ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

هرکه .. نیست

هرکه می خندد شاد نیست .. 
هر که دلش پرخون است جدا از یار نیست .. 
هر که نفس می کشد همدم هستی نیست ..
 هرکه اشک می ریزد دلش با غم نیست . 
هرکه نمی داند چرا سوخته ام نادان نیست .
 هر که با من نساخته ساخته هایش را ویران نموده , ویرانگر نیست .
 روز ها سخت یا آسان , باز هم زود می گذرند . چقدر شبیه به همند . روزی این شباهت ها به پایان خواهد رسید و ای کاش در آن روز این حسرت ها نباشد که ما را به انتهای خط, تحویلمان دهد !
 چشمانت را می گشایی و خورشید زیبا و آسمان آبی را می بینی .. اگر ابری هم باشد سر انجام به کناری خواهد رفت و آسمان همانی خواهد شد که بوده است .. و تو همانی خواهی شد که باید باشی . 
مادر زندگی فرزندان خود را دوست دارد زندگی تنها به معنای زنده بودن و نفس کشیدن نیست .. زندگی یعنی احساس زیبای بقاء و جاودانگی .. آرامشی که ما را به فردا و فر داها یعنی همین امروز ها می رساند .. چه با نفس چه بی نفس ! زندگی یعنی دوستی های پاک و بی آلایشی که عروسک تنهایی را خوابش می کند تا ما با بیداری خویش لحظات قشنگمان را با هم قسمت کنیم . 
هرکه می گرید غمگین نیست .. 
هرکه پیروز می شود برنده نیست ..
 فصلها از پی هم می آیند و می روند .. این من و تو هستیم که وقتی مانده ایم باید بدانیم که چگونه بمانیم .. 
هرکه دلش می شکند دلشکسته نیست ..
 هرکه می لرزد سردش نیست ..
هرکه می ترسد ترسو نیست . 
هرکه زندگی می کند زنده نیست .. 
هر که دست مرا نمی گیرد و از زمین بلندم نمی سازد بی مرام نیست .. 
هر که به من امید داده آن را پس گرفته است بی وجود نیست ..
غروب امروز مثل غروب هر روز گرفته است .. شاید می خواهد که دلداریش دهم به او می گویم  شاد باش تو امشب طلایه دار ستارگانی .. نگاه کن ببین ستاره بخت مرا می بینی ؟ نترس .. سایه هایت , سایه ها گم نمی شوند . سایه ها محو می شوند و تو محو شب تیره ای خواهی شد که ستارگانش را در آغوش کشیده ای و خود نمی دانی . احساسشان کن .. احساس کن بزرگی را ! احساس کن که ایستاده ای ! احساس کن که دنیا را , زمین و آسمان را به زیر پای خود داری ..
 هرکوچکی کوچک نیست .. 
هر که سرش به سنگ بی مهری یار می شکند سرشکسته نیست .. 
نهمین روز از ماه آذر نود و پنج خورشیدی را هم پشت سر می گذاریم .  بی شک روز های گذشته زندگیمان به شکلی صوتی تصویری توسط خدا یا فرشته های او ضبط و ثبت شده اند .. همه آنها را روزی خواهیم دید ..
 هر گذشته ای که گذشته گذشته نیست  و تو چه ساده از گذشته هایت گذشته ای !
 غرور چون تار های عنکبوت بر وجودت تنیده گردیده هرروز که می گذرد احساس می کنی ناتوان تر از روز قبلی ..
 بگسل ! پاره کن این تار ها را قبل از این که توری گردد و طنابی که نتوانی خود را تکان دهی .. 
امروز روز رهایی از بند است ..
 هرکه آزاد است آزاده نیست .. 
آزادی به معنای آزادگی نیست آزاده باش .. 
روز های زندگی مهربان را کشته ایم و نیاید روزی که زندگی بی کینه ,  انتقام روز هایش را بگیرد .
  چه بهتر آن که  امروز های دیگرمان را به دامان نیستی دیروز هایمان نسپاریم.!
 پس پناه می برم به خدای بزرگ و بچه هایی که پدر و مادر ندارند .... پایان .. نویسنده : ایرانی

عشق زیبا


چقدر دلم می خواهد گمشده ام را بیابم !  کاش وقتی او را بیابم خود گم نشده باشم . دلم می خواهد وقتی که بیاید در آغوشش بگیرم .. آن چنان محکم او را به سینه هایم بفشارم که راه گریزی نباشد تا نفسهایم را زندانی تنش سازم  تا بداند که دیگر نفس نمی خواهم . جانم را به او خواهم داد تا دیگر رفتنش را احساس نکنم . اشکهایم را بر گونه هایش خواهم ریخت تا بداند گرمای دل سوخته ام را . دلم می خواهددر آغوشش جان دهم تا بداند که به وعده ام وفادارم پیش از آن که باز هم بی وفایی کند . دلم می خواهد وقتی بیاید دور و بر خورشید را چراغانی کنم تا سلطان آسمان بداند که روز من بیشتر از او می درخشد . چقدر دلم می خواهد گمشده ام را بیایم ! بغض مرا در آغوش بگیرد بگوید که چشمهایش برای من است .. بگوید که وجودش برای من است .. جانم را به او خواهم داد .. اگر چشمهایم را بخواهد نفسهایم را به من پس خواهد داد . جانی دوباره خواهد داد .
 چقدر دلم می خواهد بر بالهای خیال بنشینم وقتی که تو را در آغوش گرفته باشم . چه شیرین است رویا و خیال وقتی که بدانم در آغوش تو به آن رسیده ام ! چه زیبا هستند برفهای سپید وقتی که از اتاق گرم و پنجره سرد به شاخه های سپید سر به زیر می نگری ! 
وقتی گمشده ام بیاید پرواز را به خاطر خواهم آورد آخر من پریدن را با او آموخته ام . دستهای خسته ام خسته تر از  دستهای فرهاد است . خسته تر از فریاد داد , خسته تر از زمانه بیداد که نمی خواهد فرزندانش را بمیراند .
 تو با سکوت می آیی تو بی پروا می آیی تو با پیراهن گل گلی اما یکرنگی و وفامی آیی . تو با غرور می آیی با کوه نور می آیی . و من جانم را به تو خواهم داد تا برای همیشه با تو باشم . تا بدانی که عاشقانه و صادقانه دوستت داشته ام .یاد باد آن روزگارانی که تو شمعی روشن بودی و من چون پروانه ای به دور تو می گشتم .  تنها تو می دانی که چه غریبانه سوخته ام و تو خاموش شدی ! هیهات ! هیهات ! من آن پروانه ای هستم که به دور شمع خاموش گشته است . که به دور شمع خاموش سوخته است . سوخته است تا که شاید شمعش فروزان گردد ...یاد باد آن روزگارانی که باز هم خواهد آمد .. باز هم درآغوشت خواهم کشید  , باز هم به تو خواهم گفت که دوستت می دارم و باز هم دوستت دارم گفتن هایت را خواهم شنید .. آفتاب آمده است و تو با طلوع همان خورشید باز گشته ای تا گرمای وجودت را با تن داغ من در هم آمیزی . دوستت می دارم  بیشتر از تمام ستارگانی که نمی توان شمرد دوستت می دارم بیشتر از آن چه که تو دوستم داشته ای .. بیش از آن چه برگهای پاییز پای درخت عشق را دوست می دارد .. و من در پای تو خاک می شوم آن چنان که برگ درپای درخت تا به جانش رخنه کند و گرمای عشق و احساس را نشانش دهد . دوستت می دارم بیش تر از تمام لحظاتی که سکوت کرده ام و نگفته ام که دوستت می دارم . دوستت دارم بیش از تمام ثانیه هایی که برای دیدنم بی تابی کرده ای , بیش از تمام لجبازی هایت , بیش از تمام مهربانی هایت . بیش از تمام نفسهای ناشمرده ات , بیش از تمام لحظات انتظار و التهاب ..
چرا نمی گذارند آرام باشیم ؟!  نمی دانم عشق را از کدامین زاویه ببینم .. آرامشی در میان التهاب یا التهابی در بطن آرامش .. هر چه باشد عشق زیباست .. عشق زیباست به شکوه تمام قهر ها و آشتی هایمان .. بگذار کسی ما رانبیند اما خدا می بیند , ستاره می بیند , خورشید می بیند و جنگلی که روزی تبلور تحقق آرزوهای ما خواهد بود و ساحلی که حتی امواج طوفانی دریایش آرامش خیال را به ار مغان خواهد داشت . عشق زیباست عشق یعنی پرواز بر فرازجهان پاکی ها , آن جا که به دلها کینه ای راه نمی یابد .. آن جا که حسودان خود نما جایی برای خود نمایی ندارند. باز هم از تو خواهم گفت باز هم از تو خواهم نوشت حتی اگر کسی باشد که تو را نخواند تو را نخواهد .. شاید خیلی ها ندانند اما همه با تو زندگی می کنند ای عشق زیبا ! درد ناکی اما آبستن حوادثی .. شاید تلخ باشد اما به شیرینی لحطات انتظاری که جز امید به وصل , احساس دیگری برای ادامه زندگی نیست .. و امید به تو ای عشق زیبا ما را به جایی می برد که نمی دانیم از چه منزلگاهی گذشته تا به آن جا رسیده ایم .
 عشق شیرین است  به شیرینی  احساس نیشی که نوش می نوشد و نوشی که نیش می خورد ..
امروز ششم آدر نود و پنجه . پس از چند روز هوای سرد و برفی از دیروز هوا گرمتر شد .. البته امروز گرمتر از دیروز بوده رنگ آبی آسمان زیباتر و آفتابش گرم تر بود . برفها همه آب شدند . وقتی تازه خونه مو ساخته بودم رشته کوه البرز و قله دماوند رو به راحتی از پنجره اتاقم می دیدم ولی حالا آپارتمانهایی که روبروی خونه مون ساختن مانع  دیدن این دور نمای قشنگ میشن .
 روزهای زندگی می گذرند با این که سهم ما از زندگی خیلی کمه طوری  زندگی می کنیم که انگار از ازل و بعد از خدا بوده ایم هرچند تا ابد خواهیم بود . زندگی یعنی عشق , محبت , دوستی , گذشت , مهربانی ... آن که ریا می کند آن که دروغ می گوید سرانجام روزی رسوا خواهد شد .
 ساعتهاست که ستاره ها پیدایشان شده .. انگار بیشتر از همیشه چشمک می زنند . انگار سرمای زمین به آسمان هم رسیده است .. من هم چشمکی برایشان می فرستم .. ستاره ها بزرگن من کوچک را نمی بینند . نمی توانم یک ستاره باشم اما می توانم قلبی آتشین چون قلب یک ستاره {را} داشته باشم .... پایان .. نویسنده : ایرانی

من همانم 46

ترانه : آخه طوری با هاش حرف می زنی که انگار با هم خانه محرمین . سالهاست که همدیگه رو می شناسین . نگو که مینا دوستت نداشته ؟ 
-خب که چی . این اسی دیوونه هم دفعه قبل که اومدیم این جا خیلی بی ادبی کرده . ولی حالا آدم شده . مینا هم فهمبده که من جز تو به کسی دل نمی بندم . الان چه جای این حرفاست ولی اینی که تو بهم گفتی منو خیلی ناراحت کرده . باید به کاری کنیم که این رفیقمون در حقش نا مردی نکنه . میگم بذل و بخششت زیاده ترانه جون  ترانه : چیه حالا دلمون نمی خواد ناراحتی رفیقمونو ببینیم  این قدر مشکوک می زنیم ؟ 
-فدات شم خانومی من . تو خودت این روزا بدون موضوع مینا مشکوک می زنی ...
 اینو که گفتم به پز خانوم بر خورد .
- من که بیشتر وقتمو با توام .  مگه دیوونه ام ..
 دستشو گرفته و اونو کشوندم پشت یه درخت تنومند ... 
-ببین قرار نیست که من و تو با هم دعوا بیفتیم . اومدیم یه کاری کنیم که اسی و مینا رو به هم جوش بدیم . راستش ترانه تو الان بیشتر و بهتر از کف دستت منو می شناسی . می دونی که اصلا بهت دروغ نمیگم .. 
-یعنی می خوای بگی من بهت دروغ میگم ؟ یه جور خاصی بهم نیش می زنی .. حرفاتو می زنی و اون وقت میگی من که چیزی نگفتم . 
-من که منظوری نداشتم .
 -تو عادتت شده که همش تعبیر بد کنی  . 
-این کارا رو می کنی که من به خودم بگم اگه من و ترانه بخواهیم با هم زیر یه سقف زندگی کنیم نکنه همین رفتار رو نسبت به هم پیش بگیریم . اوخی ... نه عزیزم . من که منظوری نداشتم . می خواستم بهت بگم  تا قبل از دیدنت همش به خودم می گفتم و می خواستم که یه شانسی بهم رو کنه یه دختری باشه که مجبور نشم زیاد کار کنم ... اما حالا حاضرم شب و روز کار کنم و فقط بدونم وقتی که میام خونه  می تونم مالک یه لحظه ای باشم که در آغوشت بکشم . سرت باشه رو شونه من و منم سرمو بذارم رو سینه ات . واست حرف بزنم ... تو هم واسم درددل کنی . از کارای روزت ... من و تو به هم آرامش بدیم .
 ترانه : این بزرگترین آرزوی منه . که یه روزی من و تو کنار هم به هم امید بدیم . خودت قول دادی ها.. هیچوقت تنهام نمی ذاری . آخه میگن پسرا اخلاقشون طوریه که وقتی به خواسته شون می رسن انگار همه چی رو تموم شده فرض می کنن . اون چیزی که یه روزی واسشون سخت نشون می داد به دست آوردنش , خیلی راحت نشون میده .. دیگه قدرشو نمی دونن . ببین کامی من ازت نمی خوام که قدر منو بدونی یا هر روز بهم بگی چه زن خوب و مهربونی به گیرم افتاده .. که خب هر زنی به حرفای قشنگ و عاشقونه مردش نیاز داره . ولی اینو نباید فراموش کنی که یه روزایی هم مثل امروز توی زندگی ما بوده ...
 نمی دونم چی شد که ترانه مث یه فشنگی که از جاش بپره به سمتی دور از من جهش زد ... گوشیش زنگ خورده بود . آروم حرف می زد انگار بایکی بحث می کرد . وقتی هم که بر گشت رنگش پریده بود . دلم می خواست حرفاشو باور کنم . نمی خواستم بهش بگم دروغگو ..  ولی شاید یه علتی داشت که یه چیزی رو ازم پنهون می کرد . اون چی رو نمی خواست بهم بگه .. من در مورد مینا با اسی حرف زدم و ترانه هم با مینا زیاد درددل کرده بود . شب , اونا رو به حال خودشون گذاشتیم . من و ترانه  هم تنها موندیم ..
 ترانه : به چی فکر می کنی . به این که اون دو نفر راحتن ولی من و تو ....
 -چی داری میگی ترانه ..
 -پس حتما داری به این فکر می کنی که آخر کار اسی و مینا چی میشه ...
 جوابی ندادم . اون سعی کرد به چشام نگاه کنه ولی سرمو انداختم پایین .. 
-تو یه چیزیت هست .. بهم راستشو بگو ..من سردمه کامی ..نمی خوای بغلم بزنی ؟ نمی خوای گرمم کنی ؟ نمی خوای بگی دوستم داری ؟ ازم خسته شدی ؟ راستشو بگو . چی رو ازم پنهون می کنی .. 
-این تویی که داری یه چیزی رو قایم می کنی . بهم بگو ترانه این کیه که داره آزارت میده ؟ کیه که داره تهدیدت می کنه . قبل از من  کی توی زندگیت بوده . من که بهت گفته بودم واسم مهم نیست که قبل از من با کسی بودی یا نه .. 
ترانه : تو به من اعنتماد نداری ؟ تو فکر می کنی من دارم دروغ مبگم ؟ من قبل از تو با کسی نبودم . تو اولین عشق منی و آخریش هم خواهی بود .
 شونه هاشو گرفتم تو چشاش نگاه کردم . سرشو پایین ننداخت . با صلابت حرفاشو تکرار کرد . دیدم داره گریه می کنه .. 
-کامی  تو حرفامو باور نداری ؟ اگه دوستم داشته باشی حرفمو باور می کنی . من جز تو تا حالا عاشق کسی نشدم . جز تو با هیشکی رابطه ای نداشتم . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی

وقتی .....

وقتی که از شادی زیاد نمی دانی چه کنی ! ....
وقتی که غم داری و بغضت فوری اشکاتو در میاره ...
 وقتی که غرق در آرامش و خوشبختی هستی .. 
وقتی که دوست نداری به خاطر لذت و شاد کامی زیاد کسی چشمت کنه .. 
وقتی کسی نیست که دردای دلت رو بهش بگی .....
وقتی دوست داری دیگران را در شادیهای خودت سهیم کنی ....
وقتی که نمی تونی خیلی چیزا رو فراموش کنی ...
وقتی که حس می کنی دنیای خوب و قشنگ فقط واسه تو داره زندگی می کنه ..
وقتی که همه چی آروم و لذتبخشه ..
وقتی که زندگی رو از کسی می خوای که مدعیه نمی دونه زندگی چیه ؟!.....
وقتی که عزرائیل هم فراموشت کرده ...
وقتی که آدمها بیشتر از جونشون دوستت دارن .. 
وقتی که آدمهای ساده ول معطلن ....
وقتی که هرکی ساز خودش رو می زنه .. 
وقتی که استخون ارزش ها در خاک زمین خاک میشه .....
وقتی که دیگه قلبت هم نغمه رفتن سر میده و تکون نمی خوره ...
وقتی که حس می کنی به هر سنگی که دست می زنی طلا از آب در میاد.. 
وقتی که احساس می کنی تمام بد بختی های دنیا بر سرت باریدن گرفته اند .. 
وقتی که اونی که دوستش داری تا حد مرگ برات فداکاری می کنه  ....
وقتی که یکی تو رو با همه بدیهات تحمل می کنه ...
وقتی که یکی یه روزی شریک خوشبختیت بوده و حالا شاهد بد بختیته ... 
وقتی که یکی با تمام وجود , وجود شو در اختیارت گذاشته و می ذاره ....
وقتی که دلت می خواد به همه دنیا کمک کنی ......
وقتی که عاشق صلح و محبت و دوستی های پاکی ......
وقتی که خدا رو باتمام وجود فریاد می زنی ....
وقتی که یکی برات غصه می خوره و کاری ازش بر نمیاد .... 
وقتی کسی نیست برات دل بسوزونه ... 
وقتی دل آدما سرد تر از هوای امروزشماله .....
وقتی که انتظارشو نداری و یکی عشقشو با تمام وجود تقدیمت می کنه .... 
وقتی که وفا و صداقت واسه بعضی هابه اندازه یه دسته علف هرز هم نمی ارزه .....
وقتی که به یکی میگی چراآزارم دادی و میگه برو خدارو شکر کن ازتو بدترشم داریم ..
وقتی همه تشویقت می کنن و میگن تو چقدر خوب و دانایی .... 
وقتی که حس می کنی یه روزی نوشداروی توهم  از راه می رسه ....
وقتی که خنده هات نمی ذاره غمهای دیگرانو حس کنی .. 
وقتی که اشکات نمی ذاره خوشی های زندگی رو ببینی .... 
وقتی که نمی تونی اندیشه هاتو فرمت کنی ....
وقتی که می دونی بازی بد سرنوشت رو و نمی تونی کاری بکنی ...
وقتی که همای سعادت به سراغت میاد ...
وقتی شعر دلتنگی برات معنایی نداره ...
وقتی همه چی رو وارونه می بینی ...
وقتی که دنیا با هات رفیقه و هیشکی دشمنت نیست ... 
وقتی که کاری از دستت بر نمیاد .... 
وقتی که نمی تونی جواب بدی ها رو با بدی ها بدی و...
وقتی که نمی تونی خوبی های دیگرانو جبران کنی ....
وقتی که مجبوری سر دفترسفید کلاه بذاری وطوری  که دوست داری سیاهش کنی ..
وقتی که نمی تونی سنگدل باشی و بی وفا ...
وقتی که می تونی گل رو حسش کنی ولی نمی تونی ببینی و بوش کنی .... 
وقتی که خون خشکیده عشق هنوز در رگهای سپید پیراهنت جاریست ....
وقتی که آدمهای مغرورو از خود راضی و خود برتربین جواب سلامتو نمیدن ..
وقتی بعضی ها اون قدر بهت احترام می ذارن که از خجالت خیس عرق میشی ....
وقتی که اون قدر بی اهمیتی که دوست نمی تونه دوستی خودشو نشون بده .....
وقتی که توی گل لغزیدی جای بالا کشیدنت به سرت لگد می زنن تا فروتر بری ....
وقتی که حس می کنی تمام آدمهای دنیا با محبت و مهربونن ...
وقتی که تعجب می کنی چرا همه از جور و جفا می نالن .... 
وقتی که قلمت را برای همه و قلبت رو برای یکی می گردونی ...
وقتی که دلقکها به ریشت می خندند .... 
وقتی که یکی هست که برای تو می میرد ولی تو بدون او می میری ....
وقتی که یکی هست که با نفسهایش به تو زندگی می دهد ... 
وقتی که سکه را به هوا می اندازی وبه یکی می گویی که فقط یک روی آن را ببیند ..
وقتی که می خواهند مثل تو باشند و نمی توانند ...
وقتی که می خواهند مثل آنان باشی و نمی توانی ..
وقتی که آتش نمی سوزاند آب خاموش نمی کند ...
وقتی که بی سواد می پندارد دانشمند است.... 
وقتی که نمی توانی فراموشش کنی و نمی تواند فراموشت کند ....
وقتی که آینده را زیبا تر از حال می بینی ... 
وقتی دلت می خواهد خمس خوشی هایت را پرداخت کنی .. 
وقتی که  حس می کنی دنیا فقط مال تو و اوست ... 
وقتی که حس می کنی خوشبخت ترینی .. 
وقتی که حس می کنی تازه دنیا را دیده ای .. دانسته ای که دنیا چیست .. 
وقتی که احساس می کنی دنیای پاک و مهربان تازه به دنیا آمده است... 

پایان 
نویسنده : 
ایرانی 


روزی دیگر

امروز اولین روز از سومین ماه سومین فصل سال نود و پنج خورشیدیه ... انگار روز های زندگی بازم دارن سریع می گذرن . آدم چه زندگی خوشی داشته باشه و چه دلش پر ازغم باشه به نظر میاد که بعضی روزا خیلی سخت و دیر می گذره . لحظات زندگی همین جورین .. ولی وقتی که روز ها و هفته ها و ماهها گذشتند تازه متوجه  میشی که خیلی زود گذشته . عمر آدمی هم همین جوریه . ما می مونیم و خاطراتمون . خاطراتی که چه تلخ باشه چه شیرین , قلبمونو می لرزونه . ما رو به یاد باید ها و نباید ها میندازه . حسرت هایی که می خوریم و کارهایی که می تونستیم بکنیم و نکردیم .
 بیشتر ماها از یکنواختی زندگی و بیهودگی دنیا می نالیم . و شاید می دونیم که این جورا هم نیست . شاید انتظار داریم همونی که ما رو آفریده دستمونو طوری بگیره که اسیر این خمار کده نشیم . اسیر تنبلی ها و سستی ها مون . ما بدون اراده خودمون به دنیا اومدیم .. ولی بعد ها صاحب اختیار و اراده شدیم .. بیشترین علت تنفر ما از دنیا اینه که دوستش داریم,  وابستگی هاشو , دلبستگی ها شو دوست داریم , اما چون مثل یک عشق بی وفاست باهاش لج می کنیم . میگیم دنیا ازت متنفرم . در حالی که اگه خوشی ها باشه , رفاه و خوشبختی باشه , آرامش باشه و آدم بدونه که عمر جاودانه داره و نمی میره دیگه دنیا اون دنیای شوم و ترسناک نیست . میشه باهاش کنار اومد . میشه دوستش داشت . چون آدم اونایی رو که دوست داره برای همیشه کنار خودش می بینه . ولی این روزا این جور نیست . آدما , آدما رو تنها می ذارن رو قولشون پا می ذارن . انواع و اقسام بهانه ها میارن .. 
در هر حال این روزا به نسبت یک ماه قبل حالم خیلی بهتره . آرامش بیشتری دارم . ولی هیشکی در این زندگی بی غم و غصه نیست . 
دیروز همکارمو دیدم . از این می نالید که صادقانه واسه اداره اش کار کرده , اهل دروغ و زد و بند نبوده , وقتشو گذاشته واسه مشتریا , خارج از ساعت اداری هم کار می کرده ..اما بقیه واسش مایه اومدن دسته جمعی میرن پیش رئیس , رئیس مثل غریبه ها با هاش رفتار می کنه . معلوم نبود چرا سر رئیس پیش بقیه پایین بود . دوستم کلی روحیه شو از دست داده بود . انگیزه ای واسه کار کردن نداشت . 
هوا خیلی سرد شده ..مثل دل خیلی ها .. بعد از قرنی , دیشب خانوم مرحومم اومد به خوابم ... زن ! این همه راه پا شدی از اون دنیا اومدی به این دنیا که اینا رو بهم بگی ؟ حداقل جای یه گنجی رو بهم نشون می دادی .. در مورد چند نفر بهم سفارش می کردی . مثلا می گفتی فلانی خوبه یا بد .. فلانی حرفاش دروغه داره تو رو می پیچونه ... فلانی راست میگه ..  حالا هم که اومدی مهمونی که البته خودت صاحب خونه ای این کارا چی بود ؟! دیدم اومده داره نظافت می کنه و خونه رو رفت و روب می کنه ... راستش اصلا به این فکر نمی کردم که اون مرده .. دیگه نمیاد . چقدر سخته باور چیزا ... فروغ راست میگه که تنها صداست که می ماند .. هیچی مثل صدا نمی مونه . حتی تصویر آدما مثل صدای آدما نیست . بهم گفت شما چه جوری دارین توی این خونه  زندگی می کنین ؟ من رو تشکم و کنار لپ تابم لمیده بودم و اون داشت با پارچه به در و دیوار دست می کشید .. یکی دو جمله دیگه هم گفت  که یادم نمیاد و بیدارشدم .
چند ساعت بعد : حالا رسیدیم به غروب .. غروبی سرد و گرفته .. حال و حوصله بیرون رفتنو ندارم . چیزی هم لازم ندارم . ولی  تازگی ها عادت کردم وقتی که رفتم بیرون باید یه سری به بقالی بزنم یعنی همون سوپری .. کلی خرج می ذاره رو دستمون . ای روز گار ! بعضی وقتا حس می کنی خیلی تنهایی . یه جایی , یه دوستی یه رفیقی می تونسته همراهت باشه ولی طوری رفتار می کنه که انگار نه انگار سری از هم سوا بودین . بعضی وقتا اون دوست از روی سیاست و این که دیگران نگن چه خبر شده این کارو می کنه ولی برای آدم گرون تموم میشه این که تازه متوجه میشه که واسه دوستش چه ارزش و شخصیتی داشته ! این که تمام باورهاشو وقف اون دوست کرده.... از پنجره به بیرون نگاه می کنم . هنوز شب نشده .. هنوز میشه روشنی رو دید . و شهره داره برام یکی از ترانه های قدیمی شو می خونه . ... شنیدم باز سراغم رو گرفتی .. چی شد باز یاد این عاشق میفتی ..شنیدم گفتی که دلتنگ مایی ..همین روزا سراغ ما میایی ..اگه دنبال عشقی ..عشقت این جاست ..هنوز کنج دل دیوونه ماست . می دونستم یه روزی بر می گردی زمونه کرد تو با ما بد نکردی ...
یه چند روزی بود این وقتی حالم گرفته نمی شد .. انگار نباید به غروب فکر کنم . مثل بعضی آدما که وقتی یه چیزی براشون اهمیت داره میگن بهتره بهش فکر نکنیم . اگه یه چیزی رو دوست داریم و می دونیم که فکر کردن بهش تاثیری در زندگی ما نداره.. یا اگه یه فکری هست که می دونیم ما رو به بن بست می رسونه بهتره از سرمون خارجش کنیم ... ما آدما تا زنده هستیم چیزی به نام بن بست وجود نداره . تا زمانی که نفس می کشیم تا زمانی که اراده داریم تا زمانی که روحمون , جسممونو به حرکت وا می داره (وادار می کنه ) می تونیم بجنگیم و برای رسیدن به خواسته هامون تلاش کنیم . من هر وقت به زمان متاهلی خودم فکر می کنم یعنی اون وقتا که همسرم زنده بود .. اون وقتا که حالش خوب بود .. فوری این افکارو از سر خودم دور می کنم . چون می دونم منو به جایی نمی رسونه . جز این که به خودم بگم نکنه من باعث شدم اون بیمار شه ؟ نکنه می تونستم با توجه بیشترم نذارم که اون به این زودی بمیره ؟ اون رفته و دیگه بر نمی گرده .. این جور افکاره که آدم باید با هاش کنار بیاد .. آهای زنده ها ! خواستن توانستن است . ادعای نخواستن نمی تونه توجیهی باشه برای نتوانستن . بسیاری از نوابغ دنیای علم و هنر , در ابتدا خیلی کند ذهن و تنبل بودند .. اراده , تلاش وخود باوری به آدم انگیزه میده به خصوص این که اگه همراه خوبی داشته باشه . خب حسن ختام امروز چی می تونه باشه عاشق بازی کردن با کلماتم ولی با دل آدما بازی نمی کنم ... اینم یه تیکه ای کوتاه در وصف آدمای خود خواه و حسود: بگذاربلرزند بگذاراز آفتاب بترسند  و به خیال خام خویش مانع تابیدنش گردند . این آفتاب نیست که آنان را می لرزاند این سایه های خیال است که از آن می گریزند .. آنان حتی از سایه های خود هم گریزانند , می گریزند و آفتاب می ماند , می روند و روشنی می ماند .... پایان .. نویسنده ... ایرانی