ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 103

ولی : میثم جون می تونی خوب ببینی و ور انداز کنی که کیر پسر خاله زنت چه جوری از نصف به بیشتر رفته توی کون زنت .. حالا تو مرد هستی و ممکنه سختت باشه ولی نگاه کن  اگه یه خورده چشات ریز بین باشه به خوبی متوجه میشه که دو سوم کیرم رفته توی کون مینا جون . هنوز جا داره که بازم بیشتر از اینا جا باز کنه . خیلی حال میده . آدم با این کوناست که حال می کنه . قدر این کون رو بدون . کون ناب دختر خاله جونمه . این کون را من بزرگش کرده ام .. از اون جمله های معروفه .. حالا تو حساب کن که من کی هستم و منظورم از کون کیه .. مینا : حالا ولی جون این قدر امام بازی در نیار بذار ما حالمونو بکنیم ..
ولی : دختر خاله جون اگه اجازه میدی من فعلا تو رو بسپرم دست آقا متین و خودم یه جورایی با ماندانا مشغول شم که اونم بیکار نشینه . طفلک این قدر مظلومه که کاری به کار کسی نداره . اگه اونو بکنی تا صبح حرفی نداره .. دست بهش نزنی بازم حرفی نداره .. چقدر از این خانوما خوشم میاد . لذت می برم از این که این مدل خانوما رو می بیننم . ای کاش من هم یک ماندانا داشتم ..
 ماندانا : فرض کن حالا هم داری . من مال توام . هر وقت که خواستی من در خد متتم ..
 ولی : نوکرتم . خیلی با حالی . خیلی مشتی هستی ..
ماندانا : فدات شم .. اگه بدونی چقدر کیرت به زیر پوست آدم حال و جلا میده ..
ولی کیر از کون مینا بیرون کشیده شو فرو کرد توی کس ماندانا ..
میثم هم که در حال گاییدن ویدا بود و متین هم که داشت مینا زن میثمو می کرد ..
مینا : عزیزم .. عشق من عادت می کنی .. طوری عادت و حال می کنی که وقتی از این جا رفتیم خودت بری دنبال زوجهای سکسی و بگردی ببینی چطور میشه این زوجها رو پیدا کرد .. بازم دست به دامن من میشی . من دوستان با حال زیادی دارم . یکی دو بار بهم گفتن . راستش هم سختم بود هم این که نمی تونستم تو رو با دیگران ببینم . حالا نه سختمه نه این که از دیدن تو با دیگران حرص می خورم . شوهرم مال یکی دیگه میشه منم مال شوهر دیگران میشم . تازه یه زن بیشتر می تونه حال کنه . چون تابو شکنی واسه اون سخت تره .ببین .. خوب خوب ببین عادت کن .. ببین چطور کیر آقا متین میره توی کسم وبر می گرده .. حالا به جاش تصور کن کیر های آقا رحیم و مهرداد و مهرزاد و شایان و کلی مردای دیگه رو .. چه فرقی می کنه ! در عوض تو هم خانومای اونا رو می تونی داشته باشی این جوری نیست که بدی و چیزی نگیری . تازه اگه گروهمون زیاد شه خیلی بیشتر از اینا بهت می رسه ...
ویدا : نگو .. نگو مینا جون دلم رفت .. شوهر منم و داداشم اصلا اهل این بر نامه ها نیستن . فر هنگشون خیلی پایینه . اونا انگار در قرن بیست و یکم زندگی نمی کنن .
 ماندانا  که در گوشه دیگه تخت بود سرشو آورد بالا و یه نگاهی به ویدا انداخت . از این که اون داره این جوری حرف می زنه هم تعجب کرده بود و هم خوشحال بود . باورش نمی شد  این همون ویدایی باشه که تا چند وقت پیش خیلی ازش حساب می برد و حتی می ترسید پیش اون روسری خودشو تا نیمه های سرش ببره عقب . اونا تا صبح توی بغل هم وول می خوردن ..دیگه کار به جایی رسیده بود که هر کیری که به هر کس و کونی می رسید امون نمی داد . میثم حس  کرد که حق با زنش میناست .. اون در این یکی دوروزه به این شیوه عادت کرده بود . با این که عشقبازی و سکس با  زنش مینا لذت خاص خودشو داشت ولی می دونست که بازم براش یکنواخت میشه ... وقتی که میثم و مینا داشتن از اون چهار تا خداحافظی می کردن با هم قرار گذاشتن که تا آخر تابستون یه بار دیگه همچین بر نامه ای رو با هم بذارن که با مواففت هر شش نفرشون تصویب شد .. ماندانا و ویدا هم بر گشتن سر خونه و زندگیشون ..
 رامین همچنان با کارش انس گرفته بود و وحید هم مدام از این سو به اون سو دویده و حرص اینو می زد که پول روی پول بیاره و بتونه زنشو خوشحال کنه .. تفریح و زندگیش همه شده بود پول ... با این حال از اون جایی که حس می کرد باید به زنش هم توجه داشته باشه هر سه چهار روز یک بار سعی می کرد که با توان بیشتری با زنش سکس کنه و مثلا تامینش کنه که حواسش به جای دیگه ای نباشه هر چند به اون اطمینان داشت .. با این حال از اون جایی  که از این و اون و بزرگترا و قدیمی ها شنیده بود که دوره و زمونه بد شده  می خواست حواسشو جفت کنه . ماندانا هم واسه این که پیش شوهرش خودشو خیلی ردیف و روبراه نشون بده طبق خواسته های اون عمل کرده با هاش مدارا می کرد که شوهره مثل همیشه هواشو داشته باشه و برای گردش های مجردی و همراهی با ویدا بهش مجوز بده ... ادامه دارد ...نویسنده ... ایرانی 

یک سر و هزار سودا 66

ظاهرا مژده خیلی جدی حرف می زد و همین باعث ناراحتی من شده بود .. نه ..نه ... اون نباید با هام این رفتارو می کرد . برای خودم حق زیادی رو قائل بودم .
-حالا می خوای واسم گزارش بنویسی ؟
مژده : از همینش می ترسی ؟
-نه ..من از این می ترسم که تو رو از دست داده باشم .
 مژده : خیلی احمقانه هست که تصور کرده باشی منو داشتی و حالا از دست دادی .اون دفعه هم بهت گفتم من و تو راهمون جداست . حالا یکی دوبار رو با هم بودیم ..من که فرشته نیستم که بزرگم کردی . دیگه تموم شد . فراموشش کن . درمورد اون مسئله هم نگران نباش .. عشق جدیدت ازت دفاع کرده .. مهشید خانومو میگم .. می خواستم به حرفاش توجهی نکنم ولی چند تا از بچه های دیگه هم به نفعت قیام کردند .. یکی شون عشق قدیمت فیروزه خانوم . اگه خوب دقت کنیم همینایی هم که امروز بهت متلک انداختن یه جورایی می خواستن جلب توجه کنن . من خودم زن هستم و جنس اونا رو خوب می شناسم . ولی از من به تو نصیحت .. سعی کن کمتر دور و بر اینا بپلکی .. هدفت چیز دیگه ایه ..من و استادان دیگه تا یه حدی می تونیم با هات راه بیاییم . ولی مدارا کردن حد و اندازه ای داره . باید وجدان داشت . فردا پس فردا اگه یه پزشک ناشی از آب در بیای و بخوای یه بیماری رو بد مداوا کنی و دخلشودر بیاری اون وقت ما استادا نباید خودمونو ببخشیم . نا سلامتی تو می خوای متخصص اعصاب و روان شی ..
-خیلی رسمی حرف می زنی .. ببینم خودت بر اعصاب خودت مسلط هستی ؟
 مژده : بهتر از هر وقت دیگه ای .. مخصوصا حالا که یه مهمون عزیزی داره واسم می رسه .. یکی از کانادا .. چند ساله که ندیدمش .. ولی اون بازارش در اون جا خیلی گرفته .. خیلی مشهور شده ..
 اینو گفت و رفت .. کنجکاو شده بودم ..  اون کی می تونه باشه . یک زن یا یک مرد ؟ چرا اینو بهم گفته ؟ مگه خودش نگفته بود که زندگی خصوصی ما به هم ربطی نداره . چرا این جوری باهام تا کرده بود ؟ چرا اینا رو بهم گفته بود ؟باید روی این سودابه رو هم کم می کردم . ولی حالا این طور حرف زدن مژده داشت عصبی ام می کرد . می دونستم باید تا ساعتها فکرم به خاطر همین مسئله مشغول باشه و نمی تونم هیچ کار دیگه ای انجام بدم . مثل یه مردی بودم که یه حرمسرایی داره و هر زنی هم واسه خودش اهمیت خاصی داره .. اگه یکی از این زنا بخواد کوچک ترین قدم خلافی بر داره رو اعصابش راه رفته . فیروزه که این کارو کرده بود .. ولی حس می کردم که مژده باید سوگلی این حرمسرا بوده باشه . چون اون خیلی بیشتر از فیروزه رو من اثر داشت . وقتی که فیروزه ازم دور شد و حق هم داشت دلم به مژده گرم بود با یاد و فکر کردن به اون بود که تونستم خودمو آروم کنم ولی حالا بایاد کی بتونم خودمو تسکین بدم .. خودمو سریع رسوندم به مژده ..
 -می تونم یه چیزی ازت بپرسم ؟
مژده : در مورد سلولهای عصبیه ؟
 -یه جورایی به اونا هم ربط پیدا می کنه . این مهمونی که داری زنه یا مرد ؟
 مژده : واسه تو چه فرقی می کنه .
 سرمو انداختم پایین و از اون جا دور شدم . ولی لحظاتی بعد فهمیدم که اون یک پروفسور مرده ..بچه ها صحبتشو می کردن .که اومده در یک سمینار شرکت کنه .  اون با مژده چیکار داشت . حتما همکارشه دیگه .. لعنت بر من .. توی دستام بود .. درسته چند سال ازم بزرگتره ولی خیلی مهربون و با حال بود . مفت از دستش دادم . حالا مگه درس توی کله ام می رفت . نمی دونم چرا این ترم بیشتر استادای ما زن بودن .. اونا هم خیلی جدی و سخت کوش ..دیگه گاه رحم نمی کردند .. بازم اون سه تا دختر پشت سرم نشسته بودن .. سودابه ول نمی کرد .. می خواستم چند تا متلک بارش کنم که مهشید و فیروزه جایی نشسته بودن که هر پچی که می کردم صدامو می شنیدن .. می خواستم به سودابه بگم بد جوری کونت می خاره .. فقط سرمو بر گردوندم و خیلی آروم گفتم خانوم میشه خفه شین ؟ ما داریم درس گوش میدیم .. این جا مکتب خونه که نیست ..
 گوش تا گوش قرمز شد .. دواش همین بود .. تغطیل که شدیم سریع خودمو از بقیه دانشجوها دور کرده و  رسوندم به یه دوستی که در قسمت اداری کار می کرد و خیلی هم به دردش خورده بودم و یکی از دخترای دانشجو رو هم از طریق یکی از دوست دخترام واسش جور کرده بودم .. ازش کمک خواستم تا آدرس سودابه رو بهم بده ..
 -نگران نباش من که نمی خوام بگم تو اینا رو بهم دادی . ..
ولخرجی کرده و با تاکسی تلفنی خودمو رسوندم به همون آدرس .... یکی از این سه تفنگدار ماشین داشت و ظاهرا با هم میومدن ..ماشین اونا  جلوی یه ساختمون آپارتمانی ظاهرا ده واحده ایستاد . سودابه خانوم پیاده شد .. صبر کردم تا ماشین بره ... رفت تا احتمالا از کیفش کلید ورودی رو در بیاره زدم مچ دستشو گرفتم . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

خانواده خوش خیال 79

فیروزه استرس عجیبی پیدا کرده بود . قلبش به شدت می تپید . اون پسر کمی قد بلند تر از سهیل و عرفانی بود که در این چند روزه با هاش سکس کرده بودند . خیلی هم خوش تیپ بود . خیلی دلش می خواست که بتونه با هاش باشه .. ولی در این محیط واقعا خجالت می کشید .. هم از خودش .. هم از امیر و هم از زنای این جا غیر از سحر .. انگار با سحر احساس راحتی می کرد . و تا حدودی هم با سپیده .
 سحر :برو داخل .. برو ببینم چیکار می کنی .. منم امیر رو این دور و برا نگه می دارم . این منیژه رو هم به جوری سرشو گرم می کنیم که این قدر گیر نده . دختره خیلی کنه شده . ول کن هم نیست . دست از سر کچل ما هم ور نمی داره ..
فیروزه به همون نسبتی که ضربان قلبش شدت یافته بود یه پرشها و لرزشهای خفیفی رو هم در قسمت بالای کس و نقطه هوس بدنش حس می کرد  .. دوست داشت با دستمال لاپاشو خشک کنه ..
فیروزه : سحر جون دستمال داری ؟
 سحر : تو که هنوز هیچی نشده خیس کردی .. چرا این قدر ناز داری .
 فیروزه : تو از کجا می دونستی که من واسه چی  می خوام ..
سحر : آخه همچین حالتی واسه منم اتفاق افتاده بود . ترجیح میدم از اون استفاده نکنی . این طوری بهتره . می دونی چرا ؟ واسه این که اگه دست پسره برسه به اون جا یه حس خوبی بهش دست میده . یه وقتی فکر نکن که مثلا خودشو بگیره چون فرصت این کارا رو نداره . فیروزه جون بر خودت مسلط باش . تو که با پسرت حال کردی دیگه نباید این قدر نگران باشی ... من این طرفم مراقبم که امیر دور نشه ..
امیر هم منتظر بود ببینه که سلنا چه عکس العملی نشون میده ... سارا و ساناز هم یه جورایی توجهشو جلب کرده بودند . ستاره و سوسن 65 ساله هم که دست بردار نبوده و مدام با تیکه پرونی سعی داشتن یه جوری جلب توجه کنن .. فیروزه رفت توی اتاق پروو . یه شورت به پا کردن دیگه این قدر مقدمه چینی نداشت ولی این خانوما بازیشون گرفته بود .. مانتوشو آویزون کرد . یه نگاهی به سینه هاش انداخت . اون یه شورتی رو انتخاب کرده بود که  خیلی فانتزی و نازک بود و قسمت پوشش کسش اون قدر کم عرض بود که دو طرف کسشو به خوبی نشون می داد و در قسمت بالا هم فقط یه خط نازکی روی باسنشو پوشش می داد . یه نگاهی به هیکلش انداخت و سینه ها و باسنشو وارسی کرد ... حالت شورت سحر طوری بودکه  وسط  روی کسش و قسمت شکاف خیلی کم عرض  بود ولی در این جا کناره های کس و قسمت زیادی از اون زده بود بیرون ..  قلبش به شدت می تپید . این چه بازی بود که سحر راه انداخته بود ... تازه از اون انتظار داشت که به این پسره حال هم بده و اگه می تونه یه دستی هم به کیرش بکشه .
 سحر : فیروزه جون ..امیر خان منتظره ها . جای دیگه ای هم کار داره . خانومای دیگه هم هستن ..
 فیروزه : بیاد ..
فیروزه حس کرد که درسته که پشت کردن به امیر ممکنه بی ادبی باشه ولی در حالتی قرار داره که اون اصلا حواسش به این چیزا نخواهد بود .. از طرفی اون قسمت پشت بدنش رو یکدست تر و خوشگل تر حس می کرد و هوس انگیز تر . همون چیزی که ممکنه یک جوون رو به هیجان بیاره ...   با این حرفایی که خانوما می زدند امیر همون بیرون کیرش شق کرده بود .. بر شیطون لعنت .. اگه حریف همه بشم حریف این منیژه نمیشم . این چه کاری بود که توی دامن من انداختی پدر جان ! تو که اخلاق منو می دونستی . نمی دونستی ؟ حالا من باید چیکار کنم ؟ وارد اتاقک شد ..نتونست جلوی باز شدن دهنشو بگیره .. مات و مبهوت به  پشت بدن فیروزه نگاه می کرد .. دهنش وا مونده بود و نمی تونست حرفی بزنه .. یه خورده خودشو کنار کشید و صورت و چشا و قسمتی از جلو بدن فیروزه رو توی آینه دید .. ..  زن یواش یواش بر خود مسلط شد . به خصوص این که می دید تونسته دل اون پسر رو ببره و تا حدود زیادی روش اثر بذاره . حالا می تونست با اعتماد به نفس بیشتری اونو داغش کنه .. با این حال سر در نمی آورد که چرا این زنا باید این قدر اهل حال کردن این چنینی و شوخی و تفریح باشن .. دیگه وقتی  کار و کاسبی نداشته همه چیزشون فراهم باشه همینه دیگه . فیروزه نمی دونست چیکار کنه .. زن  دستشو گذاشته پشت سرش موهاشو از همون پشت داد بالا ..
فیروزه : چطوره ؟ خوبه ؟
 امیر : از کدومش حرف می زنی .. از شورت ؟ یا از زیر شورت .. از سینه ها ؟ یا از شونه ها ؟ یا از اون موهای قشنگی که دادیش بالا ..
امیر دستشو گذاشت رو دست فیروزه و گفت اگه میشه موها رو دوباره پخشش کن رو کمر و پشتت .. خیلی ناز ترت می کنه ..
 فیروزه حس کرد که از حشر زیاد داره از حال میره .. دستشواز کناره های پاش رسوند به شلوار امیر .. پسر پیشدستی کرده کیرشو در آورده بود .. دیگه زده بود به سیم آخر ... ادامه دارد ...نویسنده ... ایرانی 

زنی عاشق آنال سکس 131

همین طور داشت کونمو می کرد و با حرکاتی نرم و بعد هم سفت تر و سفت تر کیرشو می کرد توی کونم و بیرون می کشید .. آخ که با این حرکاتش چقدر وسوسه می شدم دلم می خواست که جبار هم میومد و کیرشو می کرد توی کسم  یا توی دهنم و منتظر می موند تا سوراخ کونم آزاد شه و بکنه توی کون ... سعی کردم که مقاومتمو زیاد کنم تا در برابر کیر جبار بتونم بیشتر تحمل کنم و دوام بیارم . برای خودمو مسابقات  خیالی فرض می کردم و در اون مسابقات خودمو از هر زنی بر تر می دونستم . از زنایی که  در فیلمهای پورنو و کس و کون دادن شرکت می کردند . نمی دونستم که در ایران هم زنی هست که با هاشون رقابت می کنه . هر چند من بیشتر کون می دادم . ولی زنی که این جور راحت کون میده پس راحت هم می تونه  کس بده .
-پر هام تند تر تند تر .. می خوام حال کنم ..
 انگشتاشو دور لبه های کسم حرکت می داد و  بین اونا رو باز می کرد و یه فشاری هم به مغز کسم می آورد که آتیشم می داتد .  دهنمو  آروم باز می کردم و می بستم .
-اوووووووهههههههه خواهش می کنم . پر هام پر هام . تند تر نترس محکم تر تا اون جایی که می تونی کیرت رو محکم بزن به سمت جلوی کونم . فشارش بده ... آخخخخخخخخخ کونم .. کونم .. کسسسسسسم کسسسسسسم .. داری هر دو تا رو آتیش می زنی . داری منو می سوزونی .. نمی تونم ساکت بشینم .
 با این که به پر هام گفته بودم تا اون جایی که جا داره منو تند تر بکنه ولی نمی دونم چرا اون دلشو نداشت که دستورو کاملا انجامش بده . تا یه جایی کیرشو می فرستاد که بره فکر کنم بیشتر از اون جلو نمی رفت .
-زن داداش . خیلی با حالی .. خیلی ماهی ...
 دوست داشتم بدون ور رفتن با کونم هم بتونه ارضام کنه تا بازم بر این باور باشم که  با کون دادن خالص هم می تونم ار گاسم شم ولی راستش دیگه نباید زیاد معطلش می کردم . کار زیاد داشتم . هر لحظه ممکن بود جبار زنگ بزنه  . هیجان اون کیر کلفت و سیاه و بادمجونی منو کشته بود . ولی نمی بایستی نشون می دادم که در برابر اون کیر از پیش تسلیم هستم . بذار جبار  متوجه باشه که در مقابل من ,  کیرش تسلیم وسرش پایینه . می خواد نیاز داره ... براش برای کس و کونم  پول خرج کرده بود . برام هدیه خریده بود . راستش اصلا به فکر هدیه و این چیزا از سوی جبار نبودم .. همون کیری  که به من می داد بزرگترین هدیه بود . ولی می خواست که منو خوشحالم کنه .. پرهام داشت همون کونو می کرد . همون کونی رو که جبار خودشو براش به آب و آتیش زده بود و حالا آقا منتظر بود که من زود تر ار گاسم شم تا به وعده ام عمل کرده کسمو تقدیمش کنم . هر کی که به من می رسه و می کنه دلشو نداره که منو تقدیم یکی دیگه کنه اون وقت این آقا آدمایی مثل پیمان رو می فرسته به سراغم . 
-اووووووووووهههههههه حالا بکش عقب و بده جلو تند تر تند تر ... با کسمم بازی کن ..
-زن داداتش نزدیکه ؟ من دیگه نمی تونم صبر کنم ..
-می کشمت .. کیرت نباید کوچولو شه .. باید کونمو بکنی آب کسمو بیاری .. زن داداشت این طوری می خواد ..
 من خودمم داشتم نقطه حساس خودمو گم می کردم ولی یه لحظه حس کردم که دنیای هوس داره دور سرم می گرده . دیگه هیچی دست خودم نبود . همه جا لذت بود و داغی و انفجار گلوله های آبی هوس که داخل شکمم زیر نافم در حال ترکیدن بود و مایع هوسم در حال خارج شدن از کس ..
-آههههههههه ولم نکن .. ولم نکن پر هام ..اوووووووفففففف داره میاد ... دیگه خودت می دونی .. به کونم آب بده .. آبت رو خالی کن توی کونم ..توی کونم . آتیش کن .. آتیش کن . آههههههههههه کونم کونم  .. کیر می خواد .. آب کیرت رو می خواد ...
 پر هام این یه تیکه رو خیلی نرم کار کرد طوری که منو خیلی آتیش و لذتم داد .. کیرشو با فشار می کشید به لبه های کسم و من داشتم  از هوس می سوختم . حس می کردم که لبه های مقعد و قسمت بیرونی اون در حال ذوب شدنه .. ولی این آب کیر پر هام بود که داشت از اون نقطه و از سوراخ کیرش وارد کونم می شد ..
-آخخخخخخخخ جاااااااان زن داداش زن داداش .. چه کیفی داره !
 -حال کن .. حال کن . تو که کیرت رو به هر سوراخی که فرو می کنی این قدر مزه ات می کنه این قدر کس کس چرا می کنی ؟! الان کون زن داداش تو , توی دنیا تکه .. نابه .. بیسته .
 -می دونم می دونم حرف نداره ..
 -حالا هر کاری که دوست داری می تونی انجام بدی . هر وقت که دوست داشتی بکن توی کسم .
 -چطور بود زن داداش ..
 -کارت بیست بود پر هام جون . وقتی که بیست بود من که نمی تونم نمره ات رو کم کنم .
کیرشو کشید بیرون  .. یه خورده شل نشون می داد .. ولی با یه حرکت شیب دار روی کسم اونو خیلی نرم فرستاد توی کس ..
-آخ جووووووون .. بالاخره تونستم .. بالاخره به آرزوم رسیدم .. رسیدم .. کس زن داداشو کردم .. کیرمو فرو کردم توی کسش ... دوستت دارم آتنا .. فدات شم .. قربونتم .. مخلصتم . خاک زیر پای تو و کس و کونتم ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

لز استاد و دانشجو .. عروس و مادر شوهر 29

کیمیا  با این که دوست نداشت کارینا رو در آغوش زنای دیگه ببینه ولی واسه این که این استرس رو از اون دور کنه که نباید بیهوده نگران باشه دوست داشت که در این سفر اونو همراهی کنه . شاید سحر و گروهش متوجه شن که باید دست از شیطنت و تو طئه بر دارن ..
کیمیا : عزیزم دوست داری تو رو با یه عروس و مادر شوهر خوب دیگه آشنا کنم ؟ مهوش از دوستان قدیم و  همکلاسای خوبمه که اتفاقا در دانشگاه دانشجوی من بوده و ماریا هم عروسشه . اگه بگم اونا چقدر ما هن شاید باورت نشه ؟
کارینا : اوخ مامان از بس از دست آدمایی مثل سحر کشیدم که یکی خوب هم باشه باور کردنش سخته ولی چون تو اینو میگی قبول می کنم ..
 کیمیا : آخ من قربونت بشم عروس گلم .
کارینا : مامان این قدر عروس رو نکن لوس ..
کیمیا : پس بیا بدمت بوس ..
کارینا  در حالی که خودشو انداخته بود توی بغل مادر شوهرش گفت مامان مهوش و ماریا هم بعله؟
کیمیا در حالی که می خندید گفت پس اونا رو واسه چی می خوایم با خودمون ببریم .. کارینا : می ترسم از این که با سحر در گیر شم ..
 کیمیا : عزیزم نگران نباش . من هستم ..
کارینا :  ولی دوست دارم همچین روشو کم کنم که اون دیگه سایه منو که از دور می بینه به خودش بلرزه . کور خونده فکر کرده هر غلطی می تونه بکنه . عیبی ندارحالا از من خوشت نمیاد نمی خوای با هام هم کلام شی مهم نیست . چیکار به کار شوهرم داری ؟ خودت اگه عرضه داری برو یه شوهر خوب واسه خودت دست و پا کن .  کامبیز منو دید و ازم خوشش اومد . اون عاشق دخترای ساده بود .. حالا هم که مامانش ازم خوشش اومده ..
 کیمیا : من بهت چی بگم دختر .. تو که خودت خوب می دونی مامانش ازت خوشش اومده پس چرا این قدر داری خودت رو اذیت می کنی . می ترسی باز یه موردی پیش بیاد که مثلا مامانش ازت دلخور شه ؟
کارینا خودشو بیشتر به کیمیا چسبوند .. اون می خواست عشقی که به مادر شوهرش داره خالصانه باشه . نه این که بخواد خودشو توی دل اون جا کنه . البته از این که کیمیا اونو دوست داشته باشه لذت می برد . اما دوست داشت با محبتی صادقانه عشق خودشو نشون بده ..
 چند روز قبل از این که بارو بندیلاشونو برای سفر به شمال ببندن مهوش و ماریا اومدن اون جا ... کارینا کمی سختش بود از این که بخواد  با یکی غیر از مادر شوهرش لز کنه ولی از اون جایی که در سفر شمال با ید با اون یه تک خال هم روبرو می شد در نتیجه باید یه جورایی خودشو آماده می کرد و این که به غیر از کارینا یکی هم باشه  که  در گروه سنی اون قرار داشته باشه .  پس از سلام و علیک و احوالپرسی  و حرفای اولیه , کیمیا و مهوش رفتن به اتاقی دیگه و ماریا وکارینا رو با هم تنها گذاشتن .ماریا از این گفت که کار منده و کارینا هم از دانشجو بودنش گفت .. هر دو شون هم شروع کردن به تعریف کردن از مادر شوهرشون ..
ماریا : من میگم اگه مادر شوهر آدم خوب باشه شوهر ردیف میشه ولی اگه فقط شوهر خوب باشه خیلی سخته ردیف کردن مادر شوهری که از اول با عروش سر نا ساز گاری داشته باشه .
کارینا : اینم یه حرفی ولی من کیمیا جونو خیلی دوست دارم از اولش هم با من خیلی خوب بوده .
 ماریا : درست مثل مهوش جون .
 شونه های کارینا لخت بود . کارینا یه لباس فانتزی سکسی تنش کرده بود نه این که خواسته باشه اونو به خاطر لز تنش کنه .. واسه این تنش کرده بود که می خواست راحت باشه و از طرفی کیمیا اونو خواستنی تر حسش کنه .. ماریا دستاشو گذاشت رو شونه های کارینا خیلی نرم شروع کرد به مالش دادن اون .. بعد از اون جا رفت به سمت گردن کارینا و از همون طرف دستشو رسوند به قفسه سینه اون و آروم آروم رفت پایین تر به سمت سینه هاش .
ماریا : اگه گرمته درش بیارم ..
کارینا : من که خیلی داغ شدم . خیلی . ولی .. اگه کیمیا جون  بیاد و منو در این شرایط ببینه اون وقت چی میشه ..
ماریا : وقتی تو گرمت باشه اونم گرمش میشه .. منم الان  می خوام لباسمو درش بیارم  کارینا : اگه دوست داری من برات درش بیارم ..
ماریا : خیلی ممنون میشم اگه این کارو برام انجام بدی ولی بذار اول من این کارو برات بکنم چون پیشنهاد دهنده اش خودم بودم .
 خلاصه این دو تا زن کاری کردند که از نیمتنه بر هنه شدن . وقتی چشم ماریا به سینه های درشت کارینا افتاد  یه سوت آرومی کشید ..
 کارینا : خیلی درشته ؟ چی شده ؟
 ماریا : حرف نداره .. تنظیمه .. خیلی نازه .. میدی بخورمش .. قول میدم خرابش نکنم  کارینا : قابل تو و لبای تو رو نداره . ولی یه شرط داره ..
ماریا : چه شرطی عزیزم ..
 کارینا : به شرطی که منم مال تو رو بخورم .... ادامه دارد ...نویسنده .. ایرانی