ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زنی عاشق آنال سکس 66

-وای شیرین جون تو که شوهر داری . چه طورشده که دوست پسر گرفتی ؟
 شاهرخ ازمون فاصله گرفته بود . با این حال شیرین بهم گفت هیس یواش تر می شنوه بهش بر می خوره .
 --مگه نمی دونه که تو شوهر داری ؟
-چرا می دونه ولی یاد آوری این نکته سبب میشه که بهش بر بخوره .
 معلوم بود که شیرین چقدر وابسته به دوست پسرشه که این قدر لی لی به لالاش می ذاره .
 -ببین آتنا جون این دوره زمونه نمی تونی به یه مرد قانع باشی . من اینو قبلا از چند نفر هم شنیدم و به تو هم میاد  که از اون شیطونا باشی و اگرم نباشی زمینه شو هم داری  . ولی فکر نکنی اگه یه زن مث من بخواد از این کارا بکنه اونو  باید به حساب گناهش نوشت . من الان با وجود شاهرخ دیگه از کارای شوهرم حرص نمی خورم .. شیرین خودشو باهام خیلی صمیمی نشون می داد و راحت داشت درددل می کرد . چرا اون این قدر زود خودشو با من اخت کرده بود نمی دونستم . یعنی واقعا همدم دیگه ای نداره . اون که بین خانوما خیلی طرفدار داشت . شاید هم یکی که مثل خودش باشه و اونم این طور حس کنه رو پیدا نکره بود .
-عزیزم دیگه اصلا نگران کارای شو هرم نیستم . خودمو هم وابسته به شاهرخ نمی کنم به این صورت که وقتی ازم دور باشه به این فکر کنم که با دختر دیگه هست یا نه . همون که پیش منه به من حال بده واسه من کافیه و منم خب شوهر دارم . اون که تنها , مرد من نیست که من تنها زن زندگیش باشم . با این حساب من و اون به درجه ای از رشد فرهنگی رسیدیم که بتونیم همدیگه رو درک کنیم و در نهایت از آزادیهای فردی و اجتماعی هم بر خورداریم .
 با این حرفایی که شیرین می زد حسابی کارای خودشو توجیه می کرد و منم از اونجایی که دست اونو از پشت بسته بودم می دونستم همه اینها واسه اینه که کلاه گذاشتن سر خودمونو توجیه کنیم .
 -ببین من الان وقتی به یکی دیگه فکر می کنم مسائل زندگی زناشویی خودمو دیگه نمیذارم که منو آزارم بده .
 -چی شد که به من که ازت خیلی کوچیک ترم اعتماد کردی؟
 -عزیزم اونایی که دردسر ندارن و دور از جون فضول نیستن رو پیشونی شون نوشته .. شاهرخ با این که ازمون فاصله گرفته بود ولی حس می کردم که حواسش به ماست و این که ما داریم چی میگیم . توجه خاصی هم به من داشت  . با این که داشتم چاق و یکدست می شدم ولی هنوز ترکیب پاهام  و هار مونی اون با باسن سرجاش بوده از فرم خارج نشده بود . از این که شیرین بفهمه که شاهرخ به من توجه داره کمی استرس داشتم . زاویه دید شاهرخ نسبت به ما طوری بود که  شیرین نمی تونست متوجه حرکات ما بشه . یه جای کار دوتا دستامو گذاشته بود م رو کونم وبا شلوارم ور می رفتم . حال وروزش نشون می داد که مثل یک شکارچی به کمین نشسته . شکاری به نام آتنا که مردا رو به دام خودش می کشونه . آتنایی که در هر دو حالت پیروز بود . ظاهرا اومدن شاهزخ سبب شده بود که شیرین  از یادش بره که می خواستیم چیکار کنیم .
 شیرین : شاهرخ جان منتظر کسی هستی ؟
-منتظر حبیب هستم که با هم بریم بدنسازی . 
-فدات شم تو که بدنت خیلی درسته .
 -باشه ولی باید اونو رو فرم داشته باشم  .
 شیرین : حبیب از دوستای صمیمی شاهرخه که اونا از بچگی با هم بودن .
-ببینم با حبیب که دوست نبودی .
 -نه . ولی اگه شاهرخ بخواد و از نظر اونم مانعی نداشته باشه من حرفی ندارم .
 -نمی دونم چی داری میگی . دختر ولی  کنترل چند مرد در آن واحد برای من سخته . من سوتی میدم .
 -آتنا جونم تو خیلی از من زرنگ تری .
 -ولی تیپ من که خیلی ساده نشون میده .
 -می دونم تو آدمی نیستی که بیگدار به آب بزنی ..
 شاهرخ همچنان توجهش به کون من بود . شیرین هم حواسش پرت شده بود .
-ببینم دیرت نشده که
 -نه اتفاقا شوهرم  رفته سفر.
 -چه عالی ! هر موقع شوهرم ازم دوره میره سفر یا کاری براش پیش میاد که تا چند روزی اونو نمی بینم حس می کنم که عروسیمه . راستی راستی هم میشه .. ..
 من فکر می کردم که  جزو انگشت شمارای شیطون این دوره و زمونه ام . یعنی در میان زنای متاهل ولی شیرین برام توضیح داد که بیشتر زنای کلاس بالا حداقل یه دوست پسر واسه خودشون دارند و اگه در مهمونی های خودمونی بی سر خر یعنی بی شوهر, دوست پسرشونو نیارن یا نداشته باشن که بیارن کلی هم خجالت می کشند و احساس حقارت می کنند . شاهرخ نگاهشو از کون من نمی گرفت . ولم نمی کرد . منم زیر چشمی  بازم نگاهش کرده ولی از ترس شیرین زیاد توکوکش نمی رفتم . پسر بازم خودشو رسوند به وسط ما .
-شیرین جون حواست باشه  کاری به باسن آتنا جون نداشته باشی . یه خورده از پا ها و شکمش که لاغر شه کافیه .
 شیرین به شدت عصبی شده بود . شایدم دوست نداشت که دوست پسرش به من توجه کنه .
-صد بار بهت گفتم در کارای زنونه دخالت نکن ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

لز در زندان زنان 33

-خسته ات کردم نفیسه .  فکر نمی کردم این قدر زود ارضا شم و تا این حد خوشم بیاد . شاید فکرم خیلی مشغول باشه ولی در عوضش یه آرامش خاصی دارم .
-می تونم حس تو رو درک کنم . که آدم قدر خیلی چیزا رو وقتی که داره از دست میده می فهمه .
 -ولی من حالا قدر همه چیزایی رو که در اختیار دارم می دونم و برای حفظ اون تلاش می کنم .
-و باید شکر گزار باشی ..
خنده ام گرفته بود . وقتی به بدن بر هنه خودم و نفیسه فکر می کردم . بغلش زدم و با بوسه ای بر لباش سعی کردم منم تا اونجایی که می تونم بهش حال بدم .. یه لحظاتی هست که آدم دلش نمی خواد تموم شه و یه شب ها و روزهایی که آدم دوست نداره به انتها برسه . اینم از اون شبایی بود که دوست نداشتم انتهایی داشته باشه . هنوزم خودمو در مرز بین مرگ و زندگی می دیدم  . با این تفاوت که این بار طرف زندگی قرار داشتم  و بهش لبخند می زدم . همه چی برام یه رنگ و بو و لذت دیگه ای داشت .  بوی عطر و در بعضی جا ها هم بوی نا و خفه بودن محیط واسم یه لذت خاصی داشت . دلم می خواست همه بدونن که چه حسی دارم . دلم می خواست همه رو شریک شادیهام بکنم و نفیسه و افسانه شاد تر از بقیه بودند .. نزدیکای صبح بود که برگشتم به سلولم .چند ساعتی رو خوابیدم که بهنام سراسیمه اومد .. من و اون بازم در اتاق نفیسه با هم ملاقات کردیم .. خیلی مضطرب بود
 -چی شده ؟ خانوم نفیسی چیزی بهم نگفته ؟ مهتاب .. تو چرا این جوری سرت رو انداختی پایین ؟
 راستش نمی تونستم خوشحالی خودمو پنهون کنم . واسه همین سعی می کردم که توی چشاش نگاه نکنم .
-بهنام من باید یه چیزی بهت بگم .. متاسفم برات .
-چرا چی شده ؟
- دیگه نمی تونی دلت رو خوش کنی .
-که چی ؟
-که عذاب وجدان نداشته باشی که بری با یکی دیگه ازدواج کنی .
سرمو بلند کردم و گفتم بازم باید این مسیرو بیای و بری . تا ابد . تا وقتی که زنده هستم و تا وقتی که اینجام . منو اعدامم نمی کنن ..
-تو که منو نصف جون کردی .. راست میگی ؟
-وااااییییی کمرمو خرد کردی بهنام  .. استخونام شکست . باید چند ساعت زیر دست و پای تو فعالیت داشته باشم . اونم مثل نفیسه نذاشت دست به سیاه و سفید بزنم .بعد از حال کردن با نفیسه سکس با شوهرم خیلی می چسبید . اون لحظه حس کردم که بهنام منو تا حد پرستش دوستم داره . دیگه واقعا حس یه زندونی رو نداشتم . هرچند آزادی برام یه رویایی شده بود .    دیگه  باید با این شرایط جدید کنار میومدم . حالا خیلی راحت می تونستم با بقیه هم کنار بیام . شرایط زندان به گونه ای شده بود که یه فرهنگ خاصی داشت برش حاکم می شد . فرهنگی که فرهنگ لات منشی و شاخ و شونه کشیدن بعضی زنا رو تحت تاثیر خودش قرار داده بود . خیلی ها با هم مهربون شده بودن . دیگه چند دستگی ها می رفت جای خودشو به همبستگی بده . عشق می رفت جای کینه بشینه . یکی از زندانیا که اسمشم بود کاملیا  و معتاد بود دیگه اراده کرد که ترک کنه .. از نفیسه خواستیم که اونو بفرسته به یه کمپی و جایی ..  ولی کاملیا دوست داشت در کنار ما باشه .. دوست داشت که این ما باشیم که به اون امید میدیم .. بالا سرش بودم . چند روز تمام بر نامه های ما رو به حالت تعلیق در آورده بود ..
 نفیسه : ببین مهتاب اون اگه طوریش بشه مسئولیتش پای منه ها . تو  هم نذاشتی که اونو خارج از این محیط ردیفش کنیم .
-نه طوریش نمیشه .خودش خواست . من که حرفی نداشتم . من در نگاهش در وجودش یه حسی رو می خونم که اون حس باز گشت به زندگیه .
همسر کاملیا ازش جدا شده بود و با زن دیگه ای رفته بود .  اون یه پسر دو ساله هم داشت . آخرشم نفهمیدم شوهرش به خاطر اعتیاد کاملیا باهاش پیچید یا اون زن به این دلیل معتاد شد که شوهره رفت دنبال یه زن دیگه . درست  مطالبو بیان نمی کرد و ازگفتن خیلی چیزا طفره می رفت . فرقی هم نمی کرد . هر چه بود حالا ما با هم سر نوشت مشترکی داشتیم و باید با هم کنار می موندیم .
 -مهتاب فکر می کنی منم حالم طوری شه که مثل زنای دیگه از لز لذت ببرم ؟
-ببینم نکنه دوست داری واست مرد جور کنیم ؟
 اشک توی چشاش حلقه زده بود .. درد و لرزش و عرق امونش نمی داد .  بالاخره اونو هم به جمع خوبان اضافه اش کردیم . قیافه این خانوما خیلی خنده دار می شد وقتی در محضر آقا آخوند زندان می نشستند . نماز جماعت هم داشتیم که راستش  اوایل یه عده ای به اجبار شرکت می کردند ولی آخوند جماعت حالا راستی راستی دموکرات بود یا این که می خواست ما طرفدارش شیم بعد از مدتی گفت که هیچ اجباری ندارید که در جماعت شرکت کنید و به مسئولین زندان سفارش اکید کرد که بر ما سخت نگیرن . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

پسران طلایی 93

-چه خوب که متوجه این چیزا میشی . بگو کجاهام بزرگ شده . یکیشو که می دونم همونیه که گفتی گردو بوده شده لیمو .
-حالا یکی دیگه رو میگم که طالبی شده هندونه ..
 -چی ؟ طالبی شده هندونه ؟
ساناز لذت می برد از این که  می دید چشم سینا رو باسنش زوم شده و خیلی راحت داره اونو با اون چیزایی که دوست داره مقایسه می کنه ..  سکوت کرده بود . نمی دونست چی بگه .
-شروع کن داداش معطل چی هستی . درکه قفله .
-چه اشکالی داره باز باشه ! مگه ما داریم کار بد می کنیم ؟
-سینا دیوونه تو به مامان گفتی که داریم درس می خونیم . اونا ممکنه فرهنگشون در حدی باشه که نتوننن این مسئله رو هضمش کنن .
-من و تو می تونیم خوب هضمش کنیم ؟
-فعلا که کردیم .
وقتی دو تا کف دست سینا رفت رو دو طرف باسن خواهرش  و دو تیکه رو به دو طرف می گردوند و در قسمت وسط طوری  می کرد که شکافهای کسش به هم بچسبه چشای ساناز رو هم قرار می گرفت . این جور چرخشهای چند طرفه دو تیکه کون , خیسی کس سانازو داده بود بیرون . پسر فقط همون ناحیه رو مالشش می داد و صدای ساناز هم در نمیومد . چشاشو بسته بود .
-ساناز .. برم بالاتر یا همین جا خوبه ؟
-اینجا خیلی درد داره .. فکر کنم همین قسمت باید زیاد بمونی ..
 -نیم ساعت خوبه ؟
 -اگه وقتشو داری .. اگه حالشو داری ..
 -هم وقتشو دارم هم حالشو .
 سانازیه حرکتی به کونش داد و اونو بالاتر آورد و در یه حالت یه پهلوتر قمبلی ترش کرد . طوری که می دونست شکاف کسش کاملا افتاده توی دید و سوراخ کونش هم می تونه دل سینا رو ببره .همین طور هم بود . پسر با دو دستش دو طرف باسن خواهرشو تا قسمت پشت زانو  ماساژ می داد . خیلی دلش می خواست با اون قسمت خیسی کس ساناز ور بره . می دونست دعواش نمی کنه . ولی اگه می خواست با یک اقدام ناگهانی اینو پیاده کنه شاید جنبه خوبی نمی داشت . سینا متوجه شد  رشد خاصی در باسن خواهرش به وجود اومده .
 -ساناز کوچولو هندونه چقدر بزرگ شده ؟
 -حالا اینو به هندونه تشبیهش می کنی ؟
 ساناز چقدر دلش می خواست سرشو بر گردونه و ببینه کبر داداشش توی شورت  در چه وضعیه . یه لحظه نگاهش به ویترین و میز شیشه ای افتاد که در عرض سینا قرار داشت . میز قدش بلند بود .. واااااااووووو چه واضح بود شقی کیر برادرش . حالا به خوبی متوجه بود که سینا می خواد دلشو ببره . انگشتاشو به نزدیک حفره های کس و کونش می رسوند و ول می کرد .. با خودش می گفت نکن .. نکن سینا این کارو با من نکن .من که از توی شیشه دارم می بینم چه جوری داری واسه من می سوزی پس بیشتر از این منو نسوزون .  منم تو رو می سوزونم و آتیشت میدم . با این که دلش نمی خواست از زیر دست و پای سینا رها شه ولی بهش گفت داداش می تونم یه چیزی ازت بخوام که زیاد شرمنده ات نباشم و بعدا روشو داشته باشم که ازت بخوام ماساژم بدی ؟
 -تو جون بخواه آبجی . به خاطر چی شرمنده باشی ..
 -دوست دارم تو رو ماساژت بدم . منم داغت کنم .  رانندگی خسته ات می کنه . سرویس راه دور زیاد داری . 
-باشه .
ولی از اون جایی که سینا نمی خواست کیرشق شده داخل شورتشو خواهره حسش کنه و متوجه شه که هوسش رفته بالا قبل ز این که ساناز از جاش پا شه دراز کشید . .. ساناز بازم با خودش گفت داداش فکر کردی زرنگی ؟. تو همونی بودی که  توی شورتت خیس کردی و زیر ناف و شکم من این خیسی و هوسو حس کرد . ازم فرار نکن و همش اسم دخترای دیگه رو نیار . اگه من خودم بهت نرسم و بخوای بری دنبال دخترای دیگه می کشمت . یه نگاه ساناز به اندام سینا کافی بود که دلش بخواد خودشو در اختیار اون بذاره . عضلات بازوش ..شونه هاش .. موهای ریز پاش .. دلش می خواست روی سینا دراز می کشید . حالا ساناز رو داداشش استوار بود . پسر می دونست که خواهرش به چی فکر می کنه . می تونست فکر اونو بخونه .  اون خیلی راحت داشت  از آینه به خواهرش نگاه می کرد . اونم زیر چشمی . سانازی که دقایقی پیش  دزدکی از شیشه میز به برادرش توجه داشت از این غافل مونده بود که خودش ممکنه زیر ذره بین اون باشه .. ساناز کف دستشو گذاشته بود رو کسش و اونو چنگش می گرفت و سینا به خوبی می دونست که این بهترین موقعیه که می تونه با خواهرش باشه و از این سستی و هوس اون نهایت استفاده رو بکنه . دستای ساناز این بار رفته بود رو شونه های سینا .. وقتی به باسنش رسید دلش می خواست شورت اونو از پاش بکشه پایین  و درش بیاره . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

پریان درغربت 64

استیو هم سیاه پوست  خوش قیافه ای به نظر می رسید . قدش بلند تر از ریچارد بود ولی لاغر تر نشون می داد . با یه لبخند اومد طرفم . نمی دونم چرا اینا اصلا خیالشون نیست که طرف آشناشونه یا نه . واصلا آمادگی حال دادن و یا حال کردن رو داره یا نه .. خیلی راحت لخت  شد . وقتی رسید به شورت اونو گرفت جلوی من تا واسش پایین بکشم . تحویلش نگرفتم . کیرش داخل شلوار در حال ترکیدن بود . یه چیزایی گفت که حالیم نشد . داشت زار می زد و دلم سوخت . راستش منم از اون حالت کبر چماقی و چخماقی داخل  شورتش خوشم اومده بود . تعجب می کردم که این شورت چه جوری کیر به این درشتی رو داخل خودش جا میده و اگرم در گذر عام یکی رو ببینه و شق کنه چه جوری می خواد راه بره . ولی این مسائل واسه اونا حل شده بود . ما در ایران خودمونم اینا رو بد می دونیم در حالی که لذت بردن و کیف و حال کردن در این سر زمین ها یک امر عادی و طبیعیه . قمبل کرده ریچارد داشت با کونم ور می رفت . انگشتشو کرده بود توی سوراخ کونم . اوووووففففففف  اصلا دردم نگرفته بود و طوری هم باهاش بازی می کرد که هوسمو زیاد می کرد . بی اخنیار دهنمو گذاشتم رو شورت استیو و از اون حاجت می خواستم  برای هر چه زود تر دیدن این کیر کنجکاو شده بودم . داشت شورت صاحبشو پاره می کرد . دهنمو تا حد آخرش باز کرده رو کیرش قرار دادم ..
 -آخخخخخخخ ... آااااااااا...
استیو داشت بیهوش می شد . ریچارد هم انگشتشو از توی کونم در آورده بود و قصد گاییدن کونمو داشت . استیو رو زمین خم شد و از داخل شلوارش یه پماد و کرمی رو در آورد و اونو داد به دست جناب ریچارد خان که مثلا هوای منو داشته باشم و کون منو جرش نده . طوری از این حرکتش خوشم اومد که اگه خود استیو جرم می داد خیالم نبود . در جا شورتشو کشیدم پایین و کیرشو روبه پایین فشاری داده وقتی ولش کردم از پشت خورد به شکمش . همون طوری که حدس می زدم درشت و با حال و همرنگ کیر ریچارد بود . ظاهرا برای چند دقیقه ای تنفس اعلام کرده بودند یا شایدم علت دیگه ای داشت که صدای آهنگ و ترانه قطع شده و همهمه حاضرین شنیده می شد .. در حالی که  وسط کیر استیو رو به دهن گرفته بودم و ریچارد هم از عقب کرده بود توی کونم منم  در همون حال موبایلو از حالت خاموش در وضعیت روشن قرار دادم . تا روشنش کردم صدای زنگو شنیدم . از ایران بود . این بار گوشی رو گرفتم تا با شوهرم حرف بزنم . واسه این که استیو حوصله اش سر نیاد و بهش توهینی نشده باشه که دارم با شوهرم حرف می زنم کیرشو با دست راستم گرفتم و با دست چپ گوشی رو نگه داشتم .
 -پریسا چه طوری ! من که دارم از دوری تو دیوونه میشم . کی بر می گردی ؟
 -پس فردا پرواز داریم . عزیزم منم دلم برات تنگ شده.
 - یادته در تلفنهای قبلی بهت چی گفتم ؟
 -آره عزیز دلم خودمو خسته نکنم . به محض این که پام به خونه باز شد باید شروع کنم به جبران این چند روزی که از آغوش تو دور بودم.
 -فدات شم که همه چی رو به خوبی می دونی .
  -تو هم یادته که من اون دفعه بهت چی گفتم و چی خواستم ؟
-به جون بچه مون اصلا واسه یه لحظه هم به فکرم خطور نکرد که بخوام کار خلافی انجام بدم پریسا ..
-آخخخخخخ .. یواشتر  ..
 کیر ریچارد که که توی کونم وول می خورد و بهم حال می داد در یکی از این دفعات که اومده بود عقب و از نومی خواست پیشروی کنه این با ر با فشار و سرعت بیشتری حرکت رو به جلو داشت که این بیشتر کونمو درد آورد . تازه ریچارد به اندازه کافی به کونم کرم مالیده بود .
 -منظورت چی بود پریسا ؟
-هیچی گفتم یواش تر که  یعنی این قدر تند نرو من خودم می دونم ..
وقتی شوهرم داشت  برام حرف می زد من واسه این که وقت تلف نشه کیر استیو رو گذاشته بودم توی دهنم و داشتم با هاش حال می کردم . . آب  اولیه عسلی کیرش اومده بود بیرون . همون آبی که شبیه به چسب قطره ایه . فکر کنم به دهن منم رسیده باشه  .حالا دیگه نوبت حرف زدن من بود . کیرو از دهنم در آوردم و متوجهش کردم که دارم با شوهرم حرف می زنم . این موضوع رو با اشاره دست و انگشت و حرکات دیگه نشون دادم .
-مهران من دیگه تحملشو ندارم . دلم تنگ شده واسه این که بغلم بزنی و منو بکنی .
-پریسا .. نشون میده که دیگه تو هم مثل من طاقتت طاق شده .. خوشم میاد این جور ابراز احساسات می کنی ..
-پس چرا تا حالا چیزی نمی گفتی مهران .
-گفتم شاید سختت باشه ..
 این بار نگاهمو به  استیو دوخته  و از این که مهران رو به اشتباه انداخته فکر کنه دارم به اون میگم لذت می بردم . تازه اونم خوشش میومد . شوهرم از این که من حرفای سکسی بزنم لذت می برد . و راستش خودمم دلم تنگ شده بود براش و دوست داشتم زود تر مهرانو کاملا بر هنه در آغوشم داشته باشم و با شوهر عزیزم سکس کنم وسکس طبیعی و موندگارو بچشم
-من کیر می خوام عشق من .. مهران جون ....
 به استیو اشاره کردم و حالیش کردم که باید بره زیر من دراز بکشه کیرشو کنار کیر ریچارد بکنه توی کسم . کسم بازم خیس کرده بود .
 -مهران فدات شم . دلم واست یه ذره شده .. یه تار موی تو رو به تمام مردان دنیا نمیدم  -به بابات چی؟
 -تو اینو همش ازم می پرسی .. منظورم مردای نامحرمی که می تونن با من باشن . دوستت دارم دوستت دارم . واسه اومدن به ایران ثانیه شماری می کنم .. حالا دو تا کیر بودن تو دو تا سوراخم . هنوز صحبت من با شوهرم تموم نشده بود . حالا دیگه زیر کیرشوهرم  مهران هم قرار گرفتن شده بود در خواست نوعی تنوع طلبی از دل وکس  هوسباز خودم  ... ادامه دارد ...نویسنده ... ایرانی 

شیطون بلا 47

-ببین شری جون من الان این جا رو ترک می کنم تا تو بتونی خیلی راحت با آقای رئیس خلوت کنی.
 -تو هیچ جا نمیری صفیه . برای جندمین باره که دارم اینو بهت میگم و نمی خوای که حرف حسابو قبول کنی .
 -من که به درد تو نمی خورم . اونه که می تونه به تو کمک کنه .
-منظورت اینه که باهاش حال کنم ؟ خیلی کج خیالی صفیه . اصلا شاید هدف اون این نبوده باشه که بخواد با من باشه.
 -عاشق جمالت بوده که خواسته بهت پست بده ؟ وای عجب حرفی زدم . خب معلومه که عاشق جمالت بوده ..
 امیر خان بر گشت . وقتی که دید صفیه قصد موندن داره با یه حالت کشتی شکسته باهامون خداحافظی کرد قبل از این که از در خارج شه گوشی صفیه زنگ خورد . ظاهرا مامانش بود که اومده بود جزیره .. اونم عذرخواهی کرد و گفت که باید بره .. امیرتهرانی یه جور خاصی نگاهمون می کرد . حتما توی دلش مادر صفیه رو بسته بود به  فحش که چرا دو سه دقیقه زود تر زنگ نزده تا اون تصمیم دیگه ای رو بگیره  صفیه : شری جون میای  بریم خونه ما ؟ مامانم زن خونگرمیه.
 -نه توی خونه مون راحت ترم . احساس راحتی بیشتری می کنم . .
 -یعنی میگی من دیگه این جا نیام ؟
 این امیر خان تهرانی ما هم یه صد و هشتاد درجه بر گشت عقب و رفت دستشویی و دوباره خدا حافظی کرد ..
-هی شری اگه همین جور بخوای دلشو بشکنی پستت پریده ها .
 -عیبی نداره . ما به خاطر پست زیر بار کسی نمیریم .
-حالا بی توقع برو .
-ببینم همچین میگی که  آدم فکر می کنه خودت ضرب شستشو خوردی.
 -نه از این سعادتها نداشتم . سلیقه اش نمی گرفت بیاد طرف من.
 -یعنی اگه میومد بهش راه می دادی ؟
 -باید از شوهر جونم اجازه می گرفتم .  لحنش نشون می داد که داره شوخی می کنه . امیر و صفیه رفتند و من تنها موندم .  نه به این که  اون دو نفر اینجا بودن و نه این که دو تایی شون رفته باشن .  خیلی خسته بودم . به پیشنهاد که چه عرض کنم به کاری که رئیس امیر می خواست برای من انجام بده فکر می کردم . کارمندی   با سابقه من .. حتی اگه مدیر کل مرکز هم می خواست این کارو واسم بکنه یه ریسکی بود که خودش می رفت زیر سوال . هر چند کسی جرات اینو نداشت که به مدیر کل بگه بالای چشمت ابروست . .. این دیگه کی بود . صدای یک زنگ دیگه . امیر و صفیه که رفته بودند و من هنوز با کس دیگه ای بر نخورده بودم که زنگ در خونه منو به صدا در بیارن . حتما اشتباهه .
 -بله بفر مایید.
 -من امیر هستم . اگه میشه  یه  لحظه بیام بالا . یه وسیله ای رو جا گذاشتم .
  -می خواین من براتون بیارم پایین .
 -راضی به زحمت شما نیستم . تا بخواین لباس بپوشین .. من خودم میام .
 کاش سماجت بیشتری می کردم و نمی ذاشتم بیاد بالا . قبل از این که بیاد یه نگاهی به دور و اطراف انداختم و دیدم کیفشو رو کاناپه گذاشته . حتما  سوئیچ ماشین هم داخلش قرار داشته .. خب اون هفت هشت دقیقه  دقیقه قبل از فتانه رفته  .. اگه سوئیچو در اختیارنداشت پس چرا همون موقع نیومده بالا . اون منتظر شد که فتانه بره و بعد زنگ در خونه منو بزنه . وقتی هم بهش گفتم بفر مایید داخل از خداش بود .
-مثل این که توفیقی شد که دوباره در خدمت شما باشم .
 عجب آدم پر رویی بود .
-صفیه جان تشریف بردن ؟
-مادرش اومده بود خونه شون .
حرفاشو خیلی کوتاه جواب می دادم تا متوجه شه که باید  این جا رو ترک کنه ولی اون قصد رفتن نداشت . می خواست موضوع رو بکشونه به مسائل کاری و متفرقه . یه چیزی برای گفتن داشته باشه .
 -خانوم شهزادی .. شما خودتون از کار در کدوم قسمت بیشتر خوشتون میاد ؟
 -من کارای با کامپیوتر رو تر جیح میدم .
-استفاده ازمتد های جدید نرم افزاری در تمام قسمتهای بانک باید یواش یواش به کار بیفته و نمیشه گفت کارکامپیوتری و غیر کامپیوتری . اوایل باید موارد مربوط به صندوق و حسابداری تمام کامپیوتری شه و بعد هم قسمت مربوط به وامها .
 خودشو بهم نزدیک تر کرده بود .. در همین فاصله  رفت و بر گشتش به نظرم اومد خوشبو تر شده ولی از این حرکت و گستاخی اون خوشم نیومد .
-امیر خان جاتون تنگه ؟
 -نه  ولی دوست دارم با شما احساس صمیمیت بیشتری کنم . اگه دوست داشته باشین با هم میریم بیرون .
 -ببخشید شاید خانوم شما دوست داشته باشه با شما بیاد گردش ؟
-مسئله همینه دیگه اون خیلی کم حوصله هست .
 -منم مثل اونم .
 -ببینم بودن من ناراحتتون می کنه ؟
-نه واسه چی ؟
 -شما بهترین کار مند من هستید .
 سکوت کردم . گیج شده بودم . چه رفتاری رو باید پیش می گرفتم نمی دونستم .  دستشو گذاشته بود دور کمرم .
-خواهش می کنم آقای تهرانی این در شان شما نیست .
 منو به یاد عباس انداخته بود .. فکر کنم این از عباس پررو تر بود . دیگه خیلی خودمونی تر نشون می داد .
-شراره من دوستت دارم . اگه بخوای صیغه ات می کنم . این قدر سخت نگیر .
 -آقای تهرانی خواهش می کنم  حد خودتون رو رعایت بفر مایید .. بفرمایید ... منظورم این بود که برو گمشو ..
-در ضمن من پست پیشنهادی شما رو به این قیمت نمی خوام . اصلا پستی نمی خوام . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی