ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

از نود و پنج به نود وشش

سی ام اسفندماه یک هزارو سیصد و نود وپنج خورشیدی تا لحظاتی دیگه به پایان می رسه .. وارد سال نود و شش میشیم ولی انگار هیچی برام فرق نکرده . صبح زود از خواب پاشدم ... منتظر بودم کی مغازه ها باز میشه . رفتم قصابی و گوشت نداشتند .. تازه کی می خواست آشپزی کنه ؟.. واسه چند نفری  هنوز کادو نگرفته بودم . اونایی که نمی شد بهشون پول داد ... خیلی سریع رفتم چند تا اسپری و یه پیراهن مردونه گرفتم و برگشتم خونه .. از اون جا هم هول هولکی رفتم خونه پدرم تا کمک حال و مادر و خواهرم در نگه داری از پدرم باشم .  هرچه به ظهر نزدیک می شدیم استرس من بیشترمی شد از این که شرایط پدر طوری بود که نمی تونستم ولش کنم و برگردم خونه و استراحتی کنم و برم سر خاک زنم . چقدر خسته شده بودم ولی صدام در نمیومد نمی خواستم که مادر و خواهرم اینو حس کنند و دلشون بشکنه .. در شهر ولوله بود . همه به استقبال عیدی می رفتند که خود ساخته بودند .. کاش عید می تونست و بتونه آدمها رو بسازه . ساعت یک بعد از ظهر رسیدم خونه . می خواستم دوش بگیرم و ناهار بخورم و با پسرم برم آرامگاه .. کارم خنده دار بود ظرف غذا رو بردم به حموم و  حتی اون یکی دو دقیقه ای که آب سرد می خواست ردشه و بشه گرم , داخل حموم  غذامی خوردم تا وقت تلف نشه و بتونم سر سال تحویل , رو خاک عیال باشم .. وقتی هم که از حموم بیرون اومدم  با یه دستم داشتم شلوارمو بالا می کشیدم و با دست دیگه ام قاشق غذا رو توی دهنم فرو می کردم . بالاخره ده دقیقه مونده به تحویل سال رسیدیم به آرامگاه ... راستش این جور سال تحویلو زیاد خوش یمن نمی دونم . دلم می گیره ... با این حال چون فک وفامیلا بودند و سال اول بود و به نوعی حس می کردم که شاید روح همسر مرحومم همون طرفا باشه دیگه منم رفتم ... البته من عادت دارم گاه و بیگاه , هر جا که باشم و شرایط مناسب باشه فاتحه می خونم حمد و سوره می خونم به عشق و یاد خدایی که اونو کنار خودم حس می کنم در تن خودم دروجودم با خودم .. صدای رادیو بود یا تلویزیون ..نمی دونم ولی خیلی بلند بود و حالم به هم می خورد از این که مجبوربودم از رسانه دولت ایران سالو تحویل کنم . بعد از 15سال برای اولین بار بود که سالمو با کانال آی تی ان حمید شب خیز تحویل نمی کردم ... دلم می خواست تنها می بودم و تنها می گریستم ... به یاد سال گذشته افتاده بودم . به یاد عکسهای موبایلی که در آغاز سال 95گرفته بودیم به یاد پدر و همسرم که چقدر با هم خوب بودند . به یاد امید واری های همسرم تا دم آخر , به این که می گفت خدایا میشه من یه روزی خوب شم تا بتونم بازم رانندگی کنم ؟ تا آخرین لحظه با بیماری می جنگید . سفره هفت سینی کنار قبرش چیدیم و زیر آفتاب گرم بهاری و هوایی تقریبا صاف لحظاتو سپری می کردیم . معلوم نبود این عزائیه یا جشنه . شاید اون حالا داره احساس شادی می کنه . این ما هستیم که اون طرف دنیا یا دنیای طرف دیگه رو نمی بینیم . سال گذشته در این روزها درختان نارنج پربود از نارنجهای طلایی . طوری که اوایل اردیبهشت دهها شایدم صد ها  جعبه نارنج آبدار و تازه و خوشرنگ از این درختان چیده شد ولی انگار امسال مجبور شدند نارنجها رو زود تر بچینند شایدم به خاطر یخ و برف بوده . سرمو بلندکردم و به چتر درخت نارنج نگاه کردم . یک ماه دیگه بوی بهار نارنج میاد و گلهای سپید نارنج با بوی خوششون طبیعت رو معطر و بهشتی می کنن .. و من به یاد آخرین روز زندگی همسرم میفتم که بهم گفته بود که بوی خوش بهار نارنج مستش می کنه . خیلی بی خبر رفت ..آرامستان رو شلوغ تر از عاشورا دیدم . دلم گرفته بود .... دو ساعتی رو اون جا بودیم . یه لحظه به خودم اومدم که دیدم فقط من موندم .. من موندم و سنگ سپید .. من موندم و قلب شکسته ام . من موندم ویک دنیا حسرت , من موندم و هق هق گریه هام , من موندم و اشکهایی که رو گونه هام خشک شد و اجباری نداشتم با انگشتام پاکشون کنم . دیگه سختم نبود که کسی اشکامو ببینه . دیگه از کسی خجالت نمی کشیدم .آخه هرکی این جا بود مثل من عزیزی رو از دست داده بود . چه دردیه درد دوری و جدایی ! چه دردیه درد باورکردن ناباوری ها ! اون رفته خدا اونو با خودش برده .ولی یکی هست که خدا هنوز اونو با خودش نبرده .. چه با مسما ... در همین لحظه آهنگ سرسپرده ستار شروع شده به پخش شدن ..یه روز می دونم بی خبر سرزده از راه می رسی .. جون خسته از بیدارشب با صبح فردامی رسی ... یعنی باید اینو به فال نیک بگیرم ؟ چقدر خوابم میومد ... تا یک ساعت و نیم بعد از تحویل سال هم سر خاک بودم .. اشکها بود و آرزوها .. گلها بود و شکلات و شیرینی .. هیشکی نمی دونه سال دیگه بازم کی از میون ما کم میشه ؟ پسرم رفت  ..مادرم هم رفت خونه اش پیش پدرم ..منم رفتم واسه پدر از داروخانه شبانه روزی کرم و پماد ضد زخم الیز و قطره اشک مصنوعی بگیرم .. جمعیت در تکاپو منو به یاد اون روزایی مینداخت که من و زنم می رفتیم به عید دیدنی . چقدر عمر شادی ها کوتاهه و چقدر زود غم به دل آدم می شینه و می مونه .. حالا هلن داره ترانه زندگی رو می خونه . کاشکی  می شد که بخندم همیشه چه کنم دست خودم نیست نمیشه .. دیگه اون روزهای زیبا نمیاد دیگه اون خنده به لبها نمیاد زندگی راستی چه زود می گذره ..آدم از فردای خود بی خبره ....
 واسه شاد بودن و شاد شدن راههای زیادی هست . واسه شاد بودن باید آرامش داشته باشی .. حتی می تونی باشادی دیگران به آرامش برسی .. احساس کنی که روح آدمای دیگه روح توهستند . عید اومده , بهار اومده .. یه بهونه ای برای نزدیک شدن دلها به هم ... وقتی لبخند مهربونی رو لبا بشینه وقتی با یه سلام میشه دلهای سنگی رو آبش کرد چرا این کارو نکنیم . عید اومده وقتشه به کینه ها ,به قهرها به دلخوری ها و دلتنگی ها پشت کنیم .. حس نکنیم که اگه برای آشتی پیشقدم شدیم کوچیک یا تحقیر میشیم .. آدمهایی که بر غرور بیجاشون غلبه می کنن سربلندان واقعی هستند . بهار اومده , عید اومده .. خونه تونو تمیز کردین  خاکهاشو گرفتین .. میگم غبار دلتونو هم پاک کردین ؟ به خودتون قول دادین که دیگه واسه کسی مایه نیاین ؟ قول دادین که زیر قولتون نزنین ؟ قول دادین که مهربون و باوفا و خوش اخلاق باشین ؟ زندگی قشنگه با همه دردهاش , با همه شکنجه هاش بعضی وقتا آدم لذت می بره از این که شلاق زندگی بر تن آدم می خوره ..طبیعت از بهار لذت می بره و من ایرانی از عید و بهار لذت می برم و خوشحالم که سال نو من همگام با بهاره . ساعت یک و نیم نیمه شب اول فروردین نود و ششه .. داریوش داره ترانه بوی گندمو می خونه .. و من به آدمهایی فکر می کنم که  هزاران ساعت صرف هم نموده اند با  هزاران پیام و میلیونها کلام ..اما دریغ از یک سلام در آغاز سال نو ! می ترسیم از سلامهای بی جواب , می ترسیم از غروری که بعد از قلب شکسته مان بشکند .. آخرچرا ؟! آرزوی سالی خوب داشتن برای همه شما یا آرزوی ماهی خوب داشتن ؟ کدامش بهتراست .. هفته یا روز یا ساعت ... به جای همه این ها بهترست که برای هم آرزوی لحظاتی خوب و شیرین داشته باشیم . لحظاتی سرشار از عشق و محبت و دوستی و مهربانی نسبت به هم .. لحظات آرامی داشته باشید .. شادیها خود خواهد آمد اگر آرامش وجدان و آرامش داشته باشید .. سال 1396 بر همه ایرانیان جمشیدی و آنان که بهار زیبا را مبداتحویل و تحول سال می دانند مبارک باد ... ایرانی

نوروزمان را نوروزگردان !

خداوندا نوروزمان را نوروزگردان . 
نمی دانم هیاهوی بسیار برای چیست ؟ نمی دانم دلها برای چه می تپد ؟ نمی دانم این چه عشقی ست که همه به دنبال آنند ونمی دانند که چیست ؟
عشق راستین تویی , تویی که روزمان را با لبخند شادی و رضایتت نو می سازی . 
خداوندا! طبیعت را نومی سازی انگار روزها نومی شوند . یادت هست وقتی که مرا به دنیاآوردی من هم نو بودم ؟ نو و پاک چون برگ گلها .. یادت هست که چون غنچه ای شکفته و پاک و خندان بودم ؟ دلم می خواهد حال که اندیشه هایم را بارورساخته ای و ریشه هابم را محکم , بازهم چون آن غنچه پاک , پاک باشم . پاک باشم و بیگناه و اگر آن روز فرا رسد احساس خواهم کرد که روزم نو شده است .
 خداوندا ! از تو یاری می خواهیم اگر حسرت و غمی بر دلهای ما نشسته در این ساعات آغازین سال نو به قلب و جان ما آرامشی ده تا بتوانیم درد هایمان را التیام بخشیم . 
خداوندا! هیچ روزی نو نشود تا تو نخواهی . هیچ دلی به آرامش ابدی نرسد تا تو را نخواهد . دلهای ما را به هم مهربان گردان ! بگذار دردهایمان و شادیهایمان , دردها و شادی های مشترک باشد . غرور و خود خواهی را از ما دورگردان !صداقت و راستگویی و درستکرداری را سرلوحه اعمالمان قرارده که اگر این ها نباشد روزنو و نوروز و عید و بهار مفهومی نخواهد داشت . 
این که این زمین چگونه بگردد و چند دور بگردد چه چیزرا عوض می کند ؟!این ما هستیم که باید نو شیم وچون بهاری شکوفا , سبزگردیم . 
خداوندا! آن چنان کن که از آفرینش خود شادمان باشیم . 
خداوندا ! خسته ام مرا به حال خود وامگذار .. غنچه شکیبایی را درمن شکوفا ساز . بهار می آید با همه سبزینه ها و شکوفایی اش .. 
خداوندا! قلب و روحی بهاری می خواهم تا توانم بهاری گردد و لبخندم برای زندگی .
 بهار زیباست عید زیباست ..دید و بازدید زیباست .. چه زیبا ست  شور و حال مردمی که برای چند روز دیدار با هم هفته ها در تکاپو هستند  و چه زیباتر خواهد بود اگر این عشق و محبت ها را فقط منحصر به سیزده روز نسازیم ! زندگی و لحظات شیرین آن خیلی خیلی بیشتر اهمیت دارد که ما بخواهیم آن را در سیزده روز قبضه کنیم و دیگر هیچ و باز هم سال آینده در چنین روز هایی نمایشی دیگر به راه اندازیم .. عید باید هرروزمان باشد و هرروزمان باید عید باشد .. این که به هم عشق بورزیم آن چنان کنیم که کسی احساس تنهایی نکند .. چیزی به نام فقر و عقده حقارت وجود نداشته باشد . هر انسانی به سهم خود می تواند از دنیا و نعمتهای آن بهره ببرد . یکی با دوچرخه شاداست و یکی با پراید .. یکی در خرابه سلطنت می کند و یکی هم درکاخ .... مهم این است که لذت ما از زندگی ما را به کجا می رساند و برای ما چه فراهم می کند؟! این آرامش و لذت نباید با فراموشی همراه باشد .. هیچ چیز عوض نمی شود , شق القمر نمی شود, روزها مثل همند..ماه و خورشید و ستاره همانی هستند که بودند و زمین زمینی دیگر می شود ..
عشق همان عشق است اما رنگ و بویی دیگر می گیرد .. انگار همه می خواهند عشق بورزند محبت کنند دوست بدارند و دوست داشته شوند و این زیباترین ویژگی نوروزاست . این که دوست می داریم شادباشیم و همه شاد باشند . این که زندگی را با همه زیبایی و زشتی هایش زیبا بدانیم .و نوروز می آید تا بگوید هیچکس تنها نیست ..کمتر دلی ست که دلتنگی را درنوروز ببیند و دلتنگش نشود . 
بهارمی آید نوروزمی آید تا بر غم و دلتنگی های خود پیروزشویم .
 آری پرستوها به لانه بازمی گردند ..طبیعت نو می شود . گنجشکها همچنان می خوانند و دخترک کوزه بر سر می تواند پرشدن چشمه ها را ببیند . 
کاش می شد چشمان خود را به روی گذشته ها بست تا آینده را راحت پذیرفت !
 نوروز سلام ! تبلور عشق و دوستی ها سلام ! 
خداوندا ! نوروزمان رانوروزگردان ! هرروزمان را نوروزگردان ! نوروزمان را پیروزگردان ! نوشدن طبیعت برهمه شما مبارک باد !.... ایرانی 

زن یعنی فاطمه

زن یعنی عشق , زن یعنی فاطمه . زن یعنی احساس , زن یعنی فاطمه .. زن یعنی محبت , یعنی ایمان , یعنی فرشته ای برتر از فرشتگان , زن  یعنی فاطمه . زن یعنی با فقر شاهانه زندگی کردن , زن یعنی دنیا را به هیچ انگاشتن و برای صداقت و ایمان ارزش قائل شدن و زن یعنی فاطمه .. زن یعنی مادر , یعنی استقامت , یعنی شکیبایی , زن یعنی فاطمه .. زن یعنی وجودی که بی او هستی معنایی ندارد , زن یعنی فاطمه .. زن یعنی  قناعت را بزرگترین سرمایه دانستن , زن یعنی فاطمه . زن یعنی آرامش , یعنی خوشبختی .. وخدا زن را آفرید تا آرامش دلها باشد تا زندگی را برای زندگان شیرین سازد . روز زن یعنی هر روز از زندگی .. و زن یعنی مادر و مادر یعنی پروش عشق و محبت و تربیت .. مادر یعنی یک دنیا , یعنی آبی بر آتش , آتشی برسنگ . خانه بی زن یعنی خانه ای که چشمانش کوراست .
فاطمه ! ای برترین و بهترین زن عالم از ازل تا ابد! هرکه صدایت بزند هرکه با مرام و اندیشه های تو باشد یعنی با خداست .
 ای پیامبر زاده واقعیات من ! لطف خود را شامل حال آنانی گردان که خدای تو را و تو را دوست می دارند .. هرکه تو را با تمام وجودش دوست بدارد و درمسیر تو باشد یعنی با خداست .
 فاطمه پاکدامن ! تو آن چنان غرق خالق بشر و هستی گردیدی که دنیا برایت به پشیزی نمی ارزید زندگی ساده ات باید که سرمشق شاهزادگانی باشد که احساس می کنند تا ابد می توانند به زمین و زمان فخر بفروشند حال آن که آنان حتی مالک زندگی چند روزه خود هم نیستند .. 
و امروز روز مادراست ..روز زن ..  فاطمه ! تو چه کرده ای که حتی غرب زدگی در ایران ما نتوانسته از ابهت و ارزش های تو بکاهد و تقریبا  در سراسر ایران روز تو لد تو را یکدل و یکپارچه روز زن و مادر می دانند و این را می توان از ولوله  عمومی و شور و حال مردم در تمام نقاط ایران دریافت ...
 فاطمه یکی بود و یکی خواهد ماند .. فاطمه یک دنیا و بر تر از یک دنیا بود . دنیای خوبی ها , ایثارگری ها .. فاطمه همه  خوبی ها بود . 
و امروز روز زن و روز مادراست .. زن من و مادرپسرم دربین ما نیست . فاطمه جان ! او را درپناه خودگیر! می دانم روحش روحت را احساس می کند .. روحت خوبی ها را می بیند .. نیکی ها را می بیند . آن کس که تو را ببیند خدا را می بیند و آن دیده ای که خدا را ببیند تو را هم خواهد دید . و من اشکهایم را نثار سنگ سپیدی می کنم که فاطمه صفتی با قلب سپید خود درآن خفته است . 
فاطمه جان ! از چشمان خونین من اشک می بارد .. روزشادیست .. روزجشن , روز تولد تو .. روز زن , روزمادر . کجایی همسرم ؟ تو درخاک نیستی تو بر افلاک هستی . باورندارم رفتنت را . دنیا را فقط می توان با دنیا و در دنیا احساسش کرد . وقتی که دنیایی نباشد چگونه می توان از رفتن گفت ؟! و مادرخسته ام با عمری تلاش و زحمت همچنان برایم مادری و برای پدرم همسری می کند .
 فاطمه جان ! مرا ببخش اگر در شادروز تولد تو و درآرامستان , اشک خون از دیدگان جاری کنم . آخرباورم نمی شود که این قدرآسان با ناسپاسی های خود اسیر عذاب الهی شده باشم . روز زن بر تمام مردان و زنان جهان مبارک باد ... ایرانی 

زندگی با بهارمیاد


بازم بوی بهارمیاد 
بوی فرار یار میاد 
پرستوی خسته من 
بازم به این دیارمیاد 
آن بی وفای دلربا 
بازم واسه شکارمیاد 
عاشق مست و بی نوا 
با چشمای خمارمیاد 
کلاغ , خوش خبر میشه 
با قار و قار, هوارمیاد
دلبر نازنین من
خسته و بی قرارمیاد
رودخونه پرآب میشه 
سبزه وگل به بارمیاد
گل به سرمن می شینه
به پای گلها خارمیاد
دلم گرفته دلبرم
صدای یک هزارمیاد
شکسته قلب خسته ام
گریه حالا به کارمیاد
اشک از دلم دل می کنه
ازچشمای خمارمیاد
دراین دیار بی کسی
بوی غم و فرارمیاد
شکسته است سازقلم
نوای نی , سه تارمیاد
چه سخته بی تو پرزدن
بوی گل و نگارمیاد
کجاست آبی خدا ؟
که شادی با غبار میاد
دلم گرفته نازنین
صدای پیر وپارمیاد
ببین قشنگه همه جا
خار با گلش کنارمیاد
چشم تو و چشمه من
داغ شده بی بخارمیاد
این همه ناله بهر چیست ؟
که شادی بی شمارمیاد
نگاه نکن به مرگ من
زندگی بابهارمیاد
زندگی بابهارمیاد
زندگی بابهارمیاد
..........

ایرانی







 








من همانم 56

سرمو پایین انداخته به ترانه نگاه می کردم . اونو مجسم می کردم که خیلی شیک و پیک شده و غرق دنیای خودشه .. از خودم بدم اومده بود .  یعنی دلم می خواست منم متعلق به دنیای اون می بودم . دنیایی که نیازی نباشه برای یه لقمه نون سگ دو بزنم .. سرم به شدت درد گرفته بود . اصلا نمی دونستم اون چی داره میگه . یه وقتی به خودم اومدم که حس کردم دارم فریاد می زنم و اونو با گریه از خودم دورکردم . اصلا به دنبال این نبودم که حق با کیه ... حس می کردم که نمی تونم . با این که از دست ترانه به شدت عصبی بودم بازم حس می کردم بعضی حرفاش درسته ..ولی نمی خواستم باور کنم . یه حسی بهم می گفت که ما با هم به جایی نمی رسیم . من وقتی با معنای عشق و دوست داشتن آشنا شدم دیگه اون آدم سابق نبودم اون کسی که همه چی رو در پول می دید . دلم می خواست دق دلی هامو سر ترانه خالی کنم . چرا اون باید این زندگی رو داشته باشه . حسادت نمی کردم . فقط دلم می خواست اونم مثل من باشه . می شد گفت نوعی حسادته . از این نظر که من و اون با هم برابر نیستیم تا من پیش اون کم بیارم . دیگه هیچ حسی واسه تلاش نداشتم . تلاشی برای زندگی بهتر و آینده ای که بتونم در کنار کسی که دوستش دارم زندگی کنم . تنها انگیزه من برای ادامه زندگی خانواده ام بودند که با با نوعی زجر و بی حوصلگی کار می کردم . حال و حوصله اسی رو هم نداشتم . با این حال گاه دلم می خواست که میومد و واسم حرف می زد  . هر وقت صحبت ترانه رو پیش می کشید ازش می خواستم که موضوع رو عوض کنه .  یه مدتی بود که اون و مینا حسابی با هم جیک شده بودند . 
-ببینم پسر دیگه خوب باهاش جور شدی .. 
-اون خیلی خوبه کامی .. زندگیمو از این رو به اون رو کرده . دستمو توی بنگاه دایی اش بند کرده .. از روزی هم که من رفتم اون جا چند تا  معامله خوب داشتن . همه شون میگن که از پاقدم من بوده . 
-همه مثلا کی ها میگن ؟ مگه چند نفرن ..
 -من و مینا می خواهیم با هم ازدواج کنیم ..
 -چی ؟ تو و مینا می خواین با هم ازدواج کنین ؟ درست می شنوم ؟ 
-چیه ناراحت شدی ؟ یادت رفت که تو و ترانه چه جوری افتاده بودین سر ما دو نفر که با هم ازدواج کنیم ؟ 
-بازم که اسم اونو آوردی اسی ..  رو سر مینا که نیفتاده بودیم این تو بودی که از خر شیطون پیاده نمی شدی ؟ 
-ببینم بانکو زدی ؟ می دونی عروسی چقدر خرج داره ؟
 -خدا می رسونه ..
 -آفرین ! می بینم خداپرست هم شدی ..
 -مثل این که خوشحال نیستی ..
 -چرا خیلی خوشحالم . از این که تو دیگه یه نامرد حساب نمیشی . سر و سامون می گیری و اونم به خواسته اش می رسه . یعنی هر دو تاتون به خواسته تون می رسین ... 
راستش با این که خوشحال بودم ولی یه حسرت خاصی به دلم نشسته بود به یاد روز هایی افتاده بودم که من و ترانه عشقمونو در اوج می دونستیم و دیگه به این فکر نمی کردیم که چیزی ما رو از هم جدا کنه . دست و بازی روزگار با ما چه کرده بود .. کی فکرشو می کرد که  من و ترانه کارمون به این جا بکشه و اسی و مینایی که این همه واسشون چک و چونه می زدیم این قدر راحت تصمیم به ازدواج گرفته باشن ... غم و فکر بی نتیجه داشت منو از پا مینداخت . نمی دونستم باید چیکار کنم . همه جا سایه شو حس می کردم .. راستی راستی هم گاهی تعقیبم می کرد .. یکی دوبار اونو از راه دور دیدم . شیک تر از قبل بود ولی نه اون جوری که من فکرشو می کردم . جراتشونمی کرد بهم نزدیک شه . همین منو خیلی عذاب می داد از این که چرا اون انتظار داره که من برگردم سمت اون . من اون دنیای پاک و ساده و بی شیله پیله عاشقانه را که روش حساب باز کرده بودم با هیچ حس دیگه ای در این دنیا عوض نمی کردم .. باید چیکار می کردم تا دست از سرم بر داره . نمی تونستم فراموشش کنم . دلم می خواست بازم با اون باشم .. با همون ترکیب بگرده .. چهار تایی مون ..من و اسی و مینا و اون با هم بریم به شمال . بغلش بزنم ببوسمش .. حسش کنم . ولی می دونستم دیگه نمی تونم اونو اون جوری که قبلا حس می کردم حسش کنم . در همین افکار غوطه می خوردم که یکی از دخترای چند خونه اون ور تر رو که حال و روز درست و حسابی هم نداشت دیدم . طوری شده بود که واسه یه تیکه مواد حاضربود تن فروشی کنه ..تا اون جایی که بچه ها می گفتن هنوز دختر بود ..ولی این جوری که پیش می رفت معلوم نبود چی می خواد به سرش بیاد .. یه فکری به سرم افتاد .. ادامه دارد ..نویسنده ... ایرانی