ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پریان در غربت 19

چرا دارم بهش اجازه میدم که منو ببوسه . من که تا حالا با مردی به غیر از شوهرم نبودم .. من که نمی خوام کار اشتباهی انجام بدم . نمی خوام این برام یه عادت شه  . لبامو ثابت نگه داشتم و حرکتی بهش ندادم تا این تصور براش به وجود نیاد که من هم دارم لذت می برم . نههههههه من نباید خوشم بیاد .. چرا اون درکم نمی کنه . چرا وقتی آروم گذاشتم زیر گوشسش اون ککشم نگزید . چرا مردا باید این قدر پررو باشن و با با پررویی خودشون به خواسته هاشون برسن . مقصر ما زنا هستیم .. نهههههه من نمی خوام .. ولی اون همچنان داشت منو می بوسید . با جفت دستام سینه شو دادم عقب و لبامو از رو لباش کندم و با ناراحتی وشرم وسرشار از هوس  رفتم به اتاقی دیگه .. از پنجره فضای بیرونو نگاه می کردم . چقدر شهر زیبا بود . ولی آشوبی در وجودم بر پا بود که فقط شوهرم مهران باید در کنارم می بود تا این آشوبو بخوابونه . تا این شعله های سرکش هوسو که داشت منو می سوزوند مهارش کنه .. ولی اون اینجا نبود و منم در حال سوختن بودم .. به یاد حرفای خواهرام افتادم یا به نظرم مهدیس گفته بود که یه چیزی در همین مایه ها بود و البته هر دو گروه به نوعی بیانش کرده بودند . .. اینجا رو دنیای دیگه ای فرض کن .. خودت رو فراموش کن . حس کن که تازه به دنیا اومدی .. حس کن که هویتی نداری .. لذت ببر . تنتو بده به دست سر نوشت .. اون چیزایی رو که تو بهش وابسته هستی در یک دنیای دیگه ای قرار داره . .. راستش وقتی که هواپیما از مرز هوایی خارج شده بود و بعدش وقتی که بر زمین بیگانه نشست همین حسو داشتم که در دنیای دیگه ای هستم ولی آیا میشه آدمای اون دنیا رو هم فراموش کرد ؟.. یه دستی رو دور کمر و دست دیگه رو رو صورتم حس کردم .. -نکن بهت میگم این کارو باهام نکن .. ولی حس کردم که دوست دارم باهام این کارو بکنه .. من امروز یا دیروز صبح بود که خودمو باخته بودم . وقتی که خودمو به دست شی میل ها داده بودم .. اونم یه گوشتی از جنس گوشت و هوس مرد ها بود که به بدنم رفته بود و می خواستم خودمو قانع کنم که دنیای اونا با دنیای مردا فرق می کنه .. -کاش نمیومدی .. اصلا کی بهت گفت امشب بیای اینجا .. برو .. برو .. بهت میگم برو .. اما اون حریصانه خودشو چسبونده بود بهم . حس می کنم حرفای منو جدی گرفته بود که بهش گفتم برو و ترس برش داشته بود .. بهش می گفتم برو ولی می دونستم با رفتنش خاکستر میشم . .. منو با یه دست بلندم کرد .. و به طرف تخت برد .. نه نباید بذارم این کارو با هام بکنه ولی اگه بهم تجاوز کنه . اون وقت تقصیر من نیست .. داشتم خودمو گول می زدم که میون کار انجام شد قرار گرفتم .. آره باید این حسو در خودم بیدار می کردم که اینجا دنیای دیگه ایه . هر چند زمان زمان دیگه ای نیست و ما در همان محور زمانی سیر می کنیم .. در هملان امتداد با همان نیاز ها .. منو انداخت رو تخت .. سرمو بر نگردوندم تا اونو ببینم ..  حتی صدای نفس زدنهاش هم منو داغ تر و حشری تر می کرد .. دست و پاهای الکی زدن من هم بیشتر بهش لذت می داد و شهوتی ترش می کرد . -پریسا تو خیلی خوشگلی .. خوش بدنی .. نکن با من این کارو ... ولی وقتی مثل یک گربه وحشی می خوای به آدم چنگ بندازی خیلی ناز و خوشگل تر و هوس انگیز تر میشی .. یه دستشو رو کمرم نگه داشنته بود و نمی ذاشت حرکت کنم . فکر کنم تمام لباسا و شورتشو هم در آورد و پرت کرد به طرفی .. -خواهش می کنم .. نکن با من این کارو .. برو .. برو .. من نمی خوام .. دکلته نرم منو داد بالا .. اوووووووخخخخ لعنت بر من که اون زیر نه شورتی بود و نه سوتینی -ووووووییییی اوووووووههههههه پریسا .. تا حالا فکر نمی کردم ایبن قدر خوش اندام باشی .. آدم تا نبینه متوجه خیلی چیزا نمیشه . حیفه که این اندام زیبا و هوس انگیز فقط بخواد با یه جفت دست به هیجان بیاد و خودشو اسیر یک آغوش کنه .. اگه اسیر من شی .. اگه آهوی خوشگل من شی حتی حاضرم تو رو برای خودم بگیرم ..  زبون باز .. اولش می گفت که حیفه که تو مال یک نفر باشی و. حالا که به خودش رسید می گفت می خوام که فقط مال خودم باشی  .. این حرفای مفت وسط سکس هم آدمو به هیجان میاره .. لباسمو از تنم در آورد . از رو شونه هام به طرف باسنم میومد و ار تفاع باسنمو با جفت دستاش لمس می کرد و با اون طرف باسن در دامنه شیبش فرود میومد .. -ولم کن .. بذار به حال خودم باشم .. کف دستشو گذاشت روی کسم .. انگاری یه غده چربی سنگین روی کسم نشسته بود که وقتی دستشو گذاشت وی اون همش آب شد .. -راستی راستی با این شرایط دوست داری ولت کنم بری ؟ منو اذیت می کنی بکن .. ولی خودت رو چرا .. -نههههه کیوان برو .. تو رو به جون هر کی که دوست داری من نمی خوام . واداربه گنام نکن .. -تو .. اگه راست میگی اراده داشته باش همین الان که در کنار توام از من و از این هوس و از این کیر تیز من دل بکن .. چرا منتظری که من برم .؟. -آخه اگه بهت بگم نمی خوام ممکنه بهم تجاوز کنی .. -نه این کارو نمی کنم .. اومد جلو صورتم . چشامو بستم تا کیرشو نبینم ولی بهم گفت برای چند ثانبه چشلتو باز کن .. یه چنگی به کیرش انداخت و یه فشاری هم به کسم آورد .. -پریسا این دو تا داغن دارن می سوزن .. می خوان .. تمنای همو دارن . به من بگو مرز گناه و ثواب کجاست .؟. مرز حق و باطل و راستی و درستی چیه ؟.. این که خودت رو یکی دیگه رو از لذت محروم کنی ؟ این یه تیکه گوشت در بدنته .. کانون هوس و لذت .. بهت آرامش میده .. -نهههههه شیطون نشو .. ولی اون به مالوندن کسم ادامه داد .. حس کردم که دیگه کارم تمومه ..... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

لز در زندان زنان 6

افسانه  به میک زدن کسم ادامه داد . هیچوقت این حال و حسو نداشتم که بخوام فریاد بزنم . آخه با پسری نبودم و از این اخلاقای لزی هم نداشتم . -بخور کسمو .. بخور عزیزم . چقدر در این محیط تنگ و تاریک که فقط از قسمتی از راهرو نور می گرفت این کار بهم لذت و آرامش می داد . بی خود نبود که  افسانه و خیلی از دخترا در دوران دبیرستان از این کارا زیاد می کردند حالا من مونده بودم و تنهایی خودم و هم بستری با کسی که روزی از هم نشینی با او فراری بودم .. نفس نفس می زدم . به اوج هوس رسیده بودم .. دیگه به این فکر نمی کردم که ممکنه کسی برسه . دیوار های سلول ما تقریبا  پوشیده بود  . لذت هوس  این فضای غم انگیز رو به حال و هوای شادی و شاد مانی تبدیل کرده بود . من اونو با تمام وجودم حسش می کردم . لبخند می زدم  فراموش کرده بودم کجام . فقط می خواستم به جایی برسم که دیگه نخوام برم جلوتر . به جایی که زنا میگن بالاتر از اون دیگه جایی نیست . حس و حالتی نیست . اونا این حسو از جفتشون می گیرن و من حالا باید این حسو از کسی می گرفتم که یه روزی ازش فراری بودم . -آههههههههه آهههههههههه داره تموم میشه .. چه ادامه قشنگی ! فقط زیر لب واسه خودم زمزمه می کردم . مثل اون وقتا که بچه بودم . مهم نبود که چی میگم .دلم می خواست یه حرفی بزنم . یه حرفی واسه گفتن داشته باشم . چشامو بستم و به حالت خماری رفتم . در این مدتی که اینجا بودم هر گز تا به این حد آرامش نداشتم . برای دقایقی فراموش کرده بودم که اونجا کجاست و برای چی من اونجام . فراموش کرده بودم که ممکنه یک ماهه دیگه این موقع حتی آرزوی اینجا رو هم داشته باشم . شاید در این دنیا نباشم . هنوز چشامو باز نکرده بودم که لبای افسانه رو رو لبای خودم حس می کردم . ولی من دلم نمی خواست چشامو باز کنم . اون به خوبی درکم می کرد . منو آزادم گذاشت که هر کاری که دلم می خواد انجام بدم . ولی من جز سکوت و سکوت کار دیگه ای از دستم بر نمیومد . فقط حالا که ار گاسم شده بودم حس می کردم یه خورده بوی عرق افسانه اذیتم می کنه . لباشو از رو لبام ورداشته بود . شورتشو پایین کشیده و یه جوری نگام می کرد . با التماس .. حس کردم یه چیزی ازم می خواد .. نهههههه نههههههه کس خوری و کس لیسی اونم با این مزه ترشیدگی و عرق و کاری که هر گز نکرده بودم با من ساز گاری نداشت . ولی واسه این که دلشو نشکونم و فکر نکنه حالا که خرم از پل گذشته نسبت به اون بی توجه هستم ازش پرسیدم افسانه چی می خوای ؟/؟ -تو رو .. تو رو مهتاب .. تو رو همیشه می خواستم . نمی دونم چرا  همیشه حس می کردم که بک علاقه خاصی نسبت بهت دارم .  علاقه و احترامی که نمی دونم اسمشو چی بذارم . عشق , هوس یا یک نوع دوستی و خواهری . تو نسبت به من بی توجه بودی . دلم می خواست به من اهمیت می دادی -ولی تو دلت می خواست فقط لز کنی . -اینم جزیی از علاقه هام بود . خودت که دیدی چقدر چسبید ! کف دستشو گذاشته بود رو.کسش .. مهین اومد جلو و گفت افسان می خوای مثل همیشه من برات بمالم ..  می خوای میکش بزنم ؟ یا انگشتامو فرو کنم توی کست و کف دستمو بذارم بالاش و تو حال کنی و خوشت بیاد ؟ تمام این چیزایی رو که می گفت در ذهنم به خاطر می سپردم که شاید منم بتونم این کار رو برای  افسانه انجام بدم .. -خانوما مراقب باشین از اون چند وجب سوراخ کسی ما رو نبینه من به این افسان حال بدم . خیلی واسم زحمت کشید .. تا اینو گفتم افسانه همچین بغلم زد که انگاری حکم آزادی دو نفرمونو صادر کرده باشن . انگشتامو کردم توی کس دوستم .. گویی به صورت خود کار حرکات یکی پس از دیگری به دهنم می رسید که اگه این کارو انجام بدم بهتره  . . وقتی چهار تا انگشتمو کردم توی کس و قسمت انتهای کف دستمو هم گذاشتم بالای کس و اونو حرکت می دادم افسانه به شهناز گفت که بیاد و جلوی دهنشو داشته باشه نذاره جیغ بزنه و من تند و تند انگشتامو فرو می کردم توی کس افسانه و بیرون می کشیدم . حالت چشاش و تکون دادن سرش و خودشو به آب و آتیش زدن نشون می داد که خیلی داره لذت می بره . من ولش نمی کردم و تند و تند به کارم ادامه می دادم . چقدر کس افسانه خیس و لغزنده شده بود .. داشتم به این فکر می کردم که اگه راه عبور منم باز شه یه همچین حالتی پیدا می کنه . اولش تنگه و یواش یواش گشاد میشه . افسانه کسش گشاد شده بود ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

پسران طلایی 66

هیجان و اضطراب سا را رو ول نمی کرد با این که چشاش پر اشک شده بود حس می کرد کسش دوباره رسیده به اون ترشح و خیسی که روز قبل داشت . فقط باید یکی با حرکات خودش با دستای خودش یا با کیر خودش به نجات اون می رفت . یه نگاهی به سینا انداخت . حس کرد دیگه به هیچی جز این نمی تونه فکر کنه که سینا بره کمکش و  اونو سر حالش کنه .  پاهاشو باز کرده بود  . کیر تیز پسرش یه حالتی شبیه به کیر اون پسر دیروزی داشت همونی که  کسشو با تمام وجودش هدف گرفته بود و به اون , اون لذتی رو داد که در تمام عمرش نچشیده بود . آیا سینا هم می تونه این لذت رو بده یا این یک حس غریزیه که پسر  با دیدن بدن مادر برهنه اش به این شرایط رسیده و اگه در مرحله عمل قرار بگیره ممکنه دیگه نخواد کاری انجام بده . حس کرد که پسرش دلش واسه مادرش می سوزه .. حالا باید کاری کنم که اونو نسبت به خودم مهربون تر و دلسوز تر کنم . ولی من خود به خود دارم داد می زنم که تشنمه  نیاز دارم و می خوام . می خوام که با من باشه .. -سینا .. سینا .. من تو رو  می بینم یه حسی بهم دست میده .. -مامان نترس بگو حست رو به من بگو شاید من تونستم کمکت کنم و نیازی به این نداشته باشی که بری بیرون و با یک دوست هم دردی کنی - حالت تو شبیه به حالت باباته که وقتی حریص میشه و می خواد که همه چی رو از پیش روی خود بر داره اون وقت نمیشه کاریش کرد . -خب مامان اون وقت بابا چیکار می کنه . تو چیکار می کنی -عزیز دلم من تسلیم میشم . نمی دونم نمی تونم بگم اون چیکار می کنه . یه سری حرفایی هست بین مادر و پسر که نباید زده بشه . یه تا بو هایی که نباید شکسته بشه . کیر سینا همچنان شق بود و سارا  نمی دونست که باید به چه چیزی فکر کنه . اگه سینا به طرفش میومد . اگه دستاشو می ذاشت رو کونش .. هنوز کیر سینا سفت بود و بیضه هاش زده بود بیرون . دلش می خواست اون بیضه ها رو می ذاشت دهنش . فقط برای اون لحظه هایی که حشرش بیش از اندازه زده بود بیرون  و  می تونست که این مرزها رو بشکنه  . ...نههههههههههه نهههههههه سارا  تو نباید یک دیو بشی . این همون پسریه که باید برای تو نوه بیاره . تو باید براش زن بگیری .تو که نباید بدن داغ خودت رو به اون بچسبونی و لذت سکس اونو با بدن خودت تر کیب کنی . تو برای اون بزرگی .  نهههههههه نههههههه این فکرا رو از سرت به در کن .. دور کن . اگه دیدی دیروز با یک پسر جوون بودی این به این دلیل بود که کار اون پسر بود وگرنه در شرایط عادی شاید تمایلی برای بودن با تو نمی داشت .. سینه های درشت سارا داغ داغ نشون می دادند . نوک تیز این سینه ها از هوسش می گفتند . سینا دو دل بود . می دونست مادرش در شرایط داغ و تنوری و برشته شده قرار داره و اگه یه دست به کسش بخوره دیگه تا مدتها توان اونو نداره که از جاش پا شه با همه اینا استرس داشت .. سارا خودشو دراز کش کرده بود . البته به صورت دمر .. چند تکون به کونش داد . یه لحظه شهوت جلو چشای سینا رو گرفت .قالب کون مادرش و شورت فانتزی این بار طوری دلشو برد که کف دستشو از راه لاپا و پشت بدن سارا به کسش چسبوند . -نهههههههه سینا سینا داری چیکار می کنی . دستات به کجا رسیدن . خواهش می کنم . بگو به من داری چیکار می کنی . من دوستت دارم . دوستت دارم . این کار رو با من نکن زشته زشته این کار .. ولی سارا می دید حس می کرد که دستی که رو کسش اومده بازم بیشتر و بیشتر داره فکرشو می خوره . قدرت فکر کردنو بیشتر از اون گرفته .. در واقع اون از ته دلش می خواست به سینا بگه ادامه بده . روش نمی شد . برای همین تر جیح داد که بیش از این منعش نکنه و کاری کنه که پسر اونو قبولش کنه و نترسه .. -سینا هم سکوت مادرش رو دید کاملا به این پی برده بود که سارا هم می خواد . شورت مادرشو از پاش در آورد .. اونو فرو برد تو دهنش . چقدر از این بوی خوش شورت اون خوشش میومد . طعم نمکی می داد . سارا سرشو بر گردوند . سینا رو که در اون حالت دید چشاش  داشت از حدقه در میومد . باورش نمی شد . بازم یه نگاهی به کیر ورم کرده داخل شورت سینا انداخت . سینا پیام مادرشو دید و شنید . همون جلو چشاش دست رو شورتش گذاشت و اونو کشید پایین . کیر داغ و کلفت و دراز و بی تاب پسر پرید و اومد بیرون . بوی کس به مشامش خورده بود . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی 

لبخند سیاه 22

-ببخشید من اصلا متوجه نبودم شما اینجایید - یعنی این حرفایی که در مورد من زدید اگه من نبودم نمی بایستی بر زبون می آوردید ؟. .. بذار راحت تر حرف بزنم . تو باید بدونی که حرفات و خواسته هات چقدر  برام مهمه .. خدای من چه گستاخانه حرف می زد .. انگاری که داشت با دوست دخترش صحبت می کرد ویا این که همسرش . اما من نمی خواستم به اون توجهی داشته باشم .. نمی دونستم چی بگم . فقط سکوت کرده بودم . حرفی نزدم . اون متوجه حالتم شده بود .. عذر خواهی کرد و رفت .. من و مهرانه تنها شده بودیم . فرزاد هم در گوشه ای با دوستاش بود . از این که من و مهرانه  رو در کنار هم می دید خیلی خوشحال بود . اون خیلی احساساتی بود .. -مهرانه  چطور شد که از همسرت جدا شدی .. -فکر کردی من مث توام که خودمو علاف یه مرد کنم ؟ زندگی یعنی عشق و حال از امروزت لذت ببر . خب شوهرم می دونست که من اهل تفریح و این ور و اون ور رفتن و خوشگذرونی هستم . مثل تو نبودم که خودمو علاف بچه کنم . هر یکی دو ماه یه دوست پسر عوض می کردم . از اون با کلاساش . چه حالی میده وقتی هر چند وقت در میون  بدن لختتو میذاری در آغوش یکی دیگه هم خودت لذت می بری هم اون . بیشتر دوست پسرام از من کم سن تر بودن . می دونی چقدر آدم روحیه می گیره ؟ خیلی خوبه آدم شوهر داشته باشه و بخواد بره دنبال این کارا . این جوری فضول کمتره . ولی دیگه شرایط طوری شد که مجبور شدم . به کسی اجازه نمیدم تو کارم دخالت کنه .. خودم مستقل هستم دارم واسه خودم زندگی می کنم . تغییر هیجان در زندگی خیلی به نفع آدمه . اصلا حس نمی کنی داری پیر میشی . اون طرف مردایی رو می بینی که شصت سالشونه ولی احساس جوونی می کنند و طوری هم تیپ می زنن که انگار نه انگار .. زنا هم همین طورن ولی وقتی زن به سی می رسه خودش حس می کنه که از زنای کم سن تر از خودش داره عقب می مونه . تو هم از این لاکت بیا بیرون . تا کی می خوای خودت رو علاف این جور زندگی بکنی -پس واسه چی بر گشتی .. -گفتم بیام استراحتی بکنم و دوستامو ببینم و فامیلامو ولی غریبه نیستی این جا همین چند وقتی یه دوست پسر پیدا کردم . ولی پنج سالی ازم کوچیک تره . بهش نگفتم سال دیگه میشم سی ساله . اصلا از این عدد خوشم نمیاد . اگه بدونی مهران چقدر دوستت داره . اون هنوز عاشقته و تو رو می خواد .-اون که با کلی زن و دختر بوده ..منو می خواد چیکار .. -میگه اگه تمام دنیا رو بگرده هیشکی مثل تو پیدا نمیشه . اون با تمام وجود عاشقته .. -اون عاشق من نیست . چون تا حالا هر کی رو که اراده کرده به دست آورده می خواد در مقابل من هم احساس پیروزی کنه . همون بهتر بره موهاشو گیس کنه . -در موردش این طور قضاوت نکن . اون داداشمه من اونو به خوبی می شناسم . اون خیلی عاشقته -که چی ؟ من شوهر دارم -داشته باش عزیزم . مگه من نداشتم ؟ حالا شرایط من فرق می کرد و از هم جدا شدیم ..-یعنی چه منظورت چیه .. من از اون زنایی که تو فکر می کنی نیستم .. -یعنی مث من نیستی ؟ این دفعه که رفتی جلو آینه یه نگاهی به خودت بنداز .. خیلی زیبایی .. جوونی .. ولی اونو با عکس چند سال پیشن مقایسه کن .. همیشه این طور نمی مونی . برو دنبال هیجان .. هیجان به زیر پوستت آب میندازه .. بهت روحیه میده . احساس تازگی می کنی .. در همین لحظه یه مردی  اومد کنارمون که به نظرم اومد خیلی شبیه مهرانه .. اون یک ساعتی می شد که از پیشمون رفته بود و هنوزم بر نگشته بود . خیلی بد شد .. -مهرانه این آقا با شما کار دارن -فرزانه جون اگه بدونی چقدر خودمو کنترل می کنم که سورپرایز شدن خودمو نشون ندم .. این همون داداش مهران خودمه .. سه ساله بهش میگیم حالا برو یه تنوعی به موهات بده .. اصلاحش کن .. شبیه سرخپوست ها شدی .. یه حرف بهش زدی که این وقت شب معلوم نیست موهاشو داده به دست کی تا بهت نشون بده حرفات چقدر براش مهمه .. بی اختیار لبخندی رو لبام نقش بست ولی نمی خواستم بیش از این کاری کنم که یه چراغ سبزی باشه برای دوستی بیشتربا مهرانی که می دونستم  هدفش چیز دیگه ای بود ..شاید اگه سالها پیش,  اون دوست دختر دیگه ای نمی داشت من باهاش دوست می شدم .. ولی حالا نمی تونست مال من باشه و اگرم می تونست من نمی تونستم مال اون باشم .. اون خیلی جذاب بود . چقدر بهش میومد این مدل اصلاح موی سر . اون نمی تونست عاشق کسی باشه .. تازه چه تاثیری داشت که منو دوست داشته باشه -عزیزم معجزه شده . واقعا معجزه شده .  با این که  در اون لحظات هیچ احساس خاص و تمایلی به مهران نداشتم ولی احساس غرور می کردم از این که سبب این تغییر اون شده بودم .. اون شب مهرانه ازم خواست که برای هفته دیگه شب جمعه ای رو شام برم خونه شون . یه مهمونی گرفته که  ما چند تن از دوستان قدیم می خواهیم دور هم باشیم -مطمئن باشم مجلس زنونه هست ؟ -پسرا و مردا بیکار نبودن تحویلمون بگیرن -خدا از دلت بشنوه مهرانه .. باشه میام .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

لبخند سیاه 21

همه چی از اونجا شروع شد که مهرانه و مهران از امریکا بر گشتند . فکر کنم خونواده شون هم بعدا به اونا پیوسته باشن  .  من از دبستان تا پایان مدرسه راهنمایی رو با مهرانه هم کلاس بودم . مهران سه سالی رو ازم بزرگتر بود . یادم میاد اون روزا خیلی به خونه هم می رفتیم . از همون وقتی که دوازده سالم بود چش چرونی ها و هیز بازیها و لوس بازیهای پسران در مورد من زیاد شده بود . مهران داداش مهرانه خیلی خوش قیافه و ربلکس بود . خیلی راحت حرف می زد .. یعنی اگه از یه دختری خوشش میومد بهش می گفت .. چند تا دوست دختر هم گرفته ..البته نوبتی کار می کرد .. همیشه با یکی بود . نمی دونم چرا این کارش یه احساس بدی در من ایجاد می کرد . اون همش یه جور خاصی نگام می کرد . از اونجایی که می دونستم خیلی راحت حرفاشو می زنه نمی دونم چرا حس می کردم که یکی از همین روزا باید از اونم بشنوم که دوستم داره . من این حرفو تا به حال از ده تا پسر شنیده بودم . خوشم میومد هواخواه زیاد داشته باشم به کسی اعتنایی نکنم . ولی وقتی مهرانو می دیدم یه احساسی بهم دست می داد که با تصور این که اون یه فرد چشم چرون دختر بازیه اون احساسو می کشیدم پایین . یه روزی مهرانه بهم گفت که داداش مهرانش ازم خوشش اومده .. نگاش کردم و گفتم ببینم دختر داداش مهران تو از کی که خوشش نمیاد -میگه تو با بقیه فرق داری .. اگه با تو باشه دیگه تو آخریش میشی .. -مهرانه این قدر سر به سرم نذار . -نه به جون خودم جدی میگم . -میگم چطوره یک سال دیگه هم به این داداشت مهلت بدیم  بعد بیاد به من بگه که از من خوشش اومده .. -حالا ما رو دست میندازی ؟..اون شب ازناراحتی چش رو چش نذاشتم . چرا مهران باید فکر کنه هر کی رو که دلش خواست می تونه راحت تور کنه . مگه اون کیه ؟ اگه اون این کارا رو نمی کرد من با اون دوست می شدم ؟ اصلا چه به درد می خوره ؟ من که کمبودی ندارم . هر وقت بخوام می تونم با یکی حرف بزنم . خیلی ها دوستم دارن .. ولی حس می کردم بیشتر از این که از این نوع ابراز علاقه مهران ناراحت باشم از این ناراحتم که چرا اون این قدر دختر بازه .. مهرانه بهم گفته بود ببین داداش چقدر دوستت داره که در برابر تو حتی نمی تونه مستقیم چیزی بگه . اونی که حتی اگه بخواد راحت به دختر شاه هم می تونه بگه که عاشقشه . -مهرانه من می خوام به درسام برسم .. خسته شدم . من دوست پسر نمی خوام باید دم کی رو ببینم .. با همه اینا نمی دونم چرا دلم می خواست مهران رو به خاطر این دختر بازی هاش و پرو رو بودنش بزنم ... چندی بعد اونا خانوادگی رفتند اون ور آب ....حالا بعد از پونزده سال اونا رو می دیدم . قیافه مهران خیلی عجیب شده بود ... مهرانه زیاد تغییری نکرده بود . فقط کمی چاق تر نشون می داد . یه دنیا حرف واسه گفتن داشتیم . وقتی مهران دستشو آورد به طرف من تا با هام دست بده سختم بود اولش می خواستم  خیطش کنم ولی دلم نیومد .. ولی بعدش در همون لحظات آرزو کردم کاش بهش دست نمی دادم . دستمو برای لحظاتی توی دستش نگه داشت .. چه راحت حرف می زد! فکر می کرد که انگار اینجا جامعه غربه .. -هنوز هم زیبا ترین دستها رو داری و زیبا ترین نگاه رو .. سرشو خم کرد و پشت دستمو بوسید . موهای بلندش رو شونه هاش ریخته بود .از نظر هیپی گری  خیلی بچه سوسول شده بود ولی تیپش مردونه و جا افتاده و چهار شونه بود . مهرانه : موی بلند به داداش خوشگلم میاد نه..این دفعه می خواد گیسش کنه ... وقتی مهران ما رو تنها گذاشت رو کردم به مهرانه که این داداشت چه تیپ مسخره ای پیدا کرده .. بهش بر خورد .. -تو هنوزم روسری میذاری سرت ؟ وااااااایییییی چه فناتیک ! منم در جواب گفتم -چه دموکراتیک ! .. دختر با این تیک بازی ها و ایسم ها آخرشم ایست میاری .. اینا دیگه چیه خودمونو غرق یه مشت افکار پلاسیده کردیم .-راستش فکر نمی کردم هنوز این سرت باشه . تو با این خوشگلیت اگه بیای اون ور آب غوغا می کنی . ولی این مجلسایی که من اینجا می بینم دست کمی از اون طرف نداره .. روسری رو از سرم کشید .. -نکن .. نکن دختر اذیتم نکن .. من نمی خوام نمی خوام بی حجاب باشم -آره از لباست معلومه .. - تو اول برو داداشتو اصلاح کن که اصلا وضعیتش معلوم نیست چیه . شده عین دخترا . آدم خجالت می کشه قیافه شو می بینه . آخه مردی گفتن زنی گفتن ... واییییییی مهران پشت سر من و مهرانه وایساده بود ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی