ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 171

با فروزان و فرزانه در این مورد حرف زدم .   هر دو شون راضی بودند . به خاطر این که پای خدا در میون بود . واسه این که اونا به خود و خداشون ایمان داشتند و به فطرتشون .
-ببینید بچه ها مرگ و زندگی ما دست خداست . اگه الان به صد ها مورد مشابه نگاه کنیم می بینیم که متاسفانه آخر همه اینا به مرگ منتهی شده . من نمی خوام این حس در ما به وجود بیاد که ما حتما موفق میشیم . راستش ما باید ایمان داشته باشیم . از دست علم کاری ساخته نیست . هنوز خدا این قدرتو به علم و دانشمندان نداده که وقتی بیماری به این شکل در میاد باید با هاش چیکار کنن . اما خدا می تونه از رحمت خودش , از منبع فیض خودش واسه ما بفرسته ..
 من نمی دونم چرا بیشتر پزشکای معالج فر هوش به این حرف من می خندیدند . اونا می گفتن خدا رو قبول داریم ولی درمان به این صورت رو غیر قابل قبول می دونستند و مدام به دلایل علمی  و پزشکی اشاره می کردند . حس کردم که این پزشکان  هم اسیر نوعی مد روز به نام علم و دانش هستند . یکی شون که می خندید ... ولی خیلی زود ساکت شد . می دونست که نباید بر زخم ما نمک بپاشه . فروزان گریه می کرد . و بقیه هم حال و روز خوشی نداشتند .
با امیر حسین همون دکتری که توی ماشین دیده بودم تماس گرفتم .. یه ساعت معینی رو برای تمرکز و راز و نیاز به خدا به من گفت  اینو هم گفت که منم می تونم یه حلقه ای بشم برای اتصال کسی که از خدا حاجت می خواد و در این  زنجیره خیلی ها می تونن بیان و خواسته مشترکشونو بگن . حتی اگه من  یادم بره ولی شما می تونین  شروع کنین و ادامه بدین . فر هوش هر چی رو که می خورد بالا می آورد .. من بهش گفتم موضوع رو .. اون فقط با چشایی که انگار پر از خون شده بود به من می خندید . با صدایی که به زور در میومد ..
 -چی میگی ستاره . خدا منو نجات بده نیست . اون اگه می خواست نجاتم بده دیگه منو به این صورت در  نمی آورد . خدا یکی رو که این قدر درب و داغون باشه بهش سلامتی نمیده ..
 فر هوش رو زمین دراز کشید و من دستشو گرفتم تا از جاش پا شه ... دوست نداشتم که فروزان منو در این حالت ببینه .. باید رعایت حال همه رو می کردم . دوست داشتم به همه کمک کنم . ولی کی میومد به من کمک کنه ؟ کی میومد تا مرهمی بر دل زخمی من باشه ..فر هوش سرشو تکون می داد . که یعنی اونم می خواد که برای موندن تلاش کنه . که برای زنده بودن تلاش کنه . آره ما باید باز هم در بهاری دیگه همدیگه رو ببینیم . بازم باید در بهاری دیگه ببینم شکوفایی اونو . در بهار زندگیش . لبخندشو ببینم . حتی در آغوش دیگری .. دلم  می خواست بهش بگم که نمی تونم اون روزایی رو ببینم که نتونم اونو ببینم . اون همه چیز من بود ..
امیر حسین گفت که حدود نیم ساعت با هامون همراهی می کنه . ولی از اون به بعدشو ما خودمونم می تونیم  ادامه بدیم . خدا به دلهامون کار داره .. با این که با نمام وجودمون میریم سمتش و خواستنی ها مونو از اون می خوایم . دیگه از فر هوش چیزی نمونده بود . منو به یاد کاغذ مچاله شده مینداخت .  چهره ها همه لاغر شده بودند . انگار دیگه کسی درمانی نمی دید . همه اسیر درد بودند .. کسی نمی دونست راه خانه شفا کجاست . همه دست به دعا بودند .. اما با احساس نا امیدی خاصی .. ولی من حس کردم که باید با تمام وجودم از خدای خودم بخوام . امیر حسین می گفت گاه تا چند هفته می کشه که یکی در مان شه .. شایدم چند سال بگذره و هیچ اثری از بهبودی نشه دید ..  ولی اگه خدا نخواست و اونو با خودش برد مبادا شکایتی جسارتی بکنید .. خدا خیلی بزرگه ... اون خواسته که تحول زندگی به همین صورت باشه . ما باید بپذیریم اون چیزی رو که اون می خواد . اگه ما می میریم اینو اون مقدر کرده  . ما همه از خدا می پرسیم چرا مرگ رو آفریده ؟ آیا این مایی که می پرسیم چرا مرگ رو آفریده هیچوقت از خودمون می پرسیم چرا زندگی رو آفریده ؟ ماچه حقی داشتیم که بیاییم و از نعمتهای الهی استفاده کنیم ؟ آن سوی جسم فر هوش روح بزرگی بود که حالا داشت خودشو نشون می داد . چرا ما همش داریم میگم خدا خوبان رو خیلی زود با خودش می بره . مگه دنیای ما دنیای بدیهاست ؟ پس چه کسی باید  دنیا رو پر از عشق و خوبی و محبت بکنه ... چه کسی بیاد و قشنگی های زندگی رو نشون بقیه بده تا اونا هم مثل اون عمل کنن .
 -فرهوش حالت خوبه ..
 صداش گرفته بود ... دوست داشتم زندگی رو در وجودش احساس کنم .. ولی انگار بوی مرگو می داد ... مرگ پنجه هاشو انداخته بود رو سرش .. سرطان عین خرچنگ به بدنش چنگ انداخته بود . اون درد می کشید .. انگار داشت چشاش بسته می شد ... بهمون گفته بودند که اون تا دو روز دیگه می میره ... یک روزش گذشت .. اون شب دعا های ما اثری نداشت ... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی