ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

محمد , خورشید بی غروب

خداوندا ! به تو پناه می برم و از تو یاری می خواهم تا به من توانی دهی که  از بنده محبوب تو بنویسم . از شاه سلطان انسانهای روی زمین .. از بر ترین و بالاترین و شایسته ترین و بهترین بنده تو .. محمد بنده ای از بندگان توست .. چون من , چون عیسی , چون موسی و چون آن به بیراهه رفته ای که نادانسته به سخره اش می گیرد .. آخر هیاهوی بسیار برای چیست ؟ نمی دانم مگر نه آن است که تو محمد را به نزد خود برده ای ؟ در آغوش خود و در بهشت برین جایش داده ای .. مگر نه این است که او را به سعادت ابدی رسانیده ای ؟ می خواهند که محمد را خوارش گردانند ..زهی خیال باطل ! آنان چه کاره اند ؟! مگر آن که تو عزیزش گردانیده ای خوارشدنیست ؟! مگر آن که تو به معراجش بوده ای زمین پست , پستش می گرداند ؟ چه کسی می خواهد محمد را خاموش گرداند که  تو نور حقانیت خویش را دروجودش نهاده ای .. چه کسی می تواند محبت محمد را در دلهای عاشقان محبت و محمد بمیراند ؟ کاش امروزمحمد لختی به دنیای پست و خاکی مان می آمد و محمدانه به دشمنان خود نشان می داد که خوار تر از آنی هستند که کس بخواهد با آنان بستیزد و بی ارزش تر از آن که کس بخواهد از آن خس یاد کند .. محمد مهربان بود .. محمد شکیبا بود .. عاشق بود .. محمد سلطان نیکی ها و محبت بود .. محمد امین بود محمد پیام آور اندیشه ها و فرامین خداوند بود .. توهین به محمد یعنی توهین به آفرید گار یکتایی که تورات و انجیل و قرآن و ...را نوشته است ...اگر محمد زنده می بود اجازه می داد که از او بد بگویند تا بدانند که یاوه گویی ها او را از راه خدا باز نخواهد داشت .. اما امروز جسم خاکی محمد در کنار ما نیست و زبان گویای او .. ننگ بر آنان باد که به خالق یگانه این جهان توهین می کنند و به خاطر دمی بیش  در رفاه زیستن ,  شرافت و انسانیت خود را به زیر سوال می برند .. آخر ای دریوزگان ! مقصد راهی که می روید همان نهایتیست  که محمد صد ها سال پیش به آن رسیده است . مرگ در خانه همگان را خواهد زد ..چه بخواهید چه نخواهید وارد خانه تان خواهد شد .. گریبانتان را خواهد گرفت اگر با خدا بودید رهایتان خواهد کرد تا به سعادت برسید .. محمد آمد که بگوید نیامده ام که به شما بگویم که از خاک بر خاک شوید ..آمده ام که بگویم می توان از خاک بر افلاک شد اگر به دامان خدا پناه ببرید .. ومحمد زیبا صورت و زیبا سیرت .. امروز در میان ما نیست تا پاسخگوی شکیبای زشتیهای شما باشد .. اما خدای محمد که هست همان خدایی که اورا برگزید تا نجات بخش آدمیان از زندان دنیا باشد .. و امروز کوردلانی هستند که برای چند صباحی بهتر دیدن دنیا شرف و عزت و آبروی خویش را می فروشند و می پندارند که تا ابد زنده اند .. محمد یعنی عشق , یعنی نور خدا , یعنی تبلور پاکی ها , محمد یعنی پادشاه و خلیفه بهشت .. ابرهای تیره جهل و غرور نمی تواند مانع تابش خورشید فضل محمد گردد ..محمد آمد تا از وادی خشک محبت و انسانیت , گلستان عشق و هم دلی ها بسازد .. محمد یعنی خدای عاطفه و احساس .. محمد یعنی رهبر قومی که او را عاشقانه دوست می دارند قومی که خدای خود را دوست می دارند .. محمد یعنی صدای دلهایی که ناقوس الهی را برای بازگشت به سوی او می شنوند ..محمد یعنی آرام دلها , نوای جانها . محمد یعنی امید زمزمه هایی  که در سحرگاهان خدا را فریاد می زند تا که غرق آیین محمدی گردد . یا محمد ! می دانم که می دانی چرا این همه توهینت می کنند .. از تو می ترسند .. از تو بیمناکند .. چه کسانی با چه هدفی می خواهند که کوچکت شمارند ؟ مدعیان حقوق بشر ؟ همانان که بمب اتم بر سر بی گناهان ریخته اند و دیگران را از آن منع می کنند ؟ همان گروه و شرکت هایی که دم از دفاع از حقوق کودکان و زیر 18 ساله ها زده و فیلمهای آن چنانی کودکان را ممنوع می دانند اما در قلمرو خود و با حق و حساب گرفتن تا دلتان بخواهد از این فیلمها به نمایش می گذارند  ؟ چه کسانی از محبوبیت تو هراسانند .. تو فروغ جاودانه ای ..سلطان هر زمانه ای ..آشنای هر بیگانه ای ..  و من تو را با خدا و خدا را با تو می بینم . هر پستی که به خیال خام خویش بخواهد که پستت گرداند از بزرگی تو گفته است .. پس ای مسلمانان ! آن بزرگی که بزرگی خویش را از خالق خویش گرفته هرگز کوچک نخواهد شد .. و محمد گل سرسبد گلهای عالم است .. و خداوند آن که را به معراج برده است جهان را در زیر پای او نیز قرار داده است . می دانید اگر جسم خاکی محمد در کنار شما می بود چه می کرد ؟ چه می پندارید ؟ مقابله به مثل می کرد ؟ به خشونت پاسخ شما را می داد ؟ با شما به اندازه لیاقت شما بر خورد می کرد ؟ ..یا می گفت آن قدر پست و بی شرم و نادان هستید که باید به حال خود رهایتان کرد ؟ نه .. محمد هیچکدام از این ها را نمی گفت .. ... تاریخ گواه است که محمد با این اشخاص چه کرده است .. محمد برای آنان دعا می خواند . از خدا می خواست که اگر قابل هدایتند هدایتشان گرداند و اگر چنین نیست امت را از شرشان در امان بدارد . محمد این چنین بود که محمد شد .. این چنین بود که آوازه او جهان را درنوردید که اگر شکست اسلام در اسپانیا نمی بود امروز جمعیت مسلمین حرف اول را در جهان می زد .. اگر از محمدیان شرم ندارید از محمد شرم کنید اگر از محمد شرم نمی کنید از خدای محمد که خدای انسانها , خدای انسانیت و خدای شماست شرم کنید .. جهان بر اساس محبت و عشق بنا شده , بر اساس صلح و دوستی ها ..انسان باشید آزاده باشید .. قلبی که در سینه من است  از همان جنسیست که در سینه توست .. از همان قلب محمد .. اما اندیشه و احساس و عمل توست که می تواند قلبت را مهربان سازد .. محمد آمد تا به شما بگوید که از کجا آمده اید در کجا هستید و به کجا خواهید رفت . به خدای محمد که من از خدای محمد خواسته ام که یاریم دهد که لحظاتی را از سر ترین بنده او بنویسم و خداوند صدای من گناهکار را شنید تا بتوانم در اوج خستگی با یاد خدا و محمد خدا آرام گیرم تا سواربر  امواج طوفانی دریای درونم خود را به ساحل آرامش برسانم . و دنیا دنیای تضاد هاست .. صاحبان اندیشه باید که تاب  اندیشه ها ی مخالف را داشته باشند ..اما هیهات از وقتی که مخالفت ها به دشمنی ها کینه توزی ها تبدیل شود .. خداوندا ! دلهای ما را از کینه تهی کرده نسبت به هم مهربان گردان . جهان را برای همه آفریده ای . تحمل مرا برای همگان و تحمل همگان را برای من آسان ساز .. خداوندا ! می خواهند که شخصیت محمد معصوم و مظلومت را مخدوش کنند ..آنان را هدایت کن  خواسته های پلیدشان را به بن بست برسان ..خداوندا به من توفیقی عنایت فرما که قلمم را در راه تو و آیین محمدی بگردانم تا که شاید بار گناهانم سبک تر گردد وبرسد روزگاری که مشمول عنایت و رحمت و بخشش تو گردم. ای کوردلان ! ای دنیا پرستان ! ای گردنکشان ! ای خمیده قامتان تاریخ اگر برای محمد کری می خوانید باخدای محمد چه خواهیید کرد ؟! خاک بر سرتان که قبل از خاک بر سر شدن خاک بر سر شده اید .. خداوند شما را به راه راست هدایت فرماید و دمی عیسایی به سراغتان فرستد که شاید جانی دوباره یابید و اندیشه ای تازه .. تا ببینید و بیابید اندیشه های پاک محمد پاک را .. دست حق به همراهتان ای آدمیان و ای موجودات روی زمین . به راستی که دست خدا بالاترین دستهاست ... پایان .. نویسنده ... ایرانی

من و مامان فریبای دوستم

من و فریبرز هم دانشگاهی بودیم .  دوسه  ترم مونده بود که لیسانسمونو بگیریم . من و اون چند وقتی می شد که بیشتر وقتا رو با هم و توی خونه اونا درس می خوندیم . اون با مامانش فریبا که 47 سالش بود زندگی می کرد .. ولی از بس خوشگل و خوش اندام بود زیر چهل نشون می داد . درشتی سینه هاش  از روی بلوز و برجستگی باسنش هم از روی دامن و هم شلوارش کاملا مشخص بود . فریبا زنی بیوه بود که شوهرشو از دست داده بچه بزرگترش که یه دختر بود ازدواج کرده  بود . فریبرز عاشق یکی از دخترای همکلاسمون میشه ولی مادرش با این ازدواج مخالفت می کنه و به نظر اون دختر از یه خونواده پایین بوده . من خلاف فریبرز اهل عشق و حال با زنا و دخترا بودم . به خاطر تیپ و هیکلی که داشتم خیلی طرفدار داشته و از همون اول آشنایی به دخترا رو نمی دادم که اونا به خودشون وعده بدن . فریبا جون خیلی با هام خودمونی بود .. ازم می خواست که فریبرز رو راهنمایی کنم .
 -پارسا جون منم به این فریبرز میگم که از شما یاد بگیره و خودشو وابسته نکنه . آخه این دوره و زمونه ازدواج دیوونگیه .. وقتی که باهام حرف می زد از چشاش آتیش می بارید . من این نگاهها رو به خوبی می شناختم .  کاش می تونستم زود تر باهاش جور شم و یه روزی که فریبرز خونه نبود بکنمش .. خیلی دلبری می کرد .. حتی یه باریه صحبتی شده بود که فریبرز سوتی داده بود که مادرش سرلوله شو بسته ..و این کارو بلافاصله بعد از به دنیا آوردن اون انجام داده ... اطلاع خوبی بود .. فریبا روز به روز بیشتر آتیشم می داد . حرفایی می زد که حس می کردم خیلی دلش می خواد باهام باشه .. اما نمی دونستم کلنگ کارو چه جوری بر زمین بکوبونم . اون شب به گونه هاش روژقرمز زده بود و روژقرمزو طوری به لباش زده بود که بر جستگی لبها اونو خیلی حشری نشون می داد .. تازه درزده رفته بودم خونه شون . موهاشو کوتاه و به رنگ شرابی در آورده همونی که من می پسندیدم . حالا اونوحتی زیر سی سال حسش می کردم . سعی کردم رسمی بودنو کنار بذارم .. اونم وقتی دید که من خیلی خودمونی حرف می زنم خودمونی تر جوابمو می داد .
-می تونم یه چیزی بگم فریبا جون ؟
 -بفرما ..
-این که خیلی خوشگلی و حتی بدون آرایش حرف نداری شکی نیست ولی امروز عین پرنسس ها شدی ..
-فدای تو پارسا که چشای خوشگلت خوشگل می بینه ولی واسه فریبرز خیلی ناراحتم . خیلی خمار شده . یه صحبتی با این بچه بکن عشق این دختره اونو کشته .. حالا گرفته قرص اعصاب و آرام بخش خورده خمار شده سر شبی ... می ترسم براش .. کمکم کن ... دستامو گرفت و تو چشام نگاه کرد ..من و اون دو تایی رفتیم سر وقت فریبرز .. هرچی صداش زدم بیدار نمی شد .. ولی نفس می کشید و بدنش هم گرم بود . ظا هرا به خواب سنگینی رفته بود .
-زنگ بزنم آمبولانس بیاد ؟
  سرمو که برگردوندم دیدم چاک بلوزش بیش از هر وقت دیگه ای باز شده و نصف سینه هاش افتاده بیرون .
-پارسا جون اون تا چند ساعت دیگه می خوابه .. من حالم خوب نیست .. سرم داره گیج میره ..
حس کردم که داره فیلم بازی می کنه . دیگه دوزاریم افتاده بود .. دنبالش راه افتادم .. رفت سمت اتاق خوابش .. تا به یک قدمی تخت رسید خودشو شل کرد ومثلا در حال از حال رفتن نشون داد .. دستمو گذاشتم زیر کمرش و اونو رو تخت خوابوندم .. 
-آههههههه لبم .. نفسم نمیاد ..
-زنگ بزنم آمبولانس بیاد ..
 -نههههه یه دگمه دیگه بلوزمو بازش کن .. فشارم رفته بالا ..
 بلوزشو در آوردم .. 
-فریبا جون منو ببخش .. الان وضعیت اضطراریه ..
-آخخخخخخ ..
 سوتین مشکی و طرح دار اون خیلی نازک بود .. تقریبا نود درصد سینه اش مشخص بود . با این حال دستمو گذاشتم پشنتش و گفتم درش بیارم که بیشتر هوا بخوری ؟
 -هر جور راحتی
 -توهم باید راحت باشی .
فریبا : من که سختم نیست ..
 ظاهرا وقتی که این جور حرف می زد بهتر نشون می داد .. نوک سینه های درشتش تیز و برآمده شده بود .. چشاشو بسته بود . انگار داشت لبخند می زد و منتظر حرکتی از سوی من بود .دستمو گذاشتم زیر سینه اش .
-فریبا جون می خوام ضربان قلبتو بسنجم ..
-چطوره ؟
-یه کمی کند می زنه ..
 -نمی تونی کاری کنی که تند تر بزنه ؟
 -میشه ولی به شرطی که برداشت بد نکنی و بدونی که فقط برای درمانه ..
 -مگه یه مریض به دکترش اعتراض می کنه که چرا طریقه درمانت این جوریه ؟
 اینو که گفت دستمو گذاشتم رو سینه اش ..
-حالا ضربان قلبت میره بالا .
-یه خورده بالاتر اشکال نداره ها ..
 لبامو گذاشتم رو اون یکی سینه اش ..
-آخخخخخخخخ چقدر خوب واردی راه درمانمو ..
دیگه تنورو خیلی گرم دیدم .سریع در اتاقو ازداخل قفل کردم . زیپ دامنشو کشیدم پایین .. شورت توری مشکی که کس سفید اونو به خوبی نشون می داد منو از سینه هاش دور کرده بود .. شورت خیس و کس خیسو با هم گذاشتم توی دهنم .. دستاشو به سینه هاش فشار می داد ..
 -نهههههه نهههههههه ..پارسا .. اووووووففففففف
-فریبا جون  اگه فکر می کنی که بازم فشارت رفته بالا و قلبت ناراحت میشه بی خیالش شم
فریبا : نه این از اون فشاراییه که برای قلب مفیده و اعصابو آروم می کنه ..
شورتشو کشیدم پایین و خودمو هم کاملا لخت کردم ..
فریبا : می خوای درمان کاملو انجام بدی ؟
 از همون صورتش شروع کردم به بوسیدن تا پایین بدنشو ولی اون یه تکونی به من داد و طوری کیرمو گرفت به دهنش که یه لحظه فکر کردم می خواد از ریشه درش بیاره .. نشون می داد که سالهاست که ازش محروم بوده .. دستمو فرو برده بودم لای موهاش و اونو به لاپام فشارش می دادم .. آبم توی دهنش فواره زد طوری  کیرمو ساک زد و پاکسازی کرد و بهش حال داد که بعد از انزال  که سه چهار دقیقه ای سر گرم ساک زدن بود فکر می کردم که آبم همین جور داره خالی میشه و به همون صورت لذت می بردم . حالا من افتادم روش ... قبل از این که کیرمو فرو کنم توی کسش انگشتامو فرو کردم توش و به سرعت اونا رو حرکتش می دادم . نه گشاد بود نه تنگ .. فقط به چهره خوشگل و حشری و لبای کلفت فریبا نگاه می کردم و با هوس کیرمو می کردم توی کسش و می کشیدم بیرون . خیلی آروم ناله می کرد ..
-پارسا .. پارسا خیلی وقته که  دلم می خواست در مانم کنی ..
 -خیلی شیطونی فریبا .. هر کاری رو که من دوست داشتم انجامش می دادی ..
 -حالا تو هر کاری رو که من دوست دارم انجامش میدی ؟
-بگو چیه چه کاری ..
 -منو تند تر بکن تند تر ..
 -چه هیکل گوشتیی داری ! هرچی که تو بگی ... فقط از یه چیزی ناراحتم . شرمنده فریبرزم ..
-شرمنده اون نباش . چیزی که بهش نمیگیم ولی باید یه کاری کنیم که غم و غصه نداشته باشه ..
 -فعلا باید غصه های تو رو رفعش کنیم ..
 -نههههه پارسا  .. عزیزم ..
-کس فقط کس تو عزیز دلم..
از اون حشری های خیلی وقت کیر ندیده ای بود که با چند تا چند تا ضربه من ارگاسم شد .. دیگه ازش نپرسیدم که  تشنه شه یا نه .. چون من که خودم تشنه خالی کردن توی کسش بودم .. .. بعد از این که کیرمو توی کسش سبک کردم اونو به دمر خوابوندم . حالا دیگه وقت ور رفتن با کونش بود ..  اون عقده هامو حسابی خالیش کردم .. کسش از هوس و همچنین از منی من خیس خیس بود با همون سوراخ کونشو نرم کردم ..  کیرو که گذاشتم روی سوراخ کونش مثل یه مکش قوی کیرمو قورت داد و داخلش چسبوند .. نرم نرم و خیلی آروم کیرمو توی کونش حرکت می دادم تا هر دو مون لذت ببریم . نگران بودم . استرس داشتم . نمی دونستم که خواب دوستم تا چه حد سنگینه . من داشتم مادرشو می کردم . هیکل خوش فرمشو در میان پنجه های خودم چنگ و چونگش گرفته و یواش یواش رسیدم به پشت پاش .. وقتی نگام به اون کپل گنده اش می افتاد چشامو باز و بسته اش می کردم . چند بار به زور جلوی پرش و انزال خودمو گرفتم که زود توی کون فریبا خالی نکنم  ولی بازم دلم بود پیش فریبرز .. سر انجام وقتی که  خودمو رو فریبا خم کرده و داشتم شونه ها و پشت گردنشو می بوسیدم آروم توی کونش خیس کردم .. دلم می خواست تا صبح می موندم . بغلش می زدم و کونشو می خوردم .. ولی دیگه گذاشتم برای بعد .. از فریبرز هم خجالت می کشیدم البته اگه می فهمید .  وگرنه کون لق فریبرز ,  کیرم که توی کون ننه اش  رفته بود و کار تموم شده بود . خواب بودم که یه سر و صداهایی شنیدم .. از جام پا شدم .. اونا داشتن توی هال خیلی آروم حرف می زدند مادر و پسر ..
 -مامان خودت بهم قول دادی که اگه پارسا رو واست جور کنم تو هم واسم میری خواستگاری ..همونی که من می خوام
 -باشه من رو قولم هستم . دستت درد نکنه منو راهنمایی کردی که اون از چی خوشش میاد و از چی خوشش نمیاد ..
 -مامان من اصلا دلشو نداشتم که اون با تو باشه
-ولی فریبرز این نشون میده که تو اون دختره رو بیشتر از من دوست داری .. ولی به روی پارسا نیاری که همه چی رو می دونی ؟
 -خیالت تخت مامان .....
 سریع رفتم سر جام دراز کشیدم . هم خجالت می کشیدم که تو روی فریبرز نگاه کنم .. هم نمی دونستم که باید چه رفتاری با اون داشته باشم ... ساعتی بعد رفتم سراغ فریبا
- -اوووووهههه چه عالی که بر گشتی .. به فکر تو بودم ..
-دیدم فریبرز خوابه اومدم ..
 -من که بهت گفتم اون تا چند ساعت دیگه خوابه ..
بغلش کردم .. و این بار اون هر کاری می تونست باهام کرد .. کیرم شده بود آدامس اون ...من با فریبرز خیلی کارا داشتم هم درس بودیم .. و چه شبهایی که باید اون جا می خوابیدم .. فریبا تن و بدن درستی داشت ..
 -فریبا جون  دوست داری همیشه با هم باشیم ؟  فقط این فریبرز ممکنه ضد حال بزنه .. و اگرم بو بردار شه من سختمه . تو هم به عنوان یک زن مستقل حق و حقوقی داری .. میگم اون که لزومی نداره که ازت مدرک بخواد به خاطر حرفات .. فقط  اگه بتونی مخشو جوری بزنی که بعدا به دروغ بهش بگی صیغه من شدی بد نیست .. اینو هم بهش بگو که پارسا گفته نمی تونه نامردی کار کنه .. و مثلا یه سال صیغه شدی . منم بعد از حرف تو میرم یه من و منی پیش این فریبرز کرده  و اون دیگه فکر می کنه راستی راستی ما صیغه هم شدیم ... فقط تو هم با ازدواجش با کسی که دوست داره موافقت کن ..
و تمام کار ها به خوبی پیش رفت .. قبل از این که من با فریبرز صحبت کنم فریبا موضوع رو بهش گفت .. و من وقتی به فریبرز گفتم که اگه یه وقتی یکی بخواد مامانتو صیغه کنه عکس العملت چیه .. اون یه نگاهی بهم انداخت و گفت بستگی به این داره که مردونگیش تا چه حدی باشه ..وقتی بهم گفت بابایی دوستت دارم دو تایی مون از خنده داشتیم منفجر می شدیم . حالا دیگه شبا که با هم درس می خونیم و حتی هنگام روز هر وقت که خسته میشم و می خوام بخوابم بی خیال فریبرز میرم و پیش مامانش می خوابم . آخه اون فکر می کنه من ناپدریش هستم .... البته اینو فقط ما سه نفر می دونیم و قراره که  بعد از ازدواج با زنش هم در میون بذاره .. این روزا خیلی هم سفارش مادرشو بهم می کنه چون میگه اگه تو هواشو داشته باشی اونم هوای منو داره و با زنم خوب تا می کنه .. اگه روش می شد می گفت که بیشتر به مادرم کیر بزن و سر حالش کن ولی خب بچه منطقی و با ادبیه  .حتی واسه این که من خجالت نکشم میگه یه وقتی ملاحظه منو نکنی ها اون حالا زنته دیگه ... قربون مامان هرچی رفیق کس خل برم ...پایان ... نویسنده .... ایرانی 

گناه عشق 134

همه نگران بودند . هیچ اثری ازروند مثبت بهبود در نوشین دیده نمی شد . .. از همراهان بیمار خواستند که اون جا رو خلوتش کنن . فقط  نرگس مادر نوشین و پدرش بالا سرش بودند ..
 نادر : جمشید من می کشمش ..
جمشید : تو که منو دیوونه کردی ..صد دفعه هست این حرفو می زنی  . حالا باید دست به دعا باشی . کار دیگه ای که از دستت بر نمیاد . خدا اون حیوونو کشته . اون کثافتی رو که فقط به فکر خودش و خوشگذرونی هاش بود .. اون آدم خود خواهی رو که می گفت من هر غلطی بکنم و زنم حرفی نزنه . چون زن آفریده شده .
نادر : اونو به روز سیاه می نشونم . فقط نوشین به هوش بیاد ..باید از اون شکایت کنه ..ولی اگه بیدار نشه .. اگه دیگه نتونه بهم بگه دوستم داره .. اگه اون لبخند قشنگشو نبینم ؟ اگه اون چشاشو باز نکنه و با نگاهش یه دنیا عشق و خوشبختی رو بهم هدیه نده ؟ منم میرم پیشش جمشید  .. میرم به همون جایی که اون رفته .. میرم تا این هدیه هر روزمو ازش بگیرم . آخه من عادت کردم . به صداش ..به نگاش ..به لبخندای قشنگش .. وقتی که می خنده ..حس می کنم خورشید به روی دنیا خندیده ..
جمشید : پاشو پسر آبروی ما رو بردی . هنوز که چیزی نشده .. تو با این کارات یعنی داری به استقبال فاجعه میری . انرژی منفی پخش می کنی .. نفوس بد می زنی ..
نادر : نمی دونم شاید حق با تو باشه .. یکی بهم بگه این جا چه خبره ! عشق من کجاست . چرا می خواد بره و تنهام بذاره ؟! مگه دوستم نداره ؟! مگه خودش بهم نگفته در سختی ها و شادی ها تنهام نمی ذاره ؟! من چه طور زنده باشم و ...
یادش اومد که جمشید بهش گفته که نباید انرژی منفی پخش کنه ..
نادر : جمشید چشام تارشده .. انگار همه جا رو سیاه می بینم ..
جمشید : پاشو برو خونه یه استراحتی بکن ..
نادر : نه ..با این شرایط این جا رو نمی تونم ترک کنم .. می ترسم ..می ترسم ..
 جمشید : نترس ..من میگم اون به هوش میاد ..اون میشه مثل سابق .. بهتر از اون وقتا ..
نادر : می ترسم ..اگه طوریش بشه ؟..
.جمشید : همین جا باش تا من  یه دو دقیقه ای برم جایی و برگردم ..
جمشید به سمت دستشویی رفت .  در همین لحظه نریمان نسخه ای در دست از اتاق بستری نوشین اومد بیرون 
نریمان : نمی دونم بیمارستان به این بزرگی چرا این آمپولو نداره
نادر : داروخانه اش هم نداره ؟
نریمان : درش بسته هست .
نادر حس کرد که به خاطر عشقش توان دیگه ای پیدا کرده
نادر : اون چطوره ؟ حالش خوب میشه ؟
 نریمان سکوت کرده آروم آروم گریه می کرد .. سوار ماشین نادر شده و از داروخانه ای در همون نزدیکی آمپول مورد نیازو تهیه کردند .. به وقت برگشتن  نادر حس کرد که یه ماشینی که پژو هم بود مدام سد راهش میشه .. اون ناصر بود .. اونا رسیده بودن نزدیک بیمارستان .. نادر حس کرد که ممکنه ناصر بازیش گرفته و در این شرایط بحرانی ول کنش نباشه .. فعلا شرایط نوشین واسش مهم تر بود .. نرگس هم واسه نریمان زنگ زده بود و می گفت کجایین که حال نوشین بد تر شده و شرایط بحرانیه .. نادر ماشینو نگه داشت ..
 نادر : نریمان خان می بخشید .. اگه میشه این دویست متر رو تا بیمارستان پیاده برین .. داماد نامردو آدمکشت جلو حرکت منو گرفته .. من یه تصفیه حسابی دارم باهاش که فعلا جاش نیست ولی اون تنش می خاره .. شما برو این آمپولو برسون به دکتر .. اون هدفش منم .به هیچی دیگه فکر نکن .. حتی حالا زندگی منم مهم نیست .. برو .. برو ... نادر نریمانو فرستاد .. تعقیب و گریز ادامه داشت .. با این حال نادر تونست از چنگ ناصر در ره اون دوست داشت در یه جای خلوتی با ناصر روبرو شه و حقشو بذاره کف دستش ..زنش در شرایط حاد و بحرانی قرار داشت و اون فقط به انتقام فکر می کرد . به صحنه هاو لحظه هایی که نشون دهنده خیانت همسرش بود بدون این که توجه کنه که خود ش در حق زنش چه کار کرده .. ناصر به تنها چیزی که فکر نمی کرد این بود که زنش در چه شرایطیه .. آیا هنوز زنده هست یا نه ؟ اون فقط به این فکر می کرد که تحقیر شده .. این که با وجود داشتن زن به دنبال زن دیگران باشه رو زمانی که پای خودو لذت خودش در میون باشه عیب نمی دونست . بالاخره  رسیدن به جایی که دیگه نادر نمی تونست از ناصر فاصله بگیره . خورده بودن به ترافیک و چراغ قرمز .. بیشتر از یک دقیقه هم باید صبر می کردن . ناصر دیگه بی خیال شده بود .. اونم می خواست به هر طریقی که شده انتقام بگیره .. دومرد با هدف انتقام .. ناصر از ماشین پیاده شد .. مشتشو بر کاپوت ماشین نادر می زد .
ناصر : درو باز کن آشغال .. اگه مردی پیاده شو !
یه میله ای هم توی دستش بود .. شیشه ماشینو خردش کرد .. کاپوت پرایدو له کرده بود .. نادر از ماشین پیاده شد .. و ناصر با همون میله به سمت اون رفت .. حتی پلیس راهنمایی هم جرات نمی کرد بره به سمت اونا . و این بهونه رو داشت که میانجی گری وظیفه اون نیست .. ناصر با همون میله چند بار خواست نادرو بزنه که با جا خالی اون روبرو شد .. شرایط به گونه ای بود که نادر حس کرد که اگه از ناصر فاصله بگیره بهتره .  اما ناصر مثل یک پلنگ تیر خورده نمی تونست بر خشمش غلبه کنه .. از لا به لای ماشینا رد شده یه صد متری رو رفتن جلو تر .. چراغ سبز شده بود .. به ناگهان یه ماشین از پشت اومد و اونم با سرعت و خیلی دیر متوجه ناصر شد اونم یه پژو بود ... ناصر و راننده هیشکدوم راه فراری نداشتن جلوی ماشین درست خورد به وسط بدن ناصر و اونو نقش زمین کرد .. نادر کاملا صحنه رو می دید .. می خواست اونو به حال خودش بذاره و بره .. نگران نوشین هم بود .. میله آهنی به سمتی پرت شده  راه بندون عجیبی شده بود .. .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی 

خارتو , گل دیگران 71

ماندانا زیاد مشروب نخورد . ولی همون یه گیلاس حسابی داغش کرده بود .. متین کاملا متوجه حس و حال ماندانا شده بود . منتظر بهونه ای بود که پیشش بشینه .. همین کارو هم کرد ..
ماندانا : می بینم هنوزم فکرت پیش ویداست ..
متین : من که اینو بار ها و بار ها بهت گفتم . فقط اگه می تونستی جورش می کردی که به یه بهونه ای آخر هفته رو می رفتیم شمال عالی می شد ..
 ماندانا : بریم اون جا چیکار کنیم پسر .. من چه بهونه ای واسش بتراشم ..
 متین : هیچی ..می خوایم بریم تفریح کنیم .. از هوای طبیعت لذت ببریم ..
 ماندانا : اگه رامین بخواد بیاد چی ؟
 متین : خب بیاد .. چه اشکالی داره ..
 ماندانا :  اون وقت حتما وحید هم باید بیاد دیگه ..
متین : آره اونم بیاد چه اشکالی داره ..
ماندانا : شوخیت گرفته ها ..
 متین : می دونم اون دو تا مردا هیشکدومشون نمیان . واسه این که کار از محکم کاری عیب نکنه چهار شنبه غروبی راه میفتیم ..
ماندانا : از کجا این قدر اطمینان داری که ویدا هم با هامون میاد .
 متین : وقتی یه زن داداشی مث تو داره که حریف شیطون هم میشه معلومه که میاد .
ماندانا : چی داری میگی متین .. منو هم سطح شیطون کردی
متین : از اونم بالاتر .
 ماندانا : ولی اینو می دونی که شیطونا خیلی دوست داشتنی هستند ..
متین : بستگی داره .
ماندانا : -مثلا ..
متین : یه نمونه اش این که آدم یه چیزایی رو می خوا د که شیطون خانوم باید واسش فراهم کنه . کارایی که باید انجام بده ..
متین حس کرد که صورت  ماندانا داغ شده .. بدن خودشم گر گرفته بود .. منتظر فرصتی بود که لباشو به لبای مانی نزدیک کنه ..
متین : می تونی ردیف کنی که باهامون بیاد
ماندانا : بیاد که چی بشه ..  اون خواهر شوهر منه . من بهش چی بگم . فکر کردی به همین سادگی گول حرفای منو می خوره . تازه وقتی هم که بیاییم مگه قراره اون جا چی بهش بگی . تو که نمی خوای قصه لیلی و مجنونو براش بخونی .
 متین صورتشو به صورت ماندانا نزدیک کرد ...
 متین : تو از عهده اش بر میای ..
 ماندانا : اون وقت تو بقیه شو چه جوری ادامه میدی ؟
متین : اونش با من ..
 ماندانا : ازچه راههایی می گذری متین جون ..
متین : پیدا می کنم . راه زیاده .. وقتی طبیعت باشه و زیبایی و فضایی که بشه حسی به وجود آورد منم این کارو می کنم ..
 ماندانا : هیچ اینو می دونی که بهر آزادی قدس از کربلا باید گذشت ؟
برای لحظاتی چش تو چش هم دوختند .. متین به خوبی فهمیده بود که ماندانا خودشو به کربلا و ویدا رو به قدس تشبیه کرده .. یعنی واسه این که ویدا رو بکنه اول باید ماندانا رو بکنه ..
 ماندانا : پسر شیطون .. تو که  به ما زنا میگی شیطون .. میگم حالا چی شده که این قدر خودت رو بهم نزدیک کردی ؟ وحید رو چیکارش می کنی ؟ اون دوست تو نیست ؟ همکارت نیست ؟
 متین : ببینم خانومی اون شوهر تو نیست ؟ الان این جا فقط منم و تو .. نه وحیدی هست و نه کس دیگه ای . وقتی هم که بری خونه تون منم اون جا نیستم و اون جا تو هستی و وحید .. رخت و لباس و غذاش آماده هست .. می تونی کنارشم بخوابی ..
 ماندانا : تو از خانوما فقط همینو می بینی ؟ یعنی ما زنا فقط آفریده شدیم که اسباب راحتی مردا رو فراهم کنیم و بعد شریک خوابشون باشیم ؟ 
متین : شریک قبل از خواب ..
ماندانا : متاسفم متین خان .
متین : حالا نمیشه با لبخند تاسف نخوری ؟
 ماندانا : منظورت چیه ؟
متین یه پهلو کرد و یه پاشو انداخت رو پاهای ماندانا و لحظه به لحظه خودشو به اون نزدیک تر می کرد .. ماندانا می خواست واسش کلاس بذاره .. ولی دیگه حس کرده بود کارش از کلاس گذاشتن و این حرفا گذشته .
متین : چیه مانی جون .. خودت رو عقب می کشی .. مگه نگفتی که باید از کربلا رد شم تا به قدس برسم ..
 ماندانا : شاید قدس نخواد که تسلیم تو شه ..
 متین : واسه من کربلا هم دوست داشتنیه .. من اومدم به زیارتت.
 ماندانا داغ و داغ تر شده بود ..
 ماندانا : درش بیار درش بیار .. متین درش بیار ..
متین : مال تو رو یا مال خودمو
 ماندانا :  مال هر دو تا رو .. چرا این قدر گرمم ..
 متین : بیا بغلم تا بازم داغ ترت کنم .. خیلی می چسبه ..
  متین ماندانا رو رو کاناپه خوابوند ..
 متین : چقدر این لباست تنگه
ماندانا : همین تنگی و چسبون بودنش بوده که چشاتو خیره کرده دیگه .
 متین پیراهن ماندانا رو از قسمت پایین و دامنه به طرف بالا کشید و بعد از پاهاش نخستین قسمت برهنه ای از بدن ماندانا رو که می دید باسن خوش فرمش بود ..
متین : از وحید اجازه شو گرفتی ؟
 ماندانا : اختیار من دست خودمه .. تو چی تو می تونی تو روش نگاه کنی و بگی که زنشو لمس کردی ؟
متین : فقط لمس ؟ چیز دیگه ای نیست ..
ماندانا : آخخخخخخخ متین .. پسر چقدر حرف می زنی ..
 زن کمی خمار شده بود .. می خواست با دستای خودش لباسای متینو در آره ولی توانشو نداشت .. متین خودشو لخت کرد ولی شورتشو دیگه در نیاورد . ولی کیرش به اندازه ای برجسته و ورم کرده نشون می داد که ماندانا از تماس اون با شکم لختش لذت می برد . ماندانا خودشو کشید بالاتر تا بر جستگی کیر متینو روی شورت خودش حس کنه .. این جوری لبای متین هم راحت تر رو لباش قرار گرفت .. ... ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی 

یک سر و هزار سودا 34

واقعا که هر زنی یه صفایی داره ..  بی خود نیست که مردا تنوع طلبن . بدن های مختلف هیجانات خاصی رو در اونا به وجود میاره . یک زن تنش سفیده .. یکی سینه هاش درشته .. یکی باسن بر جسته ای داره مثل ملوک .. حتی گاه می بینی از بس کس های تنگو گاییدی هوس یه کس بشقابی و درشتو می کنی و همه این خواص رو میشه به خوبی در مردان دید و مردی که دنبال این جور بر نامه ها میره در واقع داره خصلت خودشو نشون میده و جای تعجبی هم نداره . اونایی هم که دم از عشق می زنن بازم می رسه به جایی که نشون میدن بنده هوس خودشون هستن . به شدت تنمو می کوبوندم به کون ملوک .. عین ژله می لرزید . لرزشی که هیجانو به تمام بدنم می رسوند .. ملوک همچنان از هوس ناله می کرد و جیغ می کشید ..
 -شهروز بیشتر بیشتر بکن .. بزن تا ته جرش بده ..
 -اون وقت دیگه نمی تونی همیشه بهم کون بدی .. می خوای با این مدل کون کردن خودمو از نون خوردن بندازم ؟
-باشه ولی گازم بگیر .. می خوام سیاهم کنی کبودم کنی ..
 بازم موهاشو توی دستام جمع کرده اونو با فشار به عقب کشیده  بدن و کیرمو هم به سرعت به سمت جلومی کشیدم و با این دو عامل ملوک رو بیش از پیش حشریش کرده بودم . به نظر میومد که چوچوله های ملوک رشد و ورم خاصی پیدا کرده باشه . شده بود شبیه به تاج خروس یه خروس سن دار .  همراه با گاییدن کونش کف دستمو روی اون کس ورم کرده اش قرار داده و اون قدر با هاش بازی کردم .. که  کاملا سست و بی حال شده بود ..
 -وااااااخخخخخخ کونم کونم کونم .. جرم بده .. می خوام خون کونمو ببینم .. بذار درد بکشم .. فقط بدونم  تو مال منی فراموشم نمی کنی ..
انگشتامو کرده بودم توی کس و در حال بیرون کشیدن اونا رو با فشار روی لبه ها و چوچوله اون می کشیدم .. سرعت و فشارمو لحظه به لحظه بیشترش می کردم . حس کردم یه آبی روی دستم ریخته شده .. ملوک دستشو به دست من رسوند و اونو برد به سمت دهنش .. انگشتای آب کسی منو می لیسید و من همچنان کونشو می کردم .. با این که خیلی حال می داد و کیف می کردم ولی مژده بیشتر سهمیه آب این روز منو کشیده بود ولی نمی شد این کونو کرد و بی نصیب موند و بی نصیبش گذاشت . یه کمی هم پیاز داغ حرفامو زیاد ترش کردم .
 -دوستت دارم دوستت دارم ملوک جون .. فدای اون تن و بدن و اندامت . چقدر داغه .. می چسبه .. خیلی می چسبه ..
-پس بچسبونش .. بچسبونش که دیگه در نیاد ..با چسب قطره ای خودت بچسبونش .. 
-آخه داخل  کونت هم مثل داخل کست خیسه ..
-می چسبه بزن .. بکن ..آبتومی خوام کونم آبتو می خواد ..
 -پس بیا مال تو .. مال تو ملوک ..
-اوووووفففففف کیرو بذار همون توی کونم بمونه ..
پرش و جهش شروع شده بود و من بعد از این که آبمو ریختم توی کونش چند تا پرش دیگه هم اون داخل داشتم .. ولی ملوک حس کرد که اون آب همیشگی رو توی کونش خالی نکردم ..
 -چقدر کم !
-اووووووخخخخخخ ملوک خوشگله .. تمام بدنم سست شد و خیلی خالی کردم . خیلی لذت دادی امروز .
کیرمو که کشیدم بیرون هنوز آبم برگشت نکرده بود و اونم انگشتاشو فرو کرد توی کون و می خواست به هر شکلی که شده آبمو بخوره و حال کنه ... فکر کنم هر چی رو که خالی کرده بودم کشید بیرون و دهنشو باز کرد و مثل یه غذای خوشمزه با میل , منی منو فرو کرد توی دهنش و با لذت و ملچ ملوچ دادن توی دهن حلش کرد و فرستادش پایین ... بالاخره کار من با ملوک هم تموم شد.. وقتی رسیدم خونه خیلی کوفته و درب و داغون بودم .. به زور چند تا جمله ای رو با خواهرم شبنم سیزده ساله و مامان شهلا رد و بدل کردم ...
 مامان شهلا : چته شهروز ..مثل مادر مرده ها شدی
-خدا نکنه مامان ..
 شبنم : مامان! دخترا ول کن داداش دکتر  خوش تیپ من نیستن .. الان خواهر بزرگای بعضی از دوستام همش خبر اونو می گیرن ..
-تو که به درد ما نمی خوری شبنم . یکی رو واسه ما جور کن ..
شهلا : چی داری میگی پیش خواهرت .. اصلا رعایت نمی کنی . ..
-رفتم که بخوابم ..
 سرم کمی درد گرفته بود .. شاید از مزایای حال کردن زیاد بود . معلوم نبود چند ساعت خوابیدم ولی وقتی بیدار شدم دیدم که شب شده .. نشستم رو درسام . فردا باید جواب مژده رو چی می دادم .. هر کدوم از این دخترا و زنا ساز خودشونو می زدن .  و من هم باید همیشه در حال رقصیدن می بودم کجا بود بشینم درسامو بخونم .. وقت خوندن درسا مدام فکرم به این سو و آن سو می رفت . فکرم بیشتر رفته بود به سمت راضیه و اون جور زارزدنها و از خاطرات گفتن هاش .. آخه اون واسه چی دلشو خوش کرده بود که من می خوام برای همیشه با اون باشم ..احساس سبکی می کردم . خستگیم در رفته بود . با اشتها غذامو خوردم و دوباره رفتم رو درسام که این بار فیروزه زنگ زد ..
-میای این جا شهروز ؟
-چیه دیگه باهام قهر نیستی ؟
 فیروزه : خیلی نامردی ..
 -حوصله منو که نداری مرض داری واسم زنگ می زنی ؟ ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی