ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زن نامرئی 163

شکمم به دیواره حموم چسبیده بود و بابا مثل آدمای تازه کس دیده و تشنه و حریص همچین بلایی بر سر کس دخترش آورد که دیگه به جیغ و داد های من توجهی نداشت -پدر آروم تر همش مال خودته . یه جوری بکن که واسه وقتی هم که رسیدیم تهرون یه جونی داشته باشم . بتونم یه کاری بکنم .  -دست خودم نیست . من نمی تونم تحمل کنم . تو هم که هوای باباتو نداری . -حالا که دارم . حالا که خودمو در اختیارت گذاشتم . حالا نازمو بخور . بابا نازمو بکش .. بابا ناصر فقط می خواست هر طوری که شده قدرت خودشو به رخ من بکشه . کیرشو می برد عقب و با حداکثر زورش اونو با یه حرکت رو به جلو به ته کسم می چسبوند . پدر اون روز توی حموم اون قدر منو گایید که دیگه اشک چشامو در آورده بود و خیلی هم خوشم میومد . واییییییی چه حالی داشت این کارش . ولی فقط یه بار ار گاسم شده بودم . خودمونو خوب شستیم . اون شروع کرد به میک زدن کسم . در همون حالت خوابم برد . ظاهرا اونم سرش افتاد لاپام و ررفت به حال خودش .. واییییییی خدایا با صدای ضربه های در مامان از خواب پا شدیم . مامان می خواست بیاد حموم . -درو باز کن ناصر بیام تو .. -زشته پیش شهین این قدر سر و صدا نکن .. -چی میگی ناصر . نادیا که نیست . شهین هم یه ساعتی رو گفته می خواد بره جایی کار داره میاد . .. درو باز کن .. -نمی دونم چرا در باز نمیشه گلی جون .. برو استراحت کن من میام توی رختخواب .-چه خبر شده مرد مگه  زن دیگه ای اون داخله . زودباش تا با مشت و لگد  این درو نشکستم . -بابا تو چشاتو ببند کاریت نباشه . صدای درو که شنیدی چشاتو باز کن -نادیا من می ترسم آبرومون میره . -هیس بابا پچ پچ نکن که اگه مامان بشنوه گندش در میاد و دیگه نمیشه کاریش کرد -ناصر با کی داری حرف می زنی .-بابا چشاتو ببند من یه نقشه ای دارم . پدر چشاشو بست و منم فوری انگشت گذاشتم رو برآمدگی کوچک بازوی چپم غیب شدم ودرو آروم باز کردم و رفتم .  تا در باز شد مادر وارد شد . طوری از کنار رفتم که بدنم بهش نخوره . در کاملا باز شده بود . من پشت سرش وایسادم تا کمی بخندم . پدر چشاشو باز کرد .. صورتش زرد و سفید می شد .-گلی من کاری نکردم .. نه ناصر نباید بند آب می داد . اون حتما فکر می کرد که مامان همه چی رو فهمیده . ولی اگه از نظر اون همه چی لو رفته پس چرا  با من نادیا بحث نمی کنه .  سریع یه شورت و لباسی تنم کرده و رفتم توی رختخواب .. -مامان مامان خونه ای ؟/؟ .. ظاهرا دو تایی شون صدای منو شنیدند .. -نادیا تو کجا بودی . من فکر کردم تو خونه نیستی . نیم  ساعت پیش قبل از بابا رفته بودم حموم . حوصله سشوار کشیدن نداشتم . اومدم یه چند دقیقه ای توی تراس آفتاب بگیرم . خاله کجاست -اون کار داشته گفته یه ساعت دیگه میاد .. پدر که از حموم بیرون اومد هنوز در شوک کاری بود که صورت گرفته بود . بالاخره یه گوشه ای منو تنها گیر آورد و ازم پرسید دخترم چی شد که مادرت تو رو ندید و متوجه جریان نشد . من که داشتم از ترس می مردم . -بابا دخترت نادیا رو دست کم گرفتی ؟/؟ اون هیپنوتیزم می کنه . وقتی درو آروم باز کردم خودمو کشیدم یه گوشه ای . مامان حواسش به جلو بود .. -من سر در نمیارم چی داری میگی . اون لحظه که درو باز کردی آخه اون چطور تو رو ندید .. -بابا تو هم حوصله داری ها . اگه دوست داری برم همه چی رو پیشش اعتراف کنم تا این قدر پیش وجدان خودت شرمنده نباشی . اون وقت دیگه دو تایی مون باید بار و بندیلمونو ببندیم و از این شهر بریم . با این چند تا سر و صدایی که کردم دیگه شر قضیه رو کندم . -بابا خیلی خوشت اومد نه ؟/؟ اگه دوست داری امشب که مامان خوابید بیام توی رختخوابت . -نه نادیا امروز داشتم سکته می کردم . اگه مادرت متوجه می شد چی می شد . ولی حس می کنم تو یک جادوگری . -بابا جادوگر جادومی کنه دیگه کجا دیدی کار به این مهمی رو انجام بده . -حتما تو هم مادرت رو جادو کردی -در این وقت کم ؟/؟ بابا هر چی بیشتر می خواست مسئله رو بازش کنه بیشتر گیج می شد . آخرشم بی خیال مسئله شد . به تهران بر گشتیم .. سفر خاطره انگیزی بود . ولی خیلی هم خسته شده بودم . دلم یه تنوع می خواست . یه کار اکشن و هیجان انگیز . یه کاری که به چند تا کار بیارزه . روز به روز وضع اقتصادی کشور بد تر می شد . تعداد دزدای خرد و کلان بیشتر می شد .همه می خواستند سر هم کلاه بذارن . مافیای ملا و غیر ملا عین قارچ همه جا ریشه زده بودند . کسی برای دین تره هم خرد نمی کرد . هر کسی می خواست گلیم خودشو از آب بکشه بیرون . زمانه می رفت تا به جایی برسه که پدر و پسر هم برای همدیگه دل نسوزونن . ..... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

شیدای شی میل 28

حالا چهار تایی مون در یک خط قرار داشتیم . فروغ جلو دار بود و فری عقب دار و پشتیبان . چقدر صحنه جالبی بود . همه با هم در حال حال کردن بودند . من و هوتن لذتی دو طرفه می بردیم . این صحنه های با حالو نصفه نیمه از آینه دیده لذتشو می بردیم . . کیر من قسمت جلو و کون هم قسمت پشت منو تنظیم می کرد . فروغ که دیگه حسابی رفته بود توی حال . واقعا جای لاله خالی . ولی می دونستم اگه متوجه شه من اومدم اینجا و در جریان کار هوتن و فری هم بودم خیلی ناراحت میشه . گذشته از اینا شایدم یه حسادت خاصی هم می کرد از این که من از کس دیگه ای لذت بردم . هر چند در مورد هوتن اون خودش کاری کرد که من هوتن رو بکنم ولی هدف اصلی اون از این که دوست پسرش کون بده واسه این بود که هوتن گی بود و دلش نمی خواست که یک پسر کون دوست پسرشو بکنه . دلم واسش تنگ شده بود خیلی بیشتر از اونچه که فکرشو می کردم . . چقدر این چند روز زود گذشت . همه مون در حال حرکت بودیم . فقط فروغ بود که هیشکی جلوش نبود که اونو بکنه . هوتن گاهی کیرشو از توی کون فروغ بیرون می کشید و اونو وارد کسش می کرد .. -هوتن جون ..هر جاکه عشقته بذار توش . با هر سوراخی که حال می کنی منم حال می کنم . هوتن هم به خودش سختی نمی داد . من کیف می کردم وقتی می دیدم هوتن یه سوراخو می کنه و داره با سوراخ دیگه ور میره . وقتی داشت کس فروغو می کرد انگشتاشو کرد توی کون اون و حفره تاریکشو خیلی خوب مشخص کرد . با این که کیرم توی کون هوتن بود ولی هوس کون فروغ رو هم کرده بودم .. -اوووووففففف آهههههههه .. صدای ناله های هوتن از کون دادن به من بلند شده بود . من این حالت ها رو دیگه به خوبی می شناختم . فروغ فکر می کرد که هوتن  به خاطر اون تا این حد حالی به حالی شده و خیلی خوشش میومد .  -بکن بکن عشق کن هوتن .. شایدم هوتن لذت می برد ولی من به خوبی متوجه بودم که کیرمو که تا ته فرو می کنم توی کون هوتن کونی اون چشاش بسته میشه و وقتی هم که اونو بیرون می کشم بیرون آروم آروم چشاش باز میشه .. کاش این لحظه های خوش طولانی و طولانی تر می شدند ولی یکی یکی آب های کیرمون توی کون طرف خالی می شد . فری آبشو توی کون من خالی کرد و منم که دیگه نتونستم جلو ریزش آبمو بگیرم و کون هوتن جون رو پر از آب کیر خودم کردم و هوتن هم کون فروغ رو سیراب کرد . همه مون خودمونو ولو کردیم و افتادیم توی بغل هم . فروغ اومد زیر گوش من و به من گفت عزیز دلم من کسم خیلی می خاره کمرم هم خیلی سنگین شده . هر جوری شده تو یکی باید منو در یابی که  من اگه سنگین باشم دیگه خوابم نمی گیره اعصابم خرد میشه .. توی دلم گفتم این چند سالی که کیر نبود پس چه جوری می خوابیدی ولی چیزی نگفتم بهش حق دادم . حالا که چند بار کیر خورده دیگه عادت کرده . -فروغ جون به این زودی نمی شه . این کیر من باید جون بگیره . خودمو یه تقوبتی بکنم و من و کیرم که سر حال شدیم از نو شروع می کنیم . خودم و تو .  فروغ فقط کیر می خواست . کیر و از این که دوباره به هوتن بخواد بگه که اونو بکنه سختش بود . با من احساس صمیمیت بیشتری می کرد . خوشم میومد از این که  خودشو وابسته به من نشون میده . این امر اعتماد به نفس خاصی رو در من به وجود آورده آرومم می کرد . برای همین تصمیم گرفتم که برای ارضا کردن فروغ جون سنگ تموم بذارم . قبل از این که از پسرا بخواهیم که به ما زنا اجازه بدن با هم خلوت کنیم اونا خودشون به سمتی رفتند و من و فروغ یه شربتی خوردیم و منم تا شق شدن دوباره کیرم با لبام افتادم به جون کس فروغ .. -آهههههه نههههههه شیدااااااااکسسسسسسم کسسسسسسسم .. وووووویییییی بخورررررلیسشششش بزن کسسسسسم .. کیرت رو می خواد کیرت رو .. ولی از اونجایی که در میک زدن کس لاله به استادی رسیده بودم  با انواع و اقسام تر فند ها اونو با میک زدن به ار گاسم رسوندم . ولی اون مگه دست از سر کیربر می داشت ؟/؟ تا کیرمو توی کسش فرو نمی کردم ول کن نبود . راستش منم خیلی هوس فرو کردن توی سوراخ کونشو داشتم ولی دیگه حالا وقت گاییدن کس بود و به اندازه کافی هوتن رو گاییده بودم . نیم ساعت تمام داشتم کسشو می کردم تازه آبم اومد .. از حال رفته بودم . این فروغ از اونایی بود که به این سادگیها از کس  و کون دادن خسته نمی شد . هر چند خستگی هم نداره وقتی یکی دیگه آدمو بکنه ...اون شب هم گذشت و من و لاله روز بعد همو دیدیم . هر چند در همون لحظاتی که من و فروغ در آغوش هم بودیم اون یه سری به خونه مون می زنه ولی من وقتی که دیدمش یه بهونه ای تراشیدم  -عزیزم وقتی بر گشتم دیر وقت بود و نخواستم مزاحمت شم -تو که عادت نداشتی تا دیر وقت بیرون بمونی .. ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی 

هرجایی 78

نیلوفر اون شبو زیاد درس نخوند . زود اومد کنار من . بغلم زد . می دونست که من با بوی تنش زندگی می کنم و با امید به این که یه روزی ببینم اون به جایی رسیده که همه ازش میگن و بهش افتخار می کنن . خدایا نمی دونم اون روز می تونم به همه بگم که من مادر اونم . یا این که اون روز هم باید خجالت بکشم . چرا من از همون جوونی افتادم توی دور بد شانسی . من که زیبا ترین بودم زرنگ ترین بودم درس خون ترین بودم و شاید هم مومن ترین .. چرا این جوری شد . چرا نمردم خدا . اشک از چشام جاری بود و می دونستم که نیلوفر می دونه که من برای  چی گریه می کنم . ولی اون نمی دونست که من می دونم که راز مادر برای دختر آشکار شده . واسه این که همه چیزرو طبیعی جلوه بده فیلم اومد و گفت مامان حالا یه چیزی گفتم هنوز دلت پیش اون حرف منه .. اگه دوستم داری گریه نکن باشه ؟/؟ من هستم همه چی درست میشه . تو تا اینجاش منو رسوندی . تو برام بهترین مامان دنیا شدی .. .. -عزیزم مامان منم بهترین مامان دنیا بود ولی ... انگشتاشو گذاشت جلو لبام . سرمو بر گردوندم تا ادامه اشکامو نبینه . چرا به من نمیگه که همه چی رو می دونه . چرا این جوری باهام بازی می کنه . چرا ... شایدم اون بهترین کارو انجام میده . شاید . به من میگه بهترین مامان دنیا .. چرا این حرفو می زنه . پس مامان من که یک زن با ایمان و نجیب بود رو باید چی حساب کرد . اون در کدوم گروه جای می گیره . اون بهترین مادر دنیا بود و من شدم بد ترین دختر دنیا .. حالا بد ترین مادر دنیا بهترین دختر دنیا رو داره .. چرا همه چی قاطی پاطی شده . نمی دونستم که دیگه باید به چی فکر کنم . فقط نیمه شب که چشامو باز کردم و دستای عزیزمو دور کمرم دیدم خاطرم جمع شد که اون هنوز پیش منه . به صورت ناز و ملوسش خیره شده بودم . وقتی که خیلی کوچولو بود و قنداقی و حتی بعد از اون عادت داشت که توی خواب لبخند بزنه . نمیشه گفت عادت چون این کار نا خود آگاه انجام می شد . می گفتند بچه که داره لبخند می زنه داره با فرشته ها حرف می زنه .. نیلوفر من حالا هم تبسم می کرد . مثل بچگی هاش . اون بزرگ شده بود . اون بالغ شده بود . اما هنوز فرشته ها در کنارش بودند . هنوز تنهاش نذاشته بودند . چون نیلوفر بازم تبسم می کرد . تبسم فرشته گونه .. انگار بازم با فرشته ها حرف می زد . تبسم هاش بیشتر شده بود . چقدر دلم می خواست گونه هاشو می بوسیدم . روز ها  از پی هم می گذشتند و نیلوفر من گاه استخونی و گاه تپل مپل می شد . به طرز وحشتناک و فشرده ای درس می خوند . من دیگه از دستم هر کاری بر میومد انجام می دادم تا اون کمتر آسیب ببینه . -مامان گلم اگه بدونی دخترت با چه نمراتی واحد هاشو پاس می کنه . همه دارن شاخ در میارن .. وقتی بهم میگن خیلی پشتکار داری میگم  درسته که خیلی زحمت می کشم . این ژنتیکی هم هست . من به مامانم رفتم . بهشون هم میگم اگه مامانی  کنکور شرکت کنه بهترین رشته رو قبول میشه . اینو هم بهشون گفتم که من بیشتر درسامو پیش تو خوندم . -نیلوفر من به تو چی بگم دختر . آخر چشت می زنند .-مامان بپا تو رو چش نکنن . به تنها چیزی که توجه نداشت این بود که بخواد به عنوان دوستی خاص و عشق و عاشقی با پسری دوست شه .. یه بار همین جوری باهاش حرف زدم گفت مامان  چه جای این حرفاست .  الان دخترایی هستند که تا سی و پنج سالگی از دواج نمی کنند . هر چند بار داری در اون سنین به صلاح نیست و ممکنه خطرناک باشه ولی با پیشرفت علم پزشکی تمام این خطرات فابل حل و پیشگیریه . -یعنی من به این زودی فکر نوه دار شدنو  نباید بکنم .-مامانی دخترت که نمرده ؟/؟ -این حرفو نزن .. درسته مرگ حقه ولی مادر پیش مرگت شه .. اون یک ریز داشت درس می خوند . درسی که داشت می خوند در قسمت تخصصی کبد و گوارش و معده بود و داخلی بود . می تونست در رشته های دیگه هم ادامه تحصیل بده ولی می گفت من به  این رشته علاقه دارم و حس می کنم بهتر می تونم کارمو انجام بدم . از نظر اون ما اگه بخواهیم بین رشته ها تفاوت بذاریم اشتباهه . و هر تخصصی اهمیت خاص خودشو داره . حالا یکی ممکنه حساسیت بیشتری داشته باشه  . جراحی اون دقت و تمرکز بیشتری بخواد ولی  نمیشه هیشکدوم از اونا رو ساده گرفت . یواش یواش به روزای آخر درسش نزدیک می شدیم . نیلوفر حریص بود . می گفت مامان من می خوام ادامه بدم . همه ازم تعریف می کنند و خودم هم راضیم . همه دانشگاهها و همه بیمارستانها منو رو دستشون می برن . مامان دخترت آدم کوچیکی نیستا . ولی واسه مامان گلش همون دختر کوچولوست . مامانی هر کاری از دستم بر بیاد انجام میدم تا تو رو خوشحال ترین ببینم . تا همیشه ازم راضی باشی . خیلی برام زحمت کشیدی .. -بسه دیگه تو که هر روز این حرفا می زنی .. وقتی اینا رو می گفت بازم فکرم می رفت پیش این که من چقدر به دخترم بدهکارم .. اگه من اونو به دنیا آوردم و بهش زندگی دادم عشق دادم اون تا حالا هزاران بار بهم زندگی داده . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

انتقام میسترس 29

  یه نگاه سربع به دور و برم انداختم .فقط دو نفر اسلحه داشتند . بهزاد اومد طرف من . می خواست مثلا منو از چنگشون نجات بده . ولی خودشو انداخت به خطر .هر چند این کارش به نفع من تموم شد و حواس مهاجمین رو پرت کرد . منم که آزاد شده بودم با یه لگد اسلحه رو از دست یکی از اونا انداختم و به سمت نفر دیگه ای  که اسلحه شو به طرف بهزاد هدف گرفته بودیورش برده و با یه مشت زنونه , مردونه و محکم کوبیدم به صورتش . مچ دستشو گرفتم و هر کی رو هم که به من نزدیک می شد با لگد از خودم دور می کردم . پلیس نزدیک شده بود . -بهزاد دیوونه اصلا کی به تو گفت بیای اینجا . فرار کن . فرار کن . -شیما من نمی تونستم تنهات بذارم . می دونستم که یه کارایی می خوای صورت بدی .. اون چند نفر مزاحم فرار ما بودند . صحنه شده بود عین فیلمهای کاراته . این بهزاد عجب قدرتی داشت . چه راحت گانگسترها رو لت و پار می کرد . اگه من این مرد رو شکست داده باشم که دادم پس من شاهکار بزرگی کردم . . -بهزاد زود باش در ریم . پلیس الان میاد . هر چند اگه پلیس سر می رسید در نهایت منو آزاد می کردند چون با اونا همکاری داشتم ولی بهزاد به عنوان یه تبهکار و همکار قاچاقچیان دستگیر  می شد و من دلشونداشتم . -بهزاد بیا فرار کنیم . زود باش . سرت رو خم کن . از این روبرو و از کناره ها میریم . راستی تو با چی اومدی . -با تاکسی تلفنی .. یه نگاهی بهش انداختم و دیدم کار درستی کرده . -خب فکر بر گشتن رو نکرده بودی .. -بر گشتن همینیه که دارم باهات میام . دو تایی نفس نفس زنان خنده مون گرفته بود . دلم نمیومد اونو تنها رها کنم که پلیس دستگیرش کنه .  دلم می خواست اونو از این زندگی نکبت باری که داره خلاص کنم . اون مهربون بود . دست بد سر نوشت نبودن پدر و مادر بالا سرش و دوستان بد اونو به این جا رسونده بود . هر چند همه آدمایی که پدر و مادر نداشته باشن به این راه کشیده نمی شن . ولی اون به این جا رسیده بود .  -زرنگی کردی شیما ماشینتو این مسیر گذاشتی . صدای تیراندازی و ایست گفتن های پلیس به گوش می رسید .  یکی دو صدای فریاد هم شنیدم . انگاری یکی تیر خورده بود . دیگه فرصت اونو نداشتم که بر گردم عقب و ببینم جریان از چه قراره .  دیگه هیشکدوم از اونا نمی تونست از چنگ پلیس فرار کنه . یعنی من تونستم انتقام خودمو از  اونا بگیرم ؟/؟ یعنی کارم درست بود ؟/؟ دیگه بیشتر از این چیکار می تونستم بکنم ؟/؟ من که قصد کشتن اونا رو نداشتم . یعنی باید با یک انبر دست ناخنشونو می کشیدم . دندوناشونو از ریشه در می آوردم ؟/؟ ووووووویییییی نمی تونستم تا این حد جلاد باشم .  خدا کنه پلیس منو ندیده باشه  که چه جوری و با کی در رفتم . اونا  فقط اگه من تنها رو می دیدند کارم نداشتند ولی وجود شخص دیگه ای در کنار من شک بر انگیز بود . شایدم فکر می کردن که من با بهزاد در تبهکار بودن هم دستم . اصلا من و اون از یک گروه دیگه هستیم .  چند بار نزدیک بود از جاده منحرف شم . -چه خبرته دختر اونا دیگه به گردمون هم نمی رسن . اصلا متوجه نشدن که مایی بودیم که فرار کردیم . الان اگه گیر پلیس راه بیفتیم این جوری بیشتر گندش در میاد . -نمی دونم بهت چی بگم بهزاد . صبر کن برسیم باهات کار دارم -چیکار داری . ببینم تو با این کارات هنوز جون داری که .. -بازم که از اون فکرای داخل رختخوابی به سرت افتاد . ولی اون قدر جون دارم که جون تو رو بگیرم . خوشحال بودم که تونستم اونو از مخمصه نجاتش بدم . خوشحال بودم که اون زنده و آزاده . دلم می خواست بهش بگم بره .. بره به یه گوشه ای . یعنی اصلا از محیطی که من درش هستم بره .. ولی من تحمل دوری اونو نداشتم . تازه از کجا معلوم وقتی که خلاصش می کردم بازم به دنبال خلاف نمی رفت . پس همون بهتر که من نزدیکش می بودم . .. وقتی که رسیدم به ساختمونمون و با اون سر و وضع در هم و بر هم دیگه اصلا به این توجهی نداشتیم که بقیه ازمون چی می پرسن . منم خیلی عجله داشتم برای این که من و اون تنها شیم و حالشو بگیرم  به خدمتش برسم . که به اجازه کی اون منطقه خودمونو رو ترک کرده . نذاشتم بره اتاق خودش -بیا باهات کار دارم -صبر کن یه دوش بگیرم . -بیا اتاق من تا با هم دوش بگیریم . .. یه دادی سرش کشیدم که انتظارشو نداشت . -چی شده شیما این به جای دستت درد نکنه هست ؟/؟ -ببینم اینجا فر مانده کیه . ؟/؟ رئیس کیه ..مگه من بهت نگفتم همین جا بمون و ترک پست نکن . اگه اینجا کودتا و خرابکاری می شد چی ؟/؟ -ترتیب همه چی رو داده بودم . تیمور فکر می کنه که من طرفدار اونم . یه جوری باهاش کنار اومدم که فعلا فکر کودتا رو نکنه . - اگه کشته می شدی چه خاکی به سرم می ریختم . -شیما ! اگه تو کشته می شدی من چه خاکی به سرم می ریختم .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی 

مامان بخش بر چهار 28

افشین : اشکان توکه مامانو درسته قورتش دادی یه خورده هم واسه ما بذار .. خودمو از بغل اشکان رها کرده وانداختم توی بغل افشین . این یکی دیگه ظاهرا خیلی از اون زبل تر بود طوری خودشو به من چسبوند و بدنشو رو بدن من حرکت داد و بر جستگی کیرشو حس می کردم که با خودم گفتم صد رحمت به اسحاق که برای اولین بار می خواست خودشو به من بچسبونه  . حال و روز اینا هم دست کمی از اون دو تا نداشت . ولی نمی شد با این حرکات بی گدار به آب زد . نمی دونستم باید چیکار کنم . اگه اینجا مسابقه فوتبال بود می شد طرح و بر نامه هایی برای نزدیک شدن به در وازه حریف داشت . شاید اونا بودند که با طرح و بر نامه ریزی بهتری باید میومدن سراغ من .  افشین ول کن من نبود و دست از سرم بر نمی داشت . منم دوست نداشتم که اشکان هم در یک اقدام مقابله به مثل از برادرش بخواد که دست از سر من بر داره . برای همین به اشکان گفتم که بیاد و اونم منوبغل بزنه . -افشین جان یه خورده برای داداشت جا باز کن . همچین مدلی رو در فیلمها هم ندیده بودم . مگر در فیلمهای سوپر که دو تا مرد یک زن رو ایستاده بغل می زنن و می خوان که اونو بکنن . ولی این پسرا هنوز به اون درجه ای نرسیده بودند که بخوان با من به صورتی حال کنند که نشون بده قصد گاییدن منو دارند . وای که چقدر می تونستم با اونا هم حال کنم . نمی دونستم آیا باید از داداشاشون کمک بگیرم یا نه . . راستی راستی داشتند شجاع می شدند . با این که چیزی ندیدم ولی از اونجایی که احساس یک مادر قویه حس کردم که اشکان یه اشاره ای به افشین زدو خودشو رسوند به پشت من و قسمت جلوی بدن منو در بست در اختیار داداشش قرار داد . حالا من بین دو تا پسرام ایستاده بودم . اوخ اصلا فکرشونمی کردم اونا تا این حد و به این صورت اونم وقتی که داشتم از خودم می پرسیدم چی می خواد بشه این جور پیشرفت کرده باشن . لحظه به لحظه حرارت بیشتری رو در خودم حس می کردم . اشکان از پشت تماس بیشتری با من گرفته بود . بالای شلوارشو به کونم چسبونده بود بر جستگی کیرشو وقتی روی کونم حس کردم منم یه حرکتی به خودم دادم تا اون از این تماس لذت بیشتری ببره . از طرف جلو هم افشین صورتشو رو صورتم قرار داده بود و با بوسه هایی نرم به طرف زیر گلوم رفت . و زیر گلو و چونه مو غرق بوسه کرده بود -مادر عشق منی . امشب خیلی خوشگل و خوشبو و خواستنی شدی . مامان نکنه یه خواستگار بیاد و تو رو از ما بگیره -بچه ها دیوونه شدین . ؟/؟ من مال شما چهار تا پسرام هستم . تازه مثل این که هنوز درساتون زیاد نشده قاطی کردین . من اسمم هنوز توی شناسنامه باباتون باطل نشده . من هنوز شوهر دارم و شوهرم رفته خارج .. -اووووهههههه ماااااماااااااان ما اینو خوب می دونیم ولی خب این ملاهای پدر سوخته رو که می شناسی . حتی مرد رو به صیغه مرد در میارن . از این کثافتا هیچی بعید نیست . -عزیزای دلم . من تا شما ها رو دارم شوهر می خوام چیکار . حتی اگه باباتون نیاد من متکی به شما هستم . اشکان هم در حالی که از پشت دستاشو دور کمرم حلقه زده بود پس گردنمو غرق بوسه کرد .  و گونه هامو با زبونش می لیسید . دستشو گذاشت رو اون قسمت از کمرم که لخت بود . با کف دستش روی اون قسمت بر هنه می کشید . چشام بسته شده بود . دیگه هیچ حالی واسم نمونده بود . دلم می خواست همونجا منو می خوابوندند . تر تیب منو می دادند . ولی این پسرا طوری وانمود می کردند که از روی عشق و علاقه دارن این کار رو می کنند و در جهان هیچ عشقی بالا تر از عشق مادر وجود نداره . کیرشون داشت شلوارشونو می تر کند . اگه  تا چند دقیقه دیگه با دو تا کیر داخل شلوارشون می خواستند به کس و کون من فشار بیارن حتم داشتم که خیسی کس من از شلوارم می زنه بیرون . گیج شده بودم . مونده بودم که چیکار کنم . اگه این صحنه  و حالت رو به امون خدا ول می کردم و ول می کردیم شروع دیگه ای برای رسیدن به اوج خواسته هامون دشوار بود . از این موقعیت به دست اومده باید نهایت استفاده رو می کردم . تصمیم گرفتم فتنه گری رو شروع کنم و همین جور حرکت رو به جلویی داشته باشم تا ببینم بعدش چی میشه . -پسرا کمرم خیلی درد می کنه و پاهام . نمی دونم چرا . شما هم اگه درس نداشتین می گفتم امشب دست نوازشتونو بر بدن مادرتون بکشین و خون بیشتری رو در رگهاش به جریان بندازین . داداشاتون مثل این که امشبو گرفتن زود تر خوابیدن .. . افشین : ما خودمون نوکرتیم مامان . درس چیه . هنوز اون جوری سنگین نشده . اشکان میای دیگه . البته اگرم نیای من خودم به  تنهایی این کارو می کنم . -نه داداش منم باهات میام . دو تایی با هم می تونیم زودتر بدن مامانو گرم کنیم و تسکینش بدیم .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 
 

ابزار وبمستر