ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

مادرجون حشري1

امروز چهلم رستم خدا بیامرز بود. بیشتر از اینکه امروز واسه اون گریه کرده باشم واسه خودم گریه کردم. حالا تنهایی چه خاکی تو سرم می ریختم...هر کی نگام می کرد و می دید اونجوری دارم آبغوره می گیرم فکر می کرد دارم واسه رستم گریه می کنم دیگه نمی دونستن که من دارم واسه بدبخت شدن خودم گریه می کنم... حدود نیم قرن با هم زندگی کرده بودیم. من 15 سال داشتم و رستم 18 ساله بود که با هم ازدواج کردیم. تو این 51 سالی که با هم زندگی کرده بودیم خوب اخلاق هم دستمون اومده بود.. رستم مرد ساکت و صبوری بود منم تقریبا مثل خودش بودم.. توی اکثر چیزا نظرمون یکی بود اگرم یکی مخالف بود اون یکی کوتاه می اومد. به ندرت با چیزی مخالف بودیم.. کینه نداشتیم و به هر چیزی که داشتیم قانع بودیم و با همون دلخوشی های کوچیکمون از زندگیمون لذت می بردیم.. زمان چه قدرزود می گذره انگار همین دیروز بود که من و رستم با هم عروسی کردیم. به همین زودی گذشت...اون روزا که توی یه اتاق کوچیک و تنگ زندگیمونو شروع کردیم و حالا این خونه بزرگ که واسه هر دوی ما بزرگ بود و توش گم می شدیم.... بعضی وقتا دلمون واسه همون اتاق کوچیکمون تنگ می شد. روزگار خوشی با رستم گذرونده بودم و از زندگی که باهاش داشتم راضی بودم. حالا که دیگه بچه ها رفتن سر خونه زندگیشون من و رستم بیشتر احساس می کردیم به همدیگه احتیاج داریم. اما خب دیگه مرگ هم بخشی از زندگی ما آدماست... از همدیگه بدی ندیده بودیم و هر چی تو ذهنمون مونده بود خوبی بود.. فرق زیادی بینمون نبود و این علت اصلی ارتباط خوبمون هم همین بود. بذارید یه کم از اون موقع ها بگم. ما یه خونواده 6 نفره بودیم. چهار تا بچه بودیم که 2 تامون دختر بودن و 2 تامون پسر. من بچه دوم بودم.خونواده متوسطی بودیم و خب مثل الان نبود که بچه ها همه کاره باشن حرف اول و آخررو تو خونه ما پدرم می زد. اون موقع ها تو خونه ها کاملا مرد سالاری بود و مثل الان نبود و اصلا واژه ای به نام زن ذلیلی وجود نداشت. حرف حرف مرد خونه بود و کسی هم جرات نداشت نه و نو بکنه. ما هم از همون خونواده ها بودیم و پدر رییس خونه محسوب می شد . دوران بچگیمون که به سرعت برق و باد گذشت. اون وقتا تو شهرما دخترا تا ابتدایی هم به زور درس می خوندن وقتی دوره ابتدایی رو تموم می کردن کلی پز می دادن. کمتر کسی می تونست مدرک ابتداییش رو بگیره چون یا شوهر می کردن یا کمک پدر مادرشون بودن. من یه دختربا نمک و به قول مادرم ناز نازی بودم. بیشتر به عمه ام شبیه بودم تا پدر و مادرم. بور بودم و موهام و ابروهام بیشتر به قهوه ای متمایل بود. پوست سفیدی داشتم و چشمام به مادر رفته بود. درشت و سبز... قدم متوسط بود شاید 165 یا یه کمی این ور اون ور می شد. اما چیزی که دوست نداشتم این لاغریم بود. البته همه می گفتن زیاد لاغر نیستم اما خودم به نظرم میامد خیلی لاغرم. الان دخترا دوست دارن لاغر باشن اما قدیما دخترایی رو که یه ذره گوشتی بودن رو سالم تر می دونستن. خب عقلشون به چشم بود و فکر می کردن کسی که درشت تر باشه یعنی سالمتره و بدنش قویتره... خلاصه دختر خوشگلی بودم که از 13 سالگی واسه خودم یه عالمه خواستگار داشتم. اما شانسی که آورده بودم پدر خیلی دوست داشت درسم تموم شه بعد شوهرم بده. منظورم همون دوره ابتداییه ها.. بالاخره درسم تموم شد و اومدم ور دل مادرم نشستم. یه خصوصیت دیگه هم داشتم که خیلی آزارم می داد. هم قبلها خیلی اذیتم می کرد هم موقعی که با رستم ازدواج کردم هم موقعی که رستم مرد و من تنها شدم. اگه گفتین چی بود ؟!!! بعضی وقتا این خصوصیتم رو خیلی دوست داشتم اما یه موقعی هایی که می دیدم نمی تونم کنترلش کنم برعکس.. خیلی بدم میامد... اون خصوصیتم شهوت بسیار زیادم بود. نمی دونم چی تو وجود من بود که اصلا آروم نمی شدم. خونمون هم مثل این خونه های امروزی نبود که هر کدوم یه اتاق جدا داشته باشیم و هر کاری دلمون خواست بکنیم. امکاناتمون هم مثل شما جوونا نبود که بشینیم پای ماهواره و کامپیوتر و نمی دونم سی دی و.. از این چیزا.. یه اتاق داشتیم که هممون همون جا بودیم و یه اتاق کوچیک دیگه هم بود که به عنوان پستو ازش استفاده می کردیم و خرت و پرتامون رو گذاشته بودیم اونجا... غیر از من 3 تا بچه دیگه هم بودن که هی دور ورم بودن و تو خشتک همدیگه بزرگ شدیم. کی وقت گیر میاوردم به خودم برسم. اطرافم همیشه شلوغ بود و فقط می تونستم این نیروی عجیبی که تو وجودم بود رو شبا زیر پتو تخلیه کنم. نمی دونستم این کارم چیه.. درسته غلطه... خوبه..بده.. هر چی بود چون حس خوبی بهم دست می داد و این میلم رو ارضا می کرد دوستش داشتم و ادامه اش می دادم. با دستم خودمو می مالیدم یه حسی بهم دست می داد که خیلی خوب بود... دعا می کردم زودتر شوهر کنم تا از این وضع خلاص شم. دست خودم نبود بدجوری اذیت می شدم. عقلم هم به کارای دیگه ای قد نمی داد و فقط باید می شستم ببینم کی از این وضع نجات پیدا می کنم.روزها گذشت تا اینکه یه روز مادرم بهم گفت یکی از فامیلای دور آقات تو رو واسه پسرش خواستگاری کرده و آقات هم قرار گذاشته تا بیان و صحبت کنن. از خوشحالی چند تا سکته ناقص زدم. دلم می خواست داد بزنم : شوووووووهر... ما اونجوری پوز می زدیم تو دخترای فامیل... نه با ماشین و موبایل و دانشگاه و این اداها... وقتی فهمیدم اسمش رستمه خیلی ذوق کردم.. گفتم حتما مثل اسمش یه مرد قوی و کت کلفته... ولی وقتی شب خواستگاری دیدمش پشمم ریخت.. یه پسر ریزه میزه و فسقلی.. جثه کوچیکی داشت تقریبا سفید بود پوستش.. یه دست لباس سورمه ای پوشیده بود و موهاشو فرق کج باز کرده بود و کلی هم ژست گرفته بود. چشماش به قهوه ای می زد و ابروهای مشکی و پرپشتی داشت مثل موهاش... رویه هم رفته از نظر قیافه بدک نبود و می شد گفت متوسطه. اولش اصلا خوشم نیومد آهسته درگوش مادرم گفتم این چیه دیگه..چرا اینجوریه... آب رفته..مادرم چشم غره ای رفت و گفت رو حرف آقات حرف نمی زنیا..خیره سر.. اگه آقات بفهمه سرتو می بره... دیدم راست میگه..... مادرم هم بدون اجازه آقام آب نمی خورد. منم جرات نداشتم چیزی بگم واسه همین لال شدم. رستم لوله کش بود و پدرش هم همین شغل رو داشت...آروم زمزمه کردم : این لوله کشه ؟ لوله باید اینو بکشه... مادرم یه دونه از اون نگاها بهم انداخت که برق از کون آدم می پره خودشون بریدن و دوختن و چند روز بعد ما به عقد هم دراومدیم. روزای اول که چندشم می شد ازش هی بهش می گفتم ترو خدا یه ذره به خودت برس.. من یه مرد قوی می خوام.. بنده خدا فکر می کرد از سر دلسوزی واسه اون می گم می گفت فدات بشم... چشم به خودم بیشتر می رسم.. چند دفعه خواستم بگم تو که خودت این قدری هستی وای به حال کیرت.. حتما باید بهش بگم دودول... شبا موقع خواب به خودم می گفتم خاک بر سرت فروزان.. آخه این چه شوهریه .. تو باید اینو بکنی نه این تو رو.. زمان ما فاصله ای بین عقد و عروسی نبود. بیشتر پسرا وقتی عروسی می کردن زنشونو می بردن خونه پدرشون. خونه اون موقع پدر رستم هم از این خونه های قدیمی آجری بود که مثل کاروانسرا می مونه و دور تا دورش اتاقه. البته اتاقاش خیلی کوچیک بودن شاید دور حیاطشون یه 4 یا 5 اتاقی بود اما همش اندازه جای خواب دوتا آدم بود... با اون اتاقای کوچیک جالب بود که هر خونواده کم کمش 4 و 5 تا بچه رو داشت حالا فکر کنید اگه جای بیشتری داشتن چی میشد.وقتی رفتیم زیر یه سقف و چند وقت از زندگیمون گذشت به رستم علاقه مند شدم.. به خاطر مهربونی و خوش اخلاقیش بود که روز به روز بیشتر بهش علاقه مند می شدم... ما خونه پدر رستم زندگی می کردیم.. 6 تا بچه داشتن که رستم بچه اولشون بود و بقیه مثل توله همه جای خونه ولو بودن... کوچکترینشون 5/2 داشت. قد و نیم قد و شیطون... انگار ننه رستم سالی یه دونه زاییده بود.. رستم روزا با پدرش می رفتن و شبا خسته و کوفته برمی گشتن... نسل در نسل لوله زاده بودن. من خجالت می کشیدم به رستم بگم که من آتیشم تنده و یه بار کردنش منو راضی نمی کنه.. با اینکه اینجوری بودم ولی حجب و حیام خیلی زیاد بود و هر کاری می کردم نمی تونستم بهش حالی کنم که چه جوریم و چی می خوام...از همه بدتر این بود که رستم صبح تا شب خونه نبود و من باید چند بار تخلیه می شدم. دیگه بعضی وقتا دلم می خواست خودمو بمالم به دیوار.. دیگه ور رفتن با خودم بهم لذتی نمی داد و دلم می خواست با رستم باشم. هی به خودم می گفتم امشب که اومد خونه بهش می گم.. اما همین که رستم میامد خونه لال می شدم. ما خورد و خوراکمون هم با خونواده رستم یکی بود. یعنی وقتی رستم می رفت سرکار من تا شب پیش مادرش بودم و بچه ها... وقتی رستم و پدرش شب میامدن شام می خوردیم و من بعد از جمع و جور کردن ظرف و ظروفا با رستم می رفتیم تو اتاق خودمون.. اوایل زندگیمون رستم منو خوب راضی نمی کرد بیچاره دست خودش نبود زود ارضا می شد و من همیشه به همون زمان کم قانع بودم.. یعنی مجبور بودم.خلاصه با گذشت سالها دیگه همه چیز واسه هر دومون روشن شده بود. اون فهمیده بود من شهوتی ام و منم فهمیده بودم اون کیر خشکه و هفته ای یه بار هم واسش زیاده.. اوایل به خاطر من سعی می کرد هفته ای چند بار منو بکنه اما بعد از یه مدت دیگه شد هفته ای یه بار... روزها به همین ترتیب گذشت و ما تبدیل به پدر و مادر شدیم. ترو خشک کردن بچه ها یه طرف و این مرض شهوتی که من داشتم یه طرف دیگه. چاره ای نبود باید با وضعیت کنار می اومد. شاید باورتون نشه اما بعد از زایمان اولم نمی تونستیم کاری انجام بدیم من داشتم می مردم. حاضر بودم دردم دو برابر بشه اما این شهوتی که تلنبار شده بود تو تنم یه جوری خارج بشه. دلم می خواست تا رستم و گیر میارم بپرم روش... به هر حال بچه ها بزرگ شدن و ما هم پیرتر. خدا به ما 4 تا بچه داده بود. به ترتیب محمود ، معصومه ، هانیه، هادی بودن که همه دارایی ما بودن.چند سالی گذشت ما دیگه عروس دار و داماد دار شده بودیم... به قول نوه ها مادربزرگ و پدر بزرگ شده بودیم... من هیچ تغییری نکرده بودم جز اینکه چند تا فوت و فن جدید یاد گرفته بودم...امروزی تر شده بودم و امکانات واسم جور بود.. خونه بچه هام که می رفتم همشون ماهواره داشتن و کلی از این قرتی بازیا تو خونشون فراهم بود...بار اولی که با رستم رفته بودیم خونه پسر بزرگم ماهوارشو که روشن کرد چند تا خانوم بودن که داشتن می رقصیدن..رستم که انگار فنر قورت داده باشه.. یهو پرید هوا و گفت استغفرالله... اینا کین دیگه... خاموش کنید بابا..یه عمرسرمون تو لاک خودمون بوده حالا این آخر عمری می خواید همه رو خراب کنید.. نوه هام زدن زیر خنده و گفتن آقا جون این شو..منم که اینقدر خوشم اومده بود از شکل و لباس اون خانوما خیره شده بودم به تلویزیون و حتی پلک هم نمی زدم.. از شانس گنده من رستم از این چیزا خوشش نمیامد... حتی یه دفعه بهش گفتم بریم برام از این سرخاب سفیدابا بخره به صورتم بزنم... چنان آتیشی شد که از گفته ام پشیمون شدم ..می گفت سر پیری یاد بزک کردن افتادی. وقتایی که می رفتم خونه بچه ها نوه ام منو می برد توی اتاق خودشو آرایشم می کرد.. این قدر خوشم میامد که مثل کنه می چسبیدم به آینه... ساناز نوه ام هم که 18 سالی داشت اینقدر سر به سرم می ذاشت و شوخی می کرد شعر می خوند واسم : عروسکی عروسکی... تو خوشگل و با نمکی... خودشم می خندید... توی نوه هام یکی این سانازو خیلی دوست داشتم یکی هم اشکان رو نوه هام که اخلاق منو می دونستن و منو خیلی دوست داشتن. به زور میامدن دنبالمو منو می بردن خونشون و آخرشم به زور منو برمی گردوندن...رستم خیلی حسودیش می شد. تقصیر خودش بود از بس به قول بچه ها گیر می داد بهشون واسه همین بچه ها کمتر دمپرش بودن.با اینکه دیگه پیر شده بودیم اما من هفته ای یه بار واسم کم بود... خوبیش این بود که با این سن و سالی که ما داشتیم هر کاری دلمون می خواست می تونستیم بکنیم خیالمون هم راحت بود من دیگه حامله نمیشم. البته به نسبت این خوبی هزار تا بدی هم داشتیم... مثلا من موقعی که رستم می خواست تلمبه بزنه زیاد نمی تونستم پامو باز کنم یا بالا نگه دارم چون زود خسته می شدم.

1 نظرات:

ایرانی گفت...

داستان با نثری روان وبه شیوه ای خودمانی نوشته شده .شیوه بیان خاطرات به گونه ایست که حداقل من خواننده را جذب و توجهم را جلب نموده .دست نویسنده و ناشر(امیر)هردو درد نکند..ایرانی