ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

استاد عشق 2

یکی بود که از همون روزای اول به طرز عجیبی نگاش می کرد .. همون جوونی که حالا جای خالیشو حس می کرد . هیشکی به اون خیره نمی شد . ولی انگار سروش در عالم خودش بود .. پسر خوش قیافه و مودبی بود . ولی فرشته دوست نداشت که یکی.. اونم در محیط درسی به این صورت بهش زل بزنه .. حتی وقتی صورتشو به سمت اون می گرفت انگاری که پسر در عالم خودش نبود . دلش واسه اون روزا تنگ شده بود . واسه لحظاتی که در ذهنش مرور می کرد که هرچی از دهنش درمیاد به این پسره میگه .. پسره گستاخ بی ادب .. نمی تونست این نگاههای اونو تحمل کنه . خیلی براش سخت بود . اگه بقیه بخوان سوء استفاده کنن چی میشه .. بالاخره اون ساعتی رسید که هرکی باید میومد و متنشو می خوند . شده بود مثل دبیرستان که یکی انشاشو می خونه .. هرکی که مطلبشو می خوند بقیه هم تفسیر می کردند . کلاس هیچوقت تا به اون حد شلوغ نشده بود . خیلی ها نوشته هاشون به شوخی شباهت داشت .. خیلی هاشون هم سرسری گرفته بودن .. خیلی هاشون زیاده از حد متکلفانه می نوشتند انگار که هرچی سنگین تر نوشته شه کلاس مطلبو بیشتر نشون میده .. فرشته از نوشته های سنگینی که فقط نشون دهنده این بود که طرف غرق الفاظ کلیشه ای و یک مشت کلمات دهن پر کن عربی شده خوشش نمیومد . عصر جدید , شیوا نویسی رو می پسنده .. ارتباط  ساده بین قلبها .. جانها و اندیشه ها ... سروش اومد تا مطلبشو بخونه . اصلا دوست نداشت صداشو بشنوه . حس کرد که اون پسر خیلی هیزیه .. انگار همین دیروز بود... فرشته متن اون روزسروشو پیش خودش نگه داشته بود .. دهها بار اونو خونده بود ... حالا یک بار دیگه اونو گذاشت روبروش .. دوست داشت بار ها و بار ها اونو بخونه .. ...سروش این طور نوشته بود .. چقدر از عشق نوشتن قشنگه .. به یکی میگن از عشق بنویس .. اون میگه من که تا حالا عاشق نشدم که از عشق بنویسم . میگه هنوز عشقمو پیدا نکردم .. هنوز دختری پیدا نشده , که بهش بگم دوستش دارم و یکی میگه هنوز پسری رو ندیدم که بهش اعتماد کنم . قلمشو می ذاره کنار .. و خیلی ها هستند که هرچی دلشون می خواد از عشق میگن .. فکر می کنن عاشقن .. عشق مثل هر چیز دیگه ای یه منبع انرژی داره .. وقتی وجودت از اون منبع , انرژی بگیره حس می کنی دوست داشتنی ها رو یه جور دیگه ای دوست داری .. می توی عاشق آدما باشی .. عاشق همه شون .. نه فقط به اون شکلی که مثلا بخوای یک پیوند عاشقونه ای ار نوع ارتباط با جنس مخالفت بر قرار کنی .. هر چند اونم نوعی عشقه ..می تونی قشنگی ها رو قشنگ تر ببینی .. می تونی با زشتی ها کنار بیای و اونا رو ندید بگیری .. وقتی که صبح چشاتو باز می کنی و می بینی که روز شده اون وقت دیگه ناراحت نیستی که چرا نمی تونی بیشتر بخوابی .. می تونی پنجره رو باز کنی حتی پنجره دلتو و خورشیدو بی واسطه ببینی ..عشق قشنگه .. عشقو می تونی همه جا ببینی ..در لبان نوزادی که  سرشو رو سینه مادر گذاشته و دنبال شیره .. حتی می تونی اونو در احساس زیبای مادری احساس کنی که حس می کنه داره به یه موجود زنده ای زندگی میده .. می تونی همه جا ببینیش .. می تونی اونو در سقوط آبهای آبشاری ببینی که به عشق سبزه های دامنه به آغوش زمین پناه می برند . می تونی اونو در ناله مرغ سحر بشنوی .. عشقو می تونی  در نور خورشیدی ببینی که هر روز صبح با اشک هایی روی چمنهای سبز طبیعت می ریزه سپیده رو متوجهش می کنه که وقت رفتن رسیده .. وقت این که یک بار دیگه عشق با حرارت خودش آدما رو از خواب بیدار کنه .. عشقو می تونی در کلوخ نوک پرستویی ببینی  که با اون جثه کوچیکش داره واسه خودش لونه ای از عشق می سازه .. تا اون و جوجه هاش با عشق در اون زندگی کنن . عشقو می تونی درتماس نوک های  تیز گنجشکهای نر و ماده ای ببینی که دارن از احساس پاکشون میگن به اسم و احساس یک بوسه . . در شگفتم که آدمای عاشق .. یک زن و مرد عاشق هم بوسه ای مثل بوسه پرنده ها رو دارن . نمی دونم ما آدما از اونا یاد گرفتیم یا اونا لبای ما رو دیدن ؟! وقتی چشاتو باز می کنی عشقو همه جا می بینی .. عشقو می تونی  در میان برفهایی ببینی که روی کوهها می ریزه .. می تونی در آب شدن برفها ببینی .. در چشمه های پای کوه ببینی .. عشقو می تونی درصدای خدا ببینی .. می تونی در قرآن پاک احساسش کنی .. اون جا که خدا دلش واسه ما بنده ها می سوزه تا بنده اش در جهنم نسوزه آره خدا عاشق ماست . .. عشقو می تونی در نگاه رویایی پسری حس کنی که عاشق یه دختری شده که حس می کنه هیچوقت نمی تونه به قلبش نفوذ کنه چون دنیای اونا دو دنیای متفاوته . عشقو می تونی در صدای من احساس کنی در نوشته های من ........فرشته دیگه نتونست بیش از این متن دهها بار خونده شده سروشو بخونه .. وقتی سروش این متنو در کلاس خونده بود کلاس به سکوتی محض فرو رفته بود .. انگار همه به خوابی عاشقانه رفته بودند .. .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

استادعشق 1

فرشته حس کرد که تدریس براش خیلی سخت شده .. جای خالی اونو نمی تونست ببینه . تحملش براش سخت بود .. خیلی سخت .  چقدر زمان زود می گذره .. ولی حالا براش خیلی دیر می گذشت . خیلی دیر ...اصلا حوصله شو نداشت که درس بده .. باورش نمی شد که سروش فارغ التحصیل شده باشه .. اون بهترین دانشجوش بود ..  اون قبلا معلم دبیرستان بود .. نخستین روز های  تدریس در دانشگاهش مصادف بود با نخستین روز های تحصیل سروش در دانشگاه .. با این که تجربه تدریس در دبیرستانو داشت ولی روز اولی که به این دانشگاه اومد به شدت استرس داشت .. در دبیرستان دخترونه تدریس می کرد . می تونست با دانش آموزان دختری که بین هشت  ده سالی رو ازش کوچیک تر بودن یه جورایی کنار بیاد . ولی محیط دانشگاه رو نمی دونست چیکار کنه . استرس عجیبی داشت . از این نظر که در این فضا باید شاهد دخترا و پسرا و یا حتی زنا و مردایی می بود که حتی ممکن بود از اون بزرگ تر باشن .. و شاید هم خیلی ها می خواستن سواد خودشو نو طوری نشون بدن که به نوعی اظهار فضل کرده باشن . ولی اون باید ازپس همه این مشکلات بر میومد . اون معلم ادبیات بود و بیشتر درسای ادبیاتو به اون واگذار کرده بودند . تمام این سالها مثل تصویر یک فیلم از از جلو چشاش رد شد . لبخندی رو لباش نقش بسته بود .. فرشته هنوز مجرد بود . راستش اون هنوزم نمی تونست باور کنه که مرد ایده آلشو پیدا کرده . شایدم می ترسید  . اون ازدواج رو یک قمار می دونست و تا به حال چند تا خواستگار رو رد کرده بود . مثل بقیه دخترا عاطفی بود . تا قبل از جریانات اخیر هیچوقت دوست پسر نداشت ولی  یکی دوبار پیش اومده بود که به دیدن یکی قلبش بلرزه اما گذرا بود . خودشو با مطالعه سر گرم می کرد . اون تنها دختر خونواده اش بود . و حالا رسیده بود به مرز سی سالگی . تا حالا چند تا خواستگارو ردکرده بود که یکی از اونا همکارش بود . استاد دانشگاهی که در همین دانشگاه تدریس می کرد و چند سالی رو ازش بزرگ تر بود . نمی دونست چرا بهش جواب منفی داده . با این که مرد خوبی بود . بهش گفته بودن که حواسش به پسرای شلوغ و متلک انداز باشه . به اونایی که شاید گاه یه تیکه های زشتی هم بندازن . باید سیاستشو حفظ کنه ولی در عین حال نبایدم خشک باشه . سعی کنه  زیاد  مسائل غیر درسی رو پیش نکشه . هر وقت حس کرد که رشته سخن داره از دستش خارج میشه موضوع رو بر گردونه به مسائل جدی .. اون بیشتر اینا رو می دونست ولی برای روز هایی حس کرد که فضای دانشگاه با دبیرستان فرق داره .. شاید دامنه اختلاف دانشجویان یه چیزی حدود بیست و پنج سال بود . کم سن ترینشون هیجده سالش بود و مسن ترین اونا چهل و سه سال سنش بود ..  خیلی سخته که یک زن خودشو با این فضا مطابقت بده .. فرشته دوست داشت تدریسو به سبکی انجام بده که دانشجو فقط برای کسب نمره درس نخونه . بخواد یه چیزی یاد بگیره . دوست داشت  یه دانشجوی کارشناسی ادبیات حداقل بتونه یه نامه اداری رو بنویسه .. فقط این نباشه که به خاطر پاس کردن واحد های کلیشه ای به زور توی مغزش یه سری درسای عروض و قافیه و مثلا اشعار سنگین خاقانی رو بچپونه و فر دا یادش بره .. برای همین به به نگارش و نویسندگی اهمیت زیادی می داد .. چند واحد دانشگاهی که در همین مورد بود ولی اون به بهانه های مختلف  و تا اون جایی که می تونست از بقیه می خواست که در موارد خاصی تحقیق کنند و و این تحقیق رو به صورت مکتوب بهش ارائه بدن .. خیلی زود تونست پسرا و دخترای شیطون کلاسو سر جاش بنشونه و آرومشون کنه و آروماشو هم به خودش علاقه مند کنه .. کسی جرات نداشت سر زنگ اون حرف بی خود بزنه یا مزه الکی بریزه و پارازیت بی خود ول بده . وقتی که تونست به خوبی بر امور مسلط شه حس کرد باید کمی نرم تر شه کاری کنه که کلاس به جنب و جوش در بیاد . یه شور و حال عجیبی رو به وجود بیاره .. سر زنگ نگارش از بچه ها خواست که هر احساسی رو که در مورد عشق دارن بیان کنن . حالا این عشق می تونه نسبت به هر چیزی باشه . می تونه یک عادت بد باشه ..می تونه عشق به خدا باشه . می تونه عشق به یک جنس مخالف باشه .. عشق به یک حیوون .. عشق به طبیعت .. عشق به زندگی .. عشق به چیزی که آدمو علاقه مند به موندن و بودن و رسیدن به فر دا و فر داهای زندگی می کنه .. عشقی که باعث میشه ما فعالیت کنیم ..کار کنیم .. فرشته در مورد عشق خیلی چیزا نوشته بود و خیلی چیزا رو احساس می کرد . از بچگی با عشق بزرگ شده بود .. عشق به اونایی که عاشقش بودن .. عشق به مادر بزرگ .. عشق به عروسکاش , عشق به همبازی کودکیش , عشق به همکلاسی هاش , عشق به جوجه های کوچولو و به لاک پشتی که تا مدتها همدم و همبازیش بود .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

دل نوشته های کوتاه ایرانی 2

اویانا فالاچی گفته زندگی یعنی جنگ ودیگرهیچ ..و من می گویم باجنگ هم می توان زندگی کرد ....
وقتی گرسنه ای به تو می نگرد تو نانت را با او قسمت کن تا او عشق را با تو قسمت کند ...
اگر(هرگاه ) به دیگران کمک می کنی باید بر خوردت به گونه ای باشد که انگار داری به خودت کمک می کنی .. شخصیت هر انسانی برای او همان ارزشی را دارد که شخصیت تو برای تو دارد ....
اگر می خواهی کسی را از دانسته های اخلاقی خودت با خبر کنی طوری رفتار نکن که او احساس کند ازتو پایین تراست ...کمتر می داند .. گناهکارست ..عشق و ایمانش را زیر سوال نبر ..حتی بتها را هم به ناگهان نمی توان شکست چه رسد به بت شکنان ...
به چه چیز خود می نازی ؟ به ثروت خود ؟ برای چه می نازی ؟! برای که می نازی ؟!اگر ثروتت از سقف آسمان هفتم هم بالاتر رود جایگاه تو فرش زمین خواهد بود ... می خواهی که دیگران حسرت تو را بخورند ؟ آه بکشند ؟ برای تو کف بزنند ؟ آفرینت بگویند ؟ چه فایده ؟! به کجا خواهی رسید ؟! نانت را قسمت کن شادیهایت را قسمت کن .این امانت و لیاقتیست که خدا به تو داده تا مهربان باشی . به دست آوردن دل دیگران ثروتیست که نصیب هر کسی نمی گردد . شاید به تو بگویند تهیدست ..اما بی نیاز ترین بی نیازان خواهی بود اگر دل دیگران را به دست آورده باشی .. آن گاه خدا قلبش را هم به تو خواهد داد ...
در بر خورد با حسود می توان دو شیوه درپیش گرفت که هریک از ستمی می گوید ....یک این که رعایت حال او را بکنی قدرت و شایستگی خود را پنهان کنی که این ظلمیست در حق خود و دیگرانی که حسودنیستند و دیگر آن که می توانی توانایی و لیاقت و مهارت خود را نشان دهی که این ستمیست در حق همان حسود .. بیچاره توانایی که نمی خواهد ستمگر باشد .......

احساس نکن که به پایان رسیده ای . فکرکن که هنوز شروع نکرده ای .....
اگر کاری را با عشق شروع نکنی ادامه آن با نفرت خواهد بود و اگر با نفرت به پایانش نرسانی به شکست خواهی رسید و اگر با شکست تمامش نکنی به بن بست خواهی خورد ....
گلهای عشق همیشه غنچه دارند ..عشق هرگز نمی میرد ..عشق کسی را فریب نمی دهد ..
آنان که از عشق دم می زنند بدانند که عشق بازیچه ای نیست که بازیگرش باشند .
عشق کسی را به بازی نمی گیرد .. عشق بازی نمی کند . کسی نمی تواند عشق را به بازی بگیرد .
اگر عاشق کسی بوده ای که با خیانت و بی وفایی رهایت کرده است زانوی غم در بغل نگیر.. چون او لیاقتت را نداشته است .
گفته بودم که به خاطر عشق عاشق کسی نشو ..و به همان خاطر می گویم اگر روزی عاشق نمایی تنهایت گذاشت به خاطر همان عشق .. جدایی را به فال نیک بگیر ...
وفاداری درعشق به تو آرامش می بخشد حتی اگر خیانت ببینی .
اگر روزی عاشق نمایی دلت را شکست احساس دلشکستگی نکن .. به این فکر نکن که او اولین عشقت بوده است . عشق با یک طرف جان نمی گیرد ..بدان عاملی نبوده است که دوستش بداری .چون نشان داده است که شایسته زندگی در قلب عاشق تو نیست . پس با سر بلندی از این که وفادار بوده ای از این که خیانت نکرده ای باز هم می توانی عاشق شوی و احساس کنی که برای اولین بار است که عاشق شده ای.....
سیاری از آنان که می گویند خدا (خدایی ) نیست می دانند که هست فقط دوست ندارند که باشد ....
ای کاش می دانستیم که هرگز تنها نبوده ایم . دربیداری وحتی درخواب ....
شگفتا ! بسیاری از انسانها به دنبال آنند که حق خود را ازگردن دیگری بگیرند اما به دنبال کسی که بر گردن ما حق دارد نمی گردند....
آن که بیش از ما برای ما دل می سوزاند خداست .آن که بیش از دل خود .. دل او را می سوزانیم خداست ...
تو امروز را.. آن چه را که پیش روی توست نمی بینی چگونه می خواهی (می توانی )دیروز وفردای گمشده درخیال را ببینی ...
روح .. گرسنه ایست که حتی عشق هم سیرابش نمی سازد ..
کلید خوشبختی در دست توست . تو باید قفلش را پیداکنی .
آنان که ازگذشت نمی گذرند ازخود گذشته اند ....
هرگز کسی رو به خاطر این که نمی تونه عاشقت باشه (بشه )محکوم نکن آیا تو خودت می تونی عاشق هرکسی بشی که عاشقته ؟!....
عشق شیرین ترین تلخی هاست وقتی که امید شیرین بر سفره تلخ انتظار می نشیند و تلخ ترین شیرینی ها وقتی که نسیم مرگ و جدایی تو را به گرد باد زندگی می سپارد(زندگی وماندن تو ..مرگ و رفتن او )
خداوندا ! تو خود خواه نیستی چون آن چه را که خود می خواهم برای من می خواهی ..(خوبی یا بدی ) .... ایـــــــــــرانی
اصلا همین یه دونه شن هم اثری از خدا داره .. چرا آدما واسه مال دنیا میفتن به جون هم ؟/؟ میرن کربلا و مکه و .. که تظاهر به دینداری کنن ؟/؟ خدا همه جا هست . خدا همه جا هست .. توی صف نونوایی .. پیش ما کنار ما وقتی که داریم با هم حرف می زنیم وقتی که به هم قول میدیم از عشق و وفا و مهر و محبت میگیم حتی وقتی که به هم خیانت می کنیم خدا هست .. رو بال اون پرنده ای که داره تو آسمون عشق و آزادی می پره و اوج می گیره و دنیا رو زیباتر از اون چه که ما می بینیم می بینه خدا هست .. نیازی نیست که سیر و سلوک کنی اونو ببینی .. نیازی نیست که بری آسمون .. آسمون همین جاست .. خدا با ماست .
وقتی که رولبای یکی لبخند میاری دل یتیمی رو شاد می کنی وقتی که دست بینوایی رو می گیری خدا بهت لبخند می زنه ..
درسته زمینت کوچیکه ولی خدات بزرگه ودلت خیلی بزرگ تر از دنیاست همون دل کوچیکت که گاهی از خیانت دیگران درد می گیره ولی به یاد خدا اشک می ریزه .. وقتی که از حقت به نفع هم نوعت می گذری وقتی که دلت نمیاد بیت المالو بالا بکشی بازم خدا بهت لبخند می زنه ..
خدا فقط با اونایی نیست که مهری می گیرند و پیشونی خودشونو داغ می کنند که ما داریم عبادت می کنیم و هر چی هستیم و نیستیم ما هستیم . خدا فقط رو عمامه ها نمی شینه . گاهی وقتا با همین موسیقی که میگن حرامه پیامشو میده . خدا رودلای دردمندی که اونو صدا می کنند هم هست . حالا شاید ما اونو نبینیم .
عبادت به جز خدمت خلق نیست .. به لباده و جامه و دلق نیست ..
آهای آدما که افتادین به جون هم و رحم به مال و ناموس هم نمی کنین . آخه واسه چی ؟/؟ واسه کی ؟/؟ تا به کی ؟/؟
چشم باطن را باز کرده و چشم باطل رو ببندین .
خدا خیلی مهربون تر از اونیه که ما فکر کنیم می خواد ریز ریزمون کنه . خدا بزرگه .. اون همه جا هست . وقتی که غریبه ای رو می بینین و بهش لبخند می زنین اون چه که واسه خودتون می خواین واسه اونم می خواین خدا رو می تونین ببینین .
معراج عشق , پریدن به آسمون و گردیدن دور زمین نیست . معراج عشق رو در دهان مورچه ای ببینین که واسه زمستونش آذوقه جمع می کنه .. پس ما کی می خوایم از مورچه ها پند بگیریم ؟/؟...ایرانی
آفرین بچه های خوب در دنیای بزرگ ما واژه ای به نام غریبه معنا نداره همه از اوییم و به سوی او می رویم . آره عزیزان عشق همه جا هست خدا همه جا هست .. همه جا و بیشتر در دلهای ما .. حتما مجبور نیستین برین مکه اونو زیارت کنین .. دارین میرین حج و راهتونو گم می کنین که به درد نمی خوره . ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همین جاست بیایید بیایید.....آخرین جملات تاپیک معراج عشق نوشته ایـــــــــــــرانی
زندگی نمایشنامه ایست که هریک از ما در آن ایفاگر نقشی هستیم . نمایشنامه ای با بازیگرانی به نام تصنع و کارگردانی به نام حقیقت ... ایــــــــــــرانی .. نقل از دفتر خاطرات دوران سربازی
خداوندا تنها یک چیز از تو می خواهم و دیگر هیچ ..مرا ازخود (من )رهاکن اما رهایم نکن .......
هر گاه (وقت ) کسی را به خاطر خودش دوست داشته باشی می توانی بگویی که عاشقش هستی ..
هر گاه با آرامش کسی به آرامش برسی می توانی بگویی که عاشقش هستی .
هر گاه با گریه هایش اشک بریزی ...هر گاه خوشی هایش خوشحالت کند می توانی بگویی که عاشقش هستی ..
هر گاه بگوید که دیگر دوستت نمی دارد که خوشی ها را با تو نمی خواهد و تو او را با لبخندی تلخ واشکی پنهان در شب سیاه زندگیت بدرقه اش کرده برایش بهترین ها را بخواهی می توانی بگویی که عاشقش هستی .
هرگاه بر گونه ات سیلی بنوازد و تو دستش را نوازش کنی می توانی بگویی که عاشقش هستی .
هرگاه خوشبختی او را برای همیشه بخواهی ..چه با تو ..چه بی تو می توانی بگویی که عاشقش هستی ...
ای مدعیان عشق ! گرد هم آئید وصادقانه بگویید که چند نفرتان عاشق هستید .. ... مطمئن باشید که ماه پشت ابر پنهان نمی ماند . این را بار ها و بار ها دیده اید. .... ایــــــــــــــرانی
با سکوت عشق خدا را بخوانید او با فریاد محبت پاسخ شما را خواهد داد ..
لذت گناه را نهایتی هست و شرمساری ... اما لذت محبت و خشنودی خدا را نهایتی نیست ..
خداست که نیست را هست می سازد ..مهر جهان را پست می سازد . تو را با شراب عشق خودمست می سازد . ..
هیچکس تا خدا را احساس نکند نمی تواند احساس خدا دوستان را احساس کند .
به خدای دانا پناه ببر که خیانت نمی داند . عاشقی وفادار است. تنهایت نمی گذارد ...
خداوند گنجینه آشکاروبی پایان است . چشم دلت را باز کن تا او را ببینی ........
مهم این نیست که چه کسی خدا رو صداش کنه ..مهم اینه که چه جوری صداش کنن ...
اگه جواب بدی رو با خوبی بدی هم روح خودت رو ساختی و سود بردی و هم نشون دادی بدی های اون بد کردار ارزشی نداره که تو هم ازش تقلید کنی و مثل اون باشی . حالا خواست شرمنده اخلاقت بشه ..خواست نشه ..مهم نیست .. پس فکر نکن سرت کلاه رفته اگه آدم خوبی باشی ........
از دست عشق نمی تونی فرار کنی .. هر وقت تونستی از دست خدا خلاص شی از دست عشق هم می تونی ذر بری .....
کی خواهد آمد آن بهاری که نسیم ماندگارعشق ماندگار را با خود بیاورد ؟!
عشق تنها مخلوقیست که عاشق هرکه وهرچه شود هیچ کس نمی پرسد چرا .
راستی می دانید که خدا هم از عذاب دادن بنده اش عذاب می کشد ؟ پس ای انسانها نسبت به هم گذشت داشته باشید تا خدا هم از گناهان شما بگذرد . .....
عاشقان مرگ بدانند که هیچ بویی خوش تر از بوی زندگی نیست ...
بد بخت ترین انسان .. رعیت بیمار و بد بختیست که پادشاهی مهربان و دادگر (خدا ) در خانه او را می زند اما آن بد بخت می گوید که من سالم و بی نیازم .....
ما و عشق یک وجه مشترک داریم . هردو از جدایی متفریم .....
بعضی ها که دل خوشی از عشق ندارند می گویند عشق آمدنش با شیطان است و رفتنش با خدا ....
نیکی بذریست که تنها خدا می داند چقدرمحصول می دهد .
اسیر خواب شدن هم گاه بدتر از اسارت عشق است .
در راه عشق خستگی مفهومی ندارد . پای رفتن را حرکت بده نای رفتن می آید ....
1-ازدرختی پرسیدند چرا از مرگ نمی ترسی ؟ پاسخ داد : از آن روزی که به دنیا آمده ام ریشه درخاک داشته ام . ....

-خوشبختی خاک نمی شود بیداری خواب نمی شود حتی اگر در خاک بخوابی ....ایــــــــرانی
به خدا اعتماد کن تا به آرامش رسی ..
حسرت گذشته و هراس آینده .. آفت لذت امروز است
اگردینت را به دنیایت فروختی انسانیتت را به دنیایت نفروش . انسانیت هدیه خداوند است به تو . بیشتر از یک دین ویک دنیا می ارزد .انسانیت راه بازگشت تو به سوی خداوند است .....
می توانی خیلی ها را دوست بداری . می توانی بارها عاشق شوی . اما عشق خقیقی یکیست . وقتی وارد قلبت می شود دریچه اش را می بندد .برای دوست داشتن .. برای عاشق شدن ..باید اجازه اش را از او بگیری ....
بوسه یعنی شکوه لحظات عشق که جز به تو و به لبان تو به هیچ نمی اندیشم ..
چه سخت است بر سر سه راهی ماندن .. رفتن ..برگشتن یاماندن ..... ایـــــــــــــــــــــــــرانی

هایکو و کاریکلماتوربه قلم ایرانی 2

بگذار جغد حسود مرا نبیند ..مرا نخواهد شگون اورا نمی خواهم . خورشید چشمانش را کور کرده است بگذار دلش خوش باشدو بر (در ) تاریکی حکم براند ...
با چشمانی بسته عاشقت (عاشق ) شده ام می ترسم وقتی که چشمانم را بگشایم عشق رفته باشد .....
می روم تا با افسون نگاه تو به افسانه ها رسم .. افسانه های شیرین را بیشتر از حقیقت تلخ دوست می دارم ....
اگر چشمانت را به روی خورشید ببندی با آفتابش چه خواهی کرد به سایه ات می نازی ؟ تا آفتاب نباشد تا نوری نباشد سایه ای نیست ...
عشق تنها میهمانیست که بی اجازه به دلخانه آدمی می آید وبرای صاحب خانه شدن طلبکار هم می شود ...
نسیم ساز بهاری
گونه های چمنها را می نوازد .
چمنها می رقصند
گلها لب باز می کنند
پرندگان می خوانند
بعد از اشک ابر
آفتاب می آید
برف گریه می کند.....
سمفونی قورباغه را دوست می دارم
مثل آواز بلبلها ..
زود است که جیرجیرک ها بخوانند
بهار آمده است ..
بهارشیرین نارنج آمده است
بوی بهار نارنج شیرین می آید
خاموش ای شکارچی !
وقتی ندای نازگلها می آید
وقتی صدای سازدلها می آید
گلوله هایت را به آب بسپار
خود را به خواب بسپار
بگذارزندگی زندگی کند .


دلم برای حسود می سوزد که هم در این جهان می سوزد و هم در آن چهان ..{می سوزد}
اگر عشق بخواهد با من کل کل کند او را با همه پیچیدگی هایش خواهم پیچاند.. رسوایش خواهم کرد هر چند مرا رسوا و کج و کوله کرده .. خودش بی خیال .. صاف صاف می گردد .....
با ترانه ملایمی از دافینا به خواب رفته بودم ..من چه می دانستم چه می خواند ! به نظرم می آمد از عشق می خواند یک لالایی غمگین .. خیلی ها با زبان عشق می خوانند از زبان عشق می شنوند بدون آن که زبان عشق را بدانند ..فقط می دانند که خانه آن در خون ماست ........
سالهاست که با خارعشق هم خانه ام .. او مرا می خراشد و گل عشق پرغرور..او را .. من و او همدردیم . شاید روزی بیاید که عاشقش شوم .. اما می دانم که او به گل عشق وفادار است ...
چمنهای خیس ..گنجشکهای کوچک
برفهای سپید .. کوههای بلند
آسمان گرسنه آبی سیر
خورشید سرخ و طلایی بالای کوه
ابرهای به خواب رفته
دخترک کوزه به سر لب چشمه
پسرک پنهان شده پشت شکوفه ها
صدای نی چوپان ..صدای عشق
صدای بهار ..صدای آبشار
زندگی سلام !زندگی سلام !


چرا به من می گویید تهیدست ؟! مگر دلهای دیگران را درمیان و بر روی دستانم نمی بینید ؟ ثروتی کم بها از دستانم رفته تا گنجینه ای بی حساب به دست آورم .... ایــــــــرانی
صدای باد ..پرواز برگها به زمین
کوچ پرستوها ..آوازاندوه
لبخند زالزالک ها ..ابرهای تیره غم
نگاه برگها به شاخه های لخت
عشق به جان دادن درپای درخت
فشارپوتین های سرباز بر استخوان برگها
نقاشی نقشهای زرد و سرخ و قهوه ای

*************************

بوی پوسیده برگ ..
بوی نم .. مرگ و تگرگ
بوی پاییز ...بوی مدرسه و میز
بوی برزخ از خران می آید
مرگ ارزان چه گران می آید !
نقش هر برگ به مثل ..
پیرهن رنگرزان می آید.
بوی برزخ از خران می آید
بوی برزخ از خزان می آید
................................

ایـــــــــــــرانی
زمستان و یخبندان و سرما
پنجه های کوچولوی دختر کوچولوی کرد
سرخ و یخ زذه .. سطل آب هم قد او
لباس نازکی برتن و با نگاه مظلومانه
تن سرد و درد نگاه کودک کرد
زمستان و یخبندان و سرما
من و دفتر خاطرات و دختر کرد و سرنوشت تلخ او ...


می گوید به حرف دلت گوش نده .. می گویم پس به حرف دل تو(دلت ) گوش کنم ؟!... ایــــــــــــرانی
به او گفتم که دوستش نمی دارم گفت چرا ؟.. گفتم هرگاه توانستم به آن که دوستش دارم بگویم چرا .. به تو هم خواهم گفت چرا ....
برای آن که هرگز نشکنی احساس شکست را در خود بشکن تا احساس شکسته شکست رهایت کند... ایـــــــرانی
پیروزی به تو لبخند می زند اخمهایت را باز کن ! بیا تا شعرجامه سیاه مد شده غم سیاه وشکست را از تن در آوریم..
غمها را آتش بزن تا شادیها برایت بسوزد ....
خود را اسیر من ندان .. تیر نگاه زیبایت آن چنان شکارم کرده است که مرگ را زندگی می بینم...... ایــــــــــرانی
تنها بر بام آسمان نشسته ام ... تنها بی تو .. پرو بالی هست .اما بالستانی نیست ... این بال .. بال بالیدن نیست . بی تو نمی بالم . فقط(تنها ) می نالم . . آیا کسی نیست (هست ) بر زمینم بزند تا با هم پرواز کنیم ؟.....
شن ..ماسه .. امواج آرام .. دل طوفانی
تابستان .. . خاطرات با تو بودن درساحل عشق
قایقی در دل دریا .. دریای آبی ... آبی آسمان
تپش قلبها ..غروب خورشید ... طلوع عشق من و تو
چشمک ستارگان ..چشمانی بسته .. در آغوش هم
آغوشی داغ .. بوسه ای داغ .. یک خوشبختی داغ


هرگز از روی دلسوزی عاشق کسی نشو اگر چنین کنی روزی دلت خواهد سوخت ..
دلم برای تو می سوزد که به حال همه دل سوخته ای و کس به حال تو(برای تو ) دل نسوزانده است .....
خداوندا این فرشتگان خوب نویس و بد نویس را از شانه هایم بردار می خواهم با توی خوش نویس تنها باشم ...
بزرگترین شگفتی و معجزه دنیا این است که خداوند با همه بزرگی خود در درقلب (دل ) کوچک ما جا می شود ....
توپ گل شد . داور گل را نپذیرفت . گل پوسیده بود ....
ازداستان نویسی که عینکش را به همراه نداشت پرسیدند عشق را چه (چگونه ) می بینی ؟ گفت یک داستان بی سرو ته .....
وقتی دو قطب غیر همنام یکدیگر را جذب نکنند یک به علاوه یک می شود یازده ....
آدمای احمق آدمایی هستن که در ظاهر کلاه از سر دیگران بر می دارن ولی در باطن (حقیقت )اون کلاه رو بر سر خودشون می ذارن ...
با دشمن خود دشمنی نکنید. سخت است دردو جبهه جنگیدن ...
آن که با من است با تو هم هست . میهمان ما نیست . صاحب خانه ماست شاید گاهی با ما قهر کند .(خدا). اما ما را از خانه اش بیرون نمی کند .. اجاره نمی خواهد فقط طلبکارنباشید .. نمی خواهد شما را شرمسار ببیند فقط پررونشوید و یقه اش رانگیرید .. ....
گاه احساس می شود خدا تنهاست ودرشهرکوران به دنبال یک آدم یک چشم می گردد ....
دلم را به بازی نگیر آس هایم را پنهان کرده ام ..
مترسک مزرعه از گنجشکها می ترسد و پا به فرار می گذارد ..
آخوند ریشش را تیغ کرده است .
ایرانی (نویسنده ) به بالای منبر می رود تا مقاله بخواند....
آخرالزمان شده است رفته ایم (رسیده ایم )به اول الزمان ..همه همدیگر را می خورند ...
ممه لولو را می برد ..
با خودکارآبی می نویسم زنده باد تیم قرمز ..
سرم را درکیسه ای پرآب فرو می برم .. کیسه را از پایین به دور گردنم می بندم تا آبرویم نرود ....
صدای هفت تیر می آمد ولی یک تیر بیشتر نبود ..
هرچی پای لنگه ... بر سر سنگه .....
ازسینای عزیز و خلاق سپاسگزاریم که با طراحی هدرهای زیبا وقتشو به هدر نمیده ....
اشک دلم ازچشای خشکم دراومد وقتی که فهمیدم خدا آدمای بد رو هم آدم حساب می کنه ...
سوراخ کلید به قفل خیانت کرد تا مرد شاهد خیانت زنش باشد ....
خواب می دیدم که خواب می بینم . نمی دانستم که چند بار باید بیدارشوم ....
سپاسگزارم گراندپای عزیز از توجه و همراهی تو .پاینده باشی ..
خدا پشت دراست .. در را بازکن ..صاحب خانه چون (به مانند) میهمان آمده ..چه سعادتی ! . در را بازکن ! مگر نمی دانی که میهمان حبیب خداست ؟!....
اگر شیطان بتواند به من آرامش جاودانه ببخشد خود را به او می بخشم.....
خرم (الاغ من ) آدم حسابم نکرده ازپل گذشته است . حالا نوبت من است که از پل بگذرم ...
مشتت را بازکن ! دستت روشده است ....
درشهر گناهکاران شخصی را محاکمه می کردند . گناه او این بود که بی گناه بود ......
خود را برای فردانکش ..انسانها امروز می میرند .....
زمزمه کن ای درخت بلند سربلند آزادی ! این شکوفه سکوت توست که با نسیم فریاد.. تو را به آسمان پرثمر فرشتگان می رساند .....
من و کبریت را به پای میز محاکمه برده اند ... هریک دیگری را به آتش افروزی متهم کرده ایم .......
وازگان را به رقصیدن عادت داده ام گاه باسکوت می رقصند گاه با زمزمه گاه با فریاد ..همیشه عاشقانه می رقصند...
چقدر دوستت دارم گفتن هایت را دوست می دارم بیشتر از تمام دروغ هایی که می گویی .....
چه قشنگه که آدم با لالایی شیرین نازنینی ازخواب بیدارشه واون وقت حس کنه با اون لالایی شیرین دوست داره به خواب شیرین بره!.......
هیچکس جز تو آرامم نکرده است و همراهم نبوده است و مراندیده است ای نازنین طوفان دل و جان و اندیشه هایم !...
با آینه اندیشه ام می خواهم که درونم را ببینم . افسوس که این آینه مات شده است . ....
سایه ات را در آینه خیال می بینم .. دیدنت را آرزوی محال می بینم....
از عشق پرسیدم از چه راهی وارد جانم شدی گفت از همان راهی که اگر مرا نخواهی خارج می شوم
پرسیدم مگر دعوتت کرده بودم ؟ گفت میهمان سرزده می آید اما دلزده نمی پاید....
دلم سرعتش را کند کرده تا عشق سرعتش را تند کند. دلم دام تازه ای می خواهد ....
کاش به چشمانی باز به خواب می رفتم ....
بیدارمی شوم تا دیگر تو را نبینم ....
پزشکی می گفت جان دادن را بیشتر از جان دادن دوست می دارم . .....
می بینم که آسمان خونین است . باز هم دلم به آن جا پرکشیده است ...
ناز را هرچه بکشی گران تر و سنگین تر می شود . ....
سرم را ازگور بیرون می آورم .. چه دنیای وحشتناکی ! همه در حال کشتن همند .. ازترس مرگ دوباره به زیر گور می روم : ازخاطرات یک مرده ...


ایــــــــــــــــــــــرانی

زنی عاشق آنال سکس 138

جبار خیلی حریصانه کونمو غرق بوسه های خودش کرده ولم نمی کرد . هر طرفشو  بین دو تا دستاش حلقه کرده وعین ندید بدیدا صداهای عجیب و غریبی از خودش در می آورد .
-جبار داری چیکار می کنی ؟  من دارم یواش یواش  شک می کنم که اونی که اون دفعه کون منو خورده و کیرشو تا اون جایی که می تونسته کرده توش تو بودی یا نه ..  -مگه من به این زودی از خوردنش سیر میشم ؟ فکر کردی به همین آسونی ها دست از سرت بر می دارم .
  -انگار اون جوری که معلومه من یه شوهر دیگه هم کردم .
 -بازم بهت میگم که اگه از شوهرت جداشی من تو رو زن خودم می کنم .
-اون وقت دیگه نه کون می مونه واسم نه جون .
دستی به کونم زد و گفت عوضش توی روغنه این تافتون .
 -خیلی شیطونی جبار . من حریف زبون هر کی بشم حریف زبون  تو یکی نمی شم .
 -فعلا که جبار سر و کونش تسلیم توست و کار دیگه ای از دستش بر نمیاد .
  -یواش تر جبار . تو که همش داری می خوری و می لیسیش .
 -همه چی از لیس زدن شروع می شه ..
 نوک و درازای دماغشو به مغز کسم می مالوند و خیلی خوشم میومد طوری کیف  می کردم که دلم می خواست در اون لحظه دو تا کیر می داشت و یکی شو فرو می کرد توی کونم و یکی دیگه رو می کرد توی کسم .. به همون حالت دمر روی تخت افتاده بودم . از هیجان نمی دونستم چیکار کنم . برای لحظاتی بینمون مکث و سکوت بود . نمی دونم چرا اون کاری نمی کرد . ولی حس می کردم که اون مات مونده به من خیره شده . حدسم درست بود . دو تا دستاشو گذاشت روی کونم و اونا رو بازشون کرد . متوجه شدم که داره به قالب کونم و سوراخاش نگاه می کنه . به اندازه کافی کیر خورده افعی شده بودم می دونستم که مردا و پسرا عشقشون نگاه کردن به قالب کون ما زناست . دیگه دوست پسرام به اندازه کافی با هام درددل کرده بودند . البته دوست پسرا همونایی رو میگم که تفریحی منو می کردند و منم خودمو مقید به کسی نمی کردم . حتی یه چند تایی شون که انگاری کون من خیلی بهشون حال داده بود ادعا می کردند که عاشق منن و اتفاقا خیلی هم خوش تیپ بودن . ولی  آتنا یکی رو می خواست مثل پژمان که بهش اعتماد داشته باشه و اگه شب و روز خونه نباشه نپرسه که داری چیکار می کنی .. جبار شروع کرد به زدن کون من با شلاق کیرش ..
-اووووووخخخخخخ چقدر خوشم میاد . شلاقش بزن .. بزن سرخش کن . کبودش کن . لذت می بره از شلاق خوردن توسط  کیر شفا بخش تو .
چقدر هم سنگین بود کیرش . من یکی که سیر بشو نبودم . ولی می تونستم تا فرداصبح  همین جور با هاش حال کنم . می دونستم که تا صبح فردا هم کونم مقاومت داره .  حق داره که این همه راه پاشه و به خاطر من و کون من خودشو به زحمت بندازه . چون تحمل این کیر حتی تا همون سه چهار سانت اولش هم خیلی سخته مگر این که یک پیرزن یا جنده حرفه ای کس و کون تپل و گشاد بیاد و خوراک کیر جبار خان شه .اونم بازم مثل من نمی تونه بهش حال بده .  وگرنه یه زن تر و تازه ای مثل آتنا واقعا یک نعمتیه که نصیب هر کسی نمیشه .. سرمو بر گردوندم و چهره اونو که  دیدم خودم دیگه از این رو به اون رو شدم که منم باید یه جوری شور و هیجان و هوس خودمو نشون بدم . انگاری می خواست قلق گیری کنه ..
 -جبار جون هدف که نزدیکی توست . یعنی داری هدف رو ارزیابی می کنی ؟
 -دارم درزیابی می کنم .
 -شکافشو گم کردی ؟
- تو که می دونی جبار چقدر با دیدن کونت حال می کنه ...
 -منم می خوام حال کنم .  کیر فقط کیر جبار . فکر کنم اگه بری فیلم پورنو بازی کنی سوپرمن اون فیلمها میشی ..
 -از این کارا خوشم نمیاد . تازه مگه تو اجازه میدی ؟
-راست میگی جبار جون اصلا این یه تیکه اش یادم نبود .. آخخخخخخخخخخ آخخخخخخخخخ کسسسسسم کسسسسسسم ... سوختم ... چقدر کلفته آتیش گرفتم ..
جبار مثل اون دفعه سکس نهایی خودشو با فرو کردن کیرش توی کس من شروع کرده بود ..
 -بمال جبار .. خودت رو بچسبون به من .. می خوام بدنت به بالای کون من بخوره . خوشم میاد . کیف می کنم . لذت می برم .
جبار مثل یک برده مطیع اطاعت می کرد . هوس , این شیر رو به حد یک خرگوش رام کرده بود .
 -آههههههه تا کجا کردی ؟  تاکجا .
 دستمو از زیر یه کسم رسوندم تا یه ارزیابی از کیر جبار داشته باشم . نصف بیشترش رفته بود توی کسم . با هر حرکتش و با هر کیفیت حرکتش دوست داشتم جیغ بکشم .. دهنم وا مونده بود . انگشتشو گذاشته بود رو سوراخ کونم .
-آخخخخخخخ جبار  جبار اون جا هم کیر می خواد . من دوست دارم امروز منو بسوزونی . آتیشم بدی . حال کنی . من دیوونه هوسم و عشق و حال کردن با تو .. دستمو به سمتی دراز کرده و شمع ها رو نشونش داده گفتم دلم می خواد بعد از کردن کس من و ارضا کردنم و قبل از این که کونمو بکنی این شمعها رو روشنش کنی و مومشو قطره قطره آبش کنی و بریزی روی کونم .. همون جوری که هوس منو می سوزونه این شمع هم با اشکش منو بسوزونه .. واسه کون من گریه کنه .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی