ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

من همانم 22

انگار آب سردی رو سرم خالی کرده باشن . باورم نمی شد که اون داره این حرفا رو بهم می زنه . همون جوری که باورم نمی شد به ناگهان ازم خواسته باشه که اونو ببوسم . منو از رویاهام بیرون آورد . می خواستم ازش فرار کنم ..دلم می خواست بزنمش .. دق دلی مو سرش خالی کنم .. 
ترانه : چت شده کامی ؟
به این فکر می کردم که دخترای امروزی و این جور بی شیله پیله یعنی با هر کی که از راه می رسه و چند روزی بهش عادت می کنن این جور بوس بازی به راه میندازن ؟ همین خیلی حرصم می داد . شاید بیشتر از اون سر خوردگی که از حرکتش نصیبم شده بود از این حرفش ناراحت شده بودم . بد جوری به فکر فرو رفته بودم .
 ترانه : چرا حرف نمی زنی ؟ راحت باش . 
- می خواستم بپرسم تو از این تجربیات زیاد داری ؟ 
عقب رفتنشو بازم احساس کردم . آن چنان گذاشت زیر گوشم که احساس سنگینی زیادی می کردم ... ولی قلبم سنگین تر شده بود . می خواستم از دستش فرار کنم اما نمی تونستم و نمی خواستم در تاریکی ولش کنم .. می خواستم به زور بغلش کنم و ببوسمش ولی می دونستم که کارو بد تر می کنم . این که بخوای خشن بر خورد کنی و قدرتت رو نشون بدی به درد بعضی فیلمها می خوره و همه جا کارایی نداره ... انتظار داشتم که از دستم فرار کنه ولی این کارو نکرد .. کمی که به این حرکتش فکر کردم موضوع رو به نفع خودم برگردوندم . راستش حالا دیگه ته دلم خوشحال بودم که به من سیلی زده .. اون با تمام خشم و احساسش این کارو انجام داده بود . نشون می داد که از این حرف من ناراحت شده و بهش اعتقادی نداره . همون چیزی که من می خواستم . یعنی  ممکنه تا حالا فقط  منو بوسیده باشه ؟من تنها تجربه اش بوده باشم ؟ ولی خودمو زدم به ناراحتی و سکوت .. به مظلومیت .. به این که حتی اگه شده نازمو بکشه . هر چند خیلی هم ناراحت بودم . ولی می دونستم اون در شرایطیه که به این شکل زور رو قبول نمی کنه و کارمو خراب تر می کنم . ترجیح دادم که با هاش قهر باشم .. ولی پیش مینا و اسی یه مقداری ملایم تر باشم و خشم خودمو نشون ندم .. و بهترین کار این بود که سکوتو نشکنم . دوباره به یاد بوسه افتاده بودم . نمی دونم چرا این دختر  تمام معادلات رو بر هم ریخته بود . من هیچوقت پیش هیچ دختری کم نیاورده بودم . اگه اراده می کردم می تونستم خیلی راحت پیشروی کنم ..  اما یه حس عاطفی خاص  منو خیلی سست و بی اراده و تسلیم کرده بود .. حس کردم که اونو با تمام وجودم دوستش دارم . می خوام درکش کنم . خواسته هاش برام اهمیت داره . اون خیلی ساده بود .. هرچند شناختی از خونواده و کس و کارش نداشتم ولی اینا واسم مهم نبود . من خود اونو می خواستم .. این مدتی که باهاش بودم عاشق سادگی هاش شدم . هر دومون حس می کردیم که بهتره چیزی نگیم ولی یه چیزی بهم می گفت که اون از این کارش خیلی ناراحت شده .. من و اون خیلی آروم به خونه بر گشتیم ... حس کردم که من خیلی اخمو تر نشون میدم تا اون . مجبور شدم پیش اسی و مینا خودمو خندون نشون بدم .. اسی : من که خیلی خسته ام و می خوام بخوابم .. 
مینا : وای پشه ها چی ؟
 اسی : اونا روزا می خوابن .. ولی بنده خدا ها باید یه چیزی بخورن دیگه ..
 مینا : من خوابم میاد ..
 -اسی یه کمی آتیش روشن می کنیم پشه ها برن .. 
-حواست هست که جنگل آتیش نگیره ؟ 
اسی : یه مقداری خشک و ترو با هم می سوزونیم . همین که بخوابیم دیگه خوابیدیم .. 
-ولی پشه های این جا آدمو پوست می کنن ..
 این جوری که بوش میومد من و ترانه باید جدای از اونا می خوابیدیم . اگرم می خواستیم بریم با اونا باشیم قبول نمی کردند .. انگاری واسه این لحظاتی که با هم تنها باشن نقشه چیده بودن .. با این که ساعتها کنار هم بودند ... ولی حق داشتن ... در آرامش شب و در آغوش هم بودن یه حس دیگه ای به آدما میده .. می دونستم اسی کسی نیست که عاشق مینا باشه .. من و ترانه تنها موندیم ... هوا سرد شده بود .. بوی سبزه و گیاه میومد .. پنجره ها رو که باز کردیم یه سردی خاصی رو حس می کردیم ولی بوی دود اذیتمون می کرد که مجبور شدیم ببندیمش ... تعجب می کردم که چطور این چند تا وسیله رو سرقت نکرده بودند .. اسی می گفت که صاحب خونه به چند تا همسایه اون ور تر سپرده که هوای خونه رو داشته باشه .. ولی این روزا دیگه چهار تا وسیله دم دستی به درد کسی نمی خوره . من و ترانه شده بودیم عین غریبه ها .. منتظر موندم ببینم اون کجا دراز می کشه تا من در جهت مخالفش و با فاصله از اون قرار بگیرم ... سعی می کردم نگاهش نکنم ...
 ترانه : پیش بقیه خیلی خوب فیلم بازی می کنی .. چی شده مگه ؟! حقت بود .. دلم خنک شد .. تا دیگه هستی از این حرفا نزن . 
به خودم فشار می آوردم که چیزی نگم . اگه یه حرفی می زدم اونم یه چیزی می گفت و منم یه چیز دیگه,  می دونستم کم میارم و این حالت تاسف و دلسوزی اون محو میشه و دوباره میشه همون ترانه سابق .. بذار یه خورده خودشو سرزنش کنه ... 
ترانه : می دونم خونمو بخوری سیر نمیشی .. اصلا تو می فهمی منو ؟ من که می خوام بخوابم . این آخرین باریه که باهات میام بیرون . خیلی بچه ای ... بی جنبه .. ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

2 نظرات:

ناشناس گفت...

سلام.چند وقت پیش داستانی خوندم از وبلاگت که در اون ،مرد شاهد سکس زنش با چند نفر بود و چندتا از اهالی محل مدام به شوهر اون زن میگفتن زنت خرابه و فلانی مزاحم زنت میشه ولی خودشون ترتیب زنه رو میدادن و شوهره یه بار شاهد سکس زنش با چهار ونج نفر بود.اسم اون داستان یادم نیس و نمیتونم پیداش کنم.

ایرانی گفت...

با سلام و درود خد مت آشنای عزیز .. چند هزار پست و داستان در این سایت هست و ممکنه در این مورد چند داستان هم نوشته شده باشه ولی به این شکل معمولا اسم داستان به یاد آدم نمی مونه . مگر این که داستان خیلی خاصی باشه که یک سوژه در موردش باشه اونم با سوژه ای جدید ... مثلا اگه یکی بخواد داستانی رو که در مورد یک دو جنسه بوده که از دختر شده پسر .. راحت میشه گفت اسم داستان تولدی دوباره هست . یا داستانی که در دنیا فقط یک مرد قدرت جنسی داره به همه کشور ها میره و با همه سکس می کنه ..و دنیا رو سراسر ایرانی می کنه داستان فقط یک مرد هست ..ولی این جوری فعلا حضور ذهن ندارم اگه به خاطرم اومد حتما میگم .. شاد کام باشید ... ایرانی