کونش خیلی بزرگه و ادم رو حشری میکنه برادرم چون خودش خونه نداره اومده خونه ما زندگی میکنه و ما قسمتی از خونه رو بهش دادیم.من با زن داداشم رابطم خیلی خوب بود و باهم شوخی میکردیم مثلا میرفتم خونشون سروصدا میکردم برمیداشت به یه چوب منو به شوخی مینداخت بیرون و من هم از رو نمیرفتم و بازم میاومدم اون موقعها اصلا به فکر سکس باهاش نبودم و اصلا بهش فکر نمیکردم یه روز داشتم فیلم سکسی میدیدم تو کامپیوتر که پدرم صدام کرد و گفت برو زیر سیگاری رو از اشپزخونه بیار منم از فیلم خارج نشدم و گفتم بزار بمونه چون بعدازظهر بود همه خواب بودن و گفتم کسی نمیاد ببینه رفتم اشپزخونه وقتی میخواستم بیام دیدم صدای زن داداشم اومد پاهام سست شد اومد طرف کامپیوتر تا بره به اشپزخونه که فیلم رو دید خشکش زد و یه چند ثانیه به کامیپوتر نگاه کرد و رفت یه بالش برداشت و رفت بیرون من هم مثل لبو سرخ شده بودم بعد اون روز یه چهار پنج روز نرفتم خونشون از خجالت یه روز مهمون اومده بود خونمون و چند تا دختر هم داشتن که ختم روزگار بودن یه فیلم تو گوشی میدین که چند تا دختر عربی میرقصن و بعد چند دقیقه رقصیدن دامنشون رو در میارن و با شرت و کرست میرقصن من رفتم جلو و گفتم چی هست دارید نگا میکنید؟؟؟؟؟؟ به من گفتن زشته برو اونور زن داداشم گفت واسه چی زشته از این بدترها روهم نگا میکنه محسن؟؟؟؟/ منم سرخ شدم و نتونستم حرفی بزنم و فقط خندیدم و رفتم بیرون چند ماهی از این قضیه گذشت و دیگه اون قضیه فراموش شد.یه روز رفتم خونشون بدون سروصدا تا رفتم تو اتاق دیدم داره شلوارشو میکشه بالا من ودید زود رفت زیر پتو تا من بدنشو نبینم من هم حسابی سرخ شدم و باز اومدم بیرون خلاصه سرتونو درد نیارم خیلی ازهم سوتی گرفته بودیم و تا حدودی رومون باز شده بود بعد اون قضیه ها رفتارش باهام فرق کرده بود همش باهام شوخی میکرد و منو میدید لوس بازی در میاورد و یا مثلا چیزی میخواستم نه نمیگفت وقتی سر بچش داد میزدم میومد به شوخی با من دعوا میکرد و من هم دستشو میگرفتم و میگفتم حالا اگه میتونی دستتو ازاد کن.خلاصه بعد یه مدت من کمی فکر کردم و گفتم شاید دوست داره با من سکس داشته باشه.تصمیم گرفتم وقتی که باهام شوخی میکنه دستمو به سینه و کوووونش بزنم و اگه عکس العملی نشون بده بگم شوخی هست و جنبه شوخی نداری.من خیلی تو این کارها میترسم الان موندم روز اول چه جوری با زنم سکسی کنم چند روز گذشت و من رفتم خونشون فقط دنبال فرصت میگشتم تا شوخی کنه تا من از پشت به بهانه شوخی بگیرمش و بهش بچسبم خلاصه بعد چند دقیقه شروع کرد شوخی کردنو مسخره کردن من بعد من هم پاشدم و گفتم حالا منو میزنی منو مسخره میکنی حسابتو میرسم شروع کردیم به شوخی دعوا کردن و من فرصت گیر اوردم رفتم پشتش و بهش چسبوندم طوریکه میتونست احساس کنه که کیرررررررم بلند شده چون گرمکن پوشیده بودم خندید و گفتم محسن ولم کن وگرنه میکشمتاااااااااا؟؟؟ منم گفتم کجا رو ول کنم اعصابمو خورد کردی ولت نمیکنم تا ادم بشی بعد اونم با صدای بلند خندید و گفت باشه تو بردی حالا ولم کن گفتم ولت نمیکنم با خنده گفت به بهانه شوخی کارهای دیگه میکنیااااااااا؟؟؟ منم هنگ کردم و خیلی ترسیدم و گفتم الانه که داد و فریاد کنه و ابروم بره زود ولش کردم و گفتم شوخی میکردم بابا چه کار بدی بازم با خنده گفت اره بابا تو بچه خوبی هستی از اون فیلم دیدنات معلومه من دیگه به کلی لال شدم و حرفی نزدم بعد چند ثانیه اومد و بغلم کرد و گفت خیلی دوست دارم محسن میخوام باهات بازم شوخی کنم منم دیگه نمیدونستم چیکار کنم دست و پام میلریزید و خیلی سردم بود زن داداشم شروع کرد به مالیدن بدنم و بوسیدن صورتم تا شاید به خودم بیام بعد چند وقت حالم جا اومد و فهمیدم دنیا دست کیه منم شروع کردم به بوس کردنو خوردنش بدنش چون میترسیدیم کسی بیاد خونه لباسشو کامل درنیاورد و فقط شلوارشو کمی کشید پایین و سینه هاشو دراورد منم تا دستم به سینه هاش خورد ابم اومد و شلوارم به کلی خیس شد ولی بازم حشری بودم اصلا نمیدونستم از کجا شروع کنم و چیکار کنم؟؟؟؟؟؟ شلوارمو دراورد و گفت محسن زود باش تا کسی نیاومده رفتم پشتش و کیررررررررمو گذاشتم رو سوراخ کوووووووونش و تا فشاررررررررر دادم رفت توشششششششششش اوووووووووووییییییییی من فکر میکردم داد و بی داد میکنه ولی اصلا عین خیالشم نبود چند تا تلمبه زدم و دیدم ابم میاد محکم گرفتمشو ابم رو خالی کردم توش بعد زودی شلوارمو کشیدم بالا و گفتم برم بیرون تا تابلو نشه زن داداشمم گفت باشه ولی دفعه بعد بیای و بهم حال ندی دیگه از این خبرا نیستاااااااااا؟؟؟؟ منم گفتم باشه اولین بارم بود واسه همین.بعد اون ماجرا ما هفته ای چند بار سکس داریم و خیلی هم حال میده ولی هیچ چیزی به هفته اولش نمیرسه خیلی بهم حال داد.پایان

سکس با خواهرم محبوبه

اسمم داريوشه و17سالمه يه خواهر دارم23 سالشه من و محبوبه اصلا با هم خوب نبوديم و هميشه با هم دعوا داشتيم و كتك كاري ميكرديم يه روز داشتيم سررفتن به مسافرت باهم دعوا ميكرديم چون بايد يكيمون نميرفت بالاخره بابام گفت حالا كه شما عرضه كنار اومدن ندارين هردوتون خونه بمونيد خونه خلاصه ما دوتا پكر و ناراحت مونديم خونه و اونا رفتن يه روز وضع به همين صورت گذشت تا بالاخره عصر روز بعد رسيد محبوبه گفت ميخوام با دوستم برم مانتو بخرم و رفت بيرون منم با دوستم محمد رفتم بيرون شبم به محمد گفتم بياد خونه ما ولي اون قبول نميكرد ميگفت زشته چون با خواهرت تنهايي نميشه؟؟ اما من اصرار كردم و بهش گفتم ما با محبوبه كاري نداريم مياي تواتاقم اونم قبول كرد و با محمد كه 2 سال از من بزرگتر بود رفتيم خونمون خلاصه وقتي رسيديم محبوبه هنوز خونه نرسيده بود بعد يه ساعت اومد و گفتم مانتو خريدي؟؟؟؟؟؟؟ گفت آره خريدم.محمد دستشويي بود گفتم تا محمد نيومده برو بپوش ببينم بهت مياد اونم از خدا خواسته انگار منتظر بود گفت باشه و رفت تو اتاقش تا بپوشه وقتي اومد بيرون داشتم شاخ در مياوردم؟؟؟؟؟؟؟؟ ووواااییییییی با يه مانتوي تنگه تنگ صورتي بيرون اومد تا حالا محبوبه اينطوري مانتو نپوشيده بود يعني بابام زياد بهش رو نميداد و اومد جلوم ایستاد گفت خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟ من يه لحظه چشمم به پستوناش افتاد مثله دوتا خربزه درشت زده بود بيرون اينقدر تنگ بود كه نوكه سينه هاش ديده ميشد.اووووووووف من تاحالا به بدن خواهرم فكر نكرده بودم و نظر نداشتم اما با ديدن اين مانتو و اون كوووووووون و كپل كه انداخته بود بيرون حسابي ديووووووونه شده بودم گفتم محبوبه پشتت رو كن ببينم.گفت چراااااا؟؟؟؟؟ بعد كامل كووووونشو بطرفم كرد يه كم هم به كونش انحناء داد كه بزنه بيرون.اووووووف.گفتم محبوبه خانم دوست داري با اين مانتو همه بهت نگاه کنن؟؟؟؟؟ اگه با من بياي بيرون نميگن عجب داداش بي غيرتي همه جاي خواهرش زده بيرون؟؟؟؟؟ چند لحظه بمن خيره شد بعد گفت نه نميگن چون خواهراي مردم رو نگاه كن ببين جلوي برادرشون با پسرا حالم ميكنن حتي با دوست پسرشون و برادرشون ميرن بيرون.من جا خوردم؟؟؟؟؟ محبوبه تاحالا اينقدر صريح حرف نزده بود؟؟؟؟؟ يه لحظه صبر كردم رفت تو اتاقش و دربست تو همين لحظه ها بود كه محمد از دست شويي اومد بيرون بعد من و محمد رفتيم تو اتاقم من ماهواره رو روشن كردم و كانال اسپايسو گرفتم يه فيلم سوپر گذاشته بود كه يه پسره در حدود 14 ساله داشت يه زنه رو لز كون ميكرد من و محمد خيلي حشري شده بوديم مخصوصا محمد كه شق كرده بود حسابي بعد محمد به من گفت ما چقدر بد بختيم كه تا حالا حتي به يه دختر هم دست نماليديم منم حرفاشو تاييد ميكردم به محمد جريان مانتوي خواهرمو و حرفامو گفتم.محمدهم گفت خوب راست ميگه ديگه اونم دلش پسر ميخواد؟؟؟؟ من از اين حرفه محمد جا خوردم اما بهش چيزي نگفتم يه كم با كامپيوتر بازي كرديم بعد به محمد گفتم منظورت چي بود كه گفتي خواهرم دلش مرد ميخواد؟؟؟؟؟ اونم گفت اي بابا تو نميدوني اونجاي دخترا هوس ماليدن ميكنه تو اين سن؟؟؟؟؟ من تا حالا از اين حرفا نشنيده بودم محمد برام توضيح ميداد و منم حسابي شق كرده بودم داشتم ميمردم كيرررررم باد كرده بود و زده بود بيرون آخرش به محمد گفتم خوب ببين يه چيزي ميخوام بهت بگم؟؟؟؟؟ محمد گفت آره ميدونم چي ميخواي بگي برو بيارش خودمون مرد میشیم براش ؟؟؟؟؟؟من خيلي حشري شده بودم تا حالا فكر نكرده بودم خوب خواهرم بمن نياز داره منم به اون اما خيلي هم ترسيده بودم با خودم ميگفتم اگه دعوام كنه چي؟؟؟؟؟ اگه به بابام بگه چي؟؟؟؟اما يه لحظه با خودم گفتم از هيچي كه بهتره برم بيارمش رفتم تو اتاق بهش گفتم دوستم محمد اومده بيا بيشه ما يدفعه انگار منتظر بوده باشه گفت باشه الان ميام.من رفتم پيشه محمد اونم داشت كيرشو ميمالید همش منتظر بودم بعدش چي ميشه؟؟؟؟؟يهو ديدم محبوبه خواهرم اومد يه شلواره لي تنگه تنگ پوشيده بود همه جاش زده بيرون با يه تيشرت قرمز كه بنداي كرستش از كنارش زده بيرون محمد داشت شاخ درمياورد باورش نميشد اين خواهرم باشه؟؟؟؟؟ حتما با خودش ميگفت عجب احمقه پسره تا حالا با خواهره به اين لونديش كاري نكرده؟؟؟محبوبه اومد كناره من نشست يه چند دقيقه منو محمد همه جاشو برانداز كرديم و سكوت مطلق بود به هو محمد گفت از كجات شروع كنيم خانم؟؟؟؟محبوبه دست و پاشو گم كرده بود تا حالا اين حرفا رو نشنيده بود ساده ساده بود.آب دهنشو قورت داد گفت هر جا داداش داريوشم بگه؟؟؟منم از خدا خواسته گفتم خوب اون عقبت منو كشته ميديش به ما؟؟؟؟؟اونم گفت بفرمااااااااااااا. من پريدم روش شلوارشو درآوردم داشت خجالت ميكشيد و سرخ شده بود گفتم يه ذره بدش بالا.گفت چي رو؟؟؟گفتم كووووووون خوشگلت رو.محمدم پريد او مد جلو كوسشو از رو شورتش ماليد اون ميگفت بسه ديگه بيشتر نباشه و از اينحرفا ولي ما كه به گوشت رسيده بوديم هيچي نميشنيدم.من شورتشو درآوردم و با كوووون سفيد و قلمبه روبه رو شدم.جاااااااااااان دست كشيدم روش كه ميلرزيد مثله ژله هي خودش و پيچ و تاب ميداد محمد داشت كووووسشو ليس ميزد و ملچ ملچ ميكرد من حاليم نبود كيرم گذاشتم لاي پاش و بدونه اينكه توف بزنم دمه سوراخش انگشت کردم تو كووووووونش و فشاررررررر دادم يهو جيغغغغغغ زد.شروع کردبه گريه ميگفت نميخواممممممممم.دارم ميسوزممممممممم ولم كنينننننننننننن.آ خ خخخخخخخخخخخخ.من كيرررررررمو فشارررررر دادم تا تههههههه رفت توششششششششش.جوووووووووون خيلي داغ بود انگار رو آسمون بودم فقط به حسي كه دوره كيرم بود و با پوسته كونش كه كشيده شده بود فكر ميكردم خودم عقب و جلو ميكردم اونم داد ميزد ولم كنينننننننننن بسهههههههههههه خدااااااااااااا جرررررررررررر خوردممممممممممممم.و از اين چيزا يهو احساس كردم آبم داره مياد كيرمو كشيدم بيرون و ريختم رو لمبراي كونش اما به كيرم نگاه كردم ديدم خوني شده با يه ذره گوه روشه فهميدم كونشو زخمي كردم و گوهش هم زده بيرون محمدم اينقدر كوسشو ماليده بود كه كووووووسش قرمزه قرمز بود اون با گريه رفت تو اتاقش و گفت من يه كم حال كردم ولي حالا اگه تو عرضه داشتي مهنازو بكنيششششش؟؟؟؟مهناز؟؟؟؟؟يه ذره فكر كردم يادم اومد اون خواهره محمد بود و دوزاريم جا افتاد آرههههههههه اينا همش نقشه بود اونا با محمد دست به يكي كرده بودن منو مرد كنن و بعد محمد خنديد و گفت مهناز اوپنه مزه كوووووووس كردنم ميچشي آقا داريوش جووووووووووون.پـایـان

سکس ضربدری مریم و دوستهاش

سلام دوستان اینم یه داستان ضربدری از داستانهای قدیمی آویزون امیدوارم خوشتون بیاد.......اسم من مريمه 29 سالمه و ميخوام براتون يه خاطره كه براي خودم خيلي جالب بود تعريف كنم ولي براي رسيدن به قسمت اصلي بايد از چند سال قبل شروع كنم يعني موقعي كه شايد 10 – 11 سالم بيشتر نبود من يه دختر خاله دارم به اسم پروانه كه با هم همسنيم فقط چند ماه اختلاف سني با هم داريم خونه ما تو يه كوچه بود و به خاطر ارتباط صميمي پدر مادرامون زياد همديگه رو ميديدم پروانه يه دختر عمو داشت به اسم افسانه كه از ما يك سال بزرگ تر بود كه باباي اونم يعني عموي پروانه به اصرار پدر پروانه اومد نزديكاي خونه ما خونه خريد و خلاصه اين سه تا خانواده هميشه با هم بودن ما هم تو عالم بچگي خيلي با هم دوست بوديم اغلب روزها زنا و بچه ها خونه ما بودن بخاطر بزرگي خونمون و حياطي كه داشتيم يادش به خير خيلي با صفا بود يه بار نزديك امتحانها بود كه خالم و جاريش اومدن خونه ما به اضافه پروانه و افسانه و برادر كوچيك افسانه كه مثل زلزله بود از ديوار راست بالا ميرفت ماهم ميخواستيم درس بخونيم خالم گفت برين خونه ما تا ظهر درس بخونين بعد براي نهار بياين بلند شديم سه تايي رفتيم اونجا پروانه بعد از نيم ساعت كه درس خونديم گفت بچه ها من از توي كمد مهدي ( داداشش ) يه فيلم پيدا كردم بياين با هم ببينيم اون موقع اصلا ويدئو جرم بود ولي شوهر خاله من يه دونه خريده بود از اونايي كه فيلم كوچيك بهش ميخورد و درش از بالا باز ميشد من و افسانه با تعجب گفتيم فيلم چي گفت توش يه زن و مردن همش با هم ديگه ميخوابن و همديگرو بوس ميكنن بعد رفت و بعد از چند دقيقه با فيلم برگشت فيلمش نميدونم ماله كدوم كشور بود يه زن و مرد از هم لب ميگرفتن و ميخوابيدن روي هم غلط ميخوردن فقط يه بار تو كل فيلم لخت بودن اونم روشون يه پارچه كشيده بودن بعد از يه كم كه تكون خوردن وقتي زنه بلند شد فقط پستوناش معلوم بود براي ما كه تا اون روز هيچي نميدونستيم خيلي جالب بود صدا از هيچكدوم در نميومد بعد از ديدن فيلم انگار كره ماه رو كشف كرده بوديم كلي به خودمون ميباليديم كه همچين فيلم بدي رو ديديم افسانه كه از ما بزرگتر بود گفت خوشبحال زنه كاشكي منم زودتر بزرگ بشم شوهر كنم باهاش از اينكارا بكنم فكر كنم خيلي مزه بده بعد سه تامون خنديديم اون فيلم رو بيشتر از ده بار ديديم مخصوصا اون قسمتي كه زن و مرده همديگه رو بوس ميكردن و ميفتادن روي هم اولين بار كه ديديم من يكي كه شب تا صبح خوابم نبرد همش تو روياي خودم با تك تك پسراي فاميل اون كارهارو تكرار كردم بعد از ديدن اون فيلم هر سه تاي ما تو اين مسئله كنجكاو شده بوديم و سعي به گير آوردن فيلم بهتر داشتيم سه سال تموم ما فقط همن فيلم رو ديديم ما هم كه ديگه حسابي اون پستونامون زده بود بيرون و احساس بزرگي كامل ميكرديم تا اينكه يه روز افسانه گفت من يه فيلم گير آوردم خيلي با حاله يك ماه طول كشيد تا موقعيتش جور بشه ما بتونيم اون فيلم رو ببينيم اونبارم خونه پروانه اينا به بهونه درس خوندن رفتيم ما كه نفهميديم افسانه اون فيلم رو از كجا گيرآورده بود ولي خيلي با اون فيلم حال كرديم يه فيلم سوپر كامل بود كه اون موقع ما بهش ميگفتيم فيلم صحنه دار دوران بچگي عجب دوران خوبي بود ميگفتم اون يه فيلم سوپر تموم بود كه حسابي توش زنا و مردا با همديگه حال ميكردن اولين بار كه دودول گنده ديديم اون روز بود همه ما تعجب كرده بوديم وقتي ميديدم زنا اون دودول به اون گندگي رو ميكردن تو دهنشون يا ميكردن تو تنشون ولي با ديدن اون فيلم احساس خيسي شديدي تو شرتم كردم ترسيده بودم ولي وقتي افسانه و پروانه گفتن كه اينطوري شدن يه كم ترسم ريخت فهميدم طبيعيه اون روز براي اولين بار به پيشنهاد افسانه هر كدوم از ما رفتيم يه گوشه و شروع كرديم خودمون رو ماليدن من اولين بار اون روز اورگاسم شدم نمدونستم چي شدم ولي خيلي حالم بد بود مثل سگ ترسيده بودم از بكارت يه چيزايي شنيده بودم و فكر ميكردم خودم رو بيچاره كردم تا چند ماه مريض بودم از ترسم تا اينكه افسانه در اين مورد تحقيق كرده بود و فهميديم چون چيزي تو خودم فرو نكردم و خوني ازم نيومده بكارتم سالمه ولي ديگه شروع شد هر روز يه فيلم جديد و ديگه جلوي همديگه خودمون رو ميماليدم تو اين فكر بوديم كه مثل اون زناي توي فيلم خودمون رو تميز كنيم اولين بار كه توي حموم با تيغ اصلاح پدرم خودم رو تميز كردم سه جام بريد و كلي خون اومد همش به افسانه فحش ميدادم ولي فرداش كه ديگه خوني در كار نبود خودم كيف ميكردم وقتي خودم رو ميديدم ساعتي ده بار ميرفتم توالت يه بارم به پيشنهاد پروانه هر كدوم اون يكي رو دست مالي كرد تا بازم حالمون خراب شد تموم اينا گذشت و ما شده بوديم 17 – 18 ساله كه براي افسانه خواستگار اومد بهش ميگفتيم بايد براي ما بگي با شوهر آينده ات چيكار كردي پروانه ميگفت ما تو اتاقتون قايم ميشيم يواشكي نگاهتون ميكنيم با اين حرفا هم كلي ميخنديديم هم كلي حال ميكرديم افسانه عقد كرده بود كه براي پروانه هم خواستگار اومد تو عروسي افسانه منم خواستگار پيدا كردم همه اينا گذشت و ما سه تامون رفتيم دنبال سرنوشتمون ولي هميشه با هم بوديم شوهرامونم به خاطر ما با هم رفيق بودن كلي با هم خوش بوديم يه بار كه خونه افسانه بوديم ياد خاطرات قديم كرديم و كلي خنديديم كه افسانه گفت بياين به ياد قديم يه فيلم با همديگه ببينيم من و پروانه گفتيم مگه تو خونه فيلم داري گفت آره بابا مگه شما با شوهراتون فيلم نميبين گفتيم نه من كه از فكرش خجالت ميكشيدم چه برسه بخوام انجام بدم افسانه گفت خاك تو سرتون من و رضا ( شوهرش ) هفته اي يه فيلم ميبينم بعدشم كه ديگه هيچي بعدم با خنده رفت فيلمش رو آورد ديديم ديگه ميدونستيم اون دودول نيست و بهش ميگن كير و كلي اطلاعات مفيد ديگه بعد از اون خيلي دلم ميخواست با محسن ( شوهرم ) يه بار از اين فيلما ببينم ولي جرات نداشتم بهش بگم نه اينكه بد اخلاق باشه از خجالت نميتونستم بهش چيزي بگم ولي پروانه با كمال ميل از پيشنهاد افسانه استقبال كرد و اون فيلم رو گرفت كه شب با سعيد ( شوهر پروانه ) ببينن گفت فوقش ناراحت ميشه بعدشم از دلش درميارم كلي تو دلم به اونا حسودي كردم بعدا فهميدم كه سعيد نه تنها بدش نيومده كلي هم از اينكار استقبال كرده ديگه كار اين دوتا شده بود رد و بدل كردن فيلم سوپر ولي چيزي كه زندگي من رو دگرگون كرد فيلمي بود كه يه بار خونه پروانه ديديم داشتم سكته ميكردم چند تا زن و مرد با هم بودن جلوي همديگه حال ميكردن و هر كي هر كي بود همشون با هم حال ميكردن حالم بد جوري به هم ريخته بود پروانه گفت اينا زندگي ميكنن نه ما هر كي هر كسي رو كه دوست داره ميكنتش يا بهش ميده اونوقت اينجا ما بايد تا آخر عمرمون فقط با يه نفر حال كنيم افسانه گفت خوب ما هم اگر دلمون بخواد ميتونيم اينطوري زندگي كنيم پروانه با تعجب گفت برو ديوونه اونوقت به همون يه وصله جنده ميچسبونن ديگه هيچي افسانه گفت بچه ها من ميخوام يه اعترافي بكنم با تعجب نگاهش كرديم گفتيم چي شده گفت من و رضا تا حالا چند تا از اين فيلما ديديم و در موردش زياد با هم حرف زديم حقيقتش رضا هم بدش نمياد از اينكه با چند تا آدم آشنا مثلا مثل شما با شوهراتون يه شب يه سكس داشته باشيم البته فقط اينكه هر كسي با زن خودش و هيچكدوم به اون يكي كاري نداشته باشه يه لحظه نزديك بود حالم به هم بخوره تو دلم گفتم عجب بي غيرته اين رضا محسن صد سال ديگه ام قبول ميكنه جلوي اونا به من حرفشم بزنه چه برسه بخواد انجامش بده ولي پروانه مثل ديوونه ها كيف كرده بود ميگفت واي چي ميشه اگر بشه وقتي سكوت من رو ديدن گفتن تو چي نظرت چيه گفت فكرشم نكنين چون نه من نه محسن هيچكدوم اهلشم نيستيم يه وقتي من يه چيزي ميگم شوخيه افسانه گفت ببين مريم تو روي اين موضوع خوب فكر كن اگر خودت رو راضي كردي محسن با من گفتم يعني چي با تو زد زير خنده گفت نترس نميخوام شوهرت رو از چنگت دربيارم به رضا ميگم باهاش حرف بزنه ترسو شوهر خودم كير داره مثل چي عمرا بذارم شما ها بهش دستم بزنيد بعدم سه تامون زديم زيرخنده قرار بر اين شد كه من فكرام رو بكنم خبر بدم دو سه روز حسابي داغون بودم پيش خودم ميگفتم اگر رضا به محسن بگه يه دفعه ديدي فهميد من در جريانم طلاقم ميده بيچاره ميشم يا اگرم قبول كنه بخواد بره با يكي از اون دوتا چه خاكي تو سرم بريزم ولي آخرش با اصرار پروانه و افسانه من راضي شدم وقرار بر اين بود اگر جور شد هر كسي فقط با شوهر خودش جلوي ديگران سكس داشته باشه فكر اينكه جلوي رضا و سعيد لخت بشم هم حالم رو به هم ميزد هم يه جورايي وسوسه ام ميكرد براي دنبال كردن ادامه ماجرا تا اينكه بعد از سه شب يه شب موقع سكس محسن حرفي رو زد كه داشتم شاخ درميوردم آره اون گفت ميخوام يه فيلم بيارم با هم ببينيم مثل اون فيلم بكنمت فهميدم كه اونم در جريان قرار گرفته و داريم به اصل قضيه نزديك ميشيم دو شب بعدش محسن يه فيلم گروهي آورد و با هم ديديم و شروع كرديم به كار فني كه محسن ميگفت دلت ميخواد ما هم بريم خارج مثل اينا جلوي همه با هم حال كنيم گفتم آره كي بريم خارج يه لبخندي زد و گفت خيلي زود بعدم با شدت تموم ترتيبم رو داد چند روز بعد محسن تلفن كرد خونه كه امشب ميخوايم بريم خونه رضا اينا كارات رو بكن منم زودتر ميام بريم سريع به افسانه زنگ زدم ديدم پروانه هم اونجاست بهش گفتم محسن زنگ زده گفته شب خونه شمائيم چه خبره گفت خبراي خوب خوب گفتم افسانه من ميترسم ديدم صداي اونم عوض شد تلفنش روي آيفون بود پروانه هم داشت حرفاي ما رو گوش ميكرد اونم اوضاع درستي نداشت افسانه گفت راستش رو بخواي من دلشوره دارم ولي اين بازي ديگه شروع شده ما بايد به هم قول بديم كه اين اتفاق هيچ تاثيري به رابطه دوستانمون نداشته باشه و يه كم حرف زديم و قطع كردم بلند شدم رفتم حموم اصلا حوصله هيچ كاري نداشتم ولي به هر بدبختي بود خودم رو حسابي تميز كردم و اومدم بيرون داشتم آرايش ميكردم كه محسن اومد سريع رفت حموم و بعد از 20 دقيقه اومد بهش گفتم من لباس چي بپوشم ميخواستم ببينم چي ميگه رفت سر كمد يه لباس يه سره مجلسي كه تازه خريده بودم براي عروسي يكي از فاميلاش بهم داد گفت اين خوبه همين رو بپوش گفتم بابا اين خيلي بازه سختمه خنديد گفت حالا كه من ميخوام بيخيال باشم تو نميخواي لباس رو پوشيدم محسنم حاضر بود گفت حاضري بريم؟؟ گفتم آره.گفت حاضره حاضر؟؟؟؟؟ با تاكيد اين حرف رو زد منم خنديدم گفتم حاضره حاضر ولي تو دلم غوغا بود رسيدم جلوي خونه افسانه اصلا نميتونستم راه برم با زور رفتم داخل ديدم افسانه و پروانه هم حسابي به خودشون رسيدن لباس افسانه افتضاح بود يعني اگر لخت بود بهتر بود يه تاپ كه يخه اش تا خط پستوناش باز بود هم پشتش تا يه وجب زير گردنش يه شلوار تنگم پوشيده بود كه خط شرتش معلوم بود يه روسري هم الكي سرش كرده بود پستوناش معلوم بود موهاش رو پوشونده بود پروانه هم يه تيشرت تنگ تنش بود كه پستوناش ميخواست پاره اش كنه با يه دامن تا بالاي زانو يه جوراب شيشه اي نازكم پاش كرده بود بعد از سلام و احوالپرسي من با افسانه و پروانه رفتيم تو اتاق خواب كه من مانتودربيارم افسانه گفت بچه ها عجب شبي بشه امشب ميخواست خودش رو مشتاق نشون بده ولي رنگش پريده بود من مانتو مو در آوردم رفتيم تو سالن كه ديدم مردا نشستن دارن پچ پچ ميكنن سعيد تا چشمش به من افتاد گفت به به مريم خانم چه خبرا گفتم سلامتي و نشستيم دور هم تا موقع شام خيلي طول نكشيد بعد از شام رضا گفت بچه ها امشب من يه كم مشروب گيرم اومده اگر موافق باشين بيارم سه نفري بخوريم افسانه گفت بي خود يا شش نفري يا مشروب بي مشروب پروانه هم گفت بله ميدونستم كه نه افسانه نه پروانه هيچكدوم تا حالا مشروب نخوردن بهشون نگاه كردم پروانه يه چشمك زد و رفت سمت اتاق خواب دنبالش رفتم گفتم شما ها چه مرگتونه امشب خنديد گفت اين فكر افسانه بود چون تو حالت مستي از همديگه خجالت نميكشيم و راحت تريم فكر بدي نبود مشروب اومد وسط هركسي كنار شوهر خودش بود من با استكان اول تموم گلوم تا ته دلم سوخت ميخواستم ديگه نخورم كه به اصرار بقيه ادامه دادم سرم داغ داغ شده بود تا پنج شش تا استكان اول خبري نبود ولي كم كم شروع شد رضا گفت بچه ها يه كم صبر كنيم اين اثر كنه بعد باقيشم ميخوريم همه موافقت كردن رضا يه ببخشيد گفت و سرش رو گذاشت روي پاي افسانه و ولو شد سعيد گفت مثل اينكه ما اينجا مهمون هستيما رضا گفت مهمون چيه خونه خودتونه تو مستي نبايد تعارف كرد لي راحت باشين شما هم سعيد گفت راست ميگه پروانه جون بگير من و كه اومدم بعد با صورت رفت تو سينه پروانه بعد اونم خوابيد روي پاي پروانه محسنم با خنده گفت آقا محسن شما هم راحت باش بعد به من گفت عزيزم تحويل بگير من رو بعد اونم خوابيد روي پاي من سعيد زود تر از ديگران شروع كرد و دستش رو به بهونه اينكه روي پيشونيش بذاره داشت با پستوناي پروانه بازي ميكرد رضا فهميد گفت سعيد جان راحت باش همه زدن زير خنده سعيدم گفت بابا زنمه مگه چيه رضا گفت هيچي مگه ما چيزي گفتيم بيا اصلا منم ميكنم بعد دستش رو گذاش روي پستون پروانه و شروع كرد آروم ماليدن با اينكه اولين بار مشروب خورده بودم ولي هوشيار بودم ديدم محسن داره با نگاه كردن اون كيررررررش بزرگ ميشه يه نگاهي به من كرد گفت مريم گفتم چيه گفت منم ميخوام مثل بچه ها همه خنديدن سعيد گفت يعني چي خوب تو هم مشغول باش بابا غريبه تو جمع نيست مشروب اينش خوبه كه همه با هم راحتن محسنم شروع كرد به ماليدن پستوناي من بعد از يه كم سعيد بلند شد گفت بچه ها اينجوري فايده نداره بياين مشروب رو تا آخرش بخوريم رضا گفت ولي اونوقت خيلي مست ميشيم ديگه چيزي نميفهميم محسن گفت راست ميگه سعيد گفت پس چيكار كنيم رضا گفت ببينم الان شما ها داغ هستين يا نه؟؟؟؟؟ همه گفتيم آره رضا گفت خوب منم داغم افسانه هم داغه بعد دستش رو از بالاي تاپ افسانه كرد تو گفت اوه اوه بنده خدا داره از داغي ميسوزه افسانه بلند شو يه كم لباست رو كم كن الان لباست ميسوزه بعد بدون معطلي از پائين لباس افسانه گرفت كشيد بالا افسانه كرست نداشت و پستوناش معلوم شد سعيدم گفت آره راست ميگي پروانه هم جوش آورده بعد اونم تيشرت پروانه رو درآوردم پروانه هم كرست نداشت محسن بلند شد نشست گفت من چه غلطي كردم زهرم آب شد گفتم پشيمون شده رضا گفت چرا چي شده محسن گفت من خر به مريم گفتم اين لباس رو بپوشه حالا نميشه فقط پيرهنش رو دربيارم همه خنديدن سعيد گفت محسن جون اينكه ناراحتي نداره ما زود تر از تو زنامون رو لخت كرديم تو هم براي تلافي كار آخر رو اول بكن دربيار لباس اين بنده خدارو داره ميميره از گرما محسن به من يه نگاهي كرد منم نگاهش كردم آروم گفت عزيزم اجازه ميدي هيچي نگفتم افسانه با خنده گفت سكوت علامت رضايته محسنم سريع دست من رو گرفت بلندم كرد زيپ پشت لباسم رو كشيد پائين و اون رو از تنم درآورد باورم نميشد محسن من رو جلوي ديگران لخت كرده باشه من با يه شرت و كرست سفيد ايستاده بودم رضا گفت افسانه تو هم ميخواي راحت بشي؟؟؟؟؟؟ اونم گفت آره رضا هم بلند شد افسانه رو بلند كرد شلوارش رو درآورد سعيدم بدون حرف دامن پروانه رو از پاش درآورد افسانه به رضا گفت براي تلافي اين كه راحتم كردي منم ميخوام راحتت كنم بعد لباساي رضا رو درآورد رضا هم باشورت شد بعد من با لبخند محسن رو لخت كردم سعيد به پروانه گفت زود باش ديگه اونم با خنده بلند شد سعيد رو لخت كرد محسن يه نگاهي به همه كرد بعد به من نگاه كرد گفت تو يه تكه لباس بيشتر از بقيه داري بعد كرست من رو باز كرد ديگه از خجالت نيم ساعت پيش خبري نبود محسن يه دستي به پستونام زد گفت آخيش دلم براشون تنگ شده بود رضا هم دستش رو گذاشت روي پستوناي افسانه گفت منم همينطور و بعد شروع كرد به خوردن پستوناي افسانه رضا هم بدون حرف مشغول شد محسن هم شروع كرد به خوردن پستوناي من بي اختيار دستم رو گذاشتم روي كيرررررررش ديگه اصلا حواسم به بقيه نبود بعد از چند دقيقه ديدم من وسطم پروانه و افسانه هم كنارم دراز كشيديم روي زمين شوهرامون دارن كوووووسامون رو ميخورن و فقط صداي ناله بود و آخخخخخخ و اوووووووخخخخخخخ ديگه بكنننننننن بكننننننننن شروع شد كيرررررر بود كه تو كووووووس ميرفت و ناله بود كه از ما سه تا زن رو آسمون بود رضا بلند بلند قربون صدقه كوس و كون افسانه ميرفت سعيدم داشت از زن خودش تعريف ميكرد محسنم كه ميگفت ديدي اومديم خارج دارم جلوي بقيه كوووووووست رو ميكنم و اين حرفا پروانه و سعيد زودتر ازهمه كارشون تموم شد و ارضا شدن بعد من و محسن ولي رضا و افسانه ده دقيقه بعد از ما رضا كيرررررررش رو تو كوووووووون افسانه هم كرده بود تازه يادم افتاده بود كه كيرررررر رضا و سعيد رو با محسن مقايسه كنم رضا كيرش از همه گنده تر بود بعد محسن بعد سعيد اونشب خيلي به ما زنها خوش گذشت و قرار شده اينكار بازم ادامه پيدا كنه سه شب ديگه هم همه خونه ما دعوتن و من و افسانه و پروانه داريم لحظه شماري ميكنيم.پـایـان

خاطره سکس پارمیدا

اسم من پارمیدا و 18سالمه.خاطره من ازجایی شروع میشه که پارسال یعنی سال 1388 من توی سه ماه تعطیلی واسه اینکه هم حوصلم سر نره و هم تو خونه یه سره بند نباشم رفتم شاگردی تو یه آرایشگاه البته علاقه ای هم به آرایشگر شدن داشتم بگذریم.چند روزی گذشت و من با دوستم میرفتم و باهاش باهم برمیگشتیم و هیچ مشکلی هم سر راه ما نبود.بعد تقریبا میشه گفت یه هفته دوست من که اسمش ریحانه بود یه روز که از آرایشگاه اومدیم بیرون گفت:این مغازه بغلی آرایشگاه رو ببین.منم جوری که انگاری اتفاقی چشم افتاده به مغازه کاملا مغازه رو بررسی کردم یه فروشگاه خیلی خفن لباس بود که من اصلا تو این هفته متوجهش نشده بودم تو فروشگاه هم یه اقا پسر نسبتا قشنگ پشت کامپیوتر نشسته بود و خیره شده بود تو چشای من.نمی دونم چجوری شد که یه دفعه خندم گرفت و رد شدم بعد اون سر ظهرها که من می خواستم برم خونه هر روز دمه در آرایشگاه وا میستاد و یه نگاهی به من میکرد و من که میرفتم برمیگشت تو مغازه.چند روزی کار هر روزش همین شده بود و هیچی هم نمی گفت دیگه جوری شده بود که یه روز نبود با خودم میگفتم چرا این نیومده اینجا واسته یه جورایی منم بهش عادت کرده بودم.فکر کنم یه ماهی میشد که من میرفتم آرایشگاه و همین برنامه سر ظهرا بود تا اینکه یه روز وقتی از آرایشگاه اومدم بیرون دوستم گفت من باید زود برم کار دارم.خداحافظی کرد و از هم جدا شدیم منم تو حال و هوای خودم سرمو انداخته بودم پایین و میرفتم سمت خونه.خداییش خیلی سریع راه میرفتم جوری که انگاری میگفتی سگ دنبالم کرده یه دفعه یادم اومد به یکی از دوستام باید زنگ بزنم گوشیمو از کیفم در آوردم و نگاه کردم شارژ باطری نداشت و تصمیم گرفتم برم از تلفن عمومی استفاده کنم.برگشتم ببینم پشت سرم کیوسک تلفن هست یا دیدم همون پسره دارم میاد طرفم سریع رفتم یه کیوسکی همون دور و برا پیدا کردم و کارتم و در آوردم که اونم بیخیال بشه فکر کنه من حتما دارم با دوست پسرم حرف میزنم اما یه دفعه اومد کنار دستمو کارت ویزیت مغازشو گذاشت جلومو و خیلی آروم گفت باهام تماس بگیر کارت دارم و با غرور راهشو کشید و رفت طرف مغازش.شمارشو برداشتم ولی دودل بودم بهش زنگ بزنم یا نه؟تو راه همش تو فکرش بودم تا رسیدم خونه تصمیمم این شد که فردا با داداشم برم در آرایشگاه و کلا بیخیالش بشم.همون کارم کردم ساعت 8 که می خواستم برم در آرایشگاه به داداشم گفتم منو میرسونی اونم قبول کرد و راه افتادیم تا رسیدیم در آرایشگاه دیدم بله دمه در مغازه واستاده و تا ما رو دید یهو رنگش پرید فکر کنم این برداشت و کرده بود که این حتما شوهرمه و آوردمش که یه حاله اساسی ازش بگیرم.سرشو انداخت پایین و رفت تو مغازش منم رفتم تو آرایشگاه.دیگه سر ظهرا که از آرایشگاه بیرون میومدم دمه در نبود حتی چند بار تو مغازشو نگاه کردم یه جاهایی بود که اصلا من نمیدیدمش.یه هفته ای رد شد و دوستم ازم پرسید این پسر چی شده دیگه نمیاد سر راه واسته؟منم خوب همه چیو بهش گفتم.بعد ریحانه کلی تو مغم خوند که بهش زنگ بزن حداقل ببین چی می خواد ازت شاید پسر خوبی باشه.منم گفتم باشه فردا.فرداش اومدم تو آرایشگاه ساعتای 10 بود گوشیمو برداشتم و شمارشو گرفتم.گوشیشو که برداشت تا یه الو گفتم. تو جوابم گفت : مشتری دارم بهت زنگ میزنم.خیلی ازش ناراحت شدم که اینجوری کرده باهام.10 دقیقه بعد بهم زنگ زد و اخوالپرسی و از این حرفا بعد گفت به جا نمیارمتون شما ؟ منم گفتم حدس بزن.اونم می گفت : من تا حالا باهاتون صحبت نکردم از کجا بدونم شما کی هستید؟که یه دفعه خانومه آرایشگر و اومد و منم گفتم بعد از ظهر زنگ بزن بهت میگم من کیم.قطع که کردیم چند دقیقه بعد یه اس ام اس اومد از طرفش که نوشته بود : امیدوارم کسیکه منتظرشم باشی.بعد از ظهرش زنگ زد و جواب ندادم و تا شب فکر کنم یه 30 یا 40 باری زنگ زد اما من جواب ندادم.فرداش که اومدم تو آرایشگاه بهم زنگ و :
-سلام
-سلام خوبی؟
-خوبم تو خوبی ؟ دیروز چرا گوشیتو جواب ندادی؟
-گفتی منتظر کسی هستی اون کیه ؟
-خوب معلومه دیگه تویی.
-من؟تو مگه منو میشناسی؟
-آره یه جورایی اینجا باهم همسایه ایم.که یه لحظه سوتی دادم و گفتم :
-میشه بگی منظورت از همسایه چیه ؟ یعنی مغازه کناری ای مایی؟
-خوب پس دیدی خودتی؟
-نه بابا اشتباه گرفتی.
-اشتباه؟تو از کجا میدونم من مغازه دارم؟
-کارت ویزیتت رو دیدم.
بعد این دیگه کم کم باهم آشنا شدیم و اسمشو بهم گفت و منم اسممو بهش گفتمو باهم دیگه یه جورایی دوست شده بودیم.تا یه هفته ای رد شد و بهم گفت فردا که میخوای بری خونه تا مغازه من به یه بهونه ای بیا کارت دارم.منم قبول کردمو فرداش رفتم مغازش بعد کلی احوالپرسی داغ منو به یه شیرکاکائو مشتی دعوت کرد و تو همین حین از زیر میز کامپیوترش یه کادو رو در آورد و بهم دادش گفت این ماله تو به مناسبت آشناییمون.اولش نمی خواستم قبول کنم چون خوب ببرم خونه یه جورایی خیلی ضایعه مامانم اینا همه می فهمن.ولی با اصرار زیادش قبول کردم و خداحافظی کردم و رفتم یه دست لباس خواب خیلی خوشگل واسه گرفته بود و کادو کرده بود.چند روزی تو اتاقم قایمش کردم تا اینکه مامانم پیداش کرده بود رفتم خونه مامانم گفتم اینو کی بهت داده منم دیدم مامانمه و بهتره بهش بگم و همه چی در مورد رابطه خودم با امید رو بهش گفتم.اولش مامانم خیلی سرم داد کشید آخه حقم داشت از من توقع نداشت منی که حتی یک ثانیه هم چادر از سرم نمیافته.خلاصه دو سه روزی نرفتم آرایشگاه و گوشیمم خاموش کردم و با مامانم در حدی که نیاز داشتم حرف میزدم تا اینکه مامانم باهم راحت شد و بحث امید رو کشید وسط و بهم گفت رابطتت عیب نداره ولی چقدر دوست داره و از این نصیحتایه مادرانه.بعد 4 روز رفتم در مغازش و کلی ازم دلخور بود منم گفتم رفته بودیم مسافرت گوشیم خونه جامونده بود و یه جوری دست به سرش کردم.چند روزی گذشت تا اینکه یه روز گفت دوست دارم این جمعه ای با هم باشیم.منم گفتم نمیشه و از این مدل دلبری ها کردن تا اینکه بالاخره راضی شدم.اونروز بعد یه گردش حسابی ازم خواست که برم سمت خونشون منم نمی دونم چرا بدون هیچ چون و چرا قبول کردم رفتم خونشون خونه بدی نداشتن ولی زیادم خوب نبود.از پله ها که رفتیم بالا یه دو سه باری حس کردم که دستشو داره به کونم میزنه ولی گفتم شاید اتفاقی دستش خورده بهم.وارد خونه شدم و رفتم رویکی از مبلا نشستم و امید هم رفت آشپزخونه وقتی اومد دو تا لیوان شربت پرتقال دستش بود و اورد و یکیشو داد به من و اومد کنارم نشست.یه دفعه ای ضربان قلبم شروع کرد به بیشتر تپیدن و حس میکردم که دارم آتیش میگیرم.یه دفعه دستشو انداخت گردنمو با یه عشوه خاص بهم گفت : پارمیدا من امروز بهش خوش گذشته یا نه ؟ خواستم از زیر دستش یه جورایی در برم که دیدم اینجوری وضعیتو بد تر میکنم و منم خیلی ملوسانه بهش گفتم بهترین روز عمرم تا حالا امروز بوده.یه ذره دیگه خودشو بهم نزدیک تر کرد و یه دفعه لباشو رو صورتم حس کردم یه حس خیلی عجیبی داشتم اصلا دوست نداشتم تو این وضعیت باشم یعنی خیلی خجالت میکشیدم اما با خودم که فکری رو کردم دیدم آب از سرم گذشته چه بدم چه ندم امروز کونم به باد رفته پس بذار من خودم هم یه ذره حال کنم اما نمیخواستم لو بدم که می خوام کون بدم بهت واسه همین دو سه باری بهش گفتم امید بسته لوسبازی و سعی کردم که از بغلش جداشم که دیدم نمیشه تو همین حالتا من خودمو خیلی شل کردمو گفتم بذار هر کاری دوست داره بکنه دیگه.دستشو زیر پاهام حس میکردم یه دستش دور گردنم بود و یه دست دیگش هم زیر کونم یه دفعه منو از رو مبل کند و همونجوری با لباس منو روی کیرش نشوند بدن مور مور شد تا کیرش رو زیر کونم حس کردم با خودم گفتم امروز دیگه کونو به باد دادم اونم به چه کیر گنده و شقی.یه ذره رو کیرش منو عقب جلو کرد و بلندم کرد و گفت اینجوری حال نمیده منم خودم زدمو به اون راه و گفتم مگه جوره دیگه ای همه میشه حال کرد بعدم واسه امروز بسه باشه یه روز دیگه.امیدم با پررویی تمام یه نگاه تو چشام کرد و گفت تازه کونتو امروز گیر آوردم به همین راحتیا بذارم بری؟که لباش رو آروم اورد روی لبام دقیقا عینهو فیلما شده بود تو همون وضعیت دستاشو رویه سینه های تازه به دوران رسیده من می کشید و منم مونده بودم که چه کنم که یواش یواش حس کردم داره دکمه های مانتو من باز میشه و خودم هم بی خبر بودم دکمه ها رو که باز کرد زیرش یه تی شرت زرد رنگ داشتم زیر اون هم هیچی تنم نداشتم اروم آروم با همون لبخوری هاش تی شرتم رو هم از تنم در آورد یه دست کشید رویه سینه هامو منو محکم تو بغلش فشار داد و در گوشم آروم گفت : قربونت برم با این سینه های جیگر و کوچولوت.از بغلش جدام کرد و تو سرشو آورد طرف سینه هام زبونشو که به نوک سینم زد یه لحظه ای سردی کرد و یه لرزی به تنم افتاد بعد اون دیگه شروع کرد به خوردن سینه هام واقعا چه حالی میداد کم کم دستشو رویه کونم حس میکردم و از همه طرف داشتم شهوتی تر مشدم یه جیغغغغغ بلند زدم و گفتم امید بس کنننننننن دیگه.اونم یه لحظه ولم کرد فکر کردم تمومش کرده ولی دستشو آورد طرف دکمه های شلوارمو منم باهاش خیلی سخت برخورد کردم یه یعنی بیشتر از این دیگه نه ولی دست بردار نبود و یهو گفت:پارمیدا جونم بذار امروز به یاد ماندنی تر بشه دیگه خرابش نکن.با این حرفا دستمو از رو دکمه های شلوارم برداشتم و اونم جلوم زانو زدو شروع کرد به باز کردن دکمه های شلوارم هر یه دونه که باز میکرد همونجایی که میومد بیرون و چند تا بوس آبدار میکرد و یه لیس عالی میزد و دیگه کار به جایی رسید که شلوارمم درآورد و من فقط با یه شوت قرمز رنگ جلوش ایستاده بودم و یه دست از رو شرتم رویه کووووووسم کشید و یه دست هم رویه چاک کووووونم کشید و بلند شد و گفت خوب نوبت توئه نمیخوام لباسامو دربیاری؟؟؟؟؟؟ منم با حرکت سرم گفتم نه اونم یه تی شرتش رو درآورد و با یه شلوارشو.با یه شورت و کیررررر شق شده جلو من ایستاده بود یه نگاهی بهم کرد و گفت نمیخوای واسم بخوریش؟؟؟؟؟ منم یه نگاهی کردم و گفتم اصلا من خوشم نمیاد از خودتم خوشم نمیاد خیلی بی معرفتی تو جوابم گفت:باشه با معرفت میخوریش آخرش یا من برم سراغ کارم؟؟؟؟؟منم جوابشو ندادم که یدفعه یه دوری داد منو جوریکه پشتم بهش بود و آروم منو رویه مبل به حالت زانو در آورد و خودش هم یه چند ثانیه رفت عقب و دوباره برگشت رفته بود کرم بیاره که منم گفتم کرمو واسه چی آوردی؟؟؟؟؟ گفت:هیچی میخوام پوستت از این لطیفت تر بشه تا بهت بیشتر حال بده منم گفتم یعنی میخوای منو بکنیییییییی؟؟؟؟؟؟گفت:خوب معلومه ولی نترس مواظب دختریتت هستم کاری با اون ندارم و آروم شورتم رو تا جایه زانوهام کشید پایین مونده بودم چی بهش بگم فقط حرف یکی از دوستام یادم اومد که میگفت خیلی درد داره بعد برگشتم پشت سرمو یه نگاه کردم و دیدم داره شرتشو پایین میکشه تا کیررررررشو دیدم واسم خیلی جالب شد آخه کیرش نسبتا بلند بود و نه تپل بود نه چاق راست راست خوب کیرش رو فرم بود بهش گفتم:امید درد داره جون من یواش بکن توشششششششش باشه؟؟؟؟؟؟ گفت کی گفته درد داره الان کرم هم میمالم اصلا درد نداره یه ذره کرم برداشت و زد لای کونم یه دفعه کونم خنک شد و دستشو رو چاک کونم حس میکردم خیلی حس خوبی بود یه ذره کرم هم به کیر خودش مالید و کیرشو آروم اورد سمت سوراخ کونم خیلی خوب نمیتونستم ببینم که کیرش الان کجاس و چجوری میخواد بره تو کوووووونم فقط میدیدم که امید پشتمه و کیرشو در سوراخ کوووووونم حس میکنم بهم گفت میخوام بکنم تو کونت شلش کن منم تا جاییکه میتونم شلش کردم و یه نفس هم دادم بیرون و اماده دریافت کیر شدم یه فشار کوچولو داد و خیلی راحت تر از اون چیزی که فکرش رو میکردم سر کیرش رفت تو کونم همش بابت همون کرمهایی بود که در کونم و کیرش مالیده بود یه ذره دیگه هم فشارررررر داد حس کردم تا کلاهک کیرش تو کونمه و اصلا دردی رو حس نمیکردم فقط یه ذره خیلی کم حس میکردم یه ذره میسوزه با خودم گفتم کون دادن که درد نداره دوستام میگن درد داره؟؟؟؟؟؟.امید یه صدام کرد و بهم گفت دیدی اصلا درد نداره که یه ذره دیگه فشاررررر داد فکر کنم تا نصفه کیرش رفت تو کونم انگاری میگفتی با یه چاقو دارن کونمو پاررررررررره میکنن خیلی درد داشت یدفعه از خودم بیخود شدم و بلند یه جیغغغغغغغ زدم و خودمو پرت کردم جلو از بدشانسیم جلوم هم مبل بود و نمیشد از زیر کیرررررررش در برم که به امید با خواهش و خیلی با صدایه بلندی گفتم درش بیار خیلی درد داره.امیدم بی توجه به من همونجا کیرش رو نگه داشته بود.یه ذره دردش کمتر شده بود ولی فایده ای نداشت تا اینکه به جون خودم قسمش دادم و حاضر شد کیرشو دربیاره تا در اورد چشتون روز بد نبینه دردی دوبرابر لحظه ای که تو کونم بود و حس کردم حس اینو داشتم که کونمو دارن محکم سوراخش رو میکشند و میخوان به زور پارششششششش کنن دراین حد درد داشتم اشکم دراومده بود و داشتم واقعا گریه میکردم که یه دفعه سر کیرشو دوباره رو سوراخم حس کردم با بغضی که گلومو گرفته بود گفتم بسته نکننننننننننن دیگهههههههههه ولی گفت بذار بکنم دردش تموم فقط اولش یه ذره درد داره بعد منم با خودم گفتم بهتره تحمل کنم شاید دردش تموم بشه اروم اروم فشار داد داخل دیگه واقعا داشتم درد میکشیدم تا اینکه دیگه فشاری رو رویه کونم حس نکردم.واقعا داشتم درد میکشیدم که امید روم خم شد و درگوشم گفت دیگه تمومه تا ته کردم تو کونت عزیزم مطمئن باش دیگه درد نداره.تو همون وضعیت فکر کنم یه چند دقیقه ای بودیم تا اینکه یه تکون کوچولو به کیرش داد و یه ذره کشید عقب دردش کمتر از قبل بود ولی بازم خیلی درد داشت تا اینکه کم کم تا نصفه بیرون میکشید و دوباره اروم تو کونم میکرد و دیگه کار بجایی کشید که تا کلاهکش میومد بیرون دوباره تا تههههه تو کووووونم میکرد و درد داشتم نه مثله اولش داشتم حال میکردم یه جورایی به این وضعیت و دردی که میکشیدم عادت کرده بودم تا اینکه سرعتش رو بیشتر و بیشتر کرد تا جاییکه وقتی کیرشو تا ته میچپوند تو کونم صدای شالوپ شولوپ بدنامون بلند میشد و خیلی هم لذت انگیز شده بود داشتم کم کم ارضا میشدم با یه دستم داشتم کوووووووسمو میمالوندم تا اینکه ارضا شدم و همه ترشحات کوسم با سرعت ریخت رویه مبلی که روش بودم واقعا افتضاح کرده بودم تو همون لحظه ها امید محکم منو بغلم کردم و از این کارش تعجب کردم که چرا انقد داشتیم حال میکردیم و یه دفعه واستاد تازه فهمیدم که چه اتفاقی افتاده با تموم قدرتش آبشو تو کونم خالی کرد و یه لحظه داشتم از گرمایه اب کیر جونم به لبم میرسید واقعا حس بد ولی جالبی بود که ابشو تو کونم خالی کرده یه دو قیقه ای تو همون وضع بودیم که امید از روم بلند شد و گفت فکر کنم دیرت شده دیر تر از این برسی خونتون حتما مامانت دعوا میکنه ساعتو یه نگاه کردم ساعت 4 بود و هوا هم خیلی گرم و ما هم که خیس عرق بودیم یه حوله برام امید آورد و گفت خودتو خشک کن که حموم الان نمیتونی خواشتم از جام بلند شم درد کونم دوباره شروع شد خیلی داشتم درد میکشیدم ولی خواستم به رویه خودم نیارم تا بلند شدم اب کیررررررش مثل اینکه رو بدنت یه مورچه حرکت کنه از تو کوووووونم اومد بیرون همونجوری یه ذره تا نردیکیهای کونم اومد و به هرحال خودمو خشک کردم و لباسامو پوشیدم و امید و دیدم که همه لباساشو پوشده و اومد جلومو یه ماچ از کرد و یه تشکر بابت همه چی کرد و منم خوب جوابشو با حرف اینکه دوست دارم دادم و بعد اونم اومدیم و سوار ماشینش شدیم و منو تا نزدیکای خونمون رسوند و رفتت سمت خونش و منم رفتم خونه و از شانسم هیچکی خونه نبود یه راست رفتم حموم و تقریبا نیم ساعت کونمو زیر دوش آب گرم گرفته بودم که دردش کمتر بشه آخه راه رفتن برام سخت شده بود.پـایـان.تشکر از دوست عزیز بخاطر ارسال این خاطره زیباش.مرسییییی

سرگذشت مهناز قسمت آخر

نیم ساعت بعد رو صندلی دراز کشیده بودم و دهنمو باز کرده بودم.نگاهی کرد و گفت: بله یکیش خرابه آمپول بزنم؟؟؟؟ دستمو به پاش کشیدم و گفتم:از این آمپولا اگه باشه بد نیست.دکتر رسول نگاهی بصورتم کرد و گفت:ببخشین در رو قفل کنم؟؟؟؟.بعد از قفل کردن در امد دید روسریمو درآوردم.کیرشو دیدیم که بلند میشه.دستشو گذاشت رو شونم و نگاهی کرد تو چشمام دست بردم و کیرررررشو از رو شلوارش گرفتم.سرشو آورد جلو و لبهاشو گذاشت روی لبم.متاسفانه سکس ما بیش از یک دقیقه طول نکشید چون آب دکتر خیلی زود اومد ریخت توی شلوارش.ازجام بلند شدم و موبایلمو دادم تا اگه اومد تهران بیاد بهم سر بزنه و از درمطب زدم بیرون.آدم به این شلی هم نوبرشهااااااا؟؟؟؟؟؟چند ماه از آشنایی من با رسول میگذشت.رسول چند بار پیشنهاد داده بود که با هم دیگه ازدواج کنیم.اون از زنش جدا شده بود و تنها بود.من البته حس میکردم که آمادگی ندارم ولی رسول زیاد اصرار میکرد و یواش یواش راغب میشدم که قبول کنم.چون اونم داشت خودشو به تهران منتقل میکرد و میتونست که باهم زندگی کنیم.شغلم رو بهش نگفته بودم و یواش یواش داشتم آماده میشدم که یک زندگی آرومی رو شروع کنم.آقا رسول از وقتی که تصمیم به ازدواج با من گرفته بود دیگر به سکس اهمیت نمیداد و منو تشنه میگذاشت.حالا چراشو نمیدونم؟؟؟؟؟؟ این موضوع بود تا اینکه یک روز عصر بعد از کار زنگ زدم به رویا تا با من و رسول بیاد سینما ولی هرچی زنگ میخورد کسی برنداشت؟؟؟؟؟؟. البته یک بار یه مرد برداشت و گفت اشتباست؟؟؟. برام عجیب بود ولی اهمیتی ندادم.رسول اومد دنبالم و رفتیم سینما.بعداز فیلم ازم خواست که باهاش یه دوری تو خیابونها بزنم.میگفت میخوام باهات حرف بزنم.قبول کردم کار خواصی نداشتم تو خیابونها میگشتیم و همینطور حرف میزدم و دست همو نوازش میکردیم.دست چپمو آروم گذاشته بودم رو کیرررررش و نوازشش میدادم.زیپشو باز کرده بودم وداشتم دستمو میکردم تو شورتش که ناگهان ماشین جلویی زد رو ترمز و از پشت زدیم بهش.رسول رفت پایین.از اون یکی ماشین 5 نفر پیاده شدن.یکیشون رسول رو زد کنار و پرتش کرد رو زمین بقیشون دویدن طرف ماشین و در سمت منو باز کردند؟؟ وقتی فهمیدم چی شده که بین زمین وهوا بودم هر کدومشون یکی از دست و پاهامو گرفته بودند و به سمت ماشینشون میبردند.جیغ زدم:ولم کنیننننننننننن چی میخواین ازممممممممممم؟؟؟؟؟.انداختنم تو ماشین نگاهم به رسول افتاد که اون یکی داشت بهش لگد میزد و دیگه چیزی رو نفهمیدم و بیهوش شدم.مدت زیادی رو بیهوش بودم وقتی چشمامو باز کردم توی یکجای تاریک بودم.ازجا پاشدم تنم کمی درد میکرد.نمیفهمیدم چی شده؟؟؟ کمی فکر کردم بله منو دزدیده بودن.حالا چی میشه؟؟؟؟؟ حتما کار رقبای قاچاقچیمون بود؟؟؟ نمیدونستم ازم چی میخواستن؟؟؟. از رسول خبری نبود رفتم سمت در و با مشت به در کوبیدم قبلا که تو این کار اومده بودم پیش بینی کرده بودم که اگه دستگیر شم باید چه جوری رفتار کنم.دوباره به در مشت زدم.صدای کلید توی قفل چرخید و در آروم آروم باز شد.نوری شدیدی تو اتاق تابید و چشممو خیره کرد.ناخودآگاه چشممو بستم لحظه ای بعد بازش کردم ولی دوباره بستم آروم بازش کردم اصلا باورم نمیشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یارو گندهه جلو روم ایستاده بود و بهم لبخند میزد.ناخودآگاه عقب عقب رفتم تا خوردم به دیوار پشتیم.جای سیخ روی صورتش هنوز خودشو نشون میداد ولی بیشترش زیر ریشش پوشیده شده بود.قلبم به شدت شروع به زدن کرده بود و داشت از سینه ام میزد بیرون.چشمهام از وحشت گشاد شده بودند و حس میکردم که از حدقه دارن میزنن بیرون.حس کسی رو داشتم که داره به یه مرده از گور دررفته نگاه میکنه.گندهه اومد جلو نیشش تا بنا گوشش باز شده بود پشت سرش یک نفر دیگه هم بود که با خشونت بمن نگاه میکرد.گندهه دستشو آورد جلو و کشید روی صورتم.من همینجوری خشکم زده بود و عکس العملی نشون نمیدادم؟؟؟؟/ دستشو آورد رو سرم و روسریم رو از سرم کشید.به رفیقش گفت:مهناز خانم ما واقعا خوشگله ها مگه نه؟؟؟؟رفیقش بی هیچ پاسخی بمن نگاه کرد سرما توی بدنم رسوخ کرد یهو گندهه دستشو انداخت بالای مانتوم و به شدت کشید با این حرکت پرت شدم جلو و به زانو دراومدم.دست انداخت و از موهام منو کشید روی زمین چهار دست و پا شدم تا کشیده نشم ولی همچین میکشید که دوباره میوفتادم روی زمین.از در اوردم بیرون تونستم سر پا بشم.صدام بالاخره دراومد ولم کنننننن لعنتیییییی چی از جون من میخوایییییی؟؟؟؟خندید:عجله نکن خوشگله اول بیا سورپرایز منو ببین؟؟؟؟؟.از یه در دیگه رفتیم تو سالن بزرگی بود.چیزی رو که میدیدیم نمیتونستم باورکنم؟؟؟؟؟.رویا. بنفشه. مژگان و کاک ابراهیم لخت مادرزاد بسته شده بودند به میله.صورت ابراهیم درب و داغون بود به طوریکه چشماش باز نمیشد رویا هم یه بریدگی عمیق روی بازوش داشت که خونریزی میکرد و خط کوسش قرمز قرمز بود.بنفشه و مژگان زیر جفت چشاشون کبود بود و پستون های بنفشه کاملا به سیاهی میزد.ناخودآگاه جیغغغغغغغغغغ کشیدم.برگشتم سمت یارو و بهش حمله کنم که با دو تا چک از پا منو درآورد.دونفر از رفیقاش اونجا بودند دوباره از روی موهام کشوندنم روی زمین تا دم میله ها.گندهه بهشون گفت:بچه ها اینو مخصوص خودم بذارین میخوام سالم بمونه ببینه که با رفیقاش چیکار میکنم و آرزوی مرگ کنه.بلندم کردن و بستن به میله گندهه یه میله کلفت برداشت و رفت سراغ رویا.بهش گفت:خوب خانم خوشگله از این میله خوشت میاد؟؟؟؟میله رو آورد تا سوراخ کوسش و مالید به دور و بر کوووووسش.رویا التماس میکرد:خواهش میکنم منو ببخش کنیزیت رو میکنم بذار من برم بذار من برم؟؟؟؟.میله ولی رفت تو کووووووس رویا و جیغغغغغغغغغ جگر خراش رویا فضای سالن رو پر کرد.بنفشه از ترس بیهوش شد و منو مژگان شروع به گریه کردیم.جیغغغغغغ زدم با اونا چیکار داریییییییی؟؟؟؟ طرف حسابت منم نه اونا بذار برنننننننننن.اومد جلو دستی کشید روی پستونم و تی شرتمو زد بالا و شروع کرد به میک زدن کیررررشو دراورد و شلوارشو کشید پایین شورت و شلوار من رو هم پایین داد ناغافل کرد تو کوووووووووسم و شروع به تلمبه زدن کرد حالم داشت به هم میخورد.هن هن کنان گفت:اوندفعه که نشد بکنم تو کوست ولی خوب کوسی داری هااااااااااا.زود ارضا شد و آبشو ریخت توشششششششش.همونجوری ولم کرد و شلوارشو کشید بالا رویا ناله میکرد و میله همنجوری تو کوسش باقی مونده بود.رفت نشست وسط مون روی یک صندلی.نگاهی بهمون کرد و گفت:میدونین چرا اینجایین که؟؟؟؟ سکوت ما رو که دید گفت:خوبه پس میدونین انتقامی ازتون بگیرم که تا شب 100 با ر آرزوی مرگ کنین فکر کردین اخته شدم بدبختها این پسره رفیقتون آدم ساده ای هم هست زود گول خورد و همون منو به سمت شماها هدایت کرد.من خودم ولی فقط قصدم مهناز جونمه بقیه شماها رو رفیقام که الان میان ترتیبتون رو میدن.اشک از چشمام سرازیر شده بود حتما جون سالم از اینجا به در نمیبردم و به دست خودم دوستام رو هم به پای مرگ کشونده بودم.نمیدونستم چی میشه؟؟؟؟؟؟.گندهه نگاهی به ماها کرد و گفت:دلم میخواد ببخشمتون ولی یه شرطی داره شما 4 نفر باید یه حال اساسی به من و رفیقام بدین قبول دارین؟؟؟؟؟؟؟همه بسرعت قبول کردیم.بندهای ماهارو باز کرد و بسمت در راهنماییمون کرد از اونجا بسمت اتاق دیگه رفتیم و ناگهان با حداقل 15 نفر مرد مواجه شدم که اونجا نشسته بودند و مشروب میخوردند؟؟؟/.گندهه با ورود ما اعلام کرد:رفقا اینم سورپرایزی که براتون داشتم 4 تا کووووس درجه 1 که آماده اند هرکاری رو باهاشون کنین هرکاریییییییی.مردها از جاهاشون پاشدند و بطرف ماها اومدند ماها اینقدر بی حال بودیم که نمیتونستیم کاری کنیم و هر چهار نفریمون لخت مادرزاد بودیم 5 نفرشون اومدند و منو بردند روی تشکی که اونجا بود کیرهاشون رو کشیدند بیرون و ازم خواستند که حالشون بیارم.با گریه تلاشمو میکردم و نیم نگاهی هم به بقیه بچه ها داشتم همشون داشتند گریه میکردند و ضجر میکشیدن ولی چاره ای نبود و برای زنده موندن باید این کار رو میکردیم.از اون موضوع چند سالی گذشت ولی هیچکدوم از ما دیگه وارد زندگی قبلیمون نشدیم.رویا خودکشی کرد مژگان و بنفشه هر دو معتاد شدن و منم از شدت غصه چند باری خودکشی کردم که در آخرین بار سعی کردن نجاتم دهند ولی کار من از این حرفها گذشته بود و روی تخت بیمارستان در انتظار مرگم...پـایـان

سكس مامان و بابام

داستان مربوط میشه به سال 68 من اونموقع سال سوم متوسطه بودم و خیلی عاشق فیلم سکسی و مجله بودم همیشه چندتا مجله و فیلم سکسی داشتم که به دوستام میدادم تا اوقات فراغت خودشونو با اون سر کنن. اونموقعها مثل حالا نه اینترنت بود نه اینکه دخترا و پسرا میتونستن براحتی با هم رابطه داشته باشن خوب بهتر بریم سر اصل مطلب یه شب من وقتی بلند شدم برم آب بخورم يدفعه دیدم از اطاق خواب مامان و بابا صدای مشکوکی میاد که بابام هی اصرار میکنه و مادرم میگه نه دستت رو دربیار بیرون کوسم خارش میگیره منکه تا اونموقع اسم کوس رو از مامانم نشنیده بودم کنجکاو شدم و خودمو به دراتاق نزدیک کردم و دیدم که دراطاق نيمه باز دراز کشیدم زمین و گوشمو بردم جلو تازه فهمیدم که موضوع از چه قراره بله بابام دستشو برده بود تو شورت مامان و با کوسش بازی میکرد تا اونو راضی کنه خلاصه بعد از کمی ناز و ادا مامانم راضی شد و من یکدفعه دیدم که مامان داره زیر نور چراغ خواب لخت میشه و بابام داره ازش تعريف میکنه خلاصه اونشب من حسابی گیج و کلافه شده بودم نمیدونستم چکار باید کنم اونشب تا نزدیکیهای صبح من دم دراطاق خواب شاهد سکس مامان وبابا بودم که خوب از خجالت همدیگه دراومدن اونشب اونا تا صبح 3 دفعه با هم سکس داشتن و منم سه دفعه خودمو حسابی خراب کردم صبح که از خواب بیدار شدم حالت بدی داشتم و از همه اطرافیانم بدم میومد و حسابی از بابام و مامانم احساس تنفر میکردم ولی شب موقع خواب كه شد دیگه خواب به چشمم نمیرفت و منتظر لحظه موعد بودم که برم شروع کنم به دید زدن و گوش کردن به حرفای سکسی اونا چند ماهی به همین روال گذشت و من حسابی ضعیف شده بودم و اصلا دیگه تمایلی به درس خوندن نداشتم زیر چشمم حسابی گود رفته بود و سیاه شده بود؛یه روز مامانم ازم پرسید چی شده چرا اینقدر زرد و ضعیف شدی؟؟ گفتم هیچی گفت بابات خیلی نگرانته مواظب باش امتحانات آخر سالتو خراب نکنی؟ گفتم باشه بعد گفت برو یه کمی خرید کن بیا امشب میهمان داریم عموت و زن عموت میخوان بیان کرج چند روز میمونن گفتم آخه حالا چرا ما دو هفته دیگه امتحان داریم گفت پروانه میخواد باتو درس بخونه داشت یادم میرفت پروانه دختر عموی منه که یکسال از من کوچیکتره گفتم حالا نمیشه پروانه بیاد ولی اونا نه مامان گفتم چه میدونم گفتن میخوایم بیام خلاصه من رفتم و از روی لیستیکه مامان داده بود خرید کردم و حدود ساعت 10 برگشتم دیدم مامانم داره حاضر میشه که بره حمام گقت سینا من میرم حمام تو نیم ساعته دیگه بیا پشت منو لیف بکش گفتم باشه گفت راستی برو از اکبر آقا 2 بسته واجبی بگیر نگی برای مامانم میخوام گفتم باشه و رفتم از اکبر آقا حمومی سر کوچمون دو تا بسته واجبی گرفتم و اومدم خونه مامانم عادت داشت وقتی میرفت حموم من یا خواهرم میرفتیم و پشتشو لیف میکشیدیم از موقعیکه خواهرم شوهر کرده بود عموما من این کار و میکردم وقتی از بيرون برگشتم گفتم مامان بیام کیسه بکشم؟؟؟ گفت بیا تو من با مامان اصلا رودرواسی نداشتیم هروقت میرفت حموم کاملا لخت میشد وقتی میرفتم پشتشو بکشم راحت پشتشو میکرد بمن و میگفت لیف بزن منم تا اون روز هروقت میرفتم حمام هیچ احساس خواصی نداشتم ولی اونروز یه جور دیگه شده بودم نفسم تند تند میزد و حرارت بدنم بالا رفته بود و حسابی داغ شده بودم وقتی رفتم تو رخکن گفتم من میام حموم خیلی وقته که کسی پشتمو نکشیده و حسابی چرک شده گفت باشه من داره کارم تموم میشه توام بیا تو تا بشورمت منم از خدا خواسته رفتم تو ولی شرتم تنم بود رفتم تو حمام که دیدم مامانم داره پاشو تیغ میزنه گفتم میخوای برات تیغ بزنم تا پاتونبری؟ گفت باشه اونم دراز کشید روی سکو جلوی من منم تا چشم افتاد به کوووووسش مامان شروع کرد به خندیدن که پرو کجارو نگاه میکنی؟؟ با لکنت گفتم هی هیچی بعد شروع کردم به زدن موهای پاش گفتم راستی واجبی گرفتم گفت اکبرآقا چیزی نگفت؟؟ گفتم نه ولی خندید وگفت ای شیطون مواظب باش نسوزی اگه زیاد بمونه پوستو میسوزنه خلاصه دوتایی شروع کردیم به خندیدن و منم حسابی تمام بدنشو دید زدم ولی جرات نکردم دست از پا خطا کنم البته هرز گاهی یه ناخنک به کوسش میزدم و اونو لمس میکردم تا حسابی پاهاشو سفید کردم بعد گفت پاهمو که سفید کردی حالا نازمم سفید کن گفتم نازت یعنی چی؟??؟ گفت بابا کوسمو میگم حتما باید مثل بچه بی تربیتا باهات صحبت کنم این دفعه دفعه دوم بود که اسم کوسو از زبانون مامانم میشنیدم حسابی سرخ شدم اونم با رندی گفت حتما شب عروسیت اینجوری میخوای رنگ به رنگ بشی منم گفتم چشم و شروع کردم به خمیر کردن واجبی و قرار دادن روی کوس مبارک و تودلم گفتم خوشا بحال بابام خلاصه بعد از شستشو کوس سرکار علیه منم پشتشو شستم و اونم پشت منو شست و دوسه دفعی به شوخی از روی شورت زد به كیررررم و گفت ماشالله بزرگ شدی و دیگه نوبت زن گرفتنته و دیگه صلاح نیست با من بیای حموم منم گفتم حالا کو تا زن گرفتنو بزرک شدن ما اون روز همه چی به خوبی و خوشی تموم شد و اتفاق خواصی نیفتاد ولی از اون روز به بعد مامان دیگه با من حمام نرفت شب اون روز عموم به اتفاق زن عمو و پسر عموها و دختر عموها و داماشون اومدن خونه ما دو سه روزی خونه ما همون بودن و منم تو درس به پروانه کمک میکردم آخه تو فامیل من اولین نفری بودم که به دبيرستان رسیده بودم و پروانه نفر بعد بود از اونجایی تو فامیل اکثر بچه ها دختر بودن بعد از گرفتن سیکل ازدواج میکردن و میرفتن خونه بخت من بزرگتر ین و اولین پسر خانواده پدرم اینا بودم وچون پسر بزرگ بودم از احترام و توجه خواصی برخوردار بودم درسم که خوب بود و به همه بچه های فامیل کمک درسی میدادم خلاصه بعد از یکی دو روز مهمانی خانواده عموم عزم رفتن کردند فقط پروانه موند تا موقع امتحانتش تا با من درس بخونه قرار بود یه چند روزی هم من برم تهران خونه عموم اینا اونشب وقتی همه رفتند منو پروانه شروع کردیم به درس خواندن مامان و بابام که دوسه شبی از کردن همدیگه محروم بودن سریع شام خوردند و گفتن خسته هستن و میخوان برن بخوابن و ما هروقت درسمون تمام شد بخوابیم مامانم به پروانه گفت کجا میخوابی اونم گفت فعلا که داریم درس میخوانیم بعدش منم پیش سینا میخوابم مامانم به شوخی گفتی به شرطی که شیطونی نکنی پسر من چشم و گوش بسته است و پروانه که تا بنا گوش سرخ شده بود سرشو انداخت پایین دیگه چیزی نگفت مامان با هیچان زیاد میرفت تا خودشو آماده کنه برای یه سکس تمام عیار منم از این فرصت استفاده کردم و سر صحبتو با پروانه باز کردم قبلا یکی دو دفعه به پروانه مجله سکس داده بودم اونم یه جورای روش به من باز بود ولی زیاد پیش نرفته بودیم و بیشتر در حد کشتی گرفتن و لمس کردن بدن همدیگه بود اونشب وقتی مامان و بابا رفتن تا بخوابن پروانه پرسید راستی سینا چرا امشب انقدر زود رفتن بخوابن عمو که عادت نداشت زود بخوابه-؟ گفتم آخه گفت آخه هیچی منكه دیدم هیجانش برای شنیدن زیاده شروع کردم به عذر و بهانه آوردن و تفره رفتن از گفتن موضوع اونم حسابی کنجکاو شده بود که نميدونم با شیطنت گفتم صبر کن تا نیم ساعته دیگه همه چیزرو میفهمی خلاصه ساعت 12 بود که گفتم اگه میخوای بدونی چرا زود خوابیدن بیا بریم تو حال تا بهت نشان بدم اونم با عجله اومد دنبال من پا ورچین پاورچین رفتیم کنار دراتاق خواب گفتم گوش کن خودت میفهمی ما تازه اول کار رسیده بودیم که بابام میگفت امشب میخوام حساب داغت کنم مامانم میگفت میخوام حسابی جررررش بدی بد جوری هوس کیرررر کرده بابام گفت با اسپری یا بدون اسپری مامانم گفت خشک خشک میخواهم حسابی جیغعغغ بزنم تا همه بفهمن من دارم کیررررر میخورم منکه حسابی حالم بد شده بود اصلا متوجه پروانه نشده بودم یکدفعه برگشتم دیدم پروانه نفسش بند اومده و سرجاش خشکش زده گفت سینا گفتم چیه گفت بسه دیگه من دارم بالا ميارم بریم گفتم صبر کن حالا به جاهای خوبش میرسم اونم تهدید کرد که اگر نیایی داد میزنم تا اونا بفهمن که آقا پسرشون گوش وایستاده خلاصه منکه اصلا راضی نبودم اون صحنه رو از دست برم به اجبار مجبور شدم دنبال پروانه برم تو اطاقم وقتی رفتیم تو اطاق دیدم که پروانه مثل وحشی ها حمله کرد طرف من گفتم زود باش میخوام جررررم بدی گفتم یعنی چی!؛ گفت یعنی همین چیه چطور اون پیرسگا با هم حال کنن ولی منكه جای بچه کوچیک اونام منم کیرررر میخوام خلاصه منکه به مرادم رسیده بودم هی طاقچه بالا میزاشتم تا حسابی حشری بشه اونم که حسابی حشری شده بود سریع به یه چشم بهم زدن لخت شد و پرید روی من و شروع کرد به لیس زدن من منم سریع لخت شدم وشروع کردم به لب گرفتن و بعدش با سینه های سفت مثل سنگش ور رفتم بعد حسابی کوسشو لیس زدم و شروع کردم به در مالی که باز وحشی موهامو کشید و گفت بکننننن توشششش گفتن نه که پاهاشو قلاب کرد پشت کمرم و با فشار خودشو به هم نزدیک میکرد چند باری وسوسه شدم که پدشو بزنم ولی بازم وجدانم قبول نکرد و شروع به آب سرد ریختن روش اونم که ناکام شده بود هرچی بدو بیراه بلد بود نثارم کرد اون شب تا صبح چند بار با هم سکس داشتیم و لی هر دفعه من یه جوری از زیر پاره کردن پردش در رفتم خلاصه دوسه شب بعد هم اول میرفتیم پشت در اطاق خواب وقتی حشری مشیدیم و میرفیتم رو تخت و با هم سکس میکردیم بعد از چند روز عموم اومد پروانه رو برد و منم سرگم امتحاناتم شدم ولی هیچوقت با پروانه تنها نشدم راستشو بگم حسابی از رفتار اون میترسیدم منم بعد از امتحانات سال چهارم رفتم خدمت تو خدمت دانشگاه قبول شدم و یکراست رفتم شیراز و شروع به تحصیل کردم و بعد از اتمام درسم مجددا رفتم ادامه خدمت سربازی و کردستان خدمت کردم پروانه هم تو این فاصله چندتا خواستگار براش اومد و با یکی از اونا ازدواج کرد و منم از شش هفت سال درگیر درس و خدمت اومد و در یک شرکت شروع به کار کردم و ازدواج کردم؛

سکس من با مامان پرستار دوستم

ماجرا مربوط ميشه به حدود10روز قبل که من توبيمارستان بستري بودم روز سوم بود که فهميدم سعيده جون مامان آرش توبيمارستاني که من هستم توی همون بخش کار ميکنه و پرستاره اونجاست.سعيده جووون زن مهربوني که حدود 38 تا 40 سن داره با قد حدودد 175 تا180 وزنش نميدونم اما کوووووون داره قلنبه که از پشتش زده بيرون مثل تاقچه و سينه هاش سايز 85 يا90 منکه توی روياهام هميشه با اون حال ميکردم بعد از اينکه فهميدم اون اونجاست اونم منو ديد خيلي سعي ميکرد بمن برسه و همه جوره هواي منو داشت حتي زمانيکه شب کار بود من تا ديروقت توی ايستگاه پرستاري پهلوش ميشستم خلاصه باعث سرگرمي بود يه روز ارش اومد بيمارستان عيادتم اتفاقا مامانشم بود ارش يه ادم مسخره و شوخ طبعيه و همش درحال خنديدنه اومد پيشم که مامانشم اومد تواطاق ما کار داشت.اون شروع کرد به شوخي با من و مامانش و دست اخرم جلو همه گفت بچه خيلي با پرستارا شوخي نکنيااااااا که خبراش ميرسه درضمن هواي مامان منم داشته باش.مامان ارش گفت خفه بشي اين چه حرفي؟؟؟ ارش گفت خوب اين مارمولک با اونا ميريزه روهم و زيرابي ميره.مامانشم يکم خنديد و رفت.من تا مامانش رفت به ارش گفتم اين چه حرفي ميزني من چندفعه مامانتو کردم که ميگي با پرستارا نريز روهم؟؟؟؟ اونم گفت لیاقت ميخواد که بتوني مامان منو بکني.ضمنا من با ارش شوخي داريم و هميشه دلمون ميخواست مامانهای همدیگه رو بکنيم.خلاصه گذشت تا يه چند روز باز دوباره سعیده جوووون شبکار بود.حدود ساعت 11 بود من رفتم پهلوش يکي ديگه از پرستارا هم بود باهم نشستيم صحبت کردیم.کارهای بعضی مريضها تموم شده بود و خوابيدن.اون پرستاره هم رفت بخوابه.ساعت 12بود سعيده يک سري دارو به بقیه مريضها داد و اومد.چون بخش خيلي مريض نداشت کار اونم زود تموم شد.نشستيم بحرف زدن از همه دري که يه مسج اومد برام.تا من اومدم گوشیمو از رو ميز بردارم مامان ارش اونو برداشت و رفت مسج رو خوند.وااااایییییی يه مسج سکسي بود که يکي از خالهام برام فرستاده بود.تا اون رو خوند گفت شيطون اين چيه؟؟؟؟؟؟ منکه خوندم تو دلم 100 تا فحش نسار خالم کردم.بعد سعيده گفت امير چند تا دوست دختر داري؟؟؟؟؟؟؟ گفتم الان ندارم اما قبلا داشم.بعد يک مدت گفت من حسابي کمر درد گرفتم.کمرم خيلي درد ميکنه.گفتم ميخواي برات کمرتو بمالمش؟؟؟؟؟؟ اونم با پررویی گفت اره و بحالت وارونه روی صندلي نشست منم از پشت شروع کردم ماليدنش.کم کم داشت حال ميکرد طوريکه خودشو محکم چسبونده بود به دسته صندلي زير روپوش بيمارستانش يه تاپ صورتي بود که بند سوتینش براحتي از زير اون قابل لمس بود.منم که ديدم اينجوره يواش يواش دستمو بردم طرف سينهاش ديدم يک لحظه جاخورد ولي چيزي نگفت.گفتم اينجها رو هم بمالم؟؟؟؟ ديدم يه ناله کرد سينه هاش سفت شوده بود.انگار سنگ بود لامسب.اونم يه کم خودشو از صندلي جدا کرد و اومد عقب که کمرش خورد به کيررررررر مثل سنگ من.گفت انگار خيلي حالش بده؟؟؟؟؟/ اين چيههههههه؟؟؟؟؟ کيرررررمو گرفت.داشتم از خجالت ميمردم.خيلي ضايع بود.گفت بيا بريم تواتاق داروها.رفتيم اونجا يه تختم اونجا بود تا رفتيم تو از پشت بهش چسبيدم.از روی مقنعه داشتم گردنشو ميخوردم.گفت عجله نکن فرار نميکنم.گفتم مگه ميتوني بري من تازه به ارزوي چندين سالم رسيدم.گفت اينوکه ميدونم از روزي که تو اومدي توخونه ما من ديدم و فهميدم که تو و ارش شرتهامو ميبرين خودتون رو روش خالي ميکنين.خلاصه لب تو لب شديم و شروع بکار کرديم کم کم روپوش و مقنعه رو دراوردم.اون مونده بود يه تاپ و شلوار که اونم دراوردم وااااااااااییییییییییییي چه سينه هاي داشت.اوووووووووف از روسوتینش براش ميخوردم اونم ناله ميکرد و با يه دست سرمو روش فشاررررررميداد.با دست ديگه کيرررررررمو ميماليد.جاااااااااااااان.حسابي ميماليدش که نزديک بود خودم رو خراب کنم.اومدم پاينتر تا رونافش يکم شور مزه بود ولي لذيذ بود.حسابي همينطورکه داشتم ميخوردم از روی شورت کوووووووسشو ماليدم که حسابيم خيس شده بود.شورتش صورتي رنگ بود برعکس سوتین مشکيش که هنوز توتنش بود.حسابي خيس شده بود زود اونو کشيدم پايين و شروع کردم به خوردن کووووووووووسش.جووووووووووون عجب کوووووووسی.چوچولش رو همينطورکه میخوردم اونم صداش دراومد.بهش گفتم یواشترررررررر ميفهمناااااااا؟؟؟؟؟.ديدم نميشه دستمو چپوندم تودهنش اونو وارونه روتخت خوابندم و دو تا پاشو از روتخت اويزون کردم پايين و از پشت کوووووووسش قلنبه زده بود بيرون.آخ خخخخخخخخخخ منم خوردمشششششششش گاهي هم دورکووووووووونشو ميماليدم يا ليسش ميزدم.بعد از يک ربعي که کووووووس خوری  و کوووووون لیسی کردم خانم ارضا شد.بلندش کردم خوابوندمش روتخت و گفتم نوبت شماست عزیزمممممممم.گفت چشمممم امیررررررر جووووووون الان یه حالي بهت میدم.کيررررررمو که هنوز تو شلوارم بود دراورد.شلوارمو تا زانو کشيدم پايين و کيرم ازاد شد.سعیده جوووووووون شروع کرد بخوردن يه کم که ساک زد منو نشوند روتخت و خودشت نشست روکيرررررررررررررم و بالا پاين ميشد.اااااااییییییییییییییی جووووووووووووونمممممممم چه حالي ميداد.بعد جاهامونو عوض کرديم اون روتخت بود منم ازعقب ميکردم تو کوووووووووووسش.اووووووووووووووف چه حالي ميداد.حدود يه ده دقيقه اي میکردم که ابم اومد.بهش گفتم اونم اومد برام جلق زد و ابمو ريخت روسينه هاش و کف اتاق.ازش تشکر کردم و شروع به ماليدن کوووووووسش کردم گفت بچه تو مگه بازم حال داری بکنیییییییی؟؟؟؟؟؟؟ گفتم از شوهرت جون بیشتره.من تا خود نخوام ابم دير مياد و تازه با يکبار کردن هم قانع نميشم ولي اينبار توکف کوووووونش بودم.اخه يه سوراخ صورتي داشت که نگوووووو با اون کون قلنبش که مثل ژله بود.موقعيکه ازعقب میکردم تو کوووووووووسش برعکسش کردم و دوباره شروع بخوردن کوووووووس و کووووووونش کردم با انگشت ميکردم توکووونش ولي نمیذاشت.انگار قصد نداشت کون بده.منم حسابي حشريش کرم گفتم ازعقب ميخوام گفت من ازعقب نميدم درد دارههههههههه.خلاصه حسابي التماس کردم که کوس خانم راضي شد که اگه درد گرفت درش بيارم.يه پماد بي حس کننده گرفت زد رو کيرم و سوراخ کونش که حالا براحتي 2 تا از انگشتهام توش بود.اونم همش ناله ميکرد تو اون حال ياد کون مامان خودم افتادم.کيرررررررمو گذاشتم درسوراخ کووووووونش ديدم يه تکون خورد رفت جلو.گفت من از کوووووون  نههههههه از جلو بکننننننننن توکوووووووسم.گفتم نههههههههه نميشه.خلاصه راضی شد.منم محکم گرفتمش تا نتونه دربره همينکه سرکيرررررررم رفت توششششششششششش ديدم ميخواد داد بزنه جلو دهنشو گرفتم که داد نزنه.همونجا نگه داشتم تا آرومتر بشه.ديدم ميخواد فرار کنه دولا شدم روش سرشو فشار دادم روتخت که صداش درنياد.يواش يواش تا اخر چپوندم توکووووووونش.اووووووووووووووففف فکر نميکردم اينقدر تنگ باشهههههههههه.انگار کون دختر چهارده ساله ميکردم.تنگ بود و تنگ.حسابي کونشو مالیدم تا حال اومد.ميگفت امیرررررررررررررررر نکننننننننننن بسسسسسههههههه درد دارهههههههه.داشت اشک ميريخت ولي يادم اومد که ارش ميگفت دلم ميخواد کون دادن مامانمو ببينم موقعيکه بزور ميکننش و مامانم گريه ميکنه.خندم گرفت.گفتم کجايییییییییی آرش جوووووووون ببيني دارم همنجوری مامانتو ميکنمششششششششش.شروع به تلنبه زدن کردم که کم کم براش عادی شد.ناله ميکرد حدود20 دقيقه از کون ميکردمش منم ابم کلا ديرمياد مخصوصا که بار دوم هم بود و بي حس کننده هم زده بودم اون يه بار ديگه ارضا شد.بعدش که ارضا شد دوباره اشکاش دراومد.منم کم کم موقع اومدنم بود برش گردوندم کردم توکووووووووسش که خيس بود.اولش نميذاشت ميگفت کثيفه کیررررررت.من به زور کردم توکووووووووووووسش و تلنبه ميزدم اونم ميگفت بسههههههههه ديگههههههههه تموم جونم درد گرفتهههههه جرررررررررر خوردم.هنوز اشک ميرخت که ابم اومد وخالي کردم توشششششششش اونم فوري پا شد خودشو جمع و جور کرد رفت بيرون.منم تا يه 20 دقيقه همونجا بودم رفتم بيرون ديدم نارحته.بهش گفتم چيهههههه؟؟؟؟ گفت خفه بشي توووووووو دارم ميميرمممممممم.تا ساعت 3 کمکش کردم داروهای مریضها رو داد و رفت خوابيد.بدبخت از کون درد راه نميتونست بره منم رفتم روتختم خوابيدم.فقط موقعيکه بيدار شدم ساعت10 صبح بود اونم رفته بود خونه.همون روز ارش اومد جريانو براش گفتم اونم کلي حال کرد.گفت اگه مامانتو نکردم هرچي ميخواي بگو؟؟؟ گفتم لیاقت ميخواد داداشششششش داری؟؟؟؟؟ گفت من ديدم صبح مامانم راه درست نميره حالا خوبه بابام خونه نيست ماموريته.پایان

سکس خونوادگی آرزو قسمت هشتم

نه من روم نمیشه تازه تو ازکجا میدونی بابات این رو میخواد؟؟؟؟؟/ گفتم من و اون راحتیم تازه اونم که نمیگفت من خودم از نگاه هاش فهمیده بودم الان هم میدونه ما داریم چی میگیم. یه نگاهی به بابام انداخت و جمشید که تقریبا پشت به ما بود و بابام هم درحالیکه روش به ما بود درحال صحبت هاشون ساناز رو نگاه میکرد وقتی نگاه هاشون افتاد بهم بابام یه لبخند بهش زد و ساناز دوباره سرخ شد و سرش رو انداخت پایین.گفتم خوب نظرت چیه؟؟؟؟ گفت نمیدونم حالا بزار برای بعد.گفتم پس بدت نمیاد؟؟؟/ سرش رو دوباره انداخت پایین.گفتم بعد شام من با آقا جمشید کار کامپیوتری دارم و میبرمش تو اتاقم شماهم راحت صحبتتون رو بکنید بعدهم بلند شدم و گفتم شام بیارم؟؟؟ گفتن آره.بعداز شام با ساناز رفتیم تو آشپزخونه واسه ظرف شستن که گفتم الان وقتشه من جمشید را میبرم بالا ببینم چکار میکنی؟؟؟.گفت من روم نمیشه.گفتم مگه دختر بچه ای؟؟خودش درست میشه تو راه بده بابام خودش وارده.رفتم پیش بابا و جمشید و گفتم آقا جمشید یه کار کامپیو تری دارم میشه بیان برام ردیفش کنید؟؟؟/؟ گفت چرا که نه آرزو خانم.گفتم پس بی زحمت بیاین بریم بالا تواتاقم.بلند شد و پشت سرم اومد.وارد اتاق که شدیم به صندلیه کامپیوتر اشاره کردم و گفتم بفرمایید بعد گفتم راستی خوب شد یادم افتاد تا  شما روشنش میکنید برم چایی رو دم کنم بیام و امدم بیرون و رفتم به بابا گفتم مخشو زدم و گفتم میخوای دوست پسرش باشی.بقیه اش با خودت.چایی دم کردم و یه ظرف میوه برداشتم و رفتم بالا.راستی یه عکس نیمه باز از خودم که دوست پسرم ازم گرفته بود انداخته بودم رو دکستاپ در رو بستم و نشستم پیشش که فهمیدم از عکس خجالت میکشه.شلوارشم باد کرده بود.گفت خوب کارت چی بود؟؟/؟؟.گفتم یه برنامهء میکس یولیت گرفتم میخوام هم نصبش کنید هم کار کردن باهاش رو یادم بدین و سی دی رو از رو میز دادم بهش.سی دی رو گذاشت و مشغول شد.وسط های نصب بود که  موزی که پوست کنده بودم گذاشتم تو بشقاب و دادم بهش گفتم بفرمایید منم برم چایی بریزم بیارم.در رو بستم و رفتم پایین با تعجب دیدم ساناز و بابام زود دست به کار شدند و جلوی ظرفشویی بابام کیررررشو درآورده از روی دامن کرده بود لای کووووون ساناز و داشت گردنشو میخورد و سینه هاشو میمالید.سانازم درحالیکه سرش رو گرفته بود بالا چشماشو بسته بود و لبشو گاز میگرفت.اومدم گفتم خوش میگذره؟؟؟؟؟؟ که ساناز برگشت منو نگاه کرد و سرش رو انداخت پایین گفتم راحت باش اومدم چایی ببرم.بابام کارشو ادامه داد و منم چایی ریختم و موقع رفتن گفتم اگه جمشید خواست بیاد پایین بلند میگم ساناز میای بالا؟؟؟؟ اونوقت شماهم سریع خودتون رو جمع و جور کنید البته نمیزارم به این زودیها بیاد ولی گوش به زنگ باشید و رفتم بالا ودوباره در رو پشت سرم بستم.کار نصب تموم شده بود و داشت عکس منو نگاه میکرد.گفتم قشنگه؟؟؟؟؟؟؟ با خجالت گفت آره شما خیلی زیبایی.گفتم شما هم همینطور.دوباره خجالت کشید.آخه ما تا حالا از این حرفا بهم نزده بودیم و اون مثلا سپاهی بود و ادای مومنها رو درمیاورد.گفت خوب حالا بیا کارشو یادت بدم چند تا عکس داری که میکس کنم؟؟ گفتم آره تو مای پیکچر هست.برنامه میکس رو باز کرد و بعد گفت اینجوری وارد عکسها میشی و انتخاب میکنی.عکسامو که باز کرد دید همش عکسای لختی پختی از خودمه.کیرش بدجور شق شده بود و تو شلوارش خود نمایی میکرد.خلاصه یه 10-15 دقیقه ای طول کشی که یاد گرفتم و بعد خودم هم امتحان کردم.اونم عکسامو میدید و حال میکرد.میکس شدشون خیلی قشنگ شد.گفتم مرسیییییییی خیلی قشنگ شدن.گفت قبلشم قشنگ بودن.فهمیدم آره دیگه طلبه شده.گفتم حالا اینها عکسه اگه واقعیش رو ببینی چی میگی؟؟.گفت یعنی میشه دید؟؟؟/؟ گفتم اگه شما بخواین آرههههههه.گفت من که از خدامه ولی نیان بالا؟؟؟؟؟؟/؟ گفتم بشین یه سر و گوشی بندازم بیام.رفتم پایین دیدم همونجا تو آشپزخونه بابا ساناز رو خوابونده رو میز نهار خوری و پاهاش رو داده بالا و کووووووووسشو میکنه.اومدم بالا و گفتم خیالت راحت نشستن گرم صحبت و فیلم دیدن هستن.حالا اول دوست داری کجامو ببینی؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت راستش باسنت منو دیوووووووونه کرده.گفتم باسن چیه بگو کووووووووووون تا بهت بچسبه.گفت ای ناقلا.پشت بهش دامنم رو کشیدم پایین و کشش رو انداختم زیر کونم و بلوزمم تا وسط کمرم کشیدم بالا شرتم که پام نبود.گفتم خوبه؟؟/؟ گفت عالیههههههههه ولی میشه کاملا لخت بشی؟؟؟ گفتم پس تو هم باید لخت بشی.گفت پس در رو قفل کن.منم در رو قفل کردم و اونم که تا 20 دقیقه پیش خجالتی بود همراه من لخت شد.یه خورده همدیگه رو نگاه کردیم.گفت بچرخ.بعد هم اومد بغلم کرد و گفت به آرزوم رسیدم.گفتم جدی آرزو داشتی منو لخت ببینی؟؟؟؟؟؟ گفت آره وهمینطور کونتم بکنم و بخوابم روش.گفتم اگه پسر خوبی باشی هم الان هم هروقت بخوای میتونی.لبشو گذاشت رو لبم وشروع کردیم لب خوردن. دوتا دستاشو هم برده بود پشتم و کونم رو گرفته بود و میمالید.نشستم و کیرررشوکه یه خورده از کیر بابام کوچیکتر بود گرفتم و بعداز چند تا بوس و لیس از سرش کردم تو دهنم یه چند تا عقب جلو کردم گفت بسه بلند شو.گفتم چراااااا؟؟؟؟؟؟ گفت آبم میاد آخه میخوام آبم رو تو کونت خالی کنم و بخوابم روش.یه خورده سینمو خورد برم گردوند و گفت به شکم بخواب روتختت.گفتم سر پایی دوست نداری؟؟؟؟؟؟ گفت دارم ولی دلم میخواد ایندفعه اونجوری که آرزو داشتم و تو روءیاهام باهات سکس میکردم حال کنم.گفتم یعنی اینقدر آرزوی کردن منو داشتی؟؟؟ گفت آرههههههه تازه خیلی وقتا ساناز رو به یاد تو و یه نفر دیگه از کون میکردمش.گفتم کی؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت ولش کن بعدا بهت میگم.گفتم تا نگی نمیدم.گفت مامانت؟؟؟؟؟؟؟؟؟. گفتم ای هیز به مامانمم نظر داری؟؟؟ مثلا ما نون و نمک همدیگرو خوردیم.گفت چیکار کنم تقصیر خودتونه که اینقده خوشکل و خوش هیکلید اونم با این کونای مسخ کننده.کرم رو دادم دستش گفتم با این بکن و خوابیدم اونم کلی کرم در سوراخ کونم و به کیرش مالید خوابید روم.گیرش رو یواش و آروم کرد تو که کمی هم درد گرفت ولی معلوم بود مثل بابام کون کن واردی بود و نزاشت زیاد دردم بگیره.البته خودمم کون ده واردی بودم و دیشب هم بابام دودفعه کرده بود و کونه آماده بود. ولی کمتر از 5 دقیقه آبش اومد و من ارضاء نشدم.آبشو تو کونم خالی کرد و خوابید روم.کیرش داشت کوچیک میشد که با باز و بسته کردن لمبرای کونم و با بالا پایین کردنش خواستم دوباره راستش کنم ولی نشد و کیرش کوچیک شد و از کونم در اومد. بلند شد و گفت آرزو جوووووووون خیلی باحالی بیشتر از اونیکه فکر میکردم.گفتم چرا زود آبت اومد؟؟؟. گفت من همیشه اینجوریم و ایندفعه چون اولین باری بود که باتو بودم وخیلی هم حال کردم زودتر هم اومد.گفتم ساناز از این وضع ناراحت نیست؟؟؟؟ گفت بعضی وقتها شکایت میکنه و میگه برو دکتر ولی من روم نمیشه. من سریع لباس پوشیدم گفتم تا تولباس میپوشی و کامپیوتر را خاموش میکنی من برم پایین به بهونه بردن استکانها خودم را نشون بدم بیام تا شک نکنن بعد باهم میریم پایین.اون ساده هم که خبر نداشت بابام داره کوس و کون زنش را جرررررررر میده گفت باشه برو و بیا.من اومدم پایین دیدم اوناهم کارشون تموم شده و دارن لباس میپوشن.گفتم خوش گذشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بابام گفت خیلیییییییییی حرف نداشت.گفتم زود باشین ماهم کارمون تموم شد الان میاد پایین و رفتم بالا بعد یکی دو دقیقه اومدیم....ادامه دارد...

دوست زنم سحر

ماجرا برمیگرده به 4 ساله پیش.من حدوده 5 ساله که ازدواج کردم و خیلی اهل سکس هستم.تو خانواده پدریم ضرب المثلی که میگه نون نباشه ولی سکس باشه.پدرم حسابی اهل گاییدن و به هیچکسی رحم نمیکنه بخاطر همین مسئله یک بار تا دم مرگم رفته اما خانمم خوشگله و اندام ظریف و خواستنی داره.منم خیلی اونو میکنم.تا اینکه مدتها قبل متوجه شدم موقع سکس همیشه از خانمها یا دخترای دیگه برام میگه حتی از کوس خواهرش یا دوستاش.یک شب درحین کردن پیشنهاد گاییدن سحر رو که یکی از دوستاشه بهم داد.من اولش شاخ دراوردم و نمیدونستم که چی میگه؟؟؟؟؟  فکر کردم که داره منو امتحان میکنه برای همین اول بیخیالش شدم.یک روز که از سر کار اومدم دیدم که خونمون مهمون داریم دوست خانمم سحر بود.تا رسیدم خونه بمن گفت سحر رو میکنیش؟؟؟؟؟؟ گفتم چطوری بی مقدمه؟؟؟؟؟ گفت نه عزیزم الان فیلم سوپر دیده و کیررررر میخواد.منکه مات و مبهوت ایستاده بودم گفتم برم دوش بگیرم شاید از این حال و هوا دربیاییم؟؟؟؟ بعداز دوش گرفتن اومدم رو تخت نشستم سحرهم اومد.توهمین وقتها خانمم اومد و دست سحر رو گرفت گذاشت روی پاهام.منم که تحریک شده بودم شروع کردم به ماچ و بوسه ولی توی دلم نگران خانمم رکسانا بودم.از سحر بگم یک قد متوسط با باسنهای کمی بزرگ سینه های رو به بالا و سفید.خلاصه کار ما شروع شد.سحر شروع کرد به مالش کیرم منم دستم و گذاشتم رو سینه هاش و حسابی میمالیدم.اول شلوارش و دراوردم بعد انگشتم و گذاشتم لای کوسش.اوووووووووووفففففف چه کوووووس داغییییییییی.یواش روی چوچولش و مالیدم.تنش دیگه شل شده بود با اشاره دستم خوابید.منم لای پاهاشو باز کردم نوک زبونم و گذاشتم روکوسش.قبل از اینکه من زبونم و بچرخونم چنان خودشو بالا پایین کرد که تموم دهنم خیس شده بود.کوسش و به ارومی بازکردم زبونم و گذاشتم توشششششش به روش طولی ساک مشتی براش زدم که فکر کنم دیگه با کیررررر گذاشتن توکوووووووسش ابش میریخت.رکسانا دیگه حالا لخت شده بود با ولع خواصی منو نگاه میکرد یه دستشو گذاشته بود تو شرتش هی کوسش و میمالید.خواستم برم طرفش گفت نه برو سحر رو بکنننننننن.کیرم رو گذاشتم تو دهن سحر چند تا لیس به کیرم زد آروم کیرمو گذاشت تو دهنش.همینطور که کیرم تو دهنش بود پیرهنش رو درآوردم.بعد سینه هاش.واااااااااییییییییییی که چقدر سفت بودن.کیرم سفت تر شده بود.رگهای کیرم داشت میزد بیرون.اومدم روش سرکیررررررررمو گذاشتم رو سوراخ کووووووسش یه نگاه به رکسانا کردم یه نگاه به سحر.رکسانا یه اشاره کرد که یالا بکننننن توشششششش.منم که از خدا خواسته توی دومرحله تا تهههههه کردم توششششششش.اوووووووووووفجووووووووووون.سحر سرشو گرفت بالا گفت آخ خخخخخخخخ جررررررر خوردم.همینجا بود که رکسانا حسابی داشت خودش رو تخلیه میکرد بعدم ارضا شد.منم که حسابی حشری شده بودم حسابی سحر رو گاییدم یا بگم که اون منو گایید چون هرکاری خواست براش کردم.دوباره کیرمو اورد بیرون و اشاره کرد که کوسشو بخورم.چقدر کوس ابداری بود.من بعد از سکس تا 2 روز گیج بودم.رکسانا بعد از این مرحله دیگه راحتتر شده بود دوستهاش رو دعوت میکرد و توی سکسهامون برام از کوس و کونهای دوستهاش میگفت.الانم خیلی اسرار داره که یکی از دوستهاشو بکنم ولی واقعا میلی به اون ندارم حتی تا مرحله گاییدن هم رفتم ولی نتونستم بکنمش.پایان

خاطرات دکتر آرش

این داستان قدیمیه و من کاملش رو براتون میذارم چون قشنگه دوستان......من آرش هستم یه پزشک عمومی با کلی دوندگی تونستم یه مطب شیک تو میرداماد تهیه کردم ولی از شانسم که بدش به تورمن میخوره منشی ایده آلمو نتونستم پیدا کنم یه دو هفته ای همه کاری کردم از آگهی روزنامه بگیرتا رو زدن به فا میل و آشنا ولی یه منشی خوب به تورم نخورد تا اینکه یه روز تو مطبم مشغول بودم که یه خانوم خوشگل هراسان با مادرش اومدن تو مطب دیدم خانوم فشارش بالاست یه آمپول افت فشار بهش تزریق کردم و گذاشتم رو تخت مطب استراحت کنه خانوم همراهش اومد پیشم گفت اگه امکان داره من پیش مادرم بمونم گفتم اشکالی نداره من هم گهگاهی بهش سر کشی میکنم ضمنا با این حالش نباید تنهاش بذارین دختره که بعد خودشو زیبا معرفی کردگفت من بیکارم و روزا به دنبال کار میگردم برا همین پیشش نیستم منم که دیدم اوضاع همونجوریه که انگار داره همه چی رو به راه میشه گفتم چه خوب تو چه زمینه ای مهارت داری گفت حقیقتش تا یک ماه پیش تو یه نیرو گاه منشی بودم ولی قراردادم تموم شد و اونا از خدا خواسته منو تو لیست تعدیل نیرو قرار دادن واخراج کردن گفتم اتفاقا منم دنبال یه منشی با مهارت میگردم چند روز بیا اگه کارت مورد پسندم باشه استخدامت میکنم الان هم ویزیت مادرت رایگانه فردا ساعت سه بعدازظهر بیا مطب کار آزمایشیتو شروع کن دیدم زیبا گریش در اومد آقای دکتر شما لطف بزرگی رو در حق من کردین تو اون لحظه اصلا تو مایه سکس نبودم ولی نمیدونم صحبت با اون حالت خاصی بهم داد فکر نمیکردم یه خانوم خوشگل اینجوری منو تحت تاثیر قرار بده خلاصه شبو تا صبح تو اوهام خودم گذروندم فکر زیبا از سرم بیرون نمیرفت خیلی خوشگل و درز عین حال شیطون به نظر میرسید خلاصه ساعت سه رفتم مطب دیدم زود تر از من رسیده مطب منم درو براش باز کردم و فرستادمش تو خلاصه همه ریزه کاریها رو بهش گفتم و پسوورد کامپیوتر هم بهش گفتمو رفتم تو اتاقم دیدم اولین بیمار هم اومد تو یه خانوم نسبتا جوون که از جوش روی رون پاش شاکی بود منم بردمش رو تخت مطب درازش کردم دست کشمو دستم کردم و آرروم شلوارشو کشیدم پایین دیگه نمیشد شورتشو بکشم چون جوش از بیرون شورت معلوم بود آروم لمسش کردم خانوم یه تکونی به خودش داد دیدم از اوناییه که میخارن خیلی هم میخارید جوش بهانش بود گفت آقای دکتر یکی هم بالا تره گوشه شورتو زدم بالا معلوم نبود دیدم خودش شورتو پایین کشید همه کوس و کونش بیرون افتاد دیدم میبخشید اقای دکتر بی ادبی میشه ولی بالای اینجامه دیدم بالای کوسش یه جوش بد فرم زده وارسیش که کردم دیدم خانم موهاشو که زده مو از زیر پوت بیرون نزده و همونجا رشد کرده و تبدیل به جوش شده یه سوزن سرنگ برداشتم جوشو سر کردم و آرزوم جوشو باز کردم و مورو بیرون کشیدم در حین بیرون کشیدن از دهنم در رفت گفتم ای شیطون اونجا چه کار میکنی که خانومه گفت اگه بخوای بازم از ای شیطونا پیدا کنم دیدم که خیلی حالش خرابه گفتم خانوم مپل اینکه شو هرت کم ماساژت میده کفت شوهرم عمرشو داد به دکتر برا همین میتونم بگم شوهرم الان دکتره از این حاضر جوابیش خندم گرفت گفتم لباستو بپوش گفت چه دکتر خوبی از حق ویزیتشم گذشت گفتم الان که نمیتونم حق ویزیت ازت بگیرم گفت تو راستش کن من قبلا ارضا شدم گفتم به این زودی گفت نه من خونمون رو به روی مطبته داشتم ماهواره میدیدم و با خودم ور میرفتم که ارضا شدم بعد که حالم جا اومد اومدم کنار پنجره دیدم که با خانم منشیت رفتین تو مطب گفتم تا مشغول حال کردن با منشیت نشدی من پیش دستی کنم رفتم سمت ایفون به زیبا گفتم مراجعه کننده دارم زیبا گفت نه منم رفتم سمت همسایه و دیدم آرش کو چیکه حالش خرابه منم آوردمش بیرون وکردم تو کوس خانم نیک منش یه آهی کشید و تند تند تلمبه زدم خلاصه اورژانسی همسایه مطبمو گاییدم و بیرونش کردم وقتی که رفت بهزیبا گفتم مراجعه کننده دارم گفت نه همه رو رد کردم گفتم چرا؟ کفت آخه اینقدر سر و صدای کردین که دیدم بهتره کسی تو مطب نباشه دیدم خیلی ضایع شده به زیبا گفتم مگه خبری بود گفت آقا آرش هرچی باشه من پنج سال منشی بودم هم با مسائل روسا آشنام هم اینکه آبرو چیز کمی نیست گفتم پس تو هم آره گفت آره من تا سه ماه پیش وضعیتم خوب بود تا اینکه رییس جدید که اومد دیدم از اون حزبیای دو آتیشه ست منو هم به خاطر حرف دیگران اخراج کرد گفتم عجب گفت حالا که میدونی چه خبره منم میتونم راز داز خوبی باشم به شرطی که یه راز هم از من داشته باشی یخ کرده بودم نه از شب قبل که تو رویای کردن زیبا بودم نه الان که خودش آماده بود گفتم باشه من که الان یکی رو کردم حال ندارم که زیبا گفت من درستش میکنم منم گفتم مطب چی گفت خانوم که رفت درو بستم امروز مطب تعطیله هر چی باشه من هم سه ماهه کیر ندیدم خلاصه بردمش تو اتاق گفت عجله نکن اون خانم هم اورژانسی بود اصلا حال نکرد ولی من باید حال کنم رفت کنار تخت گفت این اسپره بی حسیه گفتم اره گفت لبا ساتو در بیار کیرمو در آوردم یه ساکی به کیرم زد که تمام خایه هامو کلیه هام از نوک کیرم بیرون زد بعد اسپری رو زد به کیرم گفت حالا شوهر عزیزم چیزی میل داری من احمق هم گفتم چی زیبای خوشگلم گفت همش که نمیتونم زنت باشم یه خورده هم باید مامانت باشم گرفتم چی گفت پستوناشو از تو مانتو و تیشرتش آزاد کرد و عین یه بچه شروع کردم به خوردن که تلفون زنگ زد گوشی رو برداشتم خانم نیک منش بود گفت آقاتی دکتر مطب تعطیله گفتم چطور مگه گفت هیچی انگار منشیت خیلی خوشحاله که مطب تعطیله گفتم شیطون گفت دکتر جون از من میشنوی کاسبیتو خراب نکن هرذ شب با منشیت بیا خونه من حالتونو بکنین و برین لالا دیدم عجب بشرین این زنا خلاصه رفتم سراغ زیبا شروع کردم هلو هاشو خوردن خیلی با مزه بود خوشمزه مثل عسل دیکه زیبا تو حال خودش نبود کامل لختش کردم رفتم پایین و کوسشو محکم لیسیدم آروم جیغ میزدو نال میکر منم همچین کوسشو لیس میزدم که انگار عسل رو کوسش ریختن تمام صورتم آب کوسی شده بود زیبا التماس میکرد بکنمش ولی خوب م رییسش بودم باید دلم میخواست دیدم زیبا داره میلرزه فهمیدم ارضا شده آرش کو چولو اشاره کرد که میخوام برم زیبا کوچولو رو ببوسم منم اطاعت کردم و فرستادمش تو کوس زیبا زیبا یه جیغ بلند زد منم تند تند تلمبه میزدم اسپری کار خودسو کرده بود بیست دقیقه تلمبه زدم تا اینکه زیبا دوباره ارضا شد زیبا گفت بکن تو کونم گفتم دردت نمیاد گفت تو چیکار داری بکن تو کونم منم یه کم وازلین برداشتم مالیدم در کونشو هل دادم تو زیبا یه آخ بلند کشید گفت نگه دار تا عادت کنم جون چه کیری, دارم میمیرم منو جر بده منم آروم شروع کردم به گاییدن زیبا اونم هی قربون صدقه خودمو کیرم میرفت تا اینکه آبم اومد و همشو تو کون زیبا ریختم زیبا رفت یه خورده که تو بغل هم خوابیدیم زیبارفت یه آبی به صورتش بزنه منم که حالم جا اومد از رو مزاحم یاب با خانوم نیک منش تماس گرفتم سلام کردم خانوم نیک منش گفت سلام شیطون خوش گذشت گفتم جای تو خالی گفت زیبا دختر خوبیه قدرشو بدون جا خوردم گفتم مگه اونو میشناسی گفت آره اون دختر خالمه با توجه به اینکه وضعیتشو که برات گفته میدونستم و شما هم به منشی نیاز داشتین گفتم بذار این دو کبوترو به هم برسونم الان هم که انگار از هم راضی هستین الان که خسته ای از فردا شب به جای اینکه اعتبار مطبت خراب بشه بیا خونه من هم من حال میکنم هم شما دو کبوتر عاشق اگر هم خواستی مریضاتو مثل من بگایی به زیبا جون نخ بده خودش تو کارش استاده الان پنج ساله من مطبمو دارم همه منو به عنوان یه پزشک معتبر میشناسن منو زیبا مثل زنو شو هر شدیم البته خانوم نیک منش هم هووی زیباس ولی این دو تا هوو خیلی با هم سازگارند.بازم سلام همونطور که تو داستان قبلی قول دادم از این به بعد کلیه وقایع بعد از آشنایی خودم با عزیز دلم زیبا خانوم و خانوم نیک منش که اسم کوچیکش رویا خانومه داستانای بیشتری تعریف میکنم این داستان مال دومین شب آشنایی من با رویا خانومه اگه یا دتون باشه بعد از سکس سنگینی که با زیبا داشتم عین خرس تا صبح خوابیدم صبح با عجله راهی بیمارستان شدم بعد از اتمام تایم کاری اومدم مطب دیدم زیباجون دم مطب منتظره اول درو باز کردم بعد کلید مطبو بهش دادم تا یه یدکی برای خودش درست کنه وقتی رفتم تو دیدم تلفون زنگ میزنه دیدم شماره رویا جونه زنگ زده بود قراره امشبو یاد آوری کنه یک ربع بعد زیبا اومد پیشم یه لب ازم گرفت بعدگفت آقای دکتر میتونی تزریقاتو یادم بدین کفتم دلشو داری گفت بالاخره من منشی دکترم باید یاد بگیرم گفتم اشکالی نداره چند تا تزریق که بکنم خودت یاد میگیری خلاصه ریزه کاریا رو بهش گفتم حدود ساعت نه بود که به زیبا گفتم جمع کنه که بریم خونه رویا اونم سریع وسایلشو جمع کردو رفتیم خونه رویا جون وقتی درو باز کرد دیدم بوی شدید زغال میاد فهمیدم آره رویا یه کم شیطونی کرده که به خاطر قوانین سایت نمیگم چیکار کرده خلاصه چون خودم مخالف بودم یه کم غر غر کردم زیبا منو بوسید گفت آرش جون بی خیال بذار به سبک حودش حال کنه شما حال خودتو بکن وگفتم فقط به خاطر زیبا جون چیزی نمیگم رویا گفت شرمنده آرش جون فکر نمیکردم اهلش نباشی بغلش کردم گفتم عیب نداره تو هم به اخلاق من آشنا نبودی بی خیال بریم تو که خیلی گرمه رفتیم تو پذیرایی رویا یه اهنگ خلی ناز گذاشته بود خودشم موقع پذیرایی قر میداد زیبا هم دست کمی نداشت و حس گرفته بود بساط ویسکی رو میز پهن شد و هر کدوم یه پک زدیم رویا گفت آرش بیا سه تایی برقصیم هنوز حرفش تموم نشده بود که موافقت منو شنید زیبا جون هم که از خداش بود بلند شدیم سه تایی رقصیدن کم کم در حین رقص لباسا هم دیگه رو در آوردیم که یهو رویا یه جیغ کوچولو کشید گفت دیروز اونقدر هول هولکی منو کردی که متوجه بزرگیش نشده بودم خلاصه سه تایی لخت لخت شدیم اون دو تا با دو تا پستون آویزون منم با کیر آویزون که باید یه شبه دوتا تشنه رو سیر میکردرویا که نئشه بود از خود بیخود شد زیبا گفت بیا بریم تو اتاق خواب رفتیم تو اتاق خواب رو تخت دراز کشیدیم با وجود خنکی که کولر گازی ایجاد کرده بود اثر مشروب و رقصمون حسابی عرق کرده بودیم و سردمون شدپتو رو رو خودمون کشیدیم و هر سه تایی لخت به هم چسبیدیم چه لذت و تجربه نازی خیلی حال میداد یه خورده که گرم شدیم زیبا جون رفت پایین سراغ کیرم رویا جون هم پستوناشو گذاشت دم دهنم وقتی سینه هاشو میخوردم محکم نفس میکشد انگار داره جون میکنه زیبا تقریبا 69 شد کوسشو دم دهنم گذاشت رویا هم دید سرش بی کلاه مونده رفت پایین و شروع کرد به خوردن خایه هام دیگه فریادم بالا رفته بود از یه طرف کوس زیبا هم تو دهنم بود تمام صورتم لیز شده بود رویا او مد بالا و از دهن آب کوسی من یه لب گرفت بعد زیبا رو زد کنارو با یه نفس عمیق نشست رو كيرم زیبا هنوزکوسش تو دهنم بود از شهوت ديگه داشتم داد ميزدم و پوزيشنو عوض كردم بلند شدم زيبارو سگي خوابوندم و كيرمو با فشار زيادي تو كوسش كردم تند تند تلمبه ميزدم زيبا جونم فرياد ميزد همين منو تحريك ميكرد با فشار بيشتري تلمبه بزنم رويا هم كه كوسشو گذاشته بود دم دهن زيبا وزيبا داشت براش ليس ميزد كه ديدم زيبا به طرز وحشتناكي داره ميلرزه فهميدم ارضا’ شده رفتم سراغ رويا كيرمو كردم تو كوسش و تا تونستم تلمبه زدن رويا داد ميزد جوووووون تا ته بكننننننننن تو منو جرررررر بده همه بدنم عرق كرده بود اسپري رويا كار خودشو كرده بود همچين كيرمو سر كرده بود كه حالا حالا ارضا نميشدم برا رويا خيلي ستم كشيدم بي وجدان نئشه بود نيم ساعت بيشتر كار برد هر چي بود كه خيلي به ياد موندني بود خلاصه نيم ساعت بعد رويا ارضا شد و من هنوز ارضا نشده بود كه زيبا گفت كون من مزه كيرتو چشيده نوبت روياست خلاصه رويا قمبل كرد منم جو گير حرف زيبا شدموكير ليزمو گذاشتم دم كون رويا و با يه هل كردم تو كون رويا رويا جيغ زد كوس كش چه خبره كونمو پاره كردي ترسيدم كيرمو بيرون كشيدمو براي دل خوشي رويا كونشو ماساژ دادم رويا كفت كونمو بيس كه بد جوري جرش دادي ناچار زبونمو گذاشتم دم كوننش يه بند انگشت كونش زده بود بيرون شروع كردم به ليسيدن اولين تجربه كون ليسي رو هم به دست آوردم از اون به بعد كون ليسي هم به كوس ليسي من اضافه شد خلاصه خوب كه ليسيدم رويا گفت حالا آروم بكن گفتم ولي دردت چي گفت بي خيال آرومتر بكن تا منمكيف كنم اين دفعه ژل برداشتم و كونشو حسابي ليز كردم بعد با يه كم ژل كيرمو كردم تو كون رويا رويا با يه كم اوخخخخخخخخ اوخخخخخخخخخ كردن كيرمو قبول كرد بعد كم كم كيرمو تو كونش بازي دادم رويا ناله هاش با درد كشيدن فرق ميكرد منم سرعتمو كم كم تند تر كردم كه ديدم رويا جون دوباره ارضا شد با ارضا شدن رويا حس كردم كونش يه كم تنگ تر شد همين باعث شد منم ارضا’ بشم ديگه سه تاييمون خسته شده بوديم گرفتيم تا صبح خوابيديم صبح هم زنگ زدم بيمارستان عذر آوردمو نرفتم بيمارستان ديدم رويا و زيبا نيستن يه كم گشتم ديدم از تو حموم صداي شر شر آب مياد رفتم ديدم جيگرام تو حمومن در زدم گفتم بد نگذره روياي شيطون گفت اتفاقا بد ميگذره چون دو تا كوسامون با آب سيراب نميشن كير ميخوان گفتم ژس اجازه بدين بيام تو كيرم تا فهميده بود چه خبره سكس سخت ديشبو فراموش كردو از جاش بلند شد خانوما هم كه هيچوقت از كير سير نميشن خلاصه لخت شدمو رفتم تو حموم ديدم خانوم خوشگلا به جاي حموم دارن با هم ور ميرن ديگه منتظرشون نذاشتمو كير نازنينم رو تو دهن زيبا جون كردم چقدر اين خانوم با حال ساك ميزنه تند تند دهن ليزشو رو كيرم مانور داد رويا هم كه حال خودشو از دست داده بود التماس ميكرد ساك بزنه زيبا سخاوتمندانه كير منو در اختيار رويا گذاش تا اونم به ارزوش برسه كه رسيد رويا جونم محكمتر از زيبا كيرم ميك ميزد ديگه داشتم از حال ميرفتم جفتشونو سگي خوا بوندم قنبلاشونو دادم بالا و تند تند نوبتي تو كوسشون تلمبه زدم ولي به خاطر سكس ديشب آبم سخت ميومد جفتشون تو حموم جيغ ميزدن اين منو بيشتر تحريك ميكرد تا تونستم تلمبه زدم كه ديدم رويا به ارگانسم رسيد داره بي هوا جيغ ميزنه زيبا هنوز يه خورده بود تا ارضا بشه منم سر عتمو رو زيبا جون بيشتر كردم رويا هم با پستوناي زيبا بازي ميكرد تا اينكه زيبا هم ارضا شد منم كيرمو با شامپو ليز كردمو شروع كردم آروم به گاييدن كون زيبا جون ورويا جون اونقدر تو كونشون تلمبه زدم تا ارضا شدم بعد يه حموم اساسي كرديمو زديم بيرون يه صبحونه توپ هم زديم تو رگ.پـایـان