ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 153

وحالا زن عاشق باید طوری رفتار می کرد که بتونه تمام این مهره ها رو با هم پیش ببره . شطرنج سختی بود . کافی بود که یکی از مهره ها نقششو به خوبی انجام نده . دیگه نمی تونست کاری کنه . در این جا نمی شد گفت مهره قوی و ضعیف کدومه .  نوشین با این که از شوهرش ناصر نفرت داشت و دوست نداشت اونو اونم در این شرایط , قدرتمند بدونه ولی حس می کرد که اون وزیر این بازی شطرنجه . اون حالا خیلی ماهرانه می تونست کاراشو پیش ببره  . نمی تونست پیش بینی کنه که  چه اتفاقی میفته ولی امید وار بود . چون می دونست که عاشقه برای رسیدن به عشقش مبارزه می کنه . و زندگی یعنی مبارزه . پس به خودش گفت نوشین تو باید اعتماد به نفس داشته باشی . از نتیجه کار هم اصلا هراسان نباش . به این فکر کن که اگه مثلا شکست هم بخوری شرایط از اینی که هست بد تر که نمیشه . پس تو چیزی رو از دست ندادی . و در همین شرایط هم خیلی راحت می تونی خودت رو در کنار نادر احساس کنی . حتی اگه تعداد دیدار هات با نادرو زیاد هم کنی اگرم آدمای فضولی که نمیشه در دهنشو نو بست رو کاری کنی که دست از فضولی ها شون بر دارن بازم هیچ اهمیتی نداره .. باشه چند روز صبر می کنم اگه شرایط خیلی نا مساعد شد  علیه همین  ناصر با این شرایطش شکایت می کنم . به من چه مربوطه که اون پا هاشو از دست داده . من که نباید زندگیمو به خاطر دلسوزی نسبت به یک حیوون کثیف خراب کنم . تازه اون که دوستم نداره . اون فقط از این که غرورش پایمال شده می خواد دوباره به چنگم بیاره .. کور خونده ...
 نوشین سعی کرد خونسردی خودشو حفظ کنه . اون به فر دا و فر داهای دیگه می اندیشید . به روزایی که بتونه در آغوش عشقش نادر به نهایت آرامش رسیده باشه . دیگه دغدغه اینو نداشته باشه که شوهر کثیفی به نام ناصر بلای جونش شده . مرد کثیف و هوسبازی که دوست داره با زن دیگه ای باشه ولی وقتی که زنش عاشق یکی دیگه میشه نمی تونه تحمل کنه . بهت نشون میدم ناصر که این باور تو و همه  مردای پستی که فکر می کنن دنیا مال اوناست یک باور غلطه . نقره داغت می کنم . همین جوری که تا حالا کردم . دستت  درد نکنه نلی که از من و نادر فیلم گرفتی و نشون معشوقت ناصر دادی .. جیگرشو آتیش زدی .. نشون دادی که نوشین هم می تونه .. ولی دیگه اینا واسم مهم نیست . مهم اینه که من حس می کنم این بار دیگه اشتباه نکردم . این  بار به اونی که می خواستم رسیدم .  با این همه این دفعه  باید حواسمو جفت تر کنم . ولی نادر این جوری نیست ..
نوشین چشاشو رو هم گذاشت .. دوست داشت برای چند ساعتی بخوابه و در نهایت آرامش بره سراغ  دختر عمه یا همون معشوقه شوهرش نلی ..  نوشین دلش واسه پسر عمه اش نیما می سوخت .. اگه همه به چیزی که می خواستند می رسیدند نیما می تونست تنها قر بانی این ماجرا باشه ...
 چند ساعت بعد نلی و نوشین با هم بودند .. نوشین از نلی خواست که بیاد خونه شون  -زیاد وقتتو نمی گیرم نلی .. می دونم که ازم خوشت نمیاد . همون احساسی که من نسبت به تو دارم .  قبلا هم بهت گفتم کاری  که تو کردی زشت و زننده بود . اومدی و پا  توی زندگی یکی دیگه گذاشتی .. ولی هر چی بود دیگه گذشته .. حالا من عاشق یکی دیگه هستم و تو هم نشون دادی که ناصر رو از صمیم قلبت دوست داری . اونو با همه بدیهاش تحمل کردی . تنهاش نذاشتی . من واقعا از این احساس تو از این عملکرد تو واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم . اینو جدی میگم .. ولی من زن ناصر هستم .. تو هم زن نیما هستی .. این جا شرایط خیلی در هم و بر همه .. الان  من و تو چشم دیدن همو نداریم .. ولی گاه دشمنا و اونایی که خط همو نمی خونن بالاخره در یه جایی یه اشتراک خواسته ای دارن که اونا رو به هم نزدیک می کنه .. مجبورشون می کنه که به هم کمک کنن . نمیشه گفت یک همزیستی مسالمت آمیز . چون من که در کنار تو زندگی نمی کنم . خلاصه می کنم نلی .. ما هر دو مون عاشقیم . این یک نقطه رو مشترکیم . نقطه اشتراکی که از نیاز ما میگه .. درسته عاشق یک نفر نیستیم ولی این احساس عاشقونه در وجود ما هست ..
نلی : چی می خوای بگی ؟
نوشین : دوست داری به ناصر برسی ؟ دوست داری زنش بشی ؟
نلی : اگه در دنیا یه آرزو داشته باشم فقط همینه ..
نوشین : من نمیگم  که می تونم برای رسیدن تو به این آرزوت بجنگم . تازه عاشق جمالت هم نیستم که برای تو تلاش کنم . به خودمم فکر می کنم . تو باید همراهم باشی ..کمکم کنی .. فعلا مجبوری منو به عنوان یک دوست قبول کنی .. هر چند دوست دارم تو رو بگیرم زیر مشت و لگد و تا جون داری بزنمت ..
نلی : دست شما درد نکنه ..
نوشین خیلی آروم و شمرده تمام ماجرا رو واسه نلی تعریف کرد ..
 نلی : باورم نمیشه .. تو چطوری تونستی این جور به همه چی فکر کنی .. بابا تو دیگه کی هستی ..
 نوشین : هنوز هیچی نشده .. الان مونده بازی تو .. تو یک بازیگر ماهری هستی . خیلی ماهر تر از من . اون وقتا که من یک بیننده بودم تو یک هنر پیشه خوب بودی .. نلی : ولی تو حالا دست منو از پشت بستی ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

خانواده خوش خیال 95

امیر : امروزکیرم به اندازه کافی  فعالیت داشته . دیگه نمی دونم چه جوری بهش بگم که بازم کارکنه  . ولی باشه .. خیلی نرم این کارو انجام بدی خوبه . فقط  از اون قوطی روغنی  که کنار سکوی  استخره یه خورده شو بمالی رو کیرم و مالشش بدی اثر داره .
سپیده بی خیال به غرو لند بقیه این کارو واسه امیر انجام داد تا تونست کیرشو شق تر کنه .
سپیده : بذار بقیه زنا حسرت تو رو بخورن . تو حالا در اختیار منی . سپیده با تو حال می کنه .
امیر : ولی از نگاههای اون مردا خوشم نمیاد انگار باهام لجن و خوششون نمیاد که من و تو با هم باشیم .
-غلط می کنن . مگه دست خودشونه .
 در همین لحظه سروش شوهر سپیده اومد جلو ..
سروش : سپیده جریان چیه .
سپیده : عزیزم چیه چرا عصبانی نشون میدی . جریان همونیه که تو الان اونو در دستای من می بینی . دیگه جریان دیگه ای نداریم .
سروش : به همین آسونی ؟!
 امیر اعصابش به هم ریخته بود . همه اونایی که اون دور و بر بودن یا کاملا سکسی بودند  یا زنا همه با یه خط نازک شورت و به اصطلاح شورت لاکونی دل مردا رو برده بودن .
 سپیده : می تونم ازت خواهش کنم بس کنی و بری سراغ یکی از اون زنایی که دور و برت هستند ؟ الان آقا امیر مهمون که چه عرض کنم  خونه محرم ما شده . همه فن حریفه به خیلی از کارای فنی وارده . در اصل راننده ماست و کارای دیگه هم ازش بر میاد .
 سروش : می بینم کارای دیگه اونو ..
-میگم سروش عصبی ام نکن .. الان نگاه کن که سحر چه جوری داره کیر عرفانو پیش روی شوهرش ساک می زنه ؟ تازه عرفان هم جزو گروه خوش خیال نیست ..
-در عوض سامان هم داره با مادرش سکس می کنه .
-عزیز دلم این جا که معامله پایاپای نیست .. تو می تونی بری هر زن دیگه رو هم بچسبی . اگه این عرفان خان مادر نمی داشت چی می شد ؟  دیگه این قدر بد جنس نباش دیگه . فکر کردی در این دنیا خودتی که فقط کیر داری و می تونی حال کنی ؟ این انصاف نیست . باید در وجودت رحم باشه و بدونی که داری چیکار می کنی .
 در همین لحظه سوسن که دیده بود امیر و دخترش روبروی نگاه تیز و خشمناک دامادش سروش قرار گرفته خودشو  به صحنه رسوند و ضمن این که یه چشمکی به  امیر زد رو به سروش کرد . گفت داماد گلم این امیر خان دیگه از فردا که چه عرض کنم از همین الان مباشر و مشاور ما هست و ما باید در هر کاری از اون کمک بگیریم . هر چی باشه ما سالهاست که در ایران نبودیم و اون به مسائل روز و اقتصادی کشور بیشتر ازما آشنایی داره ..
 -ولی مامان تو الان به این شرایط میگی مسائل کشوری ؟
 -بیا بریم دا ماد عزیزم . این روزا نسبت به من خیلی بی توجه شدی . دیگه من  که نباید بهت بگم .
سوسن هم مثل سحر و سپیده که کیر عرفان و امیر رو از زیر و با یه استیل خاصی توی دستشون گرفته بودند در دستش گرفت و روی سروشو به سمت خودش بر گردوند  و شروع کرد به ساک زدن .. و اون طرف هم عرفان همچنان از این که مادرشو وسط کیر دو تا مرد می دید هم ناراحت بود و هم کمی راضی ..  از این حالت تضادش خودشم تعجب می کرد . حالا شاید بیش از اون چه احساس کنه غیرتی شده نوعی حس حسادت به سراغش اومده بود . چون دوست داشت  مهم ترین مسئله زندگی مادرش باشه  ولی حالا با وجود مردان زیادی که مادرش با اونا آشنا شده بود حتما بسیاری از ساعتهای روز رو به این فکر می کرد که کی می تونه با اونا باشه . حتی دیگه مثل سابق دست و دلش به کارای آرایشگاه نبود و نمی رفت .سامان و سیامک که در حال کردن فیروزه بودند واسه لحظاتی به امیر و سپیده نگاه می کردند . سامان که برادر سپیده بود و سیامک هم پدرش . حالا پدر و پسر فیروزه رو بغلش کرده به لبه استخر بردند . سامان حس کرد که گاییدن فیروزه داخل آب ممکنه باباشو خسته کنه . عرفان یک بار دیگه کیرشو در دست سحر می دید .. فیروزه اومد بالا و کناره استخر نشست . با اشاره دست و چشم و ابرو و ناز کردن مردا رو یعنی همون دو مردی رو  که لحظاتی پیش در حال گاییدن اون بودند به نزد خود فرا خواند . سامان و سیامک دو تایی شون هیجان زده  بودند . سامان به باباش گفت که زیر فیروزه دراز بکشه و بکنه توی کسش و خودش از پشت کیرشو می کنه توی کون فیروزه .... ادامه دارد ... نویسنده .. ایرانی 



خارتو , گل دیگران 124

ویدا : من فکر کنم دوتایی شون وقتی ما رو در همین وضع ببینن و نتونن کاری انجام بدن وحشی شن و بیفتن رو ما  ماندانا : من این طور فکر نمی کنم . اونا حداقل برای این که نشون بدن چقدر غرور دارن و اون جور بهمون نیاز ندارن خویشتن داری  می کنن .
ویدا : نمی دونم . ولی جیگرشون آتیش می گیره ..
ماندانا : کیرشون می سوزه .. دلشون کباب میشه ..
ویدا : ولی این جوری کس و کون من و تو هم کباب میشه . .
 پسرا خودشونو به چند متری اونا رسوندن ..
 ماندانا : واااااااااووووووو این دیگه چه جورشه .. شما اگه شورتتونو هم در می آوردین سنگین تر بودین ..
مهیار : ما عادت داریم این جوری بخوابیم و با همون وضع اومدیم . حالا چرا این قدر گیر میدین .
ویدا : آقایون همون جا وایسین یا اگه دوست داشتین بشینین . در ضمن تکون هم نمی خورین . پا پیش نمی ذارین . گفتیم چون دارین  فیلم لز بینی رو می بینین حالا بیاین این جا زنده شو ببینین . می دونم فر هنگ بالایی دارین و خیلی راحت می تونین خودتون رو با محیط هماهنگ کنین .
 بهروز و مهیار گوشه دیوار و در چند متری تخت دخترا  رو زمین نشستند ..
 ماندانا : اون چیه توی شلوارتون سیخ شده ..
 مهیار : دست ما که نیست . اگه می خوای درش بیارم جوابشو از خودش بشنو ..
ماندانا : نه .. جوابمو گرفتم . شما هم نمی خوای از هر فرصتی به نفع خودت استفاده کنی ..
 ویدا : حالا اگه آقایون اجازه می فر مایند به کارمون برسیم .
 ویدا و ماندانا درست روبروی هم یه حالت قمبلی گرفتن . سرشون در یک جهت بود . طوری که فقط ماندانا می تونست با کون ویدا بازی کنه و ور بره ..
مهیار : می بینی پسر .. چه جوری دارن کبابمون می کنن ؟
 بهروز : آره بوی سوختگی رو حس می کنم . مهیار : من میگم اینا خودشون مرض دارن . دارن عمدا این کارو می کنن که حال ما رو بگیرن و طاقچه بالا بذارن .. واسه ما که دختر کم نیست ..
 بهروز : می دونم کم نیست . ولی حالا که دستمون به جایی بند نیست . تو اگه بخوای بری یه جنده ور داری بیاری بکنی بازم یه دنگ و فنگی داره .  الان هم که حسش نیست اینا رو بخوای ول کنیم بریم بیرون دنبال جنده بگردیم .. مهیار : نیاز نیست که بگردیم .. همین دور و بر ساختمون و توی فضای سبز یه اشاره کنی ده نفر رو تورش می کنی ..
 بهروز : من که حس بیرون رفتن ندارم . تر جیح میدم همین جا بمونم و جلق بزنم .
 مهیار : ولی از رو شورت ..
بهروز : جق زدن زیاد هم سر آدمو درد میاره .
ویدا : آقایون بلند تر بگن ما هم بشنویم ..
 مهیار : هیچی . یه حرفای خصوصی می زدیم . فقط خانوما اگه حس کردن نیاز به کمک دارن ما بی منت در خد مت هستیما ...
ویدا : دست شما درد نکنه .. نمی دونم در این لحظات چه کمکی از شما بر میاد و چه کاری ساخته هست . غذا که خوردیم و نیازی نیست که آشپزی کنین .. یه نیم ساعت دیگه که سر حال اومدیم اگه آب میوه ای چیزی موجود بود می توئنین واسه ما ردیفش کنین ..
مهیار : پسر اینا دیگه چه اعجوبه ای هستند ..
بهروز : من نمی فهمم کس و کون و تن و بدنشونو لخت کرده این جور دارن جلو ما حال می کنن میگن بهمون دست نزنین ما رو گیر آوردن . دیگه اینا روی هر چی جنده رو سفید کردن . تازه اینو هم میگن ما شوهر داریم . با وفائیم و تا حالا دست مردی به غیر شوهر بهمون نرسیده . ولی دارن این جوری ما رو بازی میدن .
 مهیار : عیبی نداره . اگه کیرمون بهشون برسه می دونیم چیکار کنیم . همچین شلاقی به تن و بدنشون بزنیم که دیگه اون سرش نا پیدا . حالشونو می گیرم ..
 بهروز : من که این طور فکر نمی کنم . تو همین حالا شم  عین جنازه های غش کرده شدی ..
مهیار : بهتره بگی عین غش کرده های جنازه ای شدی ... من که می خوام شورتمو بکشم پایین .. دیگه اختیار اینو که دارم .
بهروز : باشه تو بکش منم می کشم ..فقط یواشتر زیر لب حرف بزن متوجه نشن .
 پسرا شورتشونو کشیدن پایین . ماندنا که حواسش بود به کون ویدا ولی ویدا از پهلو چشاش افتاد به کیر جفتشون .. خیلی آروم به ماندانا گفت گوشت رو بچسبون به دهنم کارت دارم ..
 ماندانا هم یه لحظه چشاش افتاد به  جفت کیر بیرون زده از شورت ..
-می دونم چی می خوای بگی ویدا جون ..
ویدا : می بینی . هر چقدر بهمون مواد می رسه تا یه ماده نو می بینیم دلمون میره ..
 ماندانا بازم صداشو آورد پایین تر و گفت ولی تمام این مواد سر و ته یک کرباسه . ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

نگاه عشق و هوس 63

پایان یک حرکت با آغاز حرکت دیگه ای همراه بود . اونا در کنار هم گذشت لحظه ها رو حس نمی کردند . فقط زمانی این گذشتو حس می کردند که به انتها نزدیک می شدند و این که باید باور می کردند که دیگه به این راحتی نمی تونن در کنار هم قرار بگیرن .
سارا: انگار دقیقه ها همین جور دارن از من و تو فرار می کنن .
 سعید : بذار فرار کنن . من و تو که از هم فرار نمی کنیم . مهم من و تو هستیم که اصلا به این چیزا توجهی نداریم . و خودمون در کنار همیم . پس یادت باشه چی شده . از اولش هم قرار بر این بود که فقفط  یک  هفته رو در کنار هم بمونیم به این صورت . اگه بتونیم واقعیتهای امروز رو باور کنیم فر دایی رو که باید در کنار هم باشیم خیلی راحت تر می پذیریم . خیلی راحت تر می تونیم همو احساس کنیم و دیگه روزای تلخی مثل امروز رو نداشته باشیم . هر چند ما حق نداریم که به این لحظات بگیم تلخ و درد ناک .   لحظه ها ارزشی ندارند مگر این که من و تو به اون ارزش بدیم . ما آدما دوست داریم حس کنیم که برای لحظه ها هستیم  در حالی که این لحظه هاست که باید برای ما باشه . آره سارای من لحظه ها برای ماست . پس در این جا مهم چیه ؟ مهم من و تو هستیم . ما به لحظه ها نیاید اصالت بدیم . این من و تو هستیم که اصالت داریم . اگه لحظات دارن ازما فرار می کنن بالاخره بر می گردند . چون این من و تو هستیم که مهمیم . ارزش داریم . وقتی زنده هستیم می تونیم لحظات رو بسازیم . وقتی عاشق همیم وقتی به امید رسیدن به هم چشامونو می ذاریم رو هم بازم می تونیم لحظاتو بسازیم . عزیزم امید قشنگه . انتظار شیرینه .. مگه ما در همین لحظات شیرین با هم بودن به هم نگفتیم که در کنار هم می مونیم برای هم می مونیم و برای هم می خونیم ؟ خب حالا هم همونه . هیچی عوض نشده . باید نشون بدیم که به این حرفمون عمل می کنیم . باید نشون بدیم که لحظات برای ما ارزشمنده . و من و تو بازم ار این روزای خوب از این ساعت های خوب و حتی از این دقیقه ها خواهیم داشت . برای من و تو حتی دقیقه هم ارزشمنده ..
 سارا : سعید ! تو داری ادبیات می خونی یا ریاضیات ؟
سعید : من دارم درس عشقو می خونم . درسی رو که چطور با سارای خودم باشم . چطور وقتی که اون گفته دوستم داره بتونم دوستش داشته باشم .. و چطور بتونم جواب محبت هاشو بدم . سارایی که همه چیزشو تقدیم من کرده . سارایی که به خاطر من خیلی چیزا رو زیر پا گذاشته .. به باور هایی پشت پا زده و باور های جدیدی رو وارد زندگیش کرده . باید بهش نشون بدم که این باور هاش اشتباه نیست ..
سارا : سعید ! تو که داری بازم منو تحریک می کنی .. کاش باهات میومدم . کاش حالا عروس مادرت بودم . باهات میومدم خونه تون .  کاش دنیا می دید و می دونست که چطور من و تو به هم دل بستیم . نه این که بخوام به دنیا نشون بدم . به آدماش پز بدم . بلکه واسه این که دیگه این قدر سخت نگیریم . که با ور های ما رو دنیا باور کنه . که ما رو بپذیره ..
سعید به چهره مظلومانه و عاشقانه سارا نگاه کرد .. حس کرد که در کنار عشق و مظلومیت  یه چیز دیگه ای هم درچشاش و در وجودش موج می زنه .. دستاشو رو سینه های سفت و بدن لاغر ولی خوش دست سارا گذاشت .. سارا خیلی خوشش میومد از این حرکتی که سعید دستاشو بذاره زیر کمرش و اونو کمی از زمین بالا تر بیاره و به سینه هاش بچسبونه . احساس آرامش می کرد . حس می کرد که دنیایی از عشقو در آغوشش کشیده . آخه سعیدو دنیای خودش می دید .  به ساعت دیواری نگاه می کرد . دوست نداشت از این لحظات و از عشقش دل بکنه . ولی هر دوی اونا باید فوق العاده مراقب می بودند . کوچکترین اشتباهی باعث می شد که اونا فرصتهای آینده رو از دست بدن و این براشون خیلی گرون تموم می شد .  شاید اگه الان از هم جدا می شدند تا ده دوازده ساعت دیگه هم هیچ مسئله ای پیش نمیومد . اون می تونست برای سامان زنگ بزنه و ازش بپرسه کجائین ولی نخواست این کاروانجام بده . نمی خواست در این لحظاتی که براش مقدس بودند به یاد خودش و سعید بیاره که زنی آزاد نیست . زنیه که شوهر داره و باید خودشو اسیر زندگی دیگه ای بکنه که از حرکت و پویایی در اون زجر می کشه .
 سارا : سعید! من نمی تونم . سختمه ..ولی باید ...
 سعید : می دونم چی میگی ..منم بد تر از توام . ولی از حالا به بعد باید به فردا فکر کنیم . گذشته ها برای من و تو مثل خاطره ای میشه که پیوند ما رو محکم تر می کنه و آینده یک انتظار شیرینه .. انتظاری که ما رو به مقصد می رسونه  و مقصدی که با آغوش داغ من و تو به همه این انتظارات خاتمه میده .... ادامه دارد ..نویسنده .... ایرانی 

زنی عاشق آنال سکس 147

اصلا دوست نداشتم برای لحظاتی هم که شده از اون جدا شم . ولی یه چند ساعتی رو اگه می خوابیدم بد نبود . ولی اون جبار هر لحظه برام یه سور پرایز خاصی داشت .
 -عزیزم . تو این جوری داری با کسم بازی می کنی و کونمو هم می کنی فکر شو نمی کنی که من ولت نمی کنم و نمی ذارم که بری و به کارات برسی ؟
 -تو خودت هم باید بری یه سری به خونه بزنی و بهونه امشب اومدنو هم دوباره جور کنی ..
-آتنا می دونه چیکار کنه . شوهر آدم که به آدم اعتماد داشته باشه همین خوبی رو هم داره دیگه . دیگه چیکار میشه کرد .  
-وااااایییییی این چقدر عالیه . حرف  نداره . ..
-آخخخخخخخ جبار .. خیلی خوشم میاد که وقتی هم که دارم از پیشت میرم همین جور تشنه لحظه بعدی باشم که در کنارت قرار می گیرم .
 -من که از همین الان منتظرم . ..
اصلا حواسم نبود همین جوری می خواستم لباسمو تنم کنم و برم .
-آتنا فکر نمی کنی یه حسن ختامی هم داشته باشیم بد نیست ؟
 -منظورت چیه
-دوست دارم که ببرمت حموم و یه حال درست و حسابی هم  توی حموم بکنیم .
 -خیلی حریصی تو جبار  . من که خودم بیشتر دلم می خواد .ولی چیکار کنم .
 کف دو تا دستاشو گذاشت روی کونم و گفت ببینم تو با این کون می خوای بری خونه ؟ پر از آثار شمعه . البته  من یکی که توقع ندارم پیش شوهرت بخوابی . چون حسودیم میشه .. حتی می تونم سه سوته سر شوهرت رو بکنم زیر آب و تو رو برای همیشه متعلق به خودم بدونم .
 جبار منو برد به حموم . کونمو کف مالی کرد .. و تمام بدنمو .. دستاشو رو سینه هام می کشید .. روی شکمم و روی جفت قاچای کونم . وقتی کف دستشو گذاشت لای پام و کس و کونمو با هم فشارش  گرفت یه بار دیگه همون کف حموم دراز شدم و اون با نرم کردن سوراخ کونم یه بار دیگه کیرشو فرستاد به همون جایی که دوست داشتم .. و در همون حالا با دستاش شروع کرد به تمیز کردن کامل و عمقی کون من از اثرات موم شمعی که روش نشسته بود .. زیر کیر جبار داشت خوابم می برد .. ولی دیگه باید می رفتم ..  احساس سبکی و آرامش می کردم . خسته بودم ولی در انتظار شب بودم که یه بار دیگه هم خودمو به آغوش  جبار بسپرم .. وقتی رسیدم خونه پژمان خونه بود .. نمی دونستم چرا نرفته بیرون .. ولی برای من فرقی نمی کرد ..
پژمان : آتنا عزیزم خیلی خسته ای ؟
 -آره .. همراه بیمار بودن این درد سرا رو هم داره .. دیگه این دوست من با من راحت تره . قراره امشبو هم پیشش بمونم .. بهش گفتم من شوهر دارم .. می ترسم اون ناراحت شه .. ولی ازم خواهش کرد .. گفت که من خودم با هاش تماس می گیرم .. دیدم که این جوری می کنه گفتم باشه چیکار کنم از بس اون آقاست که اصلا حرفی نداره . راستی پژمان تو امروز رو خونه می مونی ؟ می خوام توی بغل تو بخوابم .. راستش من خیلی خوشم میومد که توی بغل کسی که دوستش دارم بخوابم .. و به چند علت دوست داشتم که این چند ساعتی رو که از جبار دورم در کنار شوهرم پژمان باشم و پیشش بخوابم . یکی این که بهش بگم بهش توجه دارم .. یکی این که بهش لذت بدم و نشون بدم که منم تشنه اونم و از طرفی دوست داشتم  عشقبازی با شوهرم یه مقدمه و تمرینی باشه برای این که تا چند ساعت دیگه خودمو به معشوقم برسونم و وقتی هم که شوهرم به من حال میده منم  فانتزی سکس با جبار رو داشته باشم .. یه هیجانی که لحظات انتظار رو واسم شیرین ترکنه . البته دوست داشتم که تا سه چهار ساعتی رو توی بغلش بخوابم و بعد سکس کنم .. با این که تمام تنم کوفته بود ولی این می تونست بهترین شیوه ای باشه که بدنم داغ شه و آماده تا  یک شب گرم و هیجان انگیز دیگه ای رو هم با جبار داشته باشم ..
پژمان : تو خیلی دوست داشتنی و دلسوزی آتنا . می خوای هوای همه رو داشته باشی . من به وجود همسری مثل تو افتخار می کنم . خیلی دوستت دارم . تو با این که بی خوابی کشیدی بازم می خوای هوای منو داشته باشی . باور کن اجباری نداری ..
 -نه نهههه عزیزم . من خودمم دلم می خواد هوس تو رو دارم . فعلا می خوام بخوابم .. اما از کنار من دور نشو . می خوام همین جور توی بغلم بمونی . بوی تو رو حس کنم ..
  شاید برای خیلی ها تعجب انگیز باشه ولی من شوهرمو دوست داشتم . واسش احترام قائل بودم . اما نمی تونستم لذت خودمو هم از یاد ببرم . شاید من اسم اینو که تنمو در اختیار یکی دیگه بذارم یک فاجعه نمی دونستم .. وقتی که بیدار شدم دیگه پژمانو ول نکردم . هم از سکس با اون لذت می بردم و هم این تصور رو داشتم که جبار با اون بدن برنزه و کیر سیاه و بادمجونی خودش روبروی من قرار گرفته و داره به من حال میده و مهم تر از همه می خواستم که سکس با پژمان و فرو رفتن کیرش توی کون من یه دست گرمی باشه برای سکس چند ساعت دیگه من با جبار . حواسمم به این بود که بعد از سکس با پژمان بازم از محلول بی حس کننده استفاده کنم .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی