ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

‏نمایش پست‌ها با برچسب نامردی بسه رفیق 172. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نامردی بسه رفیق 172. نمایش همه پست‌ها

نامردی بسه رفیق 172

نمی دونستیم فردا این موقع چه خبره ؟! آیا حسرت دیروز این موقع رو می خوریم . فر هوش  چشاشو بسته بود ... دیگه همه باور کرده بودند . غم و غصه و مرگ را ...  از دکتر امیر حسین خواستم که امشبو بیاد و در باغی که رو به دریا بود و در زیر ستارگان شب با ما همراهی کنه ... بهش گفتم نمی خوام این حرفو بر زبون بیارم . ولی این شاید آخرین شانس ما باشه ... امشب شب مرگ یا زندگی فر هوش بود .. هیچ چیز از این نمی گفت که اون به زندگی بر می گرده . اون مثل یک جنازه بود .. هیچ احساسی نداشت . عملا مرده بود ... فقط  گاه از حرکاتش می فهمیدیم که یک نفسی می کشه  هنوز زنده هست .
اون شب چقدر  با این که همه جا آروم بود ولی در اون فضا ما یه جمعیتی بودیم حدود پنجاه نفر .. شاید نصفشون بچه هایی بودند که عاشق فر هوش بودند ... اونا رو هم آوردیم تا دسته جمعی از خداشون بخوان که برای سلامتی عشقم دعا کنه .. ولی بیشتر اونا چیزی از اون دعا و حس اون نمی دونستند . دکتر امیر حسین هم اومده بود ... با این که  در چهره اش  می شد تاسف رو خوند ولی بازم بهمون امید واری می داد . من و فروزان و فرزانه و پدر و مادر فر هوش دورشو گرفته بودیم .. اون هنوز نفس می کشید .. انگار  همه منتظر فاجعه ای بودیم .. اون لحظه ای که دیگه صدای نفسی نیاد .. دنیایی از امید و آرزو ها به باد فنا میره . می دونستم که در اون لحظات فر هوش به هیچی فکر نمی کنه .
 فروزان دستاش رو به خدا بود .... مدام از خدا تقاضای بخشش می کرد ..
-خدایا من گناهکارم .. منو ببخش .  منو ببخش .. خدایا به خاطر این بچه اونو ببخش .. به خاطر بچه هایی که این جا هستند ... مگه نمی بینی که دسته جمعی اومدیم و ازت می خوایم .  مگه بچه ها رو دوست نداری .. مگه خودت نمیگی هر وقت یه چیزی ازت می خوایم بهمون میدی ...
 دستا به طرف آسمون دراز بود .  یه سکوت عجیبی همه جا حاکم بود . ستاره ها خیلی زیاد شده بودند . به غیر از صدای ما که سکوت شبانه رو می شکست این صدای امواج دریا بود که انگار با هامون همدردی می کرد . با دریا چند صد متری فاصله داشتیم .  زیر نور ماه همه  جا یه روشنی خاصی داشت . چقدر همه جا زیبا به نظر می رسید .. ولی این زیبایی قربانی می خواست . داشت فر هوش زیبای منو با خودش می برد ..
 دیگه هیچی دست خودم نبود .. دیگه نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم .. تصور می کردم اون مجلس عزایی رو که باید در سوگ  فرهوش اشک بریزم ... بی اختیار فریاد می کشیدم ... نمی دونستم چی دارم میگم .. دیگه اون لحظه هر کی نمی دونست که من عاشق اونم اینو فهمید .. شاید پدر و مادر منم می دونستن .. ولی به روی من نیاورده بودند ...
 من باید خدا رو صداش می زدم . اما اون به حرفام توجهی نداشت .. بار ها و بار ها هر کدوم از ما خودمو نو بهش نزدیک می کردیم .. شده بودیم خبر رسان هم ... یکی می گفت نفس می کشه ؟ یکی دیگه می گفت آره تنش گرمه ..
هر لحظه منتظر شیونی بودیم از سوی یکی و بیاد بگه که اون دیگه نفس نمی کشه .. اون دیگه بین ما نیست . چه درد ناکه ! خدایا بگو به من واسه چی مرگ رو آفریدی ! چرا جدایی رو آفریدی ؟! دیگه به این فکر نمی کردم که اون زن داره ... به این فکر نمی کردم که نباید خیلی حرفا رو بزنم ... داشتم داغون می شدم . سرم داشت گیج می رفت . انگار ستاره ها هم مثل فر هوش قشنگ من چشاشو بسته بودند ..
 فرزانه : برین کنار این قدر شلوغش نکنین . داداش من هنوز زنده هست . بذارین نفس بکشه .. اون بیدار میشه . به خدا اون بیدار میشه ...
 بچه ها کمی ترسیده بودند .. یه سری با کنجکاوی به بدن برروی تشک افتاده فر هوش نگاه می کردند ... فکر نکنم حتی دو دقیقه هم هوش بوده باشه .. کمی با تته پته یه چند کلمه ای گفت و دیگه از حال رفته بود .. یه عده .. چند نفری زیر نور  افکن و نور کم در گوشه ای از این باغ  نا هموار در حال خوندن قرآن بودند .. انگار آسمون لباس عزاشو پوشیده بود . یک تیرگی خاصی داشت .
 -فر هوش بیدار شو .. بهت میگم بیدار شو ... به من بگو آبجی ستاره .. به من بگو خواهرتم .. بگو .. بگو .. به خدا دیگه عصبانی نمیشم .. قول میدم ..تو رو خدا بیدار شو .. تو رو به جون فروزان بیدار شو .. تو رو به جون مامانت .. به جون سپهر کوچولوت .. تو رو به روح داداشم قسم بیدار شو .. خواهش می کنم بیدار شو .. بهم بگو آبجی ستاره .. دیگه دعوات نمی کنم .. اصلا نیا سر کار ..خودم کاراتو انجام میدم .. فروزان بغلم زد ... من و اون با هم گریه می کردیم فرزانه  هم اومد پیشمون .. ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

نامردی بسه رفیق 171

با فروزان و فرزانه در این مورد حرف زدم .   هر دو شون راضی بودند . به خاطر این که پای خدا در میون بود . واسه این که اونا به خود و خداشون ایمان داشتند و به فطرتشون .
-ببینید بچه ها مرگ و زندگی ما دست خداست . اگه الان به صد ها مورد مشابه نگاه کنیم می بینیم که متاسفانه آخر همه اینا به مرگ منتهی شده . من نمی خوام این حس در ما به وجود بیاد که ما حتما موفق میشیم . راستش ما باید ایمان داشته باشیم . از دست علم کاری ساخته نیست . هنوز خدا این قدرتو به علم و دانشمندان نداده که وقتی بیماری به این شکل در میاد باید با هاش چیکار کنن . اما خدا می تونه از رحمت خودش , از منبع فیض خودش واسه ما بفرسته ..
 من نمی دونم چرا بیشتر پزشکای معالج فر هوش به این حرف من می خندیدند . اونا می گفتن خدا رو قبول داریم ولی درمان به این صورت رو غیر قابل قبول می دونستند و مدام به دلایل علمی  و پزشکی اشاره می کردند . حس کردم که این پزشکان  هم اسیر نوعی مد روز به نام علم و دانش هستند . یکی شون که می خندید ... ولی خیلی زود ساکت شد . می دونست که نباید بر زخم ما نمک بپاشه . فروزان گریه می کرد . و بقیه هم حال و روز خوشی نداشتند .
با امیر حسین همون دکتری که توی ماشین دیده بودم تماس گرفتم .. یه ساعت معینی رو برای تمرکز و راز و نیاز به خدا به من گفت  اینو هم گفت که منم می تونم یه حلقه ای بشم برای اتصال کسی که از خدا حاجت می خواد و در این  زنجیره خیلی ها می تونن بیان و خواسته مشترکشونو بگن . حتی اگه من  یادم بره ولی شما می تونین  شروع کنین و ادامه بدین . فر هوش هر چی رو که می خورد بالا می آورد .. من بهش گفتم موضوع رو .. اون فقط با چشایی که انگار پر از خون شده بود به من می خندید . با صدایی که به زور در میومد ..
 -چی میگی ستاره . خدا منو نجات بده نیست . اون اگه می خواست نجاتم بده دیگه منو به این صورت در  نمی آورد . خدا یکی رو که این قدر درب و داغون باشه بهش سلامتی نمیده ..
 فر هوش رو زمین دراز کشید و من دستشو گرفتم تا از جاش پا شه ... دوست نداشتم که فروزان منو در این حالت ببینه .. باید رعایت حال همه رو می کردم . دوست داشتم به همه کمک کنم . ولی کی میومد به من کمک کنه ؟ کی میومد تا مرهمی بر دل زخمی من باشه ..فر هوش سرشو تکون می داد . که یعنی اونم می خواد که برای موندن تلاش کنه . که برای زنده بودن تلاش کنه . آره ما باید باز هم در بهاری دیگه همدیگه رو ببینیم . بازم باید در بهاری دیگه ببینم شکوفایی اونو . در بهار زندگیش . لبخندشو ببینم . حتی در آغوش دیگری .. دلم  می خواست بهش بگم که نمی تونم اون روزایی رو ببینم که نتونم اونو ببینم . اون همه چیز من بود ..
امیر حسین گفت که حدود نیم ساعت با هامون همراهی می کنه . ولی از اون به بعدشو ما خودمونم می تونیم  ادامه بدیم . خدا به دلهامون کار داره .. با این که با نمام وجودمون میریم سمتش و خواستنی ها مونو از اون می خوایم . دیگه از فر هوش چیزی نمونده بود . منو به یاد کاغذ مچاله شده مینداخت .  چهره ها همه لاغر شده بودند . انگار دیگه کسی درمانی نمی دید . همه اسیر درد بودند .. کسی نمی دونست راه خانه شفا کجاست . همه دست به دعا بودند .. اما با احساس نا امیدی خاصی .. ولی من حس کردم که باید با تمام وجودم از خدای خودم بخوام . امیر حسین می گفت گاه تا چند هفته می کشه که یکی در مان شه .. شایدم چند سال بگذره و هیچ اثری از بهبودی نشه دید ..  ولی اگه خدا نخواست و اونو با خودش برد مبادا شکایتی جسارتی بکنید .. خدا خیلی بزرگه ... اون خواسته که تحول زندگی به همین صورت باشه . ما باید بپذیریم اون چیزی رو که اون می خواد . اگه ما می میریم اینو اون مقدر کرده  . ما همه از خدا می پرسیم چرا مرگ رو آفریده ؟ آیا این مایی که می پرسیم چرا مرگ رو آفریده هیچوقت از خودمون می پرسیم چرا زندگی رو آفریده ؟ ماچه حقی داشتیم که بیاییم و از نعمتهای الهی استفاده کنیم ؟ آن سوی جسم فر هوش روح بزرگی بود که حالا داشت خودشو نشون می داد . چرا ما همش داریم میگم خدا خوبان رو خیلی زود با خودش می بره . مگه دنیای ما دنیای بدیهاست ؟ پس چه کسی باید  دنیا رو پر از عشق و خوبی و محبت بکنه ... چه کسی بیاد و قشنگی های زندگی رو نشون بقیه بده تا اونا هم مثل اون عمل کنن .
 -فرهوش حالت خوبه ..
 صداش گرفته بود ... دوست داشتم زندگی رو در وجودش احساس کنم .. ولی انگار بوی مرگو می داد ... مرگ پنجه هاشو انداخته بود رو سرش .. سرطان عین خرچنگ به بدنش چنگ انداخته بود . اون درد می کشید .. انگار داشت چشاش بسته می شد ... بهمون گفته بودند که اون تا دو روز دیگه می میره ... یک روزش گذشت .. اون شب دعا های ما اثری نداشت ... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی 
 

ابزار وبمستر