ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

عشق وجود داره

عشق وجود داره حتی اگه زیر پاهای آدمایی له شه که ادعای دوست داشتنشو دارن .. عشق وجود داره حتی اگه سراسر دنیای ما رو نامردی و نامردمی و خیانت و بی وفایی گرفته باشه ..
 عشق وجود داره .. عشق زیباست به قشنگی غنچه های انتظار وقتی که می شکفد .. به شکوه لحظات آغوش گشوده با روی گشاده دو عاشق , وقتی که حرارت عشق می سوزاند و سبز می کند , می سوزاند و زندگی می بخشد .
 عشق وجود داره حتی اگه حس کنی که تنهات گذاشته حتی اگه آدمایی باشن که عشقو به بازی بگیرن.
 عشق وجود داره .. حتی اگه ازش زده بشن .
واسه عشق تا حالا هزاران مطلب نوشتم و نوشته شده .. از غروب خورشید بگیر تا به وقت سحر , از ماهتاب بگیر تا به آفتاب , از لحظه شکوفاشدن غنچه ها بگیر تا زمانی که غنچه لبهای کودکی برای مکیدن سینه مادرش می شکفد ... از نگاه دو جنس مخالفی که آرامش را در کنار هم طلب می کنند و زندگی را در کنار هم می خواهند و می جویند . می دونیم عشق چیه .. عشقو فقط میشه از خدای بزرگ گدایی کرد . عاشق حقیقی اونه . عشق های زمینی محکوم به شکست هستند تا زمانی که عشق آسمانی رو واسطه اش قرار ندیم . برای عشق نیازی به بنده هایی که می خوان عشقو زیر پا هاشون له کنند نداریم . این روزا خیلی ها از خیلی ها گله دارند که بی مرام و بی وفا هستند . در دوستی ها و در عشق و روابطی عاشقانه به هم نارو می زنن . همدیگه رو رها می کنند . اونی که نارو می خوره و وفا داره و می مونه عذاب می کشه و اونی که میره فکر می کنه به آرامش رسیده رها شده ,  دنیای خوشبختی رو در آغوش کشیده یا هزار بهانه و توجیه برای خودش میاره . اما هیشکدوم از اینا نیست . عشق یعنی کلید خوشبختی انسانها , کلیدی که حداقل دو نفر باید برای بر داشتن اون و باز کردن دری که ما رو به سوی خوشبختی هدایت می کنه  قدم بر دارند . عشق وجود داره حتی اگه آدمایی باشن که اونو قبول نداشته باشن . اساس دنیا بر عشق و دوست داشتنه . یه نوع پیوند قلبی بین ما و اون چه که دوستش داریم . دیگه در این مورد در گذشته هر چی بود رو نوشتم . اما چرا عاشق میشیم چرا این حس قشنگ در ما وجود داره . این نیرو از کجا  اومده توی وجود ما و خودشو نشون میده . در فطرت همه ماست . حتی سخت ترین موجودات هم به نوعی این حس و عاطفه و پیوند رو نشون میدن . حتی گاه برای رسیدن به عشق مرز های خیانت هم شکافته میشه . اما این عشق ها نمی تونه دوام داشته باشه .. زیبا ترین و تنها عشق حقیقی ,  عشق انسان به خداست .. بعد از اون میشه از عشق مادر به فرزندش گفت ... و بعد از عشق جنسای مخالف به هم .  عشق به اشکال گوناگون دیده میشه . اما همه اونا در یه چیز وحدت دارند . یه حس پیوند قلبی و گرایش عاطفی که آدم دوست داره اون حس پاک و لطیف و محبت خاص خودشو نشون اونی بده که دوستش داره . با تمام وجودش خودشو وقف اون می کنه . آره عشق وجود داره .. حتی اگه کسی که تا دیروز مدعی عاشق بودن بوده دیگه صداتو نشنوه ... کور خوندن آدمایی که بخوان صدای عشقو خفه کنن . عشق هرگز نمی میره . عشق محتاج من و تو نیست .. ما به اون نیاز داریم . در وجود ماست . به ما نفس میده .. به ما جون میده .. دیروز روز عشق بود , امروز و فردا هم روز عشق خواهد بود , حتی اون وقت که جدایی بیداد می کنه و قلب عاشقی رو به درد میاره بازم روز عشقه . حتی وقتی که آدمی به خاطر وفا و محبتش می شکنه و جز خدا پناهی پیدا نمی کنه این عشقه که اونو سر پا نگه می داره . والنتاین , روز عشق را به عشاق جهان تبریک می گوییم باشد که دلدادگان زمینی , عشق و وفا را از خدای یگانه بیاموزند و بدانند که جز نیکی هیچ نمی ماند که به کارشان آید و عشق پاک راهنمای انسان به سوی نیکی هاست .
والنتاین روز تولد من , روزی که خداوند مرا از رحم مادر به دنیای خاکی آورد خدایا ستایشت می کنم و به خاطر هدیه زندگی سپاست می گویم . ..
آری عشق وجود داره , تغییر نمی کنه حتی اگه ما آدما تغییرکنیم . عشق مقدسه , عشق هدیه خدای عاشقه ..
و در پایان  اشاره ای می کنم به  عبارت کوتاهی که چند ماه پیش ساختمش البته در این جا جمعش بستم ..
عشقبازی کنید اما با عشق بازی نکنید .. نویسنده : ایرانی 

خواهر .. مادر یا زن داداش ها ؟ 12

واسه یه لحظه نگاه آن دو تلاقی کرد . بازم هر دو شون ترجیح دادن که چیزی نگن .. فقط این بار با نگاهشون شروع به حرف زدن کردن .. تنها همینو حس می کردن که هیشکدوم دوست ندارن به عقب بر گردن .. دوست دارن در همین مسیر حرکت کنند و تا اون جایی که میشه تابو و تابو ها رو بشکنن .
 پارسا سرشو تکون داد ..
و توسکا هم این اجازه رو به برادر شوهرش داد که لبخندشو ببینه . اونم به آرومی سرشو تکون داد ...
پارسا سرشو گذاشت لای پای توسکا .. جفت لباشو غنچه کرد و اونو رو کس غنچه ای توسکا قرار داد و به آرومی شروع کرد به میک زدن اون .. دستاشو هم به سمت جلو برد و اونا رو به سینه های توسکا رسوند . سینه های  تقریبا درشت و سفیدی که نوک تیز و قلنبه شون بیرون زده بود . لبای پارسا روی کس کوچولو و سفید توسکا قرار گرفته بود ...
اون لحظه فقط به هیجان و لذت فکر می کرد به این  که از لحظاتش نهایت استفاده رو بکنه .
زبونشو یه دور,  دور لبه های کس توسکا می گردوند و بعد  یه دفعه اونو وارد دهنش می کرد ... آروم آروم سرعت میک زدنشو زیاد کرد .. زن خودشو کمی بالا کشید و  دو تا دستاشو رو سر پارسا قرار داد و شروع کرد به کشیدن موهاش ... همین پسرو حشری تر می کرد به شکلی که فشارشو زیاد تر کنه . لذت می برد از این که می دید داره به زن داداشش حال میده ... خیسی کسشو میک می زد و اونو می خورد ... ولی هر لحظه حس می کرد که اون زن بیش از پیش داره حشری میشه و کنترلشو از دست میده ...
 توسکا پاهاشو مرتب به این طرف و اون طرف پرت می کرد و پارسا حس می کرد که باید فشارو زیاد ترش کنه و کارو یکسره کنه . توسکا حس می کرد که در همین  حالت هم در یک قدمی ار گاسم قرار گرفته . فقط به لذت فکر می کرد .. به آغوش برهنه برادر شوهرش , به شیرینی گناه .
پارسا شورتشو از پاش در آورده بود .. توسکا یه لحظه پای چپشو جمع کرد و اونو به وسط بدن پارسا رسوند ... دوست داشت با کیرش بازی کنه .. دوست داشت آبشو بیاره و حرکت اونو رو پا ها و بدنش حس کنه . چقدر از داغی کیر خوشش میومد ! به کف پا ی سردش حرارت و لذت خاصی می داد .
 پارسا یه کف دستشو گذاشته بود روی کس باد کرده زن داداشش و طوری بهش چنگ انداخت بود که صدای ناله های توسکا رو بالا برده بود .. حالا دیگه لباشو از روی کس بر داشته و دو تا انگشتشو کرده بود توش ...
 یک بار دیگه صورتشون روبه روی هم قرار گرفت و نگاهشون  به نگاه هم افتاد . لبای پر عطش پارسا و توسکا باز شد و روی هم قرار گرفت .  پسر خودشو بالا کشید  . اما انگشتاشو توی کس زن داداشش به حرکت در آورده و به سرعت اونو می ذاشت داخل و می کشید بیرون . توسکا لباشو گاز می گرفت و سعی داشت  صداش در نیاد . اما نمی تونست جلوی آه و ناله هاشو بگیره ... تمام تنش سست شده بود . حس  کرد که کل بدنش در حال انفجاره ... یه حس گرمی رو توی اطراف کسش حس می کرد . سرعت حرکت انگشتان پارسا توی کسش لحظه به لحظه زیاد تر می شد . زن حس کرد که داغ داغ شده
توسکا : آخخخخخخخخ .. وووووووویییییی نهههههههههه ....
 بالاخره سکوت رو شکسته بود . پارسا سرعت انگشتای توی کسو زیاد تر کرد .. حالت و گردش چشای توسکا به گونه ای بود که پار سا رو به خوبی متوجه این موضوع کرده بود که اون نزدیکه که ار گاسم شه . پسر به خوبی می دونست که چیکار کنه که زن حشری در همون حالت و روبه اوج قرار بگیره ....
 شروع کرد به بوسیدن زیر گلوش ... شونه هاشو غرق بوسه کرده بود . توسکا حس می کرد که داره ار گاسم میشه .... صدای ناله هاش بیشتر به گوش می رسید و طولانی تر شده بود .  حس می کرد که یه آب گرمی داره ازش خارج میشه .پارسا خودشو بالاتر کشید . اون تصور کس کوچولوی توسکا با لبه های بر جسته اشو داشت و سر کیرشو به آرومی به کس توسکا فشار داد ... و زن حرکت نرم کیرو توی کسش به خوبی حس می کرد ...
یک بار دیگه پارسا لبای زن داداششو قفل کرد .. و این بار سرعت حرکت کبرشو زیاد تر کرد .. غرق گناه و لذت اونا فقط به لحظه های بعد فکر می کردند . به این  که چطور لذت بدن و به اوج لذت برسن . هر دو باور کرده بودن که این واقعیته که در آغوش هم قرار داشته دارن با هم عشقبازی می کنن .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

من همانم 7

نمی دونم چی شد که از زبونم پرید تو از کجا متوجه شدی که این سگ خانومه ؟به خودم گفتم کامیارآخه  اینم حرف بود که تو زدی ؟
یه نگاهی بهم انداخت که ترس برم داشت .
 -خیلی پررویی .. حقته که تا آخر عمرت همین جور مجرد بمونی . تو اصلا آدم بشو نیستی . اصلا منو بگو که واسه چی وقتمو دارم با تو تلف می کنم ؟!
-ترانه ! من که چیزی نگفتم . همین جوری از دهنم پرید ... نگاه کن آسمون چقدر قشنگه ؟ این درختا ! این گلها و گیاهان چقدر قشنگن ؟ ..
 فوری با کف دستم زدم جلو دهنمو گرفتم ..
 -چی شده ؟! باز چه خرابکاری می خواستی بکنی که عین بچه ها زدی تو دهنت ... راستشو بگو ...
-ناراحت نشی ها
-من از این بچه بازیهای تو ناراحت میشم ..
 -هیچی می خواستم بگم همه اینا قشنگه تو هم خوشگلی ..
 -همین ؟ مگه شک داشتی ؟! ..
چه عجب این یه تیکه رو با من راه اومده ازم دلخور نشده بود .
-بازم همدیگه رو می بینیم ؟ بازم میای با هم قدم بزنیم ؟
 -که چی بشه ؟ من اگه بخوام با تو قدم بزنم میرم با دوستام گپ می زنم .  تو دو کلمه حرف درست حسابی رو زبونت نمیاد . همش آدمو حرص میدی .
 -میگی اصلا حرف نزنم ؟
 -تو با همین حس و حالت می خواستی بری یه دختر پولدارو تو رکنی ؟
-پول که هیچی اخلاق که هیچی , سر مایه برای کار و از دواج که هیچی , همین دو زار قیافه چه به درد آدم می خوره ؟!
 یواش یواش داشت منو عصبی می کرد . بی اراده شونه هاشو گرفتم و گفتم خیلی دیگه داری رو اعصابم راه میری ..
-دستتو بکش دیوونه . این چه کاریه داری باهام می کنی . خجالت بکش ... این جا خیابونه ..
راست می گفت بد جوری از کوره در رفته بودم . دیگه حرفی به هم نزدیم . اصلا با هم خداحافظی هم نکردیم . می ترسیدم چیزی بگم از این که چیز بدی بشنوم . گاهی سکوت  از هزار تا حرف و دفاع  و توجیه هم بهتره .. اما فقط  با یه نوع التماس بهش گفتم بازم همدیگه رو می بینیم ؟
 سری تکون داد که یعنی نه ...یک بار دیگه گفتم ...
 -من چه به دردت می خورم پسر ..مگه یادت رفت دنبال دختر ای پولدار بودی ؟ من همش خرج رو دستت می ذارم .
 ترانه رفت و من موندم و یه دنیا حسی که به اون داشتم . نمی دونم اسم این حس چی بود . ولی هر چی فکر می کردم حسی نبود که بشه اسمشو هوس گذاشت . حسی نبود که بخواد با نیاز بر هنه کردن اون همراه باشه .  یه عادت , شایدم می خواستم بهش نشون بدم که می تونه رو من حساب کنه .  تا حالا  به هیچ دختری اجازه نداده بودم که این طور با هام بر خورد کنه . اون زیبا ترین اونا هم نبود . ولی حس می کردم که برام مهم نیست که چه قیافه ای داشته باشه  یا داره . فقط در نگاهش در حرکاتش یه نیرویی بود که منو به طرف خودش می کشوند . یه خلوص خاصی بود . انگار درونش همونی بود که آشکار می شد . ظاهر و باطنش یکی بود . دلم می خواست با هاش تماس می گرفتم .. ولی می ترسیدم که ناراحتش کنم . لعنت بر تو کامیار بهش فکر نکن . مگه نشنیدی که میگن عاشق شدن کار دیوونه هاست ؟ تو که می خواستی مخ یه دختر پولدارو بزنی چه طور یه دختر فقیر اومد و مخ تو روکار گرفت ؟
اون شب تا صبح نتونستم خوب بخوابم . هی از این پهلو به اون پهلو می کردم . نمی دونستم باید چه خاکی تو سرم بریزم !
 دوروز گذشت ... براش یه پیام دادم و جوابمو نداد . به تلفن منم جوابی نداد . اون نیومده از زندگی من رفته بود . اون بهم متلک انداخته رفته بود ... پدر بهم می گفت چه سر به زیر شدی ! بقیه هم متوجه تغییر حالت من شده بودند . نه .. نه.. کامیار امکان نداره یه دختر اونم با چند تا بد و بیراه گفتن و خیطت کردن این جور توی دلت جا وا کرده باشه . آخه اون که تا حالا کاری نکرده .. حرف رمانتیکی بهت نزده .. تازه اگرم می زد من که اولش اهمیتی نمی دادم .  .. ولی خیلی دلم می خواست چند تا از اون حرفای قشنگ و رمانتیکی که عاشقا به هم می زنن رویاد می گرفتم و بهش می گفتم . این جوری هم که نمی شد دست رو دست بذارم و ببینم اون داره از چنگ من در میره . یعنی توی دانشگاه پسرا هم هستن ؟ ممکنه اون با کس دیگه ای هم بر بخوره ؟ اون داره درس می خونه . کلاسش بالاتره . ولش کن کامیار تو با خیلی خوشگل تر از اون بودی ... ولی خب مثل این بزن در رو نبودن . اون یه جوریه ... هم شیطونه هم نجیبه هم مهربونه .. ولی تو از کجا می دونی همه این چیزایی که فکر می کنی هست ؟ این روزا نمیشه آدما رو شناخت . گاه می بینی دو نفر با هم چند هزار پیام فدایت شوم و تو مال منی و من مال توام ردوبدل  می کنن آخرش یکی شون ضد حال می زنه میره پی کارش ... بی خیالش شو پسر ... خلاصه سرم خیلی خلوت بود و داشتم کف مغازه رو نگاه می کردم که دیدم یه صدایی اومد
 -آقا ببخشید ساندویچ مخصوص سگ دارین ؟
 یهو ازجام پریدم ..
 -وااااااااووووووو ترانه ..
ترانه : چیه شهین خانوم ؟!
یه نگاه غریبی بهش انداختم که متوجه شد چی می خوام بگم ..
 -هیچی دیوونه منو یاد شهین انداختی .. دوستمو می گم .. اونم عادت داره بگه واااااااوووو
-ولی من همین جوری گفتم ..
-حالا می تونم بپرسم چرا این جوری گفتی ؟
-اگه نگم ایراد داره ؟
-نه ..من خودم می دونم . منو دیدی ذوق زده شدی .. این از تو چشات معلومه ... پول مول همرام نیستا ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

خانواده خوش خیال 159

امیر ارسلان به این فکر می کرد که چیکار می تونه بکنه که اعصابش کمتر خرد شه . اون هنوز خودشو به خوبی با این وفق نداده بود که تحمل کنه که بقیه چه جوری زنشو می کنن حالا باید پسرشو می دید که داره در این وضعیت کیرشو کرده توی کس  کسی که زنشه و مادر پسرشه . عجب صحنه ای شده بود! ...
 یه عده اومده بودن دور اونا رو گرفته بودن .
سامان : چه خبرتونه این جا رو شلوغ کردین . طوری رفتار می کنین که انگار ندید بدید هستین . ما پیش این خونواده ها آبرو داریم .
 امیر ارسلان دیگه خیلی حرصش گرفته بود .
فرخ لقا : چیکار داری می کنی مرد . زود باش ادامه بده دیگه . یه چیزی توی تنم سنگینی می کنه . آخخخخخخخخخخ امیر پسرم .. به بابات بگو کیرش رو زود تر بکنه توی کونم تا یه حس خوبی بهم دست بده و توازن بر قرار بشه ...
-مامان خودت بگو  . فکر کنم بابا پکر شده از این که من کردم توی کست .
امیر ارسلان که هنوز بهت زده بود و این همه عجایب و غرایب رو هنوز هضمش نکرده بود نمی دونست چیکار کنه . قالب کون زنشو می دید  . یه نگاهی به اون انداخت و کیرشو به کون زنش فشار داد ...
-آخخخخخخخ ارسلان رفت .. رفت . چه راحت رفت . می دونم که داری کیف می کنی و حالشو می بری . خیلی لذت میده . جوووووووووون .. چه حالی می کنم !  اصلا فکرشو نمی کردم که یه روزی پدر و پسر این جوری به من حال بدن . ارسلان یه خورده تند تر بکن . اگه دردم بیاد چیزی نمیگم . فقط به لذتش فکر می کنم . این که چه جوری به من کیف میده .
 فرخ لقا دو تا کیرو با هم توی کونش حس می کرد .. چه حالی هم بهش می داد . .. هر دو مرد ساکت بودند . یکی داشت مادرشو می کرد و یکی دیگه زنشو . امیر با ترس و لرز دستاشو گذاشته بود رو پهلو های مادرش . از نظر اون این زن به پدرش تعلق داشت .
فرخ لقا : امیر چته . کیرت مثل سابق جون نداره . بزن .. پاره پاره ام کن . بشکاف کس مادرت رو . بی خیال دنیا ..
 امیر که زیر مادرش و طاقباز دراز کشیده کیرشو کرده بود توی کس اون با ایما و اشاره مادرشو متوجه کرد که به خاطر این ناراحته که پدرش پکره و از این که می بینه امیر داره مادرشو می کنه اعصابش خرده .
 فرخ لقا : امیر جان ناراحت نباش .. این جا غریبه ها منو کردند و بابات عادت کرد . تو که پسرشی باید حق آبچک داشته باشی یا نه ؟ بابات خیلی فر هنگش بالاست . همه اینا رو درک می کنه . خیلی خوبه بابات ... فدای کیر هر دو تاتون ...
ارسلان که این جور حرف زدن زنشو شنید یه حس رقابتی هم با پسرش کرد ... سرشو از پهلو به سر زنش نزدیک کرد . صورتشو به صورت اون چسبوند و خواست که اونو ببوسه . فرخ لقا سرشو بر گردوند و لباشو گذاشت رو لبای همسرش .. امیر هم دو تا دستاشو گذاشت رو سینه های مادرش و به آرومی اونا رو فشارش می گرفت . و زن به این فکر می کرد که اگه یه وقتی نتونه بیاد این جا و سه تایی شون باشن خونه می تونه لحظات خوبی رو با پسر و شوهرش داشته باشه . ارسلان یواش یواش سرعتشو زیاد کرد  لباشو از رو لبای زنش بر داشت و به اون گفت عزیزم کونت عجب روون شده!
-کیر تو هم خیلی سفت و کاری شده . این چند ساعت بهت بد نگذشته ها . داری رنگ و وارنگ و مدل به مدل می بینی . من خیلی هواتو دارم . به هر حال زن و شوهر باید با هم تفاهم داشته باشن و همو درک کنن .
 امیر هم رفته رفته شجاع تر شده بود و با سرعت بیشتری  کیرشو از زیر به سقف کس مادرش می زد . ارسلان دو تا کیر رو می دید که وارد دو تا سوراخ زنش میشه و بر می گرده . کیر امیر غرق خیسی هوس مادرش بود . اون کمی هم حسادت می کرد  ارسلان : پسر یواش تر .. مادرت دردش  می گیره ..
 بالاخره اون سکوت رو شکسته و با پسرش امیر حرف زد . فرخ لقا هم از این حرکت شوهرش خوشحال شده بود و امیر هم گفت ..
- باشه پدر رعایت می کنم .
فرخ لقا : فدات شم ارسی جون از این که به فکر منی ولی ایرادی نداره . امیر هر جور که دوست داره منو بکنه اصلا دردم نمی گیره خیلی هم حال می کنم . ..
 اون طرف عرفان و مادرش فیروزه و سامان سه تایی مشغول بودند ... موبایل فیروزه یه گوشه ای نزدیکش افتاده بود .. چشم فیروزه به موبایلش که سایلنت بود افتاده و دید که یکی داره زنگ می زنه ..
-واااااااییییی عرفان پسرم کیرت رو از کسم بکش بیرون و یه سری بزن به خونه . الان دم درمون چند تا از مشتریا وایسادن .. یه وقتی نگی مامان این جا زیر کیر دیگران داره حال می کنه ..یه جوری سرشونو گرم کن تا من بیام . پاک یادم رفته بود که به اونا قول دادم ... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی 

خارتو , گل دیگران 179

رامین یه نگاهی به اون دو زن انداخت ومونده بود که چی به ماندانا بگه .. نمی دونست که ماندانا بهش متلک انداخته یا همین جوری چیزی پرسیده . ولی واسه این که جوابی داده باشه گفت
 -خب آدم  باید  به فکر خونواده اش هم باشه . تمام کار و تلاش ما برای زندگی بهتره . الان که جوونیم فعالیت نکنیم پس کی این کار رو انجام بدیم ؟ به وقت پیری ؟ اون وقتایی که دیگه توانی برای ما نمونده باشه ؟
ماندانا حوصله بحثو نداشت ... می دونست که اگه بخواد یه سوال دیگه ای از رامین بکنه  اون بازم ادامه میده ...
 وحید یه نگاهی به رامین انداخت و گفت میگم  دلت نمی خواد با خانومت قدم بزنی ؟ خیلی حال میده .
-تو چی ؟
 وحید : چرا ولی این خواهرم که زن تو باشه  انگاری دست از سرش ور نمی داره . ولش نمی کنه .
-اتفاقا زن تو بیشتر بهش چسبیده . طوری  که اونا زن و شوهر هم باشن ..شایدم باشن نمی دونم .
 -همش واسه اینه که ما به اونا نمی رسیم ...
 لحظاتی  مردا رفتن کنار زناشون تا لحظاتی رو با اونا باشن . فضای حرکت به گونه ای بود که  در اون مسیر فقط دو نفر می تونستن کنار هم راه برن . برای لحظاتی زنا ساکت شدن ... رامین دستشو به دست ویدا داد ...
زن به ساعتی پیش فکر می کرد . به این که با سه تا مرد دیگه غیر از شوهرش سر کرده بود و حالا این قدر راحت داشت با اون قدم می زد و حسشو به اون منتقل می کرد . چطور یک آدم می تونه به این صورت باشه . خیلی راحت بتونه خودشو با شرایط موجود هماهنگ کنه . یعنی زندگی حیوانی که میگن همینه ؟ پس فرق بین من و خوک , فرق بین من و سگ و یا یک حیوون دیگه چی می تونه باشه . فشار دست رامین ویدا رو به خودش آورد . زن حس کرد که داره به چیزایی فکر می کنه که اونو به نتیجه ای نمی رسونه . چون می دونست بیشتر آدما بیشتر وقتا می دونن که دارن چیکار می کنن اما حتی می خوان از دونسته هاشونم فرار کنن .
 ماندانا هم داشت به همون چیزایی فکر می کرد که ویدا به اون می اندیشید . راستش بعضی وقتا  فراموش می کرد که شوهر داره و گاه از این می ترسید که نکنه پیش وحید سوتی بده . چون زندگیشو غرق این کرده بود که مدام از فضای زندگی مشترکش فرار کنه .
 ماندانا : عزیزم وحید جان میای کمی بشینیم ؟ ویدا جون نظرت چیه که همین جا بشینیم و به ستاره ها نگاه کنیم؟
ویدا : من که خیلی دوست دارم با شوهرم خلوت کنم .. راز و نیاز کنم . خوشم میاد ببینم  زیر ستاره هایی که دارن با هم راز و نیاز می کنن بشینم و با شوهرم راز و نیاز کنم ..
 رامین که کمی صورتش سرخ شده بود داشت به این فکر می کرد که چه جوری می خواد  نزدیکی وحید و ماندانا با زنش خلوت کنه . ماندانا هم که اخلاق رامینو. می دونست خنده اش گرفته بود .
رامین : ستاره ها اون جوری که ما فکر می کنیم نیستن ... اونا هر کدومشون دنیایی از گاز و آتیشن ...
ماندانا : آره گرمای اونا رو حس می کنم .
وحید : معلوم هست که داری چی میگی ؟
 ماندانا دست وحیدو کشید  و به گوشه ای رفتند ...
ماندانا : ویدا جون یه نیم ساعتی شما مادام موسیو رو تنها می ذاریم که به یاد روزای جوونی خوش بگذرونین .
مردا حسابی سرخ کرده بودند .
ولی ویدا رامینو به سمتی برد و گفت  شوهر خجالتی من بیا با هم تنها باشیم ... منو ببوس . خوشت نمیاد  اسیر احساسات عاشقونه مون شیم ؟ مگه تو دوستم نداری ؟ راستشو بگو .
ویدا به این فکر می کرد که در آغاز تنها عاملی که اونو به سمت مردای دیگه کشوند کم توجهی  و سردی بیش از اندازه شوهرش به اون بوده . و حالا کار به جایی رسیده بود که هم اون و هم ماندانا فقط واسه  این که یه  شور و تنوعی به زندگیشون بدن می خوان که با شوهراشون باشن ...
رامین : داری چیکار می کنی؟
 -نترس سر ما نمی خوری . کاملا لختت نمی کنم . فقط لباتو بده به من .. دلم می خواد با شوهرم باشم ..
 اما در اون لحظات مدام تصویر مردای دیگه از ذهنش می گذشت ...
 اون طرف که وحید خیلی خجالتی تر از رامین با زنش بر خورد می کرد .
 -آروم تر ماندانا . صدا میره اون ور بده .. شبه .. همه جا رو سکوت گرفته ..
ماندانا : از چی می ترسی ؟ ما آدما همه مون مثل همیم . مگه خواسته ها و نیاز های همو نمی دونیم و درک نمی کنیم ؟
وحید : آره ولی یه مرز هایی وجود داره . یه حجب و حیا هایی ..
ماندانا در حالی که شورت و شلوار شوهرشو پایین می کشید گفت حالا بهت نشون میدم . دستشو به کیر شق شده شوهرش رسوند و گفت نگاش کن .. این که دیگه مسیرشو مشخص کرده ...
-خواهش می کنم آروم تر ..
 ماندانا : من شوهر می خوام دیگه . چیه همش از صبح  تا شب داری کار می کنی و وقتی اومدی خونه  انگاری که از جنگ بر گشتی .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی