ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

من همانم 37

داشتم به این فکر می کردم که باید تا چه اندازه تلاش کنم تا بتونم اون جوری که دوست دارم عشقمو  در راحتی و آسایش نگه داشته باشم .  با حسرت به ماشین های آخرین مدل نگاه می کردم . دلم می خواست سوار یکی از اونا می شدم و ترانه هم کنارم می نشست ... اون وقت می تونستم یه پز حسابی بدم . ترانه به من افتخار می کرد .. از دور  و در یه نقطه روشن چشامو به یکی از این ماشینا دوخته  بودم .
 -به چی فکر می کنی کامی ..
 -به این که آیا میشه  یه روزی  منم بتونم یه ماشین واست بگیرم ؟   و تو سختت نباشه از این که با من از دواج کردی ؟
 -فکر می کنی این نهایت آرزوی منه ؟ آره ؟ تو منو این طور شناختی ؟
 -پس تو از من چی می خوای ..
 -به نظر من آدما گاه فکر می کنن باید بجنگند تا اون چیزی رو که می خوان به دست بیارن .  به این میگن مثلا تکامل .. تلاش برای پیشرفت . ولی نظر من اینه چیزی که مهم تر از به دست آوردنه , از دست ندادنه . یعنی یه چیزایی رو داریم که میشه گفت نهایت خواسته های ماست . باید اونو حفظش کنیم . کامی من دوستت دارم . دلم می خواد همیشه همینی باشی که الان هستی .. وقتی خودت باشی ..همین جور مهربون و منطقی و با وفا و علاقه مند به پیشرفت , خیلی راحت میشه با بقیه مسائل کنار اومد . من چیز زیادی ازت نمی خوام . من ازت کاخ نمی خوام . برای من زندگی در یه کاخ با زندگی در یه خونه خشتی تفاوتی نداره .. اگه کنارم نباشی توی هیچکدومش خواب به چشام راه پیدا نمی کنه .. با تو هر جا که باشم برام از یه قصر باشکوه تره .. حتی میشه با کمی تشنگی و گشنگی سر کرد به شرطی که منو با عشقت سیراب کنی ... فکر می کردم که دارم خواب می بینم که ترانه داره این حرفا رو به من می زنه .. یعنی واقعا اون به چیزایی که میگه عمل می کنه ؟ یعنی اون تا این حد عاشقمه ؟ هر بار که کنار هم می نشستیم با هم حرف می زدیم یه حس قشنگ و تازه ای از عشق و دوست داشتن نشونم می داد .با این که دلم می خواست همچنان حرفای قشنگشو گوش می دادم ولی لبامو خیلی آروم گذاشتم رو لباش .. دیگه بی خیال دنیا ی اطرافمون شدم . هر چند می دونستم در فضای تاریک دور و برمون کسی ما رو نمی بینه .. چرا اون دختر باید دوستم داشته باشه ؟  از من چی دیده ؟ یعنی حس کرده که از ته دل دوستش دارم ؟ چشامو بسته بودم و با حرکات لباش رولبام  حس می کردم که تمام بدنم سست شده و نمی تونم تکون بخورم . دستمو از زیر موهای ترانه رد کرده خیلی آروم نوازشش می کردم ... یواش یواش چشامو باز کرده و یه نگاه به بالا سرم انداختم . به آسمانی پر ستاره ... 
ترانه : رنگ آسمون با رنگ دریا یکی شده ... 
-مثل دل من و تو ؟ 
-شاید ..
 -دلت می خواست که با هم پرواز می کردیم ؟
 -مگه حالا داریم چیکار می کنیم ؟! فکر نکن روح من و تو,  توی قفس تنمون زندونیه . من یکی که دارم با تو می پرم .
 -من بدون تو چیکارکنم ؟
 -این که نمیشه تمام طول روز رو با هم باشیم . یعنی میگی هر وقت که منو نمی بینی فراموشم می کنی ؟ حسم نمی کنی ؟ آره کامی ؟ همین طوره ؟
 -چی میگی .من قبل از این که حستو بهم بگی و تو هم بشی مث من هر لحظه به یاد تو بودم و رویای این روزا رو داشتم ..
 -جون من راست میگی ؟ نکنه یه وقتی دلتو بزنم . میگن پسرا تا بدونن که یه دختری خیلی دوستش داره و عاشقشه دیگه اون دختر واسش تنوع نداره و دلشو می زنه . به چی فکر می کنی ؟ دلم می خواد بدونم .. 
-چقدر به این چیزا اهمیت میدی ؟ 
-دوست دارم بدونم عشقم در چه فکریه ؟ 
-به خودم میگم کاش دنیای من و تو همش به همین صورت می بود . اسیر اما و اگر ها نمی بودیم . الان من فقط خودم و تو رو می بینم ترانه .. مثل این دو روزی که با هم هستیم . فکر می کنم که در این دنیای بزرگ جز من و تو هیچی وجود نداره . فکر می کنم که تمام دنیا .. طبیعت داره از عشق و دوستی من و تو لذت می بره . دلم می خواد حالا که به دور و بر خودم نگاه می کنم جز خوشی این لحظات با هم بودن هیچی دیگه به ذهنم نرسه به چیز دیگه ای فکر نکنم .. ولی وقتی که به فردا فکر می کنم و این که تو کنار خونواده ات هستی یه جورایی به اونا حسادتم میشه . فکر می کنم که اونا می خوان تو رو ازم بگیرن . فکر می کنم اونا راضی نشن که دخترشونو بدن به یکی که شرایط منو داشته باشه ...
 -نترس کامی .. برای چندمین بار بهت میگم عشق اگه عشق باشه و عاشق اگه عاشق ,  هیچ مانعی نمی تونه اونا رو از هم دور کنه .. من و تو به هم قدرت میدیم ..  
صدای امواج دریا و سکوت ستارگان  دنیایی راز در دلش داشت .. راز هایی که در اون لحظات برای من و ترانه آشکار بود .
 دقایقی بعد رفتیم پیش  مینا و اسی .. قرار شد دو نفرمون توی ماشین بخوابن و دو نفر توی چادر .. می دونستم هر دو تاش واسه ترانه سخته .. واسه اسی و مینا فرقی نمی کرد . خلاصه من و ترانه چادر مسافرتی رو انتخاب کردیم ... خوابم نمی برد .. نه  به خاطر فکر و خیال زیاد , بلکه واسه این که حس می کردم مسئول حفظ امنیت ترانه ام تا اون راحت چشاشو بذاره رو هم . نشسته گاه چشامو باز و بسته می کردم . دوروز بود که یک خواب راحت  که سهله تقریبا نخوابیده بودم ولی اون قدر خوشحال بودم که می دونستم می تونم دوام بیارم . هوا روشن تر شده بود .. ترانه با نوازش های من چشاشو باز کرد 
-پسر تو امشبم نخوابیدی ؟ ..
-خیلی دوستت دارم ..
 ترانه نگاهشو از پنجره چادر به ساحل دوخته بود ..
 ترانه : یک ساعت دیگه قراره برگردیم .. همه جا ساکته ..تقریبا همه خوابن .. شاید چند تایی مث ما بیدار باشن .. حالشو داری دور آخرو بزنیم ؟ 
یه نگاهی به ترانه انداختم و گفت .. 
-البته دور آخر واسه این دوره .. .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

4 نظرات:

ناشناس گفت...

لطفا چنتا داستان س
کسی هم بزار

ناشناس گفت...

سلام‌ خوتون گفتید لابه لای داستان عا داستان سکسی هم میازم‌پس چی شد

ایرانی گفت...

با درود به دوست آشنای گلم .من مدتهاست که سکسی نویسی را کنار گذاشته و دیگه سکسی نمی نویسم و در این خصوص با خدای بزرگم پیمان بسته ام و به هیچ قیمتی پیمان شکنی نمی کنم این مسئله رو در ابتدای سال 95 در اواخر مارس 2016 طی پست پس از شصت و شش ماه عنوان کرده ام منتها در آن وقت چند داستان نیمه کاره داشتم که تا تمامش کنم شد 23 خرداد 95 .. یعنی روزی که آخرین پست سکسی ام رو نوشتم و منتشر کردم . دیگه تصمیم گرفتم فقط غیر سکسی بنویسم و تازه اونو هم این روزا از بس افکارم پریشانه زیاد نمی تونم بنویسم ..حتی هر چند روز در میون هم به وبلاگ سر نمی زنم . الان اومدم یه پست غیر سکسی ادبی به اسم رویای من کجایی رو که خودم نوشتم منتشر کنم که با نظرات گرم شما عزیزان مواجه شدم .. ممنونم شما لطف دارید شاد و تندرست باشید ... ایرانی

ایرانی گفت...

سلام بر آشنای دوم .. منظورم آشنای پیام دومه ... خسته نباشید .. توضیحاتی رو که در بند قبلی دادم دیگه میشه در این جا هم اورد ولی خب تکراری میشه . ممنونم از لطف و همراهی شما . پاینده باشید ... ایرانی