ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

من همانم 34

بالاخره رسیدیم به بابلسر .. من و ترانه می تونستیم خیلی راحت فکر همو بخونیم . می دونستیم که هر دومون به این فکر می کنیم که فردا و فرداهای ما چی میشه .. هیچکس به انتها فکر نمی کنه . به این که بن بست موقت زندگی کجاست . فقط به عشق و احساس و خودمون فکر می کردیم ... اینو اسی و مینا فهمیده بودن . دیگه کاری به کارمون نداشتن . زیاد گیر نمی دادن که با اونا باشیم ..  رفتیم  به ساحل دریا ... دو تایی شون در جا یه قلیون سفارش دادن .. 
ترانه : ایشششش این دو تا رو حیفشون نمیاد که در هوای به این تمیزی ریه شونو با این دود های کثیف آلوده می کنن ؟ ..
 مینا که از اون فاصله نگاهشو به لباهای ترانه دوخته بود و مطمئن بودم که چیزی از حرفاشو نشنیده و فقط لبخونی کرده بود از اون فاصله دست تکون داد و باصدای بلند گفت 
-خیلی حال میده  ... نیم عمر شما بر فناست .. 
ترانه : زندگی جاودانه مبارکتان باد ... 
-چی شده ترانه .. -نمیدونم کامی انگار پیرهنم به تنم چسبیده ولی خب لذت می برم از قدم زدن و نگاه کردن به دریا .به دریای زندگی به احساس خودم و تو ... دلم می خواد غرق احساس زیبای عشق و عاطفه ها شم .. اما نمی خوام سر نوشت عشق ما مثل موج های بلندی باشه  که به ناگهان به ساحل می رسند و در شن ها محو میشن .من عشقی رو می خوام که ریشه داشته باشه .
 -به نظرت چقدر طول می کشه تا یک عشق در قلب آدما در وجودشون ریشه بزنه . طوری که هیچ عاملی اونا رو از هم جدا نکنه . بین اونا فاصله نندازه ..
 -نمیشه زمان تعیین کرد کامی .. من داستان زیاد خوندم . از این و اون زیاد شنیدم . هیچ به زمان ربطی  نداره . آدما در هر لحظه از زمان می تونن دچار لغزش شن . اون بسته به ایمان و احساس طرف داره . به این که از کسی که دوستش داره و از خودش چه انتظاری داره ! فکر و نگرشش به زندگی و به عشق چیه
 - طوری حرف می زنی که انگار چهل سال از عمرت گذشته باشه و تجربه یک زندگی طولانی رو داشته باشی ..
 ترانه : برای دونستن خیلی چیزا نیازی نیست که مدت زیادی طولانی تجربه شون کنی .. می تونی به دوران کودکیت نگاه کنی .. حتی بعد از اون .. حتی بعد از بلوغ ... چیزایی رو که بهش دل بستی و چیزایی رو که ازش دل کندی .. اما یه چیزاییه که نمیشه ازش دل کند .. و اون حرکتیه که  خواسته های تو رو به حرکت در میاره  شعله های عشق و محبتو در تو بلند و استوار نگه می داره .. می تونی به آدما نگاه کنی و احساسشونو درک کنی می تونی حس کنی که اینی که کنار توست ایمانش تا چه حد همراه احساس و اندیشه توست . تا کجای قلبت  باهاش همراهی می کنه . من و تو باید ایمانمونو یکی کنیم . خواسته های خودمونو . چه بهتر که این ایمان روشنگر راه و عشق پاکمون باشه ... 
کم آورده بودم . نمی دونستم در برابر حرفاش چی بگم . زیر گوشش چی زمزمه کنم . فقط دستشو گرفتم و خیلی آروم با هم شروع کردیم به قدم زدن .. ساحل خیلی شلوغ بود . می تونستی  فرهنگ تمام ایرانو در اون جا ببینی . مثل ما خیلی ها بودند که دست در دست هم  نگاهشونو به هم داده بودند و به آینده شون فکر می کردن ... نگاه من و ترانه هم به افق دوخته شده بود ..  اما می دونستیم که داریم در نگاه و در درون هم سیر می کنیم . التهابو از دونه دونه انگشتاش حس می کردم . 
-می دونی چی دلم می خواد کامی 
-چی می خواد ؟
 -نمیشه خودت جواب بدی و من حرفی نزنم ؟
 -دلت می خواد همین جا رو ماسه ها دراز بکشیم  هیشکی نباشه جز من و تو . من بغلت بزنم و آروم آروم با صورتت با گونه هات  با موهات بازی کنم .. بعد لبامو بذارم نزدیک گوشت و یواش بهت بگم که خیلی دوستت دارم .. بهت بگم تو عمر منی , جون منی , عشق منی , نفس منی , قلب منی , همه چیز منی , ناز منی , نیاز منی , هستی منی , مستی منی .. 
ترانه : اووووووخخخخخخخخ ...  این جوری که میگی دلم می خواد همین جوری خودمو بندازم توی بغلت و تمام اون حرفایی رو که بر زبونت آوردی یه بار دیگه بگی .. صد بار دیگه بگی .. حتی وقتی هم که اون حرفا رو بر زبون نمیاری دلم می خواد که اونا رو احساس کنم . یه چیزی رو هم یادت رفت بگی و اونم بوسیدن منه .. 
-تو با این احساس قشنگت این همه مدت این حرفامو نمی شنیدی ؟ سکوت عاشقانه منو حس نمی کردی ؟ 
-سرزمین دل آدما همیشه آماده گرفتن بذر عشق و احساس نیست .. اما تخم عشق پاک و محبت وقتی کاشته شه آن چنان ریشه ای می زنه که هیچ طوفانی نمی تونه اون ریشه رو از جاش در بیاره .. چقدر دلم می خواد که زود تر برسیم به شب .. بریم یه گوشه ای .. خودمونو بسپریم به تاریکی شب .. زیر ستاره ها به آرامشی که اونو با هیچی عوض نمی کنم .. البته تو آرامش منی .. 
-پس منو با هیچی عوض نمی کنی .. 
-نمی دونم چرا امروز این قدر رویایی شدم . شاید حس می کنم که خیلی اذیتت کردم . اون جور که باید احساس تو رو درک نکرده بودم یا باهاش همخونی نداشتم .. 
-و حالا که خودت هم مثل من عاشق شدی اوج گرفتی .
 -آره کامی گاه حس می کنم بالاتر از تو هم دارم پرواز می کنم . 
-حالا نمیشه بیای پایین تر که کنار من باشی ؟
 یه نگاهی  توچشام کرد و گفت .. 
-آقای عاشق پیشه میشه شما سریع تر  بال بال بزنی تا بهم برسی ؟ 
-به شرطی که تو سرعتتو کمترکنی .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی