ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 120

سینا خیلی آروم دو تا کف دستشو گذاشته بود رو برش های کون تمنا و کون تپلشو از قسنت بالا به طرف پایین و از پایین به بالا می مالوند . هر کدوم از این قاچا رو در یه حرکت نیم  دایره ای قرار می داد و  با دو نا دستش طوری دو طرف کونشو حرکت می داد که  دو تا  برش از وسط به هم بچسبن .. تمنا آروم آروم ناله می کرد . حس کرد خیلی زود تر از اونی که تصور می کرد حشری شده .. یه نگاهی به شوهرش انداخت .. وااااایییییی چی می دید . اصلا فکرشو نمی کرد که اونم تا این حد تیز کرده حشری شده باشه . کیرش به شدت  شورتشو به سمت جلو نشون داده  بیش از اندازه شورتشو شبیه به قله کوه نشون می داد .
-اااااااوووووووهههههه سینا سینا .. عزیزم . عشق من ..
اون به این صورت حرف می زد تا مثلا کامی رو تحریکش کنه ولی ته دلش خیلی زود حشری شده و. حس کرد دوست داره که اون پسر به جا های عمیق  تری هم نفوذ کنه و تا می تونه  به اون حال بده . ولی از خودش می ترسید . ازکامی می ترسید از این نظر که نکنه کاری کنه که شوهرش بیش از اندازه حشری شه . کامی بیش از حد  حشری شده بود . اون و زنش بار ها و بار ها برای رفع این مشکل کنار هم فیلمهای سکسی دیده مدام کوس و کون و کیر غریبه ها رو به هم حواله می کردند ولی انگار این مسئله در اونا تاثیر چندانی نداشت . شاید حاالا که پسری غریبه اومده دست به نقد وارد عمل شده بود هیجان ناشی از سکس رو به اون بر گردونده بود . کامی حس کرد بیش از اونی که دوست داشته باشه بره سمت زنش دوست داره کیرشو در بیاره و با اون بازی کنه . درست مثل فیلمهایی سکسی که آدم به دیدنش دوست داره استمناء کنه . خودشو جای هنر پیشه مرد می ذاره که می خواد مثلا به جاش زن داستان یا فیلم رو بکنه . اونم در تصورات خودش می دید که داره زنشو می کنه . تمنا به شوهرش که در سه چهار متری اون قرار داشت اشاره ای زد و حالیش کرد که شورتشو در بیاره . این حرفو برای این زد که یه وقتی کامی فکر نکنه که زنش نسبت به اون بی توجه بوده و اسیر دستهای سینا شده . در حالی که از این حس خودش پیش  شوهرش خجالت می کشید .. سینا هم  از دیدن این صحنه ها دچار هیجان فوق العاده ای شده با تمام وجود و انرژی خودش سعی داشت طوری فعالیت کنه که هر دوی اونا رو حشری کرده رضایتشونو جلب کنه .. سینا چند دقیقه ای رو روی کون تمنا زوم کرده بود . یه نگاهی به شوهر تمنا که خیره به زنش نگاه می کرد انداخت . می خواست حالات اونو زیر نظر داشته باشه و ببینه که کدوم کارش  اثر بیشتری در اون داره . هر چند که هنوز قسمتهای زیادی از بدن تمنا باقی بود که با اون ور نرفته باشه ..
 -اوووووففففف سینا جون . فدات شم کونم داره می سوزه . لبه های کسم داره به کناره های پام فشار میاره اگه بدونی چه جوری داره منو از هوس می سوزونه .
 کامی شورتشو پایین کشیده بود و داشت با کیرش بازی می کرد . زن حس کرد که شوهرش هم تحریک شده .. ولی دوست داشت که با کیر سینا  حال می کرد . تعریف کیر سینا رو  از یکی دو تن از دوستاش شنیده بود و این که این پسر با چه قدرت و حرارتی با طرف مقابلش حال می کنه . منتها در این مورد قبل از این که به این ساختمون بیان چیزی به شوهرش نگفته بود که یه وقتی درش ایجاد حساسیت نشه .
-سینا مگه با تو نیستم . بمالون .. قاچای کونمو از وسط طوری به هم بچسبون که کسمو خوب کیپ کنه . بهش حال بده . کامی همچنان در حال جق زدن بود خیلی بهش کیف ی داد .. زن می گفت که  دو تا قاچا به هم بچسبه و کس داغ داغ بشه .. ولی کامی یه چیز دیگه ای گفت که می خواست حال کنه .
-سینا جون اگه می تونی کون زنمو از وسط یه خورده بازش کن تا من بتونم اون دو تا سوراخشو ببینم و خوب با کیرم بازی کنم . خیلی حال میده . آدم به یاد فیلمهای پورنو میفته که چند لحظه بعد دو تا کیر میره تو سوراخای این زن .
 -داش کامی من سه تا کیرو هم دیدم که با هم  وارد بدن یه زن شه ..
 تمنا : خوش به حال اون زن ..
کامی یه نگاهی به زنش انداخت و گفت
-تمنا راستی راستی تو خوشت میاد ؟
-تو چی دوست داری زنت از این کارا بکنه ؟  ووووووییییی سینا سینا .. کمرم .. کمرم سنگین شده ..
 ولی پسر همچنان در حال مالش تن و بدن تمنا بود که با تمام وجوسش تمنا می کرد تا سینا یه جوری اونو به آخر لذت برسونه . سینا می دونست که قرارشون این نیست . نباید بی گدار به آب بزنه و بهانه به دست کامی بده . ولی کامی که اصلا هوش نبود . انگاری در این دنیا نبود . از حال رفته بود . اون در خیال خودش همسرشو زن دیگه ای تصور می کرد و همه این جریان رو یک خواب و خیال که می تونست از این خیال خودش لذت ببره .
سینا : تمنا جون من چیکار کنم حالا با این کون .. بچسبونم یا طوری باز کنم که سوراخای کس و کون مشخص شه آقا کامی لذت ببره ..
-هر چی کامی میگه .. هر چی اون بگه . تو خودت چی تو چه جوری خوشت میاد .. سینا در حالی که از کناره ها صورت زن را می بوسید گفت منم هر طوری که شما خوشت بیاد و شوهرت پسند کنه  می پسندم که با شما حال کنم ..
 -اوووووفففففف ..
  زن یه نگاهی به شوهرش انداخت تا روحیه اونو ببینه . دوست داشت این شورت بسیار نازک فانتزی از پا هاش خارج شه و سینا هم شورتشو در بیاره ..
-کامی جون نظرت چیه من و سینا جون شورتمونو در بیاریم .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

زنی عاشق آنال سکس 102

آب کسم همین جور به نرمی در حال ریزش بود و اونم کیر کلفتشو تا اون جایی که جا داشت و می تونست به داخل کسم می کشید و با یه فشار لذت بخش اونو به سمت عقب کشیده به سمت جلو می فرستاد .  -آخخخخخخخ .. واااااایییییی جبار ادامه بده ولم نکن  تا حالا این جوری آبم خالی نشده بود . یه لحظه متوجه شذم که حالا اینی که توی کسم حس می کنم آب خودم نیست . اون در بهترین موقع آب کیرشو روونه کسم کرده بود ..  چقدر این مرد و کیرش تشنه این بود که توی کسم آب بریزه و سیرابم کنه . هم خودش خنک شه و هم به من تشنه آب برسونه دیگه منتظر نشده بود که من ازش بخوام که توی کس من خالی کنه . چقدر زیاد .. چقدر غلبظ .. یه لحظه فکرم رفت پیش کیر اسب .. هر چند تا حالا کیر اسب توی کسم نرفته بود ولی هوس اونو داشتم  دقایقی پیش این احساسو داشتم که کیر جبار از نظر کلفتی  و درازی دست کمی از کیر اسب نداره و حتی اونو کلفت تر هم می دونستم  و وقتی که منی داغ اونو توی کسم حس کردم متوجه شدم اشتباه فکر نمی کردم چون به اندازه کیر یک اسب آبشو توی کس من خالی کرده بود .. دیده بودم که اون حیوون چقدر آب داره ..  چند تا انگشتشو که از کونم در آورده بود یک بار دیگه فرو کرد اون داخل . تمام وجودم آتیش بود  . تمنا و نیاز بود . حالا دیگه داخل مقعد من بیش از اندازه به هیجان اومده منتظر لحظه ای بود که اون با کیرش بتونه  کون منو بکوبونه وبه من لذت بده . عشق  بده . چقدر زندگی رو قشنگ می دیدم وهمه چی لذت بخش بود . آب کیرش  زیاد تر و زیاد تر می شد فضای کسم سنگین شده بود . من همچنان داشتم لذت می بردم دیگه طاقت نداشتم هم می خواستم  که اون کیرشو بیرون بکشه و هم به کارش ادامه بده . حالتی که در خیلی از سکسهای دیگه هم به من دست داده بود ..
-عالیه عالیه .. خیلی عالیه . تو نمونه ای آتنا . تو فوق العاده ای ... تو ملکه دارندگان کون جهانی ..
 نفهمیدم که این اصطلاح عجیب و غریب جهان  رو از کجاگیر آورده ولی می دونستم که منظورش اینه که من بهترین کون دنیا رو دارم . ادامه داد
-آتنا تا این جاش هر کی رو می گاییدم دادش در اومده بود . با این که کست تنگه ولی ضربه خور و ضربه گیر خوبی داری  .
 دست از سر کون من بر نمی داشت . انگشتاشو از سوراخ کون من بیرون کشید . تا رفتم اعتراض بکنم و بگم که اون حالت خیلی خوب بود و به من لذت می داد دیدم یه حرکت دیگه ای کرد که خیلی خوشم اومد . با  سه تا از انگشتاش و به نرمی روی سوراخ کون و مقعد منو نازش می کرد و آروم می مالوند .
-چقدر خوشگله . چه چین های بر جسته ای داره . یه کبودی مختصر که مال همه کونهاست . چین هاش ریزه تیزه . یه خورده به طرف بالاست ولی مثل یک غنچه تازه هست .  من استرس دارم . نمی دونم .  راستش دیوونه این کون  شدم .د لم می خواد کیرمو توی اون کون حس کنم . نمی دونم تو چه حسی داری ...
اون کیرشو از توی کسم بیرون کشید ..
واییییییی عجب آبی از کسم شروع کرد به پس ریزی . تموم شدنی نبود . با این که   به سوراخ کونم محلول بی حس کننده زده بودم ولی کف دستمو گذاشته بودم زیر کسم و تا اونجایی که می تونستم آب کیر جبار رو به سمت کونم هدایت کردم . داشتم کاری می کردم که اون ناحیه خیلی خوب خیس بخوره و حسابی راهش باز شه . یک کرم طبیعی .. پر ویتامین .. می خواستم بهش بگم می تونی همین حالا کیرت رو فرو کنی توی کون من . چون بهترین وقت ممکن بود .  به اوج هیجان و لذت رسیده بودم .هنوز مزه کیراون زبر کس و ناحیه کونم نشسته بود . کیرشو در وجودم لمس کرده گرمی آشنایی اون برای اون ناحیه تازه بود .. راحت بگم سرد نشده بودم و اثر بی حسی هم می تونست تا حدودی تاثیر داشته باشه
 -چی میگی آتنا . هر چی تو بگی . تو به اندازه کافی به من لذت دادی . با من راه اومدی . تو مهمون منی و این کیر وصاحبش باید تا اونجایی که می تونه ازت پذیرایی کنه و کاری کنه که بهت خوش بگذره ..
 -نمی دونم جبار . نمی دونم . تو خودت می دونی . تو خودت می دونی . فقط اگه می خوای کاری بکنی همین حالا بکن . طوری همه جای کونمو تحریک کن که بتونه تحملشو زیاد تر کنه . من به شوهرم راه ندادم . ولی تو چون خیلی آقایی و واقعا مهمون نوازی من دلم نیومد و نمیاد که به تو نه بگم . یه جوری رفتار کن که فقط کارم به بیمارستان نکشه . بالاخره باید کونم فتح شه . جبار خان فاتح ..
 اون عین خر کیف می کرد و یک ریز ابراز احساسات می کرد بدون این که از حرفاش چیزی بفهمم . هر چه بیشتر طولش می داد بیشتر نگران می شدم . نه نههههه آتنا کون تو بزرگ ترین کیر گیر دنیاست . این باید در کتاب آمار گینس ثبت شه . تو می تونی . تو همونی هستی که سه تا کیر روتوی کونت جا دادی . درسته که فعالیتشون کند شده بود  و این سه تا کیر زیاد نتونسته بودن پیشروی کنن ولی کلفتی سه تا کیر که بیشتر از کیر این جبار بود .. نترس .. خودت رو غرق این مسئله کن . تو باید نشون بدی که در کون دادن هیچ زنی به پات نمی رسه . جبار بازم دستای پهنشو روی کونم قرار داده بود .  ماچ و بوسه دادنهاشو  روی کونم یک بار دیگه از سر گرفت ..
-جبار خوبه حالا می تونی توی کونم فرو کنی . کیرت رو زود تر بکن توی کونم ..
 با این که کونم خوب خیس خورده بود  سر کیر خودش و کون منو یه کرم مخصوص هم مالید .. حس کردم یه فشاری به کونم اومده و دیگه خبری نشده ولی یهو سنگینی عجیبی رو در ابتدای راه کونم حس می کردم . همون جوری که تعریف  این کیر بادمجونی رو شنیده بودم  اون اول همچین می کنه توی کون آ دم که اگه شخص منتظر اون کیر نبوده باشه نمی دونه از کجا خورده .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی 

لبخند سیاه 195

دلم می خواست گوشی رو بر دارم و یه زنگ به بیتا بزنم ودق دلی مو سرش خالی کنم . ولی حس کردم اون بیچاره نیتش خیربود . حال و حوصله اینو هم نداشتم که بخوام خاطرات زن سابقمو بخونم .. احتمالا این هشت ده روزی چند نفر دیگه رو هم آورده بود توی رختخوابش . لعنتی . چه جوری آدما در یه لحظه با یه حرکت با یه اشتباه همه چیزو از این رو به اون رو می کنن . وقتی رفتم خونه بیتا متوجه این تغییر روحیه من شد ..
-چته فرهاد از وقتی که فتانه رو دیدی پریشونی ؟ نکنه فیلت یاد هندوستان کرده ..
-تو یکی دیگه نمک رو زخم ما نپاش ..
-راستشو بگو چی شده . من و تو که با هم این حرفا رو نداریم . هرچی هست رو باید به هم بگیم . در نهایت صداقت و پاکدامنی و درستی و راستی .
-یعنی به نظرت من بهت دروغ میگم ؟
 -نه ولی داری یه چیزی رو ازم پنهون می کنی
-ازم ناراحتی ؟ ببین بیتا پنهون کردن هم واسه خودش یه دلایلی داره .. گاهی به مصلحتی بعضی چیزا رو نمیشه گفت و نباید گفت .
 -ولی تو پسر خوبی هستی و همه چی رو به من میگی ..
اومد سمت من و شروع کرد به نوازش کردن من .
-بگو به من چه چیزی باعث ناراحتی تو شده ..
 من که نمی خواستم  در مورد مسائل اینترنتی و این جور چیزا حرفی بهش بزنم
-بیتا من از گوشه و کنار شنیدم که فتانه از نظر اخلاقی  شرایط خوبی نداره . پوست کنده بگم  با یک زن هرزه هیچ تفاوتی نداره .. 
-تو اینو یقین داری برات ثابت شده ؟
 -فرقی هم نمی کنه که اون هرزه باشه یا نه .. برای من مهم نیست . اون مادر بچه منه . می ترسم که این بعد ها رو فربد اثر بد بذاره .. و حالا .. اگه اون در کنار پسرم بخواد یه مردی رو بیاره خونه اش چی ؟
-عزیزم یک زن هر قدر بد هم باشه بازم ته دلش یه محبت مادری نسبت به فرزندش داره . شاید یه زمانی بیاد که در ظاهر مادرایی باشن که بچه هاشونو ول کنن به خاطر هوا و هوسهاشون . ولی یه جایی اون محبت خودشو نشون میده ..
 -تو اینا رو از کجا می دونی .تو که هنوز مادر نشدی ..
 -خب دیگه بالاخره که میشم . یک زن حتی اگه مادر هم نشه اون حس مادری اون حس غریزی و عاطفی و محبت لطیف درش وجود داره . خود من حس یه مادرو دارم . می تونم درکش کنم . فربد هنوز یه بچه هست  فتانه دلش گرفته . اون هر قدر هم که با مردای دیگه باشه عشق به پسرش به جگر گوشه اش واسش یه آرامشو به همراه داره که اونو با هیچی توی این دنیا عوض نمی کنه .
 -بیتا این راستی راستی حرفای دلته ؟
-مگه توشک داشتی ؟ فکر می کنی من با تو یکدل نیستم ؟ فکر می کنم بازم چیزی هست که بیارزه ازم پنهونش کنی ؟
نمی دونستم چی بهش بگم . تردید داشتم که آیا در مورد پیشنهاد فتانه مبنی بر این که باهاش باشم چیزی به بیتا بگم یا نه ؟
-چرا این جوری بهم نگاه می کنی . اگه دوست نداری نگو ازت ناراحت نمیشم . ولی فکر می کنم اون جوری که من دوستت دارم تو بهم علاقه ای نداری . زن و شوهر نباید چیزی رو از هم پنهون کنن حالا گاه می بینی مثلا یه هدیه ای واسه هم می گیرن یه دوروزی حرفی نمی زنن تا سور پرایز شه یا مثلا مادر شوهر یه چیزی میگه زن برای جلو گیری از فتنه به روی شوهرش نمیاره و خلاصه خیلی حرفای دیگه ..
-تو هم می تونی اینو از همون قسمش حساب کنی برای جلوگیری از سوءتفاهم. 
-تو به من اعتماد داری ؟ به نظر تو من مردی هستم که بخوام بهت خیانت کنم ؟ با یه زن دیگه باشم ؟
بیتا یه نگاهی به من کرد و گفت آدم در زندگی جز خدا به هیشکی نمی تونه اعتماد داشته باشه حتی به خودش .. ولی در این لحظه یه حسی بهم میگه اگه از تمام دنیا خیانت ببینم از تو یکی نمی بینم ..
 بیتا خودشو انداخت در آغوشم ..
-نمی تونم ناراحتی تو رو ببینم
-اگه تو رو نداشتم نمی تونستم با حسرت زمانهای از دست رفته زندگیم کنار بیام .بیتا 
-فراموش نکن فرهاد که در همون زمانهای از دست رفته بود که  فربد رو به دست آوردی .
 احساساتی شده بودم . اشک از چشام سرازیر شده و گونه های بیتارو خیس کرده بود  -قول میدی عکس العملی نشون ندی ؟آره بیتا ؟
 -موضوع چیه
-این چیزی رو که الان می خوام بهت بگم ..
-چی رو ..
-فتانه  ازم خواسته که برم و باهاش باشم . نه  واسه همیشه .. بهم قول داد برام قسم خورد که این یک دام نیست .. و در اینمورد منو لونمیده .
 -محکومش نمی کنم . اون دیگه خصلتش این شده . خود خواهی .. فرار از شکست و احساس شکست و احساس حقارت .. یه سوالی ازت می کنم راستشو به من بگو . تو دوست داری که  به حرفش توجه کنی ؟ تمایل داری با اون باشی ؟  راستشو بگو ... نمی دونم این چه سوالی بود که از من می کرد . من با تمام وجودم نفرت داشتم از این که دستم بدن کثیف و آلوده  فتانه هرزه و نادان رو لمس کنه اون وقت با این حرفاش وسوسه شم ؟ می دونستم بیتا رو دچار تشویش کردم . ای کاش این حرفو بهش نمی زدم ! ای کاش نگرانش نمی کردم . شونه هاشو گرفتم . سرشو پایین انداخته بود ..
 -راستشو بگو تو دلت می خواد ؟ من ناراحت نمیشم اگه حس تو این باشه .. دستموگذاشتم زیر چونه اش . سرشو بالا آوردم . نگاهمو به نگاهش دوختم . برای ثانیه هایی هر دو مون سکوت کرده بودیم . نگرانی رو در چشاش می خوندم .
-اگه تو رو ببرن سردر بهشت و جهنم بگن از این در مثلا یکی رو انتخاب کن و بروداخلش تو کدومو انتخاب می کنی ..
 با صدایی لرزون گفت معلومه بهشتو ..
 -اگه بهت بگن که می تونی واسه تنوع گاهی هم یه سری به جهنم بزنی تو این کارو می کنی ؟
-نه مگه دیوونه ام ؟
-به نظرت من دیوونه ام ؟ وقتی بهشتو در کنار خودم می بینم .. زنی بالاتر از انسان و فرشته رو در کنار خودم می بینم چرا خودموآلوده جهنم کنم ؟!
 بیتا خودشو انداخت تو بغلم .. می دونستم حالا دیگه آروم گرفته .. پنج انگشتمو گذاشتم رو دو تا لپاش .. لباشو جمع کرده و لبامو گذاشتم رو اون لبا .. حالا تویی همه چیز من .. عشق من .. امید و هستی من .. که اگه تو نبودی من در کنار اون جهنم می سوختم و تباه می شدم .... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی 

خواهرت بزرگ شده داداش 3 (قسمت آخر )

نمی دونم اون چرا عقب نشینی کرده بود . چرا نمیومد به سراغ من .. لیاسمو عوض کرده یه دامن کوتاه پام کرده و با یه بلوز راحتی که تنم کردم  خودمو انداخته بودم رو تختم . قلبم طوری توی سینه ام می زد که حالمو نمی دونستم . دلم داشت از سینه اش در میومد .  برقو خاموش کرده بودم تا اگه یه وقتی داداش اومد قیافه منو در هم و چهره منو آشفته نبینه .. بازم رفتم توی حس .. گریه رو سر دادم .. با صدای بلند . دوست داشتم از این سلاح زنانه به نحو احسن استفاده کنم و اونوبه دام خودم بکشونم . مگه من چه چیزی از بقیه دخترا کم داشتم  .  اون داداشمه بذار باشه ؟   خودم باید لذتشو ببرم  .  هنوز در ابتدای راه بودم . دیگه جاش نبود که به دخترایی که تا حالا با هاشون بوده حسادت کنم .. حس عجیبی رو همراه  با لذت در قسمت زیر سینه ها و دور و بر کسم داشتم . یه توده هوس بین ناف و کسم قرار گرفته بود  . ورم روی کس و خیسی لاپامو حسش می کردم . بی اندازه تحریک شده بودم .. صدای پای سیا رو می شنیدم که داشت میومد به سمت من . من به دلداری نیازی نداشتم . من به دستکاری نیاز مند بودم . تا فهمیدم که اون داره میاد به سمت من صدای گریه هامو بردم بالا
-ستایش تو چی می خوای ..
 اومد کنار من رو تخت نشست ..  حس کردم که به پاهای لختم خیره شده .. دستشو گذاشته بود پشت پاهام . من دمرودراز کشیده بودم  . خیلی دلم می خواست که در اون لحظه چهره اونو می دیدم . دستشو گذاشت روی رون پام و خیلی آروم با نوک انگشتاش با اون قسمت بازی می کرد ..
-چرا حرف نمی زنی ..
از هوس صدام می لرزید . برای دختری که تا حالا تجربه سکس و هماغوشی با کسی رو نداشته وقتی در این شرایط قرار می گیره دیگه براش فرقی نمی کنه اونی که در کنارشه و می تونه بهش لذت بده و هوس سرکششو مهار کنه چه کسیه . من فقط می خواستم لذت ببرم . طعم شیرین هوسو تا جایی بچشم که به آرامش برسم . سبک شم . چقدر از دوستام در این مورد بشنوم و خودم کاری نکنم . احساس ضعف می کردم . کسمو با فشار و خیلی آروم به روی تشک می مالوندم. می دونستم پسرا خیلی از کونای گنده خوششون میاد و اونا روتحریک می کنه . شاید کون من اون گندگی لازمو نداشت ولی تازه بود و خیلی زود هیجان خودشونشون می داد . اون باید یه کاری می کرد تا منم همراهیش می کردم .. ولی یه حس شرم رهام نمی کرد . تا حالا بین من و اون چیزی نبوده .. ولی نه ستایش .. داداشت با خیلی از دخترا رابطه داشته به این فکر کن که اون اصلا در بند حیا و این حرفا نیست . بذار فکر کنه که منم یکی از دوست دختراشم .. دو تا دستاشو گذاشته بود رو کمرم .. بلوزمو داد بالا ..
-ستایش خوشت میاد این جوری ماساژت میدم ؟
 -آره داداش .تنم داغ میشه .. از کوفتگی در میاد ..
می خواستم بهش بگم داداش بچه گول نزن . درسته که اهل خلاف نبودم ولی زیر دستت بزگ شدم . بلوزمو از سرم در آورد . سوتین هم نداشتم . دو تا دستاشو از کناره ها رسوند به سینه هام . همون برای سست شدنم کافی بود خودمو محکم به تخت فشردم . سینه هام به دستاش چسبیده بود .. فقط صدای نفسهای هوس من بود که شنیده می شد . خیلی دوست داشتم بدونم کیر داداش سیای من در چه حالتیه .. اون حالا باید برای خواهرش شق کرده باشه . اگه این طور بود پس سیا برای خودش به خاطر خودش هم اومده به سمت من . این همون چیزی بود که من می خواستم . اوووووهههههه نهههههههه اون خودشو رو من خوابوند . شروع کرد به بوسیدن پشت گردنم ..وقتی لباشو گذاشت بین پس گردن و شونه ام دوست داشتم از هوس جیغ بزنم .. .. دستاشو برد پایین تر دامن منو هم در آورد . نمی تونستم و نمی خواستم اعتراضی کنم . آخه من تسلیمش بودم .. دیگه می دونستم که می خواد چیکار کنه  . داشتم به هدفم می رسیدم . سرشو گذاشت رو کونم و دو تا دستاشو هم رو سینه هام قرار داده بود .. لبامو گاز می گرفتم . نمی خواستم حرفی  بزنم . بهترین کار این بود که از هوس خودمو به طرف پایین بچسبونم و فشار بیارم .. حرکات موجی شکل و  لرزشهای لذت بخش ولم نمی کرد .. داداش واسه یه لحظه دستاشو از رو سینه ها م برداشت لاپامو بازش کرد و دوباره دستشو گذاشت روسینه هام .. حس کردم که اونم کاملا لخته .. نمی دونم چرا امشب این قدر با محبت شده بود . شاید دلش برام سوخته بود و شایدم چون سمیرا رفته بود دلش می خواست که با من حال کنه و دلش نسوزه .. نوک زبونشو گذاشته بود رو سوراخ کونم و بعدش  کسمو می لیسید . جز این که خودمو به سرعت رو تخت حرکت بدم کار دیگه ای ازم بر نمیومد . منو رو دستاش بلند کرد برد به اتاق بغلی .  خیلی راحت و یه ملافه ای رو تخت اتاق خواب بابا مامان گذاشت و منو گذاشت روش . طاقبازم کرده بود . یه لحظه که چشامو باز کردم کیر تیزشو دیدم . لباشو گذاشت رو لبام .. رو من دراز کشید .. چقدر خوشم میومد که سینه های مردونه و پر موی سیاوشو رو سینه های غلتونم حس می کردم . کیرش با قسمتی از پا هام در تماس بود . لباشو گذاشت رو لبام . چشامو بسته بودم .. هر دومون غرق سکوت و هوس  و التهاب بودیم . شاید اونم مث من یه شرم خاصی داشت که با سکوت کنترلش می کرد .. منم دوست داشتم بهش لذت بدم . دستمو به سمت کیرش دراز کردم .. اونم یه دور بر گشت کیرشو گذاشت رو دهنم .. سختم بود ..ولی وقتی دیدم اون از همون سمت خم شده دهنشو گذاشته رو کسم منم دستمو گذاشتم رو ته آلتشو اونو به دهنم نزدیک کردم ..
-آههههههه ستایش .. ستایش ... فوق العاده ای ..
 وقتی این حرفو می زد با لذت بیشتری کیرشو ساک می زدم . اونو اسیر خودم کرده بودم . حس کردم کیرش  داره توی دهنم وول می خوره .. آب دهنم یه جوری شده و دهنم پر شده بود از مایعی غلیظ .. آخ اون حتی همون آب شیری کیرش بود که توی دهنم خالی کرده بود .. نفسم بند اومده بود .. داشتم فکر می کردم که نکنه واسه معده من ضرر داشته باشه . ولی همه رو تا قطره آخرشو خوردم .. اون کیرشو کشید بیرون ..  دهنشو گذاشت رو سینه هام .. وقتی میکشون می زد نوکش تیزی خاصی پیدا می کرد . این بار دهنشو تا چند دقیقه ای رو کسم نگه داشته بود .. یواش یواش میکش می زد ..
-سیا .. داداش ..داداش .. داداش .. من سوختم .. نهههه نه ..
ولی سیاوش روی کس و پا و کناره هاشو خوب لیس می زد ومی خورد .. تا این که حس کردم یه آب گرمی داره از م بیرون می ریزه .. اولین سکسم بود با این که ار گاسم شده بودم بازم می خواستم . بازم عطش داشتم . داغ بودم . هر کاری که می خواست با هام می کرد . همیشه تسلیم خواسته هاش بودم .. می خواست کونمو بکنه .. نگاهی به کیرش انداختم .. این کیر تا حالا توی کون خیلی از دخترا رفته بود و حالا نویت کون من بود .. وقتی وارد کون من شد باید کاری می کردم که به کون دختر دیگه ای نره .. حالا وقت فکر کردن به این چیزا نبود .. ولی هر قدر هم با کرم سوراخ کون منو چربش کرد و روون.. درد پدرمو در آورد . اون لذت می برد و من درد می کشیدم با سینه هام بازی می کرد . با روی کسم . منو می بوسید . لباشو گذاشته بود رو شونه هام . خیلی تنگه سوراخ کون و خیلی هم درد داره کون دادن . وقتی به خاطر حال کردن داداش حال می کردم . آخه می خواستم سیرش کنم تا اشتهای دیگران رو نداشته باشه .. به زور پنح سانت از کیرشوکرد توی کونم .. نگهش داشت .. با بدنم ور رفت 
-آخخخخخخخ ستایش .. ستایشت می کنم خوشم میومد وقتی که داشت منومی کرد دستمو گرفت و از انگشتا بگیر تا بازو زبونشو کشید روی اون و همه جامو بوسید .
 -سوراخ کونت خیلی نقلی و سوزنی شکله .  ولی کون و کپلت رو تا دو ماه دیگه با دست زدنها و آب دادنهای خودم طوری ردیفش می کنم که دو برابر حالا بشه ..
 -هر مدلی که دوست داری  بکن .. بسازش .. فقط می خوادم به کام تو شیرین باشه ..
یه حرکت کوچیک کیرش توی کونم دردموزیاد می کرد ..-
داداش کون دادن من بهت لذت نمیده ؟ چند بار بکنی روون تر میشه
-فدات ستایش .. خوشحالم کردی . گفتم شاید دیگه نخوای با من باشی ..
 -چیه به همین زودی دلتو زدم سیاوش ؟
کونموبه طرف کیرش حرکت می دادم ..
 -چقدر داغه .. فدات شم سیا ..
 اون به خاطر من به کیرش فشار نمی آورد . ولی من چند دور که کونمو چرخوندم  این بار پرش های کیرشو داخل کونم حس کردم ..
-خوشت اومد ؟ سبک شدی ؟ کیف کردی ؟ من مال خودتم داداش .  دیگه دنبال دخترای دیگه نباش . سمیرا با خیلی ها دوست بوده تازه اون به خیال خودش می خواسته زنت شه ..
-آره ستایش .. ولی همون سمیرا هم تو رو این طور حس کرده بود که می خوای با من باشی .. سیاوش دستاشودور کمرم حلقه زد و در حالی که منو به سینه هاش می فشرد زل زد توچشام . این بار دیگه چشامو نبستم . منم نگاهمو به  نگاهش دوخته بودم . لبامون رو لبای هم قرار گرفت و داشتم به این فکر می کردم که امروز بهترین روز زندگی من تا این روزه ..... پایان .... نویسنده .... ایرانی 

خواهرت بزرگ شده داداش 2

یه روز آخر هفته بود .. من و اون در خونه تنها بودیم . قرار بود سمیرا همکلاسم بیاد خونه مون و با سیاوش باشه . از اون دختر پررو ها بود که قبلا چند تا دوست پسر هم داشت ولی می خواست هر طوری شده بیفته گردن داداش من تا  عقدش شه ..  اینو بعد از این که فهمیدم می خواد بیاد خونه مون و سیا  هم تشنه اش شده بود فهمیدم .. وقتی در زد و اومد  سیا بود توی حموم  . 
 - سمیرا اون با یکی از دوست دختراش رفته  
-چه غلطا ! اون چه جوری می خواد شوهرمن شه ؟!..
-داداش نمی خواد زن بگیره
-چیه نکنه گلوی خودت پیشش گیر کرده ..
-ربطی به تو نداره ..
-حتما تو هم از اونایی که میری زیر کیر داداششون ..
-بی تر بیت ..
-رفتی بهش راپرت دادی که من به دردش نمی خورم ؟ از ریخت و قیافه و حرکات و کارات معلومه که دوست داری با داداشت بخوابی . خودت نمی دونی ولی همش داری پیش بچه ها سوتی میدی ..
-خفه شو سمیرا .. برو گمشو دیگه نمی خوام باهات دوست باشم ...
 سمیرا رفت .. سیاوش از حموم اومد بیرون .
-سمیرا نیومده
-نه .....
گوشیش زنگ خورد . سمیرا بود . فکر این جاشو نکرده بودم .. ازش فاصله گرفتم .. به صدای بلند حرف می زد ..
-چی ؟ چی گفتی ؟ خواهرم می خواد با من باشه ؟ اون هنوز بچه هست . عقلش نمی رسه .. درسته هیجده سالشه ولی مثل یه دختر ساده ده دوازده ساله هست .. اهل این حرفا نیست .
 حرفای دیگه ای هم زدند که متوجه شدم سمیرا دیگه خونه مون نمیاد .  سیاوش اومد سمت من .. شونه هامو گرفت می خواست منو بزنه ..
 -داداش ولم کن .. من بزرگ شدم .من دیگه بچه نیستم .چرا باهام این رفتارو می کنی .. رفتم وخودمو انداختم رو تختم و هق هق گریه رو شروع کردم . مثلا قهر کردم .اومد بالا سرمن . دستشو گذاشت رو پیشونیم.
-چته چی شده  ستایش .
 -هیچی به همه توجه داری جز من .
دستشو گذاشت رو کمرم .. خوشم اومد ..  لحظاتی بعد کف دستشو آروم گذاشت رو باسن  و همون جایی که یه جین استرچ پوشیده بودم تا دلشو ببرم .   تعجب کرده بودم . خوشم میومد . ولی ازش انتظار نداشتم . نمی دونستم چه عکس العملی نشون بدم . دستشو برد بالا تر .. اونو گذاشت رو ی سینه هام که نیمی از اونا مشخص بود . چشام از هوس تار شده بود . انگار مردمکم داشت به سرعت دور خودش می گشت .. آتیش گرفته بودم . دستمو گذاشتم رو دست سیا تا بیشتر خودشو به من بچسبونه .. ولی اون ولم کرد ..
 -پس هرچی سمیرا می گفت حق داره . تو یه دختر هوسبازی . تو به خاطر خودت اونو ردش کردی ..
 نای حرف زدن نداشتم .. پس از لحظاتی سکوت اولش حرفای سمیرا رو واسش گفتم که چه نیت شومی داشته چون دختر خوبی نبوده و بعدش از خودم گفتم ..
-آره سیا .. من اهل دروغ نیستم . تو همه رو می دیدی جز منو . فکر کردی که همون دختر کوچولوی سابقم . ولی خواهرت بزرگ شده .. اون به دنبال پسرا نبوده . پسرا به دنبالش بودن . داداشش غیرتیه ولی وقتی دختر میاره خونه وقتی دستشو می ذاره جلوی دهن دختره که داره فریاد می زنه .. صدای ناله های هوسشو قطع نمی کنه . فکر نمی کنه ممکنه گاه وسوسه شم و به یه طریقی اونو ببینم . دنیای من .. چهار دیواری من تو بودی سیا ... شاید این یه حس بد باشه .. یه گناه باشه .. یه عشق و هوس آلوده ..  یه حسادت .. وقتی که این همه دختر دوستت دارن و  خودشونو متعلق به تو می دونن من چرا ندونم ؟! ولی حالا دیگه نمی دونم .
-باورم نمیشه یعنی تو ستایش .. حاضر بودی ...؟
-آره حاضر بودم ولی حالا دیگه حاضر نیستم..
-به من دست نزن . نمی تونی و فیلم بازی نکن که آرامش من شی ..
بغلم کرد .. دستشو بازم گذاشت رو سینه هام خوشم میومد .. ولی اونو ازخودم دور کردم .. 
-چته ستایش ..
 -من ترحم نمی خوام ..
-من دوستت دارم ستایش .عاشقتم ..
-نمی دونم عشقتو باور کنم یا نه ولی نمی تونم باور کنم که هوس منو داشته باشی . پسری که خودشو آلوده دخترای رنگ و وارنگ کرده باشه چطور می تونه هوس وهوای خواهرشو داشته باشه .
شب شد و اومد سمت من . دلم می خواست نازمو بکشه . بیشتر بهم توجه کنه . رفته بودم توی حس . مثا ابر بهار اشک می ریختم .
-حالا تو به خاطر دختر مردم داری خیطم می کنی ؟ آبروی منو می بری ؟ ارزش من فقط همینه ؟ تو دیگه چه حور داداشی هستی . همش ازم می خوای که تو رو با دخترای دیگه جورت کنم . ببینم توخودت حاضری واسه خواهرت این کارو بکنی ؟
-ستایش چی داری میگی گردنشو  می شکنم . نمی ذارم نفس کشی روی زمین باشه که به خواهرم نظر بد داشته باشه .
 -پس تو چرا به خواهر دیگران نظر بد داری ؟چرا مدام داری با احساسات من بازی می کنی .
-باشه من دیگه کاری به کارت ندارم ..
 دلم می خواست بیشتر نازمو بکشه . بیشتر باهام ور بره . دوست  داشتم همون جوری که بقیه رو تسلیم خودش کرده منو هم تسلیم خودش کنه . ما می تونستیم ساعتهای زیادی رو در منزل با هم باشیم از وجود هم لذت ببریم .  اگه فقط یک بار طعم شیرین با من بودن رو می چشید کاری می کردم که طرف  زن و دختر دیگه ای نره . شاید نمی تونستم دختری خودم تقدیمش کنم ولی بازم کاری می کردم که همون لذتو بچشه . واسش ساک می زدم . تمام بدنشو غرق هوس می کردم . سر تاپاشو لیس می زدم .  فقط یه اشاره از اون کافی بود . حالا که تا حدودی نازموکشیده بود دلم می خواست بیشتر واسش ناز می کردم ولی اونم دیگه ساکت شده بود .. انگاری رفته بود به حال خودش و دست از سرم بر داشته بود .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی