ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یادگارمقدس 4

روزها یکی پس از دیگری سپری می شدند و من هرروز با اضطراب خاصی ایمیلموچک می کردم . نه هدیه من به من توجهی نداشت و خودمو توخونه حبس کرده بودم . نه دل و دماغشو داشتم که برم اصفهان به خواهرم که اونجا شوهر کرده بود سربزنم نه حوصله بررسی وضعیت تجاری خودمو داشتم . حتی حالشو نداشتم که برم سر خاک پدرو مادرم یه فاتحه ای بخونم . دنیای من شده بود دخترم . با عطیه که مشکلی نداشتم ولی من بدون هدیه و عشق اون نمی تونستم زندگی کنم بیست و سه چهار روز گذشت . صدای زنگ در خونه یعنی همون آیفون تصویری منو از حال خودم در آورد یه زن پشت در بود -کیه ؟/؟-حالا دیگه من نمی شناسی ؟/؟بیست و خوردی سال به دنبالم بودی حالا بیست و خوردی روزه فراموشم کردی ؟/؟-چیکار کنم اومدی به اون چشمیه چسبیدی خوب مشخص نبودی . ببینم عطی جون تنهایی ؟/؟-آره حالا منو قبول نداری ؟/؟درو باز کرده و راستش اصلا حوصله اشو نداشتم تا دم در برم استقبالش . چرا نتو نست هدیه رو با خودش بیاره . دختر بابارو. دخترم هنوز منو نبخشیدی ؟/؟میگن دخترا عاشق باباشونن . حتی ایرادای بابا رو ندید می گیرن و بهتر بگم که گذشتشون نسبت به دردشون زیاده . آخه مگه من کف دست بوکرده بودم که این کریم شیره ای تصادف می کنه می میره ؟/؟من که جن و پری نبودم که در جا از همه چی با خبر شم که .تمام سوراخ سنبه های خونه دوربین کار گذاشته و سر هر پیچ هم یه مانیتور وصل بود . یه مانیتور هم سمت چپ من بود . روشنش کردم تا ببینم عطیه کجاست که اینقدر دیر کرده ؟/؟..نه ..نه ..نه خدایا !دو تا فکم به هم جفت شد . برای چند لحظه دندونام به هم می خوردند . سرمو برگردوندم . در فاصله چند متری خودم هدیه خوشگلمو دیدم بالباس عروسی خودش . به زحمت خودمو کنترل کرده ازجام بلند شدم . خدایا یعنی اومده طرف باباش ؟/؟نکنه داره منو دست میندازه ؟/؟داراب احمق !یا تو باید دیوونه باشی یا این دخترت . آ خه کدوم آدم عاقل این همه راه رو ازتهرون پا میشه بیاد شیراز پدرشو مسخره کنه ؟/؟چهار پنج متر با هم فاصله داشتیم . تصمیم گرفتم به طرفش بدوم و بغلش کنم . یهویی دو تا دستام شروع کردن به لرزیدن . دچار استرس شده بودم  .خدایا آبرو منو پیش دخترم نبر  .فکر می کنه پدرش به همین زودی پیر و ناتوان شده . چقدر ناناز شده بود . مثل یک هلوی قرمز . دلم می خواست اونو بخورم . خودش به سمت من دوید و دو تا دستاشو دورکمرم حلقه زد .  استرسم خوابید . لرزش دستام درجا خوب شد  . مث این که آخرای فیلم هندی بود . اولین جمله ای که گفتم این بود کوچولوی نازم !هدیه خوشگل بابا .بالاخره باباتو بخشیدی ؟/؟صدای بغض آلوده من به گریه تبدیل شد و هردو در آغوش هم اشک می ریختیم . صورت لطیفشو غرق بوسه کردم . بین ما سکوت بود و هق هق گریه . تنشو به بدنم می فشردم . همه جاشو هر جارو که به بینی ام می چسبید بو می کردم . حتی تور لباس عروسو می بوییدم و می بوسیدم . انگاری که یوسف گمگشته من بر گشته بود . زار زار و با صدای بلند گریه می کردیم . هر کی مارو در اون حالت می دید فکر می کرد یکی از فامیلای درجه 1و مشترک ما مرده و داریم به خاطرش اشک می ریزیم . نوبت اون شده بود که منو غرق بوسه کنه . صورتمو بوسه بارون کرده بود . یکی دو بار زور زدم تا یه چیزی بگم مگه گریه میذاشت ؟/؟تازه بعد از چند دقیقه که سیل هردومون به نم نم بارون تبدیل شد هدیه شروع کرد به حرفای محبت امیز زدن . -پدر !بابای مهربونم !این تو هستی که باید منوببخشی . من سگ کی باشم که تو رو ببخشم . !تو اگه نبودی منی نبودم که امروز زبونم روی تو دراز باشه ..دراینجا کمی سکوت کرد منم که قفل کرده بودم و نمی تو نستم کمکش کنم فقط نوازشش می کردم . ادامه داد .. دوستت دارم بابای دوست داشتنیم . من هیچی ازت نمی خوام نه پولتو نه ثروت و ملک و املاکتو . من فقط تو رو می خوام که دارم تو بزرگترین ثروت دنیا واسه منی ووقتی که تو رو دارم دنیا رو دارم . وقتی که دنیا رو دارم دیگه خرده ریزای دنیا چه به دردم می خورن ؟/؟...بارون زیاد تر شده بود وبازم سکوت کرد .پس از چند لحظه : بگوکه دیگه دخترتو تنها نمی ذاری بگو که به خاطر تمام حرفای بدی که بهت زدم منو می بخشی ..لالمونی گرفته بودم . هرچه می خواستم درمقابل فروتنی دخترم یه تواضعی نشون بدم این زبون صاحب مرده ام باز نمی شد . فقط مثل یه آدم عمل کرده تازه به هوش اومده روی تخت بیمارستان سر تکون می دادم که یعنی دخترم ازت راضیم . گرمای وجودش دنیایی خوشبختی برایم به ارمغان آورده بود . دوست نداشتم به این زودیها تنش از تنم جداشه . جسم و جان ما با هم قاطی شده بود . این لذتو تو چشاش هم می خوندم ...بالاخره مرده به حرف اومد و به دخترش گفت دخترم تو واسه یه پدر بهترین دختر دنیایی . دفعه پیش که دیدمت خیلی عصبی بودی .-آره بابا. ولی ته دلم یه خوشحالی و هیجان خاصی رو حس می کردم . وقتی که فهمیدم یه عمری بابا داشتم و از لذت داشتنش محروم بودم بیشتر حرصم می گرفت دوست داشتم اون موقع یکی دم دستم باشه و عقده هامو سر ش خالی کنم .-وکسی رو جزمن گیر نیاوردی ؟/؟-بابایی !تو که منو بخشیدی .ا ین قدر خجالتم نده ...صدای آیفون مزاحممون شد . خدای من اصلا یادم رفته بود که عطیه ای هم این دورو برا خودشو نشون داده . هدیه تازه پدر پیداکرده هم بدتر از من بود و یادش رفت که مادره اون پایینه . سه ساعتی می شد که من و دخترم با هم بودیم . سه ساعتی که مثل سه دقیقه گذشت .-وای خدا مرگم بده محمد رضا و مامان سه ساعته که توی ماشینن . هدیه جواب داد مامان معذرت می خوام .-بالاخره درددلای پدر و دختر تموم شد ؟/؟بعدش من رفتم پشت آیفون و گفتم تقصیر من بود به دخترم کاری نداشته باش .-زیر پامون علف سبز شد . چیه حالا نو که اومد به بازار کهنه شده دل آزار ؟/؟زود باش درو باز کن تا به خدمتت برسم . لحظاتی بعد عطیه و داماد خوش تیپ و مودبم به ما پیوستند . پس از سلام و علیک و احوالپرسی عطیه دوباره شروع کرد. حالا پدر و دختر دل میدین و قلوه می گیرین ؟/؟تو داراب جون که از اولش بی خیال بودی این هدیه رو بگم خدا چیکارش کنه . انگار نه انگار که فقط بیست و سه سال سایه مادر رو سرش بوده .-مامان حالا چرا این قدر حسودی می کنی ؟/؟من بیست و سه سال مال تو بودم حالا می خوام بیست و سه سال خالص مال بابام باشم . شامو خوردیم که یهو دیدم محمد رضا و هدیه دارن از ما خداحافظی می کنن ؟/؟-کجا ؟/؟-شبو می خواهیم خونه خاله محمد بخوابیم ...هدیه به من چشمکی زد و گفت نترس مامانو نمی بریم اونو همین جا پیشت می ذاریم که خوب با هم سنگاتونو وا بکنین که ببینین چه طوری می تونین حلالم کنین ...خودشو انداخت توبغلم ..بابا دوستت دارم دیگه هیچوقت تنهام نذار . مامان عطی !بابا رو دست تو می سپارم مواظبش باش در نره که بخواد بیست و سه سال دیگه برگرده .ا ونا رفتند و من و عطیه تنها شدیم . تنهای تنها مثل یک زوج جوون . مث یه عروس و دوماد . رفت تا غنچه لبای غنچه ایشو باز کنه که فوری بالبای خودم بستمش . روی کاناپه سه نفره درازش کردم . سختش بود گذاشتمش وسط هال روی قالی . اونو دیگه به اتاق خواب خودم نبردم . نمی خواستم خاطراتم با فاطمه مخصوصا کارهایی رو که روی تخت باهاش انجام داده بودم واسم تداعی بشه . حدس می زدم که اونم موضوع رو فهمیده باشه . چون اصراری نداشت که روی تخت ببرمش . شاید برای اولین بار بود که بی دغدغه اونو در آغوش می گرفتم . از این که می دونستم کسی نیست و نمیاد که مزاحم ما شه . عطیه تسلیم من شده بود . از چشیدن لباش سیر نشده بودم . تشنه مکیدن تمام تنش بودم .ا ز لباش رسیدم به چونه اش . زیر گلوش بالای سینه هاش .-آهههههههه داراب باورم نمیشه پس از این همه سال بازم منو تو تنهاییم . فکر می کنم دارم خواب می بینم . زودباش لختم کن . دستمو گرفت و به طرف داخل شورتش فرستاد . ا ین همه خیسی هوسو ببین !می دونم باور کردنش برات سخته . ولی درتمام مدت این بیست و سه چهار سال دست هیچ مردی بهم نرسیده . همش به خاطر تو بوده و شاید هم واسه تو ودخترم . راستش بعد از تو به هیچ مرد دیگه ای رغبت نداشتم . کریم هم که همش به دنبال دود و دم خودش بود . به حی قسم بخورم حرفمو باور کنی .؟/؟به جون دختر مون هدیه راستشو میگم . آتش هوس هدیه رو سوزونده و داشت منفجرش می کرد . باصدایی خیلی آروم گفت میدونی من چی میخوام ؟/؟-آره میدونم ولی میخوام از زبون خودت بشنوم . -من کییییییییییییییییییرررررررررررررمی خوام . کییییییییییررررررداغغغ داراب خودمو که بیست وچهارساله از من دریغش کرده .کیییییررررررعزیزززززمو که امشب باید جرررررررررررم بده .منو بسسسسسوزونه .کوسسسسسمو دودکنه.دیگه نمی ذارم کیییییییررررتو قایمش کنی ...ادامه دارد ..نویسنده ..ایرانی .

یادگارمقدس 3

همون خوشگلی قدیمشو داشت . ولی خب سنی ازش گذشته بود . الان باید چهل و سه سالش می بود . دندونام به هم می خوردن . گریه ام گرفته بود .ا ز خوشحالی بود یا از هیجان یا از این که بالاخره دوران نو میدیم تموم شده و من این جور خوشحال بودم نمی دونستم . نمی تونستم بغلش کنم . به زور بر خودم مسلط شده و رفتیم یه گوشه ای نشستیم و عقده بیست و چهار ساله رو باز کردیم . سال هشتاد و سه بود . اول اون داستان خودشو برام تعریف کرد . خلاصه کلام این که چند ماه پس از این که هدیه من به دنیا میاد کریم گروهبان میره جبهه و یه بار که برای مرخصی داره بر می گرده تصادف می کنه و می میره و طوری براش ردیف می کنن که شهید حساب بشه . این اتفاق مربوط به سال 60 میشه . دیگه این عطیه خانوم ما هم شوهر نمی کنه و از هدیه خودش مراقبت می کنه . دهها خواستگار خودشم جواب می کنه . ته دلش منتظر بوده که من احمق بی شعور بیام سراغش . زیادم طول نکشید تا پیداش کنم . یعنی در واقع اون پیدام کرد . فقط بیست و چهار سال . هدیه پزشکی عمومی اشو تموم کرده و منتظر نتیجه کنکور تخصصیشه . سه تا بچه دارم هر سه تا دکتر . من هم تا می تو نستم واسش روضه خوندم و این که هر چند وقت در میون میومدم دنبالش و پیداش نمی کردم . البته هر جا چاخان می کردم صورتم قرمز می شد و اونم به روم نمی آورد . فقط یه بار خوب چاخان کرده بودم اونم موقعی که می خواستم به کریم شیره ای تهمت جنده بازی بزنم وحالا دیگه هردومون زیر وبم زندگی 24ساله امونو در کمتر از 24 دقیقه فهمیده بودیم . همین ؟/؟24 دقیقه مساوی با 24سال ؟/؟هنوز خیلی باهاش کار داشتم .ا ین تازه اول راه بود . دلم برای دیدن هدیه لک زده بود . مثل یک پرنده بال بال می زدم . -داراب اگه بدونی دخترت چقدر خوشگل و قد بلندو چهار شونه اس . الهی مادر قربونش بره . باتو مو نمی زنه . صددر صد هیکل و قیافه اش به تو رفته . مثل سیبی که از وسط نصفش کرده باشن . یه خبر دیگه هم بهت بدم که هفته دیگه عروسیشه .-عطیه !باید بهش بگی که من پدر واقعیشم . -نه من فعلا همچه کاری نمی کنم . اون خیلی سختی کشیده . می خوای یه عمر باور های خودشو به گور ببره . اون دختر حساسیه . سر فرصت یواش یواش حالیش می کنم . و این طور شد که من در مراسم عروسی دخترم مثل غریبه ای نشسته و فقط باید یه چیزی می خوردم ومی رفتم . صدای ساز و آواز از قسمت زنانه تالار به گوش می رسید . دامادو دیدم اونم همکلاس هدیه بود . باهم فارغ التحصیل شده بودند . جوان خوبی به نظر می رسید . یه داستانی سرهم بندی کرده تحویل مادرش دادم که برای هدیه تعریف کنه بگه که من و اون قبل از ازدواج همدیگه رو دوست داشتیم . وقتی که کریم خان میاد خواستگاری عطیه حامله بوده از بس عاشق عطیه بوده وقتی حرف راستو از زبونش می شنوه راضی میشه با حفظ آبروی اون و بدون این که به کسی بگن که عروس خانوم حامله هست باهاش ازدواج کنه .ا گه هدیه یه خورده دقت می کرد چند تا نکته و اشکال توی این داستان پیدا می کرد که مهمترینش اینه که اگه آقا کریم تا این حد ایثار گر بوده پس چرا عطیه رو به عشقش واگذار نکرد در این میان نقش ما دوتا عاشق و معشوق چی بود ؟/؟در هر حال چیزی بهتر از این داستان پیدا نکردم که اونم عطیه گفت که اگه هدیه گیر داد خودم درستش می کنم . دم در تالار وقتی که عروس از ماشین پیاده می شد واسه یه چند ثانیه ای دیدمش . دوست داشتم برم جلو ببوسمش . ازش به خاطر بی فکریهای ناخواسته خودم عذر بخوام . خیلی خوشگل بود . عطیه درست می گفت کپی من بود . خیلی احساساتی شده بودم . اشک از چشام سرازیر شده بود . خدایا !دخترم پدر داشته باشه و مثل یتیما عروسی کنه ؟/؟در هرحال اون شب از سر میز شام بلند شده رفتم . تحمل نشستنو نداشتم . من که دخترمو ول نکرده بودم .این بازی سرنوشت بود . من چه می دونستم دخترم بی پدر یعنی بی شوهر مادر یا بی ناپدری شده .ا ز اون روز به بعد شده بودم بلای جون عطیه جون . پس کی باید با دخترم روبرو شم و اونم به من وعده سر خرمن می داد . یه روز دیگه به سیم آخر زدم و از خوش شانسی یا بد شانسی من وقتی که با عطیه تنها بودم دخترم از راه رسید . کلید داشت و درو باز کرد . البته ماد روضعیتی عادی و پوشیده بودیم ولی هدیه تعجب کرده بود سابقه نداشت که در چنین شرایطی مادرش را با یک مرد تنها ببیند . سلامی کرد و با یک حالت اخم به اتاقی دیگر رفت .-عطیه!عطیه جون . بروبرو باهاش حرف بزن الان بهترین موقعیته . الان که به تو مشکوک شده هم می تونی خودتو تبرئه کنی هم اون داستانی روکه ساختیم و راست و دروغو قاطی کردیم واسش تعریف کنی ...بالاخره عطیه رضایت داد . دلم مثل سیر و سرکه می جوشید . حالا هدیه چی میگه ؟/؟بعد از چهار پنج دقیقه صدای هدیه بالارفت -چی میگی مادر . تو از من می خوای مردی رو که برای اولین باره که تو زندگیم می بینم به عنوان پدرقبول کنم ؟/؟پدرم وقتی که تازه دنیا اومده بودم مرد . من که اصلا از وقتی که خودمو شناختم هیچوقت پدری  بالا سرم ندیدم . پس اون تا حالا کجا بود ؟/؟یه غریبه ای که از نا کجا آباد اومده . من چه طور می تونم تو روش نگاکنم و بهش بگم بابا .  در اتاقو باز کرد و به همراه مادرش اومد بیرون . سرش طرف مادرش بود و فریادش به سوی من . کجا بود این بابام وقتی که من با حسرت به دخترای دیگه نگاه می کردم که باباباشون بازی می کنن .ا ین غریبه که اسمشو گذاشته پدر چه طور شد که حالا یه دختر پیداکرده ؟/؟چیه زنش مرده فیلش یاد هندوستان کرده ؟/؟پسراش تنهاش گذاشتن ؟/؟همون داداشای خودمو میگم .به طرز مسخره ای می خندید و می گفت .هه..هه..هه..داداش ..با سر افکندگی وزار و التماس خودمو به هدیه نزدیک کردم .-جلونیا جیغ می کشم -دخترم یعنی تو باباتو دوست نداری ؟/؟تو حرفای منطقی منو قبول نمی کنی ؟/؟من چه می دونستم تو دختر گلم تنهایی ؟/؟چیکار می کردم . من چه می دونستم کریم شهید شده . به خدا نمی دونستم .-اگه هم میدونستی نمیومدی تو نمی دونی یه دختر تنهای بی محبت پدر چه احساسی داره !مامان خوبم بود ولی عشق پدر برای یه دختر ...تو اینارو نمی دونی . تو یه آدم محافظه کار بی سیاستی هستی که نمی خواد حقیقتو قبول کنه اگه من برات ارزش داشتم باید اون روزایی که من محتاج محبت پدری بودم بهم می رسیدی . اون روزایی که به بقیه دخترا حسودیم می شد و فقط به این می نازیدم که دختر یک شهیدم . تو همه چی منو ازم گرفتی . حالا اومدی هویت منو ازم بگیری ؟/؟اشک از چشاش سرازیر شده بود . نمی تونستم دخترمو تو این حالت ببینم . دیگه جایز نبود بیشتر از این آزارش بدم . سرمو انداختم پایین و راه خروجو در پیش گرفتم . از عطیه هم خداحافظی نکردم . یه دنیا غم به سینه ام چنگ انداخته بود . دخترم منو نمی خواست شاید من محافظه کار بوده باشم ولی میون کار انجام شده که قرار نگرفته بودم . اگه می دونستم عطیه و هدیه بی سرپرست شدن شاید اون روز پای اونارو تو زندگی خودم باز می کردم . دم در خونه یه کاغذ آچار کپی شده که روی زمین افتاده بود توجهمو جلب کرد . برداشتمش ببینم چیه .ظاهرا قسمتی از تحقیقات دانشگاهی دخترم بود . اون که درسش تموم شده حتما مال قبله . اما چیزی که برام با ارزش تر بود این که ایمیل آدرسی به عنوان هدیه بالای کاغذ تایپ شده بود . گذاشتمش تو جیبم . حالا می تونم چند کلمه واسه دخترم پیام بفرستم و حرف دلمو بزنم . قصد داشتم به شیراز و دنیای تنهایی خودم برگردم .ا ین همه دم و دستگاه و کارخانه و تولیدی و بوتیک منو دیگران اداره می کردند وکار من این بود که هر چند وقت یه نظارتی داشته باشم . با این حال می دونستم که این نظارتها نمی تونه دقیق باشه . ولی حالا دیگه حوصله هیچکاری رو نداشتم . سه تا بچه داشتم که هیچکدومشون کنارم نبودن . پدر و مادرم مرده بودن . همسر باوفا و شریک غم و غصه ها و شادیهام فاطمه که بدوم من رفت زیر خروار ها خاک و عطیه هم که فقط فکردخترمونه . من موندم و تنهایی . من موندم و خدای خودم . من موندم واین که بالاخره باید میوه گناهمو پاکش کنم . رفتم داخل یکی از این کافی نت ها . یه کامپیوتر قراضه ای رو به هزار مکافات به اینترنت وصل کردن . حالا می تونستم واسه دخترم مطلب بنویسم . دیگه اون روبروم نبود که به من متلک بگه . منم روبروش نبودم که حرفاش مثل نیش خنجر رودلم بشینه . واسش یه چیزایی تایپ کردم که یه قسمتهایی از اون یادم مونده شاید عین عبارت نباشه آدم گاهی وقتا نو شته های خودشم به یادش نمی مونه .......دخترم !گل همیشه زیبایم !حال که این پیامم را می خوانی شاید که فرسنگها از تو دور باشم . حق داری که از پدرت متنفر باشی . حق داری که دوستم نداشته باشی . ناگهان بیگانه ای از راه می رسد و می گوید که من آشنا ترینم . گفته بودی که برای تو ,آغوش گرم پدر چون رویایی دست نیافتنی بود . شاید باور نداشته باشی من هم حسرت داشتن دختری را می خوردم که برای پدرش ناز کند . دختری که در آغوشش بگیرم موهایش را شانه کنم نوازشش کنم گونه های گرمش را ببوسم دستش را گرفته او را بر جایگاه واقعی بر قلب خود بنشانم .  ا ز حسادت و غبطه خوردن به دیگران بدم می آیدولی خدا می داند چقدر دوست داشتم به جای پدر هایی باشم که زندگیشان با دختران شیرینشان شیرین تر می شود . نمی دانستم در چه وضعیتی هستی وگرنه در کنار تو بودن شیرین ترین رویا و بزرگترین آرزویم بود . سالهای خوش کودکی سالهای آرزوهای خیالی دیگر بر نمی گردند . می روم تا خوشبخت زندگی کنی . می روم تا دیکر به دیدن من رنج نکشی . می روم تا ننگ داشتن پدری مثل مرا فراموش کنی . شاید تو میوه گناه من و مادرت باشی اما به نفسه پاکی !چون که انسان ,گناهکار به دنیا نمی آید . می دانم که به من عشق پدری و میلیاردها ثروتی که دارم نیازی نداری ولی من به احساس پاک بی نهایت عاشقانه ام به تو یگانه دخترم نیازمندم پس از مرگم تو ومادرت هم در ثروتم سهیم خواهید بود هر چند هم اکنون از تقدیم آن ابایی ندارم اما تحمل آن را ندارم که بار دیگر متلک بارانم کنی . مرا از خود بران . نفرینم کن !ولی دعای خیرم همیشه با تو خواهد بود . نمی دانم چگونه احساسم را برایت باز گو کنم . زمانی می رسد که شیرین ترین و تلخ ترین ها در کنار هم روحت را در هم می شکند . در مراسم ازدواجت دوست داشتم تو را با لباس سپید ت در آغوش بگیرم و دنیایی از عشق و محبت وجودم را نثارت نمایم . خوشبختی تو لحظات شیرین زندگی من بود و بیگانگی من لحظات تلخ آن . حق داری که بگویی من هیچ حقی نسبت به تو ندارم . دخترم از خود بیزارم از زندگی بیزارم از آینده ای که عزیزان در کنارم نباشند بیزارم . زندگی هدیه خداست . هدیه من هم هدیه خداست . تو یادگار مقدس منی . اگر خدا هدیه و عشق دخترم هدیه را به من ندهد هدیه زندگی را نخواهم خواست . بی تو جز مرگ آرزویی نخواهم داشت . دخترم از تو هیچ نمی خواهم جز این که مرا ببخشی .. فقط یک خواسته وآرزوی دیگر دارم که برمزارم فاتحه ای بخوانی شاید که خداوند مهربان قسمتی از گناهانم راببخشاید ..ادامه دارد ..نویسنده ...ایرانی 

رازنگاه 3

درناحیه مقعدم احساس درد می کردم . بابا بدجوری کونمو گاییده بود. تقصیرهم نداشت .  خواب آلوده بودم وحالیم نبود .  من شده بودم مهمونش و اونم ازم پذیرایی می کرد . یه ناهار خوشمزه هم درست کرد و یه چرت کنار هم خوابیدیم . با این که کولر روشن بود ولی هردو مون لخت لخت تو بغل هم احساس گرما می کردیم . پدر به اداره زنگ زده بود و گفت که مریضه و نمی تونه بیاد . ساعت دو بعد از ظهر بود که از بابا خواستم که یه سری به استخر بزنیم . یک مایو خوشگل و دو تیکه پام کردم که کیر مرده رو شق می کرد چه برسه به آدم زنده .بابام هم یکی پاش کرد . هرچند می دونستم بیشتر از چند دقیقه امون نمیده وکونمو پیش چشاش لخت می کنه . نصف قاچای کونم بیرون زده بود . وسط تنم شده بود سرخابی . رفتیم گوشه خونه . تقریبا یک سوم حیاط خونه رو استخر پر کرده بود .یک مینی استخر که طولش دوازده متر و عرضش هشت متر و عمقش تقریبا یک متر و نیم بود . برای ما خوب بود . یادم میاد از بچگی همین استخر به همین صورت بوده. بچه که بودم با بابام همه بعد از ظهر های تابستونو می رفتم استخر . منتظرش می موندم تا از سر کار بر گرده . بیشتر وقتا بهش اجازه نمی دادم حتی ناهارشو بخوره . اکثرا فقط نصف  استخرو پر آب می کردیم که یه وقتی من توش خفه نشم . بابا که میومد فقط من بودم و اون و تالاپ تولوپ داخل استخر .ا ونم ساعت خواب همسایه ها همه رو دیوونه می کرد . بیشتر وقتا پدر می گفت فرشته جونم یه جوجو میدی بابات بخوره ؟/؟من تا نه سالگی جوجومو بهش می دادم تا بخوره . پدرم کار دیگه ای باهام نمی کرد اون فقط جوجومو با عشق پدرانه می خورد و نظر بدی به من نداشت .الان فرق می کنه .هم به خاطر هوسش و هم به خاطر دلسوزیش هوای منو داره .پدر تمام تنمو پماد ضد آفتاب زد ومن هم همین کارو واسش انجام دادم .رفتم گوشه ای که آفتاب بگیرم .-نه فرشته جون این کارو نکن تن خوشگلت می سوزه . رفتیم یه گوشه ای توی سایه . بابا یه خورده یواشتر صحبت کنیم که همسایه ها نشنون . من و بابا تو آغوش هم قرار گرفته و همو می بوسیدیم .هردوتامون خودمونو واسه اون یکی خوشبو کرده بودیم . پدر زیر گلو وداخل گوش و پیشونی منو می بوسید ..باباااااااااباباییییییییی باباجون -جون دل فرشته قشنگ من بگو دیگه چی می خوای ؟/؟میشه سینه هامو بخوری ؟/؟میشه جوجومو بخوری ؟/؟مثل اون وقتا که بچه بودم . منتظرت می نشستم که بر گردی .-آره منتظرم بودی تا بابای گرسنه و خواب آلودتو بندازی تو آب -چیه ناراحتی ؟/؟-برات می میرم دخترم . همه جاتو نرم نرم می خورم . مز مزه می کنم تا بیشتر باهات حال کنم . حالا که اول اینو می خوای ای به روی چشم . یکی از سینه های درشتمو توی دستش گرفت و یکی دیگه رو تو دهنش . و دو تا سینه هارو جا بجا می کرد که توازن رعایت بشه . دو ستت دارم . دوستت دارم فرشته من .-منم عاشقتم بابا فرزاد . عاشق مهربونیهات ,  عاشق کیر کلفت و کاریت .حداقل ده ساعتی می شد که سکس مفصل نداشتیم . دست چپمو گذاشتم تو مایوم . کس من خیلی باد کرده بود وخیس شده بود . دیگه حتی از هوس نمی تونستم چشامو باز کنم وتوی چشای بابا زل بزنم ببینم به چی فکر می کنه .پاهام شل شده بود .بی اختیار کنار استخر دراز شدم .فرزاد جون ول کن سینه هام نبود .از بی حسی و رخوت حتی صدام هم در نمیومد که از بابام یه چیز دیگه بخوام . دست فرزاد خوشگله امو تو دستام گرفته و به طرف داخل شورتم هدایت کردم . حالیش کردم که باید دستشو بذاره لاپام و با کوسم بازی کنه تازه داشتم یه جونی می گرفتم که بابام صدای ناله های منو بشنوه ..-آخخخخخخخ آخخخخخ بااابااجوووونم -بگو عزیزززززم دختر درد کشیده بابا .هنوز از بابا خجالت می کشی ؟/؟-نه دیگگگگه رووووم نمیششششه از دیشب تا حالا خیلی خسته ات کردم -تو جونمو بخواه ناز من .از این باز بالاتر ؟/؟-با صدایی نالان و عشوه کنان گفتم اگه یه تار مو از سرت کم بشه دخترت می میره .میشه کووووسسسسس فرشششته اتو بخوری ؟/؟چوچچچچچولللله فرشششششته کوچچچچچچوللللو بخوری ؟/؟دارم از هوس دیوونه میشم .-با کمال اشتها دخترم .فقط مواظب باش فریاد هوس سرندی. درو همسایه ها بشنون خوب نیست . هر چند فکر می کنم دارم مادرتو می کنم ولی بازم زشته .-بابا چشم تو فقط بخورش . شورتمو پایین کشید و کاملا لختم کرد . هردومون کنار استخر دراز کشیده بودیم . دهن بابا روی کوس من قرار داشت و دو تا دستاش هم رو سینه هام دراز شده بود .-باااابااااابابا جووووون یه دستتو بذار جلو دهنم . من خودم نمیتونم بذارم . نمی تونم داد نزنم . دارم می میرم .-منو ببخش دخترم خودت گفتی . یه دستشو گذاشت جلو دهنم .من خودم ناله امو می کردم و هوسمو خالی می کردم و پدرمم کارشو انجام می داد .دیگه به اوج رسیده بودم . من بمیرم با دستم بازوی بابا رو فشارش دادم تا هوسمو کنترل کنم . ناخنای بلندم زخمیش کرد .ولی دیگه هبچی حالیم نبود . بابا از سکوتم فهمید که من دیگه راضی شدم . شورتشو در آورد و معطل نکرد . لب استخر با آب شفاف وتابستون گرم که ما فقط گرمای عشق و  هوسو احساس می کردیم چه حالی می داد ! پدر کیر 20 سانتی خودشو فرستاده بود داخل کوس کوچولوم .-آههههه فرشششششته ..فرشششششته امان از دسسسست تو نمیدونم چه طوری این اندامو تر و تازه نگه داشتی کووووووسسسسس تنگگگگگگت دیوووونه ام کرده یه چیزی بگو عزیزم اندازه کوسسسسست با بچگیهات زیاد فرقی نکرده -باباییییی مگه تو اون موقع به من نظر داشتی ؟/؟-عشق من فکر بد نکن .نامردیه اگه یه پدر بخواد تو اون سن دخترش بهش نظر بد داشته باشه .یکی دو بار کنار استخر که شورت خیستو عوض می کردی بدون این که بخوام کوووووسسسسستو دیدم عمدی نبود .حالا که فکرشو می کنم می بینم سینه هات خیلی بزرگ شدن .کووووونتم خیلی بر جسته و قلنبه هس . همه جات یک یککککه -بابا بازم بگو هوسسسم داررررره زیاد میشه . منو بکککن آبتو میخوام .دوستت دارم .نمی خوام امروز تموم شه .فرزاد جونم اگه جلو گیری واست سخته آبتو بریزش تو.بازم وقت داریم .تا فردا صبح وقت داریم .من توی بغل تو . تو توی بغل من . هردو تا مال هم .چه حالی میده !چه شب رویایی ای میشه .کاش که امروز تموم نشه . دوسسستتتتتت دارم عاشقققققققتم .فداییییتم . فرزاد بابا طوری کیرررررشو داخل کوسسسسسسم می کشیدکه انگار داره سنباده می کشه . در تمام لحظات ورود و خروج کیرش تمام قسمتهای کوس و چوچوله هام به لرزه در اومده بودن . حیف که به پدر گفته بودم آبشو خالی کنه و اونم از خدا خواسته فوری ریختش داخل وگرنه اگه ده دوازده تا ضربه دیگه می زد یه بار دیگه هم به ار گاسم می رسیدم .-تو دیشب کی کوووونننن منو گاییدی و من خبر دار نشدم ؟/؟خیلی تیزی بابا . تو فرزاد فرزه منی . کونم یه خورده درد می کنه . منتها من عاشق کیییییررررتم بابایییی . می خوام ببینم چه حسی داره -فرشته جون می خوای بذاریم بعد از شنا -به نظر من اگه الان کونمو بکنی بهتر باشه . چون بریم استخر و بر گردیم می ترسم عضله مقعدم سفت شه و بیشتر دردم بیاد .-اوخ جوووووون کووووون چه حالللللی می ده . قربون دختر یکی یه دونه ام .حرف دل بابا رو زدی .-بابای نازم تو دوسسسسسس پسرمی . جوونی . خوشگلی . این کیری که من می بینم تا سی سال دیگه مثل فرفره کار می کنه . به روی شکم و پشت به بابا دراز کشیدم . اندام 75 کیلویی پشت به بابا قرار داشت . همون جوری که اون دوست داشت . من به استخر نگاه می کردم وبابام مشغول بود . فکر کنم کونم یک پنجم وزن بدنمو تشکیل می داد -بابا چرا این قدر حریصی ؟/؟من که از دیشب تا حالا در اختیارتم .-آخه زیاد روی کونت زوم نکردم .-هر جور دوست داری باهاش حال کن . هیشکی تا فردا پا توی این خونه نمیذاره .تا غروبم هواگرمه . من همینجا دراز می کشم تو میدونی و این کون زبون بسته بخوررررشششش گازززززشششش بزززن ببببببوسسسسسششش .نیگاشششش کن .هر کاری می خوای بکن صاحب اختیاری .-ممنونم ممنونم . چند دقیقه تمام فقط محو تماش شده بود . از دلبری خودم لذت می بردم . -فرشته جون هر چی نگاه می کنم سیر نمیشم .ولی خب برم دنبال یه مدل دیگه . سرشو گذاشت روی کونم . و با لب و دهنش گوشت باسنموآروم میک می زد و با هوس گازم می گرفت . چند دقیقه ای هم این جوری مشغول بود . چند دقیقه هم دو تا قاچ باسنمو چنگ انداخت و بعدشم با انگشتش سوراخ کونمو انگولک کرد . دردم گرفت ولی تحمل کردم خودم ازش خواسته بودم که کونمو بکنه . این یه انگشت که این قدر دردم آورده وای به حال کیر اژدها نمای بابا عیبی نداره بذار حال کنه . چند دفعه کون بدم عادت می کنم . دیگه لحظه موعود نزدیک شده بود . یه خورده می ترسیدم . چه طوری می تونم تحمل کنم . شاید اگه دیشب کاملا هوش بودم این قدر درد مقعد نداشتم . پدر پماد ضد آفتابو که دم دستش بود تا می تونست دو رو بر سوراخ کونم مالید و کیررررشم بهش چسبوند داشت خوشم میومد . خیلی محلشو چرب کرده بود .سر کیرو داخل سوراخ کونم احساس می کردم همون خودش سه چهار سانتی می شد -بابا سر کیرتو عقب جلو کن یه خورده سوراخم گشاد تر شه -اگه دردت میاد بکشم بیرون -نه منم میخوام حال کنم .یه خورده هم اگه درد بگیره لذت بخش و قابل تحمله .ولی خیلی بیشتر درد می گرفت .پدر خیلی به نرمی با من رفتار می کرد .ظاهرابه روی آلت خودشم پماد مالید و چربش کرد . چربی کوس منو هم گرفت و روی کیرش مالید . خیلی کیف می کردم . دردو از یاد برده بودم . لذت می بردم که بابا فرزادم داره با من حال می کنه . دیگه این اتفاقات ناراحت کننده و عجیب زندگی رو داشتم از یاد می بردم . زیادم به علت قدرت شگفت انگیز اندیشه خونی خودمم فکر نمی کردم . بعد از چند دقیقه احساس می کردم که دوسوم کیر داخل کونم جا گرفته . بابا جفت شونه های منو گرفت و خودشو عقب و جلو می کرد .ا زش خواستم که آروم آروم سرعتشو زیاد تر کنه . حرکت لذت بخش کیر داخل سوراخ کونم ادامه داشت . دست از رو شونه هام بر داشت و گذاشت روی کونم . درز وسطشو باز کرد تا راحت تر سوراخمو ببینه . نمی دونم آیا واسه یه بار خالی کردن توی کوسم بود یا از اسپری بی حسی یا چیزی استفاده کرده بود یا این که واقعا تونست جلوگیری کنه که نیمساعت داشت کونمو می گایید و خسته نشده بود و آبشم خالی نکرده بود -بابا کوسسسسمو بماللل انگشششششتاتو هم بکن توششششش .محکم و سریع بذذذارداخل و بیارررربیرون .آبم داره میاد . بیچاره بابای حرف گوش کن من . هرچی می گفتم به جان و دل می خرید -آتیش گرفتم .آتیشششششش گرفتم . اومد باباجووونم اومد خیس کردم -راست میگی ؟/؟فرشته جون قربونت برم . الان بیست دقیقه هست که دارم جلوی ریزش منی خودمو می گیرم .-قربون کمرت برم که درد گرفته و سنگین شده .خالی کن !با آخر هوست خالی کن !عشق کن !لذت ببر !از دخترت راضی باش !کیر داغ بابا با آب جوشش حسابی کونمو لرزوند . شایدم این دوای دردم بود .یه خورده که تو بغل هم آروم گرفتیم رفتیم طرف آب و استخر . حالا دیگه وقت شنا بود . اینجارو دیگه نمی تو نستم خاطرات بچگی رو زنده کنم . آخه باید می رفتم رو دوش بابا .ا گه این کارو می کردم پدر کمرش درد میومد و کار من و اون زار می شد . یه خورده آزادانه شنا کردیم و کمی هم تو بغل هم قرار گرفتیم . عجب کیری داشت این بابا!هروقت می خورد به تنم شق شده بود . پس از چند ساعتی به نیت خوندن یکی از فکرای بابا تو چشاش خیره شدم وکاری کردم که اونم نگام کنه . از فکرش خنده ام گرفت . بی اختیار کرکر می خندیدم .پدر داشت به این فکر می کرد که عجب کوسی داره این دختره هرچی می کنمش ورم روی اون نمی خوابه . وهمش باد کرده هس ...من و پدر خیلی شبیه هم بودیم . چشامون ,صورتمون رنگ و صافی موهای سرما که هردو مشکی پر کلاغی بود .حالا بابا موهاش به بلندی موهای سرم نبود. بینی هردوتامون قلمی بود . من که دیگه ریش و سبیل نداشتم که البته صورت فرزاد جون هیچوقت مو نداشت و همیشه ریشو سبیلش تراشیده بود . سبیلشو که می تراشید خوشگل تر و جوونتر می شد .  مثل بعضی از مردا نبود که با تراشیدن سبیلشون شبیه اوا خواهرا بشن . به یاد یکی از فیلمهای سکسی افتاده بودم که زمان مجردی دیده بودم .بکن بکن داخل استخر .چسبیده به دیواره استخرو داخل آب قمبل کرده وحالت سگی گرفته طوری که کون قشنگم در تیر رسش باشه و از پشت بذاره تو کوسم .لبه استخرو گرفته پدر هم از پشت ضربه های مسلسل وارش را به داخل کوسم وارد می کرد .خدایا من چم شده ؟/؟چرا هوسم حتی برای چند ساعت هم که شده تمومی نداره . ا ین آبها کجا بودند که تا حالا نمی ریختند .اصلا این دو سالی حتی یک بار هم لذت عشقبازی رو درک نکرده بودم . البته سال دوم که اصلا سکس نداشتیم .معلوم نبود رضای آسمان جل چه جوری خودشو به خونواده ما قالب کرده بود ...بگذریم کیر بابا رو عشق است .-نمیدونی بابا چقدر باحالی -هرچی باشم به باحالی تو نمی رسم .چشام دوباره خمار شده و باز نمی شد . فکر نمی کردم گاییده شدن توی آب استخر بتونه منو به ارگاسم برسونه . چون سردی آب روی داغی کمر ووجودم اثر می کرد .ا ما اونقدر آرامش عصبی و راحتی خیال داشتم که جبران اون سردی رو بکنه و بدنم دوباره تنظیم شه . تازه کیر کلفت فرزاد فرفره با اون دستمالی هایی که توی آب می کرد دیگه جای هیچ عذر و بهونه ای واسه کوس و کمرم نذاشت .-بابا من به اوج رسیدم . بریز آبتو توی کوسسسسم .چقدر کیف داشت خنکی استخر تماشای آفتاب گرم تابستون ,گل و گیاه داخل باغچه و داغی آب کیر بابا منو روی فرم آورده بود ...حرکت چند قطره منی رو روی رون پام احساس می کردم . آبهای استخر هم به فیض رسیده بودند .-پدر جون اگه می تونی یه خورده کیرتو همون تو نگه داشته باش به من بچسب می خوام حال کنم . اگه خسته و ناراحت نمیشی ؟/؟-دخت نازم فرشته کوچولوم تو به من بگو تا صبح کیییرررم توی کوسسسسست باشه ومنم به کوووونتتتت چسبیده باشم این که چیزی نیست . عزیزم هرچی می خوای به بابات بگو . قربون دختر خجالتی و محجوب خودم برم منم حال می کنم . بابا همین جوری ثابت کیرشو توی کوسم نگه داشته بود و منم داشتم حال می کردم هم از نظر جسمی هم از نظر روحی . فکر می کنم نیمساعتی رو در همون حالت بودیم . بدنم سرد و کرخ شده بود . مثل این که حال کردن دیگه بس بود . یه خورده دیگه شنا کردیم و رفتیم داخل رختخواب وباز هم گاییده شدم . بابام برای تنوع شام منو برد بیرون .هردوی ما دوست داشتیم زودتر بر گردیم خونه و دوباره مشغول شیم اینو هم تو حالتهای پدر و هم تو چشاش خوندم . از رستوران که بیرون اومدیم بابا منو برد به یک بوتیک و خواست یه پیراهن واسم بخره . حالا کاری به لباس ندارم اما وقتی تو چشای فروشنده نگاه کردم حرفی رو که می خواست ده پونزده ثانیه بعد بزنه خوندم . خوندم بیست هزار تومن می خواست سود بگیره داشت قسم می خورد که دوتومن بیشتر واسش سود نداره . برای پدر مهم نبود که چقدر پول میده . اون می خواست منو خوشحال کنه .فقط امید وار بودم از دست این فکر خونی خلاص شده باشم که دیدم نه ظاهرا فقط بابا نیست که من فکرشو می خونم . تو چشای هر کی نگا کنم کلاش پس معرکه هس ..به خونه بر گشتیم . همان بر نامه های شب قبل تکرار شد اما در حد کمتر. یک بار کوس و یک بار هم کون دادم . آخر وقت من و بابا دو تایی نشستیم و فیلم سکسی رو که از ماهواره پخش می شد نگاه می کردیم . دو تا مرد داشتند یک زنو می کردند . یه کیر داخل کوس زنه بود و یکی هم توی کونش . دوباره وسوسه شده بودم با التماس تو چشای پدرم نگاه می کردم . می دونم که خسته شده بود .ا ما آنقدر بزرگواری کرد که شرمنده ام کرده ومنو خوابوندو یک سکس درست و حسابی دیگه ای باهم داشتیم . این فیلم کمر منو سنگین کرده بود . طوری که خودمو جای هنر پیشه زن تصور کرده و دوتا کیررو توی بدنم احساس می کردم . دوساعت زودتر از روز گذشته خوابیدیم . موقع خواب سرمو رو سینه بابا گذاشتم و گفتم بازم میخوام مثل بچگیها تو بغلت بخوابم . اون وقتایی که کنارم بودی و دیگه هیچی نمی خواستم . انگار دنیا مال من بود .ا حساس امنیت می کردم .-عزیزم دیگه اونجوری دوستم نداری ؟/؟-چرابابا . چرا !شایدم بیشتر . اون موقع با احساس دوستت داشتم . حالا با عقل و احساسم . حالا عاشقتم هستم . الان تو هم پدرمی هم معشوقه ام ...گفتیم و گفتیم وگفتیم ومعلوم نشد که کی و چه طوری خوابمون برد ..ادامه دارد ..نویسنده ..ایرانی .

تصویر زیبای سکس 6

نوشین به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بود . نیما نامه با احساسی برایش نو شته بود . نامه ای پر از عشق و محبت . عشقی که هر گز درکش نکرده بود و نمی دانست که چیست . قبل از این که چهره واقعی فرهاد را بشناسد دوستش داشت ولی نه با احساساتی که نیما پر شورانه از ان یاد کرده بود . پس او عاشق فر هاد نبود دلبسته ظاهر و ثروتش شده بود .فکر می کرد که با او به خوشبختی می رسد ولی طعم تلخ بدبختی را همان شب اول چشیده بود بکارتش را مفت و بی مزه از دست داده بود و عفت و نجابتش را کمی سخت تر . روزگاری از هرزه ها انتقاد می کرد وقتی که جنده ای را می دید فکر می کرد که انسانیست که از کره دیگر آمده است وامروز خود او فرقی با یک جنده نداشت . یک هرزه ناپاک هرزه ای که حداقل هفته ای سه شب را با بیگانگان به صبح می رساند. جنده ای گران قیمت که از شوهر روان پاکش باج می گیرد . جنده ای هوسباز که بیشتر مواقع از کیر خوردن کیف می کند . او عاشق نیما نبود.  معنای عشق را نمی دانست ولی به خوبی در یافته بود که لیاقت او را نداشته است ...روزها امروزها و فرداهای امروزها می گذشتند و آمار افراد و کیر هایی که از کوس و کون نوشین بهره مند شده بودند از تعداد انگشتان دست و پا هم گذشته بودند و در این میان فقط جابر و پرویز بوده که بیش از یک بار به فیض رسیده بودند . نو شین گاه از خود متنفر می شد ولی این ناراحتی روحی و افسردگی خفیف را با ورود یک کیر به کوس خود درمان می کرد . در یکی از بعد از ظهر های پنجشنبه که مطب پرویز تعطیل بود سری به آپارتمانش زد و پس از یک سکس جانانه راه برگشت به خانه را در پیش گرفت . از جنت آباد گذشته به نزدیکیهای میدان پونک که رسیده بود یک آن پراید نقره ای رنگی که جلویش بود ترمز زد وسرعت زیاد زانتیاو فاصله کمش با پراید باعث شد که تر مز ماشین فایده ای نداشته محکم به پشت پراید بزند گلگیر پراید داغون شده قسمتی از صندوقش هم وارفت ولی ماشین او آسیب چندانی ندیده بود . مقصر در اصل نو شین بود که فاصله را رعایت نکرده سرعتش هم زیاد بود تازه از پشت هم زده بود . پرایدی بیچاره هم برای این که به ماشین جلویی که یکدفعه لایی کشیده و جلویش پیچیده بود نزند سرعتش را کم کرده که این بلا بر سرش آمد . ماشین شماره سه رفته بود و رانندگان زانتیا و پراید پیاده شدند . نوشین مثل طلبکارها فریاد می زد مرد حسابی این چه وضع رانندگیه آدم که یکدفعه سرعتشو کم ....بقیه کلام در دهانش ماند و نتوانست ادامه دهد . سکوت عجیبی بین دو راننده حاکم شده بود . پس از چند سال اولین بار بود که نو شین او رامی دید . بله او همان نیمایی بود که تازه چند وقت پیش نامه اش را خوانده . عاشقی که عشق یک طرفه خود را پذیرفته از زندگیش کنار رفته بود . هردو مخصوصا نیما دنیایی از سخن را در خود پنهان نموده بودند . مدتها بود که نو شین به غیر از پدرش با مردی که مرد باشد بر خوردی نداشته بود . پس از چند لحظه سکوت بدون هیچ سلام و مقدمه چینی نو شین به نیما گفت منو باید ببخشی خیلی بهت خسارت زدم . دسته ای تراول از کیفش در آورده به طرف نیما گرفت . ظاهرا دو میلیوت تومنی می شد . خیلی خیلی بیشتر از خسارتی که وارد کرده بود .-بیا بگیرش درستش کن . نیما دست او را رد کرده گفت من به این پولها نیازی ندارم . فکر می کنی خسارت زیادی به من زدی ؟/؟نه اون خسارتی که به قلبم وارد آوردی خیلی بیشتر از ایناست -پولش چقدر میشه بگو هر چی هست بهت میدم . نیما بدون این که اعتنایی به نوشین بنمایدسوار پراید شداما ماشین روشن نمی شد -بیا سوار ماشین من شو تا برسونمت . نیما بالاجبار سوار زانتیا شده تا به دنبال تعمیرکار بروند .البته اگر جرثقیل هم گیر می آورد حاضر بود هزینه سنگینش را تقبل کرده و پراید را از محل دور کند . نوشین رانندگی می کرد و نیما کنارش نشسته بود . نیما موبایلش را در آورد و خواست تماسی بگیرد که متوجه شد شارژش تمام شده است . -می تونم از شما یه خواهشی بکنم ؟/؟-این قدر رسمی حرف نزن بگو چی می خوای ؟/؟-اگه موبایل داری میخوام برای یکی از شاگردام زنگ بزنم هزینه اش رو هم میدم . این حرف از صد تا فحش هم برای نوشین بدتر بود با این حال موبایلش را به نیما داد تا او با شاگرد خصوصی اش تماس گرفته بگوید که دیر تر برای تدریس خواهد آمد . در هر حال پراید را به هر مکافاتی بود به تعمیرگاه رسانده نوشین با زانتیایش نیما را به طرف خیابان آزادی برد . سرعتش را عمدا کم کرده تا بهتر یا بیشتر فرصت صحبت با نیما را داشته باشد . نیما علاقه ای برای حرف زدن نداشت و نوشین هم حرفی برای گفتن ..-راستی کجا تدریس می کنی ؟/؟-نیما اسم دو تا دبیرستان تو انقلاب و آزادی رو برد . -پس اوضاع حسابی روبراهه .-نه به رو براهی اوضاع شما . بر خورد سرد و خشک نیما نوشین را عصبی کرده بود . نیما سر انجام به مقصد رسید.-مطمئنی خسارت نمی خوای ؟/؟-جوابمو دو ساعت پیش بهت دادم .-باور کن چیزی ازم کم نمیشه .-میدونم از وضع زندگیت خبر دارم چیزی ازت کم نمیشه ولی از من میشه .دیگه نمی تونم سرمو بالا بگیرم. شخصیت من پیش خودم خرد میشه . دیگه نمی تونم سرمو بالا بگیرم . من هیچوقت نمی تونستم اون زندگی ای رو که تو دنبالش بودی بهت بدم تف بر من که عاشقت شدم حالا دیگه نباید از این حرفا بزنم . تو شوهر داری و گناهه همونجوری که اون موقع ها هم دوست داشتنت گناه بود . می دونی ؟/؟من مرد خوشبختیم چون می بینم اونی که دوستش داشتم و عاشقش بودم تو ناز و نعمت و خوشبختیه . هیچی کم نداره ..این را گفت و با صدایی بغض آلود دور شد . غرورش اجازه نداد که نوشین قطره اشکهایی را که بر گونه هایش جاری بود ببیند . نوشین با نگاهش او را بدرقه کرد . لحظاتی بعد سرش را بر فرمان اتومبیل گذاشت . ودقایقی چند به بدبختی خود اندیشید ...ساعتی بعد که به خانه رسیده بود قبل از پیاده شدن شیئی را بر روی صندلی بغلی خود دید . نیما موبایلش را جا گذاشته بود . باشه فردا خودم میرم مدرسه بهش میدم . هنگام شب خواست که با موبایل خود به جایی زنگ بزند که هر چه گشت پیدایش نکرد . حدسش این بود که نیما موبایلش را اشتباها با خود برده است . چون موبایل نیما در حال حاضر شارژنداشت او راحت تر و زودتر می تونست تماس بگیره . اخلاق نیما را می دانست . اصلا دوست نداشت مال مردم پیشش باشد .هر طوری بود آدرس گرفت و با وسیله ای کرایه ای خود را به در خانه نو شین رساند . از ساعتی پیش فرهاد به نوشین پیله کرده بود که تو چرا بدون اجازه من معشوقه می گیری ؟//هر کاری که میخوای صورت بدی باید جلوی چشای من باشه . نوشین هر چه ماجرای خود و نیما را ازروز اول تا همین امشب برای فرهاد تعریف می کرد باز هم شوهرش حرف خود را می زد . از بخت بد نوشین برای یکی دو دقیقه که به دستشویی رفته بود نیما در زده فرهاد در را باز کرد و شخصا تا دم در رفت و به زور و بر خلاف میل نیما او را در رو در بایستی قرار داده تا به رسم ادب دعوت فرهاد مبادی آداب را بپذیرد .  مرد خانه خو شحال بود از این که طعمه امشبش را به تله انداخته است . زیر لب هم طوری که فقط خودش بشنود با زمزمه متلک بار نو شین می کرد ..زنیکه عوضی می خواست سرم کلاه بذاره می خواست کوس و کونشو حواله کنه من نفهمم می خواست تنهایی حال کنه چیزی به من نماسه کور خونده عشق سابقش نیما خان همین جا جلوی چشام باید جفت سوراخاشو بکنه تا به این زنیکه حالی کنه نبایستی خلوتی خیانت کرد ..دقایقی بعد او و نیما رو بروی هم و بر روی مبل نشسته بودند و نو شین هم در آشپز خانه سرگرم فراهم کردن وسایل پذیرایی بود .-ببخشید آقا نیما نوشین همه چیزو در مورد شما برام تعریف کرده الا این که نگفته شما ازدواج کردین یا نه ؟/؟-هنوز قسمت نشد .-عجله هیچ فایده ای نداره از دوران مجردیت لذت ببر بعد آستیناتو بالا بزن . شنیدم که خیلی نو شینو دو ست داشتی . صورت نیما به رنگ میت شده بود . به جای این که فرهاد احساس شرم کند او خجالت می کشید .-دو روز دنیا ارزشی نداره که آدم به خاطر یه سری مسائل تا آخر عمر افسوس بخوره اگه دو ست داشته باشی من امشب به این حسرت و افسوس تو خاتمه میدم . می دونم نوشین هم بی میل نیست فقط باید همین جا انجامش بدین -ببخشید آقا فرهاد منظورتو نو نمی فهمم .-من فکر می کردم نو شین در این مورد باهات صحبت کرده . ماشاءالله هزار ماشاءالله اون واسه خودش استاده کلی تجربه کسب کرده . خوب شد خودتو اسیر نکردی جوون خوش تیپ و اهل حالی نشون میدی تا حالا با زنی هم بودی ؟/؟کلک !راستشو بگو خجالت نکش من هم جای برادرت . می دونم راستشو بگو امروز با زنم کجا رفته بودی ؟/؟خیلی بهت حال داد نه ؟/؟جای من خالی صد دفعه بهش گفتم دو ر از چشم من دنبال خوشگذرونی نرو . پنهان کاری نکن من که از خدامه خو شحال میشم هم تو حالتو می کنی هم من یه دیدی می زنم و حالشو می برم .گاهی خوبه حرف گوش کنه بعضی وقتا هم که سرمو دور می بینه زیر آبی  میره . چیزی بهش نگی ها ناراحت میشه خودم درستش می کنم . خجالت نکش همین جا رو کاناپه راحت تری یا می بریش تو اتاق خواب .؟/؟نیما که با شنیدن این حرفا سر گیجه گرفته بود و باورش نمی شد که نو شین به زنی هرزه و بی بند و بار تبدیل شده باشد ناگهان از خود بی خود شده و با فریاد بی غیرت بی غیرت سیلی محکمی بر صورت فرهاد نواخت و به طرف در خرو جی رفت . این سر و صدا نو شین را متوجه جریان ساخته به طرف نیما دوید -صبر کن تو ضیح بدم اشتباه بر داشت نکن اونجورام که تو فکر می کنی نیست . تو رو خدا صبر کن .نیما و نو شین مثل دو دونده به سمت در خروجی خانه رفتند .سرعت نیما بیشتر بوده و تازه زودتر هم فرار را شروع کرده بود .مثل برق و باد خود را از آنجا دور کرد تا دیگر در تیررس نگاه نوشین نباشد .چند تا کوچه آن طرف تر بر روی زمین نشسته سر در گریبان فرو برده اشک می ریخت ..نوشین و فرهاد هم به شدت دعوا می کردند -نیما با بقیه مردایی که تا به حال دیدی فرق می کنه .به خدا تا به حال هیچ رابطه جنسی با هم نداشتیم . حتی بهم دست نزده . اون رو من حساب ویژه ای باز کرده بود . پیشش یه آدم با شخصیت بودم .-تو همینی که الان هستی تظاهر کردن هم فایده ای نداره . شاید هم فکر کردی مثل یک راهبه یا قدیسی .-من هر چه هستم این تو بودی که منو این جوری بار آوردی .-عزیزم ناراحت نشو حالا بیا به کار خودمون برسیم . یک فیلم تهیه کردم که سه تا سیاهپوست کیر کلفتو با یک زن خوشگل سفید پوست کار درست نشون میده . لحظاتی بعد فیلم شروع شد نوشین مثل مسخ شده ها نگاهش به ال سی دی 42بود و دلش جایی دیگر . می دید که آن سه مرد گردن کلفت و قلچماق چگونه زن را تعقیب می کنند ولی هر چند لحظه یک بار نیما را تصور می کرد که آواره وویلان خیابانهاست .ا خلاقش را می دانست . چشمش را به صفحه نمایش دوخت تا بلکه کمی از غم و غصه هایش را بکاهد . فیلم ماجرای سه مرد سیاهپوست بود که در خانه ای ساحلی و بسیار مجلل مشغول رنگ زدن دیوار ها بودند به محض این که شوهر زن از خانه بیرون رفت که ظاهرا به سر کار برود آنها هر یک وسایل و لوازم کار خود را رها کرده خود را به در نیمه باز حمامی که زن زیبای خانه در آن در حال استحمام بود می رسانند .شیشه های حمام شیشه ای کاملا روشن بود وبه راحتی می شد اندام سفید و خوش تراش زن را دید زد . در دست خود تراشی داشت و با ان مشغول تراشیدن پشم کوسش بود . پس از ان که کار کوس تراشی را به پایان رساند به لیف زدن خود پرداخت . دست و لیفش را به طور وسوسه انگیز بر روی اندام هوس انگیز خود می کشید . واین حرکتش وقتی که به قسمتهای کوس و سینه می رسید مکث بیشتری داشت . نوع حرکت و حالت چشمهایش که به زحمت از دور مشخص بود نشان می داد که زن نیاز شدیدی به مرد دارد .سیاهان آماده شده بودند . هر چه به تن داشته در آورده فرمان حمله از سوی یکی از آنها صادر شد . زن وحشت کرده بود راه فراری نداشت . مثل زنای نجیب وطنی دستش را برای یک آن جلوی کوسش گرفت تا نامحرم نبیند . مقاومت جز خستگی فایده ای نداشت فقط یکی از آن مردان برای غلبه بر او کافی بود . با این حال سه نفری به جانش افتاده آنچنان مقاومتش را در هم شکستند که این بار زن ول کن آنها نبود ...ادامه دارد..نویسنده ..ایرانی .

یک تیر و دو نشان 3(قسمت آخر)

-کاوه جون نمیدونی چقدر تشنه بودم و هستم . بازم میخوام . ساعت هنوز 6نشده . خیلی وقت داریم . بدنش را به طرف من گرفت .رودر روی من قرار داشت .-محاله من دست از سر این کیر بردارم . فکر می کنم بیست سال جوون شدم . دیگه هیچ غصه ای ندارم . نیمی از بدن سوسن یعنی از کوس به بالا بر روی تخت قرار داشت و بقیه اش یعنی پاهایش بیرون تخت قرار گرفته بود . من هم از بیرون خود را به رویش ولو کرده نیمتنه ام را به روی نیمتنه اش قرار دادم . در این سیستم کیرم یک ضرب وارد کوسش شد سینه هام با سینه هاش مماس شد و لبام روی لباش قرار گرفت . با دستهام نیز دو طرف صورتش رو نوازش می کردم .ا ین بار صدای ناله و فریادی نمی شنیدم . گویی هیپنو تیزم شده در این عالم نبود . ترس برم داشته بود که یک وقت نکند فشارش بالا رفته یا قلبش مشکلی پیدا کرده باشد .-سوسن جون بیداری ؟/؟ناله خفیفی کرد و هوس آلوده گفت بذار تو حال خودم باشم .خاطرم جمع شد .من هم با ملایمت کیرم را وارد کرده در می آوردم . درست مثل حرکت آهسته مسابقه فوتبال تا حالت شاعرانه سوسن خانوم تکمیل بشه ...با ملایمت و صدایی آرام گفت که حالا سینه هامو بخور. من که نمی خواستم حالت عوض شه کمی سر و گردنم را به طرف پایین متمایل کرده ومکیدن ملایم را شروع کردم . از فرماندهی دستور رسید که محکمتر و سریعتر سینه خوری کنم . ظاهرا خانم از حالت خلسه خارج شده بودند . من هم فرصت را غنیمت شمرده سرعت گاییدن و سینه خوردن را زیاد کردم . حدسم درست بود از حالت خماری خارج شده وناله و فریاد کردنش شروع شده بود .ا ز هوس زیاد با دستش بالای کوسش را می مالید و هوسش را پخش می کرد . ناله  هایش مرا به یاد استارت زدن ماشین می انداخت با تفاوت در ناله و حرکت آخر. وقتی که ناله های صاف و ممتدش در نهایت به ناله موجدار و سکوت تبدیل شد فهمیدم که یک بار دیگر به اوج آرامش و تمتع رسیده است . من هم یه خورده از آبمو واسه سوراخ کونش ذخیره کرده بودم . دیگه برای سومین بار کوسشو آب پاشی نکردم .-عزیزم کاوه قشنگم تو به اندازه بیست سال سر حالم آوردی .ا ین من و این تن من هر جور دوست داری ازش استفاده کن پاره ام کن کبودم کن گاززززم بگیر برای هر چیزی یه بهونه دارم تازه این اکبر آقا تازگیها خواجه شده . ن دیگه در بست مال توام .-خوشگل نازم من فقط اون سوراخ کون قشنگتو بکنم از یه دنیا برام بیشتر می ارزه .-قربون تو و اون کیرت بشم عزیزم -منم قربون دنیای خودت برم . در همان نقطه سوسن را بر گردانده و از او خواستم که قمبل کنه . بعد با نوک انگشتام سوراخ کون سوسنو لمس کرده و انگشت میانی ام رو تا ته/وارد مقعدش کردم . تحملش خوب بود . ظاهرا کار کرده بود . حالا کی کار کرده بود خدا میدونه .یعنی اکبر آقا هم کون دوست بود ؟با این حال ریسک نکرده کمی روغن مالیش کرده وکیر تیزمو وارد کون تمیزش کردم . ا ین یکی رو دیگه گذاشتم به اختیار خودم .چه حالی می کردم من و چه حالی می داد این سوسن خانوم !از بچگی عاشق منظره کون بودم . خیلی هوسمو زیاد می کرد . وقتی کیرم می رفت تو و بر می گشت هم از تماس با اون لذت می بردم و هم از دیدن صحنه . اگه فیلمی از این کون کونی من بر می داشتند برای جلق زدن خیلی مناسب بود . پدر و مادر عزیزم بنازم به کیر و کوستان که عجب کیری برای من درست کردید . !ساعت از 7شب هم گذشته چه زود این سه ساعت گذشت !چند ضربه محکم بر کون و سوراخ کون سوسن جونم وارد کرده ووقتی که داغ کردم کیرمو همون داخل متوقف کرده دوطرف بالای رونشو گرفته محکم به وسط تنم چسبوندم . در اثر تماس قاچای کونش با زیر نافم کیرم دیگه تحمل نکرده وعلاوه بر خوش آمد گویی خشک و خالی یه خوش آمد گویی آبکی هم با کون سوسن جون نموده وآب جوونی رو توش ریخت . همچین کونشو چسبیده بودم که وقتی ولش کردم اثر ده تا انگشتم روش مونده بود . حیف که دیگه وقت نداشتیم وگرنه تا صبح مشغول بودیم . بهترین موقعیت بود تا ببینم می تونم قلقشو بگیرم یا نه . البته واقعا لذت برده بودم و می دونستم که اونم خیلی حال کرده بود .-سوسن خانوم به من که خیلی خوش گذشت . باور کنین اصلا نشون نمیدین یه دختر بزرگ داشته باشین . من که سارا خانمو ندیدم ولی شما از سپیده هم خوشگل ترین و جوون ترنشون میدین . حیف که نمی تونیم زیاد با هم باشیم .چند وقت دیگه کنکور بر گزار میشه و من هم دیگه پام به اینجا بسته میشه .با این شرایطی هم که شما گذاشتین بهتره که خیر ازدواج با سپیده رو بخورم .-اگه من از خیر خونه و ماشین بگذرم چی ؟./؟.خیلی از شنیدن این حرف خوشحال شده بودم .-فقط کاوه جان یک شرط داره و اونم اینه که اگه تو با سپیده من ازدواج کنی هفته ای یکی دو بار باید دستی به سرو گوش من بکشی ..با دمم گردو می شکستم تا حالا امتحان نکرده بودم یا بهانه ای پیش نیامده بود ولی می خواستم وقتی که به خونه رسیدم آزمایش کنم ببینم می تونم کله کیر خودمو ببوسم یا نه ؟/؟نمی دونم از خوشحالی زیاد بود یا بی فکری یا شایدم خود شیرینی که نسنجیده گفتم با این تزی که شما داشتید نکنه بقیه از این رفتارتون متعجب یا مشکوک بشن ؟/؟کمی با خود فکر کرد و در حالی که من بر خود لعنت می فرستادم گفت آره راست میگی ها ..دلم هری ریخت پایین و به خود گفتم لعنت بر زبانی که بی موقع باز شود -عزیزم این که غصه نداره همه دارو ندارم فدای یک ضربه کیر تو . به کسی نگی ها من یه مقداری پس انداز دارم واکبر آقا هم زیاد تو باغ نیست چند تا ملک خرید و فروش کردم و..بگذریم چون تو جوان خوب و قابل اعتمادی هستی اینارو بهت میگم . یه آپارتمان شیک 180متری در طبقه سوم همین ساختمون یعنی یه طبقه پایین تر از اینجا درست عین ساختمون ما خالی شده و صاحبش میخواد بفروشه . یک ماشین صفر و شیک هم برات می گیرم ببینم ماکسیما چطوره ؟..در عالم خودم بوده و فکر می کردم داره شوخی می کنه ..نخیر جدی می گفت . گیج بازی و هاج و واج موندن من باعث شد که اون فکر کنه که ماکسیما سلیقه ام نمی گیره و تصویب کرد که یک تو یو تا کامری برام بگیره . داشتم شاخ در می آوردم خدایا نکنه این یه چیزی کشیده باشه لول شده باشه ؟/؟-چیه فکر می کنی باهات شوخی دارم ؟/؟درسته  که من یک زنم ولی حرفی که می زنم از دهنم در میاد نه از جای دیگه و قولی هم که میدم از قول صدتا مردهم بالاتره . بعد کیرم را بوسید و گفت ارزش این خیلی بیشتر از اینهاست . فقط تو هم باید به من قول بدی که فراموشم نکنی .-سوسن باور کن من تو رو همین جوریش هم قبول دارم . برای پول نمی خوامت واقعا دوستت دارم . یکدیگر را بوسیدیم و خداحافظی کرده و با پیکان بی کلاس خود به طرف خانه به راه افتادم و دیگر واجب شده بود که هر جوری شده کیرم را ببوسم .آن شب تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد .من دست خالی که نه با یک کیر تو پر صاحب چهار چیز می شدم .دو تا زن خوشگل و یک آپارتمان شیک و یک ماشین خیلی با کلاس که همیشه حسرتشو می خوردم .البته یکی از این زنا رو اسما شریک بودم ولی رسما مال خودم بود .چه تنوعی میشه !..چند روز گذشت .سوسن به تمام قول هایی که داده بود عمل کرد . مراسم خواستگاری با موفقیت هر چه تمامتر بر گزار شد . خانواده ام حسابی سور پرایز شده بودند و همان طور که قرار بود آن را به حساب خرید و فروش ملک و این جور چیزا گذاشتم که نزدیک بود گندش در بیاد چون مادرم گفت حالا که این طوره پس این چندر غاز بازنشستگی رو که به من و پدرت رسیده بنداز توی خرید و فروش شاید چند برابر بشه که من فوری گفتم مادر جان الان چند ماهه که من این کارو ول کردم بازار راکده همه سر همدیگه رو کلاه میذارن وضع خیلی خطرناک شده یه وقتی خجالتی واسه آدم میمونه اگه تازه اصل پول شما هم بر گشت نکرد چی میشه ؟/؟ اگه سر پیری به همین سود سپرده ای که می گیرین قانع باشین و ریسک نکنین خیلی بهتره .پدرم که مرد محافظه کاروبی دردسری بود حرف مرا تایید کردو جانم را خرید . عروسی مفصلی در یکی از تالار های بزرگ شهرگرفتیم که بسشتر هزینه های آن را سوسن جانم متقبل شد . هیشکی مثل اون واسه عروسی عجله نداشت . تو مجلس عروسی بد جوری اشکاشو در آورده بودم .ا ز بس خوشگل کرده بود وسکسی و ناز شده بودبیشتر حواسم پیش اون بود و لجم می گرفت از این که می دیدم با مردای دیگه سلام و علیک گرمی می کنه و اونا هم با چشای خریداری بهش نگاه می کنن . یک بار در میان جمع به او اشاره ای زده و به بهانه ای در گوشه ای خلوت تر به او گفتم می بینم بهت بد نمی گذره . خیلی لختی پختی و خوشگل کردی هوس انگیز که بودی خواستنی تر شدی . این جمله را با لحنی به او گفتم که متوجه ناراحتی و متلک من شد -خب چیکار می کردم با مانتو می اومدم ؟/؟ شندر مندر میومدم ؟/؟ نا سلامتی من مادر عروسم .آ رزو دارم . عروسی دخترمه .-من اگه فقط بفهمم تو با کس دیگه ای هم را بطه بر قرار کردی نه من نه تو خودت می دونی ..چشمانش پر اشک شد -عجب غلطی کردیم ها . تو رو خدا یه امشبو لااقل واسه همچه مراسمایی حسود نباش .از این که می بینم این قدر برای داماد و معشوق خوشگلم خوشگل شدم که حسودی می کنه به خودم امیدوار میشم ولی نمی تونم رنج و عذاب  تو رو ببینم . دوستت دارم کاوه دلم می خواد زودتر این مراسم تموم شه ببینم تکلیفم چی میشه .آ یا به قولی که دادی عمل می کنی ؟/؟-مرده و قولش .-توهم نگران نباش من مرد جذاب و فهمیده و با کلاس و فرهنگی مثل تو رو که ول نمی کنم برم یک معشوقه دیگه بگیرم . من اهل خیانت نیستم .ا صلا تو مرامم همچه چیزی نیست .-پس خیانت به اکبر آقا چی ؟/؟-به اون نمیشه گفت مرد . کسی که در سن 36 سالگی میاد یک دختر 15 ساله رو با پول از خونواده اش می خره که دیگه بهش مرد نمیگن . یک زن هم اگه سکسش تکمیل باشه و کمبود عشق و محبت نداشته باشه مگه مرض داره خیانت کنه ؟/؟وکاوه قشنگم می دونم همه این چیزاروبه من میدی قربون شکل ماهت برم ..به میان میهمانان برگشتیم و سوسن خانوم کمی// بیشتر رعایت می کرد حتی برای رقصیدن هم بلند نشد . می دانستم از من حساب می برد. دلم سوخت کمی دموکرات تر شده بودم . به او مجوز رقص داده و او هم مشغول شد . سپیده خوشگل من خیلی ناز شده بود . از او خواسته بودم که امشب را هم بر روی کوسش تیغ نیندازد تا همه چیز آک آک باشد . شب زفاف خوب و با حالی داشتیم . وقتی پرده سپیده را پاره کردم خون زیادی از او رفت به دیدن آن سرش گیج رفت و بیحال شد . حالش را سر جایش آورده وتکنیکی نبود که تا صبح رویش پیاده نکرده باشم . چه لذتی داشت وقتی برای اولین بار کوسش را گاییدم . تنگ و چسبناک کوچولو و پر حرارت . همون احساسی را داشتم که انگار کون مامانش را می کنم .ا ول صبح بود هنوز آفتاب در نیومده که هردو خوابیدیم . سه ساعت بعدش با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدارشدم . سوسن بود -ببین اکبر رفته سرکار . سارا هم رفته اصفهان . وضع تو چطوره ؟/؟-توپ توپ فقط دروازه تو رو کم داره .-اگه راست میگی بیا تا تقدیمت کنم که چند تا گل از راه دور و نزدیک بزنی . فقط اگه میخوای بیای یه بهونه ای واسه سپیده بتراش .-نه بهونه لازم نیست فکر نمی کنم تا لنگ ظهر هم بیدار شه .یواش یواش لباسامو پوشیدم و از آپارتمتن خودمون خارج شده رفتم یک طبقه بالاتر . شب زفاف که تمام شده بود حالا باید مراسم روز زفاف را هم انجام می دادم . کمی خسته بودم ولی هیکل رعنای سوسن درست با همون لباسا و ترکیبی که دیشب داشت کیر خوابیده ام را بیدار کرد . میدونم دوباره تلاش کرده بود خودشو مثل شب عروسی دخترش در بیاره . متوجه شد که چقدر دلمو برده . ا مون ندادم .لباشوبه لبای خودم چسبوندم و این بار روی تخت درازش کردم و طوری رفتار می کردم که انگار اولین کوس و کونیست که در دوران زندگیم نصیبم شده و این هم اولین لحظه زفافم می باشد ..فیلم بازی نمی کردم راستی راستی تحریک شده بودم .ا ز پهلو از پشت از جلو از بغل از کون از دهن هر جوری که دوست داشتم کردمش ..-بززززززن بززززن کاوه جوووون من و تو با هم عروسسسسی کردیم مگه نه ؟/؟آرررررره سوسسسسسن خوشگلم .راستی چند روز دیگه که درس سارا تموم شه و برگرده تکلیف ما چی میشه ؟کیر مرا در دست گرفت و گفت قربون این کییییرررر کلفت و با مرامت برم که نمیدونی تا حالا چه خیرایی رسونده دست چه کسایی رو گرفته وگره از چه مشکلاتی باز کرده !این کیر من سرکشو آرام و رام کرده . موجب شده خیلی جاها کوتاه بیام . در مورد تو درمورد سپیده و خیلی چیزارو بفهمم که زندگی فقط پول نیست . راستش سارا یک خواستگار اصفهانی داره . دانشجو و همکلاسشه پدرشم از بازاریهای پولداره . من تا حالا مخالفت می کردم چون سارا باید اصفهان میموند و همونجا زندگی می کرد اما حالا که فکرشو می کنم نباید دو تا جوونو از هم جدا کرد .-ناقلا منظورت من و توییم ؟/؟خندید و گفت نه منظورم هردو جفت ماییم .-با این حساب اوضاع جور جوره وبا شنیدن این خبر خوش کیر من هم در این خوشحالی سهیم شده و با سرعت و شدت بیشتری سوسن جان را به ار گاسم رساند و ته مانده آبی راهم که از دیشب باقی مانده بود به کوس مادر زن جان ریخت . پس از یک ماه با خبر شدم که سوسن و سپیده هر دو حامله هستند . اصلا دوست نداشتم سوسن پس از بله گفتن و هماغوشی با من خود را در اختیار شوهرش بگذارد و یا در این مورد چیزی بشنوم ولی برای یک بار هم که شده مجبور بود این کار را بکند تا بچه را به گردن شوهرش بیندازد .دایی زودتر از خواهر زاده به دنیا آمد ه هردو پسر بودند . اکبر آقا چون فردی با اعتقاد بود اسم پسرشو یعنی پسر من و سوسنو اسماعیل گذاشت و من هم اسم کوروشو برای محصول مشترک خودمو سپیده انتخاب کردم ...چند ماه پس از ازدواج من و سپیده سا را هم با دانشجوی همکلاسش ازدواج کرد و در همان اصفهان ماند . من و سوسن جان هم حداقل هفته ای سه بار با هم سکس داریم .ا لبته بیشتر از اینها می تونیم با هم باشیم ولی باید فکر این کمر صاحاب مرده و ذخیره آب خودمم بکنم که اگه تموم بشه یعنی منم تموم شدم . هنوز بچه هام یک سالشون نشده بود که متوجه شدم سپیده برای دومین بار بار دار شده وقتی این خبر به گوش سوسن رسید کمی ناراحت شده حسودیش شد .من هم از دلش در اورده و پس از ان که مدتی قرص نخورد او هم بار دار شد . این بار نوبت خواهر زاده بود که زود تر به دنیا بیاید .بله خواهر زاده زودتر از خاله اش به دنیا امد .اسم دختری را که محصول من و سپیده بود کتایون گذاشتیم و اکبر آقا هم که سر پیری حسابی مغرور شده و به کیر و آب کیرش می نازید اسم دختر منو سوسنو که فکر می کرد دختر خودشه گذاشت اکرم . ای بابا !اکبر جون پدر زن عزیزم که دارم مدام زنتو می کنم و بچه هامو به اسم بچه های تو تحویل جامعه میدم .قرن قرن بیست و یکمه یه خورده اسمهای فانتزی تر و تو دل برو تر انتخاب کن دیگه .البته در انتخاب اسم ,سوسن به اکبر آقا سختگیری نمی کرد و گرنه یک اشاره اش کافی بود . هردوی ما حساب می کردیم که ممکن است باز هم از این دسته گلها به آب دهیم در این مورد سخت نمی گرفتیم بگذار اکبر جان دلش خوش باشد . چون تنها جایی که اکبر آقا مثلا کمی سیاست می کرد سر بچه آوردن سوسن بود . البته از چهارمی به بعد . چون وقتی که پسر دار شدند می گفت بسه دیگه منم خرش کرده می گفتم پدر سرمایه که داری بچه نگه دار هم که داری کمرت هم که مثل کمر یک جوان 20 ساله داره کار می کنه نطفه هایت هم که با همون یک بار هدف گیری به خال می زنه .این قدر سخت نگیر هر وقت زنت بچه خواست نه نگو .منتها تو خودت پیش قدم نشو ..بالاخره امید و آرزو داره جوونه شوق داره دلشو نشکن . فقط به فکر خودت نباش .با این چرندیات ذهنش را برای حوادث آحتمالی آینده آماده می کردم .ا ین سپیده همسر ناز و دو ست داشتنی  من که یک تار موی سرش را با دنیا هم عوض نمی کنم خیلی از مامانش تعریف می کنه برام از داستانهای تمثیلی میگه واین که مادر ها خیلی هوای دختراشونو دارن .مثال یک بومو دو هوارو که خودم قبلا داستانشو خونده بودم برام شرح داد که یک زنی بود که یک شب پسر و عروس و دختر و دامادش برای خوابیدن میان خونه شون . هوا گرم بود و میرن پشت بوم بخوابن .مادره شب که میره سرکشی به پسر و عرو سش سفارش می کنه که از هم فاصله بگیرن هوا گرمه و میره طرف دختر و دامادش و میگه به هم نزدیک بشن و بچسبن که هوا سرده از همین جا این مثال پیدا ش شده که قربون برم خدا رو یک بوم و دو هوا رو .باخودم گفتم ای سپیده جان خبر نداری که این سوسن جان برات شده مثل یک هوو.ا ین منم که باید کیرمو دست بگیرم و این شعر من در آوردی را بخونم که قربون برم جهان را یک کیر و ...ببخشید ..یک تیر و دو نشان را ....پایان ..نویسنده ..ایرانی 
 

ابزار وبمستر