ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خسته ام .

قسم به شالیزارسبز , گندمزار زرین , به کوه قهوه ای به دریای آبی , به آسمان یکرنگ و رنگین که خسته ام .
قسم به آخرین نگاهی که ندانستم پیام آن را خسته ام .
 قسم به آبشار ها , به جویبار ها , به چشمه سار ها به نگاه خورشیدی که با هزاران هزار امید تابیدن آغاز می کند خسته ام . 
قسم به دستان بسته , به چشمان خسته و قلب شکسته ام که خسته ام .. 
قسم به پیمانی که بسته ایم و شکسته ای , قسم به پروانه ای که از سوختن شمع نرسته , خسته ام .. 
قسم به اشکهایی که دردریای آتش ریخته ام خسته ام .
 قسم به تو , به نگاه مهربانت , به شیرینی زبانت , به آن چه گفته ایم و شنیده ایم خسته ام ..
 قسم به قلب لحظه ها که با تپش قلب عاشق ما می تپید خسته ام . 
قسم به مرغان سحری که به شوق عشق من و تو نغمه سر می دادند خسته ام . 
قسم به اولین بوسه , به اولین نگاه , به اولین دوستت دارم گفتن ها , به اولین لبخند عاشقانه ات خسته ام . 
قسم به آن چه گفته ام و نکرده ای , به آن چه که می دانی و از آن می گریزی خسته ام .
 قسم به لحظه های انتظار , به شبهایی که تا صبح بیدار مانده ام خسته ام . 
قسم به دویدن ها و نرسیدن ها , به ستاره شمردنها , به انگشتان دعایی که سوی آسمان گرفته ام خسته ام . 
قسم به آه دلهای شکسته , به شوق دام از کمند رسته , به سادگی آن ساده دل زبان بسته , خسته ام .
 قسم به عهدی که به آن وفادار مانده بر پایش نشسته ام خسته ام . 
قسم به مرگ , به زندگی , به لحظاتی که با تو و بی تو سر کرده ام خسته ام ..
قسم به جسمی که خاک خواهد شد به روح پژمرده ای که نخواهد مرد خسته ام . 
قسم به عشق , به نفرتی که در دل من جایی ندارد به سپیده ای که دیگر با آن نمی آیی خسته ام . 
قسم به امروزی که پایان من است , قسم به فردایی که ندارم خسته ام . 
قسم به خدایی که فراموشم نکرده اما مرا به خواسته ام نمی رساند خسته ام .
 قسم به گیسوان پریشانت که مرا به بام آسمان و ستاره خوشبختی می رساند خسته ام .
 قسم به دل پاک کودک یتیمی که نوازش پدر را می خواهد قسم به مادری که درآخرین نگاهش به دنیا  تصویر فرزندش را ثبت نکرده خسته ام . 
قسم به اندیشه های پاکم , به قلب عاشقم , به روح استوارم , به وجود شکیبایم , به جانی که زندانی عشقش نموده ام خسته ام .
 قسم به شکوفه هایی که نوید تو را می دهد به بهاری که بوی تو را می دهد و به قلب شکسته پاییز که خسته ام . قسم به ناله هایم , به فریاد هایی که نخواستی بشنوی , به روزهای پرشکوهی که خاکش کرده ای خسته ام . 
قسم به لحظه ای که با یاد تو و با تصویر تو چشم از جهان فرو می بندم خسته ام .
 قسم به روزگارانی که اینک به خواب و خیالی می ماند خسته ام . 
قسم به باور هایی که ناباورانه خاکش کرده ام و چشم به خاک دو خته ام تا که شاید باز هم جوانه زدن عشقمان را ببینم خسته ام . 
قسم به قلب و روح و جانی که با تمام وجود برای تو می نویسد خسته ام ..
 قسم به نغمه های عاشقانه , به آن چه روزگاری با تمام احساست , به باران عشقی که به بستر قلبم فرستاده ای خسته ام . 
قسم به ثانیه هایی که سر بر سینه خدا نهاده تو را فریاد زده جوابی نشنیده ام خسته ام . 
قسم به خون دلهایی که خورده ام , به روزنه روشن امیدی که در آسمان تاریک زندگی خود می بینم خسته ام .. 
قسم به ناباوری هایی که باید باورش کنم خسته ام . 
قسم به خدا , قسم به تو , قسم به عشق پاک , قسم به امروزی که به فردا نخواهد رسید خسته ام , خسته ام , خسته ام .... پابان .. نویسنده ... ایرانی 

از دیروزتا همیشه

بگو فراموشم کرده ای تا فراموش کنم چه بر سرم آورده ای .. 
بگو طعم شیرین اولین بوسه را از یاد برده ای تا از یاد ببرم طعم شیرین لبهای تو را ... 
بگو دیگر فردایی چون دیروز نخواهد آمد تا دیروز را در قلب امروز خود به خاک بسپارم ... 
بگو لحظه های تو دیگر برای من نخواهد بود تا من به لحظه های خود پشت کنم ... 
بگو دیگر گیسوانت را برای من آشفته نمی سازی تا شانه هایم را بشکنم ..
بگو دیگرصدای نفسهایت را نخواهم شنید تا نفسهای خود را ببرم . 
بگو بعد از تو نخواهم بود تا به استقبال مرگ بروم . 
بگو من تقاص کدامین گناه را پس می دهم ؟ 
بگو چرا دیگر آغوش گرمت را برای من نمی گشایی ؟ دستهای من منتظرند . مگر صدای قلب مرا نمی شنوی ؟ بگو چرا پرنده سکوت شب در سرزمین عشق من و تو نمی خواند ؟ چرا بوی سوختن شمع را نمی شنوم ؟ وپروانه ات دیگرپری ندارد ..
 بگو چرا بی من پرواز می کنی ؟ مگر من با تو چه کرده بوده ام ؟! 
بگو من و خدای من تا به کی باید در انتظار تو بمانیم ؟ 
بگو تنهایم گذاشته ای تا تنهایی خود را با خدایم قسمت کنم .
 بگو چرا زخم جدایی سینه ام را شکافته است ؟ سینه ام مرهم صورتت را می خواهد و تپش های قلبم می خواهد که باز هم صدای قلبت را بشنود که غریبانه اما عاشقانه می گوید که دوستم می دارد .
 بگو دیگردوستم نمی داری تا من احساس کنم آن چه را که در بیداری دیده ام خیالی بیش نبوده است .
 بگو بی تو چگونه شکیبا باشم که بدانم دیگر با تو نخواهم بود . .... ...
********
وقتی که برگردی خانه های خیال را به خواب خواهم سپرد .. 
وقتی که برگردی آسمان را چراغانی , خورشید را زندانی خواهم کرد .
 وقتی که برگردی با گلها از بهار خواهم گفت . خواهم گفت که جهان همیشه بهاری خواهد بود .. 
وقتی که برگردی به گلهای اشک خواهم گفت که آرام گیرند به باد خواهم گفت که اینک نوبت وزیدن نسیم است وقتی که برگردی امواج طوفانی قلب من آرام خواهد شد . مرغ ماهیخوار لبانش را خواهد بست و غروب دریا دیگر غروب غم نخواهد بود .
 وقتی که برگردی با تو از روز های نبودنت نخواهم گفت ..
 وقتی که برگردی احساس خواهم کرد که دیگر هرگز نخواهی رفت که دیگر هرگز نخواهی رفت ... 
********
سرت را بر سینه ام گذاشته ای .. و من آرام با موهای پریشانت بازی می کنم .
 جنگل و کوه و آبشار و رودکی که در کنار ماست همه از عشق می خوانند . 
نگاهم را به نگاهت می دوزم . می دانم که چه می خواهی بپرسی ؟ اما دلم می خواهد که بر زبانش آوری ... 
می پرسی که چرا دوستت می دارم . نمی دانم چه بگویم .. تنها همین را می گویم که چرا نباید دوستت داشته باشم ؟ نگاهم را به آسمان آبی دوخته ام . نسیم چه شاعرانه به محفل عاشقانه ما آمده است !نسیم صورتمان را می بوسد تا مارا به بیداری خواب ببرد .
 لبان داغ و تشنه ام لبان تو را می جوید . آهنگ رود و نغمه بلبل,  آرامش سکوت را دلنشین و بوسه مان را شیرین می سازد . بوی سبزه ها , بوی موهای تو , بوی عشق و زندگی در جنگل عشق و احساس آن چنان بالهای پروازی به من داده است که شاهین بیرحم و تیزچنگال مرگ و زندگی هم نمی تواند گزندی به توان و احساس من بزند . دوستت دارم فرشته من ! فرشته پاک تر از فرشته ها ! انگار با لبانت به من می نگری و با چشمانت مرا می بوسی ... می دانم که چه می خواهی و چه می گویی ؟! آری عشق من ! عزیز دل من ! نفس من ! عمر من ! زندگی من ! جان من ! هستی من ! ای همه سر مستی من ! بگو که دیگر کابوس جدایی به خواب ما نخواهد آمد بگو که با هم رویاهای شیرینمان  را در آغوش خواهیم کشید ..
و من آن لحظه که جنگل , سرمست از عشقبازی ما گردیده سرتاپای تو را غرق بوسه می کنم و از تو می پرسم بگو از حالا تا همیشه عشق ما پایدار خواهد بود و تو برای من خواهی بود .. 
و تو اخم می کنی و می گویی اشتباه می کنی .. 
و من می گویم بگو فرشته من ! ناز من ! مگر غیر این است ؟ می خواهم که از حالا تا همیشه برای هم باشیم . عشق هم باشیم .. 
و تو می گویی همین ؟! مگر فراموش کرده ای که ما برای از دیروز تا همیشه عاشق هم شده ایم و از دیروزتا همیشه عاشق هم خواهیم بود ؟!و خواهیم گفت و خواهیم شنید دوستت دارم هارا با تمام وجود از دیروز تا همیشه ؟!... آری از دیروز تا همیشه .. از دیروز تا همیشه ... پایان .. نویسنده ... ایرانی 

من همانم 38

من و ترانه یک بار دیگه رفتیم به ساحل و کنار دریا  .
 -خیلی شبیه غروبه کامی . اما یه فرقی با هاش داره .. که با این که غروب ظاهرش قشنگ تر به نظر می رسه من این لحظه رو ترجیح میدم .. سپیده با خودش روشنی رو میاره . امید رو میاره . آدم حس می کنه که می خواد از شروعی دیگه لذت ببره .. 
-چقدر خوبه که حالا بیشترا  خوابیدن .  نمی دونم چرا می ترسم . چرا به دلم یه غم خاصی نشسته . حس می کنم که دیگه این روزای خوب با هم بودن تکرار نمیشه .. ترانه : خیلی دیوونه ای کامی . تازه هنوز دوروز نشه که من و تو همه چی رو فاش کردیم . ما تا آخرش کنار هم می مونیم . مگر این که تو بی مرام بازی در بیاری . راستشو بگو . آره ؟ می خوای این کارو بکنی ؟  
-چی داری میگی ترانه ؟ اگه یه مانعی پیش بیاد چی ؟ 
-مگه خودت نگفتی که دو نفر که همو دوست دارن هیچ مانعی نمی تونه  کاره ای باشه که نذاره اونا به هم برسن ؟ 
-من گفتم ؟
ترانه : پ ن پ عمه ام گفت ... 
-حالا چرا این قدر عصبی میشی ؟ 
-از دست کارای تو .. فقط ساکت باش حرف نزن . نگاه کن هر قدر هوا روشن تر میشه صدای امواج یه جوری میشه . انگار اونا هم دارن بیدار میشن . با این که توی خواب بیشتر خودشونو نشون میدن ...  
دست ترانه رو توی دستم گرفتم . دونه به دونه انگشتاشو لمس می کردم . می خواستم عشقو حسش کنم . دوست داشتنو . می خواستم بازم حس کنم که وقتی میگم کنارتم اینو با تمام وجودم گفته باشم . خورشید انگار بالا و بالا تر میومد .  خودمو بهش نزدیک تر کردم . می خواستم اونو ببوسم ولی خیلی سخت بود . ما رو به دریا و پشت به دنیا بودیم . می دونستیم که از توی دریا کسی ما رو نمی بینه ولی از پشت سر و از دنیا خبر نداشتیم . نگاهمونو به هم دوخته بودیم . انگاری با چشاش می خندید . 
-میشه بازم تو رو بوسید ترانه ؟ میشه بازم لمست کرد ؟ می تونم بازم بگم که تو جون منی قلب منی , نفس منی , عمر منی , عشق منی , همه چیز منی ؟
 ترانه : مگه غیر اینه ؟ یعنی برای هر بار گفتنش باید بپرسی ؟ مگه عشق مثل لباس تن آدمه که بخوای هر روز عوضش کنی ؟ فکر کردی من واسه سرگرمی عاشق شدم ؟ منو با دخترای سر به هوا عوضی گرفتی ؟
 -عزیزم ترانه سر به زیر من !.. حالا سر صبح این قدر اخم نکن . دلم می خواد بغلت کنم و سیر سیر ببوسمت . 
-همون بهتر که همیشه تشنه باشی .. 
-فکر نمی کنی این جوری عقده ای شم ...فکر می کنی بازم بتونیم بیائیم این جا . توی غروب دریا و در طلوعش با هم باشیم .. زیر ستاره های شب ... دلم می خواد دفعه دیگه که با هم میاییم این جا زن و شوهر باشیم .. 
ترانه : به همین زودی ؟ من که از خدامه . بیشتر پسرا از از دواج فراری ان . 
-منم از هزینه زیادش می ترسم .
 -نترس من دختر خرج تراشی نیستم ..
 -خونواده ات چی ؟ 
-خونواده هر قدر هم سخت گیر باشن یک دختر اگه بخواد تا یه حدی همراه با احترام قدرت خودشو هم نشون بده تا حدود زیادی کوتاه میان .
 -یعنی تو به خاطر من قدرت خودت رو نشون میدی ؟
-تا تو چی بخوای؟
 -من تو رو می خوام .. با تمام وجودم دوستت دارم . فقط دلم نمی خواد بگی که موانع زیادی هست که نمی ذاره به هم برسیم .. 
ترانه : هیچ مانعی نمی تونه دو عاشقو آزار بده .. آغوش گرم تو مال منه .. تو مال منی و من مال توام . کی می تونه جلوشو بگیره ... کی می تونه مانع این بشه که دلهای پاکمون از هم دور بمونه ؟! به خدا که خود خدا هم دوست نداره ما از هم جدا باشیم .  یه دل سنگ می خواد که دلهای نرم و عاشق ما رو از هم جدا کنه . کورشه اونی که نمی تونه ما رو با هم ببینه و نمی تونه صمیمیت ما رو ببینه .
 ترانه خیلی داغ کرده بود و مرتب حرف می زد . 
-مثل این که باید یواش یواش بر گردیم . تو هم باید بری دانشگاه منم برم ببینم با این مغازه پدرم چیکار می تونم بکنم . خیلی سخت شده کاسبی کردن . 
-من کنارتم کامی نترس . به خاطر مسائل اقتصادی نترس ... 
-دوستت دارم ترانه دوستت دارم . خیلی بیشتر از دیروز
 -حتی بیشتر از بی نهایت ؟ 
-آره ترانه بیشتر از بی نهایت ... 
-حالا دیگه این آرزو رو نداری که با یه دختر پولدار عروسی کنی ؟ اگه یه دختر پولدار عاشق توی خوش تیپ شه منو کنار می ذاری ؟ خودت گفتی که یه زندگی راحتو بر همه چی ترجیح میدی .
 -اون برا وقتی بوده که تو توی زندگیم نبودی ومن طعم شیرین عشقو نچشیده بودم . من تو رو با هیچی تو این دنیا عوض نمی کنم . 
ترانه : دلم می خواد عشقمون همیشه مثل امروز باشه . نمیگم داغ تر , یا قوی تر چون حس می کنم حالا در اوجیم .. دلم می خواد قدر همو بدونیم . اگه مشکلی پیش اومد منطقی باشیم . ... ادامه دارد ...نویسنده .... ایرانی 

رویای من کجایی ؟

رویای من کجایی ؟ دیگرنایی برای گریستن ندارم دیگر اشکی برای ریختن ندارم .
رویای من کجایی ؟.. سپیده می آید .. زمین به استقبال نور می رود پس چرا دل من روشن نمی شود ؟!پسچرا رویای من نمی آید ؟!سیل اشکم را بر سرزمین بی نشان عشق جاری کرده ام .
رویای من کجایی ؟ هرچه داشته ام بر سرزمین خشک عشق ریخته ام . انگار در این شوره زار جز خس نروئیده است . در این بیابان بی علف کسی صدای مرا نمی شنود . در این سرزمین بی کسی , کسی آهنگ تنهایی نمی خواند . من مانده ام و کویری که انتهایش معلوم نیست . این جا نه شراب می بینم نه سراب .. تشنه ام  تشنه آن که احساس کنم باور هایم را .. احساس کنم می توان با بذر عشق و محبت گلهایی کاشت که هرگز پژمرده نگردند .
 رویای من کجایی ؟ بیاو باور هایم را پس بده ..بیا و  مرا به  خودم پس بده . بیا نفس من ! بیا و باز هم به من نفس بده . هنوز هم برآن باورم که می توان بر ویرانه ها آشیانه ساخت . نه آن گونه که بوم شوم می سازد . جغد هم می تواند عاشق شود . آن چه مرا به سوی رویای من می کشاند همان عشق است . همان عشق است که باورش دارم  حتی اگر رویای من رفته باشد . وقتی که غروب می آید به امید طلوعی دیگر می نشینم . وقتی که سپیده می آید وقتی که طلوع خورشید را می بینم با خودش امید را می آورد .......... اما رویای من نمی آید .. شاید روزی دیگر بیاید .. نمی دانم به کدامین افق بنگرم . رویای من کجاست ؟ گناه من چه بوده است که دیگر طلوع رویای خود را نمی بینم . عمر امید من چون عمر خوشی هایم , چون عمرشبنمی کوتاه است . و من بی تو فردایی ندارم . رویای من !من از این جا خسته شده ام . این جا همان جاییست که جز واقعیت نمی بینند , این جا همان جاییست که منطقش را با خاکسپاری حقیقت به رخ هم می کشند ..اما حقیقت هرگز نمی میرد .
 رویای من کجایی ؟! چشمانت را باز کن . می خواهم که تو حقیقت واقعی من باشی . چشمانت را باز کن ! سخت است سرکردن با سرهایی که به عقب بر نمی گردند , سخت است , سخت است باور مرگ خورشیدی که تابیدن را از یاد برده باشد . 
رویای من کجایی ؟! من خسته ام .. خدا هم خسته است . مرا به تو می سپارد . بگذار با تو بیایم .. با تو پرواز کنم . با تو ببالم . این جا کسی خیالبافی نمی کند . این جا کسی تاج طلایی خورشید را نمی بیند . بگذار با تو بیایم . تو را در پناه خود خواهم گرفت . شاهین زندگی نمی تواند به من و تو گزندی برساند . از پنجه های عشق ما هراسان است . رویای من ! تو همه دنیای منی ... بی تو آسمان اندیشه های من راه به جایی نخواهد برد . آسمان چشمان من ابریست . ابرهای سیاه و باران زا,  طوفان وجود مرا چون سیلابی از سر زمین قلبم و از چشمانم بر بستر صورتم روان ساخته است . رویای من ! کجایی تا ببینی که چگونه غرق در ناباوریهای خویشم . من مانده ام در کنار دریایی که امواج بیدادگر آن صخره های صبوری را می شکند . من مانده ام درساحلی که ماسه هایش آهنگ جدایی می نوازد , من مانده ام با دنیای غمها و تنهایی بی نام و نشانی که حتی تنهایی دیگر و تنهایی دیگران سراغش را نمی گیرد . 
 رویای من کجایی ؟پروانه ها دیگر نمی رقصند آخر دیگر شمعی نمی سوزد .غنچه گلی شکفته نمی گردد , آخربلبلی نمی خواند . این جا همه بی رویا شده اند . و من همچنان به دنبال رویای خویشم . آن که روزی آمد تا زمانی که من هستم بماند اما نتوانست . 
رویای من کجایی ؟ بر فراز ابر های خیال ؟ یا در دل آسمانی که انتهایش را خدا می داند ؟ سکوت را شکسته ام تا با سکوت نشکنم . این جا کسی از عشق نمی خواند , حتی ستمگران هم می نالند ..رویای من کجایی ؟ خود را به من برسان قبل از آن که خود را به تو برسانم .. بگذار پیش از آن که بروم بودن را احساس کنم .. تو را لمس کنم .. درآغوشت بگیرم . چه زیباست لحظه  ای که به رویای خود می رسی و احساس می کنی که دیگر هیچ نمی خواهی ! رویای من کجایی ؟ دلم می خواهد وقتی که تو را کنار خود می بینم چشمانم را به روی آرزوهای دیگر ببندم . هرچند وقتی که تو بیایی دیگر آرزویی نخواهم داشت جز رویایی شدن در کنار تو .. 
رویای من کجایی ؟ بیا قبل از آن که دیگر نتوانم طلوع ستارگان و درخشش خورشید را ببینم .. بیا پیش از آن که نتوانم مهتاب را ببینم ,  شکفتن غنچه های بهاررا ببینم .. رویای من کجایی ؟حق داری که صدای مرا نشنوی . آخر من خود نمی دانم که جانم درکجای این جهان جادوییست . کاش با  چشمانت  که به وسعت دنیاست به دنیا می نگریستی تا ببینی آن که را که بی تو  رویایی ندارد و دنیایی ندارد ... پایان ... نویسنده .... ایرانی 

من همانم 37

داشتم به این فکر می کردم که باید تا چه اندازه تلاش کنم تا بتونم اون جوری که دوست دارم عشقمو  در راحتی و آسایش نگه داشته باشم .  با حسرت به ماشین های آخرین مدل نگاه می کردم . دلم می خواست سوار یکی از اونا می شدم و ترانه هم کنارم می نشست ... اون وقت می تونستم یه پز حسابی بدم . ترانه به من افتخار می کرد .. از دور  و در یه نقطه روشن چشامو به یکی از این ماشینا دوخته  بودم .
 -به چی فکر می کنی کامی ..
 -به این که آیا میشه  یه روزی  منم بتونم یه ماشین واست بگیرم ؟   و تو سختت نباشه از این که با من از دواج کردی ؟
 -فکر می کنی این نهایت آرزوی منه ؟ آره ؟ تو منو این طور شناختی ؟
 -پس تو از من چی می خوای ..
 -به نظر من آدما گاه فکر می کنن باید بجنگند تا اون چیزی رو که می خوان به دست بیارن .  به این میگن مثلا تکامل .. تلاش برای پیشرفت . ولی نظر من اینه چیزی که مهم تر از به دست آوردنه , از دست ندادنه . یعنی یه چیزایی رو داریم که میشه گفت نهایت خواسته های ماست . باید اونو حفظش کنیم . کامی من دوستت دارم . دلم می خواد همیشه همینی باشی که الان هستی .. وقتی خودت باشی ..همین جور مهربون و منطقی و با وفا و علاقه مند به پیشرفت , خیلی راحت میشه با بقیه مسائل کنار اومد . من چیز زیادی ازت نمی خوام . من ازت کاخ نمی خوام . برای من زندگی در یه کاخ با زندگی در یه خونه خشتی تفاوتی نداره .. اگه کنارم نباشی توی هیچکدومش خواب به چشام راه پیدا نمی کنه .. با تو هر جا که باشم برام از یه قصر باشکوه تره .. حتی میشه با کمی تشنگی و گشنگی سر کرد به شرطی که منو با عشقت سیراب کنی ... فکر می کردم که دارم خواب می بینم که ترانه داره این حرفا رو به من می زنه .. یعنی واقعا اون به چیزایی که میگه عمل می کنه ؟ یعنی اون تا این حد عاشقمه ؟ هر بار که کنار هم می نشستیم با هم حرف می زدیم یه حس قشنگ و تازه ای از عشق و دوست داشتن نشونم می داد .با این که دلم می خواست همچنان حرفای قشنگشو گوش می دادم ولی لبامو خیلی آروم گذاشتم رو لباش .. دیگه بی خیال دنیا ی اطرافمون شدم . هر چند می دونستم در فضای تاریک دور و برمون کسی ما رو نمی بینه .. چرا اون دختر باید دوستم داشته باشه ؟  از من چی دیده ؟ یعنی حس کرده که از ته دل دوستش دارم ؟ چشامو بسته بودم و با حرکات لباش رولبام  حس می کردم که تمام بدنم سست شده و نمی تونم تکون بخورم . دستمو از زیر موهای ترانه رد کرده خیلی آروم نوازشش می کردم ... یواش یواش چشامو باز کرده و یه نگاه به بالا سرم انداختم . به آسمانی پر ستاره ... 
ترانه : رنگ آسمون با رنگ دریا یکی شده ... 
-مثل دل من و تو ؟ 
-شاید ..
 -دلت می خواست که با هم پرواز می کردیم ؟
 -مگه حالا داریم چیکار می کنیم ؟! فکر نکن روح من و تو,  توی قفس تنمون زندونیه . من یکی که دارم با تو می پرم .
 -من بدون تو چیکارکنم ؟
 -این که نمیشه تمام طول روز رو با هم باشیم . یعنی میگی هر وقت که منو نمی بینی فراموشم می کنی ؟ حسم نمی کنی ؟ آره کامی ؟ همین طوره ؟
 -چی میگی .من قبل از این که حستو بهم بگی و تو هم بشی مث من هر لحظه به یاد تو بودم و رویای این روزا رو داشتم ..
 -جون من راست میگی ؟ نکنه یه وقتی دلتو بزنم . میگن پسرا تا بدونن که یه دختری خیلی دوستش داره و عاشقشه دیگه اون دختر واسش تنوع نداره و دلشو می زنه . به چی فکر می کنی ؟ دلم می خواد بدونم .. 
-چقدر به این چیزا اهمیت میدی ؟ 
-دوست دارم بدونم عشقم در چه فکریه ؟ 
-به خودم میگم کاش دنیای من و تو همش به همین صورت می بود . اسیر اما و اگر ها نمی بودیم . الان من فقط خودم و تو رو می بینم ترانه .. مثل این دو روزی که با هم هستیم . فکر می کنم که در این دنیای بزرگ جز من و تو هیچی وجود نداره . فکر می کنم که تمام دنیا .. طبیعت داره از عشق و دوستی من و تو لذت می بره . دلم می خواد حالا که به دور و بر خودم نگاه می کنم جز خوشی این لحظات با هم بودن هیچی دیگه به ذهنم نرسه به چیز دیگه ای فکر نکنم .. ولی وقتی که به فردا فکر می کنم و این که تو کنار خونواده ات هستی یه جورایی به اونا حسادتم میشه . فکر می کنم که اونا می خوان تو رو ازم بگیرن . فکر می کنم اونا راضی نشن که دخترشونو بدن به یکی که شرایط منو داشته باشه ...
 -نترس کامی .. برای چندمین بار بهت میگم عشق اگه عشق باشه و عاشق اگه عاشق ,  هیچ مانعی نمی تونه اونا رو از هم دور کنه .. من و تو به هم قدرت میدیم ..  
صدای امواج دریا و سکوت ستارگان  دنیایی راز در دلش داشت .. راز هایی که در اون لحظات برای من و ترانه آشکار بود .
 دقایقی بعد رفتیم پیش  مینا و اسی .. قرار شد دو نفرمون توی ماشین بخوابن و دو نفر توی چادر .. می دونستم هر دو تاش واسه ترانه سخته .. واسه اسی و مینا فرقی نمی کرد . خلاصه من و ترانه چادر مسافرتی رو انتخاب کردیم ... خوابم نمی برد .. نه  به خاطر فکر و خیال زیاد , بلکه واسه این که حس می کردم مسئول حفظ امنیت ترانه ام تا اون راحت چشاشو بذاره رو هم . نشسته گاه چشامو باز و بسته می کردم . دوروز بود که یک خواب راحت  که سهله تقریبا نخوابیده بودم ولی اون قدر خوشحال بودم که می دونستم می تونم دوام بیارم . هوا روشن تر شده بود .. ترانه با نوازش های من چشاشو باز کرد 
-پسر تو امشبم نخوابیدی ؟ ..
-خیلی دوستت دارم ..
 ترانه نگاهشو از پنجره چادر به ساحل دوخته بود ..
 ترانه : یک ساعت دیگه قراره برگردیم .. همه جا ساکته ..تقریبا همه خوابن .. شاید چند تایی مث ما بیدار باشن .. حالشو داری دور آخرو بزنیم ؟ 
یه نگاهی به ترانه انداختم و گفت .. 
-البته دور آخر واسه این دوره .. .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی