ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزارسودا 130

 دیگه تصمیم گرفتم هر طوری که شده مخ این ملوکو به کار بگیرم .
-ملوک جون الان نگاه کن  .. این خانوم استاد منه . استاد دانشگاهه .  اون بیشتر وقتا سرش شلوغه . یا مطبه یا در دانشگاه داره تدریس می کنه . خب این جوری من و تو می تونیم بیشتر با هم باشیم . من به فکر خودمون هم هستم . وقتی داشتم این حر فا رو به ملوک می زدم یه حسی به من می گفت که  شاید درست نباشه که من بخوام به اون وعده سر خر من بدم یا خودم توش بمونم . ولی راه دیگه ای  نداشتم . می دونستم که اون نفوذ زیادی داره رو مادر من . و می تونه یه جورایی قانعش کنه . مامان خیلی علاقه داشت به این که یه عروس ناز و جوون و خوشگل بگیره . ولی حالا من با عشقی که به مژده پیدا کرده بودم  دیگه این آرزو شو بر باد داده بودم . خودمم از این وضع ناراحت بودم . ولی هر چی فکر شو می کردم من  باید برای خودم زندگی می کردم . اون که نمی خواست با من زیر یک سقف زندگی کنه . خودمم گیج شده بودم . نمی دونستم تا چه حد می تونم از این زندگی جدیدم راضی باشم . آیا این همون چیزی بود که من می خواستم ؟ چطور می تونستم این همه  دوست دختر و بودن با اونا رو فرا موش کنم . اما فرا موش کرده بودم . جریان دزدیده شدنم کمی مضحک به نظر می رسید . اصلا نیازی به این نبود که منو بدزدند .. ولی حالا می تونستم از ملوک  خیلی چیزا بخوام . -ملوک جون اگه من بخوام یک زن خانه دار و هم سن خودم بگیرم شرایطم خیلی سخت میشه . تو هم که می دونی که من نمی تونم تا ابد مجرد بمونم . مامان منو که می شناسی . دست از سرم ور نمی داره ول کنم نیست  .. یه دستی به بدن ملوک کشیده و طوری سست و بی حسش کردم که لحظاتی بعد دو تایی مون تو رختخوابش بودیم . از این که می دونستم می تونم رو اون تسلط کافی داشته باشم خوشحال بودم .
-ملوک جون مامان و این بابا  خیلی وقته که می خوان واسه من  این دختر عموی منو جور کنن .  شایدم واسه این باشه که این جوری حس می کنن که یه خیلی از اون حق پدری منو که عموم خورده بر گشت بدن ولی من اینو نمی خوام . من ملوک خوشگله خودمو می خوام که همیشه با من باشه ...
 در حال حرف زدن سرمو گذاشته بودم لای باسن ملوک و به آرومی به شکاف وسطش زبون زده و می گفتم عزیز دلم  تا تو رو دارم نگران نیستم می دونم همه چی حل میشه . درست میشه .
 -زود باش شهروز زود باش ... من می خوام . من کیرت رو می خوام . این قدر حالا زبون نزدی ایرادی نداره . 
-باشه الان .. همین الان . ولی اگه بخوام یه زنی بگیرم که خونه دار باشه یا سیستم کاری اون  با من جور در نیاد دیگه از این خبرا نیستا ....
 خودم از این حرفم پشیمون شدم . آخه ملوک بزرگتر من بود و  من نمی بایستی به خاطر کاری که در حق اون انجام می داد م منت می ذاشتم  البته اونم توجهی نکرد به این که من چی دارم میگم . فقط کونشو از پشت به کیر من می مالوند . می دونستم که باید تا می تونم به فکر ار ضا کردنش باشم و از این طریق بتونم رو اون اثر بذارم و خوشحالش کنم .
-ملوک جون  خیلی خوب ش تنگش کردی . الان با یه لذت خیلی بیشتری نسبت به گذشته می کنمش .
-نوش جونت . .. منم با لذت بیشتری بهت میدم . خوشم میاد که تو لذت ببری ..
 تا می تونستم ملوکو غرق بوسه اش کردم .
 -جوووووووووون .. چه حسی به من می داد این  زن ... زیر گوشش گفتم
 -قول دادی به من کمک کنی ها . باشه .. -شرط داره
-چه شرطی !
-وقتی که خانوم دکتر اومد تو زندگیت و با هاش از دواج کردی منو فراموش نکنی ..
 -من که حرفی ندارم ملوک جون من خودم دارم بهت میگم که اگه مژده بیاد تو زندگی من وقت زیادی دارم برای این که به خیلی از کارام برسم .  
-مثلا چه کارایی !
 -یکی این که به ملوک جونم سر کشی کنم .
 -اگه بتونی همین نزدیکی ها یه خونه بگیری خوبه ..
عجب چیزی گفته بود این ملوک .  در جا بهش گفتم
 -اتفاقا خونه دکتر همین نزدیکیه .  اون خونه ویلای بزرگ و شیک سر کوچه . اون جا که می پچیم به کوچه بعدی .. اینو گفتم از خوشحالی یه تکونی خور و به  من گفت راست میگی ؟ جون من راست میگی ؟ خیالت تخت تخت . فقط این امشبو باید حسابی ردیفم کنی تا منم کارت رو راه بندازم . یه جوری مخ مادرت رو کار بگیرم و تیلیتش کنم که خودش ندونه چی شده .
-اوخ جون فدای تو ملوک . اگه تو رو نداشتم چیکار می کردم .
با ضربه های سنگین کیری که به ته کسش وارد می کردم مثلا داشتم بهش پا داش می دادم ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

شیدای شی میل 151

مهران خیلی خالصانه کونشو در اختیار مایکل قرار داده بود . و این بقیه رو هم شگفت زده کرده بود . چون زن و مرد همه چشماشون گرد شده بود ..
 مهران : لاله جون اگه میشه یه چند دقیقه ای بیکار باشی و این جری رو بفرستی سراغ زنم خیلی عالیه . تا وقتی که من در حالت  دو کیفه به سر می برم سمیه به من حسادت می کنه و نمی ذاره که آب خوش از گلوم بره پایین ..  سمیه : آب خوش نگو بگو کیر خوش .. چون می بینم حالا کیر استیو رو از دهنت بیرون کشیدی داری حرف می زنی .
- مهران جون اگه کیر من توی کون استیو نبود می فرستادم اونو سراغ سمیه جون ..
سمیه : وااااااااادو تا مرد با هم بیان منو بکنن . این از عقل به دوره .
 مهران : نیست که تو خیلی عاقلی  ..
 سمیه : کاری نکن که وقتی پا مون باز شد به ایران من کاری کنم که تو حتی با شیدا هم نباشی .
-من دارم کاری می کنم که همین جا بمونیم البته پس از  بازگشت به ایران و سری بعد که اومدیم . لاله یه اشاره ای به جری زد ... ظاهرا دوای سمیه همین بود که دو تا مرد در آن واحد اونو بکنن . لذت می برد از این که دو تا کیر رو با هم حس می کرد توی بدن خودش .  منم با لذت چند ضربه دیگه به کون استیو زده و کیرمو تا وسطای کونش ا حرکت داده می کشیدمش بیرون و بالاخره توش خالی کردم . و رفتم سراغ  لاله .  حالا من و لاله با هم بودیم  .. جری و جیم و سمیه با هم .. مایکل و مری و استیو  هم سه تایی داشتن با هم حال می کردن . چه صحنه ای شده بود  -لاله جون خوبی ؟  میگم دیگه حالی داری که با عشقت شیدا حال کنی ؟
لاله : تو اولینی تو آخرینی ..
-فدات شم . دستمو رسوندم به سینه های لاله و در حالی که اونا رو به جهت های مختلف می گردوندم گفتم امان از دست این مردا و حرص زدنای اونا .  اگه ببینم فرم سینه هاتو دارن خرابش می کنم بهشون میگم که این قدر به اونا فشار نیارن . اینا صاحب داره .
لاله : هر چی تو بگی شیدا جون .  
 رفتیم یه گوشه ای رو زمین ... چه حالی می داد . هوای تقریبا گرم و دلپذیری بر اون جا حاکم بود .  البته اون جور گرم هم نبود ولی من و لاله حس می کردیم که می تونیم به دور از اون فضا و جو اون جا در کنار هم خوش باشیم . ما آدمای مرد ندیده ای نبودیم . لاله وقتی دهنشو گذاشت ر و سینه های من یه لحظه به یاد بچگی هام افتادم . حس کردم بر گشتم به اون دوران .  بچگی منظورم به همون زمانه که تازه به سن بلوغ رسیده بودیم .  یه نگاه به دور و برم انداختم . به راستی چه چیزایی نسبت به اون وقتا تغییر کرده ؟
 دیگه یواش یواش  بر و بچه های خارجی نشون می دادن که خسته شدن ولی ایرونی ها دست از حرص زدن خودشون ور نمی داشتن .
 یک آن کیر مایکل رو دیدم که از کون مهران بیرون کشیده شد . مهران هم کیرشو از توی کون مری بیرون کشید .. چه حالی می داد تماشای بر گشت آب از توی کون مهران و مری ... استیو هم که کیرشو فرو کرده بود توی دهن مهران و یک ریز می کرد توی دهنش و می کشید بیرون . جیم و جری هم همزمان توی کس و کون سمیه خالی کردند ... استیو هم سر مهران رو دو دستی داشت و کیرشو به انتهای حلق مهران می فشرد تا توش خالی کرد . من مونده بودم و لاله دو تایی مون در یه  حس و حال عاشقونه همراه با اشتیاقی خالصانه با هم ور می رفتیم تا این که در حالی که دستامونو دور کمر هم حلقه زده بودیم توی کسش خالی کردم . چه صحنه ای شده بود .. همه افتاده بودن رو هم . .  سمیه دهن شوهرشو که دید پر شده از منی استیو از جاش پاشد و کبر تک تک مردا رو ساک زد و یه پاکسازی درست و حسابی انجام داد. .. می خواست سراغ منم بیاد که دید کیر من توی دهن لاله قرار داره و اون داره واسه من پاکسازی می کنه . دیگه همه مون خسته و هلاک بر گشتیم خونه . احساس آرامش می کردیم . من و لاله که با هم مشکلی نداشتیم . ظاهرا سمیه و مهران هم به نوعی با هم کنار اومده بودند . چون می دونستن این جوری لذت بیشتری از زندگی می برن .  دیگه اون شب همه با هم از این می گفتیم که خیلی بهمون خوش گذشت ... و من لذت می بردم از این که می دیدم که مهران و سمیه هم رابطه اشون با هم خیلی خوب و حسنه شده خیلی خوشحال بودم . این جوری خیلی راحت تر می تونستیم به حال کردنمون ادامه بدیم و بریم دنبال بر نامه های دیگه .  تخت دو نفره اش طوری بود که چهار تایی مون می تونستیم به خوبی کنار هم بخوابیم ..
مهران :  لاله جون تو بیا کنار من که  شیدا جون هم بتونه بره یه حالی به سمیه جون بده ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

زن نامرئی 294

می دونم کیوان خیلی جفت کرده بود .  سریع بر گشتم پیش نسترن .. فر هاد کوچولو هم اون جا بود .
-عزیزم نترس .. نگران نباش . من پویا رو درستش می کنم . اون اگه بخواد کوچک ترین اقدامی بکنه علیه اون یه کارایی انجام میدم که از به دنیا اومدنش پشیمون شه .
 آخخخخخخخخ که این نادیا چه شیطون بود ! زنگ زدم خونه و به بابام گفتم که تا یه دو سه روزی رو پیش نسترن می مونم .. این خواهرمونم یه چیزیش می شد  همش در آپارتمانو باز می کرد و یه نگاهی به خونه کیوان مینداخت تا ببینه سر و صدایی می شنوه یا نه ؟ منم ولش نمی کردم .
-نسترن تو مرض داری ؟ باز میگی پسر مردم افتاده دنبالت .  این قدر اطوار نریز ..
کیوان درو باز کرد ..  ولی  خیلی سرد و خشک نشون می داد .
نسترن : این چرا این جوری شده ...
منم واسه این که یه خورده خایه های اون پسره رو جفت کنم گفتم هیچی خواهرم بعضی ها با شیطان همدستن دیگه نمی دونن که دست بالای دست بسیار است .
این حرفو که زدم نسترن هی به  غر می زد و می گفت که زشته بده .. این حرفا چیه ... یک لحظه بهم گفت نادیا بیا ببین این پسره چشه همین جور داره تو رو نگات می کنه چشاش از حدقه در اومده ...
 -حتما تو رو ول کرده حالا عاشق من شده . بیا نسترن تحویلش نگیر . این جوونا همه شون همینن . مگه میشه به عشق اینا امید وار بود وبهشون دل بست ؟ 
خلاصه خوب میونه دو تایی شونو به هم زدم .
-ببین نسترن تو برو به فر هاد برس منم حسابی حال این پویا رو می گیرم . من جات باشم یکی دو شب رختخوابمو جدا می کنم بهش حق بیرون رفتن از خونه رو هم نمیدم . تا بدونه یه من ماست چقدر روغن داره . اون که نمی دونه چه خبره !
-می زنی کا ر رو خراب می کنی  
-نسترن تو کاریت نباشه . ببین تو از طلاق صحبت کن .   اگه گفت که من طلاقت نمیدم و تو مهرت رو ببخش و از من جدا شو .. حرفی نزن . من این جا وارد میشم و حسابی حالشو می گیرم .
 -ببینم تو چیزی می دونی که به من نمیگی
 -کاریت نباشه . من پویا رو حریفم .
 راستش خیلی دلم می خواست که دامادم دیگه خواهرمو اذیت نکنه ولی می دونستم که نباید خوشبین باشم . اون دیگه عادت کرده بود همون جوری که خواهر زنش که من باشم عادت کرده بودم . نمی خواستم خواهر پاک من هم پاش به این ماجرا کشیده شه . خیلی سخته تو این دوره زمونه درست زندگی کردن و شرافت خود رو حفظ کردن . خلاصه پویا که اومد خونه اونو کشیدم به گوشه ای و گفتم ..
-ببینم نبینم که داری سر خواهرم بلا میاری .   من اونو خیلی دوستش دارم . تو قع ندارم که بخوای با زنای دیگه رابطه داشته باشی   .
 -ببینم نادیا شوخیت گرفته ؟ داری سر به سرم میذاری ؟
 -نه خیلی هم جدی میگم ...
پویا رفت پیش نسترن . نسترن اونو شست و گذاشت افتاب . همون جوری که من تعلیمش دادم تقاضای طلاق کرد . پویا صداشو برد بالا . ولی من اونو  کشوندم سمت خودم .
-عوضی با خواهرم این طور حرف نزن . من مدرک دارم و می دونم که چه جوری باید رفتار کنم که تو رو  از خط خارج کنم . ببینم خوشت میاد که چند صد میلیون پول مهریه بدی ؟ این جوری از دست زنت خلاص میشی ؟ ..  ببین من مدرک دارم که تو در حال عشقبازی با زنای دیگه هستی ...
 -نادیا اگه تو بخوای همچین بلایی بر سرم بیاری منم به نسترن میگم که ما با هم بودیم ..
-بگو برای من فرقی نمی کنه .. اولا باید ثابت کنی  .. مدرک نداری .. چی می خوای بگی ؟
حسابی حالشو گرفته بودم ..
-من حالا باید چیکار کنم . آخه از من چه کاری بر میاد ..
 -هیچی میری  از خواهرم عذر خواهی می کنی و میگی اشتباه شده و بعد خلاصه  روشهای  زیادی هست که بتونی اونو خوشحالش کنی ...
 می خواستم بگم مراقب باش که دیگه اون از کارات هیچی نفهمه که حس کردم این جوری خیلی پررو میشه . چاره ای نبود .
-فقط امشبو جدا از اون می خوابی . من ملک الموت تو هستم .  دیدی یه وقتی نصف شب اومدم تا قبض روحت کنم . شب یکی یکی لباسامو در آوردم .. پویا ظاهرا حال منو نداشت . به شدت از دست من عصبی بود . درست در همون لحظات که  می خواست در اتاقو قفل کنه تا از شر من خلاص باشه من خودمو وارد  اتاقش کردم  . دیگه کاملا بر هنه بودم . می خواستم بهش نشون بدم که نادیای نا مرئی همیشه پیروزه .. زیر لب شروع کرد به غرولند ... به آرومی رفت زیر ملافه .. منم  خودمو یهو نشون دادم و تا قبل از این که جیغ بکشه دستمو گذاشتم رو دهنش -حالا واسه ما در قفل می کنی ؟ بهت گفته بودم که حالت رو می گیرم . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

مادرزن و کپسول اعصاب

هرچی به این زنمون گفتیم بابا این ننه ات رو نکشون همراه ما نیار مگه گوشش به این حرفا بد هکار بود ..
-عزیزم ماه عسل رو زن و شوهرا میرن . دیگه مادر زن رو به دم داماد که نمی بندن ..
هیچی به گوش این سهیلا نرفت که نرفت ..
-داماد خسیس ! مامان خودش خرجشو می کشه ..
حالا تو نگو بد موقعی هم رفتیم ماه عسل و اونم سر زده و اونم به وقت عید .. طوری که  نتونستیم بیشتر از یک سوئیت گیر بیاریم . البته یه جایی پیدا کردیم که مادر عیالمون سوسن خانوم اون جا بکپه .. آخه زن این که سفر زیارتی نبود .. رفته بودیم اصفهان ..
 -عزیز دلم . ما الان دوروزه همخوابه شدیم .. من چه جوری در حضور فیزیکی مامان با تو سکس کنم  ..
 سهیلا : ببین مامان خوابش سنگینه .. کاری به کار ما نداره . من و تو که نمی خواهیم گرگم به هوا بازی کنیم ...
 -ولی حموم رفتنو بگو .. آخه چی بگم بهت زن ...
دیگه نمی شد حرفی زد . شاید اگه پدر زنمون زنده بود می تونستیم از دست این سوسن 45 ساله خلاصی داشته باشیم .. نیمه های شب بود . من و سهیلا مشغول عملیات بودیم . اونو زیر نور چراغ خواب کاملا لختش کرده بودم . دیگه به این توجه نداشتم که نفر سومی هم توی این خونه هست ... در اتاقو هم از داخل قفل کرده بودم . دیگه راهی جز این نداشتم . کیرمو همچین می کردم توی کس زنم سهیلا و می کشیدم بیرون که هر لحظه امکان غش کردنش می رفت ..
سهیلا : چه خبرته ! داری دق دلی مامانو سر من خالی می کنی ؟
-مامان توست به من چه مربوطه ..من الان دوست داشتم تو رو ببرمت حموم .
 تن سفید و گوشتالوی عشقمو می دیدم و تند و تند کیرمو می کردم تا ته کسش  و می کشیدم بیرون .. یهو حس کردم یه سایه ای پشت سرمه ... از قسمت  محوطه خلوت گلخونه ای که به پنجره اتاق پشتی راه داشت .. تمام تنم لرزید . نمی دونم چرا یه حسی به من می گفت مادر زن داره صحنه سکس ما رو می بینه و خیلی هم حال می کنه . من سختم بود . چند دقیقه گذشت تا بی خیال شدم .. به خودم گفتم ولش .. بذار هر غلطی دلش می خواد بکنه  .. منم عمدا  لامپا رو روشن کردم که سوسن خانوم مادر سهیلا خانوم راحت تر جریانو ببینه .  روشن کردن لامپها باعث شد که یه سایه ای  از سوسن روی دیوار گلخونه بیفته . دیگه مطمئن شدم که داره حال می کنه . خیلی هم خوش بدن بود . یک درسی باید بهش می دادم . ولی نمی دونستم چه جوری حالشو بگیرم . روز بعد سهیلا  خواست تا اونو برسونم خونه یکی  از دوستای اصفهانیش که قبلا در دانشگاه همکلاس بودن .
 -عزیزم خودت برو اگه خواستی نا هار هم بمون ..
اونو فرستادم .. مادر زنه رو دیدم که خودشو انداخته روی تخت و  طوری به دمر افتاده که دو تا قاچای کونش بیرون زده .. آخه یه لباس خواب توری بدن نمای به رنگ بدن تنش کرده بود که اونو خیلی خواستنی نشون می داد . فکر نکنم واسه مرحوم شوهرش تنش کرده باشه ... یه دو تا سر فه کردم و وارد شدم .. خودشو بر گردوند و نشست .. بدون این که سختش باشه ...
 -چی شده بابک .
-هیچی مامان سهیلا رفته خونه دوستش .. ناهار هم نمیاد . ..
 -این دیگه چه دوستیه که یه نصف روز می خواد بره دیدنش ...
-مامان خوابت میاد ؟
  -نمی دونم چم شده . از وقتی که پدر سهیلا مرده عصبی شدم . بعضی وقتا قرص اعصاب که می خورم سر شب میفتم تا لنگ ظهر ..
-آره دیشب نصف شب دیدم ..  توی گلخونه وایساده بودی از پشت شیشه داشتی ما رو می دیدی ...
-وااااایییییی نههههه چی رو می دیدم ..
 کفرم در اومده بود ..
-مامان تو قرص اعصاب می خوری ؟
 -آره مگه چی بود ؟!
-بهتر نیست به جاش از کپسول اعصاب استفاده کنی ؟
-انواع و اقسام کپسول داریم . حالا من نمی دونم تو از چی داری میگی ؟
 شلوارمو کشیدم پایین و کیرمو نشونش دادم و گفتم این کپسول ...
 یه جیغی کشید و دستشو زد پشت دستش و گفت وااااایییییی زشته بابک .. تو داماد منی ..
کیرمو گرفتم طرف دهنش ..
-بازش کن تا به زور نکردمش توی دهنت ...
خوشش میومد ولی خودشو زد به ترسیدن .. همون اول توی دهنش خیس کردم . اونو خوابوندم .. لباس خوابشو در آوردم . شورت و سوتینش به این طرف و اون طرف پرت کردم . خودمم نفهمیدم که چه جوری لخت شدم . دیگه شده بودم مثل دیوونه ها ..
 -اوووووهههههه چه خبرته ! هر کی ببینه فکر می کنه که دخترم اصلا بهت نمی رسه .
  سوسن دستاشو گرفته بود جلو صورتش . مثلا خجالت می کشید و نمی خواست ببینه ...
-تو دهنت خالی کردم و نوش کردی ... حقته مادر زن جان .. تمام مادر زن های دنیا رو باید کس و کونشونو جفت کرد و با هم کرد .
انگشتامو فرو کردم توی کسش ...  سه چهار سالی می شد که کیر نخورده بود . دستاشو آورد پایین تر و محکم به دهنش فشرد . .. همین جور داشتم خیسی کسشو بیرون می کشیدم . هیکلش درشت تر از اندام دخترش بود .. شونه های توپری داشت .. سینه هاش کمی شل نشون می داد . ولی اصلا از فرم کسش خوشم نیومد .. سعی کردم زیاد به فضای بیرونی کس توجه نکنم .. مهم همون درونش بود که با کیر کلفت من ساز گاری داشت . حالا دستاشو به سمت سینه ام دراز کرده مو هاشو می کشید لباشو گاز می گرفت ... یهو یه جیغی کشید و ساکت شد ..
-آب بده .. کسم آب می خواد ...
-سوسن جان مثل این که دوست داری زنم هم خواهر بچه ات بشه هم نا مادری ..
اونو که یه دور بر گردوندم و چشام به کون بر جسته و توپرش افتاد امونش ندادم ... از اون خیسی کسشو گرفته فرستادم طرف کون هر چند کافی نبود ولی کیرمو همچین کردم توی کونش که اون یکسره داشت بالش گاز می گرفت ..
-خیلی می چسبه سوسن جون . یادم باشه از این به بعد هر جا میریم سفر تو رو با خودمون بیاریم .
رو سوسن خم شده ..سرشو بر گردونده صورتشو نیم رخ کردم . لبامو گذاشتم رو لباش . حالا کیرمو به آرومی رو به جلو حرکت داده می کشیدمش عقب .. آخیشششششش ... آبم خیلی راحت بی هیچ فشاری توی کون مادرزن با حال و تر و تمیزم خالی شد ... همون کیرو بیرون کشیده فرو کردم تو دهنش . تازه اشتهاش باز شده بود . افتاد رومن و عین یه دختر چهارده ساله تازه نفس ممنوع الگوگلی داشت رو من حرکت می کرد .. انتظار داشت که بازم آبمو بیارم ..
 -مامان خطر ناکه . باشه از ماه دیگه قرص بخور . تازه یه چیزی هم باید واسه دخترت بذاری ..
 اینا رو گفتم تا آرومش کردم .. با هم رفتیم حموم و یه سرویس هم همون جا تر تیبشو دادم .. خلاصه  با هم رفتیم بیرون نا هار خوردیم و دیگه هر کی رفت سر جای خودش خوابید ... ولی از اون به بعد مادر زن عزیزم با کپسول من حسابی ردیف شد .. حداقل هفته ای یک بار ردیفش می کردم ... ولی خیلی حال میده کردن مادر زن ...میگن حرامه ... ولی عیبی نداره یه چک تضمینی چیزی فرو کنین توی عبای این احکامی ها فتوا صادر می کنن که عیبی نداره کردن دختر و مادر با هم .. به شرطی که دختر نداند که شوهرش مادرش را می کند .. پایان ... نویسنده ... ایرانی 

سال نو میلادی مبارک باد

باز هم سال نو می آید .. سالی پر از شور و نشاط برای دلهای عاشق .. برای انسانهایی که به خواسته های خود عشق می ورزند و برای رسیدن به آن تلاش می کنند .
 سال نو می شود .. زمین همچنان می گردد . به دور خورشید می گردد . اما حرکت زمین از نو آغاز نمی شود . نو چیست ؟ کهنه چیست ؟  آن چه در دلهای من و تو می گذرد و به آن عشق می ورزیم ..
باز هم درختان کاج و چراغهای روشن , باز هم حرکت فشفشه ها , باز هم تپش قلبها .. به راستی قلبها برای چه می تپد ؟ ! چه چیزی تغییر کرده ؟! چه چیزی نو شده ؟! کودکی با لباس نویی که بر تنش می بیند شاد می گردد .. عاشقی به دیدن ستاره ها به وجد می آید .. یکی با پرتاب گلوله های برفی احساساتش را نشان می دهد , یکی سر به سر دیگری می گذارد .. و ما به سال نو دیگری می رسیم .
 در هر گوشه دنیا , ملتها تاریخی را به عنوان سال نو بر گزیده اند .. به راستی تمام این نو ها نوست ؟ مگر سال می تواند چندین و چند بار نو شود ؟ این من و تو هستیم که نو می شویم ..می خواهیم که نو شویم . می خواهیم که به دوستی  هایمان رنگ و بویی تازه  ببخشیم . می خواهیم که از زندگی لذت ببریم . فقیر و غنی , شاه و گدا , خرد و کلان .. همه با عید شاد می شوند ..  نمی توان از لبخند ها گریخت .. چرا شاد می شوند ؟ چرا می خواهند که شاد شوند ؟  دنیایی که حتی یک تکه سنگش از آن تو نیست ارزشی ندارد که به خاطرثروت اندوزی ها و کمتر و بیشتر داشتن ها غصه بخوری .. و تو در سال نو , برای لحظاتی و دقایقی نو می گردی .. احساس می کنی که هیچ فاصله ای با برادرت , با خواهرت نداری .. این همان احساسی ست که خداوند از بد و آفرینش می خواسته که بشر داشته باشد .  همبستگی , پیوند های زیبا .. دور از خود خواهی ها .
 سال نو می آید ... مبارک باشد این سال نو بر شما مسیحیان عزیز .. 2016 بر شما مبارک باد .. چند ماه دیگر 1395 را هم به ایرانیان و افغانیان و تاجیکیان تبریک می گوییم .. چه زیباست و چه زیبا خواهد بود که هر روز سال نو باشد .. در تمام دنیا .. چه زیباست که هر ثانیه سال نو باشد ! و چه زیباست که دلهای من و تو , همان دل ولی هر لحظه دلی نو باشد !.. دلی که احساس شادی کند .. دلی که  زیستن را برای همنوعش بخواهد .. دلی که احساس کند فقر و گرسنگی و رنج دیگران را . وقتی دلی را شاد کنی احساس می کنی که دنیایی را شاد کرده ای ..
نو شدن یعنی شاد شدن .. یعنی شاد کردن ..  زمستان است ... می گویند حضرت مسیح هم این روز ها به دنیا آمده .. پسر پاک مریم مقدس ! تولدت مبارک ای مسیح به آسمان رفته !...
در آغاز سال نو کمی به خود بیاییم .. به خود بنگریم و به دیگران ..کدامین نو را دیده ایم که کهنه نشده باشد ؟ این کهنه ها هستند که نو نمی شوند . شاد باشید , بخند ید , برقصید .. سال نو آمده است .. صدای خنده های شما فضا را پر کرده .. از هر جایی صدای آهنگی به گوش می رسد .. بخندید که باز هم  بهانه ای برای شاد بودن آمده است . و زمستان با با دلهای شادتان بهاری می گردد . بخندید که عیسی مسیح و خالق عیسی مسیح هم با شما می خندد و برای شما دعا می کند .  دعا می کند تا دلهایتان سر شار از محبت و عشق به یکدیگر باشد . دعا می کند تا همیشه نسبت به هم مهربان باشید .. پیام مسیح این بود : صلح , دوستی , عشق , محبت و خوبی در برابر بدی .. چه نیک است که نیک باشیم در برابر آنان که از نیک و نیکی ها گریزانند .. چه خوب است که دوست بداریم آنان را که دوست داشتن را نمی دانند و بچشانیم به آنان لذت عشق را که لذتی بالاتر از آن نباشد . .. سال نو و نخستین روز های آن چنین حال و هوایی دارد .
بیائید به برادر مان , خواهرمان نشان دهیم که  زندگی زیباست اندوه و افسردگی معنایی ندارد وقتی که با هم باشیم ..
برادرم ! خواهرم ! خوشی ها و نا خوشی ها را در کنار هم می گذاریم وقتی که همدل باشیم نا خوشی ها می میرند ..  حتی وقتی که با هم اشک بریزیم یعنی که با هم می خندیم و با هم به ستاره سلام می گوییم .. به ماه آسمان .. به ابر ها .. به زمستان و زندگی . به بهاری که در راه است . با هم به نیکی ها سلام می گوییم و به صلح ..و به عشق .. این دنیا نمی ماند که ما در او بمانیم .. تا توانی دلی به دست آور .. دل شکستن هنر نمی باشد .  دلهایتان شاد , اندیشه هایتان پاک و رفتارتان نیکو باشد . سال نو بر همه شما مبارک باد ..  ایرانی 
 

ابزار وبمستر