ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خواهر .. مادر یا زن داداش ها ؟ 50

انگار هر دو تاشونو برق گرفته بود و نمی دونستن چیکار کنن . پارسا می دونست که اگه بخواد دست از پا خطا کنه یک ریسکه . با این که دگرگونی رو در حالت مادرش می دید ولی می دونست شرایط به گونه ای نیست  که بخواد با اون باشه . تازه اون سه تا زن رو چیکار می کرد؟! هر چند می دونست که اگه اون  سه نفر اونو در حال سکس با مادر پروین ببینن حرفی نمی زنن ولی پروین در شرایطی نبود که بخواد با اونا روبرو شه . حداقل باید یک دور لذت سکس رو می چشید و بعد دستش رو می شد . رو این حساب سعی کرد مادرشو تشنه تر کنه . یه لحظه خودشو از پشت به مادرش چسبوند .. حس کرد که سینه های درشتش از توی سوتین فانتزی و لباس خواب فانتزی ترش بیرون زده . سینه پروین به پشت پارسا چسبیده بود  زن حس می کرد که خیلی خوشش میاد و در اوج لذته . نوک سینه هاش که تیز شده بود ار سوتینش بیرون زده از پشت لباس خواب نازک با بدن پارسا تماس داشت ...
 برای لحظاتی  کاملا ساکت و بی حرکت شده بودند .
 پارسا به یاد حرکتی افتاده بود که در ابتدای نوجوانی روی دختری پیاده کرده بود .  منتها هر دو شون خجالت می کشیدن و اون به این صورت بود که دو تایی شون در یه مجلس عروسی که   رفته بودن به سلف سرویس واسه گرفتن غذا اون توی صف کباب  سهوا به پشت دختری هم سن خودش می جسبه کیرش کاملا شق می کنه و اون دختر هم که از این حرکت اون خوشش اومده تکون نمی خورده ... این سکوت و لذت اونو به یاد ماجراش با اون دختر مینداخت با این تفاوت که این بار اون جلوی سوژه قرار داشت و کیرش در تماس با بدن مادرش نبود .
 پارسا حس کرد بهترین کار اینه که رو عاطفه و احساسات مادرش انگشت بذاره . خودشو کمی بر گردوند و یه پهلو مادرشو نگاه کرد .. اشتباه نمی کرد . همون حالت التماس زنانه در نگاه و صورت پروین موج می زد و پارسا این حالت رو به خوبی در چهره اون سه زن دیده بود . وقتی که زنی حشری میشه و از مردی خوشش میاد تا اونو به دست نیاره آروم نمی شینه .قسمتی از لباس نازک مادرش خیس شده و سینه هاش کاملا مشخص بود مخصوصا نوک تیزشون ..  حالا با توجه به تجربیاتی که از بودن با خواهر و دو تا زن داداشش پیدا کرده بود می دونست که این ویروس حال کردن به این صورت به مادرش هم سرایت کرده .   واسه این که بیشتر مخ زنی کرده باشه نگاهشو از نگاه مامان پروینش بر نداشت  ...
 -مامان اگه بدونی چی دلم می خواد ..
 پروین قلبش لرزید از این که نکنه پارسا می خواد در مورد سکس بگه ... حالا یا با اون یا با یکی دیگه . ولی طاقت اینو نداشت که پارسا از دختر دیگه ای حرف بزنه . بیش از دلسوزی حسادت می کرد .
 -چی دلت می خواد پسرم .. هرچی می خوای از من بخواه ..
حالا این قلب پارسا بود که می لرزید و نمی دونست که منظور مادرش چیه ...
پروین هم در نگاه پسرش یه چیزایی خونده بود . نمی دونست دقیقا نمی دونست که تا چه حد می تونه واقعیت داشته باشه . پرویز خان پدرش هر وقت که کیفش کوک بود و استراحتشو کرده هوس سکس داشت این جوری نگاش می کرد .
 -دلم می خواد دوست دخترم یا زنم مثل تو باشه مامان . خوشگل و مهربون و تو دل برو ...
 صورت پروین کاملا سرخ شده بود . اون لحظه آرزو می کرد که این سه تا زن برن از خونه بیرون یا کاش این جا نباشن  ...
 -ببین پارسا فردا صبح کلاس نداری اگه تونستی یه سری بهم بزن تا در مورد همین مسائل باهات حرف بزم . یه چیزایی هست که تو تجربه شو نداری . این روزا دخترا خیلی حقه باز شدن .. می دونی کدوم پسر رو کی و چه جوری شکارش کنن .. پارسا و پروین حالا روبروی هم قرار داشتند .. صورتشون خیلی به هم نزدیک شده بود ...پارسا با لحن آرومی گفت حالا لازمه که صبح من بیام اون جا ؟
-خودت می دونی . از چشات دارم می خونم که میای . ولی از دست بابات هم خیلی دلخورم .
 پارسا می دونست که تازگی ها پدرش طبع سردی پیدا کرده و علتش هم خستگی ناشی از کار زیاده . توی تصوراتش صحنه ای رو مجسم می کرد که کمر مادرشو گرفته از پشت کرده توی کسش و اونم جیغ می کشه محکم تر .. بزن .. بکوبون تا ته بکن . اگه این کارو بکنه هم خیال مادرش از دوست دختر بازیهای احتمالی اون خلاص میشه هم دیگه از کارای پرویز خان حرص نمی خوره ...
-مامان همه چی یه راه حلی داره .. میشه با یه حرکت مشکل من و تو و با با حل شه ... پروین یه لحظه با خودش فکر کرد یعنی پسرش منظور خاصی داره که روش نمیشه بگه ؟
 -حالا مامان  این جا نمیشه زیاد حرف زد ...و اون طرف هم توسکا داشت می گفت خانوما من یکی که دلم برای فضولی لک زده دلم می خواد برم ببینم چه خبر شده .. اونا رو طوری غافلگیر کنم که به هم چسبیده ان و البته ببینم حرکت کیر پارسا رو توی  سوراخ مادرت یا بهتره بگم مادرش و مادر شوهر خودمون . چه حالی میده !
پریسا : بس کن . تو همش کج خیالی ..
 توسکا : نیست که همه مون کارای کج کج نمی کنیم !
پریسا : حریف زبون تو یکی نمیشم ..
توسکا پشت در حموم گوش وایساده بود .. در همین لحظه در به آرومی باز شد و اونم خودشو سریع از اون فضا دور کرد . پروین اومد بیرون .. توسکا سریع رفت توی حموم ..
 پارسا : زود باش برو تو این جا چیکار می کنی ..
 -ببینم داشتی باهاش حال می کردی ؟
-زشته توسکا . اصلا با فر هنگت نمی خونه که این جور خاله زنک باشی .
-دلم برای فضولی و یه هیجان تازه لک زده .. وااااااییییییی کیرت  شق شده ... آپولو هوا کردی ؟
 -آب خورده خیس شده ورم کرده ... برو بیرون توسکا ...
 به هر کلکی بود زن داداششو فرستاد بیرون ...
 توسکا رفته بود توی بحر مادر شوهرش . حس می کرد که شرایط عادی نداره ... پارسا هم اومد بیرون ..  و دقایقی بعد اون و مادرش از واحد پریسا اومدن بیرون و رفتن خونه هاشون . در حالی که دو تایی به صبح فردا فکر می کردند که بین اونا چه اتفاقی ممکنه بیفته . پارسا هر اتفاقی رو محتمل می دونست ولی مادرش پروین از هیجان و التهاب و دلهره نمی دونست چیکار کنه . ..... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

خواهر .. مادر یا زن داداش ها ؟ 49

پروین واسه این که پارسا رو بیشتر معطل کنه تا بیشتر و بهتر کیر پسرشو توی همون شورت بر رسی کنه و دید بزنه صحبتو کشوند به مسائل متفرقه ..
-عزیزم هر وقت می خوام بیام یه سری بهت بزنم فکر اینو می کنم که تو سرت به کتابت گرمه و درس داری ولی حالا پاشدی اومدی میون سه تا زن . اون وقت از خواهرت که می پرسم چی شده پارسا اومده این جا حموم و مگه خونه خودش حموم نداره بر می گرده بهم میگه دوش این جا بهتره و بهتر آب میده ..
 پار سا خنده اش گرفته بود . متوجه کلک خواهرش شده بود ..
-البته مامان جون بهتر و بیشتر . راست گفته بنده خدا . باید دوشو عوضش کنم . .. برای لحظاتی سکوت بینشون حکمفر ما شد . پروین حس کرد که کاملا بی حس شده و بی اختیار . و پارسا هم یک بار دیگه حس عجیبی بهش دست داده بود . این که مادرش خودشو بیشتر به اون بچسبونه . مثل لحظاتی پیش که لباشو گذاشته بود رو شونه ها و حاشیه گردن پسرش ... یک بار دیگه این حس بهش دست داد و به محض این که به فکر تماس لبهای مادرش با بدن و گردن و شونه ها ش افتاد اونو حسش کرد ... پروین یه لحظه به خود اومد و متوجه شد که کمی زیاده روی کرده و برای این که  واسه پارسا تعجب آور نباشه گفت خیلی خوشبو شدی پسرم
-به خاطر دستای لطیف توست مادر که خیلی خوب لیف می زنی ..
 این بار پروین لباشو گذاشت رو صورت پارسا ..
 پروین : خوشم میاد از این بوی خوش ...
سرش و چشاشو مستقیما به سمت شورت پسرش گرفته بود .. پارسا اینو به خوبی حس می کرد . کمی بی پرواشده و دوست داشت کیرشو در اون حالت شقی نگه داشته باشه . می دونست مادرش داره کیف می کنه از تماشای کیر شق شده و حبس شده داخل شورتش . گذاشت اونو ببوسه .. واسه این که خودشو زود کنار نکشه گفت مامان تو هم خیلی خوشبو شدی . چقدر خوشم میاد این جوری منو می بوسی مثل بچگی ها ... و مثل تا همین چند سال پیش ...
-مثل این که یادت رفته ها من همیشه می بوسمت .. حالا این روزا کمتر شده واسه این که تو فراری شدی . طوری رفتار می کنی که انگار دوست دخترت باشم ...
 یه بار دیگه نگاه مادر به ورم و شقی کیر پسرش دوخته شد و آهی کشید .. پارسا با این حرکت و حالت و نگاه و نیاز آشنایی داشت . به اندازه کافی این حرکات رو در زن داداشا و خواهرش دیده بود . می خواست به خودش بگه که اشتباه می کنه نباید این قدر زود قضاوت کنه ... ولی  با خودش گفت مامان تو مادر همون دختر هم هستی ... می دونم بابا خوب بهت نمی رسه می دونم این کیر تو رو حشری کرده ولی سخته وسختمه بخوام یه حرکت خاصی رو , روی تو انجام بدم . تازه اگه اشتباه فکر کرده باشم چی ؟! تا آخر عمر خودمو نمی بخشم و باید خجالت زده باشم .
اون سه زن توی اتاق گرم صحبت بودن ...
 توسکا : میگم پریسا  به نظر تو مامان پروین زیاد توی حموم نمونده ؟
تلکا : نکنه دارن واست خواهر درست می کنن ؟
 پریسا : بس کنین .. شما همش دارین رو اعصاب آدم راه میرین . مگه میشه یه مادری با پسرش از این کارا که شما میگین بکنه ؟ از طرفی مادرم شوهر داره ...
 توسکا و تلکا بازم شروع کردن به خندیدن .. توسکا با کف دستش زد به لاپاش و گفت -خب شوهر داشته باشه مگه  کوس آدم بخواد ورم کنه  و آدم بخواد ورمشو بخوابونه حتما باید شوهر آدم کنار آدم باشه ؟
 تلکا : مگه ما شوهر  نداریم که پارسا جونو هم به عنوان زاپاس نگه داشتیم ؟
پریسا : نگین زاپاس .. در واقع شوهرای شما زاپاس شما هستند ... محض اطلاع به شما بگم مامان که میره حموم خیلی وسواسه .. بچه که بودم همراهش می رفتم حموم یک ساعت تمام منو می شست خیلی به نظافت اهمیت میده ... حالا هم پارسا رو گیر آورده دیگه . حتما نشسته اون جا داره با هاش از دوست دختر و مراقب بودن و حواس جفت حرف می زنه .
 تلکا : ولی میگم به خیر گذشت که همه چی رو تونستیم ماسمالی کنیم ...
 پریسا : این از خوش فکری من بود ..
 توسکا : دلم واسه رفتن به رختخواب و لخت شدن و چسبیدن به تن پارسا تنگ شده ... پریسا تو خوب حالتوکردی ها ..
 پریسا : نیست که شما بعدش حال نکردین ؟
 تلکا : ولی پارسا اون جوری که به تو حال داد به ما نداد . دیگه واسه خواهرش پارتی بازی کرد . سنگ تموم گذاشت .
 توسکا : نکو سنگ تموم .. بگو کیر تموم .
 این بار سه تایی شون با هم خندیدند . ...
 پروین در حالی که صورتشو به صورت پارسا چسبونده بود کف دستشو هم رو سینه و شکم اون گذاشته و در یه حالت نوازش و مالش نرم دستشو رو تن پسرش حرکت می داد ...
 یه لحظه قسمت پنجه هاشو رو به پایین گرفت . کمی زیر ناف رفته بود . نوک انگشتای بلندش واسه یه لحظه با بر جستگی کیر پارسا تماس گرفت ... دستشو کنار کشید در حالی که با تمام وجودش می خواست شورت پارسا رو بکشه پایین و کیرشو واسش ساک بزنه ... هرچی فکر می کرد که چرا تا این حد گستاخ شده عقلش به جایی قد نمی داد ..... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی 

خواهر .. مادر یا زن داداش ها ؟ 48

پروین : ببینم دخترم حواست به داداشت هست ؟ این روزا با این کمبود شوهری که هست دخترا همین جور دندون تیزکرده آماده باشن تا یه لقمه درست و حسابی و چرب و چیلی به تورشون بخوره و یه ضرب ببلعنش؟ ..
پریسا : واااااااا مااااااامااااااان چی داری میگی ؟ مگه شهر شهر هرته اون که دیگه بچه نیست ..
-نمی دونم عزیزم . از روزی که اون به دنیا اومده یه حس دیگه ای راجع بهش دارم . نمی دونم چرا اون عکس داداشای دیگه ات خیلی مظلومه ..
 پریسا : مامان این جورا هم که میگی نیست . شاید واسه اینه که ته تغاریه .. و تو میون بچه هات هم از همه مون خوشگل تره و به تو شباهت داره ..
پروین : عزیز دلم من همه بچه هامو دوست دارم . تازه تو دختر یکی یه دونه من هستی . عزیزمی گل منی ... -مامان من که حسودیم نمیشه . اتفاقا خودمم داداشمو دوست دارم ...
 پروین : بد نیست من برم داخل ببینم اگه کمکی می خواد کاری از دستم بر میاد انجام بدم .
 -مامان اون بچه نیست . سختشه . تازه تو که چند ساله اونو به حال خودش ول کردی ... شاید سختش باشه . اگه دوست داری من این کارو بکنم .
  -اتفاقا یه پسر با مامانش خیلی راحت تره .
 -خلاصه به هر  کلکی بود پروین با لباس زیرش رفت داخل ..  لباس زیرش هم که تقریبا شبیه لباس خوابی بود که تا بالای زانوش می رسید .
-مامان این کارا چیه . پیش دخترا آبرومون رفت .
-عزیز دلم پسر که از مامانش خجالت نمی کشه . من دوست دارم تو تمیز و مرتب باشی وهمیشه خوشبو و با طراوت .
-مگه من الان نیستم . خب هستم دیگه . اون وقت دوست داری یه جوری باشم که بقیه دخترا خوششون بیاد و لذت ببرن ؟
-در اون مورد هم با تو کلی حرف دارم . به موقعش ...
پارسا که قبل از اومدن مادرش کاملا بر هنه بود حالا مجبور شده بود که شورت فانتزی شو پاش کنه .. و اون قسمت مربوط به کیرش یه ورم خاصی کرده بود که پروین خیره به اون قسمت نگاه می کرد ...
 پارسا پشت به مادرش رو زمین نشسته پروین با یه دستش پشت پارسا رو لیف می زد و با دست دیگه اش با کسش بازی می کرد ..
 -مامان حالت خوبه ؟ چرا نفس نفس می زنی ..
 پروین سریع دستشو از رو کسش بر داشت تا سوتی نداده باشه ...
 اون طرف توسکا یه چشمکی به تلکا زد که یعنی باهاش همراهی کنه می خواد حال پریسا رو بگیره .
توسکا : میگم اصلا چه معنی داره که پسر به این بزرگی , مادرش اونو لیف بزنه و همراهیش کنه .. من جات بودم پریسا جون یه سری می زدم اون داخل ببینم چه خبره . اصلا لخت می شدم می رفتم داخل . تو که محرمشی . اون می تونه همه جاتو دید بزنه .
تلکا : این قدر بد بین نباش جاری خوشگلم ... به نظرت اونا الان دارن چیکار می کنن ؟
 توسکا : تا اون جایی که می دونم پارسا عاشق کون گنده هست و مادر شوهرحشری منم از کیر کلفت خوشش میاد . اون الان خودشو انداخته رو کیر پارسا . کیر تا ته رفته توی کس مامان پروینش . آخ که چه صحنه با حالی شده ووووووووییییییییی فکرش داره منو حالی به حالی می کنه . دلم می خواد این صحنه رو ببینم .. بعد پارسا کیرشو از توی کس مامانش در بیاره یکی یکی فرو کنه توی کس و کون ما ... هر کی دوست نداره می تونه اعلام کنه من به تنهایی جور اون دو نفر رو بکشم .
تلکا : من دلشو ندارم تو خسته شی توسکا جون من تازه به تو عادت کردم .
پریسا : احترام خودتونو نگه داشته باشین . این جور راجع به مادر من حرف نزنین . نا سلامتی اون مادر شوهر شماست جای مادرتون ...
توسکا : اینو که راست گفتی . با این حساب پارسا جونم که برادر شوهرمونه جای شوهرمون حساب میشه ..
 توسکا و تلکا شروع کردن به خندیدن و پریسا فقط حرص می خورد . از بس اون دو نفر در این مورد که مادرش با پارسا رابطه داره حرف زده بودند که یواش یواش داشتند پریسا رو هم به شک مینداختن  ..
و در حمام مادر ول کن پسر نبود . واسه لحظاتی از پشت دستاشو دور کمر و شکم پارسا حلقه کرد و با مو های خیس سینه پسرش بازی می کرد . لباشو هم گذاشته بود رو شونه های اون ... پارسا یواش یواش داشت حس می کرد که کیرش که در شرایطی عادی بوده داره یه حرکت رو به جلویی می کنه و هر لحظه شق و شق تر میشه .... نهههههههه بر شیطون لعنت ... حالا نه .. این جا نه ... اصلا نه ... اون نه .. نه .. هیچ عذری پذیرفته نیست من باید فکر اونو از سر بیرون کنم . پروین هم متوجه شده بود که کیر پسرش حرکتی رو به جلو داشته ورم داخل شورت حجیم تر نشون میده . ولی می دونست امکات تسلیم شدن در این جا نیست . و از طرفی باید ذهن پارسا رو هم آماده می کرد .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

خواهر .. مادر یا زن داداش ها ؟ 47

پروین اول راه خونه پارسا رو پیش گرفت . یه طبقه بالاتر بود ... می دونست که پسرش درس داره ولی مطمئن بود که تمام وقت سرش به درسش گرم نیست . هرچه در زد پارسا درو باز نکرد . نگران شد .. نمی دونم شاید رفته باشه پیش خواهرش .. تازگی ها که رابطه اش با زن داداشاش  خیلی گرم شده ... یه شوخی هایی هم با هاش می کنن که من مادرش هستم روم نمیشه از این شوخی ها با هاش بکنم . اصلا چه معنی داره عروسام با پسرم همچین کاری بکنن . باز خوبه که خودشون دو تا شوهر سر به زیر و عاقل دارن .
 پروین به خوبی می دونست که نه دلش به حال دو تا پسراش پویا و پیام می سوزه و نه به حال زناشون توسکا و تلکا . اون تمام توجهشو به پسر خوش قیافه و چشم سبزش که شباهت فوق العاده ای به خود اون داشته معطوف کرده بود .. حس کرد که لحظه به لحظه شیطان بیشتر میره توی جلدش . من باید بدونم چرا این پسره درو باز نمی کنه . .. نکنه رفته باشه پیش پریسا .... بازم حرکتشو از پله ادامه داد و خودشو به طبقه سوم رسوند . همون جایی که یک مرد وسه زن در حال عشقبازی بودند . پسر و دختر و دو تا عروساش و اون خبری نداشت ...
صدای زنگ در همه شونو تر سوند ...
-پریسا درو باز کن منم . مهمون داری ؟
آخه زمزمه های اونا رو هر چند غیر واضح شنیده بود . ولی نمی دونست کی اون جاست یا مهمون احتمالی کیه ؟
 پارسا : بچه ها مامانه ... الان چی بهش بگیم ؟
پریسا : چی داریم بهش بگیم .. همه مون لباسامونو می پوشیم و انگار نه انگار .. تازه یواش یواش داشتیم جا می افتادیم ..
 تلکا:  چه عجب ! خواهر شوهر ما رو که یواش یواش داره متوجه میشه چه عروسای گلی داره که هواشو دارن .. ولی به نظرت چی بگیم به مامان پروین ؟
 توسکا : هیچی به اونم میگیم بیاد به جمع ما .. جمع ما جمعه .. جای او کمه . چه ایرادی داره اونم می تونه لخت شه و بیاد پیش ما . تن و بدن خوشگلی داره .. سپید برفی .. و سینه هاش مثل هلو .. باسنش اندازه یه هندونه خیلی گنده و تنظیم شده .. نگاه کن دهن پسرش آب افتاد ...
 پارسا : از این حرفا نزن که دیدی یه  وقتی آبمون توی یه جوب نرفت ها ..
 توسکا : نیازی نیست که آبمون بره توی یه جوب . همون که آب تو بره توی جوی من کافیه . تازه من از نگاههای مادرت هم یه چیزای خاصی رو خوندم و از طرفی کسی که  خواهرشو می کنه و با هاش حال می کنه مطمئن باش که آمادگی اونو  داره که مامانشو هم بکنه .
-نه اصلا این طور نیست . من یه حس عاطفی خاصی به مادرم دارم .
توسکا : یعنی میگی حالا که داری پریسا رو می کنی اون حس عاطفی رو نداری یا من و تلکا رو دوست نداری ؟
پارسا : ولی عشق به مادر فرق می کنه ..
 تلکا : اگه مامانت خودش بخواد چی ؟
 پریسا : بس کنین این حرفا رو یه وقتی دیدی مامان مشکوک شدا .. به جای این کارا و حرفا و وقت تلف کردنا من یه پیشنهاد دارم سریع لباسامونو بپوشیم و در اتاق خوابو قفل می کنیم .. میریم توی هال ...
توسکا : پس به مامان بگیم وایسه  تا کارمون تموشه ؟
پریسا : حالا خواهر شوهرتو دست میندازی ؟
 خلاصه سریع خودشونو مرتب کرده پارسا هم خودشو رسوند به حموم و رفت زیر دوش ... چون حس می کرد که ممکنه چهره و رنگ پوستش تغییراتی کرده باشه که مادرش مشکوک شه . اون تا حدود زیادی از مادرش حساب می برد . حتی در نخستین سالهای پس از بلوغ پروین طوری اونو زیر نظر داشت که می خواست از تغییر حالت و روحیه اون بفهمه که اون کی جق می زنه ؟ آیا این کارو انجام داده یا نه ؟ وقتی که توسکا از این گفت که مادر شوهرش پروین هم بیاد توی جمع اونا و زیر کیر پسرش باشه واسه لحظاتی بدن پارسا لرزید و خشمگین شد ولی وقتی موضوع بعدی رو گفت و این که کسی که خواهرشو می کنه می تونه مادرشو بکنه این بار بیشتر رفت توی فکر ... یعنی این می تونه واقعیت داشته باشه ؟ خب من و پریسا هم از یه خونیم . نههههههه .. اصلا فکرش آدمو می کشه .. و از طرفی مامان هر گز تن به همچین کاری نمیده ...
 پارسا رفت حموم و بقیه هم خودشونو مرتب کردند . پروین هم اومد داخل .. اون سه تا زنو کنار هم دید ..
 -به ! چه عجب می بینم دخترم با عروسام کنار همن . این منو خوشحالم می کنه . راستی پریسا از پارسا خبری نداری ؟
-چرا اون پیش پای شما رفت یه دوش بگیره ..
 -مگه خودش خونه اش حموم نداره ؟
 -مادر تو چرا این قدر گیری ؟  میگه دوش خونه تو با فشار بهتری آب میده .... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی 

دریا همون دریا بود 30 (قسمت آخر )

خیلی راحت تر از اونی که فکر می کردم پیر مرد یعنی پدربزرگ پدر دامون قبولش کرده بود ... با اون نشونه هایی که من داده بودم . با اون کارت قدیمی که همراهم داشتم .. و شباهتی که دامون  به پدرش داشت و مهم تر از همه اون حس وحسن اعتمادی که فریدون خان به حرفام داشت ... یه نوری رو در چشای اون مرد دیدم .. واسه دامون  هم خوشحال بودم . یک بار دیگه از لیدا و فرشاد و دامون خواستم که این موضوع فقط بین خودمون بمونه . حالا دیگه تنها نگرانی من از این بود که آینده من با فرشاد چی میشه . تا کی می تونم مخفی کاری کنم و خودمو  پنهونی به آغوش اون بسپرم . فرشاد مدام بهم می گفت که نگران نباشم . خداوند از عاشقا حمایت می کنه . هواشونو داره . ولی من می دونستم که فرشته ای که حتی حاضر نبود و نیست  که فرشاد با یه دختر جوون سر کنه نمیاد که رضایت بده من 43 ساله با پسر 25 ساله اش  باشم . اونم من همکلاس و دوست و همسایه اش . کسی که در نگه داری بچه کمکش می کرده و حالا همون می خواد بشه عروسش . دوروزی بود که فرشته رو نمی دیدم . سراغی از من نمی گرفت .. از فرشاد خبرشو گرفتم گفت که اون و یوسف خان رفتن سفر ... سابقه نداشت که اون بره جایی و منو بی خیال بذاره . نگران شده بودم . ترس برم داشته بود از این که اون  از جریان مطلع شده باشه  . بعد از چند روز اون و یوسف خان از سفر بر گشتند . منم از ترس چیزی ازش نپرسیدم که چرا به وقت رفتن چیزی به من نگفته . حتی به موبایلش هم زنگ نزده بودم ... چند ساعت پس از بر گشتنش اومد خونه مون برام از سفر مشهد سوغاتی آورده بود . عذر خواهی کرد و گفت ناگهانی بوده و با بستگانشون رفتن ... بازم چیزی نپرسیدم . چون هرچی فکر می کردم حالا که مثل زمان گذشته نبود مشکل تماس تلفنی داشته باشیم .. تلفن ها فقط ثابت باشه . .. دیگه اما و اگر ها رو به کناری گذاشتم و  گفتم هرچه باداباد .... از روحیه اش متوجه شدم که چیزی در مورد من و پسرش نمی دونه ...
 فرشته : می خوام در مورد فرشاد باهات حرف بزنم . همون جوری که می دونی اون تنها پسر منه . تو هم از بچگی خیلی مراقبش بودی و منم دیگه جز تو امین دیگه ای ندارم که در مورد اون با تو حرف بزنم . اونم برای تو احترام خاصی قائله و حرفی رو که به من نمی زنه شاید به تو بگه ... تو چیزی در موردش می دونی ؟
-نه مگه چی شده ؟! اون چیزی گفته ؟!
-شرایطش خیلی منو نگران می کنه ... یه حرفایی زده که نمی تونم درکش کنم .
 -مگه چی شده ؟!
فرشته : میگه عاشق یه زنی شم به سن شما ... فکر نمی کنی عقلش پارسنگ بر داشته ؟
به تته پته افتاده بودم . نمی دونستم چیکار کنم . می تونستم دروغ بگم و بعد ازفرشاد بخوام که یه جوری مسئله رو به عنوان شوخی قلمداد کنه  اما در اون شرایط باید دور همه چی رو قلم می گرفتم و با رویا هام  وداع می کردم ... -نمی دونم .. همینه که تو میگی ... مگه یک پسر میاد عاشق  زنی بشه که هیجده سال از ازش بزرگتره ؟ اصلا اون زن نباید همچین کاری کنه ..
 -تو یعنی در حرکاتش مورد مشکوکی ندیدی ؟ اون زنو ندیدی ؟ منم می خوام با اون زن حرف بزنم .
 -من از کجا بشناسمش ..
 توی دلم فرشادو بسته بودم به فحش ... چرا آخه ؟! داشت آشیونه عشقمونو بر هم می زد .
 -ازت می خوام ته و توی قضیه رو در بیاری . فکر نمی کنی قضیه کلاهبرداری باشه ؟
-چه کلاه برداری فرشته جون .. خب یه زن میانسال همین که با یه جوون تر از خودش ازدواج کنه بزرگترین شانسو آورده ... نمی دونم شایدم عاشق هم باشن ..
 فرشته : اصلا دوست ندارم از اونایی که میرن توی سوراخ موش .. یعنی به زنایی میگم که مردانه صفت نیستن . مو بر تنم سیخ شده بود .... وقتی که فرشته رفت من در هم ریخته بودم . نمی دونستم چیکار کنم .... دیگه تصمیم گرفتم برم و همه چیزو به اون بگم .. یک ساعت بعد پیشش بودم . عیبی نداره بذار همه چی رو بدونه .. دیگه از دروغ و پنهون کاری خسته شده بودم . حالا که فرشاد از عشقش با یه زن مسن تر گفته بود من باید همه چی رو اعتراف می کردم . عذاب وجدان داشتم . شاید فرشته با من بد می شد . منو متهم می کرد .. من و فرشته در تمام دوران زندگی رابطه مون با هم خوب بود .. حس کردم حالا همه چی به هم می ریزه ..
-فرشته می خوام در مورد یه مسئله ای با هات حرف بزنم .
فرشته : چرا این جوری داری می لرزی .. 
-در مورد زنیه که احتمالا با فرشاد رابطه داره ..
 -احتمالا یا واقعا؟
 -واقعا ..
 -تو اینو از کجا می دونی ..همین یک ساعت متوجه شدی ؟
 -به اونش کاری نداشته باش ...
-بگو ببینم اون کیه ؟
 یه لبخند خاصی رو رو لباش دیدم .. نمی دونستم اون چرا مثل من اضطراب نداره ..
-ببینم نگران نیستی ؟ استرس نداری ؟
-راستش من چند روز نگران بودم .. استرس داشتم ولی کلی با خودم فکر کردم عروس گل من! ...
 وقتی که اون بهم گفت عروس گل من اولش دقت نکردم به حرفش ولی این کلمات ثانیه هایی بعد وارد مخم شدند .. اون همه چی رو می دونست ... مثل یه آدم جنایتکار بهش نزدیک شدم سرمو انداختم پایین ... انتظار داشتم که بهم سیلی بزنه ... ولی یهو دیدم یه چیزی منو هل داده فکر کردم می خواد منو پرتم کنه ولی وقتی به سوی اوکشیده شدم متوجه شدم که محکم بغلم کرده .. اولش خندید بعد گریه کرد و بعدشم دوباره خندید ...
 -اونو اولش به خدا و بعد به تو سپردم ..
-منو ببخش فرشته ...
 -هر دومون عاشقشیم دریا .. حالا عشق تو حال و هواش طور دیگه ای شده .  من و فرشاد چند روزی رو با هم حرف زدیم و فکر نکن خیلی راحت بود واسه من پذیرش این موضوع . از حرکاتش فهمیدم که عشق اون یک هوس نیست . یک بچه بازی نیست . اون با تمام وجود عاشقته . حس کردم اگه بهش بگم نه اونو برای همیشه از دست میدم . و خودمو قانع کردم که با ویژگی های مثبت تو بسازم .
نمی تونستم حرفی بزنم . در برابر این همه لطف و محبت اون ساکت مونده بودم .
-فقط یه چیزی ازت می خوام دریا
 -چی می خوای فرشته من. مراقبش باشم ؟ شریک دلسوزش ؟
 -می دونم همه اینا رو هستی .. فقط اینو فراموش نکن که اون تنها فرزند منه و تو هم تا می تونی باید واسه من نوه بیاری ..
دو تایی مون خندیدیم
-هرچی مادرشوهرم بگه ....
 به شگفتی دنیا فکر می کردم ... دقایقی بعد فرشاد هم به ما پیوست ... چند روز بعد من و فرشاد ازدواج کردیم و یک بار دیگه تصمیم گرفتیم  که واسه ماه عسل بریم به بابلسر و مشهد .
-عشق من اگه از ساحل دریا خاطره خوشی نداری نریم ..
-اتفاقا حالا حس می کنم که تمام اون تلخی ها به  به نهایت شیرینی رسیده .
دوباره رفتیم به همون جایی که دفعه قبل با هم جور شده بودیم . نزدیک همون منطقه ای که بیست و پنج سال پیش نطفه دامون توی شکم من ریخته شد . حالا من بودم و دنیایی خاطره . راستش می خواستم فکر کنم که در این بیست و پنج سالی چه بر من گذشته ؟! از کجا به کجا رسیدم . هر چی فکر می کردم فقط چند دقیقه از زندگیمو به خاطر می آوردم مثل تصویری از جلو چشام می گذشت . انگار نمی خواستم به چیزی فکر کنم . و شایدم نمی تونستم . تنها چیزی که بهش فکر می کردم این بود که فرشاد توی اتاق خواب منتظرمه ... با چوبی که دردست داشتم دو تا قلب متصل به همو روی ماسه های ساحل کشیدم و در حالی که از کنار آرامگاه امواج به سوی سوئیتم می رفتم این آهنگ عقیلی رو از روی گوشی ام گوش می کردم و در حال نگریستن به امواج دریای آرام و غروبی که از راه می رسید به این فکر می کردم که تا دقایقی دیگر در آغوش عشقم خواهم بود  و این ترانه مرا به عالم عشق و احساس می برد ..  تا حدودی هم فرزین شوهر اولم رو هم مجسم می کردم . هرچند ازدواج اولم  با عشق همراه نبود و اونم پدر بچه ام نشد ولی بازم  خاطرات زیادی ازش داشتم ولی من نباید اونو فراموش می کردم با این که حالا تمام وجودم متعلق به فرشاد بود ..... آره . منم همون دریا بودم .. فقط حس می کردم زندگی به من روی خوش دیگه ای نشون داده . بیست وپنج  سال   مسن تر شده بودم ولی با عشق به پسر جوانی به نام فرشاد احساس تازگی و جوانی می کردم ولی نباید فرزینی رو که مظلوم واقع شده و تا دم مرگ هم متوجه نشد که دامون پسرش نیست رو ازیاد می بردم .. . ..
 آره دریا همون دریا بود .... شنها همون شنها بود  .. موج و غروب دریا مثل گذشته ها بود ..... اما فقط یاد تو به جای تو اون جا بود ... به جای تو اون جا بود .... پایان ... نویسنده .... ایرانی