ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

من همانم 35

بازم یه نگاهی بهم انداخت و گفت من هر طوری که تو پرواز کنی و بپری می پرم . من همیشه با توام .. هیچوقت تنهات نمی ذارم . تو هم نباید  تنهام بذاری . اینو توی گوشت فرو کن. من همین جوری و الکی عاشق نشدم . 
-حالا چرا این جوری حرف می زنی . طوری صحبت می کنی که انگار عشق تو تو فردا آیه بی وفایی می خونه .. 
-نمی دونم کامی من از اینا زیاد دیدم . از هر ده تا دوستم  نه تاشون دوست پسرا شون ولشون کردند . رفتن دنبال یکی دیگه .. شما مردا خیلی تنوع طلبین .
  نزدیک بود از دهنم بپره که من  دوران تنوع طلبی خودمو قبل از آشنایی باتو گذروندم که زیپ دهنمو  کشیدم . گاه به این فکر می کردم که من و اون بیشتر از سنمون داریم حرفای عاشقونه و کلاس بالا رد و بدل می کنیم ولی وقتی که بیشتر فکر می کردم به این نتیجه می رسیدم که حرف دل و احساس که سن و سال نمی شناسه . میشه در هر سن و به هر طریقی آدم از عشق و احساسش بگه . دلیل نمیشه که دو تا جوونم در سن ما نخوان حرفای عاشقانه بزنن و یا این حرفا رو خیلی ساده و سر سری بر زبون بیارن ..ما هم باید از اونا پیروی کنیم . این قدر بدم میاد که هر کسی که می خواد یه کاری کنه یه مثالی از کار دیگری می زنه در این جهت که به اون کار بها بده و تاییدش کنه که اگه یه وقتی ما هم اون کارو انجام دادیم ایرادی نداره فلانی اون کارو کرده .. شاید فلانی با این کارش افتاده باشه توی چاه , ما که نباید بیفتیم . یواش یواش به غروب نزدیک می شدیم . انگار سایه غم بر طبیعت نشسته بود . ولی من در کنار ترانه ام احساس غمی نمی کردم .  آسمون طوری گرفته بود که گویی می خواست بره و دیگه بر نگرده . در واقع این خورشید نبود که دور می شد .نمی دونستیم چقدر از اسی و مینا فاصله گرفتیم . فقط همینو می دونستیم که چند ساعتی رو در کنار همیم بدون این که متوجه گذشت زمان بشیم .  بازم دست توی دست هم به روبرو نگاه می کردیم . به حرکت آب و امواج .. به آسمونی که می رفت تا رنگ غم به خودش بگیره ولی من و اون یه حس شادی و آرامش داشتیم طوری که فکر می کردیم که زمان متوقف شده و همه چی متعلق به ماست . چی می شد اگه تمام لحظات زندگیمونو به این صورت در میان آرامش و خوشی طی می کردیم! 
 -حالا خورشید داره به اون رنگی در میاد که من دوست دارم .
-ولی ترانه جان خورشید همون خورشیده ..آسمونه که رنگش  تیره میشه و این تیرگی ها نمی ذاره که خورشیدو همون جوری که هست ببینیم .. 
ترانه : امید وارم خورشید دل من و تو هیچوقت تیره نشه . می دونم هیچی رو نمیشه پیش بینی کرد . هیشکی نمی دونه که فردا بازنده هست یا برنده . هیشکی از باخت خوشش نمیاد و به اون فکر نمی کنه ولی وقتی که ببازی دیگه باختی از هر طرف واست می رسه . انگار که نافت رو با باختن بریده باشن .. 
- از چی داری حرف می زنی ترانه !. حالا وقت این حرفا نیست 
-راست میگی کامی . حالا دیگه وقت اونه  که به افق نگاه کنیم . به سرخی خورشید .. به اندوه آسمان .. و به غم دریا .. انگار که همه شون می خوان از دوری خورشید ببارن . چه غم انگیزه جدایی ! اما این مدل جدایی یه حس قشنگ عاشقونه ای رو هم با خودش داره . ولی من  نمی خوام که هیچوقت طعم تلخ جدایی رو بچشم . بگو کامی ..بگو که هیچوقت تنهام نمی ذاری ..
 -چی شده ترانه .. چرا این قدر حساس و نگران نشون میدی ؟اتفاقی افتاده ؟ مشکل خاصی داشتی ؟ کسی اذیتت می کنه ؟ این دوزه همش از نگرانی های بابت احتمال جدایی میگی 
-خیال بد نکن کامی چیزیم نیست . با کسی هم غیر تو دوست نیستم . 
-حالا چرا این قدر به خانوم بر می خوره . اصلا نمیشه با تو حرف زد .. 
- دیگه سکوت می کنیم کامیار عزیزم . سکوت می کنیم .. وقتی یه غم غروب و غروب غم گرفته نگاه می کنم دلم می خواد از تو سینه ام بزنه بیرون .  اون وقت یه حس امید وارانه می خوام که منو به بودن و موندن تشویق کنه . به من انگیزه زندگی بده ..  عشقو برام شیرین ترش کنه .. بهم بگه که پشت این تاریکی نور و روشنی وجود داره و زندگی منم مثل خورشید حالا حالا ها خاموش نمیشه . 
-به نظر تو ترانه , چرا آدما مخصوصا آدمای عاشق از دیدن زیبایی ها مثل غروب و طلوع و کوه و جنگل و دشت و دریا خسته نمیشن ؟ 
ترانه : تو از نفس کشیدن خسته میشی ؟ تو از عشق ورزیدن و لذت بردن خسته میشی ؟ زندگی یعنی تکرار های قشنگ و ما با همین تکرار هاست که نفس می گیریم و نفسهای تکراری می کشیم . 
-چرا آسمون باید این همه غمگین و گرفته باشه ؟ مگه نمی دونه  پایان تاریکی ها , روشنی هاست ؟ ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی