ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زن نامرئی 294

می دونم کیوان خیلی جفت کرده بود .  سریع بر گشتم پیش نسترن .. فر هاد کوچولو هم اون جا بود .
-عزیزم نترس .. نگران نباش . من پویا رو درستش می کنم . اون اگه بخواد کوچک ترین اقدامی بکنه علیه اون یه کارایی انجام میدم که از به دنیا اومدنش پشیمون شه .
 آخخخخخخخخ که این نادیا چه شیطون بود ! زنگ زدم خونه و به بابام گفتم که تا یه دو سه روزی رو پیش نسترن می مونم .. این خواهرمونم یه چیزیش می شد  همش در آپارتمانو باز می کرد و یه نگاهی به خونه کیوان مینداخت تا ببینه سر و صدایی می شنوه یا نه ؟ منم ولش نمی کردم .
-نسترن تو مرض داری ؟ باز میگی پسر مردم افتاده دنبالت .  این قدر اطوار نریز ..
کیوان درو باز کرد ..  ولی  خیلی سرد و خشک نشون می داد .
نسترن : این چرا این جوری شده ...
منم واسه این که یه خورده خایه های اون پسره رو جفت کنم گفتم هیچی خواهرم بعضی ها با شیطان همدستن دیگه نمی دونن که دست بالای دست بسیار است .
این حرفو که زدم نسترن هی به  غر می زد و می گفت که زشته بده .. این حرفا چیه ... یک لحظه بهم گفت نادیا بیا ببین این پسره چشه همین جور داره تو رو نگات می کنه چشاش از حدقه در اومده ...
 -حتما تو رو ول کرده حالا عاشق من شده . بیا نسترن تحویلش نگیر . این جوونا همه شون همینن . مگه میشه به عشق اینا امید وار بود وبهشون دل بست ؟ 
خلاصه خوب میونه دو تایی شونو به هم زدم .
-ببین نسترن تو برو به فر هاد برس منم حسابی حال این پویا رو می گیرم . من جات باشم یکی دو شب رختخوابمو جدا می کنم بهش حق بیرون رفتن از خونه رو هم نمیدم . تا بدونه یه من ماست چقدر روغن داره . اون که نمی دونه چه خبره !
-می زنی کا ر رو خراب می کنی  
-نسترن تو کاریت نباشه . ببین تو از طلاق صحبت کن .   اگه گفت که من طلاقت نمیدم و تو مهرت رو ببخش و از من جدا شو .. حرفی نزن . من این جا وارد میشم و حسابی حالشو می گیرم .
 -ببینم تو چیزی می دونی که به من نمیگی
 -کاریت نباشه . من پویا رو حریفم .
 راستش خیلی دلم می خواست که دامادم دیگه خواهرمو اذیت نکنه ولی می دونستم که نباید خوشبین باشم . اون دیگه عادت کرده بود همون جوری که خواهر زنش که من باشم عادت کرده بودم . نمی خواستم خواهر پاک من هم پاش به این ماجرا کشیده شه . خیلی سخته تو این دوره زمونه درست زندگی کردن و شرافت خود رو حفظ کردن . خلاصه پویا که اومد خونه اونو کشیدم به گوشه ای و گفتم ..
-ببینم نبینم که داری سر خواهرم بلا میاری .   من اونو خیلی دوستش دارم . تو قع ندارم که بخوای با زنای دیگه رابطه داشته باشی   .
 -ببینم نادیا شوخیت گرفته ؟ داری سر به سرم میذاری ؟
 -نه خیلی هم جدی میگم ...
پویا رفت پیش نسترن . نسترن اونو شست و گذاشت افتاب . همون جوری که من تعلیمش دادم تقاضای طلاق کرد . پویا صداشو برد بالا . ولی من اونو  کشوندم سمت خودم .
-عوضی با خواهرم این طور حرف نزن . من مدرک دارم و می دونم که چه جوری باید رفتار کنم که تو رو  از خط خارج کنم . ببینم خوشت میاد که چند صد میلیون پول مهریه بدی ؟ این جوری از دست زنت خلاص میشی ؟ ..  ببین من مدرک دارم که تو در حال عشقبازی با زنای دیگه هستی ...
 -نادیا اگه تو بخوای همچین بلایی بر سرم بیاری منم به نسترن میگم که ما با هم بودیم ..
-بگو برای من فرقی نمی کنه .. اولا باید ثابت کنی  .. مدرک نداری .. چی می خوای بگی ؟
حسابی حالشو گرفته بودم ..
-من حالا باید چیکار کنم . آخه از من چه کاری بر میاد ..
 -هیچی میری  از خواهرم عذر خواهی می کنی و میگی اشتباه شده و بعد خلاصه  روشهای  زیادی هست که بتونی اونو خوشحالش کنی ...
 می خواستم بگم مراقب باش که دیگه اون از کارات هیچی نفهمه که حس کردم این جوری خیلی پررو میشه . چاره ای نبود .
-فقط امشبو جدا از اون می خوابی . من ملک الموت تو هستم .  دیدی یه وقتی نصف شب اومدم تا قبض روحت کنم . شب یکی یکی لباسامو در آوردم .. پویا ظاهرا حال منو نداشت . به شدت از دست من عصبی بود . درست در همون لحظات که  می خواست در اتاقو قفل کنه تا از شر من خلاص باشه من خودمو وارد  اتاقش کردم  . دیگه کاملا بر هنه بودم . می خواستم بهش نشون بدم که نادیای نا مرئی همیشه پیروزه .. زیر لب شروع کرد به غرولند ... به آرومی رفت زیر ملافه .. منم  خودمو یهو نشون دادم و تا قبل از این که جیغ بکشه دستمو گذاشتم رو دهنش -حالا واسه ما در قفل می کنی ؟ بهت گفته بودم که حالت رو می گیرم . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی