ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

من همانم 25

دفعه قبل هم حس می کردم که این بوسه می تونه شیرین ترین بوسه زندگیم باشه .. ولی انگار این حس این بار اومده بود به سراغم . شاید به این خاطر که این دفعه اطمینان بیشتری داشتم از این که اون با کمال میل و با تمام وجودش خودشو در اختیار من گذاشته رضایت داده اونو ببوسم . 
چشامو بسته بودم و زیر این همه ستاره فقط به سیاهی و آرامش ناشی از بسته شدن پلکام فکر می کردم . به ترانه ای که در آرامش سپیده و نسیم صبحگاهی به سراغم آمده بود . چه سکوت دلنشینی ! بوسه ای که تن سردمونو کاملا داغ کرده بود  و لحظاتی که حس می کردم هیچی نمی تونه ما رو از هم جدا کنه . باز هم بوی گونه هاش , بوی صورت گرمش , بوی مو هاش .. همه و همه یه نیرویی بهم می داد که حس می کردم حتی می تونم مرگو هم شکست بدم . به این فکر می کردم که هیچ چیزی نمی تونه بین من و اون جدایی بندازه . دستامو بیشتر دور کمرش حلقه کردم و اونو سخت به خودم فشردم .. دلم نمی خواست روز شه .. دوست داشتم زمان در همین لحظات شکوفایی عشق متوقف شه ... و من همچنان در حال بوسیدنش باشم .. این بار دیگه به هیچ قیمتی اجازه نمی دادم که بین ما یه حرفایی پیش بیاد که ناراحتم کنه . این بار دیگه باید بهش می گفتم که چقدر دوستش دارم  . و بی او نمی تونم . ولی دلم نمی خواست لبامو از رو لباش بر دارم . در التهاب این بودم که بهش بگم دوستش دارم عاشقشم .. و ازش بشنوم که اونم دوستم داره . بشنوم که دیگه عشقو بازیچه دست آدما نمی دونه . بدونه که من عشقو بین خودم و اون واسطه قرار دادم و هر گز به عشقم خیانت نمی کنم . چرا اون باید تا این حد در من اثر بذاره . با این که دخترای  زیبا تر از اون بودند که خیلی راحت تر با من کنار میومدن . 
چند بار می خواستم لبامو از رو لباش بر دارم و اون چند کلمه ای رو که توی  دلم بود بهش بگم .. هم دلم نمیومد که یه استراحتی به لبامون بدم و هم این که اون با اون حرارت و داغی لباش طوری با لبام بازی می کرد که  گویی جواب نمام سوالاتمو گرفته بودم .  من باید باور می کردم که این حرارت عشقه که در هوای سرد صبحگاهی و با نوازش نسیم محبت ما رو به هم نزدیک کرده .. یکی کرده ... 
بالاخره برای لحظه ای به اندازه ای بین لبامون فاصله افتاد که حرفامو بهش بزنم ..
 - عشق من ! محبوبه من! می تونم بهت بگم که دوستت دارم ؟ می تونم بهت بگم که عاشقتم ؟ 
-پس  تو الان و تا الان چی داشتی می گفتی ؟! 
-می تونم ازت بپرسم نظرت چیه ؟و خودت چه احساسی در مورد من داری ؟ !
 -پس تو الان و تاالان چی داشتی می شنیدی ؟! 
اشک توی چشام حلقه زده بود .. باور نمی کردم که این قدر زیبا و دلنشین جوابمو داده باشه . یه نگاهی به اطرافم انداختم  بی آن که دستامو از دور کمرش بر دارم . دلم نمی خواست ازش فاصله بگیرم . انگار می ترسیدم  دیگه نتونم بغلش کنم .. ولی این بار اون دستاشو دور کمرم فشرد و سخت بغلم کرد و اجازه نداد که شروعی به سمت اون داشته باشم ... ترانه من منو می بوسید .. نفسهای تند و پر التهابش .. و پلکهایی که گاه باز می شدند تا چشای خمار و قشنگ و عاشقشو ببینم . 
خورشید بالاتر اومده بود .. بلبل کمتر می خوند نسیم همچنان می وزید ..  آن دور دستها رقض  شالیزار ها رو می دیدم ... چه منطقه زیبایی بود !  یه منطقه خشک در کنار جای مرطوب .. شالیزار در کنار کوهستان ... رود خونه, کوه , جنگل , عشق , ترانه , آرامش , خوشبختی و... من این ثانیه ها رو با هیچی در این دنیای بزرگ عوض نمی کردم .. من و اون فرمانروای لحظات عشقمون بودیم .
 تا بهم فرصتی داد غرق بوسه اش کردم .. آه نه .. ای آسمان! روشن تر نشو ! می خوام در این آرامش و در کنار ترانه ام بمانم تا خواندن ترانه عشق برام همیشگی بشه .. تا صبح هیاهو از راه نرسه .. یعنی دیگه نباید بترسم ؟ بازم از این لحظه های قشنگ عاشقانه رو در کنار عشقم خواهم داشت ؟ من و اون همیشه در کنار هم خواهیم بود ؟ زیبایی عشق یعنی زیبایی در کنار هم بودن .. وفادار بودن , همدیگه رو درک کردن . نیازی نیست که همیشه در طبیعتی زیبا باشیم تا بتونیم به هم بگیم که عاشق همیم .. عشقو میشه همه جا پیدا کرد .. اما بهترین جا و زیبا ترین جا آغوش گرمیه که صمیمیت و یکرنگی و دلدادگی رو به اوج خودش می رسونه .
 ترانه لباشو ا رو لبام برداشت ... سرشو به اندازه ای عقب برد که بتونیم  نگاه چشامونو , نگاه قلبمونو  همون جوری که حس می کنیم ببینیم . 
ترانه : می تونم بهت بگم عاشقتم ؟ می تونم بهت بگم دوستت دارم ؟ بازم بهم میگی دوستم داری ؟ بازم بهم میگی عاشقمی ؟ .... ادامه دارد ... نویسنده  .... ایرانی