ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خار تو, گل دیگران 6

ویدا لباشو همچنان گاز می گرفت . داغی هوس و حرکات موجی اون در تمام بدنش نشسته بود . 
-رامین خوابت برد ؟ پاشو من می خوام . من هنوز هوس دارم .. دیوونه . صبح که نباید بری سر کار . خودت رو واسه مردم هلاک می کنی  وقتی که به خودت و من می رسی نا نداری . نا سلامتی حالا شب اول ازدواجته ..
-ویدا بقیه رو بذار فردا . وقت و ساعتو که از دست ما نگرفتن . 
-من دلم می خوا د امشب یک شب رویایی و به یاد موندنی برای هر دوی ما باشه 
-عزیزم هست . به یاد ماندنی هست ..
 -نه نیست ..
-اگه  منو خسته کنی و نذاری خوب بخوابم به یاد  ماندنی نمیشه .
-اگه خوب سر حالم نکنی اون وقت به تو اجازه نمیدم که پرونده های معاملاتی رو که آوردیش خونه انجام بدی . به من ربطی نداره که تو به کسی از این مشتریا قول دادی یا نه . تو باید به اون قولی که به من دادی وفادار بمونی به من برسی .
 ولی اون جوری که ویدا انتظار داشت نشد .. با این حال صبح زود تر از شوهره از خواب بیدار شد .. آروم آروم رفت سمت کیر رامین و اونو گذاشت توی دهنش . رامین که به خوابی عمیق فرو رفته بود با این حرکت ویدا آروم آروم چشاشو باز کرد . برای چند ثانیه ای نمی دونست که چه اتفاقی افتاده و این جا چیکار می کنه . خلاصه دو تایی شون از لحظات اول ازدواج لذت می بردند ولی شرایط اونی نبود که ویدا می خواست . اون یه لذت زیاد همراه با احساساتی شاعرانه و دنیایی عاشقانه رو ترجیح می داد.
 - ویدا جون من دلم می خواد رو پاهای خودم وایسم . می خوام محتاج کسی نباشم . درسته خونواده هامون دستشون به دهنشون  می رسه و لی پدرامون زحمت کشیدن بی خوابی کشیدن و  بار این حمت و بی خوابی هنوز رو دوششونه .  من باید از اونا یاد بگیرم ..
 -اصلا نمی فهمم چی داری میگی واین چیزایی که داری میگی چه ربطی به زحمات پدران و این چیزا داره . زن و همسر داری به جای خود و کار و کاسبی هم به جای خود . مگه غیر اینه که ساعات کار اداری 8 ساعته . حالا میگیم دو ساعت هم بیشتر .. این آقا جناب یعنی حضرت آقا اگه دست خودشون باشه میگه نخوابم و کار کنم . آدم ندیدم این قدر عقده ریاست داشته باشه .
-ویدا جونم قربون شکل ماهت برم . من قبول دارم که باید لذت ببریم و از این  دقایق هم نهایت استفاده رو بکنیم ولی نباید کاری کنیم که لذت ما رو ببره .
 - وای قربون  شوهر شاعرم برم که چه قشنگ با کلمات بازی می کنه ! همینا رو بیا با چهار تا حرف قشنگ به زنت بزن که اون خوش به حالش بشه .
-خیلی گیر میدی عزیزم .
 -ببینم  غذا چی دوست داری ..
 -هرچی که تو درست کنی می خورم ..
-می دونم قرمه سبزی خیلی دوست داری . امروز برات همینو درستش می کنم که کیف کنی . انگشتاتو بلیسی و بگی چه زن کد بانویی دارم .
-اون وقت چی ازم دستمزد می خوای ؟ کار مزد ت چیه ؟
 -اوووووووهههههههه حالا این قدر خودت رو نگیر .. می خوای بگی به جاش می خوای کیر ت رو به من بدی ؟ خیلی دلت بخواد که خودمو در اختیارت بذارم .
 -یعنی ویدا من عمری رو باید با کل کل کردنای تو سر کنم ؟ ..
ویدا لجش گرفته بود و نزدیک بود به عنوان شوخی و این که چیزی برای گفتن داشته باشه به شوهرش بگه که پس برو بمیر که فوری زیپ دهنشو کشید .
 -عزیزم یادت باشه که ماه عسل هم نرفتیم ..
 -این دیگه چه رسمیه . هرجا که روی آسمان همین رنگه .. درسته که مابه ماه عسل نرفتیم ولی ماه عسل که می تونه بیاد به خونه ما
-چه بامزه شدی عزیزم . خودت قول دادی باید منوببری ..
رامین شروع کرد به ور رفتن با ویدا و تا حدودی سر حالش کرد.. به وقت ناهار مرد حس کردکه زن همچین بی ربط هم نگفته و آشپزیش حرف نداره ..
 -عزیزم عجب قورمه ای درست کردی . دستت درد نکنه .  همچین خوشمزه شده که ماماتم به این خوشمزگی درست نمی کرده .
-حالا کجاشو. دیدی .. یکی فقط این که نیست .
-فدات شم خیلی اذیتت کردم ..
بعد از غذا چشای ویدا سنگین شد و پلکاش رو هم رفت . بعدش رامین هم با این که خوابش گرفته بود ولی حس کرد بهترین موقعیه که می تونه به چند تا از پرونده های معاملاتی مردم رسیدگی کرده به قولی که بهشون داده عمل کنه ..  به کمی از کارهای بانکی که رسیدگی کرد حس کرد که دیگه ویدا باید از خواب پاشه . فوری رفت کنار زنش دراز کشید و خوابید . چون به نظرش حالا وقت بیدار شدن ویدا بود ولی اون زرنگی کرده تازه خوابید ...
-هی بیدارشو غروب شد چقدر می خوابی .. ...
خلاصه چند روز به همین منوال گذشت . رامین به سر کار رفت .. ویدا روز به روز بیشتر احساس می کرد که رامین با کارش ازدواج کرده نه با او . با این که به اون توجه نشون  می داد ولی  طوری رفتار می کرد که انگار کار در درجه اول اهمیتش قرار داره . برای رفتن به مهمونی های خونوادگی تمایل زیادی نشون نمی داد . ویدا ساعتها با شوق و ذوق منتظرش می موند تا از سر کار برگرده .  بهترین غذاها رو واسش درست می کرد . تمام امکانات رفاهی رو واسش آماده می کرد .. تشنه سکس بود و این که رامین با دقایقی  عشقبازی با اون حالشو جا بیاره ..
 -عزیزم بازم  که تو خسته ای ..
 -بذار واسه  بعد از خواب بعد از ظهر
 -آخه اون وقت هم یه بهونه دیگه میاری . من ندیدم مرد مث تو سرد مزاج باشه .. 
-حرف تو دهن آدم ننداز ویدا کی میگه من سرد مزاجم ؟ .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

زنی عاشق آنال سکس 76

با این که از کسم داشت آتیش می بارید و هر لحظه حس می کردم که از اون جا داره یه چیزی ازم می ریزه ولی لذت و خوشی رو در کونم حس می کردم . همونی که تونسته بود پسرا رو از راه به در کنه . گولشون بزنه . تسلیمشون کنه . حالا هم تونسته بودم شاهرخ و حبیبو گولشون بزنم . یکی از یکی خوش تیپ تر و خوش کیر تر . یه نگاهی به شیرین انداخته و لبامو گرد کردم . با زبون بی زبونی ازش می خواستم که بیاد و دستشو بذاره روی کونم . روسوراخ کونم همون جا که حبیب اونو به آتیش کشونده و داشت  یه لذت تازه به من می داد  . شیرین نمی دونست و ندونست که چی دارم میگم . اومد و لباشو گذاشت رو لبای من . از بوسه اش لذت می بردم خوشم میومد ولی با این حال زیر گوشش گفتم انگشتتو بذار دور سوراخ کونم . نزدیکه حالم جا بیاد . اووووووففففففف چی می شد که پژمان جونم همیشه از این سفر های خارجی بره و اون وقت کونم توی روغنه . عزیزم شوهر گلم . من تقصیری ندارم . تقصیر خودته . به تو گفته بودم که می تونی کون منو بکنی . تا هر قدر که دلت بخواد ولی خودت نخواستی . .. اما این آقایون و اصلا همه آقایون عاشق کون ما خانوما هستند . عزیزم من چیکار کنم تقصیر خودته که نخواستی اگه تو می خواستی که من این جوری نمی کردم ..  من نمی دونم چه مرضی پیدا کرده بودم که به وقت حال کردن و رسیدن به اوج سکس با این دو تا جوون خوش تیپ بازم وجدان بیدار داشت به من لگد می زد .
 -شیرین جون همین کارو ادامه بده . انگشتای شیرین هم دور و بر کسم حرکت می کرد و هم سوراخ کونم .. 
-آخخخخخخخخخ اوووووووووههههههه همینه .. عشق و حال همینه . جوووووووون ..
-فدات شم عزیزم آتنا . تو این قدر حشری بودی و من نمی دونستم ؟ از این به بعد هر جا که می خوام برم تو رو با خودم می برم .
 شاهرخ : نفهمیدم شیرین تو کجا ها میری با من ؟
-تو چقدر کج خیالی عشق من  . گفتم از این به بعد . دیگه اینو نگفتم که قبلا جایی می رفتم یا نه . مرد که این قدر حسود نمیشه اونم زمانی که می بینه یکی دیگه جلو چشاش زن مورد علاقه اونو کرده .
حبیب : منم میام . منم هستم ..
شیرین : رفتیم یه حرفی بزنیم خودمونو انداختیم توی دردسر ..
شیرین یه چشمکی به من زد که دو زاریم افتاد . می خواست به من بگه که اگه این زنا حقه باز شن شیطون هم نمی تونه اونا رو شکست بده . ولی چشامو بستم تا هیچ نگاهی رو نبینم . حواسمو بردم به جای دیگه تا هیچ صدایی رو نشنوم .. تپش قلبم زیاد شده بود . دلم داشت از جاش کنده می شد . غرق غرق بودم .. دیگه نمی دونستم که بدنم زیر دستای کیه .. به حرکت کیر ها که فکر می کردم و او نا رو در تونل تنگ و تاریک سوراخام لمس  می کردم فقط لذت و آتیش هوسو حس می کردم که داره منو می سورونه .  نمی خواستم حس کنه که من کون گشادم . حبیبو میگم . اون پسر خیلی نازی بود و بین دخترا هم طرفدار زیادی داشت . دلم می خواست بازم منو می کرد .  یعنی به غیر از امروز به من حال می داد . بدون این که به روش بیارم ی تونستم به خودم ببالم که من تونستم این تنوع طلب رو هم گولش بزنم که نتونه از کون آتنا بگذره . چقدر از بدن من خوشش اومده بود . ولی زیادی گوشتی شده بودم . شاهرخ که دیگه آتیش گرفته بود . دستاشو دور کمرم حلقه زده و طوری از پایین ضربات کیرشو رو به هوا و به سقف کسم می کوبوند که اگه فشار دستای حبیب روی کون من نبود از اون فضا خارج می شدم .. ولی اونا  پسرای با معرفت و با مرامی بودند و شیرین که لحظه به لحظه نسبت به من مهربون تر می شدند .
 شیرین : پسرا مگه غذا نخوردین ؟ اگه آتنا رو اون جوری که حقشه ار ضاش نکردین دیگه از من یکی باید بیایین پایین .
شاهرخ : ما که داریم تا آخرین حدو توان کارمونو می کنیم ..
 حبیب : اگه بدونی چه کونی داره . هر چی اونو می کنم سیر نمیشم .
منم می خواستم بهش بگم که منم هر چی کون میدم سیر نمیشم .  ..
 -اوووووفففففف داره می ریزه . این قدر حرف نزنین . فقط به من فکر کنین . به من . بچه ها دوستتون دارم . عاشقتونم . جوووووووون .. حبیب کونمو ولش نکن ..
شیرین اومد و پنجه هاشو انداخت رو سینه هام . از کنار ه ها لباشو گذاشت رو لبام . می دونست که چه جوری با سینه هام بازی کنه . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی 

لز در زندان زنان 43

خیلی دلم می خواست چش وا می کردم و می دیدم که افسانه چه جوری داره به مهشید حال میده .. ولی هنوز در حالت خوشی و سر مستی از لز دقایق قبل خودم بودم . حس کردم یه دستایی اومده و رو من قرار گرفته . دستایی که ازش میشه بوی صمیمیت رو احساس کرد .  میشه احساس داغ دوستی و هوس رو فهمید . اون مهسا دختر مهشید بود همونی که مادرش  با شوهر اون که دامادش بشه رابطه داشت . یواش یواش باید از خواب بیدار می شدم . دستمو گذاشتم دور باسنش .
- چی پات کردی دختر .. خوبی ؟
-شنیدم  تو کار شیشه بودی ..
 -شیطون گولم زد اشتباه کردم . دیدی که آخر و عاقبت خلافکارا کارشون به کجا می کشه ؟ ببینم مهسا جون بغلم کردی تا اینا رو بهم بگی ؟
 -مهتاب جون من اصلا با این کارا آشنا نیستم .. نمی دونم یه خورده سختمه . قبلا هر وقت یه دوستی می دیدم که می رفت توی خط این کارا ازشون بدم میومد .می گفتم چطور بدن همو لمس می کنن ؟
 -عزیز دلم دل به دل راه داره . منم یه حسی مث حس تو رو دارم . یعنی داشتم . روز اولی که اومدم این جا واسم خیلی سخت بود که از محیط خونواده دور شده باشم و گذارم افتاده باشه به یه همچه جایی . حالا وقتی که به اون روز اول فکر می کنم و حالای خودمو با هاش می سنجم می بینم شاید بعضی نیاز ها و خواسته ها ی من فرق کرده باشه ....
 خیلی آروم و شمرده حرف می زدم ولی حس کردم که یکی چند بار منو تکون میده .. -خوابت برد ؟ چی داشتی می گفتی ؟
 -یادم رفت.
 -آها .. می گفتی که نیاز هات فرق کرده ...
راستش رشته سخن از دستم در رفته بود و نمی دونستم بقیه حرفام چیه ..
-خواستم بگم من همون آدم سابقم . همون جور عاطفی هستم ..
 -مهسا جون نمی دونم چرا این خوابم نمی پره .. ولی الان که حالم جا بیاد میام سر وقت تو ..
-می خوای من حالتو جا بیارم ؟
-نه عزیزم . دستت درد نکنه . من حالم چند دقیقه پیش جا اومد  اگه دوباره یکی بخواد برای جا افتادنش تلاش کنه اون وقت خوابم می بره ..
-باشه خوابت ببره . ..
 یه فشاری به خودم و چشام آوردم .. و از جام پا شدم . وایییییی واویلایی بود .
-افسانه تو که خیلی ازم جلو زدی .
 چه جور خودشو رو هیکل گوشتی مهشید تکون می داد . دستاشو گذاشته بود رو سینه های اون هر یک از سینه هاشو توی دو تا دستاش جمع کرده به طرف بالا می آورد و میکشون می زد .
 -وااااااااووووووو .. وااااااااااووووووو .. این طرف .. این طرفشم بخور ..
-مهسا مادرت طوری رفتار می کنه که انگاری چند ساله از سکس بی نصیبه ..
 -از اون قالتاق هاست . کیرو رو هوا می زنه . معلوم نیست  وقتی بابای خدا بیامرزم زنده بود چند بار بهش خیانت کرده باشه . 
-تو اونو دیدی که این کارو کرده باشه؟
 -راستش نه
 -پس سعی کن از روی احساسات حرفی نزنی که نتونی اثباتش کنی و اون وقت اونایی رو هم که اون مقصر بوده کاری می کنه که خودشودر اون مورد  بی گناه جلوه بده .. همون یکی دو موردی رو هم که تو رو اذیتت کرده و میگی با شوهرت رابطه داشته کافیه ولی تا شوهرتم هم مرض نمی داشت که این طور نمی شد . با این حال هر چی باشه مادرته و سعی کن که این جا باهاش آشتی کنی ..
-اون یک عفریته ای هست که اگه به روش بخندی سوارت میشه . طوری باهات رفتار می کنه که  داره بهت میگه که باید با اون مثل ملکه جهان رفتار کنی.
 مهشید که زیر بدن افسانه در حال حال کردن بود به حرف اومد و گفت دختر این تو هستی که همش این انتظارو داری که با تو مثل پرنسس ها رفتار شه .
-آره نمونه شو دیدیم . یه دونه شو دیدیم .
مهسا یواش یواش دیگه اومده بود توی خط . ولی باید طوری لذت این کارو بهش می چشوندم که دیگه زندان واسش از بیرون هم لذت بخش تر شه . لذت بخش تر از اون زمانی که با شوهرش حال می کرده . مهسا رو زیر بدنم قرار داده بودم .. از اونایی بود که  اگه یه دست بهش می زدی  دراز می شد .
 -دختر هر کی ندونه واقعا فکر می کنه تو شوهر نداشتی . اون مرد با تو کاری نمی کرده ؟
 -از مامان جنده من سوال کن که این اواخر اصلا نمی ذاشت بیاد سراغ من ..
 -در مورد مامانت این طور حرف نزن .
 -ببخش مهتاب جون به جنده ها تو هین کردم ..
 مهشید : حیف که این زیر دارم حال می کنم ولی می دونستم چیکارت کنم .
 مهسا : بعدا می تونی این کارو بکنی . ببینم جراتشو داری ؟
-مهسا جون ساکت شو . بیا حال خودمونو بکنیم .
 -مهتاب داری چیکار می کنی ؟ وووووووییییییی ..
 چند تا انگشتمو کرده بودم توی کسش و کف دستمو  هم در قسمت بالای کس حرکت می دادم .
 -چطوره ؟ خوشت میاد ؟  
مهسا فقط چشاشو باز و بسته می کرد .. حس حرف زدن ازش گرفته شده بود . ..
ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی 

پسران طلایی 103

-سینا من دیگه دست از سرت بر نمی دارم . داداش گلم همیشه باید به من حال بده .  اینو توی گوشت فرو کن  که  نباید گول دخترای دیگه رو بخوری .
 -تا کی تا وقتی گه از دواج کنی ؟
-داداش اصلا حرفشو هم نزن . ادامه بده .. ادامه بده .
 برای ساناز دریچه تازه ای به روی زندگی گشوده شده بود . نمی دونست که باید این خوشبختی رو باور کنه یا نه . یه حس قشنگی که دیروز اونو نداشت و نمی دونست که چه حسی می تونست باشه . فقط همینو می دونست که می خواد بره به دنبال این احساس . به دنبال  هوس .. پاهاشو باز کرد و این بار از سینا خواست که فعالیتشو شروع کنه .. پسر باورش نمی شد که بالاخره خواهرش اونو شکست داده  تسلیمش کرده باشه .
 -نمی دونم . نمی دونم بااید با تو چیکار کنم .
-داداش حالا این قدر واسه ما ناز نکن . ما که از تو لفظی نخواستیم . اصل کارو که انجام دادی و بقیه شو هم انجام بده دیگه .
-بیا جلو تر .. بیا ببوسمت .. دستاتو بازش کن . می خوام بغلت کنم . با یه حس تازه . با یه احساس تعلق ..
سینا خودش نمی دونست که چه عاملی سبب شده که  این حرفا رو بزنه .
-چقدر خوشم میاد سینا این جوری با احساس میشی . هوسم زیاد میشه . دلم می خواد منو توی دستات فشار بگیری . بهم بگی دوستم داری . ولم نکنی .. ووووووویییییییی ازت خواهش می کنم . ولم نکن ..
-می بینی اینو ..
-آره داداش . خیلی سفته .. سفته و تیز ..
 ساناز اینو حس می کرد که کیر داداش خیلی کلفته و دراز . چون دوستش رودابه بار ها و بار ها عکسای سکسی رو بهش نشون داده بود  . با این که ساناز بدش نمیومد این عکس ها رو ببینه ولی بیش از پیش به این دل می بست که بتونه با داداشش حال کنه .
 -سینا دستاتو بذار رو سینه هام چنگشون بگیر زود باش زود باش بهمون امون نده . فرو کن کیرت رو توی کس من .
-باشه .. باشه ..عزیزم . نیازی هم نیست که خودت رو این قدر خسته کنی و بهم بگی . من خودم همه این کا را رو انجام میدم .
 -ببینیم و تعریف کنیم .. آهههههه خیلی داغه .. گوشتو بکشم ؟ به من بگو کی بود که ابنو نمی خواست ؟ حالا بهت ندم ؟ ..
-می خوای واسم ناز کنی بکن . نازت رو می خرم .
-دوستت دارم . دوستت دارم .  دلم می خواد همه جای بدنت رو لیس بزنم . بگم که با تمام وجودم می خوامت ..
 -بگو بگو من خوشم میاد .
 -ولی یواش تر میگم .
-منم دوست دارم گازت بگیرم . آخخخخخخخخخ چقدر  کلفته .. داره  آتیشم میده .. نههههههه داداش داداش .. ساناز سرشو بالا آورده بود و به حرکات کیر سینا که اون لحظه سعی می کرد با یه سرعت تعادلی و متوسط کیرشو فرو کنه توی کس نگاه می کرد .
 -بهت گفتم باید تا صبح بتر کونی . تمام تنم شده هوس .. همه جای بدنم داره آب میشه . نگاه کن به سینه هام داره می لرزه . بگو تو کجات می لرزه . کجات می لرزه ..
-همه جام داره می لرزه . دست و پام . کیرم
-فدات شم فدات شم داداش ..
ساناز از هوس زیاد دست سینا رو گازش می گرفت ..
-اوووووففففففف نهههههه .. پوستشو آب کردی 
-پوست کجا تو ؟
 -پوست کسمو ..
 -بکشمش بیرون ؟ آره ؟
-نهههههه نههههههه همون جا داشته باش.
-باشه فدات ساناز هر چی تو بگی ..
سینا می دونست که شعله های شهوت یه جایی فرو کش می کنه . هر چند بازم بر افروخته میشه ولی ساناز نمی دونست که این آتیش تا کجا اونو می سوزونه . نمی دونست که آیا می رسه زمانی که بتونه چشاشو بذاره رو هم و به خواب بره ؟ عشق و شهوت اونو غرق خودش کرده بود و امونش نمی داد .
-من غرقم .. غرقم غرق هوسم سینا ..
-بگو چیکار کنم . من که دارم با حداکثر فشارم تو رو می کنم . من که دیگه هر کاری باشه و از دستم بر بیاد در حال انجامشم ..
 -چرا این آتیش من نمی خوابه ..
 -تا موقعی که خودت نخوابی این آتیش ها هم نمی خوابه . ولی من می تونم کاری کنم که بخوابه حسابی هم بخوابه ..
-پس بخوابونش .. هر وقت هم که خوابوندیش باید دوباره بیدارش کنی .
-من از دست تو یکی دیگه دق اومدم . نمی دونم باید چیکار کنم .
-بذار ببینمش .. دیگه اثری از خون نیست . فقط آتیش و لذت و عشق و هوسه .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

زن نامرئی 223

ولی من که می تونستم این کارو برای اعظم انجام بدم . اون دو تا از بس غرق در سکسشون شده بودن که متوجه من نشده بودن . دستمو روکس اعظم قرار دادم . اونم دیگه توجهی به این نداشت که کی داره کسشو می مالونه . دو نفر در راهی دور از خاک وطن . به دور از همسرانشون .. به دور از هر دین و ایمانی در حال استفاده از لحظات زندگی خودشون بودند و من با اونا همکاری می کردم  . لبامو گذاشته بودم رو شونه های اعظم . نماینده مجلس ایران که اومده بود در این جلسات کس شری سر کاری شرکت کنه . جلساتی که هر هفت دولت شرکت کننده در اون به نوغی نقاش بودند . حالا دیگه همه می دونن که اونا نقاشن و ما داریم رنگ میشیم . به یک همزیستی مسالمت آمیز رسیدیم . ولی بازم با همه این دونستن ها انگار از این خود فریبی و دگر فریبی ها لذت می بریم . اگه این نادیاست که می دونه شتر رو کجا بخوابونه .  کیر جلیل در دهن اعظم قرار داشت . انگشتای من رفته بود توی کس اعظم  .. ظاهرا اونا دیگه از بس ترسیده بودن عادت کرده یا این که دیگه حواسشون نبود و خودشونو زده بودن به بی خیالی .
جلیل : اعظم حالا کستو می خوام . تو رو به جون شوهرت بیا کست رو بذار سر کیرمن ..
 -وای جلیل چقدر آتیشت تنده  . تو رو به  کس زنت قسمت میدم که منو باید خیلی بیشتر از اونی که به اون حال میدی سر حالم کنی . جلیل جون اگه  همین حالا بری ایران و ببینی زنت زیر کیر یه مرد دیگه هست چیکار می کنی ؟
-گردنشو می شکنم . ولی اون دفعه رئیس ستاد تبلیغات یه جایی بد جوری گلوش پیش زنم گیر کرده بود .
-چه طور متوجه شدی ؟
-همش می خواست که خونوادگی با هم رفت و آمد داشته باشیم . ولی اونم زن با حالی داشت . حالا بس کن اعظم بیا به خودمون برسیم .  ممکنه هر لحظه نشست هسته ای شروع شه ..
- عزیزم . نشست کجا بود . الان همه نشست کردن . ما حالا دست و پا چلفتی هستیم . فکر کنم اون شش کشور دیگه زن و مرداشون قاطی شدن . پس از چند سال مذاکره این جور غیر صمیمانه سکس کردن که فایده ای نداره .
 دو تایی شون رفتن به مرحله فینال سکس ..
 -اعظم چقدر لطیف و نرم و خوش پوست شدی .
-مگه نبودم ؟
 -ولی دیروز منو خیلی ترسوندی.
 -جلیل جون  الان این جا آب و هواش فرق می کنه . به اصطلاح امروزی ها حالا که پامون به این جا کشیده شد دیگه جو گیر شدیم .
-فدای اون جوت بشم من .
 -اوخ جلیل جلیل چقدر کیرت کلفت شده  .
با این که دوست داشتم سر به سر اونا بذارم ولی کارای خیلی مهم تری هم در پیش داشتم . باید از این  جریانات فیلم و خبر تهیه می کردم و وقتی که رسیدم ایران همه جا پخشش می کردم . خیلی دلم می خواست در این فیلمها از دانه درشت ها هم اسم برده شه .. اولش از این که بخوام از جلسات خارجی ها فیلم بگیرم کمی دلسرد بودم از این که زبون اونا رو نمی فهمم ولی بعد که کمی فکر کردم دو دستی زدم توی سر خودم و به خودم گفتم نادیا الحق و الانصاف که دست هر چی کس خل توی دنیا رو از پشت بستی . مگه تو خودت می خوای بفهمی که اینا چی دارن میگن . ؟ بالاخره که ترجمه میشه و به گوش دنیا می رسه . هیجان زده بودم ..
 -منو جر بده جلیل .. طوری منو جر بده که وقتی زیر کیر شوهرم رفتم کیر تو رو یادم بیارم و به یاد کیر تو حال کنم . 
-بازم که داری از شوهرت با من حرف می زنی .
-نیست که تو سراغ زنت نمیری .  باید حساب دو  دو تا چهار تا رو هم داشت دیگه . می بینی جلیل ؟ همین جور هوس داره ازم خالی میشه ..
 -آخرشم نفهمیدم که هسته اصلی مذاکرات هسته ای ما چی می تونه باشه ..  وقتی که بر گشتیم ایران باید جنس بخریم یا این جنسایی رو که خریده و در انبارامون احتکار کردیم بفروشیم .
-جلبل از سکست از بدن اعظم خودت لذت ببر . همش که آدم نباید اقتصادی فکر کنه . در هر صورت برد با ماست . .. برد   برد .. مهم اینه .
-راست گفتی اعظم مهم خود من و تو هستیم .
 سینه های اعظم رو هم درشت تر از روز قبل می دیدم . چی می شد من هم می رفتم تو جمع اونا .. نتونستم تحمل کنم .. همش باید شاهد و ناظر سکس بقیه می بودم . به اندازه کافی از اون دونفر فیلم گرفتم . بعضی فیلمها مخصوص اینترنت بود و بعضی ها هم که سکسی رو در بر نداشت گذاشتم واسه تلویزیون خودمون . که به یه کلکی می خواستم از اخبار سراسری پخش شه .... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی