ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانواده خوش خیال 113

ارسلان : دیدی من گفتم به این پسره اصلا نمیشه اعتماد کرد .. تو می گفتی اونو  بیارم پیش خودم خرید و فروش اموال  منقول و غیر منقول و چیزای دیگه ..
فرخ لقا : عوضش اون جوری دیگه این استرس ها رو نداشتیم ..
 -ولی به جای کاسبی همش باید در پی این مسئله می بودم که آقا چیکار می کنه . سر و گوشش کجا می جنبه و چه غلطی می کنه ! تو خیلی لوسش کردی فرخ لقا . گفتی یه دونه پسره و هر چی می خواد واسش فراهم کردی . اگه همون روز که متوجه شدی دوست دختر گرفته می زدی توی سرش دیگه همچین وضعیتی نمی داشتیم . ولی تو نخواستی قبول کنی که باید دمشو قیچی کنی .. چند تا بارش کردی ولی سر آخر چی گفتی ؟ تو یک زن مذهبی اومدی این حرفا رو تحویلم دادی که مرد من نشستم بر رسی کردم و دیدم که حالا جامعه طوری شده که دخترا و پسرا با هم چت می کنن و تلفن می زنن و از این حرفا .. و این خوبیش اینه که این جوری تخلیه میشن . دیگه از همدیگه یک بت نمی سازن . یه مدت که بگذره همه چی فراموش میشه . حالا نتیجه شو داریم می بینیم . چی فراموش شده . بیا و ببین . این پسر روز به روز داره هوسباز تر میشه . تو هم فقط بلدی دعاش کنی . تسبیح بزنی . اینا چه به دردت و به درد من و پسرت می  خوره . امیرمیره شکم یکی رو بالا میاره و باید همونو بگیره . حالا به درک .. اما اگه عروسمون یه دختر بد باشه چی ؟
 فرخ لقا : بس کن ارسلان . دیوونه ام کزدی . چرا همه کاسه کوزه ها رو سر من می شکنی . من یک زنم . تو که باباش بودی و باید بیشتر به یه دونه پسرت توجه می داشتی می رفتی دنبال تفریح و عیش و نوشت . هیچوقت نشستی چهار کلام حرف درست و حسابی با این پسرت زدی ؟ نشستی ببینی مشکلاتش چیه ؟
 ارسلان : یک مرد , جنس خراب مرد رو می شناسه . ولی اون می تونست با صحبتای تو آروم تر شه . سر به زیر شه ..
 - از دست تو دق اومدم من . آخرشم کار خودمه . ..
امیر همچنان فیروزه رو به توپ بسته بود .. سروش در حالی پاهای زنش سپیده رو انداخته بود رو شونه هاش و کیرشو به سمت جلو و انتهای کس پرت می کرد گفت ببینم این موبایل که این گوشه افتاده و چراغش خاموش و روشن میشه  مال کیه ؟ .. 
-نمی دونم .. آها مال امیره .. یه وقت گوشی رو نگیری ها ... برو بده به این پسره ببینه کی واسش زنگ زده . طفلک خیلی هم نگران بود از این که پدرش گیر  نده و نگه که چرا محل کار قبلی ات رو ول کردی ..
سروش : ما چیکار به کار مردم داریم . اونا خودشون می دونن و خودشون .ربطی به ما نداره .
 سروش گوشی رو به امیر رسوند ...
 سروش : امیر خان خوب داری حال می کنی .. فقط یادت باشه صبح یه سری کارایی داریم که باید این جا انجام بدی . رانندگی به جای خود .. باغبونی و امور فنی و سیمکشی و ...
 امیر نمی فهمید که سروش چی داره میگه .. ولی همینو می دونست که صبح تا غروبو باید در همین جا سر کنه و مگه زنا می ذارن که اون رو کارای متفرقه غیر کس و کون کردن وقت تلف کنه ؟ واسه همین خیالش نبود که سروش چی داره میگه ... سروش با دقت به کون فیروزه نگاه می کرد و کیر امیر که می رفت به ته کسش و برمی گشت . به خودش گفت بی خود نیست که این پسره دلشو نداره که از رو کونش پا شه ... امیر در میان صدای ساز و آواز گوشی رو بر داشت و یک زنگی به خونه زد  -الو مامان کاری داشتی ؟
فرخ لقا : کجایی پسر چرا گوشی رو نمی گیری . پدر نگران توست . میگه کار به اون خوبی رو چرا ولش کردی ..
 -مامان اون جا زیاد حقوق نمی دادند .کارش همش سر پایی بود . ولی این جا کار نشستنی  هم داره . تنوع داره . در آمدش چند برابره ..
 -کارش چی هست ..
-من راننده اختصاصی یه خونه بزرگ و پرجمعیت خونوادگی شدم . امور داخلی خونه رو هم تا بتونم انجام میدم . تازه چند ساعته مشغول شدم .
 -این صدای ساز و آواز و ترانه چیه .. این جا  مهمونی و جشنیه ؟
 -نه مامان . ما که نمی تونیم به مردم گیر بدیم . الان اون شیخ عمامه دارش کلی ساز و آواز گوش می کنه . تو  مامان گلم انگار هنوز در عصر تولد جنتی زندگی می کنی .. -وااااایییییی پسرم .. از این حرفا نزن . میگن تلفنا کنترل شده هست .. ..
 سروش یه نگاه دیگه ای به کون فیروزه انداخت و گفت امیر جان اگه کار داری من بقیه کارت رو ادامه بدم ..
-نه آقای خوش خیال من الان صحبتام تموم میشه ..
سروش : همسرم خوش خیاله ...
 فرخ لقا : این صدای کی بود ..
-یکی از صاحب کارام ..
 -برو به کارت برس عزیزم ....
فرخ لقا با این که کمی آروم گرفته بود حس کرد که یه کاسه ای باید زیر نیم کاسه باشه . اون تصمیم داشت که بدون این که به امیر بگه فردا رو بره تحقیق .. یه فکرایی تو سرش داشت ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

گناه عشق 172

ناصر , نوشین رو خیلی قدرتمند تر از اون چه که فکرشو می کرد می دید .. اون راهی نداشت جز این که از راه احساس وارد شه ..
-نوشین یعنی گذشته من و تو .. خاطرات روزای خوبمون هیچ تاثیری برات نداره ؟یعنی هیچ حسی رو در تو بیدار نمی کنه  ؟ برات ارزشی نداره ؟ اون روزایی که با دید روشنی به آینده نگاه می کردیم ؟ تو می خوای به همین سادگی همه چی رو فراموش کنی ؟
نوشین : من خیلی وقته که همه چی رو فراموش کردم . اصلا هیچ حسی راجع به گذشته های خودم ندارم . اون گذشته ها مرده . باید اون روزا رو بتونم بکشم تا زندگی کنم .  برای این که در دنیای انسانی زندگی کنی باید که انسان باشی .  ولی متاسفانه من در تو ندیدم که بویی از انسانیت برده باشی . یادت رفت به غیر از این دفعه آخری که می خواستی عشقم نادر رو بکشی یک بار دیگه هم قصد جونشو کرده بودی ؟ چند نفر رو فرستادی سراغش تا ترتیب اونو بدن ؟ تو اگه از دستت بر بیاد بازم این کار رو می کنی . اصلا تو عددی نیستی که من بخوام در مورد این مسائل باهات حرفی بزنم . اگرم امروز این جام اولا به خاطر نلی بوده که اون دوستت داره و برای آرامش تو هر کاری می کنه و بعد به خاطر این بوده که خاطرت رو آسوده کنم که من بر نمی گردم سر اون خونه و زندگی که تو به عنوان مرد زندگیم باشی . من الان در کنار نادر خوشم . اگرم نخوای ولم کنی  و به همین صورت بمونی منم اونو به عنوان همسرم حساب می کنم . خوشم میاد که تو حرص می خوری . چون این حق توست . و بد تر از ایناهم  حق توست  . تو یک مرد خوش شانسی هستی . می دونی چرا ؟ یک زن خوبی نصیبت شده بود که قدرش رو ندونستی .. اون زن می تونست چند بار ازت شکایت کنه این کارو نکرد . می تونست همون روز اولی که  فیلم سکس تو و نلی رو بر داشت هر دو تاتونو بیچاره کنه ولی این کار رو نکرد .. می تونست به خاطر ضرب و شتم همسر ازت شکایت کنه نکرد .. و بعد به خاطر قصد کشتن نادر هم می شد ازت شکایت کرد و عشقم به خاطر من به خاطر آینده خودمون این کار رو نکرد .. ومن دوستش دارم . خواستی طلاقم بده خواستی نده .. هیچ کاری ازت بر نمیاد هیچ غلطی نمی تونی بکنی .. من کنار عشقم می خوابم .. تو یه آدم هیز و بی چشم و رو بودی .. چرا بی خود دل نلی رو خوش کردی و حالا داری اذیتش می کنی ؟ ولی من این کار رو در مورد نادرعزیزم  انجام نمیدم . عاشقشم و تا پای جان هم واسه به دست آوردنش می جنگم ..
 -خفه شو هرزه .. آشغال ..
-چی شد ناصر ! تو مگه نمی خواستی یک بار دیگه بر گردی سر خونه و زندگیی که با همین هرزه داشتی و در کنار این هرزه زندگی کنی ؟ حالا داری این جور خطابم میدی ؟ من همینم . عاشق یک مرد دیگه .. مردی که واقعا مرده ..نه مثل تو نامرد و پست .  هرزه توی پستی هستی که زندگی ما رو به این جا کشوندی . من دوستت ندارم . در کنار تو احساس راحتی و خوشبختی نمی کنم . حالا کاری که دلت می خواد انجام بده و محترمانه بگم هر غلطی که می خوای بکن .. اصلا برو بمیر . ولی دلم برای نلی اون دختر بیچاره می سوزه که خودشو به خاطر چه آشغالی تباه کرد .کثاف و آشغال و هرزه تویی .
 نوشین جوش آورده بود . فکر نمی کرد تا این حد به ناصر بتوپه . اون اولش می خواست با مدارا قلق ناصرو بگیره . ولی حس کرد که اون  نمی خواد دست از سرش بر داره . برای همین موضع خودشو عوض کرد . می خواست این جوری خون ناصرو به جوش بیاره و برای اولین بار واقعا احساس قدرت کنه .. یه نگاهی به ناصر انداخت و اونو واقعا در مانده دید ..حس کرد که حتی اگه نادری هم در زندگیش نمی بود اون نمی تونست خودشو قانع کنه که یک بار دیگه با این مرد زندگی کنه . انسانی که هر اشتباهشو با یه اشتباه دیگه تکمیل می کرد . اون مرد چه جوری  می تونست شریک غمها و شادیهاش شه ؟!  نوشین : تو هیچ غلطی نمی تونی بکنی .. ناصر همچنان التماس می کرد ..
ناصر: به دست و پات میفتم . منو ببخش ..
-تو منو نمی خوای . تو غرور از دست رفته ات رو می خوای . این هر دومونو و بهتره بگم هر چهار تامونو بد بخت می کنه . من نمی تونم به خودم اجازه بدم که زندگی و سرنوشتمون خراب شه ..
 حالا ناصر به شدت اشک می ریخت ..
 -نوشین من خودمو می کشم ..
-اگه این طور دوست داری خب انجامش بده . به من چه ربطی داره . تو می خوای خودت رو بکشی بکش ..ولی من نمی خوام خودمو بکشم . چون برای زندگی انگیزه دارم . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

نامردی بسه رفیق 135

شاید این بچه ها رو آورده بودن که  منو تحت تاثیر قرار بدن . کوچولو هایی که زندگی رو طور دیگه ای می دیدن . چقدر دلم می خواست نازشون کنم . دستاشونو بگیرم و باهاشون بازی کنم . اونا رو ببرم به گردش . فرصت زیادی نمونده بود . چرا نتونسته بودم که بمیرم . چرا همه چی تموم نشد ؟! یعنی من یکی دوروزی رو چشام بسته بود . بیهوش بودم . هیچی حالیم نبود . یعنی اینو میشه به حساب خواب گذاشت یا مرگ هم به همین صورت بوده و هست  . چقدر مردن راحت بود . هیچی رو احساس نکردم . من عذاب نکشیده بودم . حالا باید با عذاب می مردم . ستاره واسم اشک می ریخت . اون نجاتم داده بود که واسم گریه کنه ؟  کارای این دختر واسم تعجب داشت . واقعا شانس آورده بودم که این روزای آخرو نمی دونست که من با زن داداشش رابطه داشتم . اگه می دونست حالا دیگه سایه منو با تیر می زد . می گفت ای کاش می  ذاشتم بمیره . اون وقت نفرت جای عشقو می گرفت . یک نفرتی که به معنای واقعی نفرت باشه . با موهای سر دخترا و پسرای کوچولو بازی می کردم . نمی خواستم اونا از چهره من وحشت کنن . ستاره و فرزانه کلی وسیله خریده بودن تا بین اونا تقسیم کنم . آخه بچه ها از هدیه خوششون میاد . مث ما آدم بزرگا .. ما هم دوست داریم یه کسی بهمون یه چیزی بده .. فروزان  دلشو بهم داده بود . چطور دلش اومد دلشو ازم پس بگیره ... مادر دستشو گذاشت رو سرم .. نمی دونم چرا دیگه مثل سابق بهم قرص و دارو نمی دادن .. شاید دیگه نمی خواستن که بیش از این عذابم بدن . شایدم این بر داشت غلط من بود . بچه ها ازم می خواستن که با هاشون بازی کنم . با بی حالی بهشون جواب می دادم .. ستاره و فرزانه و مامانم جورمو می کشیدند .. و من فقط نگاهشون می کردم .. وقتی ماهرخ و پسرش رضا اومدن به ملاقاتم ستاره خیلی حرص می خورد ...  این دختره به ماهرخ حسادت می کرد .. آخه  ماهرخ یه داغون شده رو به مرگو می خواست چیکار کنه . فقط ستاره نشون داده بود که نسبت به من عشقی خالص داره . هیچوقت فراموشم نمی کنه تنهام نمی ذاره . ماهرخ دستشو رو صورتم کشید .. ستاره چشاش در اومده بود .. حتما ماهرخ حس می کرد حالا که من در این شرایط بحرانی جسمی هستم ایرادی نداره منو ببوسه .
 -زحمت کشیدی ماهرخ خانوم .. رضا کجاست ؟
ماهرخ : اون گوشه در قایم شده .. میگه کلید خونه ات رو گم کرده . می ترسه دعواش کنی ..خیلی ترسیده .
 -بیا این جا آقا رضا .. یه کلید گم کردی .. آدم که نکشتی . دقت کن دیگه گم نشه . شاید یه حکمتی بوده که اون کلید گم شه .
ستاره یه نگاه عجیبی بهم انداخت که جا رفتم .. حتما براش یه معمایی شده بود که توی  اون دفتر چی نوشته شده .
-فرزانه من تا کی باید این جا باشم ..پدر کجاست ؟ ..
 تازگی ها بیشتر وقتا که صداشون می زدم فوری جواب منو نمی دادن .انگار فرزانه و مامان و ستاره همیشه در حال گریه کردن بودند ... سعی می کردن خودشونو آروم نشون بدن . ..
 دو روز بعد رفتم خونه ... نگاهم به تختم که می افتاد به یاد در آغوش کشیدن فروزان می افتادم .. ولی گاه به یاد اون لحظات یه لبخندی رو لبام می نشست ..لبخندی ملایم که دلنشینی اونو احساس می کردم .
  ستاره : من می خوام برم سر خاک سپهر باهام میای ؟ .. فقط دوست دارم دو تایی مون بریم ..
-مگه کس دیگه ای هم قراره بیاد ..
 ستاره : نه گفتم شاید یه وقتی فرزانه یا مامانت بخوان بیان .. من دوست داشتم دو تایی مون بریم سر خاکش .. چون عشق ما به سپهر یه عشق خاصی بود ..
یه لحظه به خود لرزیدم ..
-کاش می دونستی ..
ستاره : چی رو ..
-هیچی من خیلی بدم . هر وقت مردم می فهمی . اون دفعه هم بهت گفتم اگه بدونی حتی تف رو صورتم نمیندازی .
ستاره : مگه چیکار کردی ؟ آدم کشتی ؟
 -نه من یک آدم مرده رو کشتم ..
ستاره : نمی فهمم چی داری میگی ..
می خواستم بهش بگم من روح سپهر رو کشتم . اون تا زنده بود هیچی نمی دونست . ولی بعد از مرگش فهمیده که من با زنش فروزان بودم . با این که خودشم وصیت اینو کرده بود ولی  این رابطه یه وقتی جوش خورده بود که ما بایستی بهش وفادار می بودیم . شهامتشو نداشتم که این چیزا رو بهش بگم .. ..
 ستاره دستمو داشت تا زمین نخورم . نفس نفس می زدم .
ستاره : حالت خوبه ؟
-آره یه خورده سر خاک می شینم ..
 ستاره : من برم یه آب میوه بگیرم الان میام ..
-منو تنها می ذاری ؟
ستاره : الان بر می گردم . شایدم نخوای که دیگه بر گردم .
این تیکه شو نفهمیدم منظورش چی بود .. اون رفت .. و من درددلام با سپهرو شروع کردم ..
 یه لحظه یکی رو بالا سرم حس کردم .. یه دستی رو سرم قرار داشت .. دست یک زن .. دست مادرم نبود .. دست فرزانه هم نبود .. ستاره هم که تازه رفته بود .. بوی عطر فروزان بود .. مانتوشو که دیدم  از قد و قواره اش فهمیدم که خودشه .. دلم داشت از جاش کنده می شد .. سرمو پایین انداختم . نمی خواستم با اون قیافه منو ببینه .. دوست داشتم فرار کنم . نمی تونستم .... ادامه دارد .... نویسنده .. ایرانی 

زنی عاشق آنال سکس 165

یه آتیش عجیبی رو روی پوست کونم حس می کردم . آتیشی که از اون جا به تمام بدنم سرایت کرده بود و داشت خاکسترم می کرد .. طوری دستامو از پهلو های بدن سیاوش آویزون کرده بودم که اون راحت بتونه دستاشو به قسمتای پایین تر بدنم برسونه . نوک انگشتاشو روی پوست باسنم می کشید . نمی خواستم صدای تپش  قلبمو که خیلی تند شده بود بشنوه . نمی خواستم در برابرش احساس ضعف کنم . ولی دوست داشتم همچنان ادامه بده . ولم نکنه .  منتظر چند حرکت داغ از اون بودم   تا آتنای واقعی رو نشونش بدم . نشونش بدم که منم می تونم . منم به عنوان یک زن ایرانی می تونم از زندگیم لذت ببرم و اون جوری که اون دوست داره باشم . نشونش بدم که زن در این جا هم می تونه به آرامش و تنوع و راحتی خودش فکر کنه . همان طور که من می تونم دوستش داشته باشم و بخوام که لحظه های خوشی رو سر شا ر از عشق و هوس با اون رقم بزنم .
سیاوش : می تونی چند دقیقه ای پیشم بمونی ؟
-پس این چیه ؟
سیاوش : می خوام خاطرم جمع باشه که از رفتن نمیگی
-که چیکار کنی ؟
 وقتی اینو گفتم فشار پنجه هاشو رو دو طرف کونم زیاد تر کرد و انگشتاشو به طرف چاک کون کشوند . هنوز شورت نازک و فانتزی مو از پام خارج نکرده بود .. انگشتاش رو صفحه کونم پیانو می زد و یواش یواش رو چاک وسطش قرار گرفت .. می دونستم که حالا صدای تپش قلبمو می شنوه .. می شنوه که دلم چقدر تند می زنه و  لبام قفل شده و نمی تونم حرفی بزنم . خط وسط شورتموبه کناری داد تا نوک یکی از انگشتا ش روی کسم قرار بگیره .. یواش یواش با اون تیکه وسط و روی کس بازی می کرد ... می دیدم که چطور داره با چشاش , چشا و نگاه منو می پاد و می خواد ببینه که عکس العمل من در قبال این حرکاتش چیه . حالا اون به خوبی می دونست که من غرق هوسم و تمنای اونو دارم . هم دلم  می خواست تسلیم شم و هم دلم نمی خواست زود تسلیم شم . ولی از این می ترسیدم که اگه دیر بهش راه بدم بقیه اونو از راه به در کنن . ولی  نمی خواستم این فرصتو به بقیه داده میدونو براشون باز کنم .  حتی اگه دختر عمه ام سحر بخواد اونو از چنگ من در بیاره می کشمش .. ولی باید این پسره خوشگلو حالیش می کردم که اون قدراهم مفت نیستم . از حال رفته بود . کاملا سست نشون می داد .
 -حالا می تونم برم خونه ام ؟ البته هنوز کیفمو پیدا نکردم . میای با هم بگردیم ؟ سیاوش : دلم می خواد پیدا نشه تا بیشتر بینمت . تو جدی جدی می خوای بری ؟ 
-دوست داری شوهرمو صداش بزنم تا بیاد و شاهد صمیمت من و تو باشه ؟ بیاد ببینه چه جوری زحمت تو رو زیاد کردم و دارم توی بغل تو دست و پا می زنم ؟همینو می خوای ؟
 دلم می خواست به حرفام اعتنایی نکنه و بغلم بزنه . محکم  در آغوشم بگیره . در کنارم باشه .. و اون همین کارو انجام داد . این بار دیگه از من اجازه نگرفت . نپرسید که شوهرم دل نگرانم میشه یا نه .. دستمو  گرفت توی دست خودش و منو به سمتی کشوند . می دونستم داره منو به کجا می بره .. به سمت اتاقی که  منو رو تخت بزرگ و جا دارش بخوابونه ...  
-چند بار باید بگم که نمی تونم .
-آتنا حتی ناز کردنات هم قشنگه . وقتی که میگی نه انگاری که با تمام وجودت فریاد می زنی که آره ...
 -کور خوندی این نه و آره گفتنا مال زنای اون ور آبه .. منو تا همین جاش لختم کردی دیگه کافیه .  یادم اومد کیفمو کجا گذاشتم ... برم مانتومو بپوشم و بر گردم .... این جوری بهتره .
ولی وقتی به خودم نگاه کردم دیدم که روی تخت و کنار اون دراز کشیدم .. اون حالا کاملا بر هنه بود ..
-نههههههه سیا .. این کارو نکن .. من تا حالا اشتباه نکردم ...
-پس بیا و اولین و آخرین اشتباهت روبکن . قول میدم که بعد از این دیگه اشتباه نکنی ... نفس نفس می زدم . حرفام لای نفسهام گم شده بود و می دونستم که چیری از اونا نمی فهمه ... شورتمو کشید پایین . یک بار دیگه انگشتاش رفت لای کونم .. قلبم از هیجان می لرزید و ضربات قلبم تند تر و تند تر شد .. حالا دیگه دلم  کیرشو می خواست . یه نگاهی به لاپاش انداختم . اون دراز ترین و  کلفت ترین کیری نبود که نوش جون کرده بودم ولی بهترین و خواستنی ترینشون بود . حتی بهتر از کیر شوهرم پژمان و مردی به نام جبار که در قطر و طول نظیر نداشت . سر کیرشو گذاشته بود رو سوراخ کونم از اون جا می رفت به سمت پایین روی کس .. مدام از رو این می پرید رو اون .. من فقط می خواستم یه جایی فرو کنم.. حتی برام فرقی نمی کرد که اول کونمو بکنه یا کسمو . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی 

یک سر و هزار سودا 102

من  همچنان در حال ور رفتن با پیمانه عزیزم بودم .
-نکن شهروز . الان اونا میان .. خواهش می کنم ..
 ولی اون دختر دیگه از حال رفته بود  و منم بهش توجهی نمی کردم . دستامو خیلی آروم گذاشتم دورکمرش .. خوشش میومد از این که انگشتامو روی پوست تنش بکشم . لذت می برد از این که من با هاش ور برم و می دونستم که باید چیکار کنم . اون با همه ناز کردناش ناگهان از دستم در رفت . دوست داشت که با هاش بازی کنم . ولی ولش نمی کردم . .
 پیمانه : فکر کردی هر کاری دلت خواست می تونی انجام بدی ؟ حالا بازیش گل کرده بود و منم سعی داشتم در این بازی همراهیش کنم .
-خیلی شیطونی .
 افتادم روش . دستاشو به دو سمت بازش کردم . سنگینی تنم رو تن اون بود . نفس نفس می زد . نگاهشو به نگاهم دوخته  بود . حس کردم که با اون نگاهش می خواد  خیلی چیزا بهم بگه . انگاری می خواست بگه که منو واسه خودش می خواد . دوست داره که جز اون به چیز دیگه ای فکر نکنم . ولی شهروز پسری بود متعلق به همه دخترا و کوتاه نمیومد . اون باید عدالت در سکسو رعایت می کرد . پسری که باید به زنان حرمسرای خود می رسید .  البته حرمسرای این پسر سوگلی هم داشت . استادش مژده که چند روزی بود خبری ازش نداشتم . دلم واسش شور می زد . آخ که من چقدر پر توقع بودم دوست داشتم با کلی زن و دختر باشم ولی مژده فقط دلش برای من بتپه . اون فقط منو بخواد . اون فقط با من حال کنه ....
 پیمانه دیگه از دستم در نمی رفت .. حس کردم دیگه اون بچه بازی دقایقی پیش رو هم کنار گذاشته وحالا کاملا تسلیم منه و از این تسلیم بودن خودش لذت هم می بره . پاهاشو باز کرده بود و منم کیرمو گذاشته بودم لای پا هاش . می خواستم به کونش نفوذ کنم .. ولی اون کیرمو قفلش کرده بود .. تا کسشو بهش بچسبونه و با هاش حال کنه . حق هم داشت . یه دختر و یه زن تا وقتی که می تونه از تماس کیر با کسش لذت ببره دیگه کون دادن چه حس و حالی می تونه واسش داشته باشه ... آروم آروم صورتمو به صورتش چسبوندم .
-دوستت دارم عزیزم . پیمانه نازم . دیگه با من قهر نکن ....
 اونو اسیر حرفام و لحن آروم خودم کرده بودم . یه دختر رو خیلی راحت میشه با آهنگ ملایم گفتار خودت فریب بدی . دلشو به دست بیاری و بعدا هر کاری که دلت می خواد باهاش انجام بدی .  و این درست همون کاری بود که من داشتم با پیمانه انجام می دادم .. این بار وقتی سرمو گذاشتم لای پاش ,  با پاهاش سرمو به سمت کسش فشار می داد .. . صدای فریادشو حالا افسانه و ریحانه هم می تونستن به خوبی بشنون ... از جام بلند شده و بغلش کرده رفتم به سمت پذیرایی .... حدسم درست بود . اون دو تای دیگه اون جا بودند و منتظر ما ..  یعنی در واقع منتظر من . وقتی پیمانه رو گذاشتم زمین با کمال تعجب به اون نگاه می کردند که چطور شده اون نمی خوام گفتن ها با یه تسلیمی جانانه همراه بوده ... می خواستم پزشو بدم و بگم که هیشکی نمی تونه از چنگ شهروز در ره که منصرف شدم .
 -دخترا شما چه دست و پایی داشتین .. این تشکا رو کی روی زمین پهن کردین ؟  ازکجا می دونستین من و پیمانه میاییم این جا ؟
 کف پذیرایی شده بود عین سالن کشتی . حالا می شد به خوبی با هر سه تاشون حال کرد . پیمانه چون اون دو تا رقیبشو دید که چه جوری واسه من دندون تیز کردن خودشو به دمر رو تشک ولو کرد و کونشو برام می گردوند . دستاشو هم گذاشته بود رو کونش و اونا رو به سمت من بازشون کرده و دوست داشت که دل منو ببره ..
پیمانه : شهروز جون  .. اون طرف که بودی داشتی چیکار می کردی ؟ ..
 بسوزه پدر حسادت که وقتی دخترا اسیرش میشن دیگه هیچی نمی تونه جلو دارشون شه که واسه رسیدن به خواسته هاشون از هیچ اقدامی  رویگردان نباشن .
-آفرین دخترا من خوشم میاد وقتی که می بینم این جوری با هم صمیمی هستین .
 افسانه دستشو به کرم آغشته کرد و اونو با انگشتش آروم آروم فرو کرد توی کون پیمانه .  پیمانه هم لباشو گاز می گرفت . همه چی شیر تو شیر شده بود . وقتی که افسانه  کیرمو گرفت توی دستش و اونو به سمت  سوراخ کون پیمانه هدایت کرد  ریحانه هم خودشو طوری از پهلو به بدن پیمانه چسبونده بود که انتظار داشت من کسشو بلیسم ... با انگشت یه اشاره ای به کیرم کرده و یه نگاهی به ریحانه که اول اینو بکنم توی کون پیمانه بعدا اون کاری رو که تو دوست داری انجام میدم ... این افسانه هم از اون شیطونا بود . قبل از این که سر کیرمو به سوراخ کون پیمانه بچسبونه یه زبونی بهش زد ..... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی