ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

مامان آمپولی من 18

جووووون دختر امشب عجب شب رو یا ییه . می میرم واسه اون لبات . وای وای وای خوشگله دارم می سوزم دارم می میرم . چونه و دهنمو به کوس خیس فریده خانوم فشار می دادم و با لذتی که از طعم کوسش می بردم با فشار بیشتری خودمو به کوس خانوم دکتر می چسبوندم . پاهشو دور کمرم قرار داده بودد . لبم روی کوس جفت شده بود . انگشت وسطی منم مثل یک کیر کوچولو تو کوس رفت و برگشت می کرد .-عزیز رزا خدا بگم چیکارتون کنه . وای که چه گنجی رو تا به حال قایم کرده بودین . طوری پاهاشو دور کمرم قفل کرده بود که نزدیک بود استخونام بشکنه . منم چاره ای ندیدم جز این که چونه و دهنمو طوری روی کوسش حرکت بدم و قلقلکش بدم که اون پاهاشو باز کنه . چون این جوری روم نمی شد بهش بگم که دردم گرفته و کسرم می شد . دوست نداشتم پیش خانوم دکتر دوست داشتنی کم بیارم -دختر چیکار می کنی . نههههه کوسسسسسسکم . اونایی رو که میومدن دور و برش رد می کرد و می گفت برین کنار خفه میشم . همین یه وروجک بسمه . پاهاش شل شده بود و دوباره افتاد رو زمین و به پهلو ها باز شد . این بار دو تا انگشتمو کردم تو کوسش . لبمو گذاشته بودم رو کوس و اون تیکه بالا رو گذاشته بودم تو دهنم و از میک زدن خودم لذت می بردم -رویا عزیزم کف دستتو صاف کن و از بغل بفرست تو کوسم . بفرست . دهنتم همین بالا باشه .-خانوم دردتون نیاد -تو هر کاری بکنی درسته . هر کاری که می خواست واسش انجام می دادم . عزیز قربون صدقه ام می رفت . فریبا با کیف و لبخند بهم نگاه می کرد وهمه شون اومده بودن دور و بر ما . فریبا که می گفت نوبتی هم باشه دفعه بعد نوبت اونه که بیاد و باهام حال کنه . داشتم خسته می شدم ولی باتشویق بزرگترها یه حس غروری بهم داده بود که احساس بزرگی می کردم . واسه همین یه دستمو گذاشته بودم رو سینه فریده جون وبا نوک سینه ور می رفتم . یواش یواش حساب کار دستم اومده بود وداشتم با روحیه اونایی که باهاشون ور می رفتم و نقاط حساس بدنشون آشنا می شدم هرچی بیشتر بالای کوس خانوم دکتر رو می خوردم حریص تر می شدم . خیلی هم خوشگل بود و بهم حال می داد . یعنی میشه یه روزی منم این جوری کیف کنم ؟/؟ وبهم لذت بدن ؟/؟ فعلا بیشتر از تعریف و تمجیدی که ازم می کردند لذت می بردم . لبمو از رو کوس ورداشته و گذاشتم رو سینه هاش تا دستم راحت تر تو کوسش حرکت کنه و با حرکتهای دستم اونو بیشتر حشری می کردم و انگشت شستمو رو کوسش می گردوندم تا کارمو کامل تر کنم . پاهاش دچار یه لرزش خاصی شده بود . خیلی دلم می خواست لباشو ببوسم ولی اگه می خواستم برم سراغ لبهاش اون وقت دیگه دستم نمی تونست تو کوسش راحت تر کار کنه .زنای دیگه همه خودشونو فراموش کرده اومده بودند دور ما رو گرفته و به شدت ما رو زیر نظر داشتند . فتانه چه جور داشت کیف می کرد . انگاری که جای مادرش این اونه که داره حال می کنه . دوست داشت هر چی که ازم تعریف کرده پیش مادرش راست در بیاد و به اصطلاح شرمنده نشه . همه می خواستند بدونن که من دارم چیکار می کنم و تا چه حد می تونم موفق شم . سعی کردم به خودم مسلط شده توجه به اونا حواسمو پرت نکنه . نفس عمیق کشیدم . یه دستم که بود توی کوس فریده و یه دست دیگه امو رسوندم به کونش و با یه چنگ و چونگ ماساژی و گاه فرو کردن انگشت تو سوراخ کونش به جریان انداخته بودم . یه صحنه تماشایی شده بود که گاه منو گاه خانم دکترو تشویق می کردند -وووووووو اووووووو چه جورم زوزه می کشید طوری که منو به یاد جفت گیری گربه ها مینداخت . صدای سوت و تشویق جمعیت گوش فلک رو کر کرده بود . چشای خوشگل فریده خوشگله گرد شده بود و خمار ووقتی که دیگه از حرکت ایستاد شروع کردن به کف زدنهای طولانی یکی گفت تموم کرد .. یکی گفت تموم شد . فتان پرید رو مامانش و لباشو بوسید و گفت مامان جونم زنده ای ؟/؟ -کور خوندین من تا هزار دفعه دیگه از این حالتا بهم دست نده نمی میرم . خواهر شوهرش اومد پیش من و یه ماچی از لبام ورداشت و گفت یادت باشه من هنوز معجزه بزرگ آدم کوچولو رو حسش نکردما .. وقتی که این حرفو ازش شنیدم پیش خودم فکر کردم آدما واقعا با یه چشمه کار مثبت که از خودشون نشون میدن چقدر انتظاراتو زیاد می کنن .من حالا با این خستگی خودم چیکار کنم . تازه داره خوابم می گیره واز طرفی خودمم دچار یه سری هوس و هیجاناتی هستم که نمی دونم باهاشون چه جوری مقابله کنم .تعجب می کردم در این سنی که تازه می رفتم به اوایل نو جوونی برسم خیلی چیزا رو می دونستم که دخترای همسن من نمی دونستن . همه اینا رو مرهون تر بیت مادر و مادر بزرگم بودم . دسته جمعی نشستیم و یه خستگی در کردیم ویه خورده میوه و آب میوه هم خوردیم تا یه تجدید قوایی کنیم . چند تا کیر مصنوعی هم به عنوان نیروهای کمکی وارد کار و عمل شده بودند . مامان وعزیز که فکرمی کردند من باید خیلی خسته باشم اومدن تا ماساژم بدن ومنو آماده کنن . خیلی خوشم میومد داشتم خواب می رفتم . عزیز زیر گوش من گفت اگه بتونی زبون این فریبا خانمو ببندی دیگه کوه کندی ... منو روسفید دو عالم می کنی .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی

ندای عشق 72

پنج طبقه ساختمون و یه دریا جا داشتیم .اون وقت رو یه تخت یه نفره دو در یک ولو شده بودیم . عشق و هیجان با ندا بودن این جای تنگو واسم به اندازه یه دنیا بزرگ نشون می داد . تماس تنش با بدن من یه لذت وصف نا پذیری در من به وجود می آورد .. خودشو یه پهلو کرده بود تا با تمام وزن بدنش رو من قرار نگیره ولی قسمت بالای بدنش رومن قرار داشت . نوازشمو شروع کردم . یه طرف صورتش رو سینه هام قرار داشت ویه سمت دیگه اشو می تونستم نوازشش کنم . همونی که حاضر بودم و حاضرم زندگیمو واسش بدم خودشو به من سپرده بود با گرمای تن و حرکات دستم هر لحظه خوابش سنگین تر می شد .با یه دست به سختی دفتر خاطراتشو ورق می زدم . نمی شد همه شو یک شبه اونم با تمرکز خوند . دوست داشتم اول برم اون جاهایی رو که به من کلک زده و با درایت خودش همه کار ها رو جور کرده بخونم . اولین قسمتی رو که تر جیح دادم بخونم مر بوط می شد به فاصله بین باز گشت بیناییش تا زمانی که من و اون با هم پیام رد و بدل می کردیم و من مثلا فکر می کردم که اون منو نمی شناسه و نفهمیده کی هستم . اینم قسمتی از اون مطالب ...... نمی دونستم کجا دنبالش بگردم . انگار توی زمین آب شده .. کاسه ای زیر نیم کاسه هست که من باید حتما ته و توی قضیه رو در بیارم . فکرم از کار افتاده . اون چه که بیشتر از همه دیوونه ام می کنه اینه که نکنه نوید هیچوقت دوستم نداشته ولی می دونم اون دوستم داشته .غیر ممکنه این بار اشتباه کرده باشم . چشام جایی رو نمی دید . ولی من گرمای وجودشو خون گرم عشقشو تن داغشو احساس می کردم .  حس می کردم که اونم عاشق منه . اگه دوستم داشته پس چرا تنهام گذاشته . پدر و مادرم هیچی در مورد غیبتش به من نگفتند طوری با من رفتار می کردند که انگار اصلا همچین آدمی هیچوقت تو زندگیشون وجود نداشته .همین منو بیشتر به شک میندازه . نه .. نه اون نمی تونه بیوفا باشه .. گریه هاش ... خنده هاش ... نفس کشید نش .. وقتی که دستشو تو دستام میذاشت ... وقتی که نوازشم می کرد وقتی که لبای داغشو رو لبام قرار می داد وقتی که می دونستم هردومون غرق در هوسیم ولی حاضر نبود بهم دست بزنه و به همون یه بوسه قانع بود ... پس اینا می تونه نشونه چی باشه ؟/؟ یعنی یک شبه دود شده رفته ؟/؟ اگرم تحت تاثیر حرفای یکی قرار گرفته باشه واقعا نامردی کرده ولی من اونو دوست دارم به این سادگیها نمی تونم و نباید که دست از سرش بر دارم .من نباید تسلیم شم باید به چنگش بیارم . اونوقت می تونم اونو گوشمالیش بدم . حساب همه اونایی رو که با احساسات من بازی کردند می رسم . به پدر و مادرونعیم مشکوکم . این اواخر نعیم خیلی خیطش می کرد وپدر هم مثل سابق باهاش گرم نبود . ممکنه نوید من یه سری به سایت بزنه .. طبق معمول رفتم و خاطرات خودمو از طرف یه خواننده یا نویسنده نوشتم به این امید که نوید من شاید عقلش برسه و بتونه احساسات منو درک کنه ولی اون اگه از پیش بابا رفته باشه و بیکار باشه دیگه پولشو واسه خریدن کامپیوتر حروم نمی کنه وتازه عقلشم شاید نرسه که می تونه این جوری از حالم با خبر شه اونم در صورتی که دلش بخواد و بهم گرایش داشته باشه . نمی تونم باورکنم که فریبم داده . نمی تونم باور کنم که بابام اجیرش کرده تا ادای عاشقا رو در بیاره ومنو به زندگی امید وار کنه . می دونستم که پدرم هیچوقت راضی به انجام چنین کاری نمیبشه .............خسته شدم از بس هرروز میام و می بینم که هیچ پیامی از اون واسم نمی رسه . آیا نوشته هامو خونده ؟/؟ یعنی کامپیوتر خریده ؟/؟ شایدم خونده و نمی خواد جواب بده .. خسته شدم از بس به جای خالی اون نگاه کردم . دلم برای چهره ای که هر گز ندیده بودم تنگ شده بود . این روزا گاه با خودم حرف می زدم و نوید خیالی خودمو صدا می کردم .. چقدر اتاق من و دنیای من بدون اون سوت و کوره من فقط اونو میخوام .امروز یه بار دیگه با همه دعوا افتادم . از روی لج اون وقتایی رو هم که باید عینک بذارم رو چشام نمیذارم .. وقتی که جلو پنجره و رو به آفتاب با مامانم صحبت می کردم چشام حساس شده و بی اختیار اشک ازش میومد . همه جارو واسه چند دقیقه تیره و تار می دیدم . فشار عصبی و محیطی داشتند منو از پای در می آوردند . در همین لحظه پدرم هم رسید . اون ومامان دو تایی به سر و صورتشون می زدند -دختر چرا جلوی نور شدید عینکتو نمیذاری و چرا به اعصابت فشار میاری ؟/؟-من میخوام کورشم . این همون چیزیه که شما میخواین . می دونم دلم گواهی میده اگه دوباره نتونم ببینم اون بر می گرده . دوباره دستمو می گیره . من می تونم بخونم و اون برام می نویسه . اون این کارو می کنه . چرا راستشو به من نمیگین . دارین بچه گول می زنین ؟/؟  خواهش می کنم بابا تو که دوستم داشتی . من که واست خیلی عزیز بودم -عزیزم حالا هم هستی -پدر راستشو بگو اتفاقی واسش افتاده . من آمادگیشو دارم خبرای بدو بشنوم . راستشو بگو اون مرده ؟/؟ ...ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی 

اسکار وافتخار

هنر نزد ایرانیان است وبس ....اهدای جایزه اسکار بابت بهترین فیلم  غیر انگلیسی زبان سال  , ( جدایی نادر از سیمین ) را به هنر مند وکارگردان شریف وایرانی اصیل و آزاده وبزرگمرد آریایی اصغر فرهادی  کارگردان فیلم مذکور وکلیه هنرمندان وهنردوستان جهان به ویژه ایرانیان عزیز تبریک گفته , باشد که  دشمنان هنر وبی هنران هنر گریز ببینند وبیش از گذشته دریابند که ایرانی همچنان به ایرانی بودن خود افتخار می کند وبرای اعتلای نام و روح زنده میهن آریایی خود می کوشد .امیروایرانی

امروز بهتر از فردا

من و انیس همکار بودیم و در یه دبیرستان تدریس می کردیم و دبیرستان طوری ساعت کار ما رو تنظیم کرده بود که یک روز در میون تعطیل باشیم و به کار و زندگیمون برسیم .دیگه شده بودیم دو یار جدا نشدنی . اون 24 سالش بود و من 6 سالی ازش بزرگتر بودم . اون فیزیک تدریس می کرد و من شیمی . لاغر بود و من چاق . یه دختر 9 ساله داشتم به اسم صفا که مدرسه اش دم در خونه مون بود.  من تپل و خوش اندام و البته یه خورده زیادی تپل بودم وانیس یه خورده زیادی لاغر بود . همش به من می گفت که اگه یه خورده از اندام خودم یعنی همون گوشتامو باهاش قسمت کنم بین ما تعادل بر قرار میشه -از کجاش می خوای انیس ؟/؟ می خندیدم و حس می کردم بیشتر از کون میخواد که یه چیزی به گوشتش اضافه شه . شوهرم هم از این که وزنم زیاد شده و دارم از فرم میفتم عصبی بود و تازگیها کمتر بهم توجه نشون می داد که مثلا برم خودمو ردیف کنم . من و انیس تصمیم گرفتیم روزایی که بیکاریم بریم کلاس مخصوص ماساژو نرمش و ورزش و از این بند و بساطها خودمونو بسازیم . من واسه این که چربی آب کنم و اونم واسه این که به چربی خودش اضافه کنه و به یه نحوی اشتهاشو ببره بالا . روزایی رو که کلاس نداشتیم می رفتیم دنبال این کارا . اتفاقا آپارتمان ما هم روبروی هم بود .یکی از این روزا که قرار بود بریم ورزش و واسه لاغری و چاقی رفتم بیرون واسه خودم یه روغن مخصوص ماساژبخرم که دیگه همیشه همرام باشه چون ماساژوره می گفت که اگه روغن داشته باشم به نفعمه و هزینه کمتری باید بدم و می صرفه . یه خورده این طرف و اون طرف گشتن باعث شده بود که دیرم شه . به هر حال یکی از اون جنسای خوب که می گفتند روغن شتر مرغ خالصه و قاطی نداره تهیه کرده و مستفیم رفتم طرف آپارتمان انیس جون . اون رانندگی بلد بود و ماشین می آورد و با هم می رفتیم . زنگ در آپارتمانو به صدا در آورده و در باز شد و رفتم داخل . سر و صدایی نبود . فقط از دم در تا حموم رد پا و اثر خیسی بود که نشون می داد یکی اومده بیرون و دوباره رفته داخل حموم . معمولا من و انیس هر کدوم که می رفتیم حموم یکی پشت اونو لیف می زد و کیسه می کشید . هنوز یک ساعت و نیم وقت بود تا شروع ورزش . نمی دونم چرا این دختره حموم رو نذاشت واسه بعد از ماساژ. حتما می خواست خوش عطر و خوشبو باشه . خودمو لخت کردم و با یه شورت رفتم داخل . فوقش یه شورت نو از انیس می گرفتم جاش پام می کردم . وای خشکم زد . این دیگه کی بود داخل حموم . یه جوونی بود که فکر کنم ده سالی ازم کوچیک تر بود . کیرش عین چماق به طرفم علامت می داد . خودشم نیشش تا بنا گوش باز شده بود . زبونم بند اومده بود و پاهام نای حرکت نداشتند . نمی تونستم تکون بخورم -به به بدک نیستی . یه خورده سن بالایی . شبیه سی ساله هایی . ما یه جوجه کباب می خواستیم ولی بازم مرغ خوش خوراکی هستی . بیا جلو انگار تازه کاری . داشتم شاخ در می آوردم . یعنی من آپارتمانو اشتباهی اومدم ؟/؟ -ببخشید اینجا خونه آقای امیر ایرانیه -همون اسفندیار خودمونو میگی دیگه . درسته خود خودشه . جارو درست اومدی . شوهر انیس  دو تا اسم داشت . امیر و اسفندیار . نمی دونم این امیر خان خودش کجاست و نیومد . یه خورده تونستم به خودم مسلط شم . حس کردم که شوهر انیس به این پسره کلید داده که جنده بیاره ولی خود انیس کجاست من و اون که باید با هم می رفتیم بدن سازی .-ببخشید من باید برم فکر می کنم اشتباهی اومدم . هنوز قدم اولو بر نداشته بودم که دیدم سریع خودشو رسوند به در حموم . نذاشت که دررم -تو رو خدا بذارین برم من شوهر دارم . من این کاره نیستم -لوس نکن دیگه . این هیکل الکی فربه نشده کلی آب کیرای متنوع خورده تا به این رشد رسیده -نه -آره -بخورم اون ممه رو . دستشو گذاشت داخل شورتم وبا کف دست کوسمو تو چنگش گرفت . جیغ می کشیدم و کمک میخواستم -جنده کونی کوسو حالا واسه ما ناز می کنی ؟/؟ اگه نمی خواستی کونتو بدی مگه کرم داشتی اومدی اینجا ؟/؟ -نهههههه نکن خواهش می کنم .. خیلی خوش تیپ بود وکیرشم خیلی تازه و داغ . بار اولم بود که یه مردی غیر از شوهرم باهام ور می رفت . خجالت می کشیدم . دیگه ترسم کنار رفته بود و حیا جایگزینش شده بود . نمی دونم با این که فکرم متمرکز سکس نشده بود چرا کوسم اینقدر زود خیس کرده بود . شاید نیازم به همین بود و خودم نمی دونستم . یه لحظه به فکر انیس افتادم . اگه اون الان بیاد اینجا و منو با این وضع ببینه حتما فکر می کنه من از اوناشم که می خوام شوهر جوون و تازه دامادشو تور کنم . -خوشگله خوش گوشت حالا رو ما منت میذاری تو که از کوست هی داره آب چکه می کنه . بذار یه خورده بخورمش تا این قدر نازتم بره کنار .دیگه دست و پا نزدم و مقاومتی نکردم . داشت یادم می رفت که انیسی هم هست که منتظرمه . دهن پسره که هنوز اسمشو نمی دونستم رو کوس من قرار داشت و من دلشو نداشتم که از جام و از کفه حموم پاشم . دیدم صدای زنگ موبایل میاد رفتم گوشی رو گرفتم و سریع بر گشتم حموم . دوباره خودمو دراز و پا ها رو به دو طرف باز کردم تا پسر خوشگله به کوس لیسی خودش ادامه بده ... انیس بود -کجایی دختر . مدرسه نیومدی . زنگ در خونه تونو زدم نبودی .. زنگ تفریح بود گفتم یه تماسی باهات بگیرم . فکر کردم خودت از اون طرف رفتی کلاس داری تدریس می کنی . من خودم داشتم از هوس و ناله می مردم و اونم با این ناله هام بهونه و سردرد و بیماری منو قبول کرد . عجب اشتباهی کرده بودم . ما دیروز بودیم ماساژامروز باید می رفتیم مدرسه . سابقه نداشت به این صورت فراموشکار شم . کوسمو به لب و لوچه جوونک که اسمش بود سروش می مالیدم . خیلی هیجان زده بودم  . نمی دونستم چیکار کنم .کار به جایی رسیده بود که حالا این من بودم که دلم می خواست خودمو تو دلش جا کنم و بهش حال بدم -چقدر عاشق این جور هیکلای آبدارم . یه بار گاییدن تو کیرمو واسه یه سال تازه و قبراق می کنه -ووووییییی نکنه سیرشی ؟/؟ -اوخ نگو صبا جون که تازه اشتهام باز شده و همه به من میگن سروش گشنه و تشنه . هر چی حال می کنم  تمومی نداره -خودم دیگه بهت حال میدم . فکر کنم خودشم نفهمید که کیرش کی رفت تو دهنم . با دو تا دستام کیر چماق شده اشو گرفتم گذاشتم تو دهنم -اووووووووصبا صبا با دو تا دستاش سینه هامو تو چنگش گرفته بود . به شدت حال می کردم که داره با سینه های درشت من که شوهرم قدرشو نمی دونه حال می کنه . با حرکت دستاش منم سرعت حرکت ساک زدنمو بیشتر می کردم .. در همین مدت کوتاه یه شور و حالی در من به وجود اومده بود که دوست داشتم مالک سروش باشم . از اون بخور گفتن و از من ندای بمال سردادن . واسه شوهرم فر هاد ساک می زدم ولی سابقه نداشت آبشو بخورم اون آب چسبی اولیه فر هاد روچشیده بودم ولی منی اونو نه که در این جا سروش امونم نداد و تا می تونست ریخت تو دهنم -اوووووووخخخخخخ جووووووون داره میاد جااااااااان چقدر کیف میده . به کوسسسسست بگو آماده باشه آب کیر طعم بیمزه ای داشت . معلوم نبود تلخه شوره .. ولی وقتی لذت وجود و کوس و آرامش خودمو حس می کردم واسم شیرین شده بود . دستمو از ته کیر تا سرشو با فشار حرکت داده و با جفت لبام سر کیرشو میک می زدم تا نذارم آبی تو کیرش باقی بمونه .. خیلی کیف کرده بود از این که آبشو خوردم . در همین لحظه موبایل اونم زنگ خورد -دمت گرم امیر اسفندیار ایرانی . عجب تیکه با حالی فرستادی یه خورده تپله ولی خیلی آبداره و حال میده .. چی ؟/؟ کسی رو نفرستادی ؟/؟ پس این کیه اینجا زیر کیر منه ؟/؟ پس زودتر بیا . اسفندیار شوهر انیس بود .-پس تو جنده نیستی ؟/؟-اینو که از اول هم بهت گفته بودم -پس تو کی هستی -دوست امیر اسفندیار ایرانی مرد با وفا و نجیب و زن دوست . ببینم حالا که فهمیدی من زن نجیبی هستم دلت نمیاد کیرتو بکنی تو کوسم ؟/؟ -اتفاقا این جوری بیشتر حال میده . لذت می برم . گاییدن یه زن نجیب بیشتر حال میده تا یه جنده . ببینم تو خودت چی ؟/؟ با کیر شوهرت بیشتر حال می کنی یا با کیر یه غریبه ؟/؟ هنوزم نمی تونستم باور کنم که در یه همچه وضعیتی گیر کرده با یه جوون همچین صحبتایی می کنم . چی می شد این خوش تیپه مال خودم می بود . کف حموم دراز کشیده و اونم رو من استوار بود . داشتم به چشای خوشگلش نگاه می کردم . وبه جای شوهرم اونو تصور می کردم که یه حس واقعی به من می گفت که کیر اونم به جای کیر همسرم داره میره تو کوسم .دیگه باید واقعیتها رو باور می کردم .-هوووووففففففف بذار بذارش تو کوسسسسسم بمونه . نکشش بیرون عزیزم . کیرش بی منت داشت بهم حال می داد . پس از چند سال زندگی فرهاد داشت با منت منو می گایید ولی این جوون غریبه داشت با تمام وجود بهم حال می داد .-سروش کیرت مث سنباده داره پرزای کوسمو می گیره تا من تا اونجایی که بتونم حال کنم .-غلوم کوس با حالتم . صفاتو صبا . عاشق وفاتم . کوس فقط کوس صبا . هیکل فقط هیکل صبا . کیرمو مستش کردی عاشق این جور حال کردنام . عاشق بدنتم . خودشو بیشتر بهم نزدیک کرد وکیرش بیشتر وارد کوسم شد . بوسه هاش هوسمو بیشتر می کرد . وقتی که لباش رو لبام بود سینه اش می خورد به سینه هام و بیشتر منو آتیش می داد . دستمو گذاشتم دور کمرش تا اونو بیشتر به خودم بچسبونم ومال خودم کنم . همین لحظه صدای در حمومو شنیدم . یه لحظه هول خوردم . سروش هم ترسیده بود . راستش اونی هم که وارد شده بود به دیدن ما زرد کرده بود . لخت مادرزاد روبروی ما ایستاده من و او هردو مون از هم خجالت می کشیدیم . شاید اگه امیر اسفندیار ایرانی شوهر انیس فکرشو می کرد که صبا دوست زنش داره با دوستش سروش حال می کنه به خودش اجازه نمی داد که وارد این جمع شه .. اون جنده ای که باهاش داشتند بد قولی کرده بود ومنم از در غیب وارد شده بودم . بین ما سکوت بود و این سکوت پس از چند دقیقه با حمله کیر امیر اسفندیار ایرانی به کوس من شکسته شد . واسه این که کیر سروش بی نصیب نمونه مثل نسیم صبا  بلند شدم و با یه چرخش رو کیر اسفند نشستم تا یه حال تازه ای به کوسم بدم و از اون طرف سروش پس از یک صابون مالی جانانه کیرشو فرو کرد تو کوسم . هر دو تا مرد شیفته هیکلم شده بودند این جوری خیلی باهام حال می کردند .-وایییییی سروش کونم کونم خیلی حال میده  .فقط آروم آروم . جررررشششششش ندی تازه داره گرم میفته کونم داره با کیرت جون می گیره .-اسفند کوسمو بکن آبش کن .-صبا جون فکر نمی کنی من مرد بیوفایی هستم ؟/؟ می خواستم جواب بدم که این چه کوس شریه که می پرسی ولی در پاسخ گفتم هر چه هستی که فعلا داری به نفع هر دو تامون کار می کنی وواسه این که بیشتر حرف نزنه این بار من لبای معشوقمو با لبام بستم . سینه های منم تو دستای شوهر انیس جون قرار داشت . لبها و سینه ها و کوس و کون من وکل وجودم در حال حال کردن بودند . سروش هم که کیرش توی سوراخ کونم بود به این هم قانع نشد ویه انگشتشو از بغل کیر دوستش فرستاد تو کوسم . خیلی هماهنگ کار می کردند و منم که دیگه زبونم بسته شده بود و فقط حرفای سروش  رو می شنیدم که چه جوری داشتند باهام حال می کردند و ازم تعریف می کردند . به خودم می گفتم سروش زن نداره ولی تو چرا اسفندیار تو که زن جوون و خوشگل داری . بازم راضی بودم چون این جوری داشتم دو کیره حال می کردم -داش اسفند چه خوب شد که امروز جنده به تورمون نخورد . گاییدن صبا جون چه حالی میده ! امیر اسفندیار ایرانی لباشو از رو لبام ورداشت ودر حالی که از هوس ناله می کرد زیر گوشم گفت خواهش می کنم دیگه واسه لاغر شدن زحمت نکش . حیفه این بدنو آبش کنی . من دارم خودمو می کشم تا انیس این جوری گوشت بگیره .-باید ببینم امروز چه جوری سر حالم می کنین . این شرطش . اینو که گفتم انگاری تازه موتورشون راه افتاد . سوراخ کونمم که روون شده بود کیر سروشو بیشتر تحمل می کرد . سروش پهلوهامو گرفته بود و اسفندیار هم دستاشو محکم دور کمرم حلقه زده و دو تایی با آخرین توان افتادن به جون من . مثل روغن جامدی که داره آب میشه منم همچین حسی رو تو ناحیه کوس و زیر سینه هام داشتم . حس کردم که دارم داغ میشم . دوست داشتم تو همین حس بمونم و به هیچی دیگه فکر نکنم . از اون ارگاسمایی بود که تا به حال شبیه اونو هم نداشته بودم . شاید بیشتر از دو دقیقه سینه های اسفندیار رو تو چنگش داشتم و ولش نمی کردم لباشو می مکیدم تا بتونم بیشتر حال کنم و کمتر جیغ بکشم . وقتی دستام از رو سینه اش ول شد لبمو از رو لباش برداشته و گفتم حالا آب میخوام آب آب .. اینو که گفتم امیر ایرانی گفت جووووون نوکر تم فدای اون لبای تشنه و کوس تشنه ترت . بازم دوتایی هماهنگ با هم محکم کیرشونو فرو می کردند تو سوراخای کوس و کونم و یک آن با هم جهش های داغشونو خالی کردند تو تنم . چقدر من تشنه این آب بودم وخودمم نمی دونستم .-آخ سروش سروش نمی دونی تو کوس یه تپل آب ریختن چه حالی میده .-تو هم نمی دونی که خالی کردن توی یه کون گنده سوراخ تنگ چه لذتی میده . اسفندیار رو به من کرد و گفت ببینم هنوز م میخوای لاغر شی ؟/؟ -مگه میشه ارباب یه چیزی بخواد و کنیزش بگه نه . اونقدر از این حرفم خوشحال شدند که جاشونو عوض کردند و یه نیمساعت دیگه هم منو گاییدند . کارمون که تموم شد انیس دوباره به موبایلم زنگ زد .-صبا جون چطوری ؟/؟ دلواپست بودم . حالت خوبه ؟/؟ -بهتر شدم سردردم بهتر شد ... روز بعد که مثلا بایستی می رفتم ماساز بر نامه رو کنسلش کردم و یه بهونه ای تراشیدم که دیگه نرم . می دونستم که شوهرم اونقدر حجب و حیا داره که پیش یه زن غریبه از چاقی و لاغری زنش نگه . واسه همین گفتم که فر هاد میگه همین اندام خوبه وواسه این که یه وقتی مزاحم بر نامه هام نشه به دروغ گفتم که روزای بیکاری رو میرم خونه بعضی فامیلا خصوصی بهشون شیمی  درس میدم تا این جوری دست از سرم برداره . در هر حال به هر مصیبتی بود دکش کردم ولی عجب  نعمتی بود این اشتباه و سوتی دادن ! واقعا بعضی از امروز ها بهتر از فرداست . هر چند فردای اون روز دوباره اون دو نفر این بار تو خونه ما منو گاییدند . حالا صبحهای یکشنبه و سه شنبه رو دیگه حسابی از سروش واسفندیار پذیرایی می کنم . پنجشنبه ها رو چون واسه همه تق و لقه دیگه ریسک نمی کنم .عوضش  اون روز هر وقت تنهام میرم وبلاگ امیر سکسی و داستانهاشو می خونم  تا برای عملیات بعدی به هیجان بیام .  فرهاد خودشو کشت تا من بازم واسه لاغریم تلاش کنم . قبول نکردم که نکردم . دیگه زبونم حسابی رو سرش دراز شده بود -فرهاد جون من همینم که هستم . می خوای بخواه نمی خوای نخواه .. پایان .. نویسنده .. ایرانی 

تولدی دوباره 2

واقعا که گاهی وقتا حافظه ام داشت از کار می افتاد . بهش مرسده هم می گفتند . مرسده ناز و دوست داشتنی . چقدر هوس اونو داشتم . اون خیلی گاییدنی تر از سمانه بود و جاذبه سکسی بیشتری داشت . من و هامون و مامان هایده رفتیم خونه . بابام خونه بود . می دونستم که می تونم با یه سلام جوابشو بشنوم . چون اون آدم تقریبا معتقدی بود ومی گفت اگه کسی بهت سلام کرد جوابش بر تو واجبه و اگه جوابشو ندی گناه داره . نمی دونم با این همه ایمانش چطور تونست به خودش بقبولونه که بی توجهی به بچه اش گناه نداره . بچه ای که دخالتی در آفرینش خودش نداشته خلقت اون این طور بوده یا خواست خدا بوده همراه با فعل و انفعالات جنینی و نطفه و تخمک و یا همه اینها . پس چرا اون باید باهام لج داشته باشه . احساس من عوض نشده بود . من همون عشقو نسبت به بابا داشتم . با همه لجبازیهاش با همه اخم کردنهاش . وقتی بهش سلام کردم به سردی جوابمو داد و از تیررس نگام دور شد . فهمیدم که دوست نداره منو ببینه . نمیخواد بغلم بزنه . دلم گرفته بود . اتاقم دست نخورده باقی مونده بود . اتاق خاطرات . هنوز عکس اول جوونی هام رو دیوار بود . قاب عکس خوشگلی هم محاصره اش کرده بود -مامان عکسای هدیه رو جمعش نکردی ؟/؟ -بابات منو می کشه . از اون آرزوهاش فقط چند تا عکس و فیلم باقی مونده . اگه می تونستم بچه بیارم مجبورم می کرد که یه دختر دیگه براش بیارم . رفتم جلو آینه و تصویرمو درش دیدم . راستی راستی تیپ مردونه پیدا کرده بودم . هم هدیه خوشگل بود و هم مردی که به جای هدیه نشسته بود . شباهت زیادی به داداش هادی پیدا کرده بودم . زیاد تاسف نمی خوردم که چرا زن بودم و حالا مرد شدم . من که از دختر بودن هیچی حس نکرده بودم فقط ریخت و قیافه اشو داشتم . عروسک بازی دخترا و خاله جون بازی اونا رو مسخره می کردم . وقتی دخترا از دوست پسر داشتن می گفتند دلم می خواست خودمم برم باهاشون دوست بشم . واقعا بد دردی بود . نه من احساسشونو درک می کردم ونه اونا می تونستند بفهمند که من چی دارم می کشم . خدایا من چقدر تنها بودم . من این زندگی دوباره امو مدیون داداش هادی و زن انگلیسی مهربونش آلیس بودم . بابام راجع به اونم داشت لجبازی می کرد که چرا آلیس مسلمون نیست و از این حرفا .. کلی افتادن سرش که بابا جان مسیحیت هم جزو دینه و اونا هم اهل کتابن و ازدواج با یه زن مسیحی از سوی یه مرد مسلمون ایرادی نداره . یه دختر سه ساله دارن که اسمش نداست . تازه رفته بود به من عادت کنه که بر گشتم ایران عمه اش بودم و حالا شدم عموش . تلویزیون با بر نامه های چرند داخلی خودش حوصله امو سر آورده بود . دلم گرفته بود . فعلا بایستی با پنهان کردن هویت خودم زندگی می کردم تا بعد ببینم چی میشه . فرداییش داداش رفت دانشگاه و بابام رفت سر کار . ساعت ده صبح بود زنگ در خونه مونو زدند . نمی دونم مامان کجا بود . با اون حالت خواب آلوده متوجه نشدم کیه . حتی نفهمیدم زنه یا مرد . پشت به دور بین بود و ازش فاصله گرفته بود . تصمیم گرفتم خودم برم و درو باز کنم . با همون حالت رفتم شلوارک پام بود . اگه بابام منو با این وضع می دید ناراحت می شد . اون شلوارک پوشیدنو واسه مرد نوعی قرتی بازی می دونست . هر چند از نظر اون من آدم نبودم . من آرزوی اونو بر باد داده بودم اون فقط می خواست یه دختر داشته باشه وبر خلاف خیلی ها که پز پسرو میدن اون بتونه پز دخترشو هم بده . درو باز کردم . مات و مبهوت شدم . خشکم زد مرسده بود -ببخشید آقای دکتر هایده خانوم تشریف ندارن ؟/؟اومدم موهاشونو رنگ بزنم .. چقدر خوشگل تر و هوس انگیز تر شده بود . حتی از دیروز هم اندامش توپر تر شده بود و دیگه اون هیکل دخترونه رو نداشت . رفته بودم تو نخ تن و بدنش و اصلا به این فکر نمی کردم که ممکنه در مورد من چی فکر کنه به جاش من داشتم به زمانی فکر می کردم که باهم در یه کلاس بودیم با هم درس می خوندیم با هم تقلب می کردیم . گاهی من کمکش می کردم گاهی اون کمکم می کرد خدایا چه زود گذشت اون دوران حالا اون رفته بود و زن چنگیز نامرد شده بود . وقتی متوجه موقعیتم شدم یه لبخندی رولبای مرسده دیدم که حس کردم برق هوس رو تو چشام دیده .. اون موقع که دختر بود و دوست من و باهام درددل می کرد به خوبی با روحیاتش آشنا بودم و خیلی از چیزایی رو که دوست داشت می دونستم که چیه . حتی می دونستم که اگه بتونم قلقشو بگیرم اون این روحیه اشو نداره که به شوهرش اونم یه آدم قالتاق مث چنگیز وفادار بمونه -ببخشید من اومدم موهای هایده جونو به رنگ دلخواهش در بیارم -فکر نکنم مامان خونه باشه . شما تشریف داشته باشید من الان یه زنگ براش می زنم . یه تماسی گرفته مامان گفت که رفته خرید و در حال بر گشتنه .. از مرسده دعوت کردم که بیاد داخل . خبر هدیه رو می گرفت . یعنی خبر من گمشده و محو شده رو -کاش اونو هم با خودتون از انگلیس می آوردید -درس داشت نمی شد . انشاءالله سفر بعدی -من و اون چند سالی با هم هم کلاس بودیم . شما اون موقع هم تشریف داشتین خارج . ما از دبیرستان با هم دوست شدیم چهره شما صدا و حرکات شما منو به یاد هدیه میندازه -مثل این که خواهر و برادریما ... ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی 

راز نگاه 72

واییییییی زریییییی نه نهههههههه حالا نههههههه بذار بیشتر حال کنم . دوسسسسستتتتتت دارم زری یواشتر . یواشتر . کیرمو بالا و پایینش کن . دوسسسسستتتتتت دارم . دست زری خود به خود از روی کیر سلیم جدا شد و چند لحظه بعد در حال رسیدن به ار گاسم جیغی کشید و با یه دستش کیر سلیمو محکم فشار داد و با دست دیگه اش فقط تونست ملافه کنارشو چنگ بندازه -آخیششششش آخیشششش جون کوسسسسسسم دیگه شکایتی نداره . دیگگگگگه گله ای نداره . آرررررروم شدم -دیگه کیر نمی خوای ؟/؟-چی ؟/؟ هنوز اول راهه . به همین زودی در جا زدی ؟/؟ هنوز به وسطای کار نرسیدیم . دوس داری کوسسسسسم با من و کیییییرررررتو قهر کنه ؟/؟ -شوخی کردم بابا . تا جررررررت ندم و پاررررره پاررررررت نکنم ول کنت نیستم .-هم کونمو باید چاکککککشششش بدی هم کوسسسسسمو -ترتیب هر دو تا رو میدم . به من میگن سلیم سلاخ . حالا زری جون راستی راستی فکر کردی من دلشو دارم که تیکه پاره ات کنم .-برو بابا شما مردا غصه خودتونو می خورین . حتما تو هم می ترسی که اگه پاره پارم کنی دیگه نتونی کوسسسسمو بگایی -چقدر تو حرف می زنی دختر -کیر تو بلبل زبونم کرده -پس به کوسسسست بگو کیرمم تو خودش جا بده تا بلبل کوس هم بشی -بفر ما این من و این کوسسسسم در خدمت شماست سرورم . هنوز جمله زری به انتها نرسیده بود که کیر سلیم تا ته رفته بود تو کوس زری . این مدت کوتاهی که از فعالیت این دوست پر کارم می گذشت عجیب جا دار شده بود . ظاهرش نشون نمی داد که این قدر جا باز کرده باشه ولی باطنشو راستش زیاد دقت نکرده بودم . فکر کنم روزا که خونه رو خلوت  گیر می آورد این چند تا کیر کلفت دست به نقدو به نوبت به خونه شون دعوت می کرد . این قدر هم حشری شده بود و و به کون و کوس دادن عادت کرده بود که با این که حتم داشتم امروز وسط کار یه مرخصی گرفته و رفته خونه کوس داده و بر گشته بازم آتیش هوسش فرو کش نکرده بود . البته هر وقت یکی دوساعت مرخصی می خواست و روز قبلشم رفته بود میومد پیش من و منو واسطه می گرفت . آخه اونم در جریان نفوذی بودن من قرار گرفته بود و به فرشاد هم گفته بودم که زری جون از خودمونه و یه بهونه ای سر هم کرده بودم که پدرش مریضه و... حالا از قضیه دور نشیم که کیر مشتی سلیم کوس تسلیم شده زری رو به آتیش کشیده اشکشو در آورده بود . زری جون قمبل کرده بود و منم یه خورده صندلی خودمو گوشه کشیدم تا زاویه دید بیشتری داشته باشم . خیسی و غلظت کوس زری که داشت کیر سلیمو شستشو می داد منو هم داغ کرده بود طوری که در دید نباشه دستمو گذاشتم لای کوسمو باهاش ور می رفتم . زری کونشو قمبل کرده و از پشت یه گارد سگی گرفته وسلیم هم از همون طرف در حال گاییدن کوسش بود . الان دیگه بهتر و بیشتر از دقایق قبل می تونستم بر اوضاع و احوال این جبهه جنگ مسلط باشم . واسه من یه جهاد بزرگی بود که این صحنه ها رو ببینم و جلو نرم . داشتم با نفس خودم مبارزه می کردم . این کوروش چه بلایی که بر سرم نیاورده بود . ای بابا دوباره یاد این لعنتی افتاده بودم . نه نباید اجازه می دادم که زندگی منو نابود کنه . نه . فوری صحنه های کیر و کوس و بدن لخت زری و سلیمو مجسم کرده و یک لحظه هم خودمو گذاشتم جای زری و کوروشو هم گذاشتم جای سلیم که داره منو میگاد . حالا دیگه از واقعیت دورشده شده بودم یک دختر رویایی . حالت بعدی که برای دید زدن از این وضعیت هم بهتر بود این بود که سلیم طاقباز روی تخت دراز کشید وزری هم پشت به من روی کیرش نشست . حالا کل کون و پشت دوستم و کیر سلیمو می تونستم راحت راحت ببینم و اونا هم هیشکدومشون قادر به دیدنم نبودند . مگر این که در کشمکش بکن بکن سلیم خودشو کج می کرد . دیدن کون قمبل شده زری که از این طرف دو برابر نشون می داد و کیر سلیم که از یک خط کش بیست سانتی هم دراز تر بود باعث شد که از مرز داغی هم بگذرم و به صد درجه برسم . زری کونشو از بالا به کیر می چسبوند و سلیم هم از پایین به بالا می زد ... ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی 

سایت شهوتناک وروشنگری

وقتی کسی با تو از در دوستی در می آید و قدمی با محبت به سویت بر می دارد دیگر آزرده بودن فایده ای ندارد . یکی از مسئولین  ومدیران محترم سایت شهوتناک در زیر نویس پیام قبلی من در خصوص کپی برداری بدون ذکر نام منبع و نویسنده  بیان داشته که فکر نمی کرده مسئله مهمی باشد و قول دادند که در انتهای داستانهای  اینجانب نام نویسنده را قید فرمایند که در چند نمونه بررسی شده این کار صورت گرفته است . هرچند در داستانهای تک قسمتی ماههای اخیر و بعضی از داستانهای دنباله دار نام وبلاگ امیر را آورده ام ولی اصول کار ومنطقی تر چنین است که  به سرور بنده امیرواین مجموعه گرانبها که  که از آن به خانه عشق یاد می کنم  نیز توجه شده وبه وبلاگ امیرنیز  اشاره شود . شاید این برای مسئولین سایت مذکور کمی وقت گیر باشد ولی ارزش دوستی ها به این است  که  با توجه به دیگران و دوستان  هم برای آنان ارزش قائل شویم و هم شخصیت خود را نشان دهیم . باید دوست بداریم تا دوست داشته شویم . این اقدام  همکاران ما در سایت مذکور که سریعا به پیام ما پاسخ داده اند جای تشکردارد ولی ای کاش رضایت مدیریت محترم امیر هم در نظر گرفته می شد یا شود . ازتک تک خوانندگان و نظر دهندگان و همراهان همیشگی بی نهایت سپاسگزارم که در این دوروز که از انتشار پیام اعتراضیه من می گذرد  پشتیبانی و همدلی خود را اعلام داشته شرمنده مان نموده اند , از شما عزیزانی که  در هر شرایطی تنهایمان نمی گذارید با ما هستید و به ما دلگرمی می دهید تا تنها و تنها به خاطر شما تلاش کنیم . زندگی یعنی شکوفایی لبها وشکوه لبخندها , پیوند قلبها , فشردن دست دوست و دوستی ها , شاد شدن از شادی شاد ها وشریک شدن در غم اندوه دلان . وقتی که احساس کنی تنها نیستی  دنیا برایت بهشت می شود . در هر حال من در هفت هشت پیام مشابه و دهها نظری که تا به حال منتشر کرده ام این مسئله را قید نموده ام که مخالفتی با انتشار داستانهایم درسایتهای دیگرندارم داستانهای که خود من بر آن باورم که می توانست و می تواند کیفیتی بهتر داشته باشد و هیچ ادعایی هم ندارم که قلم یا انگشتانی طلایی دارم  ولی احترام به  حقوق یکدیگر فقط نباید ار جنبه مادی بررسی شود که معنویت مسئله ارزش بیشتری دارد که بیش از این وارد صحبتهای تکراری نمی شوم . در هر حال ما به هیچ وجه از خصلت بخل و حسادت بر خوردار نبوده اگر خود به دلیل شخصی و امنیتی  ویا محیطی  به دنبال جنبه تجاری مسئله نبوده ,  مانع پیشرفت و کسب  دیگران نیزنمی گردیم ,  اگر بدانیم که دیگران هم  برای ما  احترام قائل بوده  به خواسته های ما توجه دارند . درپیام قبلی گفته بودم  که  اگر ازهمکاران سایت شهوتناک  در خصوص  رفع اشکالات پیش آمده اقدام سازنده ای ببینم  حرفم را در خصوص عدم حمایت از آنان پس می گیرم واینک چنین می کنم . اما خواهش دوستانه من از شما همکاران دروبلاگ مذکوراین است که هرچند مجموعه امیر وخود امیرتبلیغات مادی نداشته ونیاز به تبلیغات معنوی هم ندارد ولی این برای من رسم انصاف و مردانگی نمی باشدکه نام خود را در انتهای داستانها ببینم  وصاحب خانه عشق یعنی امیررافراموش کنم . دوست دارم شاه علیخانی باشم که از توجه  معنوی به شاه  (امیر) لذت می برد واحساس غرور می کند . آیدین عزیز وسایر همکاران گرامی درسایت شهوتناک ! فروتنی و اعتراف  به ناخواسته بودن جریانات پیش آمده ورفع ایرادات واظهار لطف ودوستی  وتوجه وبی خیال نبودن شما به این مسئله  خود هدیه ای  بزرگ برای من بوده است  که امید است این احترام متقابل حفظ گردیده  دوستیها هرچند دردنیای مجازی  اما معنوی تداوم یابد. باشد که این رفتارپسندیده  شما الگویی باشد برای همکاران ومدیران دیگر سایتها  که بی توجه به ما و خواسته های به حق ما عمدا به رفتار ناپسندیده خود ادامه می دهند . با آرزوی موفقیت برای شما همکاران سایت شهوتناک , استاد امیر عزیز ودوست داشتنی بنیانگذار این مجموعه  نفیس وبا سپاس از همه خوانندگانی که وقت گرانبها یشان را به مطالعه  مطالب این سایت اختصاص می دهند , همه شما را به خدای بزرگ می سپارم . به امید روزی که دنیا از آن دنیا پرستان نباشد ....ایرانی


حرف , حرف بابا 16

رو تختم دراز کشیده بودم و بوی خوش بابا رو احساس می کردم . می دونستم کنارم نشسته و جرات دست زدن به منو نداره . از این که اونو دوباره در کنار خودم می دیدم از این که جراتشو نداره که تنهام بذاره و بره دنبال زنای دیگه خیلی خوشحال بودم . کاسه صبرم لبریز شده بود . تشنه بودم . تشنه کیر اون که بره تو کوسم و ببینم اون جوری که بعضی ها میگن خیلی لذت داره ومنم می تونم لذتشو حس کنم یا نه . واسم فرقی نمی کرد که فردا چی میشه . همه یا بیشتر دخترا وقتی که بکارتشونو قبل از موعد از دواج از دست می دن یه ناراحتی جدیدشون واسه اینه که نمی دونن چه جوری با باباشون کنار بیان ولی من که همه کاره ام بابامه و اونه که به  من حال میده و حال می کنه . به تنها چیزی هم که تا حالا فکرشو نکردم شوهرمه . این همه زن بیوه تو جامعه هستن . مگه زنای مطلقه و شوهر مرده ازدواج نمی کنن . من فقط بابامو می خوام . دوست ندارم دست هیچ مرد دیگه ای بهم بخوره . تا حالا هر چی چک و چونه با پدرم زدم  دیگه بسه .خسته شدم . این کیر باید بره تو کوسم . تا ته کوسم . تا نره تو کوسم من دیگه بابابام آشتی نمی کنم . اول باید رضایت اونو جلب کنم که بفرسته تو . بعدا برای مدلای دیگه حال کردن فکر می کنیم . من دیگه خسته شدم از این عشقبازیهایی که تا یه حدی منو می رسونه و همیشه حس می کنم که تشنه ام و از سکس سیراب نشدم .همیشه حس می کنم یکی هست که بیشتر از من به بابا حال بده وخودشو تو دل اون جا کنه در حالی که این منم که با تمام وجود عاشقانه و هوس انگیزانه دوستش دارم و به خاطر اون تا حالا به هیچ پسری راه ندادم . بابا یواش یواش شمد رو از روم بر داشت . می دونستم که محو اندام خوشگل من شده . از اون حالت بچگونه و دخترونه در اومده بود . موهامو افشون کرده رو کمرم ریخته بودم . شورت نازک منم کونمو به خوبی مشخص می کرد . دستشو آروم کشید روکمرم . خیلی خوشم میومد همین طور نوازشم بده . ماساژم بده . خیلی کیف می کردم . شایدم ازم حساب می برد و می ترسید بیدار شم . انگشتاشو خیلی آروم و به نرمی روی پوست پشتم می کشید . هوس توتمام تنم پخش می شد . دیوونه وار لذت می بردم . کوسم خیس کرده بود ولی به خودم فشار می آوردم که به این آسونیها تسلیم نشم . به این آسونی که چه عرض کنم که هدفم این بود که به آسونی خودمو در اختیار پدرم قرار بدم تا اون با پاره کردن بکارتم راه کوسمو باز کنه . ولی نمی خواستم به این راحتی ها باهاش آشتی کنم . باید نازمو می خرید وقدرمو می دونست . اندام من و اندام اون زن دست خورده ؟/؟! مثل یه هلوی تازه و میوه نو بری بودم و باید خیلی بهش مزه می داد ومنم دلم می خواست فقط بابام منو بخوره . پس از این که کلی با انگشتاش باهام ور رفت و هراس داشت که دستشو بفرسته داخل شورتم لبشو گذاشت رو پشت گردنم و از اونجا در حال نوازش موهای سرم با بوسه اومد پایین . به زحمت جلو آه کشیدن خودمو می گرفتم تا بابایی لوس نشه . پونزده سالم بود و فکر می کنم دوازده سالی می شد که باهام حال می کرد . بدنم حرف نداشت . همه جام یه دست و تازه بود . کوسم هنوز پشمالو نشده بود و یه خورده موریزه داشت که بابا نمیذاشت بزنمش . اون دوست داشت این جوری بلیسدش . می گفت خوشم میاد که چند تا خال ریزه هم تو دهنش جا بگیره . عاشق اون زبون گرم و درشتش بودم وقتی که رو کوسم می کشید . حالا کیرشو می خواستم . کیرش باید می رفت تو کوسم . شهریار جونم وقتی که دید صدام در نمیاد فشار لبشو زیاد تر کرد .-بیداری ؟/؟ عزیزم بیداری ؟/؟ می دونم بیداری . باباتو بخشیدی ؟/؟  آره جون من ؟/؟  می دونی که چقدر دوستت دارم . حس کردم که اونم لخته وفقط یه شورت پاشه . کیرشو از پشت شورتم روشورت خودم احساس می کردم -بابا برو عقب خوشم نمیاد امشب از این کارا بکنم . بازم هوست گل کرده اومدی طرف من ؟/؟  اصلا به احساسات من توجه داری ؟/؟ به این فکر می کنی که من به خاطر تو از همه چیز خودم می گذرم و تو هنوز به دنبال عیاشی هستی ؟/؟ -دخترم این طور باهام حرف نزن -حرف حساب جواب نداره ؟/؟ من نمی دونم بابا تو با بقیه زنا حال می کنی چون راه کوسشون بازه و اون کیفی رو که بخواد بهت میده ولی با من نه . هرموقع عشقت کشید و هیشکی رو پیدا نکردی واز سر سیری خواستی یه حالی بکنی میای میذاری تو سوراخ کون من . من نمیخوام زنگ تفریح تو باشم . حالا مامان بیخ ریشته و قبل از من بوده و کاریش نمیشه کرد ولی دوست ندارم به خاطر هوسهای زود گذرت بری دنبال غریبه ها . من دوست دارم خودم تامین کننده تو باشم و بهت حال بدم و بهم حال بدی ورک و پوست کنده بهت بگم بابا از این لحظه به بعد دیگه نه من نه تو .مگر این که ... این مگر این که رو نذاشت که ادامه بدم -چیه دخترم بازم هوس پسرای هم سن خودتو کردی . باشه هر طور تو بخوای ولی من از دختر ولنگار خوشم نمیاد -پدر من مثل تو نیستم که هر کی رو گیر آوردم بهش بچسبم . اگه می خوای دوباره همون شیدای تو باشم باید کیرتو بفرستی تو کوسم . دوسه سانت هم نه . بفرستی داخل دختری منو بگیری . همان طور که به من دختری دادی دختری منو بگیری و زنم کنی . کیرتو بذاری تو کوسم تا اونجایی که میره بذاری بره . منم دل دارم هوس دارم میخوام کیف کنم . شرط دیگه اش هم اینه که دیگه نباید دنبال زن دیگه ای بری که اگه ببینمت من می دونم و تو . یه التماس و هوس خاصی تو چهره پدر موج می زد که اونو تا حالا این جوری ندیده بودم . حس کردم که باید بگه نه دخترم این شرطو قبول نمی کنم ولی با کمال تعجب  این بار شگفت زده و بی نهایت خوشحالم کرد . -باشه شیدا قبوله هرچی تو بگی ... ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی 

ندای عشق 71

شاد بودیم و می گفتیم و می خندیدیم . حس نمی کردم که یک غریبه ام . همه اینها به برکت وجود ندا بود . شاید هم به برکت عشق صادقانه ام و رفتار ساده ام  که این دختر مهربون وخوشگلو شیفته خودش کرده بود .. دوباره داشتم خیس عرق می شدم . هرکی واسه خودش داشت راه می رفت و می خوند و می رقصید . طوری رفتار می کردند که انگار یه مجلس عروسی با شکوه داره بر گزار میشه . وقتی از من و ندا خواستند که با هم برقصیم نمی دونستم از کدوم طرف فرار کنم -نوید جونم خودم این دوهفته ای تا روز عروسیمون بهت یاد میدم که چطور برقصی . ندا دلشو نداره شوهر خوشگلش گوشت تنشو بخوره لاغر شه . حالا به دست و پام نگاه کن و با من حرکت کن . الان به یه بچه دوساله بگی واست می رقصه -آخه من دوست ندارم -منو که دوست داری ... بالاخره یه سرو دستی تکون دادم که منو به یاد چارلی چاپلین مینداخت .مامان خدیج و فاطمه خانوم و ندا و نازی چهار تایی یه رقاص بازی حسابی در آورده بودند . گروه جاز هم که مشغول بودند . وهر وقت خواننده شون خسته می شد ندا جون من جورشونو می کشید . اون شب با هر کی که از راه می رسیدم درددل می کردم . نازی که می گفت از همون اول فهمیده که من و ندا همو دوست داریم . همین حرفو فاطمه خانوم هم می زد . این برادر زن ما نادر خان که از همون اول طرفدار ما بود . از همون لحظه ای که اون آرتیست بازی رو در آورده و با دزدا جنگیده بودم ازم خوشش اومده بود .-راستی نوید من واست انگشتر نگرفتم یادت باشه -ای بابا ما که قرار نبود با هم نامزد کنیم همه چی خود به خود جور شد . یادت رفت قرار بود با هم بریم ته دریا ؟/؟... ساعت از دو نصفه شب گذشته بود . همه مهمونا در گوشه ای از این خونه درندشت و پنج واحده ماوا گرفتن و من و ندا جونم تو اتاق سایت خودمون سنگر گرفتیم -برادر مهربان نمیای بریم پیام بنویسیم ؟/؟-چرا خواهر خوب من . من آماده ام . زندگی ادامه دارد .. هردو زدیم زیر خنده -ندا خوب ما رو گرفته بودی ها -نیس که تو ما رو نگرفته بودی ؟/؟فکر کردی داری سر ما کلاه میذاری . راستی این همه لشگر کجا رفتن . انگار این واحدو واسه ما خالی کردن . ما که قصد کاری نداریم ندا جون . خیلی بد شد -تازه هم اگه داشته باشیم خلاف و گناه  که نمی خواهیم بکنیم -ندا جونم تا راس راسکی عروسم نشدی دست بهت نمی زنم -لطف می کنی نوید جان . اگه این جوره پس بوسیدن منم گناه داره -عزیزم من خودم بد تر از توام تا حالا رو که صبر کردیم بیا از شیرینی عشقمون لذت ببریم . ما اصلا با خونواده قول و قرار مهریه رو نذاشته بودیم فقط خدیجه جونم واسه احترام پیش ندا این حرفو مطرح کرد و ندا هم پس از این که گفت واسه اون این چیزا ملاک نیست ولی در نهایت گفت من فقط یه چیز میخوام یه جفت گوش نویدو ... اینو که گفت سه تایی مون زدیم زیر خنده . حالا که من و ندا تنها شدیم و به این موضوع فکر می کردم لذت می بردم از این که ندای من خیلی شوخ و بذله گو هم هست . با این که می دونستیم در واحد پنجم کسی نیست ولی درو از داخل قفل کردیم -نوید ازت ممنونم که این قدر به فکر بابام بودی . راستش خودم می خواستم باهاش گرم بگیرم ولی نه به این زودی وقتی که بغلش کردم و بوی تنشو احساس کردم یاد بچگیهام افتادم . همون بورو می داد . صورتش همون گرما رو داشت . نفساش همون نفس بود . گریه هاشو زیاد نمی دیدم ولی امروز با اشکهاش به من می گفت که به من و عشق و محبت من نیاز داره همونجوری که منم بهش نیاز دارم . شاید فکر نمی کرده که من و تو با هم خوشبخت میشیم . دونفری رفتیم رو تخت یه نفره ندا .-عزیزم انگاری باید چسبیده به هم بخوابیم . نمی دونم ندا من یه جوریم . امشب دلم اصلا نمی خواد بخوابم . دوست دارم همین طور بیدار باشم داد بزنم فریاد بزنم به در و دیوار بزنم و به همه دنیا اعلام کنم که من بیدارم . به اون چه که می خواستم رسیدم ودیگه به هیچ قیمتی حاضر به از دست دادنش نیستم -ببینم پسر حالا اومدی سر عقل یه خورده صبر می کردی اینارو به جنازه ام می گفتی دیگه . تو یکی تا قیام قیامت دست از سرم بر نمی داری . ندا سرشو گذاشت رو سینه ام . یه خورده خودمو بالا تر کشیدم تا راحت تر بتونم سرشو روسینه عاشقم جا بدم وموهای صاف و نرم و سیاهشو نوازش کنم . ندا دفتر خاطراتشو از کناره تخت بر داشت و داد دستم وگفت عشق من اگه خوابت نمی گیره می تونی بعضی جاهاشو که مطالعه نکردی بخونی تا بفهمی که من چی کشیدم . بیشتر مطالب این دفتر رو نمی تونستم تو سایت بنویسم .. بخونش تا بفهمی که ندا چی کشیده . دفتر خاطراتو ازش گرفتم و اونو کنارم قرار دادم تا مطالعه اش کنم ولی اون لحظه بیشتر تمایل داشتم تا عشق پاکمو با تمام وجود نوازش کنم . چشاشو بسته بود و خودشو به من سپرده بود . چند دقیقه ای صبر کردم . با نوازشهای من به خواب رفت ولی من همچنان بیدار بودم ... ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی 

هر کی به هر کی 16

این کار مامامان برام یه حرکت رویایی و فوق العاده بود . فکر می کردم دارم خواب می بینم و تو آسمونا دارم پرواز می کنم . با این حال دوست داشتم واسش ناز کنم . یه خورده خودمو واسش لوس کنم . با این که قرار داد امضا کرده بودیم که خق اعتراض نداریم و این روزو باید پناه ببریم به شخصیت انسانی و اصل و فطرت خودمون با این حال وقتی که کیر یکی دیگه رو تو کوس و کون مامان می دیدم و می دیدم که چطور داره حال می کنه و بالا و پایین می پره جیگرم آتیش می گرفت . پس اون همچین نیازی داره و تو فکرش هم هست . یعنی همه زنا در ضمیرشون عاشق و خواستار اینن که چند تا کیر بهشون حال بده ؟/؟ مثل ما مردا به یکی قانع نیستن ؟/؟  از مامانم یه تصور دیگه ای داشتم . هر چند یه خورده وضع واسم عادی شده بود و با گذشت زمان حس می کردم این مسئله رو بهتر و راحت تر هضمش می کنم -آریا چته یه کیر دیگه رو تو کوس من دیدی ناراحتی ؟/؟ پسرم منم باید ناراحت باشم که یه عمره بچه بزرگ کردم بره به یه زن دیگه حال بده . امروز از دو جهان آزادیم . باید حال کنیم و صفا . ببین همه توجهشون به طرف ماست . بیا ما هم بریم یه گوشه ای . من و مامان از جامون بلند شدیم . با با رفته بود به خاله بزرگه ام چسبیده بود . پسرعمو آرمین داشت آرمیلا رو می گایید و پریسایی که این چند وقته کلی با کیر من حال کرده بود داشت به پسر دایی من کوس می داد و چه جوری هم خودشو به آب و آتیش می زد . مامان جاهای مخفی خونه رو به خوبی می شناخت -بیا عزیزم از این طرف بریم فقط مراقب باش کسی تعقیبمون نکنه . هر اتاقی که سرک می کشیدیم یکی دو جفت مشغول بودند . یه گوشه ای دو تا مرد افتاده بودند به جون یه زن . رفتیم تو یکی از اتاقها و درو از داخل بستیم . مامان کلید داشت و قفلش کرد -حالا فقط منم و تو -مامان می دونی این کار خلاف مقررات نیست ؟/؟ -چه خلافی ! مگه ما داریم خلاف می کنیم ؟/؟ در بخشنامه چیزی در این مورد نوشته نشده . بیا عزیزم . می دونستم . از همون روزای بچگی ات می دونستم که یه روز کیرت به اندازه ای می رسه که دل همه دخترا رو می بره .. حالا دیگه مال خودمه . مامان رو من طاقباز شده دراز کشید و کیرمو گذاشت تو دهنش . با یه آهنگ تو دهنی کیفشو نشون می داد . بدنش سفید تر و سفت تر و خواستنی تر از تن و بدن زن عمو بود . تا حالا که این دومیش بود چهل سال به بالا به تورم خورده بود -آریا جون تو دوست نداشتی حال مامانتو بپرسی ؟/؟ -چرا ولی روم نمی شد -دیوونه امروز که از این حرفا نداریم . وقتی که دیدم زن عموی پرروت با چه حرص و اشتهایی خودشو تسلیم تو کرده داشتم آتیش می گرفتم -نکنه به خاطر رقابت با اون اومدی طرفم مامان؟/؟ کف دستشو دور کیرم حلقه زد و اونو چند بار محکم به صورت و سینه هاش کوبید و گفت من به خاطر این اومدم عزیزم ..این .. این .. نوک زبونشو روی سر و سوراخ کیرم یه جوری می کشید که پوست تمام تنم دچار رعشه و لذت خاصی می شد . تصمیم داشتم در نهایت تو کوس مامان آب  نریزم و ذخیره کنم برای کوسهای دیگه . ولی اون هیجانی که مامان بهم می داد داشت منو از این تصمیم بر می گردوند . بی اراده شده بودم . فکرشو نمی کردم که مامانو هم بتونم تسلیمش کنم . هر چند من حالا تسلیمش بودم -الیا الیای نازم باورم نمیشه -باورت شه این مامانته . مامانته که داره کیرتو واست ساک می زنه . اگه باورت نمیشه کاری کنم که بیشتر باورت شه -آره مامان آره مامان .. اومد و رو کیرم نشست -مامی نمی دونم چی بگم -هیچی نگو آریا فقط حالشو ببر فقط بدون که این مامانته که اونجوری که عشقته بهت حال میده -وبه مردای دیگه -به تو بیشتر حسود ! خوشم میاد آریا جونم حسودیش میشه -مامان من حرص می خورم تو لذت می بری ؟/؟ا ینو که گفتم اون که رو من نشسته بود یه حرکتی به کونش داد و کیرم رفت تو کوسش . دیگه غمهای دنیا از یادم رفت و به هیچی فکر نمی کردم . لذت بود و لذت . مامان خودشو رو من حرکت می داد و فرماندهی رو در دست گرفته بود . نه نه نباید به این زودی آبمو خالی کنم -مامان دوستت دارم -منم دوستت دارم . آریا ببین کوسسسسسم چه جوری داره کیییییرررتو می بوسه . لبات نمی خواد لبای مامانتو ببوسه ؟/؟ دستامو دور کمرش حلقه زدم  و اونو محکم فشردمش وبه طرف خودم نزدیک کردم . حرکات کون مامان کند شده بود . چون فشار دستام رو کمرش زیاد شده بود . عطر موهای سیاه و بلندش که یه طرفش افتاده بود رو یه طرف صورتم مستی هوسمو بیشتر می کرد . سینه های الیا سینه هامو داغ کرده بود . حالا این الیا جونم بود که با نفسهای تند و تب هوسش ازم می خواست که اونو به ارگاسم برسونم . با بوسه هام وسوسه ترش کرده بودم . نمی خواستم به این زودی مامانو ولش کنم بره پی کیر های دیگه -مامان عزیزم الیا ی خوشگلم . عاشقتم . یه لحظه که مامان شل شده بود کیرمو از کوسش بیرون کشیدم . مامان گلمو بغلش کرده رو میزقدیمی ناها رخوری قرارش دادم . لاپاشو باز کرده و زبونمو کشیدم روش -واییییی آریا آریا دارم می سوزم . به شدت تقلا می کرد .. عزیزم منو ببند بذار بسوزم قلبم از حرکت وایسه .. الیا زده بود به سرش . شایدم حق داشت . دستاشو با طناب به میله های کنار پنجره بستم و پاهاشم به دو طرف میز . دیگه در مقابل میک زدنها و گاییدنهای من تکون بخور نبود . این همون چیزی بود که اون می خواست .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی 

مادر فداکار 7

الهام و امیر مدتی دیگه با هم مشغول بودن و المیرا هم که دیگه توان ایستادن و شاهد سکس دیگران بودن را نداشت خودشو از صحنه دور کرد . وقتی الهام  کارشو با امیر تموم کرد بر گشت به اتاق اون یعنی المیرا و کنار خواهرش دراز کشید -چطور بود الهام -چودانی و پرسی سوالت خطاست . زبل خان تو که از سیر تا پیاز ماجرا همه رو دیدی کیف کردی . همونجوری که دوست داشتی سر حال سر حالش کردم . دیگه دخترای مردم نمی تونن گولش بزنن . هر وقت بخواد کوس و کون خاله جون در خدمتشه . تو هم دیگه مجبور نیستی به این زودیها فکر دومادی و این جور چیزاش باشی . خرج داره. آدم تو این دوره و زمونه که نمی تونه به دختر مردم اعتماد کنه . المیرا گفت درسته الهام جون دستت درد نکنه . البته کوس و کون و سایر قسمتهای بدنت هم درد نکنه امیرو ساختی ولی من چی ؟/؟ -تو رو هم می سازم .. المیرا از جاش بلند شد و با همون لباس خواب کوتاه و فانتزی خود راهی اتاق امیر شد . درزد چون نمی خواست اگه یه وقتی امیر لخته خجالت بکشه و اصول کار هم همین بود -چطور بود پسرم -امیر در حالی که سرشو انداخته بود و جون خودش خجالت می کشید گفت دستت درد نکنه مامان . چشاش یه لحظه به هیکل مامانش افتاد و واسه چند ثانیه ای به خودش لرزید شیطونو لعنت کرد . المیرا امیرو بغل کرد و اونو بوسید . مادر و پسر در آغوش هم آروم گرفتند -عزیزم من هر کاری می کنم واسه خوشبختی توهه -ممنونم مامان درک می کنم . دوستت دارم عاشقتم -درهر حال خاله اتم می خواست و تو هم راضی بودی . در کل جامعه ما نمی پسنده . شاید این کارا درست نباشه چون خیلی ها جنبه اشو ندارن . ولی اگه  پوشیده بمونه وجنبه های مثبتشو در نظر بگیریم باید گفت که خیلی هم مفیده -بازم متشکرم مامان . همه اینا در مقابل عشق پاک و بی ریای مادری هیچه . المیرا آهی از حسرت کشید و گفت آره عزیزم . واسه من سلامتی تو از همه چی مهمتره . مادررفت به اتاق خودش وامیر هم در خوشی و سر مستی ناشی از سکس با خاله با اعتماد به نفسی فوق العاده و آرامش بسیار به خواب رفت . از اون طرف هم المیرا و خواهر خستگی ناپذیرش یکی دوساعتی رو با هم لز کردند و تقریبا در تمام این مدات الهام نقش فاعلی داشت و المیرا مفعولی . یعنی الهام روی تن و بدن المیرا کار می کرد تا سر حالش کنه و اونو به ار گاسم برسونه ولی المیرا هوس یک کیر زنده و طبیعی رو داشت . یه روز جمعه ای الناز و امیر به همراه مادرشون رفتن خونه مادر بزرگه . دایی امیر که اسمش بود امید و ده سال هم از المیرا کوچیکتر بود به تازگی با یه دختر ازدواج کرده بود به اسم سوسن که 18 سالش بود و خیلی هم خوشگل بود ولی این سوسن خانوم ما از اون دخترای اهل حال و تک پرون بود و اگه آب باریکه ای پیدا می کرد بدش نمیومد که یه شنایی هم بکنه ولی خیلی هم محافظه کار بود . طوری هم لباس می پوشید که المیرا رو به این فکر مینداخت که عروسش دست کمی از جنده های خیابونی نداشته باشه . با این حال دختر مودبی بود و آداب معاشرتو به خوبی رعایت می کرد . با مردا و پسرا میونه اش بهتر بود تا با هم جنسای خودش .-امیر شیطون شدی ها .-خاله اتو ردیفش کردی حالا تو نخ زندایی جونت هستی . یادت باشه اون زن داداشمه -ببینم مامان اون بهت نزدیک تره یا خاله جون ؟/؟  کدومشون واست مهم ترن . یه لحظه نگاه امیر ومادر بهم دوخته شد والمیرا از نگاه پسرش همه چی رو خوند . اون هوس گاییدن زندایی اشو کرده بود . دوست داشت با این تازه عروس حال کنه -مامان تو خیلی زرنگی . رو پیشونی آدما می تونی بخونی که حس و خواسته شون چیه . تازه تو یک زنی . احساسات زنا رو بهتر درک می کنی .شاید من اگه بخوام برم جلو و به یه زن یا دختر پیشنهادی بدم یکی بذاره زیر گوشم ولی تو خواسته های اونا رو بهتر متوجه میشی  ومی دونی که از چه راهی باید وارد شد تا دل اونا رو به دست آورد -باشه عزیزم امیر جون . باشه ببینم چیکار می تونم بکنم . دایی امید و آبجی الناز ت رو باید یه جوری دست به سر کنیم که چوب لاچرخمون نشن تا من بتونم مخ این سوسن خانمو بزنم . مامان عادت نداشت که خواهرشوهر بازی در بیاره و زندایی سوسن هم احترام مامانو نگه می داشت . یکی از این روزها که الناز بعد از ظهر رفته بود خونه یکی از دوستاش که در جشن تولدش شرکت کنه ودایی هم بود سر کار مامان زنگ زد واسه زن دایی که بیاد خونه ما کارش داره . سوسن جون طبق معمول با یه میکاپ و آرایش غلیظ بیا منو بکن نزول اجلاس فرموده وخیلی هم شگفت زده بود از این که مامان المیرا اونو به این صورت احضار کرده .منم خیلی به خودم رسیده بودم وتیپمو مردونه تر ساخته بودم و چشم از سوسن بر نمی گرفتم . مامان مثلا رفت آشپز خونه  که واسمون چایی و عصرونه بیاره زندایی خواست بره کمکش نذاشت . می خواست یه خورده ما رو با هم تنها بذاره که صمیمی تر شیم . مامان چون بهم گفته بود سوسن آمادگیشو داره منم رفته بودم تو کوکش و با نگام داشتم اونو می خوردم .-زندایی خوشگل که بودی ولی خیلی خوشگل تر شدی .این کارارو  که می کنی دل مردا رو می بری -چشات خوشگل می بینه امیر جون -چشام چیزایی رو که وجود دارن می بینن -قربون لب و دهن و کلام شیرینت .. قابل توجه دایی جونت که ازت یاد بگیره .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی 

به دادم برس شیطان 4

واما بشنویم یا بشنوید از کمال و جمال بچه های مودب و سر به زیر که در چه اوضاع و احوالی هستند .
دو تا جوون خوش تیپ و لاغر که در یه خونواده مومن و مذهبی بزرگ شدن . کمال سال سوم دبیرستان و جمال هم سال دوم و هر دوتاشون در رشته ریاضی فیزیک درس می خونن یعنی خوندن . بر خلاف همکلاسی هاشون که مدام دنبال دوست دختر بازی و این حرفا هستن اونا سرشون تو کتاب بوده و اصلا به این چیزا توجهی نداشتند البته مثل هر جوون دیگه ای تمایلات سرکش تو اونا وجود داشت ولی یه جوری با این تمایلات مبارزه می کردند .با خوندن کتاب و ذکر و دعا . ولی خب زیاد محتلم و جنب می شدند . یعنی فقط خواب می دیدند و خوابای کوس و کون و این که با کیر کلفتشون کردن تو کوس و کون زن و دختر مردم . هر چند بیشتر اونایی رو که تو خواب می گاییدند نمی شناختند ولی یه بار این کمال خان ما خواب منیره خانومو دیده بود . خواب دیده بود که منیره خانوم واسه یه کاری ازش کمک میخواد و اونم میره خونه شون وبعد که کارش تموم میشه منیره با چایی و شیرینی ازش پذیرایی می کنه ودر همین حال دامنشو بالا می زنه و کونشو به طرفش قمبل می کنه . اونم در حال لعنت فرستادن به شیطان کیرشو می کشه بیرون وبه سوراخ منیره حمله ور میشه کمال از این تعجب می کنه که چطور یه زن جا افتاده حاضر شده که با اون آمیزش داشته باشه وتونسته رویای اونو به واقعیت برسونه . با این حال از این که داره گناه می کنه پیش وجدان خودش یه احساس شرمندگی هم می کرد هر لحظه بیشتر از لحظه قبل حس می کرد که داره داغ میشه . ودر یک آن نتونست جلو ریزش منی خودشو بگیره . از این می ترسید که نکنه بار دارش کرده باشه . وای این چه کاری بود که من کردم در همین حال که داشت فکر می کرد عجب کار خبطی کرده که تو کوس منیره آب ریخته از خواب بیدار میشه .. واویلا بازم جنب شده بود . آب کیرش از پیژامه و شورتش زده بود بیرون وغسل هم افتاده بود گردنش . حالا باید چیکار می کرد . درسته که مادرش خیلی مهربون تر از پدرش بود وبر خوردی صمیمانه تر با پسراش داشت ولی شرم و حیا رو چیکار می کرد . غسل و عبادت رو چیکار می کرد . عادت هم نداشت که شورتشو بشوره و اگه  هم این کارو می کرد بازم از کبری خانوم خجالت می کشید . سختش بود . از این که مامانش فکر کنه که بچه اش شهوتی شده در هر حال اون و داداشش که در خیابون زنا و دخترای خوشگل و تی تیش مامانی رو می دیدند سرشونو اون ور می کردند . با این حال هنوز خیلی چیزارو نمی دونستند . درمورد سکس اطلاعات زیادی نداشتند ووقتی هم که می خواستن با یه دختر صحبت کنن از خجالت سرخ می شدن . یه ته ریشی هم داشتند وبا اون پیرهنی که دگمه یقه شو می بستند نشون می دادن که باید بچه مومن باشن . در هر حال تابستون بود و امتحان تموم شده بود واونا هم با نمراتی خوب در امتحانات قبول شده بودند . کمال باید برای سال آخر وجمال هم برای سال سوم خودشو آماده می کرد . یه روز جمعه ای میشه وپس از این که خونواده شریف خان ناهارشونو می خورن زن و شوهر راه میفتن به طرف بیمارستانی تو شهر مقدسشون قم که از بیماران متفرقه عیادت کنن و دست چند نفرو بگیرن و به اصطلاح دنبال کار خیر و ثواب باشن وخونه سپرده میشه به دست دو تا جوون سر به زیر به نام کمال و جمال که هر دو تاشون واقعا خوش جمال بودند . ساعت دو بعد از ظهر بود برادرا رفتند که بخوابند . سر و صدای آهنگ وشلپ شلیپ آب استخر منیره خانوم بلند شد وامصیبتا هر چه این ور و اون ور می کردند خوابشون نمی برد . پس از چند دقیقه ظاهرا جمال یعنی همون داداش کوچیکه خوابش می بره وکمال که آشفته بود میره تو راه پله خونه شون می شینه . می دونست که زن همسایه بازم تنشو سپرده دست آب . اون اگه سر ساعت دوازده ناهار می خورد راحت می تونست بخوابه و حالا بیدار شه . یه لحظه سرشو بالا گرفت ومتوجه خمیدگی در ورق آلومینیوم رو دیوارشد . بر شیطان لعنت .. نه نه کمال تو باید بر نفس اماره ات غلبه کنی . باید از بابات یاد بگیری . اگه از الان گناه کنی صحیفه قلبت سیاه میشه . به گناه عادت می کنی . هوس چیزایی رو می کنی که نمی تونی بهشون برسی . اون موقع گناه پشت سر گناه نهههه نهههههه رفت که بخوابه ولی نتونست . شیطان وسوسه اش کرده بود  . هوس داشت اونو از پا مینداخت . هرچی ذکر گفت و دعا کرد فایده ای نداشت . دوسه بار تو عمرش جلق زده بود توبه کرد و دیگه دنبال این کارا نرفت . نمی خواست خودشو آلوده این مفاسد بکنه دوباره از جاش بلند شد . هر چه باداباد یه بار نگاه می کنم دیگه بسه . عیب نداره منم دل دارم دیگه . صدر اسلام که همه جوونا زود ازدواج می کردند تا گرد گناه نگردن . تو این زمونه همش فقط تبلیغشو می کنن هی میگن باید سن ازدواج زود باشه ولی به بچه های خودشون که می رسن تو باید درس بخونی و یه کاره ای بشی و از این حرفا . بابای من با این که خیلی خوب و با تقواست فقط واسه بقیه روضه می خونه . لبه آلومینیوم رو کج ترش کرد ونگاهش افتاد به استخر منیره خانوم . فقط یه شعاعی رو تو دید خودش داشت . واییییی چی می دید این منیره هم دیگه گل کاشته بود . نه شورتی نه سوتینی . فقط لخت مادرزاد دمر کرده بود و به استخر نگاه می کرد . جایی هم دمر افتاده بود که آفتاب بهش نمی رسید . کون سفید و درشت و بر جسته و براق و ژله ای زن همسایه گیجش کرده بود . دستشو رسوند به کیرش و دوباره بازی کردن با اونو شروع کرد . فقط یه بار دیگه جلق می زنم دیگه نمی زنم . یه بار می زنم و توبه می کنم . طوری باید به این کون نگاه کنم که در نهایت هوس و حال کردن آبم بیاد و بیارزه . یه کاسه بزرگ آورد جلو کیرش گذاشت که نجس بازی در نیاره . دوباره از سوراخ اون طرفو نگاه کرد . دید خبری از پری دریایی نیست .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی 

سایت شهوتناک یا وحشتناک

هردم از این باغ بری می رسد .. تازه تر از تازه تری می رسد ... البته فعلا با لوتی کاری ندارم باشه برای پیام بعدی یه سایتی به تورم خورده به اسم شهوتناک اگه اشتباه نکرده باشم که دست این لوتی ها رو بسته . وحسابی اونا رو روسفید کرده . در یک نگاه اجمالی  37 اثر تک قسمتی سایت خودمونو که در دوماه اخیر در اونجا منتشر شده دیدم که جز در دوسه مورد که به نام نویسنده اشاره شده بقیه هیچ . همین جا بد نیست یه اشاره ای داشته باشم به جناب abar 135 کارمند پوست کلفت و از رو نروی سایت لوتی که داستان تک قسمتی آسیاب به نوبت منو از سر و ته (عنوان ونام نویسنده ) زده وبدون اشاره به نام وبلاگ منتشرکرده است . من نمی دونم این آقا بزرگتر نداره یه خلافکار میره یکی دیگه جاش میاد .اگه بزرگترا ش نمی تونن گوشمالیش بدن از من گله ای نداشته باشند خسته شدم از بس صبر کردم . اما از شما عزیزانی که به این سایتهای متخلف  که سر خلاف همه اینها و رکورد شکن تعداد که تا حالا مدال طلا رو داره همین سایت شهوتناکه سرمی زنین میخوام به خواسته هاشون گوش نکرده و اونجایی که می نویسند برای حمایت از ما دوثانیه هم که شده روی این تبلیغات کلیک کنید کلیک نکنید ... مگه ما تبلیغات داریم . ؟/؟ می خواستم به احترام سه تا داستانی که آخرش اسم منو آوردند فعلا دست نگه دارم که دیدم این سه تا در یک تقدم و تاخر زمانی خاصی نبوده اند که بخوام حساب کنم از این به بعد رعایت می کنند . تازه این یک ظلمی است در حق خودم حتی نیمه شبها که نمی تونم برم یه اتاق دیگه  در اتاقی خاموش سر لب تابمو به طرف صفحه کلید کج می کنم تا از نور روشن مانیتور یا صفحه نمایش بتونم از کی برد یا صفحه کلید هر چند با سرعتی کند استفاده کنم وداستان بنویسم در همون حال به این فکر می کنم که  چطور بنویسم که خوانندگان گرامی ما راضی تر باشند چطوربنویسم که کیوان و احسان و مرتضی و دلفین وبقیه  راضی باشند و نظر خود منم تامین شه ..در تاریکی .... آخر این چه مرضیست  که می خواهید همه اینها را به اسم خود تمام کنید . آیا برای تبلیغ این قرص و دواها باید فعالیت خود را به نام خود افزایش دهید ؟/؟ آیا این داستانها را به انگلیسی یا زبانهای دیگری  ترجمه می کنید و در هر حال وظیفه تبلیغاتی خود را انجام می دهید تا این گونه حمایت شوید ؟/؟  هرچند دهها داستان دیگری هم در سایت شما موجود است که مربوط به من و وبلاگ امیر نمی باشد و شاید هم باشد ولی من در مورد آثار خودم شناخت بیشتری دارم . بیشتر داستانهای شما هم که مشترک بین سایتهای امیرو لوتی و شهوانی وبر گرفته از سایت منحل شده آیزون که برای آزادی مدیرش دعا می کنیم می باشد . پس دیگر چه حرفی برای گفتن دارید که انتظار حمایت و کلیک کردن را هم دارید .؟/؟ من و امیر هزاران ساعت از روی عشق و علاقه در خدمت عزیزان بوده ایم و انتظار آن را نداریم که عده ای با استفاده از امنیت محیطی خود به دنبال سود جویی باشند . مگر حرف ما چیست ؟/؟   به منبع داستان اشاره کنید . از خوانندگان وبازدیدکنندگان گرامی ودوستان عزیز و آزادگان خواهشمندم ضمن شناخت این گونه سایتها و افراد از هرگونه حمایتشان خود داری کرده مگر این که در مورد داستانهای ذیل   قانون اشاره به ماخذ و نام نویسنده را رعایت فر مایند....1-اصل با اصل 2-خجالتی 3-حرف دل 4-جنگل عشق و انتقام 5-عسل تلخ 6-نگاه شیطانی 7-تفاهم 8-نه این خیانت نیست 9-شب جمعه 10-ازمرگ تا زندگی 11-سفر پر برکت 12-سوزن وجوالدوز13-دود غیرت 14-تا آخرخط 15-بام هوس 16-سربزنگاه 17-مامان پریسا تنها درخانه 18-یکی نه دوتا 19-خواب خوش 20 -ارفاق 21-لب به لب 22-لبخند اشک 23-پس از جدایی 24 -بهشت باکره 25 -جمعه داغ مامان داغ 26-تردید 27 -یک تیر وسه نشان 28 -مربی عملی من 29-پارک گلها 30-دوقلوها 31-میثاق گلی 32-جادوی هوس 33-آسیاب به نوبت 34-کمکم کن عزیزم .35-مزاحم یا مراحم 36-نقطه اول 37 -تسلیم .....درردیف 1و31 و33 فقط به نام نویسنده اشاره شده است .دو داستان دوقلوها در سایت مذکور داریم که یکی آن مربوط به من می باشد ..که اوایل آن با جمله من وبهنام شروع میشه .درصورتی که داستانهای دیگری هم به چشمم بخوره در قسمت نظرات قید می کنم .می دانم که شاید ککتان هم با این پیامهای من نگزد ولی حداقل من شرمنده خودم نیستم واگر می خواهید حرفم را در خصوص عدم حمایت از شما پس بگیرم در مورد داستانهای سایت امیر رعایت کنید اگر هم برایتان اهمیتی ندارد که هیچ , باز هم شرمندگی برای شماست .چون که آن که باید من و امیر رابشناسد می شناسد وخوانندگان گرامی بزرگترین قضاوت کنندگان هستند .از همه بازدیدکنندگان عزیز بی نهایت سپاسگزارم که وقتتان را به خواندن این پیام اختصاص داده اید .پیشاپیش از همراهی شما در خصوص رسوانمودن هر چه بیشتر این سود جویان تبلیغاتی تشکرکرده توفیق روز افزون شما را از ایزد منان مسئلت دارم .آزاد , آزاده وسربلند باشید ...ایرانی

کرسی داغ هوس 6

صداشو آورد پایین تر و گفت بمال بمال کونمو بمال . دستتو بذار لای پام . منو این جوری ولم نکن . تازه داری سر عقل میای . دوست داشتم از اتاق فرار کنم . مامان دچار توهم شده بود . اگه بیدار می شد و منو به اون حالت می دید باید اسباب اثاثیه رو جمع می کردم و غزل خداحافظی رو می خوندم . خودشو یه خورده پایین تر کشید و دستشو به طرف شورتم دراز کرد -اوخخخخخخ مرد می بینم که شلوارکم پوشیدی . یواش یواش داری میشی مرد محبوب من . این جوری راحت تر به مراد خودم می رسم . گریه ام گرفته بود و دوست داشتم بر حال زار خودم اشک بریزم . دست مامان سمت شلوارم رفت و کیر کلفت و چماق شده ام رفت تو دستش -فرزین فرزین راستی راستی تو داری همونی میشی که من می خواستم . باورم نمیشه کیرت تا این حد شق کرده باشه . باورم نمیشه که این قدر به خاطر من هوس داشته باشی . عزیزم دوستت دارم . چراغ کرسی روشن شد . ببین کون قرمز منو ببین حالشو ببر . از یه چیز سر در نمی آوردم واون این که مامان خیلی حرف می زد . از نظر اون غیر از شوهرش یکی دیگه که پسرش بود زیر کرسی خوابیده بود واونم باید کمتر پچ پچ می کرد -فرزین بیا بیا جلوتر . آبتین خوابه . من کیر میخوام . کیرتو میخوام . کوسم این زیر داغ شده . می بینم کیر تو هم داغ کرده اوخ این دیگه چیه دستم سوخت . وای که این مامان چقدر خالی بندی می کرد . با این که می ترسیدم ولی کیرم شق کرده بود . با خودم گفتم به درک کیره رو از پشت و با دید زدن کون خوشگل مامان فرو می کنم توی کوسش ولی اگه بر فرض هم مامان بعد از سکس چرتی بشه و بخوابه که این یه خیاله و امکان نداره که نفهمه خب  بابا که بر گرده و صحبت شه گند قضیه در میاد . اگه هم بفهمه که من بودم می تونم بگم خواب بودم و حالیم نبود وفکرکردم دوست دخترم کنارم خوابیده .. هرچند که می دونستم این یه عذر بدتر از گناه یا همون کوس شره -فرزین زودباش من جیغ می کشما . آبروتو اونوقت پیش آبتین می برم . نزدیک بود سوتی بدم وبگم مامان آبتین خود منم ولی به خیر گذشت . خودمو به طرف بالا کشیدم و کیره رو به طرف کون درشت و تپل مامانی نزدیک کردم . دوست داشتم کف دستمو بکشم رو اون کون خوشگل و نازش که زیر نور کرسی مثل ماه شب چهارده و مثل خورشید نارنجی می درخشید ولی اگه این کارو می کردم اینجا دیگه متوجه می شد که این دستای نرم و لطیف نمی تونه دستای شوهرش باشه . دوست داشتم که زبونمو بکشم رو سوراخ کون و کوسش و باهاش حال کنم وبعد از کلی حال کردن کیرمو فرو کنم تو کوسش . خیلی چیزارو دوست داشتم وخیلی کارا رو ولی شرایط طوری بود که باید از همه اونا چشم پوشی می کردم . داشتم به آرزوی بزرگ زندگیم می رسیدم . به گناه بودن گاییدن مامان و این جور چیزا اصلا فکر نمی کردم مجموعه امیر سکسی و انگولک کردن آتنا و دیدن  و احساس این هیجانات زیر نور کرسی داغ منو حسابی آب بندی کرده بود و به این جور چیزا اصلا فکر نمی کردم . تا جهنم خیلی راه بود ولی به جهنمی که مامان می خواست واسم درست کنه فکر می کردم . نمی دونستم چیکار کنم . خودمو بالا کشیدم . سرم به لحاف بالا سر مامان رسیده بود وواسه این که کیرم به ناحیه کون دمر کرده اش برسه یه خورده با سر لحافو بالا دادم تا فضا باز تر شه و راحت تر مانور بدم . با دو تا انگشتای شستم منتهی الیه دو تا قاچ کون مامانو که در وسط دایره کون ویا همون درزش قرار داشته به دو طرف بازش کرده و سر کیرمو به کوس خیسش چسبوندم -آهههههه فرزین فرزین زود باش کیرتو فرو کن تو کوسسسسسم من میخوام کیییییرررررررتو کییییییرررررداغتو می خوام . زود باش بده . تند تند منو بکن . خواب آبتین سبکه بکن عزیزم منو بکن . جوابمو نمیدی اشکال نداره . من جوابو از کیرت می خوام . زودباش منو بکن داره خوابم می گیره . یه وقتی پسرم بیدار میشه و کارا خراب میشه .. ورود به دنیای لذتها و کیف و خوشیها رو شروع کرده بودم . کیر من داشت می رفت تو کوس مامان . سرشو فرستاده بودم . چقدر خیس و هوسی بود . بیچاره فکر می کرد کیر شوهرش داره میره تو کوسش . هر چه کیر دراز و کلفتمو بیشتر می فرستادم تو کوس مامان حس می کردم که بیشتر داغ می کنم . الآنه که آبم خالی شه اون داخل . گرمای کرسی هم مزید بر علت بود . گاییدن تند رو شروع کردم . فقط لحاف کرسی بالا سرمو داشتم که سنگینی اون اذیتم نکنه ودعا می کردم که مامان روشو بر نگردونه و متوجه من نشه . دشوار بود که بخواد این کارو انجام بده . وای چی می شد اگه اون می دونست که پسرش داره اونو میگاد و اونم با رضایت تن به این کار می داد . اون وقت با تمام وجود سر تا پای مامانو واسش می لیسیدم و باهاش عشق می کردم . یه خورده عدم حالت تعادلی سبب شده بود که نتونم اون جوری که دلم میخواد کون و کوس مامانو موقع گاییده شدنش ببینم . مامان ناله می کرد و آه می کشید .-فرزین فرزین جان ببین آزاده اسیر کیرته آزاده در بندته . آزاده دیگه متعلق به خودش نیست بکن باید ارضام کنی . جل الخالق ! این دیگه چی می گفت . زیر کرسی رو با روی تخت اشتباه گرفته بود . من چه جوری باید ارضاش می کردم . یه کیر خر می خواست که مامانو ارضاش کنه -فرزین دوستت دارم . نباید این حرفا رو بزنم ولی حالا که می بینم کیرت داره به من حال میده میگم . یه چیزی بهت میگم تو رو خدا به روی آبتین نیار . تازگیها می بینم اون یه جورایی نگام می کنه . فکر می کنه که من از کامپیوتر هیچی حالیم نیست . رفتم سر کامپیوترش و دیدم تو سایت امیر سکسی داره داستانهای سکس با مامان و خواهرو می خونه . باور کن اگه به رفتار گند و سردت ادامه می دادی اگه آبتین هم می خواست منو بکنه حرفی نداشتم . فرزین ناراحت نشو بکن . فقط کیر تو رو میخوام . چند تا ضربه دیگه که به کوس مامان وارد کردم دیگه نتونستم جلو خودمو آبمو بگیرم . جلو دهنمو داشتم که صدام در نره ولی کیفی کردم که تا به حال در تمام عمرم چنین کیفی نکرده بودم -خب تموم شد ؟/؟ کیف کردی ؟/؟ بازی دیگه تموم شد آبتین . فکر کردی من این قدر کوس خل شدم که نشناختمت ؟/؟ ..ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی 

ندای عشق 70

نه عزیزم جای دیگه ام میخاره -بی تربیت نشو ندا --فکرای بد نکن لبام میخاره -ببخش منو . من که از بعد از ظهر تا حالا دارم خارششو می گیرم -بازم میخاره -دیوونه چسبیدی به در اتاق که یه مزاحم همین جوری نیاد داخل ؟/؟ بعد از دو سه دقیقه ای که به طرز وسوسه انگیزی همو بوسیدیم یاد مهمونا افتاده گفتم ندا جون بد میشه مهمونا میگن چه خبره -بذار بگن . میانسالا و پیراش که یه روزی مث ما بودن و جووناش هم که مث ما هستن . از کره مریخ که نیومدن . اصلا دلم نمیخواد امروز تموم شه . این اتاق کوچولوی من امشب مال من و توست . کنار هم تا صبح با هم میگیم و حال می کنیم . اگرم دوست داشته باشی بازم به یاد گذشته ها میگم تا واسم بنویسی .-ندا بابا مامانت  ناراحت نشن که ما با هم خلوت می کنیم -اون وقتایی که ناراحت می شدن عین خیالت نبود -ندا -جون ندا تو که مارو کشتی بذار دو دقیقه دیگه ببوسمت . حالا معلوم نیست چند ساعت باید پیش اینا بمونیم تا بازم موقعیت واسه بوسیدن جورشه . بگو چی می خوای -دوست داری یه ملایی دفتر داری عاقدی چیزی بیاریم که تا موقع عقد یه صیغه ای چیزی واسمون بخونه -فکر بدی نیست -آره منم این جوری راحت ترم که یه وقتی بابات یا مامانت دلواپس نشن -ببینم حتما می خوای یه سال دیگه عقدم کنی . به این فکر می کردم که هر چیزی یه حساب و کتاب و مقدمه و پیشوازی داره واسه همین فکر کردم شاید این یه سالی که گفتم زود باشه -فکر می کنی اگه باید بیشتر صبر کنیم و درساتو هم خوب بخونی من حرفی ندارم بیشتر صبر می کنیم -ببینم نکنه یکی دیگه رو زیر سر داری . تو خجالت نمی کشی ؟/؟ نکنه میخوای تمام ملاهای تهرون و بابلسرو بیاریم اینجا واسمون استخاره بکنن  که اگه تعداد خوب بیشتر در اومد ما عقد کنیم . به خاطر تو و این که پیش خونواده من سختت نباشه واسه امروز حرفی ندارم ولی یه ماه دیگه در همچین روزی من باید زنت باشم وگرنه هر چی دیدی از چش خودت دیدی .. باورم نمی شد ندا این جور آتیشی تر از من باشه . این بار من رفتم طرفش و اونو بوسیدم تا خارش لبهاشو بگیرم . سر انجام رضایت دادیم که بریم پیش بقیه . سر و صورت ملتهب ما نشون می داد که مشغول چه کاری بودیم . تصمیم بر آن شد که یه عاقدی بیاریم که یه صیغه موقتی بخونه و منم سر بلند باشم . دسته جمعی متفق بودیم که این خطبه خون آخوند نباشه . چون حس کردیم آخوند شگون نداره و ممکنه پاقدمش نحس باشه  و گره تو کارمون بندازه . واسه همین از یه کت و شلوار پوش استفاده کردیم . باورم نمی شد که من و ندا به پیوند عشقمون جنبه رسمی تری بخشیده باشیم . روی نوار لذت و خوشی و آرامش بودیم . هدیه های تولد یکی پس از دیگری به طرف عشقم سرازیر می شد . برای اولین بار بود که ندای من پس از جراحی یه آرایش خفیفی می کرد . خوشگل تر از همه بود . به خودم می بالیدم که اون مال من شده . خیلی جالب بود نه بله برونی نه صحبت مهریه ای وچیزی . قرار عقدو گذاشتیم واسه دو هفته دیگه . ندا می گفت یه هفته دیگه  که دید چند تا از فامیلاش میگن ایکس باید از امریکا بیاد و ایگرگ میخواد از اروپا بیاد و این جوری ندا با اکراه و منت قبول کرد که یه هفته دیگه هم صبر کنه ولی پیش همه با صدای بلند اعلام کرد که این مدت دیگه تمدید پذیر نیست . من و مامان خدیج همدیگه رو بغل زده بودیم و می بوسیدیم . فاطمه خانوم خودشو انداخته بود تو بغل من و از خوشحالی اشک می ریخت . تازه  داشت اعتراف می کرد که به خاطر من و ندا چند بار با شوهرش دعوا افتاده وحتی یه بارم باهاش قهر کرده . پس فاطمه خانوم هم طرفدار من بود ولی بیشتر نشون می داد که رایش ممتنع بوده باشه .. نمی دونم حتما اگه از ناصر خانم می پرسیدی می گفت که اونم طرفدار من بود . وقتی که خطبه تموم شد هنوز عاقد پاشو از در بیرون نذاشته بود که ندا خودشو انداخت تو بغل پدرش . با تمام وجود در آغوشش کشید . پدر و دختر همدیگه رو می لیسیدند . چه صحنه قشنگی بود . حس کردم که هر دو دارن از گرمای روح و روان هم لذت می برن . خوب متوجه حرفاشون نمی شدم . فکرم نکنم که خودشونم متوجه شده باشن چی دارن میگن . سیل اشک بود که از چشاشون جاری بود و یه چیزایی تو هق هق گریه هاشون به گوشم می رسید . به خودم اجازه نمی دادم که برم جلوتر و خلوت پدر و دخترو بهم بزنم . اونم چه خلوتی ! همه سوت می زدند و هورا می کشیدند . شیرینی پخش می کردند . مامان خدیجه و فاطمه خانوم هم که دیگه از این به بعد اونو باید صداش می زدم مامان در حال گریستن بودند . منم گریه خوشحالی و سپاس سر داده بودم . سپاس از خدایی که عشقو آفریده ویهو تو این همهمه یادم اومد که جهنمم آفریده .. فوری شیطونو لعنت کردم که خوشی خودمو خراب نکنم . مامان من یه خورده سختش بود ولی ما 6 نفری یعنی من  پدرزن و مادرزن  و ندا و نادر و مامان خدیج دست تو دست هم حلقه زده و با یه آهنگی که گروه جاز واسمون می نواخت یه تکونی به خودمون می دادیم . دوباره خیس عرق شده بودم . زیاد اهل رقص نبودم . ندای هنرمندم ازم اجازه گرفت و گفت که می خواد چند تا آهنگ به فرا خور این روز عزیز بخونه -عزیزم من شوهر سختگیری نیستم . این فامیلات هم اونجور اهم که فکر می کردم آدمای بدی نیستن . به موقعش خونگرم و دوست داشتنی میشن -هنوز کجاشو دیدی . اینا همه از معجزه ندا و نوید وعشق پاکشونه ..-راستی عزیزم چی شد پارسال نخوندی -حالشو نداشتم تازه گفتم شاید عشق من ناراحت شه و جاشم نبود که مثل امسال برم دنبال اجازه . ترسیدم خیطم کنی -اگه الان می گفتم نه چیکار می کردی -حالا دیگه اونقدر دلیل واسه خوشبختی و خوشحالی داشتم که هر حرف تو رو با جان و دل قبول کنم . چند تا ترانه شاد و آروم خوند . اونایی که آروم بودند واقعا عاشقانه و با احساس بودند . عشقو می شد تو نگاش دید . از صداش احساس کرد . مخصوصا اولین ترانه ای رو که خونده بود یه ترانه قدیمی از لیلا فرو هر بود . مال وقتی که لیلا 18 سالش بود .. خون عشق تو .. تو رگهای منه .. لحظه با تو بودن به جون رسیدنه .. بسته به تو همه وجودم .. قدرت خلاق خدایی .. با تو به حق رسیده ام من .. پاکی لحظه دعایی .. توی چشم عاشق من . . تویی پیدا تویی پیدا .. توی خونه دل من تویی تنها تویی تنها ... ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی 

داروی هوس

من و اون هردومون هیجده سال داشتیم . عاشق هم بودیم . خیلی دوستش داشتم . همه بهم می گفتن که این کارم که به یکی هم سن خودم دل ببندم یه اشتباهه یه اشتباه محض ولی من همش می گفتم دو نفر که همدیگه رو دوست دارن اصلا با هم از این حرفا ندارن .خیلی خوش تیپ بودم با موهایی بور و چشایی آبی و صورتی سرخ و سفبد . درسم که تموم شد کنکور قبول نشدم وچند وقت دیگه باید می رفتم سربازی . مرغ از قفس ناباورانه پرید . رویا ازدواج کرد و منو با رویاهای دست نیافتنی وآرزوهایی که دیگه بهش نمی رسیدم تنها گذاشت . ناامیدم کرده بود . تقدس عشقو وخود عشقو واسم لوث کرده بود . اون پیمانی رو که با پیمانش بسته بود شکسته بود . یه پیمان رویایی رو که هیچوقت واقعی نبود . با دنیایی از غم باید می رفتم سربازی . رویا رو , دانشگاه رو,  با دوستان بودنو و آغوش گرم روزانه خانواده رو باید از دست می دادم و می رفتم غرق تنهایی های خودم می شدم . چند هفته که گذشت دچار افسردگی خاصی شدم . منو این دکتر اون دکتر بردند وتاثیری نداشت . یه روز به قصد خودکشی مقدار زیادی قرص خورده و پس از بیهوشی منو بردند بیمارستان وبه زور منو از مرگ نجات دادند وقتی هم بهتر شدم با داد و بیداد و با عصبانیت تهدید به خودکشی دوباره کردم . یه چند روزی به تجویز پزشک باید منو تو بیمارستان نگه می داشتند تا هم از ناراحتی معده خلاص شم وهم اعصابم تحت کنترل سایرین باشه . با این حال جو اونجا رو هم متشنج کرده بودم . یه زن میانسال و جذاب که بر خلاف اسمش خیلی خشن بود وبهش می گفتن خانوم رئوف مامور مراقبت من شده بود . با این که پرستارای بخش زیاد بودند ولی نمیدونم چرا فقط شبا اونو تو اتاق خودم می دیدم .. چون از بس سر و صدا می کردم فقط با فریاد های اون بود که ساکت می شدم . دیگه هیچی واسم ارزشی نداشت فقط می خواستم بمیرم . مثل آدمای تشنجی سر و صدا می کردم وبهم آرام بخش می زدند و می خوابیدم . خودم از این وضع ناراحت بودم وپس از هر شلوغی قطره اشکی از گوشه چشام رو گونه هام می غلتید وخیلی سریع پس از تزریق آمپول می خوابیدم . نمی دونم چرا صبحها که از خواب پا می شدم موقع اولین ادرار یه سوزش خاصی در کیر خودم ومجرای ادرار حس می کردم . به نظر میومد که یکی کیرمو گاز گرفته باشه .اینو هم گذاشتم به حساب داروهای اخیر . ولی این پوست کیرم یه سرخی خاصی پیدا کرده بود وهمچنین یه در د خاصی در جفت بیضه هام هم احساس می کردم که نمی تونستم سر در بیارم چیه . یکی از این شبها که خانوم رئوف آرام بخشو بهم زد و منم چشامو بستم نمی دونم چرا خوابم نگرفت . نیمساعتی گذشت و خانوم رئوف وارد شد . اتاق من خصوصی بود . رفتم تا یه چیزی بگم که دیدم یه صندلی گذاشت پشت در . ظاهرا هنوز متوجه نشده بود که من چشامو باز کردم . کمی مشکوک شده چشامو بستم تا ببینم چیکار می کنه . یکی دوبار منو به نام فامیل صدا زد وازم می پرسید خوابی . منم چشامو در اون فضای تقریبا تاریک بسته بودم وسرمو به یه طرف انداخته بودم که سوتی ندم . دستشو از زیر ملافه من رسوند به شورتم واز اون طرف به کیرم . یه خورده باهاش بازی کرد . تازه دوزاریم افتاد که جریان از چه قراره واون چه جوری باهام حال می کرد .-جووووووون می میرم واسه این کیرت . چشاتو بخورم خوشگله . کاشکی بیدار بودی میذاشتی تو کوسم . خودم کیرتو بیمه می کنم وهر وقت خواستی بهت کوس میدم . راستش من آدم کمرویی بودم وبا این که خیلی اززنا و دخترا دوست داشتند باهم سکس داشته باشن یه خورده خجالتی بودم و یه خورده هم وفاداری به رویا سبب شده بود که تجربه زیادی در این مورد نداشته باشم -اوخخخخ کاش می شد تو رو به اسم کوچیکت صدا می زدم و تو جوابمو خوب می دادی . آه پیمان پیمان خوشگله من . قربون شکل ماهت برم . قربون کیرت برم من . منو ببخش سرت داد می زنم . کاش کیرت می رفت توی کوس من . کوسمو تیکه تیکه اش می کرد . کیر خوابیده تو از کیر مراد هم بزرگتره . غلط نکنم به شوهرش می گفت . سرشو به طرف کیرم نزدیک کرد و دهنشو گذاشت رو سرش و شروع کرد به ساک زدن . میگن بعضی وقتا کوس خلی به درد آدم میخوره وبه دادش می رسه به همین جا میگن . البته نمی تونستم کوس خل نباشم  و چون کیرم داشت کیف می کرد ولحظه به لحظه شق تر و کلفت تر می شد خیلی لذت می بردم . هر لحظه منتظر بودم که الان آبم بریزه تو دهن خانوم پرستار و آبروم بره ولی عجب شیری شده بود این زنیکه . واقعا از دیگر همکاراش نمی ترسید ؟/؟ نمی دونم از این فشار های غیر عادی که به خودم می آوردم بود یا کیر شق شده ام که یک آن حس کردم که طرف دستپاچه شد وکیرمو ول کرد ورفت یه خانوم پرستار دیگه رو صدا زد . هرچند که صدای پرستار دیگه واسم آشنا بود ولی به قیافه یادش نمی آوردم -ببین فرزانه جان مطمئنی که امشب آمپول خواب آور دادی بهم ؟/؟-چی شده مگه طرف نخوابیده وتو حالتو نکردی ؟/؟ فقط حواست باشه شهناز فرداشب نوبت منه که بیام اینجا و تو کشیک بکشی من این چیزا حالیم نیست . ببینم پوکه آمپولو کجا انداختی -تو سطل آشغال آبدار خونه . الان میرم میارمش .. پس از یه دقیقه بر گشت وگفت ببین فرزانه جان خودشه مگه نه ؟/؟-وایییی شهناز عجب اشتباهی اینا شبیه هم بودند این آمپولی که رفته تو خونش ضد درد استخونه وربطی به خواب نداره . بیخود نبود کیرش داشت شق می شد . حالا چیکار کنیم -من نمی دونم یکی دیگه برات میارم وتو می دونی و اون . فرداشب من باید باهاش حال کنم . چند دقیقه بعد من وخانوم شهناز رئوف دوباره تنها شدیم . اون در اتاقو بسته بود وصندلی رو گذاشته بود پشت در . وقتی رفت آمپولو بریزه تو سرمم پشت به من قرار داشت واز همون پشت زدم کمرشو گرفتم . هر چی دست و پا می زد از دستم در بره نتونست . سرم رو از دستم کشیدم و اونو بستم . دستمو گذاشتم رو دهن شهناز و بهش گفتم جنده خوشگله حالا سر ما داد می زنی ؟/؟یه کیری بهت نشون بدم که حظ کنی . عادت داری که تو خواب باهامون حال کنی ؟/؟ من دوست دارم تو بیداری فرو کنم تو کوست . با این که خیلی حشری بود ولی این جوری که من رفته بودم طرفش یه خورده ترسیده بود . یه کم که آروم شد ودست از دست و پا زدن برداشت دست از رو دهنش برداشتم -آهههههه پیمان جون من که آرزومه که با کیرت بهم حال بدی اومد و یه تخت دیگه رو به تخت من چسبوند وخودش رفت کنار من . هرچند مث تخت خونه راحت نبود ولی اون گوشه بیمارستان خیلی حال می داد . برای من کم تجربه خودش حال و صفایی بود . کونشو انداخته بود رو سرم ودوست داشتم همین جور بیشتر فشارم بگیره ومنو به تخت چرمی بچسبونه . جز این که در همون حالت دهنمو باز کنم وزبونمو فرو کنم تو کوسش کار دیگه ای از دستم بر نمیومد -وایییییی مااااااماااااان جووووووون زبونت چقدر دراز شده . انگاری از کیر شوهرم بلند تر شده . جفت دستاشو به لبه تخت چسبونده ومحکم نگهش داشته خودشو رو من بالا و پایین می کرد . سر و صدای زیاد یه خورده شلش کرده بود .-پیمان بریم پایین اینجا نمیشه راحت بود . رو زمین پتو پهن کردیم و این بار رو سر کیرم نشست . عجب قوتی داشت این زنه -چشاتو بخورم . خودتو بخورم خوشگله . چه باحال شدی که امشبه رو نخوابیدی و خودت داری حال میدی . منم از پایین به بالا کمکش می کردم تا راحت تر گاییده شه . سینه هاشو می زد به سر و دهنم و با دستاش به سینه هام دست می کشید . اتاق من شده بود شبیه جنده خونه که داشتم خانوم پرستار خشن خودمو که از موم هم نرم تر شده بود می گاییدم . طوری با سرعت و فشار عمل گاییدنو انجام می داد که فکر می کردم استخونای کیرم در حال شکستنه . داشتم به این فکر می کردم که کی میخواد تا فرداشب صبر کنه و اون یکی دیگه رو بگاد . هوس اون یکی رو هم داشتم . ازش در مورد فرزانه پرسیدم . وقتی نشونه هاشو بهم داد و گفت تازه عروسه دیگه از شهناز داشتم زده می شدم . دوست داشتم هر چه زودتر برم سراغ اون یکی . واسه همین وقتی که کیرمو ساک زد ازش خواستم که قمبل کنه ومنم دو تا کف دستامو گذاشتم رو دیوار و از پشت با سرعت زیاد کوسشو هدف گرفته وتا اونجایی که می گرفت می گاییدمش -پیمان کوسسسسسسسم کوسسسسسسم داره آب میششششششه کییییرررررت آبش کرده . میخوام زود باش محکم تر . خیلی هوس داشت و به این زودیها ارضا بشو نبود . یکی دو تا از انگشتامو فرو کردم تو کوسش و اونا رو هم مث کیر اون داخل حرکت می دادم تا تونستم ارضاش کنم .-عزیزم خیلی کیف  داد و حال کردم . حالا دیگه نوبتشه خالی کنی . چند تا ضربه دیگه هم بهش زدم و گل آبمو ریختم تو کوس شهناز -جااااااان این دیگه مال سر پرستار خوشگل منه . حالا باید بری اون یکی رو بگی بیاد اینجا میخوام با اونم حال کنم .-اگه سیر نشدی من خودم هستم -ببینم هر گلی یه بویی داره .درسته فرزانه به پای تو با تجربه نمی رسه ولی کاش بهش نمی گفتی آدم خوابیده کیرش شق نمی کنه -اون آدم ساده ایه خودم یه جوری درستش می کنم به شرطی هم میرم سراغش که فرداشب هم اول منو بگایی -حتما شهناز جون . شما کار و زندگی و شوهر ندارین -شوهر فرزانه ومن هردوشون با هم رفتن به سفر خارجه ومی دونم اونجا الان رو کوس های خارجی سوارن . ما هم رو کیر های وطنی سواریم چه اشکالی داره . این همه کیر سالم و با حال اینجاست وما پولمونو بدیم خارجی ها بخورن ؟/؟ تازه ثواب هم می کنیم که به جوونای وطنمون می رسیم . یه نقشه ای با هم چیدیم که جریانو واسه فرزانه سور پرایزش کنیم . رفتم رو تخت و به همون وضعیت یه ساعت قبل قرار گرفتم . فرزانه رو صدا کرد و بهش گفت ببین اگه دوست داشته باشی می تونی کوستو بذاری سر کیرش و راحت بهش کوس بدی .. این خوشگله خوابیده ولی سیستم کیرش انگار با بقیه  فرق می کنه . نمی دونم چرا امشب همش شق میشه . به نفع تو . جای نگرانی نیست . همه چی امن و امانه فقط سر و صدا زیاد نکن . این تازه عروس به جای این که اول کیرمو ساک بزنه شورتشو کشید پایین وکوسشو گذاشت رو دهنم . کوسشو می مالید به دهنم . طوری که نفسم بنداومده بود . نزدیک بود سوتی بدم وکوسشو لیس و زبون بزنم . چون خیلی تنگ و خوشبو و خوشمزه به نظر می رسید . دلم می خواست این هیکل تر و تازه رو هر چه زود تر بغلش بزنم و ببوسم و بلیسم . ولی من مثلا خواب بودم واز شهناز هم خواسته بودم چیزی در این مورد به فرزانه نگه . خیلی دلم می خواست کیرمو سا ک بزنه . کوسشو که حسابی خیس کرد اومد رو کیرم نشست .اینجا بود که کمرشو محکم گرفتم وقبل از این که به خودش بیاد لبای خوشگل و آبدارشو به لبام چسبونده و با این حرکات کیرمم فرستادم تا ته کوس ناز و تنگ و کوچولوش . دستامو دور کمرش حلقه زده نمیذاشتم فرار کنه . حتی لباشو هم نمی تونست حرکت بده . دیگه فهمیده بود که من بیدارم . فقط  می تونست کونشو رو محور کیر من حرکت بده . وقتی که حس کردم ترسش ریخت به لباش تنفس دادم تا هوسشو خالی کنه . زبون همو خوب می فهمیدیم . ما هم رفتیم پایین تر تا راحت باشیم .-ای شهناز پدر سوخته حالتو می گیرم . پس جریانو بهم نگفتی . کیرمو فرو کردم تو دهنش تا برام ساک بزنه . چقدر با لذت و اشتها این کارو واسم انجام می داد . لاغر تر از شهناز بود ولی خواستنی تر از اون . اونو هم یه بار به ارگاسم رسوندمش و یه بار هم مث کوس شهناز تو کوس اونم آب ریختم . ولی هیشکدوممون از هم سیر نشده بودیم . با این که می دونستیم 24 ساعت دیگه هم می تونیم با هم باشیم ولی بر نامه رو طوری چید که با هم بریم حموم . یه حمومی بود که مخصوص بیما را بود وهمراه گاهی بیمارو می برد حموم . زن شوهرو می برد شوهر زنو می برد واین نصفه شبی هم اون منو برد . اندام فرزانه زیر نور خیلی زیباتر به نظر می رسید . لک نداشت . اون واسه من و من واسه اون لیف زده دوتایی تو همون جای تنگ تو بغل هم جا گرفتیم . کوس فرزانه به اندازه کوس دختر بچه ها بود که راحت تو دهن آدم جا می شد . سینه هاش هم تازگی خودشو حفظ کرده این بار کونشو از وسط به دو طرف باز کرده وپس از یه کف مالی حسابی با صابون کیرمو فرو کردم تو کونش . وقتی بدنشو با شامپو و صابون کف مالی و چربش کردم یه حالتی پیدا کرده بود که فکر می کردم تازه می خوام گاییدنو شروع کنم . وقتی که کیرم راه کونشو پیدا کرده بود و داشت توسط سوراخ کون بلعیده می شد از درد , زبونش از حلق داشت می زد بیرون مجبور شدم دهن اونو هم محکم داشته باشم تا رسواییی به بار نیاره .-جووووووووون پیمان کیرت کونمو آتیش زده هم داره دردش میاره و هم دردای تنمو می چینه -فرزانه نمیدونی این کون تنگت چه حالی میده هرچی می گامت حریص تر میشم .  کونش تازه رفته بود به کیرم عادت کنه که دیگه لذت زیاد مقاومت کیرمو در هم شکست ووقتی به خودم اومدم که دیدم آب کیرم داره از سوراخ تنگ کونش می ریزه بیرون . حالا اون دیگه دست بردار نبود و تا یه ساعت دیگه در حال حال کردن با من بود . من دیگه نایی نداشتم و احساس ضعف می کردم . بعد از این که واسه خوابیدن رفتم اتاقم شهناز که حس می کرد یه قدم از فرزانه عقب تر هست ازم خواست بریم حموم که قول فردا شبو بهش دادم . خلاصه  تا موقعی که شوهراشون از خارج برگردن منم بستری بودم و هر شب باهاشون بر نامه داشتم . خونواده بهم می گفتند پسر عجب بیمارستانیه روحیه ات شاد شده .. دیگه افسرده نیستی ولی خیلی لاغر شدی .. داری عین چوب خشک میشی . چند روز بعد از بیمارستان تر خیص شدم . این دو تا پرستار خوشگل و خوش بدن خوب در مانم کردند . دیگه  هفته ای حداقل یه بار به خونه هر کدوم از اونا سرک می کشیدم واین جوری دوباره همون هیکل سابقو پیدا کردم . دیگه اصلا به رویا فکر نمی کردم . انگار که هیچوقت واسه من رویایی وجود نداشت .. پایان .. نویسنده .. ایرانی 

پرواز هوس 1

مامان کیانا نتونست خیانت بابا رو تحمل کنه و خیلی زود ازش جدا شد . بابا اهل تفریح و عیاشی بود وخیلی هم زن باز . اون 43سالش بود و مامان یه چهار سالی ازش کوچکتر بود . با این که مامان نیاز مالی نداشت ولی مهریه اشو تمام و کمال از بابا گرفت . چون اولا مدارک خیانتشو داشت وبعدشم می خواست آدمش کنه من اسمم کیانه و 21 سالمه و تازه از خدمت بر گشتم و یه داداش  هم دارم به اسم کیوان که 16 سالشه و سا ل دوم دبیرستانه . مامان دیگه اعصابش خرد بود و خواست که یه آب و هوایی عوض کنه وپیشنهاد داد که باهم یه سفر خارجه بریم و جایی رو که ترکیب قیمت ها و کیفیت هواش اونم تو پاییز و زمستون مناسب تر از تایلند باشه گیر نیاوردیم . داداشی تهرون پیش بابابزرگ و مادر بزرگ موند وما دوتایی رفتیم . هنوز اون گرفتگی ناشی از طلاق رو مامان مونده بود . اونا سالها راجع به این موضوع با هم دعوا داشتند . بگذریم این اولین سفر خارجی من بود . من و اون در یکی از بهترین هتلهای بانکوک اتاق گرفته بودیم . هر چند اسما همراه تور بودیم ولی سعی می کردیم مستقلا هم بگردیم . دست و پا شکسته یه خورده انگلیسی وارد بودیم . مامان خیلی خوشگل تر از آخرین معشوقه بابا بود . فقط سنش زیاد بود . یه هیکلی داشت که مردا رو به طرف خودش جلب می کرد ولی تا حالا ندیده بودم که دست از پا خطا کنه . اولین شبی بود که با مامان توبانکوک بودم واولین شبی بود که باید با هم رو یه تخت می خوابیدیم . البته غیر از زمان نوزادیم . آذرماه ایران بود و دسامبر میلادی . هوا گرم بود . مثل اردیبهشت و گاهی هم خرداد ولایت خودمون . کولر روشن نکردیم ودر عوض پنجره رو باز کردیم وخیلی راحت و با حداقل لباس گرفتیم خوابیدیم . من که یه شورت پام بود و مامان هم با یه پیرهن خواب خیلی فانتزی که مخلوطی از رنگهای صورتی و سفید بود که خیلی نازش کرده بود . البته من که با یه نظر بدی بهش نگاه نمی کردم . تازه اون لحظه تمام حواسم به این بود که چطور می تونم از دستش جیم بزنم و در برم . وایییییی چه حالی می داد . دیسکوو زنای لخت . بیخود نباید از ایدز و این کوس شرات بترسم . زنای جنده همه شون کارت بهداشت دارن . ولی اوخ چقدر از این کاندوم بدم میاد . کیر آدم داخلش خفه میشه و باید خودشو جمع کنه . من از دست این مامان خانومی چطور می تونم در برم و خودمو به دیسکو برسونم خدا می دونه . شهر تازه بیدار شده بود و ما تازه می خواستیم بخوابیم . اگه همین جوری بر گردیم تهرون من مجبورم پیش رفقام چاخان کنم . چقدر از این سکس ماساژتایلندی تعریف می کردند . اول زنه یا دختره میاد تمام بدن آدمو می ماله و بعدش سکس . اوخ اوخ اوخ . این ننه ما رو باش . از گرما این یه تیکه شمد دکوری رو هم از روش انداخته واییییی پسر دامنه لباس خوابشم رفته بالا بر شیطون لعنت چه کونی .. مامان سمت چپ من خوابیده بود و من و اون صورتمون به سمت چپمون بود . عادت من موقع خواب گردش به چپ بود و این یعنی مامان فانتزی و نیمه سکسی رو دیدن . به نظر می رسید که خواب باشه . به درک میرم بیرون .. رفتم لباسامو بپوشم و در برم که دیدم صدای مامان در اومد -آهای کجا منم باهات میام . کرم منو می دونست . وصف تایلندو هم می دونست و از این که من مریض شم وحشت داشت ومجبور شدم پیشش دراز بکشم . نفهمیدم کی خوابم برد ولی گرمم بود یه وقتی چشامو باز کردم که دیدم مامان از حموم بر گشته با یه شورت ولی بدون سوتین کنار پنجره وایساده و به زیباییهای بانکوک خیره شده . یه لحظه عصبانی شدم به رگ غیرتم بر خورد که نکنه اون وقت شب یکی بخواد بیاد و مامانمو دید بزنه . ولی خنده ام گرفت و گفتم مرد حسابی به اینجا میگن تایلند . مهد دموکراسی حداقل در لباس پوشیدن و دید زدن . تازه طبقه شونزدهم اون وقت شب و مامانی که بیشتر هیکلش طرف منه کی میخواد اونو دید بزنه . دستشو گذاشته بود توی شورتش و این نگه داشتنش اون داخل طولانی شده بود . خوب شد که اونو با خودم دیسکو نبردمش . یهو می دیدی یه گردن کلفت اونو تورش می کرد و من امشبه رو باید بی مامان می خوابیدم . هر چند مامان از راه دور نمی تونست بفهمه که من خوابم یا بیدار ولی چشامو بستم وادای خوابیده ها رو در آوردم این بار شورتشو تا وسطای کونش پایین می کشید و دوباره می کشید بالا . یکی از این دفعات کل شورتشو کشید پایین تا قسمت بالای رون تپلش و تمام کونش روبرو چشام قرار گرفت . کیرم دیگه بیشتر از این نتونست خودشو حفظ کنه و از لونه شرم و حیا زد بیرون . منم از داخل شورت دستمو به کیرم رسونده و باهاش بازی می کردم . یه لحظه کیانا جون بر گشت و یهو شورتشو بالا کشید . فکر کنم متوجه وضعیت من شده بود . شاید خودشم خجالت کشیده باشه . خودشو بهم نزدیک کرد و گفت کیان بیداری ؟/؟ جوابشو ندادم . گرفت کنارم دراز کشید . منم واسه این که خجالت نکشه دیگه خودمو مجبور کردم که بخوابم . نمی دونم ساعت چند بود . سه صبح یا چهار صبح که چشامو باز کردم و دیدم در یک انحراف به چپ و مامان کیانا در یک انحراف به راست مماس با هم قرار گرفتیم . هیچی هم رو تنمون قرار نداشت . سینه های درشتش به سینه هام چسبیده بود بوی خوش تنش وعطر ملایمش هوسهای خفته منو بیدار می کرد . بینی خودمو به زیر گلو و گاه سینه های کیانا جونم چسبونده و جز بوییدن جرات انجام کار دیگه ای رو نداشتم .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی 

راز نگاه 71

خیلی تیز و کلفت و دراز بود -اوخ جوووووووون سلیم چه خوشگل برقش انداختی . خوب شد همون چهار تا خال موی اضافه اشم گرفتی . من با تمام متعلقاتم فدای کییییییییررررررت وکیر سلیم رو محکم با یه دستش گرفت و به آرامی گذاشت تو دهنش -یادت باشه وقتی میای پیشم دیگه صاحب کیرت نیستی . مال خودمه . هرکاریم دوست دارم باهاش می کنم . جوووووون لیسسسسششششش می زنم ومیککککششششش می زنم . دارم واسسسسسسست ساک می زنم . می خوام واسسسسه کوسسسسسسم تیزش کنم . واسه کونمم تیزش می کنم . باید هر دو جا رو امشب جرررررششششش بدی . کاشکی دهنم این قدر گشاد بود که تا ته کیرت توش جا می شد . برای یک لحظه کیر رو از دهنش بیرون آورد و گفت کیرتو محکم بزن به سر حلقم . می خوام حلق و دهنمو جر بده .خفه ام کنه .نذاره نفس بکشم . تعجب می کردم که زری چه طور با چند جلسه گاییده شدن این همه استاد سخنوری شده -بگگگگیرشششش زریییی این کییییییرررررر ررر همشششششش مال تو . ساکشششششش بزن . هر چی می خوای بخوررررششششش نوشششش جونت مواظب باش حنجره ات پاره نشه . فقط واسه کوس و کونت آماده اش کن که می خوام وقتی فرو می کنم توی کوس تنگت و کون قشنگت واسم جیغ بزنی . بگی کیر میخوام . بیشتر از نصف کیر رفته بود توی دهن زری و نمی تونست حرف بزنه .. سلیم هم دهن زری رو کوس گیر آورده بود و می گایید . یه وقتی متوجه شدم که دهن زری پر شده از آب کیر سلیم -آه جااااااااان دختر بالاخره کار خودتو کردی ؟/؟ دیدی چطور گولش زدی ؟/؟ -خوشت اومد عزیزم ؟/؟ هنوز کجاشو دیدی ؟/؟ زری زرورق مثل برق همه جاتو می گیره -حالا میشه من یه خورده برق بهت بدم ؟/؟ هنوز زری همه منی سلیمو فرو نبرده بود که مرد کیرشو بیرون کشید و قدرتمندانه با سرعت هر چه تمامترپاهای زری رو گرفت و انداخت رو دوش خودش . کونشو از روی تخت بالاتر آورده وکوس زنو محکم چسبوند به دهن خودش . هرزنی از این که کوس واسه طرفش مثل آدامس و شکلات بشه خوشش میاد ولی زری حسابش چیز دیگه ای بود . فریاد ها و ناله هاش وحتی التماسش نشون می داد که با تمام وجودش داره لذت می بره وهیچی هم جلودارش نیست -اوووووففففف سلییییییمممممم . دیگه هیچی واسم نذار همششششششو بخوررررررر . اگگگگگه آببببببمو بیاری دیگه همیششششششه کنییییزززززتم .-مگه اوندفعه نیاوردم -آره آررررررره راسسسسسس میگیییی . من الان واسسسسسه همیششششه کنیییییییزززززتم . کوسسسسسس من مال توست . هرجورررررررراحتی . من دیگگگگه نمی تونم جیغ نکشششششم نمی تونم هوسسسسس خودمو نشششششون ندم . دیگه نمی تونم حرففففففف بزنم . تو فقط بخور . من با کییییررررررت کار دارم . باید یه پذیرایی حسابی ازش بکنم . سلیم خودش وکمر زری رو بالاتر آورد و گفت بیا یه دستی به سر و صورت کیرم بکش و دم در یه احوالپرسی بکن و یه خورده بغلش بگیر تا برسیم به پذیرایی اصلی . زری هم به زحمت دستشو به کیر سلیم رسونده وباهاش بازی می کرد .  منم فقط شاهد این صحنه ها بوده و فقط با کوسم بازی می کردم . بیشتر از این دیگه نمی خواستم -زررررری زرررررری چه کوسسسسسسی داری ؟/؟ کی گفته تو کنیزمی ؟/؟ کی ؟/؟ کنیز که این قدر اربابشو تسلیم نمی کنه ؟/؟ اینقدر دودمونشو به آتیش نمی کشه ؟/؟ -اوهههههه نهههههه بسسسسسسه اینقدر نگو طاقت ندارم . دلم می خواست یه دوربین بزرگ نما داشتم از این فاصله چند متری زوایای کوس زری رو بهتر می دیدم . کیر که خودش معلوم بود . برای چند لحظه وسوسه شدم که برم یه دستی به کوس زری بکشم ولی از گردن افتادگی سلیم می ترسیدم که نکنه یه وقت درازم کنه وخیر بیماری رو بخوره و تا ته بذاره تو کوسم . هر چند بعضی از این مردا هم بهم گفته بودند که کاندوم هم میذاریم و ریسکشو به جون می خریم بهانه آورده و گفتم اون داخل درد شدیدی دارم و گاییده شدن از کون رو هم به یه بهونه ای رد کردم . زری طوری با کیر سلیم بازی می کرد که انگار داره براش جلق می زنه .... ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی 

هر کی به هر کی 15

خوب کاری کردی روی عمو جانتو کم کردی عزیزم . حالا بیا این قدر خودتو عصبانی نکن . آب کیرت خشک میشه . چند تا زن داشتند با حسرت به این طرف و کیر من نگاه می کردند . نگاه مامان هم به سمت من بود . با یه حالتی نگام می کرد که حس کردم داره کیف می کنه و به خودش می باله که اون پرورنده اون کیر و صاحب کیریه که چشم زنای دیگه رو خیره کرده . زن عمو خیلی خوشگل کرده بود . حال عمو رو گرفته بودم . نمی دونستم کدوم قبرستون غیبش زده ولی در هر حال زنش زیر کیر من بود وامروزه رو دیگه جرات حرف زدن نداشت . امروز دیگه همه واسه هم حلال بودند . پریسا راست می گفت آدم که تازه وارد محفل میشه وکلی غذای رنگارنگ می بینه دوست داره تند و تند بره به هر غذایی ناخنک بزنه و آخرشم می بینه با هیچ غذایی سیر نشده . من روی ثریا که بودم چشام دنبال زنای دیگه بود . دوست داشتم ببینم کدوم زن قمبل کرده و برم از پشت بذارم تو کونش . می دونم همه زنا طالب کیر من بودند . ثریا رو یه پهلو کرده بودم و یه پاشو داده بودم هوا وپای دیگه اش صاف رو زمین قرار داشت . کیرمو تا ته کوسش می رسوندم وتا اون سانتیمتر آخرشو بیرون می کشیدم . با این کارم می خواستم جلب توجه بیشتری کرده ودون ژوان مجلس بشم . همه بهم بگن کیر طلا . لحظه به لحظه جمعیت بیشتری دور مارو می گرفتند . مردا می گفتند ولش بریم جای دیگه وزنا می خواستند که دور ما باشند وبه دیدن ما حال کنند . وهیجانشون بره بالا . بعضی ها منتظر فرصت بودند که کار ما تموم شه و یه جوری بپرن طرف من و شکارم کنن . اینو از نگاه و حالت گارد گرفتن بعضی ها می شد فهمید . بعضی از مردا اعتراض کردند . پدر بزرگ اومد به این سمت وندا داد خانوما حواسشون به کارشون باشه تا حالا دیدین کسی از این مجلس ناراضی بره ؟/؟لبای ثریا رو گرفته به لبای خودم چسبوندم و زیر گلوشو غرق بوسه کردم -آهههههه نهههههههه آریا جووووووون کوسسسسسسم حرص کییییییررررررررر تو داره . بازش کن هرچی می تونی بازش کن . سینه هاش اونقدر درست و برجسته بود که تو کف دو تا دستام به زور جا می شدند اونو می آوردم بالا و نوکشو میذاشتم تو دهنم . کیر داشت کارشو می کرد . ثریا جیغ می کشید . پدر بزرگ که از صحنه دور شده بود زنا دوباره دم گرفتند -آریا دفه دیگه باید با من باشی .. آریا کوس جوان بکن حال بکن .. آریا زنای با تجربه بهتر می تونن بهت حال بدن . اون کوس جوونای کون تنگ همش از درد ناله می کنن .. هرکی دوست داشت یه جوری خودشو به من بچسبونه . زیر چشمی یه نگاههایی به دور و برم می انداختم خبری از آرمیلا و پریسا نبود . ولی مامان الیا که در حال کون دادن به شوهر عمه ام بود همش به من نگاه می کرد و می گفت خانوما این پسر منه می دونین که .. من مادر این کیر کلفتم . بالاخره یه جایی هم شد که این مادره بهمون افتخارکنه .ثریا هم به این نون و ماستها ارگاسم بشو نبود . دو تا پاهاشو مستقیم دادم هوا و کونش به زمین چسبیده بود پاهاشو دور یه دستم حلقه زده و کیرمو از زیر کردم تو کوسش وضربه های شدید رو از چپ و راست کوسش فرو می کردم اون داخل . چه زوزه هایی که نمی کشید این زنه . چند تا زن اومدن دور و برش . خودشونو از کیر مرداشون جدا کرده بودند -خانوما برن به کارشون برسن . بابا بزرگ مبصر شده بود -آرمان خان گفتیم شاید ثریا جان کمک بخواد .. زن عمو در همون حال که جیغ می کشید گفت خانوما اگه بدونین چه کیفی داره . آخ که چقدر من امروز خوش شانس بودم . آخ که این کیر منو مثل فلفل داره می سوزونه . به پهلوهای دونفری که کنارش بودند چنگ انداخته به شدت اونا رو فشارشون می گرفت واسه یه لحظه دستش از حرکت ایستاد -خب بسه دیگه حالا ارضا شدی -نه نه کی گفته من هنوز ارگاسم نشدم -دروغ نگو حالت چشات وحرکاتت معلومه . زنا داشتند با هم دعوا میفتادند . زن عمو اینجا هم دست از حقه بازی بر نمی داشت وهمه چی رو واسه خودش می خواست . دوست داشتم ابتدای کار آبمو تو کوس یه آدم باحال تری خالی کنم ولی کمر ثریا رو محکم نگه داشته و از اونجایی که خیلی داغ و بی حس شده بودم حساب کردم که اگه نخوام خیس کنم رو بعدی دچار مشکل و عذاب میشم آبمو ریختم تو کوس ثریا .. موقع خالی کردن بعضی اززنا که شاهد بودن هر کدومشون یه چیزی می گفت . یکی می گفت جووووون فدای چشای خمارت . یکی می گفت تو کوس منم که آب می ریزی باید همین جوری خمار شی . یکی دیگه می گفت پس کی نوبت من میشه . کیرمو که از کوس ثریا بیرون کشیدم دیدم اون طرف انگاری جنگ راه افتاده .. مردا داد می زدند این آشوبگر رو بیرون کنین یعنی منو . زنا می گفتند به شما چه مر بوطه . در همین لحظه منی که طاقباز وواسه استراحت رو زمین قرار گرفته بودم دیدم که یکی به سرعت داره میاد طرف کیر من -خانوما برین کنار حق منه . من بزرگش کردم .  به شما هم می رسه . عجله نکنین وتا به خودم بجنبم واز جام بلند شدم که بببینم چه خبر شده دیدم مامان دستشو دور کمرم حلقه زد و منو به یه حرکت سالتو  رو زمین وبا یه بار انداز خوابیده به طرف خودش کشوند طوری که من بیفتم روش و اون رو زمین قرار بگیره که تا یه مدتی هیچ مرد دیگه ای نتونه بیاد سراغش و هیچ زنی هم نتونه اون دور و بر آزادی عمل داشته باشه .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی 

ندای عشق 69

ندای ناز و قشنگ تو بغلم بود . با این که حس می کردم رفتار درستی باهام نداشته و منو هالو فرض کرده ولی یواش یواش ته دلم یه خورده تحسینش می کردم . شایدم دوست داشتم مثل اون زرنگ باشم . مگه می تونستم از بوی تنش دل بکنم .؟/؟ از چشای قشنگش که ملتمسانه بهم نگاه می کرد ؟/؟ اون نیتش خیر بود و موفق شده بود شخصیت منو ببره بالا . هر چند خودم فکر می کردم منو خیلی ساده گیر آورده .. این بار اون شروع کرد به بوسیدنم . خیلی راحت از دلم در آورد . ازم یه سوالی کرد که می دونستم جوابشو می دونه -نوید بالاخره نگفتی که می خوای تنهام بذاری یا نه -تو چشام نگاه کن ندا چی می بینی ؟/؟. . خندید و گفت می دونستم دوستم داری وولم نمی کنی . محکم اونو به بدنم فشردم و گفتم عزیزم تو به خاطر این همه مصیبت و عذاب تنهام نذاشتی فکر کردی من به این سادگیها دست از سرت ور می دارم ؟/؟ خودت می دونی که چقدر دوستت دارم -پس منو بخشیدی نوید ؟/؟-این چه حرفیه ندا . این از اون حرکتایی بود که چی بگم . من غافلگیر شدم -پس خوشت اومد ؟/؟ -اگه دیگه مشابهی نداشته باشه آره ولی خودمونیم بابات خیلی ازم خوشش اومده -باور کن نوید اگه از اول بهت می گفتم که مثلا فیلم بازی کن و همچین حرکا تی از خودت نشون بدی که اون فکر کنه خیلی دوستش داری و بهش احترام میذاری که واقعیت هم همینه شاید این قدر طبیعی نمی شد . تو اصلا نمیذاری من بهت تو ضیح بدم -در هر حال حالا که رفتیم بالا چی رو تو ضیح بدیم ؟/؟ -من یه فکری به سرم زده نوید میریم یکی دوتا جعبه شیرینی ناب می خریم و بر می گردیم . کاری هم به این نداریم که چقدر اون بالا هست .یه مدلی می خریم که توی مهمونی نباشه . اصلا هم به رو خودمون نمیاریم که چی شده . میگیم و می خندیم و میریم بالا -قربون تو ندای نازنینم برم من . اگه تو رو نداشتم چیکار می کردم . یه زنگ می زنم به بابا میگم .. این بار وقتی که بر گشتیم پیش مهمونا همه فکر می کردند که ما رفتیم شیرینی بخریم . فقط ناصر خان منو کشید یه گوشه ای و گفت نوید جان می دونم ندا کار درستی نکرده که بدون این که به تو بگه صدا تو پخش کرده ولی اون با این کارش منو از خواب بیدار کرده . من تونستم بفهمم که در زندگی خیلی ارزشها هستند که ما اهمیت اونا رو نمی دونیم . شاید اگه پدر مرحومم مرد ثروتمندی نبود من این جور بار نمیومدم . تو خیلی سختی و محرومیت کشیدی . تو ندارو با تمام وجودت دوست داشتی من با این که می دیدم پسر عموش یار روز های خوششه دوست داشتم  ندا رو ازت جداش کنم و بدمش به اون . من ندا رو هم تحسین می کنم . چون اون جنگید مبارزه کرد صبرکرد استقامت کرد . نترسید . من دخترمو تحسین می کنم . چون اون واقعا عاشق بود . شما دو تا با هم خوشبخت میشین . تو پدر نداری . منم نمی تونم هیچوقت جای پدرت باشم ولی سعیمو می کنم اون قدر بهت  محبت کنم که تا حدودی هم که شده جای خالیشو پر کنم . تو اونقدر بهم محبت کردی که من اگه تا آخر عمرمم بگم و بخوام جبران کنم کم کردم و کم گفتم . تو تا به حال چند بار زندگیمو بهم پس دادی . مگه یه آدم چند با ر می تونه بمیره و زنده شه . وقتی که امروز حس می کردم جگر گوشه امو برای همیشه از دست دادم دوست داشتم بمیرم . تو اونو در اون حالت ندیدی . آدم وحشت می کرد .. هرچی از دهنش در اومد بهم گفت . هیچوقت باهام این طور حرف نزده بود . حقم بود ولی من پدرش بودم . یه عمر وقتی که میومدم خونه دوست داشتم اولین نفری که می بینم اون باشه ولی می خواست وقتی که چشاش یه بار دیگه که می خواد به روی دنیا باز میشه اولین نفری رو که می بینه تو باشی . ندا امروز منو سکه یه پول کرد پیش همه فامیلا .... همه یا بیشترا به اون حق می دادند . من خرد شده بودم . دلم براش می سوخت . وقتی که رفت حس کردم اونو برای همیشه از دست دادم . حس کردم که تو برنده شدی . بالاخره منو شکست دادی . با این که بهت مدیون بودم و ازت متنفر نبودم و حتی در بعضی زمینه ها هم دوستت داشتم ولی بهت حسادت می کردم . اون رفته بود و می خواست دور از من با تو زندگی کنه . دیگه به این فکر نمی کردم که چقدر منو تحقیر کرده . با همه بی احترامیهاش بازم دعاش می کردم . دخترم بود پاره تنم بود . نمی خواستم سرش بلایی بیاد . حس کردم اونو واسه همیشه از دست دادم حس کردم دیگه بر نمی گرده . دیگه منو نمی خواد . دیگه خودشو نمیندازه تو بغل من . وقتی که کنار ساحل اون حرفا رو می زدی وندا بار ها و بار ها ازت می خواست که تکرار کنی تا بیشتر محکومم کنه من لذت می بردم . وقتی که تو باهاش مقابله کردی و گفتی که که باید بابابات آشتی کنی وخیلی هم مصر بودی بی اختیار کنار این مهمونا سرمو می زدم به در و دیوار . من کور بودم نه ندا . من کر بودم . من نادون بودم . همه رو قسمشون دادم و به نوعی هم تهدیدشون کردم که اگه کوچکترین اهانتی به تو بکنن یعنی به من کردن . ولی اونا خیلی بیشتر از من تحت تاثیر قرار گرفته بودن . آخه  اونا هم انسانن . تو سینه شون یه چیزی به نام قلب وجود داره . از آهن که نیست . همه شون گفتن که اگرم سفارش نمی کردی خودمون می دونستیم چیکار کنیم . تو اون قدر متواضع وخوبی که حتی دوست نداشتی به قیمت عزیز شدنت کسی یعنی من و ما و این وری ها از حرفات با خبر باشیم . چون تو این حرفا رو به خاطر این به ندا زدی که دلت واسه یه پدر می سوخت . واسه این که احساس اونو درک می کردی . واسه این که می فهمیدی چه خون دلهایی خورده تا عزیز دلشو بزرگ کرده .من دیگه نمی دونم واسه تو چیکار کنم .دقایقی بعد ندا رو به گوشه ای کشیدم -عزیزم یه خواهشی ازت دارم . می دونم نمیشه و نباید چیزی رو به کسی تحمیل کرد ولی من میخوام طوری باباتو بغل بزنی که حس کنه با تمام وجود دوستش داری . شاید اون لحظه نتونی احساس صمیمیتی چون گذشته بکنی ولی وقتی تنت به تنش بخوره گرمای وجودتون مثل وجودتون یکی بشه همه چی مثل گذشته میشه . اون وقت خودت از این همه فاصله الکی خنده ات می گیره -نوید من کینه ای از پدر تو دلم ندارم -عاشقش باش . شکوه این روز قشنگو به اوجش برسون -در مقابل روح بلندت من چی می تونم بگم نوید -مطمئنم پشیمون نمیشی . فقط ندا جون یه خواهش دیگه ازت دارم . تو رو به عشقمون قسم که میدونم بعضی وقتا واست ارزشی نداره کاری نکن که اون بفهمه من ازت خواستم . یه نیمساعتی صبر کن یه بهونه ای دستت بیاد مثلا موقع هدیه گرفتن از من . می دونم تو خیلی مهربونی . نیاز به گفتن من نیست -عزیزم تو خیلی خوبی خیلی . فقط در مورد عشقمون یه چیزی گفتی که فکر می کنم بازم گوشات می خاره .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی