ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

تصویرزیبای سکس 9

اوعاشق شده بود .. عاشق نیما ولی دیگر فایده ای نداشت . به یاد این کلام نیما افتاده بود ...تا عاشق نشوی نمی دانی که عشق چیست . او عاشق شده بود .ا ما به نظرش عمرش دیگر کفاف نمی داد که معنای عشق را درک کند . او تصمیمش را گرفته بود . مرگ را بر این زندگی ننگین تر جیح می داد . به آشپز خانه رفته با تنگ بزرگی از آب و جعبه و قرص و دارو به اتاق برگشت . قرصها زیاد نبودند . شصت هفتاد تایی می شدند. این دم آخری دیگر لیوان هم نمی خواست . نیمی از قرص ها را که خورده بود برای فاطمه زنگ زد .-الو فاطمه جان تو که میدونی چه بلایی سرم اومده و شوهرم باهام چیکار کرده یه شماره موبایل بهت میدم امشب یا صبح بهش زنگ می زنی و از طرف من بهش میگی نوشین دیگه هیچوقت خودشو تسلیم کسی نمی کنه . خیالش راحت باشه . اینم بهش بگو که خیلی دوسش دارم . عاشقشم به خاطر تمام عذابهایی که تا حالا بهش دادم ازش تقاضای بخشش دارم .-کجا داری میری ؟/؟مگه میخوای بری امریکا ؟/؟-خیلی دورتر از امریکا صبر کن تا چند لحظه دیگه خودت متوجه میشی . شماره تلفن را به فاطمه داد وبعد هم گفت این ملک و املاک و پول و پله و هرچی از من به پدر و مادرم می رسه از طرف من به اونا سفارش کن صرف یتیما و زنای بدنام و هر کار خیر دیگه ای که صلاح می دونن بکنن فقط اگه کسی نفهیده که چرا خودکشی کردم تو هم چیزی نگو -دیوونه شدی دختر ؟/؟-اگه دوست و یار بدی برات بودم منو ببخش تو مثل یک خواهر بهم نزدیک بودی . منو ببخش به پدر و مادرم هم بگو خیلی دوستشون دارم یادت نره به نیما هم بگو بالاخره عاشقش شدم .ا ز وقتی هم که عاشقش شدم دیگه خودمو نفروختم . من اصلا بهش خیانت نکردم . من میخوام بمیرم . نیما پسر خوبیه . پاک و با ایمونه مثل خودت . بهم میاین . اگه می تونی دوستش داشته باشی تنهاش نذار روح من خوشحال میشه که خوشحالی اونو ببینه . آدم باید خوبی کسی رو که دوست داره بخواد من اینو از نیما یاد گرفتم .....تلفن خانه را قطع کرده بود . موبایلش راهم خاموش کردو در حالی که سرش گیج می رفت سی چهل قرص دیگر راهم بلعید .ساعتی بعد فرهاد هرچه به در اتاق می کوبید پاسخی نمی شنید . در همین اوضاع و احوال زنگ در خانه به صدا در آمد .. نیما و فاطمه و پدر و مادر نوشین سراسیمه وارد شدند .ن یما معطل نکرد و با لگد به سمت در اتاق خواب رفت . فایده ای نداشت فرهاد که تازه دوزاریش افتاده بود از گوشه حیاط کلنگی آورد و به جان در افتاد وارد اتاق خواب شدند . جسد نوشین در گوشه ای افتاده بود . پدر و مادر نوشین نیما و فاطمه اشک می ریختند . فرهاد از این ناراحت بود که چرا همسرش با این حرکت احمقانه عیش اورا کور کرده است . سریع به مردان کیر کلفت زنگ زد که احتمالا زنش مرده و برنامه بهم خورده است .. سریعا به اورژانسی درهمان نزدیکی تلفن زده و حدود نیمساعت بعد نوشین یخ زده با چهره ای به رنگ میت بر تخت بیمارستان قرار داشت . شلنگ نازکی از راه گلو ومری نوشین وارد معده اش کرده و شستشویش می دادند . سعی داشتند به هر نحوی که شده اثر سم در بدنش را به حداقل برشانند . پزشک  معالج با این که به خانواده امید واری می داد ولی نگرانی و نومیدی را می شد در چه ره اش خواند -من باید بدونم دختر شما از چه قرصهایی استفاده کرده . اصغر اقا پدر نو شین اشاره ای به فرهاد کرد -شما باید بهتر بدونین .-از کجا بدونم ما خونه زیاد قرص نداشتیم یه سری قرصهای سرما خوردگی قرص اعصاب آنتی بیوتیک وچند مدل قرص معده بود که این آخری رو مرتب قبل و بعد از غذا می خوردم . دکتر گفت خدا کنه همین طور که میگی باشه هر چند هر قرص اگه زیاد مصرف بشه مسمومیت میاره ولی این داروهایی که شما میگید اثرات خنثی کننده ای هم داشته و اگه ساده تر بگم این که ممکنه تا حدود زیادی اثر همو خنثی کرده باشند و شانس بیمار برای نجات خیلی بیشتر بشه .اقدس خانوم با شنیدن این حرفها کمی آرام گرفت و با شدت کمتری اشک می ریخت . با این که می دانستند نوشین خودکشی کرده ولی فرهاد را مقصر دانسته او را مورد انتقاد شدید قرار می دادند . نیما تنها بر روی نیمکتی در سالن بیمارستان نشسته بود و به آ خرین دیدار خود و نوشین و کلماتی که بین انان رد و بدل شده بود فکر می کرد .اگه اون طوریش بشه من هیچوقت خودمو نمی بخشم . فاطمه آخرین پیامهای نوشین را به او رسانده بود . فقط بابت توصیه دوستش درمورد نیما چیزی به او نگفته بود . چون اصلا جا و شرایط این صحبتها نبود . نیما به وحشت افتاده بود . یعنی زمانه می خواست سیلی دیگری به او بزند ؟/؟کسی را که با تمام وجود دوست می داشت از او بگیرد ؟/؟یعنی نوشین یک شبه عاشقش شده بود ؟/؟هر چند از این بابت احساس غرور و آرامش می کرد ولی می دانست اگر نوشین زنده هم بماند در این شرایط عشقی نافرجام خواهند داشت . او یک زن شوهر دار بود . هر چند این برایش یک رویا بود که روزی نوشین عاشقش شود ولی اظهار عشق به یک زن شوهر دار گناهی نا بخشودنی بود . هر چند نمی شد فرهاد روانی را یک شوهر دانست ولی بالاخره اسمش روی نو شین بود . در هر حال از این افکار بیرون امد . آنچه برایش اولویت داشت سلامتی کسی بود که می خواست به اونیما ثابت کند که دست از گذشته ذلت بارش برداشته است ...حضور نیما در این جریانات باعث تعجب اصغر اقا و اقدس خانوم شده بود اما فاطمه به نوعی قضیه را ماست مالی کرد . نوشین همچنان بیهوش بود فشارش به پایین ترین حد رسیده بود . همه دست به دعا بودند . خواب به چشمان کسی راه نمی یافت . بی خیال تر از همه فرهاد بود که با خود حساب و کتاب می کرد اگر نوشین بمیرد این بار با زنی ازدواج کند که همراه و همگام با شوهرش بوده و با منت حال ندهد ...سر انجام دعاهای دردمندان مستجاب شده خطر مرگ از بیخ گوش نوشین گذشت هرچند بهوش نیومده بود . دکتر به آنها گفت که انتظار نداشته باشند که به همین زودیها وضعیت عادی خود را پیدا کند . هنوز نمی توان فشار وارده بر معده را ارزیابی کرد و حداقل چند ماه و شاید هم تا اخر عمر باید غذاهای سبک و اب پز بخورد . سر فرصت هم باید از معده اش عکسبرداری شود تا عوارض احتمالی این حرکت مشخص گردد  . چند ساعت بعد نوشین ارام آرام چشمانش را باز کرد . خود را بر تخت بیمارستان و سرم بر دست می دید . چشمانش همه جا را تار می دیدند . چند دقیقه ای گذشت تا به یادش آمد که با خود چه کرده است . چون کسی جرات آن را نداشت که پیش اوو از خود کشی بگوید . پدر و مادر بالای سرش بودند . فرهاد و فاطمه هم به نوبت به ملاقاتش آمدند . از دست فرهاد به شدت عصبانی بود . هر چه فرهاد نازش را بیشتر می کشید بیشتر عصبی می شد -برو گمشو اینقدر چرند نگو تو از دوست داشتن چی می دونی بی غیرت . کاش حفظ آبرو برام مهم نبود و پیش همه رسوات می کردم اگه یک لحظه دیگه اینجا بمونی قید همه چیزو می زنم و به همه میگم چه آدم پستی هستی ...فرهاد که انتظار این بر خورد را از نوشین نداشت فرار را بر قرار ترجیح داد و گریخت . نوشین از فاطمه خواست که ترتیبی دهد که او و نیما یکدیکر را ملاقات کنند .-در این وضعیتی که بابا مامانت اینجان درست نیست فکرای بد می کنن . بذار من امشب یه جوری ردیفش می کنم . البته نیما یک بار برای لحظه ای کوتاه جهت دیدن نوشین به اتاقش رفته بود . زمانی که اصغر اقا برای تهیه دارو به داروخانه بیمارستان رفته و اقدس خانم هم رفته بود تا دکتر معالج دخترش را ببیند . نیما عشق خود را بر روی تخت خفته می دید .صورتش لاغر و نحیف شده دور چشمانش گود افتاده سیاه و کبود شده بود .  سزیع از آنجا دور شد ...نوشین برای دیدن نیما بی تابی می کرد . راستش خوشحال بود از این که زنده مانده و می توانست به عشقش بگوید که عاشق اوست . هر چند که از همین حالا از پاسخ و عکس العمل نیما حرصش می گرفت که خواه نا خواه به او می گفت عزیزم تو یک زن شوهر داری درسته که شوهرت بده ولی با این حال باید رعایت کنی . شب هنگام هر چه اقدس خانوم خواست به عنوان همراه نو شین در بیمارستان بماند فاطمه نذاشت -اقدس خانوم شما از دیشب تا حالا نخوابیدی من امروز چند ساعتی استراحت کردم خدارو شکر حال نو شین بهتره تازه با این دست و پا و دردی که داری چطور می تونی کمک حال دخترت باشی ؟/؟بهتره امشبو من اینجا بمونم ..این جوری کلک اقدس خانم هم کنده شد . حالا موندبودن این پرستارا که هر دقیقه و ثانیه عذر نیما را می خواستند که عاقبت فاطمه مجبور شد او را به عنوان شوهر خود معرفی نماید تا برای ساعتی هم که شده دست از سرش بردارند . جو که کمی آرام شده بود فاطمه اشاره ای به سیلی خورده روزگار کرد و گفت اقا نیما فقط برای چند دقیقه ...زیاد معطلش نکن من حریف این پرستارا نمی تونم بشم مشکوک میشن که زن دم در وایساده و شوهر ه با دوست همسرش خلوت کرده . فاطمه مهربان آنقدر حالیش بود که می دانست ان دو پرنده عاشق نیاز به تنهایی دارند ..ادامه دارد...نویسنده ..ایرانی