ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خواهر .. مادر یا زن داداش ها ؟ 21

تلکا حس می کرد که از زبون پارسا داره آتیش می باره روی کسش . وقتی قسمت چوچوله شو گذاشت میون لباش و اونو کش می آو.رد و ولش می کرد دوست داشت جیغ بکشه طوری که صداش به گوش توسکا برسه ولی به زحمت جلو فریادشو می گرفت ..
-اوووووویییییی سوختم سوختم . آتیش گرفتم ..
وپارسا که می دید زن داداششو به شد ت حشری کرده و اونم داره فوق العاده لذت می بره سرعتشو زیاد کرد ...  انگشتای تلکا ول کن بدن پار سا نبود . به شدت فشارش می گرفت تا هوسشو کنترل کنه .
پارسا حرکت آب رقیقی رو رو لباش حس می کرد ... حس کرد که زن داداشش خیلی راحت داره ار گاسم میشه . حدسشم درست بود  . تلکا برای لحظاتی ساکت شده بود ... پارسا در حالی که کف دستشو رو کس اون قرار داده بود به آرومی خودشو بالا کشید و لباشو به لباش نزدیک کرد و گفت حالا دیگه بسه ؟ خوشت اومد تمومش کنیم .. -ببینم   اون یکی رو هم همین جوری ول کردی ؟
 -بین ما اصلا هیچی نبود . چه وقت زدن این حرفاست ..
-باشه منو ببخش ..
-داشتم شوخی می کردم ..
-می دونم  عشقم . من  می خوام .. زود باش . تازه هوسم اومده رو کار . تو رو می خواد . تن تو رو می خواد ..
 و پارسا کیر سفید و تپلی خودشو یک بار دیگه به تلکا نشون داد .. و بعد رفت پایین تر ..
زن  چشاشو به چشای پارسا دو خته بود و  در همون حالت  پارسا سر کیرشو گذاشت روی کس تلکا ..  زن قسمت کسشو حرکت داده روی کیر جا به جا می کرد دوست داشت که اونم در این تماس و ورود نقشی داشته باشه ... پارسا : آخخخخخخخخ رفت .. رفت ... رفت تا آخرش رفت ..
 -وااااااییییییی چقدر داغه .. این از همه بیشتر آتیش میده . داره منو می سوزونه .. خاکسترم کردی ..
سینه های سفید و تقریبا درشت و صورت زیبای تلکا که گاه گرد و گاه کشیده به نظر می رسید پارسا رو بیش از پیش حشری می کرد .. لباشو گذاشت رو بینی قلمی اون و بعد رفت زیر گوش اون ...
-آهههههههه .. عشقم .. زن داداش خوشگلم .... دوستت دارم .. دلم می خواد هرچی آب توی کمرمه خالیش کنم توی تنت ...  هوسم زیاده .. ..
 کف دستای لطیف تلکا به آرومی پشت پارسا رو نوازش می کرد .. باورش نمی شد که بالاخره تونسته شکارش کرده باشه . با این که خشم شدیدی رو نسبت به توسکا در خود احساس می کرد اما این واقعیت رو هم فراموش نکرده بود که اگه اون نبود نمی تونست کاری انجام بده و جسارتش زیاد شه .. با این حال این دلیل نمی شد که نظر مثبتی راجع به توسکا داشته باشه . اون پار سا رو برای خودش می خواست ...
اون فقط باید مال من باشه مال خودم ...
دستاشو به پهلو های عشقش می مالید و همراه با حرکت پارسا حرکت می کرد ... حس کرد که بازم داره ار گاسم میشه فاصله بین ار ضاء شدنها خیلی کوتاه بود .. همه اینا رو در اثر آرامش و اوج لذت می دونست ...
 تلکا : هر وقت گفتم آبتو خالی می کنی . کاریت نباشه نگران هیچی نباش .. من آبتو می خوام .. داغی هوستو می خوام ... آهههههه ..آهههههه ... داره میاد ... دوباره ... چه خوب و قشنگ داری کارت رو می کنی ...
تلکا چشاشو بست و فقط  به  حرکت آتشین  کیر پارسا فکر می کرد ...
-اوووووووووخخخخخخخ ... ووووووووووییییییی .... حالا .. حالا ... هر وقت که دوست داشتی خالیش کن ... آبتو می خوام .. زود باش .. زود باش .... می خوام .. یه خیلی ...
پارسا با این که به اندازه کافی با توسکا حال کرده و تونسته بود خودشو ارضا ء کنه اما یه حس تازه و یه بدن داغ , شور و حالی درش به وجود آورده بود که حس کرد بیش از حد سنگین شده ... دیگه جلو گیری نکرد .. با پرشهایی بلند اما خیلی نرم آب کیرشو توی کس تلکا  خالی کرد ..
 -منو ببوس ..منو ببوس .. لباتو بذار رو لبام .. ..
 پارسا دستاشو دور کمر تلکا حلقه زد و در حالی که لباشو رو لباش قفل کرده بود کیرشو به همون حالت  و تا انتهای کس نگه داشته دیگه حرکتی نمی کرد .. یه حس آرومی اونا رو به هم پیوند می داد . حس آروم همراه با عطش سکس ..
 در همین لحظه  گوشی موبایل پارسا که بالا سر تلکا قرار داشت زنگ خورد و چشای زن که به شماره افتاد حرصش گرفت . توسکا بود ...
 -چرا گوشی رو نمی گیری ..
-ولش کن .. کاری به کارش ندارم .
-چطور قبل از این که من بیام کاری به کارش داشتی ..
 -من الان چی بهش بگم ...
تلکا متوجه شد که حق با پار ساست . چون اگه یه حرفایی بین اونا رد و بدل می شد که حساس ترش می کرد به ضرر خودش بود ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

از عشق تا ضربدری 30

سیما مرتب اون صحنه ای رو تصور می کرد که پسرش سیامک کیر کلفتشو از پشت می کرد توی کس پونه و می کشید بیرون . در اون لحظات با همه عصبانیتش دوست داشت که جای پونه باشه . فراموش کرده بود که چه نسبتی با سیامک داره ...  اون باید مال خودم باشه .  من هر دو تا مرد رو می خوام . یه کاری می کنم که هم پیمان و هم سیامک هر دو شون بیان سمت من . یعنی میشه ؟  یاد حرفا و حرکات دوستاش افتاده بود که می رفتن به سایتهای سکسی و از سکسهای ضربدری و چند تا مرد با یه زن حرف می زدند و سیما  به حرفاشون می خندید .. حالا خودش تشنه یکی از همین سکسها شده بود .
 یعنی راستی راستی این سکسها وجود داره ؟ توی جامعه ما که نیست .. ولی دوستاش می گفتند که به تازگی رونق زیادی پیدا کرده ...
واسه این که متوجه شه سیامک تنهاست و پونه به خونه بر گشته یا نه بیشتر دوست داشت که واسه پونه زنگ بزنه ... ولی این کارو نکرد . ساعت حدود چهار بعد از ظهر بود که دید پیمان داره میاد خونه ... به نظرش خوش تیپ تر از همیشه اومد ... 
-سلام آقا پیمان . شما همش این قدر دیر واسه ناها میاین ؟
-امروز کمی دیر تر اومد م حالتون چطوره
-شکر خدا .. پونه خانوم خوبن ؟
-شکر ..
خلاصه  سیما تا اون جایی که می تونست  یه سری حرفای الکی رو وارد بحث کرد تا بیشتر بره تو کوک پیمان ....
 حس کرد که داره کمی شتابزده عمل می کنه . در این جور موارد آدم اگه خونسرد باشه راحت تر به هدف می رسه . رفت به خونه خودشون ...
این سیامک کار کشته طوری رفتار کرده بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده . همه چی مرتب مثل اولش بود ....
 سیما تصمیم گرفت که با یه تر کیب جدید ی توی خونه بگرده . این کارش سیامکو متعجب کرد ... چشای پسر گرد شده بود ... یه شورت نازک و فانتزی و یه سوتین فانتزی تر از اون شورت ..
 -ماااااااامااااااااان ... چت شده امروز ؟!
 -هوا گرمه می خوام راحت باشم .
-کولر روشن می کنیم ..
 -کمر درد می گیرم ... باشه برای شب که بریم زیر پتو ....
 زن پشت به پسرش کرد تا باسن خوش مدل و بر جسته و یکدست و سفیدشو بندازه توی دید پسرش .. همین طور هم شد . سکس با زن شوهر دار همسایه , سیامکو کمی گستاخ کرده بود و کون مادرشو که می دید دیگه تصور این که زنی بیگانه در کنار اون قرار داره کیرشو شق کرده بود ...
 سیما یه لحظه سرشو بر گردوند و متوجه شد که کیر پسرش عین لوله تفنگ شلوارکو داده جلو ... با خودش گفت بذار همین جور توی خماری بمونه . درستش می کنم . همه شما رو درستتون می کنم .
سه ساعت بعد سیما رفت به خونه پونه .. یعنی واخد رو برو شون ....واون فقط یه مانتو انداخت رو تنش و اون زیر فقط شورت و سوتین داشت و لباس دیگه ای جز همون مانتو تنش نکرده بود .
-ببینم پونه جون شوهرت بیداره ؟
-آره توی اتاق خودشه  سرش با کامپیوتر گرمه ... کاری داشتی ؟
-نه با تو کار داشتم . بریم یه جایی که صدامونو نشنوه .
 -چی شده نگرانم می کنی
 -بایدم نگران باشی ..
اونا رفتن به یکی دیگه از اتاقا ...
پونه : خب حالا بگو ببینم چی شده .. توپت پره ها ...
-لپ تابتو روشن کن .. می خوام این فلش رو بذارم ببینی ..
 -چی شده .. تو که دیوونه ام کردی ...
 -تو منو بیشتر دیوونه کردی . اگه می خوای متوجه شی چی شده زود تر روشنش کن .. وقتی اولین صحنه فیلم مشخص شد پونه دیگه تا آخرشو رفت .
-آههههههه چی شده ؟! یعنی چه ؟!
 سیما : من باید از تو بپرسم چی شده . یعنی چه ؟! حالا یک زن شوهر دار با پسر همسایه ؟! می دونی اگه شوهرت بفهمه چی میشه ؟! تو خجالت نمی کشی ؟
 پونه با این که از سیما خجالت کشیده بود ولی از اون جایی که توسط اون تهدید شده بود گفت واسه پسرت هم بد میشه ...
-عوضش پسرم زن نداشت . گناه تو خیلی بیشتره ..
-تو راضی نمیشی واسه اون درد سر درست کنی ...
من اونو فقط به شوهرت نشون میدم . جرات نداره سیامکو اذیت کنه ..
-از جون من چی می خوای .
 -چیزی که عوض داره گله نداره . می خوام منو با شوهرت تنها بذاری
 -که تو همه چی رو واسش تعریف کنی ؟
 -نه یه کار دیگه ای با هاش دارم
 -شوهرم از اوناش نیست .
-همه مردا سر و ته یک کر باسن . همه شون یک پخن .
 پونه با این که کنار شوهرش خودشو تقدیم مرد دیگه ای کرده بود ولی بودن با سیامک اونم بدون اجازه پیمان,  می تونست واسش یک فاجعه باشه اگه شوهرش پیمان متوجه این موضوع می شد ..... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی 

از عشق تا ضربدری 29

سیامک فوری لباساشو در آورد ..  و همین کارو  هم با پونه انجام داد ..
-چه خبرته ! می ترسی فرار کنم ؟
 -تو الان توی بغل منی . نمی ذارم که مثل اون دفعه ای فرار کنی . من دوستت دارم . -منم دوستت دارم .
اونا هم رفتند روی تخت اتاق خواب مادرش که دو نفره بود ...
سیامک این بار دیگه مقدمه چینی رو گذاشت کنار . می خواست آخرین فاصله رو هم هر چه زود تر از بین ببره تا حرفی برای گفتن نباشه و بهانه ای برای فرار پونه ...  هر دو شون کاملا بر هنه بودند . سیامک دستشو گرفت زیر بیضه هاش  و پوستشو طوری به عقب کشید که کیر کلفتش دراز تر به نظر بیاد . اونو گرفت جلوی چشای پونه .
 زن دهنش از تعجب وا مونده بود . حس کرد که  همون جوری که قبلا هم سیامک بهش گفته پس از سکس با هاش همیشه طالب اون خواهد بود . در همین افکار بود که حس کرد که یه چیز کلفتی کس تنگشو شکافته و تا آخر راهو رفته ..
-آههههههههه نهههههههههه کسسسسسسم آتیشم زدی بالاخره کارت رو کردی .
 -تو که خیلی داغی . داری منو می سوزونی .. اوووووووووهههههه ...
 سیامک سرغت فرو کردن کیرش توی کس پونه رو زیاد کرده بود ...
-این قدر جیغ نکش صدا میره بیرون ...
-دست خودم نیست خوشم میاد .. آتیش لذت توی تمام وجودم نشسته ... آخخخخخخخخخ .. دلم می خواد خودمو از این پنجره پرت کنم . منو بکن ... بکن ..سیا ..
 -دارم همین کارو می کنم ...
سیامک کاملا خودشو رو پونه خوابونده بود و در حالی که سینه هاشون به هم چسبیده بود داشت لباشو می بوسید ...
 پونه حس کرد که خیلی سریعتر از زمانی که در آغوش و زیر کیر پرویز بوده داره داغ میشه . 
-یه کمی تند تر اگه تند تر بکنی من خوشم میاد لذت می برم ...
-آخخخخخخخخخ سیامک همینه همینه دارم ارگاسم میشم ... شدم .. حالا شدم .. آبتو خالیش کن توش ..می خوام داغی اونو حسش کنم . جوووووووووون ....
 سیامک هم کیرشو ول کرد توی کس و گذاشت هر کاری که دوست داره انجام بده ... با هر ریزش منی یه حس لذت و آرامش خاصی به سیامک دست می داد و پونه هم دستاشو دور کمر پسر حلقه زده و اونو بیشتربه خودش می چسبوند تا آب بیشتری رو از سر چشمه به طرف کسش بکشونه ...
 و در بیرون از خونه سیما همچنان منتظر بود . حوصله اش سر رفته بود .. یه لحظه سرشو بالا گرفت دید که پرده سفید اتاقش داره تکون می خوره و بعد پرده کشیده شده ... تعجب کرد . چه اتاقی افتاده ؟! سیامک با اتاق من چیکار داره ... مشکوک شد ... باید برم بالا .
 یه حسی به اون می گفت که باید با احتیاط و بدون این که پسرش بفهمه بره توی آپارتمان و اگه موردی هست اونا رو غافلگیر کنه .
 سیامک یه ترانه سکسی غربی رو هم گذاشت تا هیجانشون بیشتر شه و همین به نفع سیما شد که وقتی درآپارتمانو باز می کنه اونا متوجه صدایی نشن . رفت به سمت اتاق خواب خودش .. خیلی مراقب بود که اونو نبینن . حرصش گرفته بود .. سر و صدای ناشی از عشقبازی رو می شنید ... صدای ضبط نمی ذاشت که به درستی متوجه حرفاشون شه . صدای زن واسش خیلی آشنا بود ..
اووووووهههههه نههههههههه .. اون پونه همسایه روبرویی ماست .. کثافت آشغال .. بالاخره سیامک ساده منو تورش کردی ؟ نههههههه ...
کمی از در اتاق فاصله گرفت ...  با یه موبایل کلاس بالا و قوی از اونا فیلم گرفت .. خیلی عالی شد ... خیلی آروم  و در حالی که به شدت عصبی بود از خونه اومد بیرون ..  داغون شده بود ... نمی دونست چیکار کنه . حالا من با این فیلم چیکار کنم ؟! پسره دیوونه واسه خودت شر درست نکنی ؟
با همه عصبانیتش خیسی عجیبی رو دور و بر کس و لای پاش حس می کرد ... توی همون ماشین شورتشو به آرومی پایین کشید و دستشو روی کس قرار داد و آروم آروم چنگش می گرفت و خیره به مردایی که از کنار ماشین رد می شدن نگاه می کرد . حتی به این راضی شده بود که یه پسر بچه هم بیاد و با اون عشقبازی کنه .  دوست نداشت بره خونه ..  می دونست که پیمان واسه ناهار میاد خونه . .. میرم فیلمو نشونش میدم و حال پونه رو می گیرم .. یه لحظه به خودش اومد .. اگه بخوام این کارو بکنم واسه پسرم هم بد میشه ... این جوری فایده ای نداره ... پیمان مرد خیلی خوش قیافه و خوش بدنیه ... اگه بتونم کاری کنم که با من باشه .... درسته خیلی کم سن تر از منه . ولی این روزا زن و مرد واسه سکس دیگه به این چیزا نگاه نمی کنن ؟ باید از طریق دیگه ای وارد شم .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

خواهر .. مادر یا زن داداش ها ؟ 20

و این شروع یک رابطه تازه بین اونا بود .هردو شون سعی داشتن با تمام وجود عشقشونو در بوسه نشون بدن . پارسا هم هیجان رابطه با زن داداششو داشت و هم این که می خواست کاری کنه که  اون واسش درد سر درست نکنه ولی حالا به تنها چیزی که فکر می کرد بر هنه کردن تلکا بود .  دستشو قرار داده بود پشت گردن تلکا و انگشتاشو به آرومی روی کمر زن داداشش می کشید . بلوزشو در آورد و سوتینشو هم باز کرد ....
تلکا خودشو کاملا تسلیم اون کرده بود . دیگه به غرور و متاهل بودن خودش فکر نمی کرد ... فقط به هوس فکر می کرد به هماغوشی با پارسا که تا قبل از اومدن توسکا اونو در حد یه فانتزی می دونست اما از وقتی که دیگه تنها عروس خونواده نبود حس کرد که در این راه واسش یه رقیب پیدا شده ... رقیبی که بالاخره تلکا رو شکست داده  پیشدستی کرده بود ..
زن با خودش می گفت حالا این منم که باید سنگ تموم بذارم و نشون بدم که خیلی بهتر از اون عفریته ام ... فکر کرده می تونه با میمون بازی به مرادش برسه . پارسا حق منه ...
حس می کرد که پرده شرم بین اون و برادر شوهرش تا حدود زیادی کنار رفته . لبای پارسا از کناره های گردن تلکا به شونه هاش رسید و از اون جا اومد رو سینه اش .... نوک تیز سینه های تلکا اونو به وجد آورده بود ... تعجب می کرد که چطور شده که کارشون به این جا رسیده ولی حالا دیگه زمان فکر کردن به این چیزا نبود . باید عمل می کرد . دیگه به اینم فکر نمی کرد که اون زن برادرشه .  پدر کشتگی خاصی با پیام و پویا نداشت ولی می دونست که داداشاش بهش حسادت می کنن و زیرکانه و ظریفانه واسش مایه میان . اما اون جوری نیست که بهش ضربه بزنن . با این حال از رفتار اونا خوشش نمیومد . مدام سعی داشتند که ثابت کنند که برای خونواده مفید ترن ..  پارسا ذهنشو از این افکار پاک کرد . چون نوک سینه های تلکا توی دهنش قرار داشت و باید نشون می داد که داره با تمام وجود از مکیدن سینه های اون  که مثل یه لیمو تازه و آبدار بود لذت می بره و لذت هم می برد .
 تلکا تصورشو می کرد که پارسا با اون لبای خوشگلش چه جوری داره سینه شو میک می زنه .
 -آهههههههههه ... پسر .. تو چقدر داغی ..
 -به خاطر آتیش وجود توست .. تو عشق منی  تلکا ... ناز منی .می خوامت . تو فقط برای منی ...
 -آخخخخخخخ بخور بخور .. اون طرفشو هم بخور .. من مال توام . اسیر توام . می خوام فقط از تو لذت ببرم . تو هم فقط مال من باشی .
 و پارسا شروع کرد به خوردن اون یکی سینه زن داداشش ...
و تلکا حس می کرد که کسش داره منفجر میشه ... باید لمس می شد .. حالا با دست یا لب و یا کیر پارسا .. بالاخره بدن پارسا رو حسش می کرد  . پارسا اونو رو دستاش بلند کرد و گذاشت رو تخت .. شلوارشو از پاش در آورد . حالا فقط یه شورت فانتزی براق و صورتی رو بدن سفید تلکا خود نمایی می کرد .
 پار سا هم تا اون جایی که پاش فقط یه شورت بود بر هنه شد .
زن پا هاشو به دو طرف باز کرد و پسر هم وسط بدنشو به لای پای تلکا  فشرد .. 
-نههههههههه این جوری آتیشم نزن ... نههههههههه ... من خودشو می خوام .
  تلکا از این بی پروایی و گستاخی خود تعجب می کرد . حالاا دیگه این فاصله و تابو شکسته شده بود . کف دست پارسا روی شورت تلکا فرار داشت ...
زن دوست داشت زود تر کیرو توی کسش احساس کنه و باورش شه که اون چیزایی رو که حالا داره می بینه توی خواب نیست . وقتی که پارسا به آرومی شورتو از پاهای تلکا در آورد اونم سر و نیمتنه شو آورد بالا تر و شورت پارسا رو پایین کشید  . دلش واسه دیدن کیر برادرشوهرش یه ذره شده بود . تا پازسا بیاد  سرشو بندازه لاپاش این تلکا بود که ساک زدنو شروع کرد . حرکت و بزرگتر شدن کیر پارسا رو توی دهنش حس می کرد .. پسر چشاشو بسته بود و با مو های سر زن داداشش بازی می کرد . تلکا از این مدل نوازش خیلی خوشش میومد ... با لذت کیرو ساک می زد و قسمت سرشو به نرمی توی دهنش می گردوند .
آیییییییییی تلکا .. آخخخخخخخخ .. کیف می کنم ...
زن با زبون و جفت لباش آتیش به خرمن هوس پسر انداخته بود .. دستشو گذاشته بود زیر بیضه های اون و طوری با هاش بازی می کرد که پارسا کاملا سست و شل شده بود ....
تلکا علاوه بر لذتی که از این کار می برد می خواست کاری کنه که پارسا اونو خیلی بهتر و سکسی تر از توسکا حس کنه .
  لحظاتی بعد پارسا کیرشو از دهن تلکا در آورد و این بار اون شروع کرد به مکیدن کس تلکا .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی 

روز عشق و طبیعت و زندگی

سلام برخد ا.. سلام بر  سیزده .. سلام بر طبیعت زیبا ! سلام بر کوه و جنگل و دریا ! سلام بر درختان سبز , شکوفه ها ! سلام بر امید ! سلام بر عشق ! سلام بر زندگی ! سلام بر دلهای عاشقی که به خاطر طبیعت می تپد و سلام بر عاشقانی که بوی بهار آنان را به عالم مستی و جاودانگی می برد ...
ای کاش این عالم مستی , عالم بی خبری نشود . بیدار شوید ای عاشقان طبیعت ! امروز روز شادیست .. امروز روز طبیعت است . روزیست که عشق جلوه تازه ای می یابد .. به همه شما لبخند می زند ...
هیچ روزی چون سیزده به در پر شور و پر حرارت نیست ... وقتی که میلیونها ایرانی از خانه ها بیرون می آیند و شادیها را قسمت می کنند طبیعت شاد به وجد می آید . گلها و شکوفه ها , سبزینه های زندگی احساس تنهایی نمی کنند ... آنان می خواهند که با جمعیت عاشق برقصند ..
و این است زیبا ترین روز خدا ... روزی که شادیها سینه آسمان را می شکافد .. روزی که خدای زمین و آسمان حس می کند که انسانها می خواهند که شاد باشند , عاشق باشند , یکدیگر را دوست بدارند .. راستگو باشند .. روزی که خدا احساس می کند که انسانها جاودانگی را دوست می دارند .
دریا و کوه و جنگل و دشت و صحرا بهانه ای بیش نیست ... مقصد و مقصد تویی ... مردم شادیها را دوست می دارند , مردم زندگی را دوست می دارند .. طبیعت را دوست می دارند .. آن چه را که تو خدای بزرگ به آنان بخشیده ای دوست می دارند . سیزده به در یعنی بزرگترین همبستگی بین ایرانیان در سراسر دنیا ... حتی با شکوه تر از نخستین روز عید ..
و در گوشه ای , در جنگلی و در بوته ای وقتی که دو دلداده ای یکدیگر را در آغوش می کشند پرند گان عاشق احساس می کنند که دیگر تنها نیستند .. حتی آنان هم می دانند که دنیای عشق از آن همه انسانهاست ..
 چند روز قبل وقتی صدای بلبلان را از شاخه سار های بلند درختان شهرمان می شنیدم اشک در چشمانم حلقه زد به این اندیشیدم که پرنده با قلب کوچکش چگونه عشق و طراوت و زیبایی را احساس می کند حتی وقتی که زیر پایش ماشین ها در رفت و آمدند اما ما آدم بزرگ ها گاه عاشق فاصله ها می شویم ..
رود خانه ها ! جوانه ها ! شنهای ساحل ! امواج آرام و خروشان دریا ! صخره ها ! شما تنها نیستید ... خدا این انسانهای مهربان و عاشق شما را به سراغ شما فرستاده . سیزده به در صدای زندگیست .. صدای ملتی که می خواهد زندگی کند , می خواهد شاد باشد , می خواهد بگوید که سنتهای زیبای نیاکان را فراموش نمی کند .. مال هر زمان که می خواهد باشد .
 سیزده روز فریاد است روز سکوت است روز دلبستگی ها , قول و قرار ها .. روزی که مسخ شدگان بهار به پاییز نمی اندیشند .. روز کودکی برگها .. روزی که دلهای من و تو با هم همصدا می شود و ترانه محبت می خواند .. روزی که خار ها هم گل می شوند ...
سیزده خوش یمن ترین روز خداست . احساس خوبی به من دست می دهد وقتی که انسانها را در کنار یکدیگر می بینم .. حس می کنم که همه را می شناسم .. همه آشنای منند ..هیچ کس بیگانه نیست . حتی سنگها سخن می گویند .. سنگها هم دل دارند هر چند بعضی دلها از جنس سنگند ...
 سیزده به در روز مهربانی هاست . روز من نیست .. روز تو نیست و روز او .. روز ماست .. روز ما انسانهایی که از خانه های خود به در می آییم تا بینیم که زندگی اسیر قفس های بسته ای به نام خانه نیست ... زندگی در چنگ من و توست .. از آن کسانیست که زندگی می کنند ...
 سیزده به در یعنی روزی که ما به خانه  واقعی خود می رویم . خانه عشق , خانه  ای بزرگ , به بزرگی دنیا , به شکوه قلبهای پاک .. روزی که خاطرات شیرین می سازد چه دلنشین است وقتی که دلهای هم نیاز در کنار هم قرار می گیرند به زیبایی ها می نگرند و خدای بزرگ را می ستایند !
 عدد سیزده در ایران باستان هرگز نحس نبوده و این اعتقاد خرافی از زمان صفویه به بعد به وجود آمده است ..
سیزده به در روز خداست .... میلیونها نفر در کنار هم و با هم به هستی می نگرند و با فطرت خود خالق هستی را می ستایند ..
 شاد باشید .. اگر می توانید این سنت نیک نیاکان ما را پاس بدارید ... طبیعت منتظر است ... عشق و زندگی در انتظار شماست .. من هم به سیزده سلام می گویم ..و سیزده به خوبی می داند که از او چه می خواهم ..عشق و طبیعت و زندگی .. پایان ... نویسنده ... ایرانی 
 

ابزار وبمستر