ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

من همانم 56

سرمو پایین انداخته به ترانه نگاه می کردم . اونو مجسم می کردم که خیلی شیک و پیک شده و غرق دنیای خودشه .. از خودم بدم اومده بود .  یعنی دلم می خواست منم متعلق به دنیای اون می بودم . دنیایی که نیازی نباشه برای یه لقمه نون سگ دو بزنم .. سرم به شدت درد گرفته بود . اصلا نمی دونستم اون چی داره میگه . یه وقتی به خودم اومدم که حس کردم دارم فریاد می زنم و اونو با گریه از خودم دورکردم . اصلا به دنبال این نبودم که حق با کیه ... حس می کردم که نمی تونم . با این که از دست ترانه به شدت عصبی بودم بازم حس می کردم بعضی حرفاش درسته ..ولی نمی خواستم باور کنم . یه حسی بهم می گفت که ما با هم به جایی نمی رسیم . من وقتی با معنای عشق و دوست داشتن آشنا شدم دیگه اون آدم سابق نبودم اون کسی که همه چی رو در پول می دید . دلم می خواست دق دلی هامو سر ترانه خالی کنم . چرا اون باید این زندگی رو داشته باشه . حسادت نمی کردم . فقط دلم می خواست اونم مثل من باشه . می شد گفت نوعی حسادته . از این نظر که من و اون با هم برابر نیستیم تا من پیش اون کم بیارم . دیگه هیچ حسی واسه تلاش نداشتم . تلاشی برای زندگی بهتر و آینده ای که بتونم در کنار کسی که دوستش دارم زندگی کنم . تنها انگیزه من برای ادامه زندگی خانواده ام بودند که با با نوعی زجر و بی حوصلگی کار می کردم . حال و حوصله اسی رو هم نداشتم . با این حال گاه دلم می خواست که میومد و واسم حرف می زد  . هر وقت صحبت ترانه رو پیش می کشید ازش می خواستم که موضوع رو عوض کنه .  یه مدتی بود که اون و مینا حسابی با هم جیک شده بودند . 
-ببینم پسر دیگه خوب باهاش جور شدی .. 
-اون خیلی خوبه کامی .. زندگیمو از این رو به اون رو کرده . دستمو توی بنگاه دایی اش بند کرده .. از روزی هم که من رفتم اون جا چند تا  معامله خوب داشتن . همه شون میگن که از پاقدم من بوده . 
-همه مثلا کی ها میگن ؟ مگه چند نفرن ..
 -من و مینا می خواهیم با هم ازدواج کنیم ..
 -چی ؟ تو و مینا می خواین با هم ازدواج کنین ؟ درست می شنوم ؟ 
-چیه ناراحت شدی ؟ یادت رفت که تو و ترانه چه جوری افتاده بودین سر ما دو نفر که با هم ازدواج کنیم ؟ 
-بازم که اسم اونو آوردی اسی ..  رو سر مینا که نیفتاده بودیم این تو بودی که از خر شیطون پیاده نمی شدی ؟ 
-ببینم بانکو زدی ؟ می دونی عروسی چقدر خرج داره ؟
 -خدا می رسونه ..
 -آفرین ! می بینم خداپرست هم شدی ..
 -مثل این که خوشحال نیستی ..
 -چرا خیلی خوشحالم . از این که تو دیگه یه نامرد حساب نمیشی . سر و سامون می گیری و اونم به خواسته اش می رسه . یعنی هر دو تاتون به خواسته تون می رسین ... 
راستش با این که خوشحال بودم ولی یه حسرت خاصی به دلم نشسته بود به یاد روز هایی افتاده بودم که من و ترانه عشقمونو در اوج می دونستیم و دیگه به این فکر نمی کردیم که چیزی ما رو از هم جدا کنه . دست و بازی روزگار با ما چه کرده بود .. کی فکرشو می کرد که  من و ترانه کارمون به این جا بکشه و اسی و مینایی که این همه واسشون چک و چونه می زدیم این قدر راحت تصمیم به ازدواج گرفته باشن ... غم و فکر بی نتیجه داشت منو از پا مینداخت . نمی دونستم باید چیکار کنم . همه جا سایه شو حس می کردم .. راستی راستی هم گاهی تعقیبم می کرد .. یکی دوبار اونو از راه دور دیدم . شیک تر از قبل بود ولی نه اون جوری که من فکرشو می کردم . جراتشونمی کرد بهم نزدیک شه . همین منو خیلی عذاب می داد از این که چرا اون انتظار داره که من برگردم سمت اون . من اون دنیای پاک و ساده و بی شیله پیله عاشقانه را که روش حساب باز کرده بودم با هیچ حس دیگه ای در این دنیا عوض نمی کردم .. باید چیکار می کردم تا دست از سرم بر داره . نمی تونستم فراموشش کنم . دلم می خواست بازم با اون باشم .. با همون ترکیب بگرده .. چهار تایی مون ..من و اسی و مینا و اون با هم بریم به شمال . بغلش بزنم ببوسمش .. حسش کنم . ولی می دونستم دیگه نمی تونم اونو اون جوری که قبلا حس می کردم حسش کنم . در همین افکار غوطه می خوردم که یکی از دخترای چند خونه اون ور تر رو که حال و روز درست و حسابی هم نداشت دیدم . طوری شده بود که واسه یه تیکه مواد حاضربود تن فروشی کنه ..تا اون جایی که بچه ها می گفتن هنوز دختر بود ..ولی این جوری که پیش می رفت معلوم نبود چی می خواد به سرش بیاد .. یه فکری به سرم افتاد .. ادامه دارد ..نویسنده ... ایرانی 

من همانم 55

وقتی که ترانه حرف می زد با خشم نگاهش می کردم . انتظارشو نداشتم که اون از همون اول با حیله وارد زندگیم شده باشه . تصور من از عشق و دوست داشتن اون چیز دیگه ای بود . فکرمی کردم از یک خونواده کم درآمده . می تونم باهاش کناربیام . اما حالا بین خودم و اون فاصله ها می دیدم . 
-اولش اومدم تو رو آزارت بدم و با دوستم بگیم و بخندیم . تفریح کنیم . ولی نمی دونم چرا یواش یواش بهت عادت کردم . هروقت می خواستم آخرین ضربه رو بهت بزنم و یه جورایی بهت ضدحال بزنم یه چیزی منو منصرف می کرد و می گفت باشه فردا .. باشه پس فردا .. باشه امروزو با کامی خوش باش .. حرفای قشنگشو گوش کن . باهاش ساندویچ بخور . آخ اگه بدونی اون اوایل چقدر حالم بهم می خورد از این مدل ساندویچا با اون روغنای سوخته اش .. ولی بعدا هروقت می رسیدم خونه ..حس می کردم خیلی گشنمه و فقط همون ساندویچایی که کنار تو می خوردم سیرم می کنه .. این که تو کنارم باشی و بهم آرامش بدی .. من بهت دروغ نگفتم که دوستت دارم . حرفای عاشقانه ای که بهت زدم دروغ نبود ..
 چشامو بستم تا برای لحظاتی ترانه رو در لباسی شیک و گرون قیمت تصور کنم . با یه آرایش غلیظ یا طوری که نگاهها رو به خودش جلب کنه .. جای این که یکی پیاده دنبالش راه بیفته با ماشین آخرین مدل بره سراغش .. تازه اگه خودشم پیاده باشه .  خودمو قانع نکرده بودم که با دروغای اون کنار بیام .. 
-تو تا کی می خواستی ادامه بدی . فکرنکرده بودی ممکنه خونواده ات از دستت دلخورشن ؟ تو چه جوری می خواستی با همه بجنگی ؟ توچه جوری می خواستی با من بسازی ؟ توچه جوری می تونستی منو به عنوان همسرت به همه معرفی کنی ؟ فکر نکردی باعث خجالتت بشم ؟
 -من برای دیگران زندگی نمی کنم . 
-ولی بدون دیگران هم نمی تونی زندگی کنی
 -منو ببخش کامی . من با این تصور نیومده بودم که عاشق شم . وگرنه پایه رابطه ما دروغ نیست . اگه این موضوع نبود که ما با هم آشنا نمی شدیم . 
-حرفاتو زدی ترانه ..
 -نگو باید برم . نگو همه چی تموم شده کامی ..من بی تو می میرم ..
 -برو سراغ یه تفریح جدید .. به منم کاری نداشته باش . من زندگی تو رو خراب می کنم . فکرشو نکردی که من نظم زندگی تو رو بر هم می زنم ؟ 
-همین حرفاته که منو وادار به موندن و جنگیدن برای به دست آوردن تو می کنه . نگو باختم کامی . نگو همه چیزمو از دست دادم . عشقمو از دست دادم .آخه خودت می گفتی دلت می خواد یه دختر پولدارو تورکنی که نونت توی روغن باشه . این آرزوت بود .. خب فرض کن به اون آرزوت رسیدی 
-چند بار باید بهت بگم ترانه .. اون برای وقتی بود که هنوز اون ترانه ساده و بی شیله پیله رو ندیده بودم که منو با معنای عشق و احساسی که دلمو بلرزونه آشنا کنه . که وقتی هروقت باهات خداحافظی می کردم واسه این که دوباره ببینمت از همون لحظه ,لحظه شماری می کردم .. 
-من که فرق نکردم . من همونم .. من همونم . مگه تو درون منو نمی بینی . مگه تو لباسامو دوست داشتی ؟ 
-شما بالاشهریها همه تون یه جورین . عشقتون هم دوامی نداره .
 سرمو برگردوندم تا گونه های خیس ترانه رو نبینم . نمی دونم چرا یه حسی بهم می گفت که بهتره ازش دورشم . نمی تونستم تحقیرو تحمل کنم . تازه عشقو شناخته بودم . این که بخوام منتظر یکی باشم که باهاش نگاه کردن به ماه و خورشید رویایی باشه .. که باهاش بتونم آبی آسمون و سپیدی ابرها رو قشنگتر ببینم . من چه جوری می تونستم ترانه رو با یکی دیگه حس کنم . باورم نمی شد که اون باهام بسازه و بهم وفادار بمونه . شاید اون جو زده شده بود .. 
-به من اعتماد کن کامی . نگران چی هستی . من به خاطر تو با همه می جنگم .. هرکاری می کنم . من همون ترانه تو هستم . همونی که توی جنگل صداش می زدی تا از پشت درختا خودمو نشونت بدم .. 
-من بوی تو رو حس می کردم 
-ولی بیشتر وقتا یه حرکتی می کردم و تو با شنیدن صدا میومدی سراغم .. خوب قایم می شدم 
-من حتی صدای نفسهای تو رو هم می شنیدم 
-حالا دیگه نمی شنوی ؟ صدای قلبمو نمی شنوی .. 
-برو ترانه ..بیشتر اذیتم نکن . 
-تو داری اذیتم می کنی .. تو هنوزم عاشقمی
 -نه نیستم .. 
-دروغ میگی 
-اگه دروغ گفته باشم تازه شدم مثل تو 
-لجبازی ..
-چه دوستم داشته باشی چه نداشته باشی دیگه هیچی واسم مهم نیست برو دیگه .من نمی خوامت .. فکرشو نکردی که اگه خیلی خوش بینانه هم فکر کنم شما ها چقدر من و خونواده امو تحقیر می کنین ؟ 
-این فکرو قبل از آشنایی با من نداشتی ؟ ..
 آخ که این دختر هرچی که می گفتم یه چیزی داشت که جواب بده . .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

من همانم 54

صبح جمعه ای از خونه زده بودم بیرون .. حس می کردم که قدم زدن به من آرامش میده . این جوری راحت تر بودم . دیگه باید فراموشش کنم . دلم می خواست یه جورایی خشم خودمو خالی کنم و خودمو تسکین بدم . مثلا برم با یکی دیگه باشم . ولی فکرش هم تنمو می لرزوند . منی که یه روز حس می کردم دخترا برای لذت دادن آفریده شدن نمی تونستم دیگه لذتی ببرم تا وقتی که لذت عشق نباشه .. با این که از هرچی عشق و دوست داشتن بود حالم بهم می خورد . هنوز باورم نشده بود که باختم .. ای بابا این دیگه کیه داره زنگ می زنه .. 
-کجایی اومدم سراغت خونه نبودی . 
-چیه این روزا این قدر دلسوز شدی .. 
-رفیق نمی تونه رفیقشو تنها بذاره . نمی تونم ببینم که حالت خوش نیست . دور و بر خونه اتم .. 
-منم زیاد دور نیستم . فقط اسی زیاد وراجی نکن ..
 -باشه یه خورده وراجی می کنم .. 
خندیدم .. اونم می خندید ... اومد و سوارم کرد .. 
-میگم اسی من داغونم . هر کاری می کنم خودمو یه جورایی مشغول کنم نمی تونم .. 
-اگه اشتباه کرده باشی چی .. 
-اومدی اینا رو بهم بگی ؟ خودش قبول داره که بچه پولدار دروغگوست اون وقت تو میای ازش دفاع می کنی
 -نه به جون خودم به رفاقتمون قسم اصلا قصد دفاع ازشو ندارم مگه تو نمی گفتی یه دختر پولدار می خوای که زندگیتو تامین کنه 
-اون مال قدیما بود .. این قضیه اش فرق می کنه . اون یه شارلاتان دروغگوست . تازه اون و پسرعموش می خوان ازدواج کنن . اونم انکار نکرده ... ببینم کجا داریم میریم ...
 -کامی اون می خواد بازم باهات حرف بزنه . حرفای دلشو بهت بگه .. 
-نمی خوام صداشو بشنوم . بره گمشه . حرفی نداره بزنه . می خواد یه مشت دروغو جایگزین یه خروار دروغ دیگه بکنه . آدمایی که نافشونو با دروغ بریدن تا آخر عمرشون دروغگو می مونن 
-این حرفو نزن .. تو خودت بهم گفتی که آدما تغییر می کنن 
-اسی از کی تا حالا تو معلم اخلاق شدی ...
 -ببین اون و مینا با همن .. اون الان پیداش میشه . روی منو زمین ننداز و باهاش حرف بزن . به حرفاش گوش کن . اون عاشقته . اگه دوستت نمی داشت که این قدر چک و چونه نمی زد . 
-فقط داره تفریح کنه ... ببینم مگه همین تو نبودی که می گفتی باهاش حال کنم و ولش کنم برم .. حالا شدی خبر چین اون ؟ 
-داداش مثل این که ما هم آدمیما .. 
-اگه آدم بودی می رفتی مینا رو می گرفتی . دیگه اون بلا رو سرش نمی آوردی 
-اون قضیه اش فرق می کنه 
-متوجه فرقش نمیشم .. چرا وایسادی .. 
-تورو خدا ..
  ماشینو نگه داشته بود . سر و کله  مینا و ترانه پیداشد . اونا با هم بودند . این دختر دست از سرم بر نمی داشت . می خواست هر طوری شده این بازی رو اون جوری که دوست داشت تمومش کنه . اسی از ماشین پیاده شد ..منم می خواستم همراه با اون بزنم به چاک ولی انگار بدنم قفل کرده بود . نمی تونستم باهاش روبروشم .. ولی این حسو هم داشتم که بازم سرش داد بکشم . بازم محکومش کنم .. سرشو انداخته بود پایین .. منتظر بود تا من یه چیزی بگم -تو خجالت نمی کشی که میری از اسی کمک می خوای ؟ تو خجالت نمی کشی که با اون همه دروغی که بهم گفتی بازم پیدات میشه ؟ تو از جونم چی می خوای ؟ از افشین اجازه گرفتی که اومدی ؟ اون بی غیرت گذاشته که بیای پیشم ؟ بهش گفتی ؟ ببینم اگه الان واست زنگ بزنه بازم رنگ و روت مثل گچ میشه ؟
 -چرا بهم مهلت نمیدی حرفامو بزنم .. 
-توچند ماه مهلت داشتی حرفاتو بزنی .ولی نخواستی بگی .. تو چه جوری تونستی باهام این کارو بکنی ..
- به خدا نمی خواستم این جور بشه . راستش همه چی از اون روزی شروع شد که تو به دوستم اظهار عشق و علاقه کردی .. از عشق گفتی از پایین شهریها و بالا شهریها گفتی .. از این گفتی که از اخلاق و رفتارش خوشت اومده .. راستش اون اول که دیدمت حالم داشت به هم می خورد .. نه به خاطر لباسات و حالتت .. بلکه واسه دروغایی که می گفتی .. خب تو هم دروغ می گفتی . داشتی فیلم میومدی . می خواستی تورش کنی ..می خواستی مخشو بزنی .. به همین سادگی . کشک که نبود .. واسه اون که پسر قحط نبود . خیلی مسخره شده بودی ..
 -تو از کجا این حالتای منو می دونی .. تو که خودش نیستی 
-نه من خودش نیستم ..ولی یه عینک دودی شیک به چشم داشتم .. وخیلی راحت وراندازت می کردم .. منم تو همون ماشین بودم .. خنده ام گرفته بود . حرصمم گرفته بود . این که شما پسرا چقدر باید پررو باشین و تا به حدی اعتماد به نفس داشته باشین که حس کنین می تونین با قلب و روح ما دخترا بازی کنین اونم در این فاصله طبقاتی ..البته اون روز این حسو داشتم .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

کجایی عشق ؟!

کجایی عشق ؟! کجایی تا بیایی و اشک چشامو پاک کنی .. کجایی تا بیایی من خاک شده رو خاک کنی .. 
دلم گرفته امشب .. انگارهیچی آرومم نمی کنه . تو بهتر از هرکسی می دونی که من تنهات نذاشتم . پس چرا تو تنهام گذاشتی ؟ مگه نمی دونستی که یه عالمه دوستت دارم ؟! مگه نمی دونستی که تنهات نمی ذارم ؟! مگه نمی دونستی که بهت وفادارم ؟! کجایی عشق ؟!نکنه تو هم با آدما قهری ؟ آدمایی که فقط با اسم تو واسه خودشون کلاس می ذارن . میگن امروز روز عشقه .. تمام ثانیه های زندگی ما رنگ و بوی عشقو داره . نمی دونم توکجایی ؟! حالا کجا غیبت زده ؟ به من بگو کجایی ؟ مگه اشکامو نمی بینی ؟ توی دل منی ؟ توی خون منی ؟ زندگی یک نمایشه .. یک بازیه . دوست ندارم یک بازیچه باشه .. ولی گاهی میشه . 
آدمهایی هستند که  تو رو گم می کنن . می دونم تو گم نمیشی . این ماییم که باید پیدات کنیم .
 تو قشنگی قشنگ تر از طلوع آفتابی که به آدم امید زندگی میده .. تو آرومم می کنی به من جون میدی ..من که باهات قهرنکردم . تو چرا باهام قهری .. من که بهت وفادار بودم .. نمی دونم کجا به دنبالت  بگردم ...زیر خاک ؟ یا روی هوا؟.. یکی رو خاکش کردم و یکی خاکم کرده .. ولی من که خاکت نکردم .
از عشق زیاد نوشتم و زیاد توصیفش کردم .. انواعشو گفتم دیگه هرچی بگم تکراری میشه ..یا اگه می خوام تکراری بگم باید زمان بیشتری بگذره .. حالا دوست دارم از عاشق بودن بگم ..از چگونه عاشق بودن . چه جوری میشه عشقو بهتر احساس کرد و بهتر پیداش کرد .. غرورو زیر پاگذاشت و عاشق موند . گفتنش خیلی ساده هست ولی انجامش به اندازه یک عمر و تا لحظه آخر زندگی حتی تاابد وقت می گیره . ما آدمها از عشق , زیاد میگیم  از دوست داشتن .. واسه هم شعر می سازیم .. عاشقانه ها می سازیم و دل نوشته ها . حتی شاید چند تا کار خارق العاده هم انجام بدیم .. اما اون چه که اهمیت داره اینه که باید با تمام وجودمون , وجود اونی رو که دوست داریم احساس کنیم . نه فقط برای چند ساعت یا چند روز .. بلکه برای همیشه , تا وقتی که می تونیم حسش کنیم و زندگی این اجازه رو بهمون میده . ما فقط یک روح داریم اما باید روح اونی رو که دوستش داریم در وجودمون حس کنیم کنار روح خودمون .. مثل یک هنر پیشه اما با یک حس واقعی به اونی که ادعای عاشق بودنشو داریم ثابت کنیم نشون بدیم که واقعا عاشقشیم . بیشتر ما آدما در هر عشقی فقط به ظاهر طرف نگاه می کنیم حتی وقتی از باطن حرف می زنیم اون وجود لطیف و مرغ جانشو در کنار مرغ جان خودمون حس نمی کنیم . اگه قراره قفسی برای مرغ جانمون بسازیم  بهتره که جفت عاشقو هم در این قفس در دنیای لایتناهی عشق جا بدیم  تا غرور از بین بره . حتی می تونیم خودمون درجان عشقمون جای بگیریم دروجودش .. دنیا رو با احساس اون احساس کنیم .. به خودمون بقبولونیم که اونم حق زندگی داره .. حق آرامش , خوشبختی و لذت بردن .
نوشتن , گفتن , و حتی عمل کردن خیلی قشنگ و زندگی بخشه ..اما احساس کردن از همه اینا مهم تره . تا احساس نباشه قشنگی عمل دوامی نداره .. تا وجود عشقتو حس نکنی نمی تونی از عاشق بودنت لذت ببری نمی تونی براش فداکاری کنی .. 
روز عشقه .. روز والنتاین .. خیلی ها واسه هم هدیه می گیرند .. من هدیه مو به کجا بفرستم ؟ بدم به دست خاک که با آب رفت  یا به دست باد تا اونو برسونه به آتشی که خاکسترم کرد؟ . 
باید وجود عشقتو حس کنی .. حتی خدا رو ..من گاه واسه دوست داشتن و عاشقش موندن هم اونو همین جوری حسش می کنم . 
اگه واسه عشق و طرف عشقی تون یه کاری می کنین هرگز انتظار جبران اونو نداشته باشین ..حالا در نمایشی به نام والنتاین خیلی تنهام . چیکار کنم من و خدا دوتایی مون این روزو جشن می گیریم . 
داشتم می گفتم شاید باورتون نشه .. گاه حتی خودمو می ذارم جای خدا .. یعنی از نظر حسی .. چون روح ما همون حس من بودن خداست ..منتها فرق بین ما و خدا در اینه که روح ما زندانی همین یه تیکه گوشت و پوست و استخونه اما خدا بر تمام دنیا احاطه داره .. خودمو می ذارم جای خدا .. بعد اون وقت یه حس پروازی و گردشی به روح خودم میدم . میگم خب حالا میرم توی تن این و اون و ...فکر همه رو در آن واحد می خونم کاراشونو می بینم ... یه جای کار می بینم مغزم نمی کشه و نمی تونم .. می ذارم رو دور تند .. امریکا و آسیا و آفریقا و اروپا و ماه و خورشید و کهکشانها و آسمانها و ...یه جایی قفل می کنم اونم بعد از چند ثانیه ..می بینم خدایی (خداییش ) , خدایی کارمن نیست اون وقت  به جای منفی گرایی میرم به فاز مثبتش می چسبم و عاشق خدا و عظمتش می مونم .. قدرتی که همه چی رو آفرید عشقو آفرید و باید ستایشش کرد . من خودمو جای خدا جا زدم تا به خدا برسم ..برای من خیلی سخته خدایی کردن .. همین برام کافیه .. 
خدا عشق بادوام ماست . همه چیز ماست .. هستی باوفای ماست . وقتی بزرگی دنیا رو احساس کنی خدا رو راحت پرستش می کنی .. اما تو خالق دنیا رو ندیدی حسش کردی همون اندک حرارت برای به آتش کشیدن تو کافیست .
و خدای زمین و آسمان اجازه شو داده که از عشق های زمینی لذت ببریم . هرچند عشق شور و نشاطی به آدم میده تا همیشه احساسی آسمانی داشته باشیم . احساس یک پرواز .. 
کجایی عشق ؟ من خیلی تنهام .. پیش خدایی ؟! دلم گرفته .. پس با خدا به نزد من بیا . می دونم خدا از دستم ناراحت و دلخوره .سپاسگزار نبودم . نتونستم اون عشقی رو یعنی تو رو که ده سال برای به دست آوردنش جنگیدم حفظش کنم .. و حالا تو در وجود انسانها به من پشت می کنی .. منتظرم که با خدا بیایی .. 
خدایا من خیلی چیزا رو از دست دادم اما هرکی که تو رو داشته باشه به هرچی که می خواد می رسه ..هرکی که تو رو داشته باشه چیزایی رو می خواد که تو هم اجازه خواستنشو بهش دادی .. دوستت دارم خدای عشق ! خدای والنتاین ! خدایی که تنهام نمی ذاری .. عشق وفادار منی ..از عشق می خوام تو رو واسم بفرسته و از تو می خوام که عشقو واسم بفرستی .. وقتی که تو بیای با عشق میای چون من با عشق صدات می کنم .. والنتاین , روز عشق بر همه عاشقان جهان مبارک باد .. پایان ..نویسنده : ایرانی 

خدایا! خداوندا !

خدایا ! خداوندا ! 
بازم داره  بهارمیاد
بلبل بی قرلر میاد 
عطروگلاب یارمیاد 
من که دیگه یار ندارم 
با هیچ کسی کارندارم 
*****
خدایا ! خداوندا !
هرکه تو را یاد کند
خانه اش آباد کند 
جان خودآزادکند 
صاحب دل شاد کند 
******
خدایا !خداوندا!
آن که مرا هلاک کرد
سینه درید و چاک کرد  
داده به باد و خاک کرد 
آتشی بود و پاک کرد 
******
خدایا ! خداوندا !
خوارشدم زارشدم
بی زر و بی زارشدم  
عاشق وبیمارشدم 
هم دم و هم یارتویی 
مونس و غمخوارتویی 
******
خدایا !خداوندا!
جان دهی عزت بدهی 
عزت و عفت بدهی 
شوکت و نعمت بدهی 
*******
خدایا ! خداوندا ! 
قلب مرایارتویی 
نورشب تارتویی 
رهبربیدارتویی 
دلبر ودلدارتویی 
دادی و دادارتویی 
******
خدایا!خداوندا!
سرداده  سامانم بده 
جان داده جانانم بده 
عاشق شدم جانم بده 
دل دادی ایمانم بده 
******
خدایا !خداوندا!
من با تو پیدامی شوم 
پیدا و شیدامی شوم 
با تو هویدامی شوم 
******
خدایا !خداوندا!
یارمنی ! یاورمن!
ای همه باورمن !
جان به فدای نظرت 
مست توام پشت درت
هم دم و هم یارتویی 
رهبر بیدارتویی 
دلبر و دلدارتویی 
رهبربیدارتویی 
رهبر بیدارتویی 
...........
..........
نویسنده : 

ایرانی