ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

‏نمایش پست‌ها با برچسب نامردی بسه رفیق 83. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نامردی بسه رفیق 83. نمایش همه پست‌ها

نامردی بسه رفیق 83

به هر کلکی بود خواهرمو یه جوری قانعش می کردم که من فعلا زن نمی خوام و اگه هم بخوام ستاره رو نمی خوام . یواش یواش حس کردم که دیگه نمی تونم راحت بخوابم . همین منو عصبی می کرد.. اهل این بر نامه ها هم نبودم که بخوام قرص بخورم . برای همین چند روز پشت سر هم دچار کم خوابی شدم و یه بار هم که دو روز نخوابیده بودم . با همه بحث می کردم . نزدیک ترین آدمی رو که گیر می آوردم سرش داد بکشم ستاره بود . یه بار نزدیک بود فرزانو بزنم .
 -تو چه جور برادری هستی . هنوز کفن سپهر خشک نشده گذاشتی که اون بره از دواج کنه .
 رفتم به سمتش .. ولی اون خودشو کنار کشید ...
فرزان : تو حالت خوب نیست . مرگ سپهر روی تو اثر گذاشته .
می دونستم دارم چیکار می کنم . به هم ریخته بودم ولی نمی تونستم جلو خودمو بگیرم . دوست داشتم یکی باشه آرومم کنه . ولی چه جوری ! یکی بیاد و بگه که همه اینا یم خواب و خیاله . بیاد و بگه که فروزان از دواج نکرده . تنهام نذاشته . ولی می دونستم که اون رفته . این این عذاب بی نهایت درد ناک  فقط یه عذاب مختصریه از اون عذابی که باید بکشم . مرگ رو با چشای خودم می دیدم .  حس کردم که دارم لرزش دست می گیرم . اعصابم به هم ریخته بود . حتی به زحمت خود کار رو به دستم می گرفتم . گاه که یه وسیله رو بر می داشتم از دستم میفتاد ...
ستاره : چته فر هوش ؟ چرا این قدر واسه سپهر داری خودت رو به کشتن میدی . اگه تو بمیری اون بر می گرده ؟
 دلم می خواست بهش بگم که فقط واسه سپهر نیست . شاید بیشترش به خاطر فروزان باشه . من آرزوی مرگ می کردم . از زندگی بدم اومده بود . گاه اون قدر عذاب و خستگی می کشیدم که می افتادم و می خوابیدم . چش باز می کردم و می خواستم سپهر و فروزانو ببینم ولی هیشکدوم نبودند . من هر دو تا شونو می خواستم . در واقع می شد گفت که در حق هر دو تا شون نا مردی کرده بودم . ولی عاشق هر دو شون بودم . نمی دونم نمی دونم چطور یه آدم راضی میشه در حق کسی که عاشقشه و دوستش داره نا مردی کنه و من در حق سپهر و فروزان هر دو این کارو کرده بودم . فشار کار افتاده بود رو دوش ستاره . پدر و مادر ستاره دیگه اونا هم به خاطر من خیلی ناراحت بودند . من نمی خواستم واسه شون درد سر درست کنم . به پدر و مادرم چیزی نگفتن تا اونا رو نگران نکنن . منو بردن پیش یک دکتر اعصاب و بعدشم رفتم پیش یک روان پزشک . .. این یه تیکه رو حواسم جفت بود که چیزی از ماجرای خودم و فروزان نگم . چون می دونستم که روان پزشک نمی تونه کمکی به من بکنه  . ولی در مورد سپهر و این که از بچگی با هام دوست بوده و از دستش دادم یه چیزایی رو تعریف کردم . راستش اصلا اومدن پیش روان پزشک منو بیشتر عصبی می کرد . اعصاب منو می ریخت به هم . ولی چاره ای نبود همه بهم می گفتند که باید خودت رو به یک متخصص اعصاب و روان نشون بدی . منم واسه این که اونا نگن چقدر بی خیالم این کار رو انجام می دادم . دیگه مغزم فکرم نمی کشید .
ستاره : من نمی تونم ادامه بدم ..
ستاره : چی رو نمی تونی ادامه بدی . غصه کارت رو نخور . اگه فکر انجام وصیت داداشی تا موقعی که حالت خوب شه همه اینا رو به عهده می گیرم . سعی کن قرصات رو بخوری .
-ولی اونا سستم می کنه . عصبی ام می کنه .
ستاره : من کنارتم . تنهات نمی ذارم . ..
 ولی من دوست داشتم بیدار باشم . فکر کنم به این که آدما چقدر می تونن بد و فراموشکار باشن . با این که می دونستم  فروزان کار بدی نکرده ولی ته دلم دوست داشتم که اون تنهام نذاره درکم کنه . به خاطر عشق همه چی رو حل کنه . گذشت داشته باشه . ولی دیگه کار از این حرفا گذشته بود . اون فراموشم کرده بود . وقتی که فکر می کردم اون الان توی بغل شوهرشه  جیگرم می سوخت . تنم می لرزید . فشار خاصی رو من بود . دلم می خواست آروم بگیرم . برم با بچه ها بازی کنم . همونایی که سپهر سفارششونو به من کرده بود . من و ستاره بازم  واسه دیدنشون رفتیم . ستاره به بچه ها گفته بود که عمو فرهوش بیماره .. بعضی از اونا مخصوصا دختر کوچولوهای شیرین زبون منو بابا صدام می زدن . می خواستم بخندم . می خواستم با هاشون حرف بزنم ولی نمی تونستم . دلم می خواست فریاد بزنم به دنیا بگم که چی می کشم . بگم که از خدا آرزوی مرگ دارم . ولی همون که می تونستم پیش این بچه ها سکوت خودمو حفظ کنم هنر کرده بودم .
-ستاره بیا بریم . من نمی تونم این جا باشم . حالم خوش نیست . خواهش می کنم .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 
 

ابزار وبمستر