ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

مردان مجرد , زنان متاهل 76

فریده : می بینی افشین .. چه جوری دارن حال می کنن . من نظیرشو اون ور آب هم ندیدم . درسته ممکنه احساسات خودشونو نشون بدن اونم برای مدت  کوتاهی . اما این حس در میون اینایی که من این جا می بینم خیلی قویه . خیلی . دارم می بینم  . نگاه کن اون صحنه رو .. اون دختر فکر کنم اسمش باشه بیتا . از وقتی که اومده این جا انگار یه احساس خجالتی بودن رو داره از بقیه فرار می کنه . اما خوشحالم که تونستم با این مجلس و برپایی اون بسیاری از این فاصله ها رو از بین ببرم . فاصله انسان با خودش رو . گاه آدم یه یه تار های عنکبونی دور خودش می تنه . انگار خودشو زندونی می کنه و می خواد از ش فرار کنه . ولی این حس فرار نباید وجود داشته باشه . آدم باید به زندگی بر گرده ..
افشین کمی خسته نشون می داد .
افشین : فریده جون فکر نمیکنی که برای لذت بدن ازتمام لحظات زندگی خواب هم نیاز باشه .
-نمی دونم شاید . ولی حالا من یک حمام داغ رو دوست دارم .  حتما فکر می کنی که منم یک زن هوسبازم . ولی اون دفعه هم گفتم که تو اولین مورد حال کردن من به این صورتی . شاید مردای زیادی بودند که منو در آغوش خودشون گرفته باشن . یه احساساتی رو هم در من زنده کرده باشن ولی من بهشون رو ندادم ..
افشین خنده اش  گرفته بود و نزدیک بود بگه خب شلوارت رو هم پایین می کشیدی دیگه ..
خلاصه می شد لاف زد و مدرکی نیاورد .
 بیتا همچنان در حال لذت بردن از کیر پسرا بود . دهنشو باز می کرد و کیر نوروز رو  پی در پی می ذاشت توی دهنش و می آورد بیرون . بنفشه و تارا هم انگاری تازه همدیگه رو پیدا کرده بودند . افتادن رو هم و یه لز هیجان انگیزی رو شروع کرده بودند که  توجه چند زنو  جلب کرده و اونا رو به سمت خودشون می کشوندن . بنفشه  خودشو  انداخته بود رو تارایی که طاقباز کرده بود  . دو تایی لا پا شونو باز کرده کس مالی رو شروع کرده بودند . هم بنفشه و هم تارا از این حرکتشون فوق العاده لذت می بردن . ولی تارا که اون زیر دراز کشیده بود لذت بیشتری می برد ... در همین لحظه نوروز یک بار دیگه اومد خودشو به بنفشه نزدیک کرد و این بار  کونشو از وسط باز کرد و کیرشو به سختی کرد توی کون بنفشه ... بنفشه بازم از اون جیغای بنفش خودشو کشید . چون در حالتی که روی کس تارا قرار گرفته بود مونده بود. نوروز هم برای این که کیرشو بکنه توی کون..  خودشو به سمت بالا کشید و حرکت کیر در کون بنفشه به شکل یک شیب از بالا به پایین در اومده بود که این درد کون اونو زیاد می کرد ... ولی نوروز از دیدن این صحنه لذت زیادی می برد . افشین هم از ا ون  دور شاهد بود که زنش چه جوری داره به یک زن و یک مرد حال میده .. .. فریده : وای نگاه کن چه با حال شده  .. زنا رو نگاه کن چه جوری می زنن به تشت و می رقصن . چقدر از  حموم عمومی های سابق خوشم میومد . مامانم منو همش با خودش می برد  ولی  از وقتی که همه تو خونه هاشون حموم زدن دیگه از مد افتاده .. افشین : فریده جون این جوری که داری حرف می زنی باید سنت از پنجاه بیشتر باشه . -لباتو گاز بگیر پسر ..من تازه سی رو  رد کردم . دیگه از این حرفا نزن که اون وقت آبمون تو یه جوب نمیره ... ولی تو آبتو به هر جا که دوست داری می تونی بفرستی .. آخخخخخخخخ چقدر این چیزا رو که می بینم هوسم زیاد میشه ....  از این فضا های سکسی در هر گوشه و کنار خوشم میاد . چقدر شاهد این صحنه ها در فیلمها باشم و حسرتشو بخورم؟! خیلی دلم می خواست در  جامعه ای زندگی می کردیم که  فر هنگ  این مدل زندگی وجود می داشت و هر کس می تونست آزادانه هر جوری که دوست داشته باشه از زندگی لذت ببره .
 گلوریا زن دکتر منصور طوری  می رقصید که توجه بیشتر مردا رو به خودش جلب کرد . اون با اون کون گنده اش رفته بود اون وسط ... حتی خیلی از مردا کیرشونو از توی کس و کون طرفشون بیرون کشیده و بانگاه کردن به کون گلوریا دستشونو گذاشته بودن رو کیرشون و در یه حالت جق با اون بازی می کردند .... گلوریا به وجد اومده بود . این زن خستگی ناپذیر دوست داشت تمام مردا رو از خودش راضی نگه داشته باشه . به کسی نه نمی گفت ... یکی دو تا زن از این که اون داره بقیه رو به طرف خودش می کشونه شاکی شده بودند که فریده رفت سمت اونا و گفت دموکراسی دیگه این چیزا سرش نمیشه . ر استش اونم به هیجان اومده بود از دیدن صحنه ای که پنج شش تا مرد کیر به دست رفته بودن به سمت گلوریا . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی 

خارتو , گل دیگران 147

ماندانا احساس می کرد که وحید بیش از حد خسته نشون میده . هر چند  کمرش احساس سنگینی می کرد و پس از مدتها که توسط مردان دیگه ارضا شده بود دوست داشت که برای تنوع هم که شده این بار وحید اونو ار گاسمش کنه . اما خستگی زیادی رو در چهره شوهرش می دید . می دونست که در این جور مواقع وحید می خواد قدرت خودشو نشون بده .. برای همین اصراری نکرد  که وحید خیلی زود کارشو تموم کنه   . وحید می دونست که زنش به وقت سکس خیلی حشریه ....
ماندانا هم فکرشو برد به سمت پیک نیک و جایی که اون و ویدا باید با تر فند های خاص خودشون کاری می کردند که پسرا رو به طرف خودشون بکشونن  .  انگار این یک عادت شده بود برای اونا که بخوان هر چند وقت در میون رو با یکی سر کنند . فکر این کار به اون هیجان می داد و می دونست که ویدا هم همچین حسی رو داره . وقتی که که این کار یعنی سکس و لذت بردن از غیر در محل امنی انجام می شد این نهایت آرامش برای اون بود . یه نگاهی به وحید انداخت که سرش لای پای اون قرار داشت و در حال میک زدن کسش بود و می دونست چه تلاشی هم می کنه که نشون بده برای ار ضا کردن اون از هیچ کاری مضایقه نداره و ماندانا با آرامش به این فکر می کرد که چه راحت شوهرشو دور می زنه و اون نمی فهمه که زنش چیکار می کنه . در عوض دار و ندارشو برای اون خرج می کنه و با کار فشرده سعی در بهتر شدن زندگی داره . ماندانا با این مدل زندگی خو گرفته بود و از این کارش متاثر نبود  . گاه به این فکر می کرد که اگه وحید در اوایل زندگی مثل اون هات بود و تحرک زیادی از خودش نشون می داد بازم ماندانا به اون جایی می رسید که امروز درش قرار داره یا نه ؟ اصلا نمی تونست رو هیچی حساب کنه . فقط می دونست که دستاش لای موهای همسرش قرار داره و همزمان با حرکت کسش به طرف لبهای وحید سر شوهرشو هم به طرف کسش فشار میده ....
 -آخخخخخخخ وحید بخورش . بخورش . طوری هم بخورش که من صدام در بیاد . بی خیال همسایه شو . صدا نمیره  اون طرفا .. آخخخخخخخخ ... چقدر خوب می خوری .. اگرم دوست داری گازش بگیر  دوستت دارم وحید . دوستت دارم ....
ماندانا این حرفا رو بدون  این که اعتقاد عاشقونه ای به اون داشته بر زبون می آورد .. فقط حس می کرد که  ناله های هوس انگیزش برای اینه که در فکر پسراییه که قراره در جنگل با اونا باشن .. اون و ویدا با هم قرار گذاشته بودند که پاشونو بکنن توی یه کفش که برن طرف شمال یا جایی که فضای سبز جنگلی دنج و انبوهی داشته باشه که راحت بشه از دید دیگران مخفی شد . فکر این لحظه ها به ماندانا هیجان خاصی می داد و وحید هم از اون جایی که حس می کرد انگیزه تمام این هیجانات همسرش به خاطر اونه نفس نفس زنان لبهاشو بیشتر روی کس زنش بالا و پایین می کرد .. ماندانا همچنان احساس سنگینی می کرد .. چند بار وحید رفته بود تا اونو ار گاسمش کنه اما هر بار در آخرین لحظه فکش درد می گرفت ...
 -وحید زود باش .. زود باش ... داری چیکار می کنی .
ماندانا داشت به این فکر می کرد که احتمالا یه همچین بر نامه ای رو هم اون طرف ویدا با رامین داره .... از جاش پا شد ... خودشو انداخت رو وحید ... هم پا های خودش و هم پاهای وحید رو از وسط باز کرد ... کیر سرخ شده و تب آلود وحید رو گذاشت توی دهنش ... شروع کرد به ساک زدن ... وحید با این که قرص هم خورده بود ولی کاملا متوجه بود که طوری داغ کرده که نمی تونه جلوی آبشو بگیره .... ماندانا ریزش آب کیر شوهرشو توی دهنش حس می کرد .. به این فکر می کرد که منی دوست پسراشو راحت تر می خوره . واسه این که به شوهرش بر نخوره و ناراحتش نکرده باشه یه مقداریشو خورد و یه مقدارشو هم گذاشت که از گوشه لباش بریزه .... بعد از اون خودشو انداخت رو کیر شوهرش .... تا می تونست خودشو روی اون می کشید ... تمام بدنش کاملا از عرق خیس شده بود . وحید نفس نفس می زد .. حس کرد که یک کار از صبح تا شب  در داروخانه اونو تا این حد خسته نمی کنه که یک وعده سکس با زنش اونو از پا میندازه ...
 -آخخخخخخخخخ .... زود باش زود باش یه حرکتی بکن ..
 ماندانا رو کیر شل شده وحید نشست ... اون قدر خودشو روش حرکت داد تا بالاخره تونست ار گاسم شه .. از حال رفته بود ... با خودش فکر و زمزمه می کرد و می گفت حقته عزیزم که  برم و با مردای دیگه  حال کنم که قدر منو قدر این تن و بدن و هیکل خوش فرمو بدونن .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی 

نامردی بسه رفیق 168

نمی دونستم در مورد ستاره واقعا چی بگم که بتونم نشون بدم چقدر شرمنده اش هستم . ولی می دونم که اون همه اینا رو به خاطر عشقش نسبت به من انجام می داد .. ولی من نمی تونستم اون جوری که شایسته اونه ازش قدر دانی کنم . داشتم دیوونه می شدم . خدایا من باید چیکار می کردم .
 -فرزانه من حالم خوب نیست .. انگار چیزی رو نمی بینم ... کمکم کن .. دارم می میرم ... مامان و بابا ... زن و بچه ام کجان ....
 نفهمیدم چی شد.. فقط وقتی به خودم اومدم که دیدم رو تختی دراز کشیده بهم سرم وصل شده .. یه چند تا قرص بهم دادند ... باید هر چه زود تر بر می گشتیم ... هیچ کاری نمی تونستم بکنم . نه می  تونستم بخورم ..نه می تونستم  بخوابم .. اعصابم به شدت متشنج شده بود . نفسم به سختی بالا میومد  . هیچ کاری رو نمی تونستم درست انجام بدم و از همه مهم تر این که اشتهام کم شده بود و تازه سوپ رو هم به زور می خوردم و بازم حالمو بد می کرد خوردن سوپ . دیگه از این سبک تر چی می خواستم بخورم ! باید برمی  گشتیم به شهرمون . دیگه وقتش بود که عزممونو جزم کنیم .   این شهر قشنگو با همه جذبه هاش باید می ذاشتیم و بر می گشتیم . وقتی خدا نخواد به آدم شفا بده دیگه از دست امامش چه کاری بر میاد . تا خدا نخواد هیچ کاری انجام نمیشه .برگشتیم و  منو بردن به بیمارستان ... هیشکی بهم چیزی نمی گفت  .  ظاهرا اون جوری که حدس می زدم مثل دفعات قبل برای آرامش من و این که این لحظات آخر رو فک و فامیلام دور و برم باشند  ..ولی ظاهرا خانواده ام گفتند که در همین بیمارستان بمونم . این جوری بهتره . خیلی ها منو می شناختند .. هوامو داشتند ... منو بردن به بخش ویژه ... سپهر کوچولو رو از پشت شیشه می دیدم . خیلی باید مراقبش می بودن . ستاره رو صداش کردم ... می خواستم با هاش حرف بزنم ..ولی نتونستم ... فرداش حالم بهتر شد و منو بردن به بخش .. اما یازم در یه اتاق جدا .
 -ستاره من دیگه جون ندارم ... من تا حالا هرچی بر سرم گذشته رو توی این دفتر نوشتم .. من که زنده نمی مونم  .. ولی اینو می دمش به دست فروزان .. تا یه قسمتاشو سانسور کنه .. دلم می خواد درد نوشته هامو تو ادامه اش بدی . تا زمانی که من می میرم و منو به خاک می سپارن .. دیگه نمی تونم .. دلم می خواد دفتر زندگیم با نوشته های تو بسته شه .. و تو به زبون خودت از حال و روز ساعات آخر زندگیم  بنویسی . خدا کنه سپهر منو بخشیده باشه . من خیلی آزارت دادم .. الان می تونم تا حدودی بنویسم . ولی قلم توی دستم می لرزه ..می تونم توی  ایمیلم بنویسم و ادامه بدم ولی نمی کشم ..دیگه نمی تونم ..پسوردشو باید بدم بهت ... فروزانو صداش کن ..مادرمو .. خواهرمو ..پدرمو ... نذار سپهر بیاد این جا .. بچه ام مریض میشه .. بالاخره هر چی ببینمش بازم باید با هاش خدا حافظی کنم .. قلبم داره وای می ایسته ..
 حالم بد شده بود .. فروزان  اومد ... اون فقط داشت گریه می کرد ... مثل پدر و مادرم .. همه شون باور کرده بودن که من رفتنی هستم .. ولی مستقیما چیزی نمی گفتنن . دیگه کار از مستقیم و غیر مستقیم گذشته بود ..
 -فروزان ..  تو جوونی . می دونم بعد از من از دواج می کنی و باید که این کارو بکنی . به یاد کار خودم افتاده بودم . به یاد کار سپهر که اون چه جوری هوای منو داشت . چه جوری تونست خودشو قانع کنه که از همسرش بگذره . قلبش پاک بود .. ولی راستش من با این که فروزانو دوست داشته باید خوشبختی اونو می خواستم ولی دلشو نداشتم .. اما داشتم خودمو خونسرد نشون می دادم ..  خدایا دیگه همه چی تموم شده . این الان دو مین باری بود که به طور جدی می خواستم بمیرم . حالا حرفای خیلی بیشتری واسه گفتن داشتم . نمی دونستم چرا این قدر امروز و فردا می کنم . ما چقدر مرگ رو سخت می گیریم . بدون اراده خودمون به دنیا می آییم و معمولا بدون اراده خودمون هم می میریم . تا وقتی که به دنیا نیومدیم لذت زندگی رو نمی دونیم . شاید خدا می خواست پاکم کنه .. تا این حد عذاب کشیدم .. حالا داشت به من نشون می داد که چه دردی داره جدایی از اونایی که دوستشون داریم و سپهر واقعا مرد بود که اون جوری می خواست من و فروزان با هم باشیم . یعنی اون واقعا عشق من به فروزانو احساس کرده بود ؟ ولی می دونستم .. می دونم از خیانت چیزی نمی دونست .. رفیق منو ببخش ..منو ببخش .. به دست و پات میفتم . من اون طرف تنهام .. تنهام نذار . منو ببخش .. .. مادر و پدر و خواهرم طوری بغلم کرده و منو می بوسیدند که واقعا مرگ رو باور کرده بودند . همه شون  توکل بر خدا می کردند .. ولی خدا که نمیاد قانون مرگ رو تغییر بده که اگه بخواد این کارو انجام بده نظم جهان به هم می خوره .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

خانواده خوش خیال 122

فرخ لقا باورش نمی شد که داره با آهنگ لذت ساک زدنشو به رخ پسرش می کشه تا اون بفهمه که مادرش بیکار ننشسته و می تونه نهایت لذت رو ببره و از قافله عقب نمونه .
عرفان حس می کرد که کیرش توی دهن مادر امیر یه ایستادگی و کلفتی خاصی پیدا کرده . با این که می دونست که کیرش دوران رشد خودشو طی کرده ولی این روزها حس می کرد که هم از درازا و هم از پهنا و قطر داره رشد  می کنه . با این حال کیر امیر رو کلفت تر حس می کرد . ولی دیگه  تا حدودی عادت کرده بود به این که مادرش با کیر امیر حال کنه فقط اون از این که اون پسر داره حرص می خوره لذت می برد .
امیر مثل یک پلنگ زخمی بود . اون و عرفان دو تایی شون رو زمین قرار داشته و کیرشون تو دهن مادر اون یکی بود . امیر منتظر فرصتی بود تا آبروی از دست رفته اش رو پیدا کنه . اون هم پیش معشوقه و هم پیش مادرش خجالت کشیده بود از این که کتک خورده سر افکنده شده بود . باید یه جایی زهر خودشو می ریخت .  ولی نمی دونست که چه جوری باید این کار رو انجام بده و در شرایطی قرار داشت که حس می کرد اگه بخواد یه حمله دیگه ای هم به امیر بکنه جز این که بیشتر آبروش بره ثمره ای نداره .  باورش نمی شد که مادرش تا به این حد خوش اندام بوده باشه  ولی همین طور هم بود ..
 امیر هنوز بدنش درد می کرد . اون دوست داشت از اون فضا دور شه . ولی نمی خواست بیش از این پیش عرفان کم بیاره . عرفان کیرشو از دهن فرخ لقا بیرون کشید . اون زن حالا طوری شده بود که حس می کرد تسلیم بی چون و چرای عرفان شده . عرفان روی زمین دراز کشید . پا هاشو به دو طرف باز کرد . طوری که کیرش با یه ایستادگی و کلفتی و شقی خاصی رو به هوا ایستاده بود . به فرخ لقا گفت حالا بیا رو کیرم بشین . پشت به اون دو نفر . طوری که امیر جون خوب بتونه کس و کون و اندام مامانشو ببینه . ببینه که عرفان کوچولو چه جوری با کیرش به اون صفا میده . 
-امیر خان ! داداش می خوای یا آبجی که واست درست کنم . اون وقت اگه یه گلی توی شکم مامانت کاشتم باید منو صدام بزنی بابا عرفان ..منم میگم  جون پسرم . حالا دیگه وقتشه که برای پسر گلم زن درست کنم ....
عرفان اینو می گفت و می خندید طوری که فرخ لقا هم خنده اش گرفته بود .
عرفان : ولی یه وقتی به بابات  نگی ها که بچه مال منه .. بده خوب نیست . هر وقت باشه مامانت به گردنت حق داره . حالا اگه خواستی می تونی محبت خودت رو طور دیگه ای نشون بدی .. مثلا تو هم مامان فیروزه منو بار دارش کنی ...
عرفان اینو از ته دلش نگفت . ولی می خواست فقط امیر رو خشمگینش کنه . می دونست که اون به خاطر فرخ لقا ناراحته و زودتر این مسئله رو عنوان کرد که بهش نشون بده که براش مهم نیست که با فیروزه چیکار می کنه . ولی هنوز در شرایطی بود که اگه خون امیر رو می خورد سیر  نمی شد و با خودش می گفت کاش چند تا  لگد دیگه هم به این پسره می زدم . فرخ لقا به آرومی اومد و رو کیر عرفان  قرار گرفت ...
عرفان : مامان فیروزه ! زاویه کون فرخ لقا جون مشخصه ؟ کیرم که کسش رو باز می کنه و می شکافه و میره داخل خوب مشخصه ؟ امیر جون می تونه ببینه ؟ کیر الان رفته تا به آخر .. اگه امیر خان خوب زیارت نکرده بکشم بیرون و یک بار دیگه این حرکت رو نشون بدم ...
ولی عرفان و فرخ لقا طوری از سکسشون لذت می بردند که هر دو شون با چشایی بسته و  خمار ناله های هوس آلودشونو سر داده بودند . فرخ لقا حالا جز به خودش و عرفان به چیز دیگه ای فکر نمی کرد . اون حتی دیگه نمی خواست فکر کنه که خونواده ای داره . خودشو به سرعت روی کیر عرفان حرکت می داد .
فرخ لقا : آخخخخخخخخ  عرفان .. جوووووووون ...کسسسسسم ... قلقلکش میاد ... آخخخخخخخ ... خیلی آب داره ... بازم باید آبشو بیاری ... می خاره .. فشارش بگیر .. عرفان : کجا رو عشق من ... خانومی بگو کجا رو فشارش بگیرم ..
 فرخ لقا : لبه ها شو همه جا شو ...
 امیر چشاش از حدقه در اومده بود ... بهترین موقعی بود که از جاش پا  شه و یه ضربه به عرفان بزنه .. ولی فیروزه که   حواسش به اون بود و  از طرفی ته دلش هم از این که عرفان قدرت خودشو به رخ همه کشیده بود به خود می بالید جلوشو گرفت .. هر چند امیر خودش حس می کرد که توانایی حرکت بیش از نیم متر رو نداره ولی فیروزه این حرکتشو خیلی جدی حساب کرده بود .. سر امیر رو به طرف خود بر گردوند و  آروم زیر گوشش گفت
-عزیزم حالا شرایطت مناسب نیست . اون وقت می خوای عرفان بهت بگه نامرد بلدی از پشت ضربه بزنی ؟ در حالی که خودش از جلو بهت ضربه زد ...
 امیر متوجه شد که حق با فیروزه هست ولی باید زهرشو یه جایی خالی می کرد ... چشاش پر اشک شده بود . هر ضربه کیری که از عرفان  در یه حرکت زمین به هوا راه کس فرخ لقا رو طی می کرد و به انتها می رسید  گویی  خنجری بود که به قلبش فرو می رفت و بیرون کشیده می شد .. مگر تحمل چند بار مردن رو داشت ؟! .... ادامه دارد ..... نویسنده .... ایرانی 

نامردی بسه رفیق 167

فروزان  رفت داخل ماشین  تا  به سپهر کوچولو شیر بده . منم فرزانه رو یه گوشه ای گیر آوردم ..
-می دونی یاد چی میفتم ؟
فرزانه : نه نمی دونم . تو این روزا به خیلی چیزا فکر می کنی ..
-یاد اون وقتایی میفتم که بچه بودیم و با هم میومدیم این جا ... زیاد فرقی هم نکرده . انگار همون حال و هوا رو داره . فقط چند تا وسیله کم و زیاد شده .. تو خیلی سر به سرم می ذاشتی فر زانه ..  
فرزانه : کی میگه داداش . تو همش دعوام می کردی و نمی ذاشتی به حال خودم باشم . مثلا حواست به این بود که پسرا به من نگاه بدی نداشته باشن . ولی پدر همه شونو در می آوردم . در عوض خودت رو به من می چسبوندی تا بری سمت دخترا ..
 -حالا من که نگفتم از این قسمتاش بگیم . یادم میاد سوار بعضی وسیله ها که می شدیم و دو تایی بود تو از ترس بد جوری بهم می چسبیدی ...
 -یادش به خیر خیلی زود گذشت .
-آره خواهر . چقدر دلم می خواست بازم کنار هم می نشستیم و به اون روزا فکر می کردیم . همش دارم به این فکر می کنم که یعنی ممکنه آسمون این جا با آسمون جا های دیگه هم فرق کنه ؟ وقتی حال و هوای زمینش فرق می کنه شاید آسمونش هم فرق کنه .
-نمی دونم . فر هوش .. باور های آدم ممکنه هر لحظه تغییر کنه .
-فرزانه من اصلا حالم خوش نیست . حتی به زور دارم نفس می کشم . نمی دونم تا چند روز دیگه می تونم دوام بیارم . می دونم  فروزان نمی ذاره که سپهر کوچولو درد بی پدری رو حس کنه ولی ازت می خوام که تو هم هواشو داشته باشی . تو هم در حقش مادری کنی ..
 -داداش تو سایه ات رو سر پسرت هست . تازه گفتن این حرفا ضرورتی نداره تو چه بگی و نگی من هواشو دارم . مگه یک عمه می تونه برادر زاده شو دوست نداشته باشه ؟ مگه می تونه هواشو نداشته باشه . فداش بشم خیلی شبیه تو شده ... ولی هر کسی جا و ارزش خودشو داره .  تو از این بیماری جون سالم به در می بری .
 -خوشم میاد که تا لحظه آخر نا امیدم نمی کنی .
 -فر هوش مرگ هر ثانیه  ممکنه از راه برسه .. رو اینا حساب نکن . من الان یک سرطان خونی میشناسم که سی ساله داره زندگی می کنه ...
 -آره تا حدودی تونسته بیماریشو مهار کنه ولی گرفتار بیماریهای دیگه ای شده . بیماری عصبی گرفته . مرض قند گرفته . با یک مرده فرقی نداره ...
 فرزانه : نمی دونم دیگه به تو چی بگم . اگه خدا هم بخواد به تو زندگی بده باورت نمیشه و میگی چون حتما داری می میری باید حتما بمیری . یه خورده انرژی مثبت پخش کن این قدر نا امید نباش .
-چقدر دلم هوای اون روزا رو کرده . دلم می خواد از نو بچه شم . انگار وقتی که بچه بودم اینا رو خیلی بزرگتر می دیدم . اما ستاره ها همون ستاره ها هستند .. با این که خیلی کوچیکن ...
 فروزان به فکر رفت ..
 -چی شده خواهر ..
 -هیچی گفتی ستاره ها به یاد ستاره افتادم . به یاد دختری که دوستت داره و حالا دیگه نمی تونه عشقشو بیان کنه . فقط نشونش میده . اگه بدونی اون روزی  که تو رو از دریا گرفت چیکار میکرد . اون خودشو قربونی کرد تا به تو زندگی بده . اون می تونست کاری کنه که فروزان بر نگرده . می تونست خیلی راحت اونو از زندگیت بیرون کنه  .. شاید نمی تونست جای اونو بگیره ولی می تونست امید وار باشه . اما تر جیح داد که یک عاشق بمونه . تر جیح داد که خوشی های تو رو خوشی های خودش بدونه . اون دوست نداشت تو رو ناراحت ببینه . اون نمی تونست ذره ذره آب شدنت رو احساس کنه . اونم مثل فروزان عاشق توست . نمیشه گفت کدومشون بیشتر دوستت دارن . هر دو تاشون واست می میرن . هر دو تاشون واسه  زندگی تو هر کاری می کنن . ولی ستاره نشون داد که خود خواه نیست . خیلی تحت تاثیرم قرار داد . خیلی با فروزان در گیر شده بود . حتی یه بار بی آن که بخوام حرفاشونو شنیدم . دیگه همه چی تموم شده . ولی اون اگه نبود تو حالا این جا نبودی . سعی کن یه جورایی به کاراش ارزش بدی ..
 -ولی نمی تونم عاشقش باشم .
-آره نمی تونی عاشقش باشی ولی می تونی دوستش داشته باشی . باید که دوستش داشته باشی .. -من دوستش دارم . اون خیلی مهربونه . خیلی . هیچوقت نمی تونم خوبی هاشو از یاد ببرم .  این روزا که سر کاریم وقت و بی وقت ازمون جدا میشه وقتی بر می گرده متوجه گریه هاش میشیم . حتی فروزان هم می دونه که چقدر دوستت داره .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی