ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

من همانم 30

من و ترانه ترجیح داددیم که فقط سکوت کنیم و به لحظاتی خوب و قشنگ فکر کنیم ... می دونستم به دست آوردن یا نگه داشتنش خیلی سخته . من چیکار باید می کردم . با چه در آمدی می رفتم خواستگاریش ؟! نباید اونو از دست می دادم . هنوز خونواده شو ندیده بودم .. لعنت بر تو کامیار الان چه وقت فکر کردن به این چیزاست .  الان باید  کاری کنی که ترانه , دل دل کندن از تو رو نداشته باشه بتونه فداکاری کنه . کار دنیا رو ببین یه دختر پولدار می خواستم که بتونم راحت زندگی کنم و حالا خودم اسیر عشق شده بودم . به این فکر می کردم که  عشق و سختی کشیدن برای اون خیلی لذت بخش تر از اونه که آدم بخواد با یکی راحت زندگی کنه و دوستش نداشته باشه یا اون احساس لطیفی رو لازمه یک زندگی درنهایت آرامش و خوشبختیه نسبت به اون نداشته باشه ... 
-تو چه فکری هستی کامی ..
 -چیه همش دوست داری بدونی که به چی فکر می کنم ؟ مگه من از تو می پرسم ؟ 
-چه بد اخلاق ! اصلا پشیمون شدم ...
-حالا قهر نکن ..  داشتم به این فکر می کردم که تو تا چه حد عاشق منی و با خوب و بد  من می سازی .. 
-راستش من که با بد تو نمی سازم . اصلا از بدی و بد بودن خوشم نمیاد .. 
-منظورم این بود که با دارو ندار من بسازی .. یعنی ...
 -هیسسسسسس ساکت ... الان وقت این حرفا نیست . اینو مطمئن باش کسی که از ته دل عاشقت باشه و تو عشقو در(از)  تمام وجودش حس کرده باشی  با همه چیز تو می سازه .. 
-ولی ترانه .. 
-ولی نداره . مگر این که تو به من اعتماد نداشته باشی و حرفامو دروغ فرض کنی ..مگه ندای  قلب منو نمی شنوی که داره صدات می کنه ؟ 
-اگه یکی پیداش شه که وضعش خوب باشه و تو رو به اون چیزایی که دوست داری برسونه چی ؟
 -من چی  دوست دارم ؟ 
-یعنی خونه و ماشین و یه شوهر با کلاس داشتن ...
 -حقتو الان میذارم کف دستت .. نه بهتره بذارم کف گوشات .. دو تا گوشامو  همچین پیچوند که صدای تق و توق لاله های گوشمو می شنیدم ... 
-باشه .. باشه ترانه منو ببخش دیگه از این حرفا نمی زنم .. تسلیمم .. 
-مگه جرات داری تسلیم نباشی ..فقط یه چند دقیقه ای حرف نزن .. چون باید دیگه بر گردیم  و با این دو تا نسناس بریم لب دریا .. ولی خب اگه این دو تا و این بر نامه ها نبود شاید من و تو به این راحتی با هم جور نمی شدیم و اون حرکت اسی که من  بیشتر متوجه تفاوت تو با سایر پسرا شدم ...
 -ترانه یه قولی بهم میدی ؟ 
-من اهل قول دادن نیستم .. رو حرفی که می زنم هستم .. ولی اسمشو قول نمی ذارم . بگو حالا چی می خواستی بگی .. ؟
 -می خواستم بگم می تونیم یه کاری بکنیم که  هر روزمون مثل امروز باشه ؟مثل امروز حس کنیم که به هم نزدیکیم و برای دیدن هم بی تابیم ؟  این ذوق و شوق همیشگی باشه ؟
 ترانه : راستش این آرزوی منم هست . همون چیزی که منم می خوام . من که به خودم اعتماد دارم ولی نمی دونم تو چیکار می کنی ... کامی سکوت ! .. من حال و حوصله اون دو تا دیوونه رو ندارم . 
-معلوم نیست اسی چه بلایی سر مینا آورده 
-حتما تو هم دوست داشتی از اون بلاها سر من می آوردی بچه بد .. نشنوم دیگه از این حرفا پیش من بزنی ها ..
 -حالا تو چرا تعبیر بد می کنی ..
 -شوخی کردم می دونم که عشق من خیلی آقاست .. خیلی گله ...
 اون داشت همین جور حرف می زد و من به این فکر می کردم که چی می شد اگه بقالی بابا مو تبدیل به یه مغازه ای می کردم که بشه ازش پول بیشتری در آورد . مثلا  تعمیرات دوچرخه یا موتور سیکلت ..  واسه دوچرخه سازی خیلی خوب بود .. یه چند وقتی هم شاگرد دوچرخه چی بودم و یه چیزایی سرم می شد .. دور و برخونه مون هم تا یه مسافت خیلی زیادی از دوچرخه سازی خبری نبود ... در عالم خودم بودم و فکر می کردم که ترانه داره برام حرف می زنه ولی همچین غرق افکار و رویاهام شده بودم که اصلا نفهمیدم که اون کی لباشو رو لبام قرار داد و شروع کرد به بوسیدنم ...
-چرا این قدر بی حالی کامی . به همین زودی سرد شدی ؟
 -نه حواسم رفته بود جای دیگه
 -پیش کی رفته بود .. دو تا چشای تو و اون , هر دو تا رو در میارم .. ولی نه شوخی کردم . می دونم به چی فکر می کنی . چند وقتی بیشتر نیست  که با هم آشنائیم ولی حس می کنم که مث کف دستم می شناسمت .
 -خوشحالم که این حسو در مورد من داری .
 ترانه : و خوشحال تر خواهم شد که یه کاری کنی که این حسو همیشه داشته باشم .. 
-می دونم که بهم اعتماد داری .. 
ترانه : برگردیم تا پیدامون نکردن ... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی