ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

من همانم 47

یه نگاهی به شرایط لرزان ترانه انداخته بهش گفتم 
-چرا باور می کنم . ولی نمی دونم چرا این روزا یه حرکات عجیبی ازت سرمی زنه ..
 ترانه : خب  خونواده بهم آزادی زیادی دادن . من نمی خوام فکر کنن که دارم از این آزادی سوء استفاده می کنم . قانع نشدم . می خواستم بهش بگم اگه این جوره چرا در مواردی که می خوای با خونه حرف بزنی یه حالت موش و گربه بازی در میاری که به خودم گفتم به اندازه کافی اذیت شده بهتره این قدر حالشو نگیرم .
 شب شد و من و ترانه با هم تنها موندیم .  انگاری هر دو مون به اسی و مینا فکر می کردیم . به این که اون دو تا حالا خیلی راحت می تونن در آغوش هم باشن .
 -کامی خیلی سردمه . نمی خوای بغلم بزنی ؟ .. 
راستش سکوت کردم و به این فکر می کردم که اسی و مینا چقدر راحت کنار هم می خوابن . ولی من دوست نداشتم ترانه هم یه همچین حالتی مثل حالت مینا رو داشته باشه . من برای اون ارزش خاصی قائل بودم و دوست داشتم که این ارزش حفظ شه . 
 -منم سردمه ترانه .. 
-بغلم بزن ازمن فرار نکن ..
  در عین این که با هاش مماس شده بودم سعی  می کردم ازش فاصله بگیرم . خیلی آروم با موهای سرش بازی می کردم ..
 -چته کامی ؟ انگار مثل سابق بهم علاقه نداری ...
-چرا این حرفو می زنی ترانه . اتفاقا خیلی بیشتر علاقه مندم . فقط از این می ترسم که نتونیم دیگه هیچوقت با هم باشیم 
-چرا این قدر نا امیدی . من وقتی می بینم که تو داری واسه زندگیمون تلاش می کنی تمام وجودم به لرزه در میاد احساس لذت می کنم . حس می کنم که تو برام ارزش قائلی . 
-نمی دونم چرا یه حسی بهم میگه که خیلی سخته که من و تو به هم برسیم . نمی خوام آیه یاس بخونم ولی حس خوبی ندارم . دلم می خواد هر روز و هر شب کنار تو باشم 
 -فکرنمی کنی اون جوری دلت رو بزنم ؟ 
-نه من هیچوقت از تو خسته نمیشم . اون جوری با هم حرفای قشنگ می زنیم . کارای قشنگ می کنیم . می تونیم زندگیمونو خیلی قشنگ تر بسازیم . .. 
-چیه کامی واسه چی لبخند می زنی
 -هیچی همین جوری ..
 -نه باید بهم بگی حتما یه چیزی شده 
-راستشو بخوای بازم تعجب می کنم از خودم از این که این روزا چی شده که این قدر احساساتی میشم و می تونم رمانتیک باشم و این مدلی  حرف بزنم . یه زمانی به اونایی که این جور حرف می زدن و به حرفاشون می خندیدم -نکنه یه وقتی به خودتم بخندی ؟ گفتی هیچوقت فراموشم نمی کنی .. هیچوقت تنهام نمی ذاری ... خودت قول دادی .. دستامو دور سر و گردنش حلقه زدم و سرشو به سینه ام چسبوندم  تا حس امنیت بیشتری داشته باشم .  یه حسی منو فراری می داد از این که پس از شنیدن عبارت قبلی اون تو چشاش نگاه کنم . به این فکر می کردم که اگه بازم توی چشاش نگاه کنم ترس و نگرانی رو حس می کنم و این منو عذاب می داد نا امیدم می کرد . اون چه گذشته ای می تونه داشته باشه ؟! من باید زودتر از حال و روز خونواده شون آگاه می شدم  . . چند بار مادرم اینو بهم گفته بود ولی نمی دونم چرا ترانه امروز و فردا می کرد ...
 -می دونی دلم  چی می خواد کامی ؟
-یه چیزایی حس می کنم ولی دلم می خواد از زبون تو بشنوم .
 -خب بگو 
-اگه همون نباشه چی ؟ 
-هرچی باشه همون چیزیه که من بهش فکر می کنم . چون دلم می خواد این جور باشه .
 -راستش ترانه من دلم می خواد همین جور در آغوش داغ هم تا صبح بخوابیم .. وقتی نور آفتابو حس کردیم پاشیم بریم بیرون واسه خودمون بگردیم .. 
یهو چشامو باز کردم و آفتابو دیدم .. تن هر دومون داغ بود .. انگاری اونم مثل من با گرمای تنمون به خواب رفته بود .. ولی قبل از من بیدار شده بود ... اسی و مینا هنوز خواب بودند . و ما رفتیم تا بازم بگردیم . بازم با هم حرف بزنیم . بازم از فردامون بگیم . اما این بار از دیروزمونم گفتیم . دیروزی که واسه مون خاطره ای شده بود . 
-من نمی خوام غم پاییز رو احساسمون تاثیر بذاره ترانه ... 
-من  در غم پاییز , عشق و شادی و احساسو هم می بینم .
 وقتی چهار تایی مون به سمت تهرون بر می گشتیم گویی که اون شور و حال قبلو نداشتیم . هرکدوممون در یه فکری بودیم . یه احساسی بهم می گفت که این آخرین باریه که  به این صورت با هم  به شمال میریم .دلم خیلی شور می زد .  .... ادامه دارد ... نویسنده : ایرانی