ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

من همانم 41

برام خیلی تعجب انگیز بود که ترانه اون قدر پول داشته باشه . راستش برای منی که تا حالا این مبلغ پولو ندیده بودم بایدم جای شگفتی می داشت . چرا اون این کارو برام انجام داده ؟چرا از خود گذشتگی می کنه .. 
-ترانه تو این پولو واسه خودت لازم داری .  اگه لازم نمی داشتی که وام نمی گرفتی . شاید بعدا واسه جهیزت به کارا بیاد .. 
-خب تو کار می کنی بهم میدیش دیگه . هر ماه یه مقداری رو واسه من بذار کنار . مگه خودت نگفتی  توی این محل مردا و بچه ها و حتی تازگی ها دختراش  هم دوچرخه دارن .. دیگه نونت توی روغنه . اگه شاگرد می خوای منم هستما .. 
-دلم می خواد ببوسمت ولی این جا نمیشه .. 
-منم دلم می خواد که  بازم با هم بریم به جنگل ... ولی این دفعه دیگه نمی ذارم که بهم دست بزنی . 
 -جدی میگی ؟ 
-از دستام بپرس ..
 نمی دونستم از خوشحالی چیکار کنم . بیش از اونی که جور شدن کار برام مهم باشه این برام اهمیت داشت که  هنوز هیچی نشده ترانه خودشو شریک من احساس می کرد . همدم و دلسوز من شده بود . مگه من براش چیکار کرده بودم ؟!  فقط تونستم دستشو توی دستم بگیرم و خیلی آروم با انگشتاش بازی کنم . مثل ما خیلی ها توی پارک بودن .  ولی هر دومون از بقیه خجالت می کشیدیم که بخواهیم خیلی راحت همدیگه رو لمس کنیم .. 
-نمی دونم چه جوری به خونواده ام بگم ؟ یعنی بگم این پولو از تو گرفتم ؟ از کسی که می خوام باهاش ازدواج کنم ؟ عاشقشم و دوستش دارم ؟
- چه اشکالی داره بگو . بالاخره که باید بگی .. به نظر من در هر کاری باید حرف راستو زد . دروغ دروغ میاره  و آدم نمی تونه عذابها و عواقب بعدی این دروغ رو تحمل کنه .
 -ترانه 
-جوووووون 
-خیلی دوستت دارم . 
-منم همین طور ..
 یه جورایی خونواده رو متوجه قضیه کردم . اولش یکه خوردن ... ترسیدن که  ترانه هم مثل دخترایی باشه که می خوان هر طوری که شده خودشونو به پسری تحمیل  کرده به خاطر از دواج هر کاری انجام بدن .سوال های مختلفی می کردن ..
-پسر تو می دونی خونواده اش چه جورین ؟
 -تومی دونی خونه اش کجاست ؟ 
.. و من هم در برابر این سوالات جوابی نداشتم که بدم . ولی یه جورایی حس می کردم که  پدر و مادر و خواهرم از ترانه خوششون اومده .. با همه اینا کمی نگران بودن .. آخرش پدرم به مادرم گفت
 -زن این قدر حرص نخور هنوز که چیزی نشده . مگه همین الان سر سفره عقد نشستیم ؟ به موقعش میریم تحقیق . فکر نمی کردم این  قدر راحت قبولش کرده باشن یا نظر خوبی راجع بهش داشته باشن ... شاید یه دلیل مهمش این بوده که رو من تاثیر گذاشته بود . چون من حال و حوصله هیچ کاری رو نداشتم . حتی حوصله توی همون بقالی نشستن رو . خیلی زود همه چی رو مرتب کردم و وسایلی رو که می خواستم به نقد و اقساط خریدم .. با این که بیشتر فوت و فن های دوچرخه سازی و تعمیرات اونو می دونستم اما بازم نگران بودم .. این که چه جوری کار مردمو راه بندازم . ولی خیلی خوشحال بودم .. دیگه باید ترانه رو کمتر می دیدم .
 دو سه ماه گذشت سخت مشغول کار بودم .. دیگه به تابستون رسیده بودیم و بازارم حسابی گرفته بود .. ولی هنوز اون جور که باید از نظر تجربی خبره نشده بودم . در چند مورد بر گشتی هم داشتم ولی اراده ام بر اون قرار گرفته بود که هر طوری شده باید واسه خودم استاد کاری بشم . طوری که چشم بسته دوچرخه رو باز کنم و ببندم . خونواده بهم می گفتن که شاگرد بیارم ولی حس کردم که اعصاب سر و کله زدن با بچه ها رو ندارم  .. آخر هفته و روزای تعطیل با ترانه می رفتم گردش . یه موتور گازی واسه خودم گرفته بودم و اونو ترک خودم می نشوندم . یه حس عجیبی داشتم وقتی تونستم یه موتور گازی قسطی اونم دسته دومشو بخورم انگار یه هواپیمای شخصی خریده بودم ... چند ماه گذشته بود .. هر بار که رفتم یه پولی رو بابت بدهی ام به ترانه بدم بهم می گفت زوده باشه بعدا ... -ترانه .. هوا که سرد شه بازار منم سرد میشه ها ... 
-دل من همیشه گرمه .. دل تو هم همین طور . یه روزی بدهی ات رو میدی . مگه می خوای ازم جداشی ؟ .. 
-تو سختت نیست که مدرکت لیسانس باشه و من دیپلم داشته باشم ؟ سختت نیست که شغل من اینه ؟ 
-برای چی سختم باشه ؟ تو داری زحمت می کشی پول در میاری .. همین مهمه ... تو ناراحت نیستی پسره خوش تیپ که می خواستی مخ دختر پولدارا رو بزنی و حالا مخ یه دختراز طبقه متوسطو زدی ؟ 
-فکر می کنی بابا مامانت قبول کنن که زنم شی ؟
 -تو چطور می خواستی با یه دختر پولدار عروسی کنی ؟ اون بابا مامان نداشت ؟ تازه ازدواج با اون که سخت تر بود ؟ ..
راست می گفت ترانه .  عشق نگرانی میاره .. تمام معادلاتو به هم می ریزه . آدم کسی رو که دوستش داره پولدار ترین می بینه  ارزشمند ترین می بینه , بهترین می بینه و شاید دست نیافتنی ترین ..همینه که اونو می ترسونه .
 -ترانه .. بهم قول میدی که هیچوقت تنهام نذاری ؟ همیشه مث حالا خوب باشی ؟ 
-تو چی کامی ؟ قول میدی همیشه درکم کنی ؟ وقتی خوب درکم کنی هیچوقت تنهام نمی ذاری .
گاهی می رفتیم تو پستوی مغازه .. اون با عشق میومد توی بغلم ... هرچی بهش می گفتم سختمه بوی گریس و لاستیک میدم گوشش به این حرفا بد هکار نبود وبا یه بوسه داغ بهم انرژی می داد . ترانه عاشق پاییز بود و من بهارو بیشتر دوست داشتم . وقتی اسی گفت بچه ها حاضرین مثل چند ماه پیش بریم جنگل , ترانه که خیلی هیجان زده شده بود خیلی راحت قبول کرد ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی