ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خار تو , گل دیگران 41

-ویدا .. عزیزم .  از همه خوشگلایی که تا حالا دیدم خوشگل تری . یه چیزی تو وجودت هست که در هیچ دختری ندیدم و اون سادگی و صفا و یکرنگی توست . به من میگی  که نشون بدم راه درست همینیه که داری میری ؟ تو راه درست رو باید حسش کنی . لمسش کنی . باید از لحظه هات لذت ببری .فراموش کنی که در چه نقطه ای از زمان قرار داری . یعنی خودت رو وابستگی هات رو .. فقط به خودت فکر کنی . یک انسان زندگی می کنه تا از زندگی خودش لذت ببره .. از دواج می کنه تا خوش باشه . اول به خاطر خودش .. می خوره ..می پوشه .. و هر کاری می کنه تا احساس لذت نکنه نمی تونه به آینده امید وار باشه . نمی تونه اونی رو که در کنارشه دوست داشته باشه .  ویدا متوجه خیلی از حرفای ناصر نمی شد . نمی دونست چی داره میگه . فقط همین حس کردنو حسش می کرد .  دیگه چیزی نگفت تا اون مرد به کارش ادامه بده ..ولی ناصر دوست داشت بازم حرفایی بزنه که اگه  زن یه علائمی از پشیمونی رو در خودش دید یه واکسنی باشه واسه اون ..
-تو هنگام سکس و عشقبازی اگه می خوای به اوج برسی تحت هر شرایطی باید به این فکر کنی که تو تنها زنی هستی   در دنیا که طرفت داره ازت لذت می بره و باهاش رابطه جنسی داره و طرف مقابل هم باید همین حس رو در مورد تو داشته باشه . تو رو باید تنها زن دنیا بدونه که می تونه با هاش حال کنه .. فقط تو .. تو .. نه هیچکس دیگه .. می خوامت .. می خوامت ..
 ویدا  دستشو گذاشت رو سر ناصر و اونو بیشتر به وسط پاش چسبوند . مرد احساس لذت می کرد از این که زنی مث زنای دیگه اما سر کش تر از اونا رو رام کرده . ولی کس ویدا با این که صاحبش زن بود و کار کرد هم داشت  خیلی آبدارو نقلی تر از کس بیشتر دخترایی بود که در شرایط با کرگی خودشون بهش حال می دادن . ناصر هر قدر لباشو غنچه می کرد و قسمت بالا و پایین کس ویدا رو به سمت دهنش می فرستاد بازم اون  حجم و اندازه ای رو که دوست داشت وارد دهنش نمی شد . آخرش مجبور شد با انگشتاش کس رو از زیر به طرف بالا جمعش کنه و قالبشو به این صورت یه سره بذاره توی دهنش .. ویدا حس یه لذت برترو داشت . همون جوری که ناصر گفته بود عمل می کرد .. خود به خود این حالت درش به وجود اومده بود ..
-آخخخخخخخ عالیه .. عالیه .. کسسسسسسم داره آتیش می گیره .. من حالا فقط به تو و کارای توفکر می کنم . تو مال  منی .. مال خودمی .حس می کنم که من حالا یه دخترم . حس می کنم که فقط مال توام و تو واسه منی ..
مرد با این مدل حرف زدنای زن به سرعت لباش افزوده و ویدا حالا داشت به این فکر می کرد که کی می تونه به ار گاسم برسه . کی می تونه اون لرزشو در بدنش حس کنه .. اون حالت به سراغش اومد .  می دونست از دوستاش و خیلی ها شنیده بود مردایی که حریصانه به این نقطه از آمیزش می رسن اگه زنو ارضاش کنن تا وقتی که خودشونو خالی نکنن ول کن نیستن و و خیلی هاشون هم تازه  چند دقیقه پس از انزال راه میفتن .  اما در مورد خودش نمی دونست چه فکری کنه . فقط نیاز و لذت و تنوع دیگه بهش اجازه نمی داد که به چیزی فکر کنه . این شیرین تری گناهی بود که در زندگی وجود داشت و ویدا می تونست خیلی راحت واسش توجیه منطقی بیاره . چشاشو بسته بود و دوست داشت که ناصر همچنان به حرکت لباش روی کسش ادامه بده . انگشتاشو بالای کس قرار داد و اونو به طرف بالا و عقب تر کشید . ناصر به خوبی درک می کرد که اون چی می خواد . ویدا به حالت انفجار رسیده بود . یه احساسی که می خواست خودشو بترکونه و با اوج لذت از این فضا خلاص کنه ..
 -من نمی تونم . نمی تونم ..
  بی اختیار به یاد وقتایی افتاده بود که رامین این حالتو واسش درست می کرد .. اما اون لحظات خیلی کوتاه بود . مثل به گلوله ای که به ناگهان به بلندی می رسه و سریع میاد پایین .. ولی حالا این حسو داشت که دقایقیه در نقطه اوج قرار داره .. حالا رسیده بود به نقطه ذوب .. به نقطه جوش .. جایی که دیگه پس از یک انفجار ناگهانی احساس می کرد که یه پس انفجاری هم داره و آروم آروم  از هم می پاشه . اما پاشیدنی در نهایت خوشی و سر مستی ..  اون ار گاسم شده بود .. مثل هر بار دیگه ای در این حالت دوست داشت بخوابه ولی لذت و ذره های هوس هنوز در قسمت بالای کس و زیر شکمش وجود داشت .. با همون چشای بسته سرشو بلند کرد دستشو به طرفی که حس  می کرد کیر ناصر قرار داره دراز کرد .. اون حالا کیر می خواست . می خواست  این حس خوب و قشنگو کاملش می کنه . می خواست  این عقده رو  که رامین درش به وجود آورده نابودش کنه . عقده ای که شاید تا به حال با کیر به ار گاسم نرسیده و شاید فقط یه بار یه نیمه اوجی با کیر داشته .. ناصر  کیرشو داد به دست ویدا .. خودشو رو زن خم کرد ..
-خودت می دونی .. با دستت می تونی تنظیمش کنی روی کست به هر صورتی که می خوای .
ویدا حس می کرد که بازم اشتها داره . بازم دوست داره ارضا شه . اما این بار فقط با کیر یه کسی که اسم  و حال و هوای یه مرد آشنا رو نداشته باشه . ویدا حس می کرد وقتی که ازدواج کنه دیگه دریچه ای به دنیای دیگه ای واسش باز نمیشه . دنیایی که اونو راحت و آزادش بذاره . همه چی رو در اون دنیای بسته احساس می کرد . خوشی هارو از مردی به نام رامین از شوهرش می خواست . اما حالا یه هوای تازه روحس می کرد .  سر کیر ناصرو دور لبه های کسش می گردوند .
 -حالا می تونی بذاریش تو کسم .. بیشتر از این منتظرم نذار .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

زنی عاشق انال سکس 94

من و این دختر هم شهری وتهرونی رفتیم حموم .. اون همون اول شورتشو در آورد ولی من با شورت فانتزی خودم رفتم زیر دوش ..
 -خانومی  این حمام فقط مخصوص شما زن و شوهره یا این که یه سونا و جکوزی و کلا یه چیزی در سبک و اندازه های حموم های عمومی قدیمه که مامانامون صحبتشو می کردن ؟
 خندید و گفت چیه خوشت میاد ؟ روحیه ات شاد میشه ؟ اگه بدونی الان جبار چی می کشه از دست تو . تو داری به کیرش فکر می کنی و اونم دستش رو کیرشه و داره با هاش جق می زنه که کی می تونه شکارت کنه ولی من به این سادگی ها تو رو نمیدم به دست اون . من دارم با هاش حال می کنم .
- با اون حال می کنی یا از این کار خودت حال می کنی . فکر نمی کنی من توی خماری می مونم ؟
-ناراحت نباش عزیز دلم . گر صبر کنی زغوره حلوا سازی .
یه کرشمه ای ریخت و اومد نزدیک تر ..
 -من تا خودمو سیر نکردم و تو هم سیراب نشدی ول کنت نیستم . هر مدل کیر که دوست داشته باشی من خودم در خد مت توام .
-نکنه کیر های مصنوعی رو میگی . آدم تا طبیعی اونو می تونه بخوره بهتره دنبال مصنوعی اون نباشه .
 -این که حرف درستیه ولی گاهی می بینی که مدل به مدلش جلوت ریخته . مهم اینه که هر مدلی رو که دوست  داشته باشی وهوسشو کنی فرو می کنی داخل هر سوراخی که دوستش داری و اگه دلتو زد درجا می کشیش بیرون و یکی دیگه .. حالا یکی دو تا از اون دیلدو های کلفتو میارم واست یه امتحانی می کنم ببینم کدومشو دوست داری .. منم شروع کردم به عشوه گری و در حالی که دو تایی مون به سمت دوش می رفتیم یه دستمو دور کمرش حلقه زده و گفتم تو رو .. یه نگاهی به کونم انداخت و گفت میشه منم یه روزی یه کونی مثل کون تو رو داشته باشم که نفس همه مردا بند بیاد ؟
-خواستن توانستنه .. آرزو بر جوانان عیب نیست .
-تو چطور شد که صاحب این کون شدی و یه حالتایی بهش دادی که مردا به دیدنش انگشت به دهن می مونن و زنای لز بین از خود بی خود میشن ؟
-هیش کاری نکردم . دست به دعا هم ننشستم . هر چی توی فکرش باشی بد تره .. همین جوری  یه نعمتی بوده .
.- حتما مامانت هم کونش گنده بوده یا بابات ....
می خواستم بگم من خودم کون با حالی داشتم ولی این کون دادن های من بعد از دیپلم گرفتن حسابی منو راه انداخت و منی مرد ها مثل یک کود طبیعی بود که بستر کون منو خوب حاصل خیزش کرد ولی صلاح نبود . موهای خیس دنیا با اون چشای خوشگل و خمارش کس و کونمو داغ کرده بود .. دوتایی مون ایستاده بودیم و با به حرکت بغل تو بعل چش توچش هم دوخته بودیم . تگاه دنیا منو به یاد نگاه شوهرم پژمان مینداخت که چه عاشقونه بغلم می زد و یه دنیا عشق و محبت و صمیمیت رو می شد  از نگاهش خوند. دستاش اومد پایین تر . شورتمو به اندازه ای پایین کشید که بتونه با انگشتاش با جفت سوراخام ور بره . آینه کاریهای حمومش حرف نداشت .. و ما حتی می تونستیم تن بر هنه همو از زوایای مختلف ببینیم . با این که سرم رو شونه اش قرار داشت ولی می دیدم که انگشت دنیا چه نرم و هوس انگیز داره با سوراخ کونم بازی می کنه ..
 -عزیزم آتنا خوشگله من حال می کنی ؟ دوست داری ؟ می دونم حالا داری به این فکر می کنی که کاش به جای انگشت من کیر جبار روی  این سوراخت وول می خورد . عجله نکن .. حالا حالا ها وقت داری . این جوری که تعریف کردی و این شوهری رو که  از ش تعریف کردی دست شوهر کس خل منو از پشت بسته و تو هم می تونی تا یه ماه دیگه هم بمونی و حال کنی ..
 -دنیا شوخیت گرفته ؟ نکنه می خوای یه بچه زیر بغل منو از این جا بفرستی ..
-چه ایرادی داره ..
پس از این که تنمون خوب خیس خورد دنیا ازم خواست که رو کف حموم دراز بکشیم تا خستگی کمتری رو حس کنیم .
-می دونی من به جبار گفتم که من و تو قبل از از دواجمون یه خورده با هم لز می کردیم ولی آتی جون من اصلا اهل سکس با غریبه ها نیست ؟اگه بدونی که  من و تو رو یه چند دقیقه ای از دور زیر نظر داشته و همین حالا تمام کار و زندگیشو به خااطرت ول کرده خوش به حالت میشه ؟ من نمی دونم مردا چرا این جورن ؟! دور آتیش عین آدمای سوخته و جزغاله شده خودشونو واسه تن و بدن ما تیکه پاره می کنن ولی وقتی که خنک شدن انگار نه انگار -من حریف این مردا میشم دنیا جونم . صبر کن کونم به کیر جبار برسه ؟
-حالا می تونم خواهش کنم که حریف من یکی رو بشی ؟ اون پیش کش .
 رو زمین یه پهلو دراز کش شده بودم و دنیا اول انگشت وسطی خودشو به نرمی ولی به سرعت با کس من بازی می داد و بعد رفت سراغ سوراخ کونم . اینجا رو اول با انگشت سبابه اش یه حرکت دور تندی رو روی چین های سوراخ کونم انجام داد طوری که از لذت و هوس جیغ می کشیدم .
 - آتنا این جور که صداتو می شنوم منم دارم حال می کنم . چه عالی ! راست می گقت دنیا . همیشه این کیر کلفت نیست که به آدم و به کون آدم حال میده ..مهم اون اثریه که از تماس با طرفت پیدا می کنی ..
-دنیا .. دنیا خیلی خوشم اومده .. دیگه طاقت ندارم ..
-چی می خوای .. می خوای بذارم توی کونت ؟
سرمو تکون دادم .. صورتش به صورتم نزدیک کرد . لبامو باز کردم و اون در حالی که لباشو می ذاشت رو لبام انگشت وسطی شو خیلی آروم و نرم فرو کرد توی سوراخ کونم . چقدر حرکت انگشتش توی مقعدم بهم لذت می داد ! .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

گناه عشق 120

نوشین موبایلو گرفت تو دستش و رفت به قسمت مربوط به آرشیو .. نمی دونست هنوز نمی دونست که خونواده از چی دارن حرف می زنن . خدا کنه چیزی باشه که بشه یه بهونه ای آورد . من نمی دونم اونا از چی دارن حرف می زنن . شهر شهر هرت که نیست .. من و نادر با هم بودیم . چند بار هم با هم بودیم . خود اون که نمی تونه از ما فیلم گرفته و پخش کرده باشه .. ولی دنیا دور سرش گشت وقتی اولین صحنه رو دید . دیگه همه چی دستگیرش شد . جز این که نمی دونست این کار کیه . همون جا رو زمین نشست . نمی دونست به کدوم دردش فکر کنه .. درد و عذابی که از سر افکندگی پیش پدر و مادرش تحمل می کنه ؟ یا از رودستی که از ناصر خورده و تمام نقشه هاشو نقش بر آب کرده ؟ و یا  به خاطر این که نمی تونه به اون راحتی ها هم که فکر می کرده به نادر برسه از این شرایط ناراحته ؟ فکرش از کار افتاده بود . فقط همینو می دونست که نمی تونه به عشقش پشت کنه  تحت هر شرایطی نادررو دوست داره . پست فطرت کارشو کرد . زهرشو ریخت . می دونم زنی که این جور میره و به مردش خیانت می کنه دیگه نمی تونه واسه اون مرد یک زن باشه .. می دونم اون می خواد آزارم بده . شوهرم ناصر می خواد کاری کنه که من به عشقم نرسم . به کسی که با تمام وجودم دوستش دارم نرسم . آخه گناه من چی بوده که یک بار اشتباه کردم ؟ ناصر اون کسی نبود که من می خواستم و نمی تونه با روحیه من ساز گار باشه .اونو با همه خوبی ها و بدی هاش تحمل کردم . من نمی تونم خیانتو تحمل کنم .. حالا من به خونواده ام چی بگم ؟ اون زود تر این عکسا و فیلما رو رو کرده . کار کی می تونه باشه ؟ حتما یکی ما رو تعقیب می کرده . پس ناصر وقتی که اومد پیش من و ازم خواست که دور طلاقو قلم بگیرم می دونست که جریان از چه قراره . داشت باهام بازی می کرد . اون منو دور زده . اون حالا بهم می خنده . حق هم داره . میگه من هزار بار خلاف کردم و حالا با یکی دو بار خلاف زنم همه چی رو مثل روز اولش در میارم . اون چه طور می تونه با منی زندگی کنه که بهش خیانت کردم . منی که دیگه دوستش ندارم . منی که از بودن در کنارش زجر می کشم .  نریمان : اگه همه چی آشکار شه من نمی تونم پیش در و همسایه و فامیل و دور و بری هام سر بلند کنم .  نرگس : فکر کردی من می تونم ؟ نوشین دوست داشت مثل ابر بهار بباره .. ولی نتونست . شوک عجیبی بهش وارد شده بود . به ناگهان ورق بر گشت . همه چی تغییر کرده بود .. حداقل کار این که  واسه پدر و مادر و شوهرش اون ارزش سابقو نداشت . ولی یه چیزی تغییر نکرده اونم عشق نوشین به نادر بود . حالا چه جوری این موضوع رو واسش بگه . چرا همه چی بهم ریخته ؟ شاید همه اینها در مقابل عشقی که به نادر داره هیچ باشه ولی نمی تونست با پدر و مادرش روبرو شه . اخلاق پدرشو می دونست  اون بهش فرصت حرف زدن نمی داد . می دونست  بالاخره پس از سالها سرش داد می کشه . به یادش میندازه که ناصر چه پسر خوب و آقاییه .. من چی می تونم بهشون بگم . بگم که چون شوهرم رفت با دختر عمه اش ریخته رو هم منم خواستم تلافی کرده باشم ؟  با این حساب باید مراقب خشم ناصر بود ... 
-الو نادر ..
-چی شده نوشین داری نفس نفس می زنی ..اتفاقی افتاده ؟
-اون همه چی رو می دونه . ناصر همه چی رو فهمید . وقتی که منو تو توی خونه بابام داشتیم با هم سکس می کردیم یکی از ما فیلم گرفته
 -کی ؟
 -اونشو دیگه نمی دونم .
 -نادر منو ببخش . همه چی به هم ریخته . می دونم تو رو الکی امید وار کردم . می دونم به خاطر من به درد سر افتادی و خیلی هم داری عذاب می کشی . خواهش می کنم از دست من عصبانی نشو .. اگه دوست داری می تونی از همین حالا بری و تنهام بذاری فراموشم کنی . ولی اون دست بر دار نیست . می دونم ولت نمی کنه . من می ترسم . نمی خوام بهت آسیبی برسه ..
 -اووووففففف نوشین یک ریز داری حرف می زنی و ناله می کنی . اصلا بهم فرصت نمیدی .
-ببین هیچی واسم مهم نیست جز خودتو و خود من  ازاین نظر..  بالاخره کار ما به کجا می کشه . من دوست دارم آخر قصه ما به خوشی تموم شه ..
-ولی اگه اون با فیلماش بخواد گیرمون بندازه چی ؟
 -این کارو نمی کنه .  تو هم ازش یه چیزی داری  .. یعنی دیگه نمیشه مثل سابق باهات بود ؟
-نادر! یعنی تو از جونت نمی ترسی ؟
 -من از اون روزی می ترسم که تو بیای و بهم بگی که همه چی تموم شد . بگی اون دوست داشتن ها و اون عاشقونه حرف زدنها همش الکی بود ..
-یعنی من به قیمت الکی و واسه هیچ و پوچ این بهای سنگینو پرداختم ؟ خیلی بی رحمانه حرف می زنی . نادر تو رو خدا مراقب خودت باش .
 -ولی مجبوری کوتاه بیای . می دونم اون ازت می خواد که بر گرده خونه. فقط می خواد تو رو آزارت بده . و شایدم با من بپیچه . می دونم بازم آدم استخدام می کنه تا منو گوشمالی بدن . ولی من تا اون جایی که بتونم از خودم دفاع می کنم .
-تو یک تنه نمی تونی کاری بکنی ..
-پای عشق که در میون باشه از آدم هر کاری ساخته هست . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی 

لبخند سیاه 181

دقایقی بعد من و عروس خانوم و چند تا از جوونا شروع کردیم به رقصیدن . شاید این جوری  می تونستم کمی کمتر فکر کنم  تا این شب سخت بگذره . سر و کله دوماد هم پیداش شد . یه پسر خوش تیپ و مودبی بود با کت و شلواری براق و طوسی .. و یه پیرهنی سفید و کراواتی به رنگ کت وشلوارش که بهش میومد . داشتم فکر می کردم که آیا می تونسته از ترکیب مناسب تری استفاده کنه یا نه ؟  چند پسر جوون دیگه هم خودشونو از سالن مردا جدا کرده و اومدن به این سمت .. یواش یواش گروه نوازندگان هم خودشونو به جایی رسونده بودن که از قبل آماده کرده بودند . چقدر رفتار مردا و پسرای جوون فامیل باهام فرق کرده بود . مثل گرگ باران دیده هایی بودم که همه شونو می شناختم .  هر کدوم از اونا به نحوی می خواست خودشو بهم بچسبونه . از دور یه نگاهی به مادرم داشتم که چه طور داره با حرص نگام می کنه . ولی من دیگه خیالم نبود . بعد یواش یواش مردای دیگه هم اومدن . وقتی که پدرمو دیدم بی اختیار زانوهام سست شد نتونستم ادامه بدم . حس کردم که دارم زمین می خورم . درست موقعی هم رسیده بود که یکی از پسر خاله های عروس که خیلی هم خوش قیافه و جنتلمن نشون می داد دستمو گرفته بود و دوست داشت با هام برقصه و منم بدم نمیومد که در مورد اون کمی تخفیف بیام .. دست رامتینو ول کرده و عذر خواهی کردم و گفتم یه کاری پیش اومده ولی رفتم و سمت مادرم نشستم . خیلی سریع روسری رو از کیفم در آورده گذاشتم سرم . می خواستم مانتومو هم بپوشم ولی فرصت نشد .. پدرم با عصبانیت اومد سمت میز ما .. اون لحظه فقط من و مادر دور میز بودیم ..
 -زن ! این کیه این جا کنارت نشسته . این جا چیکار می کنه ؟
 -عزیزم خودت رو ناراحت نکن . هرچی باشه دخترته .. دختر عموی عروسه ..
-ببین همه می دونن اون مایه ننگ ماست . می دونن که اون چه کاری انجام داده .
 -مرد صداتو بیار پایین .. الان این جا همه می فهمن .. می فهمن که ما با هم دعوا داریم . آبرومون میره .
-ببین تو لوسش کردی .. بالاتر از سیاهی که دیگه رنگی نیست . بذار هرچی می خواد بشه بشه . عروسی برادر زاده مه . من که نباید این قدر زجر بکشم .
زری از اون دور  متوجه ما بود و لبخند می زد . حرصم گرفته بود . اون داشت به من می خندید .. پدر و مادرم داشتن بر سر من دعوا میفتادن . هر چند مادرم هم کلی یا هام پیچیده بود ولی حالا در مقابل کارای پدرم کمی دلش واسم سوخته بود با این حال بهم توپ و تشر هم می رفت که واسه چی اومدم .. اما جواب پدرمو هم این جوری داد . -مرد تو خودت هم مقصری .. خیلی بیشتر از این که من هواشوداشته باشم تو لوسش کردی ... اصلا به پسرت توجهی نداشتی . می گفتی که اون یک دختر نمونه هست . آفتاب  که اونو می بینه خدا رو شکر می کنه .. می گفتی که نظیرش در دنیا وجود نداره .. لوسش کردی .. هر کاری کردی خودت کردی ..
 تا رفت صداشون بره بالاتر مانتومو تنم کردم . وقتی که از کنار زری رد می شدم کیوان هم چند متری اون طرف ایستاده بود .. زری یه نگاهی بهم انداخت و گفت چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی .. خودشو به کیوان رسوند و پیش من عین ندید بدید ها لبشو گذاشت رو صورت شوهرش و گفت   کیوان من هرچی باشه من قدرشومی دونم .. حس کردم که سرم داره گیج میره .. نمی تونستم دیگه اون جا وایسم . گفتم بهتره بذارم ماشینم همین جا بمونه و فردا ببرمش .. چون نمی تونستم رانندگی کنم ..  برادرم فرشید رو دیدم که داشت با چند تا پسر دیگه حرف می زد -داداش .. داداش ...
با خونسردی یه نگاهی بهم کرد و اومد سمت من .. بغلش کردم  وقتی می خواستم لباسشو ببوسم یه حرکتی به صورتش داد که لبام رفت رو صورتش ولی اون منو نبوسید .
-چیه فرشید .. 
-من خجالت می کشم . پیش دوستام.. پیش فامیلام خجالت می کشم. باورم نمیشه ..
 -آخه واسه چی ؟
 -واسه همونی که تو خودت بهتر از همه می دونی . من چه گناهی کردم فرزانه که باید به آتیش تو بسوزم . الان یه سری از دوستام فامیل شوهرای زهره در اومدن .. نمی دونم اونا از کجا فهمیدن که توشوهر نداری و چیکار کردی که به این روز افتادی .. چقدر خبرا همه جا زود می پیچه .. حالا کلی خاطر خواه داری ..
 دست فرشیدو گرفته و اونو کشوندم به یه قسمت خلوت و قسمت بیرونی تالار و گفتم تو خجالت نمی کشی با خواهری که ازت بزرگته و کلی هم تا حالا همه جوره هواتو داشته این جور حرف می زنی ؟
سرشو انداخت پایین و گفت خواهری که نذاره ما سر بلندی کنیم واسه من مرده .. همه میگن خیلی کثیف و بی مرامی . می خوان یه جوری تورت کنن . من خجالت می کشم ..
 -تو نباید این جور با هام حرف بزنی ..
-تو ما رو سر افکنده کردی ..
 تمام نیرومودر دست راستم جمع کرده و با کف دست سیلی محکمی بر گونه چپ داداش فرشیدم نواخته که خودمم ناراحت شدم ولی ولش کرده به سمت خروجی رفتم.. داشتم دیوونه می شدم . آدما رو یه جوری می دیدم . حس می کردم که مردا همه شون بهم نظر بد دارن . منو به خاطر بدنم می خوان . کسی به شخصیت من توجهی نداره . هیشکی منو به خاطر خودم نمی خواد . من فرشیدو زدم . داداش خودمو زدم . اون به من حرف بد زد . ولی حرفاش درست بود .. آدم که نباید حرفای درستو هر وقت که دلش خواست و به هر کی که خواست بزنه ...در حالی که همه جا رو تیره و تار می دیدم به یکی که کنارم بود گفتم آقا ببخشید  این طرفا تاکسی تلفنی نداره ؟
 -باشه من شما رو می رسونم ..
صداش آشنا بود .. ولی نمی تونستم چهره شو خوب ببینم .. همه جا رو با دون دونای سیاه می دیدم .. خوب که دقت کردم فهمیدم که اون کیوان  شوهر دختر عمو زریه ..
 -حالت خوب نیست فرزانه جون .. من تو رو می رسونم ..
-نه .. ماشین بگیر واسم .. تو خودت این جا کار داری ..
-کدوم کار مهم تر از کمک به تو .. تو دختر عموی زنم هسنتی .. مثل دختر عموی خودم می مونی . نامردیه اگه بخوام این جور تنهات بذارم ..
 می دونستم اون بی دلیل این قدر با محبت نمیشه ولی اون لحظه طوری حالم بد بود که حتی مرگ هم واسم مهم نبود . رفتم پشت پژوش نشستم و تقریبا دراز کشیدم .. آدرسمو بهش دادم و اونم راه افتاد.... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی 

شیطون بلا 63

اون دفعه هم یه بار واسش زنگ زده بودم  ازش گله کرده بودم که اونم بهم گفت دست پیشو می گیری که پس نیفتی ؟ اصلا متوجه منظورش نشده بودم . فکر کنم یه مثالو واسه من اشتباه زده . شایدم می خواست بگه که من نسبت به اون خیلی بی توجه هستم .. زنگ زدم براش .. یا رو دیگه معاون مدیر کل بود . درجا گوشی رو برداشت .
  -آقای رئیس تنها هستند ؟ می تونی صحبت کنی ؟ به ما افتخار صحبت میدی ؟
 -او شراره تویی ؟
 -پ ن پ می خواستی کی باشه ؟ نکنه منتظر یکی دیگه بودی و من نمی دونستم .
-تو که می دونی من اهل این بر نامه ها نیستم .
-آره اون شب توی تهرون تو آپار تمان من همه چی رو  فهمیدم . یکی نباید خبر ما رو بگیری که شراره این جا چیکار می کنه و چیکار نمی کنه ؟
 -باور کن از بس سرم شلوغه و این جا سر کشی و اون جا سر کشی و این بر نامه و اون بر نامه دیگه موندم چیکار کنم . تازه الان یه شایعاتی هم شده که وقتی مدیر عامل باز نشسته شد من جاش بشینم .
-کی این اتفاق میفته ؟ توی همین ماه می خواد باز نشسته شه . ولی رقیب زیاد دارم .
 -پس من دیگه برات زنگ نزنم ؟
-چی شده حالا با هامون قهر کردی ..
-من این چیزا حالیم نیست . اگه منو دوست داری باید یه سر بیای به آپار تمانم .
 -کجا ؟ مگه توالان تهرونی ؟
-نه کیش هستم ..
-آخه چه جوری بیام اون جا .
-خسیس پول بلیط هواپیماتو من میدم .. یه کاریش بکن دیگه . دوست داری من این جا شوهر کنم ؟
-می کشمت ..
-توکه نمی تونی بیای این جا تا منو بکشی ..
خوب اونو پیچونده بودم ..
 -ببینم چیکار می تونم بکنم . ولی حال خانومم خوب نیست . خیلی حالش بده .. این روزا فکرمو مشغول کرده.
 -باشه هر جور راحت تری ...
ولی می دونستم اون هر طوری شده خودشو می رسونه این طرفا . مثلا به بهانه باز دید از بانک یه بر نامه ای می چینه و خودشو می رسونه این جا . من باید حال چنگیز و سامانو می گرفتم یه کاری می کردم که دمشون قیچی شه . اونا نباید صاف در می رفتن ..
-میای عباس آقا ؟
-خیلی دلم می خواد ولی نمی دونم بتونم بیام یا نه . دختر و پسرم تنهان . زنم خیلی مریضه . ببینم به ماموریت های دیگه هم میری همین حرفو می زنی ؟
 -شراره من خیلی بیشتر از تونیازم به اینه که دیدارمون تازه شه .
-دیدارمون تازه شه یا یه چیز دیگه ای رو هم تازه کنیم ؟
 -خیلی وسوسه ام می کنی .
 -دوست داری براقش کنم یا موهاشو بلند کنم .
 -نه این جوری حرف نزن .. بهت قول نمیدم .
-حالا واسه ما کلاس میذاری ؟ اگه بدونی این جا چقدر طرفدار دارم . و لی تو که خودت منو می شناسی .. من اخلاق ندارم عشقموعوض کنم مگر این که خودش منو نخواد ..
عباسو در تنگنا قرار داده بودم می دونست که به این سادگیها نمی تونه حریف من شه . اون رفت و من  تنها موندم . صفیه اومد پیشم .
-ببینم دختر مهمون داشتی ؟
-نه
-دروغ نگو بوی مرد میاد .
-یکی از فامیلام با خانومش از تهرون اومده بود پیش من ..
 -این دروغت رو راحت تر میشه باور کرد . نکنه اون فامیلی که گفتی فقط یه مرد بوده باشه .
 نذاشتم که  صفیه به حرفش ادامه بده . نقطه ضعف اونو می دونستم . لباشو بوسیدم . 
-صفیه جمعه غروبه . آمادگی اونو داری که با من باشی ؟
-اگه بگی تا صبح هم توی بغل تو می خوابم .
-پس شوهرت چی ؟
 -اون مثل موم تو دستای منه . برای با تو بودن دروغ گفتن خیلی آسونه .
لبامو رو لبای صفیه گذاشته بودم و اونو آروم می بوسیدم .
-این گوشواره بهت خیلی میاد خیلی دلم می خواد اون و گوشتو با هم بذارم توی دهنم .  لباسشو از تنش در آوردم .
 -خوب می دونی نقطه ضعف من کجاست .
-اتفاقا اون نقطه مثبت توست ..
من تا حدودی سیر بودم .درسته چنگیز اون جور که باید و شاید نتونسته بود منو ارضام کنه و در بیشتر دقایق سکس فقط کمرمو سنگین کرده بود و انتظار و اشتهای من در سکس خلی بیشتر از این ها بود ولی از هیچی رو که بهتر بود برای همین می تونستم خیلی راحت تر به صفیه حال بدم .
-خیلی بد جنس شدی شراره . اصلا حواست نیست . هم به کارت بی توجه شدی و هم به من . من که فکر می کنم پای مردی در میون باشه .
-نه من این طور فکر نمی کنم . تازه هم اگه پای مردی در میون باشه من صفیه خوشگله خودمو هیچوقت تنها نمی ذارم .
 نقطه حساسشومی دونستم کجاست . یه کمی توجه و یه خورده لذت بردن از بدن اون . وقتی که این حسو داشته باشه که  اون تنها آدمیه که به من حال میده می تونه خودشو در حال پرواز رو ابرا حس کنه .. اصلا صلاح ندونستم که جریان سامان و چنگیزو واسش تعریف کنم . آدم هر رازشو به هر کسی اونم در هر موقعیتی که بیان نمی کنه . اون وقت بیا و تاسف بخور که ای کاش نمی گفتم . اگه طرف من دهن لقی کنه چی میشه . هیشکی به اندازه خود آدم واسه آدم دل نمی سوزونه و نمی دونه
که باید چیکار کنه .. من و صفیه پاهامونوتوی پاهای هم گذاشتیم . اونو سخت به خودم فشار دادم . همراه  با بوسه سینه ها مو رو سینه هاش حرکت می دادم . 
-اوووووههههههه شری عزیزم .
-جونم .. جونم ... همینو عشق است .
-قربون کس سفیدت بشم من ..
یه لحظه رفتم دستشویی و بر گشتم .. صفیه انگاری داشت پلیس بازی در می آورد ..
 -شراره راستشو بهم نمیگی ؟
-چی رو ؟
-این که دوست پسرت کیه ..
-عزیزم . دختره حسود .. مگه تو شبا میری که زیر بدن شوهرت من بهت میگم چرا میری ؟ ممکنه من بعدا یه دوست پسرم بگیرم . شاید اون دلش نخواد من رازشو فاش کنم .
-اینه رسم رفاقت ؟
-ما رو کشتی دختر .. یعنی من حق ندارم با یکی دوست شم ؟
-الان چی ؟
-هیشکی ..
 یه نگاهی به موبایلم انداخت و حس کردم یه چیزی رو دیده یا خونده .. لعنت بر تو چنگیز .. آخرش ما رو رسوا کردی . نمی دونستم صفیه به چی شک کرده .. یعنی اون با گوشی من ور رفته ؟ بی اجازه ؟ یه حسی بهم می گفت بهتره پیامهای وارده رو بخونم .. آخرین پیامی که داشتم و از طرف عباس واسم فرستاده شده بود این بود که برای فر داشب اون جاست و اگه بتونه یه جوری از دست همراهاش خلاص شه میاد پیش من .. اون چرا واسم زنگ نزده .. این پیام خونده شده بود ..
-چیه شراره توی فکری ..
 -یکی اشتباها واسم پیام داده که فر داشب منو می بینه .. بهتره یه زنگ واسش بزنم که اشتباه تماس گرفته ... می خواستم به صفیه بتوپم ولی می دونستم باید ده برابرش به خودم فشار بیارم تا از دلش در بیارم .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی