ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

من همانم 42

راستش انتظار نداشتم وقتی که اسی این پیشنهاد رو داد ترانه طوری احساس خوشحالی کنه و یه دست شما درد نکنه به اسی بگه که من حسودیم شه ., به همون کسی  که سایه شو با تیر می زد . اعصابم خرد شده بود ولی به خودم تللقین کردم که نباید این قدر حسادت کنم . خونواده  نمی دونستن که ما چهار تایی  داریم میرم شمال ...اواخر مهر ماه بود .  یک ساعت پس از این که از تهران حرکت کردیم بین راه وایسادیم . یه جای کوهستانی  بود با درختان تبریزی و رودی که از کنارش می گذشت ... 
اسی : من که هوس یه چای قلیون داغو دارم . 
مینا : خیلی می چسبه ..
 -من و ترانه اهل قلیون نیستیم .. 
ترانه  نگاه معنی داری بهم انداخت که راستش حس کردم منظورش اینه که چرا از طرف اون صحبت می کنم . پیاده شدیم و من و ترانه پس از خوردن یه چای داغ از اون دو نفر فاصله گرفتیم ...
 -معلومه چته کامی ؟ 
-چی شده این که از طرف تو حرف زدم ؟
 -نه اصلا معلوم نیست چرا اخلاقت این جوری شده ؟ اصلا با من حرف نمی زنی . حواست جای دیگه هست . 
حق با اون بود . نمی دونم چرا یهو اسیر حسادت شده بودم . یه حس و حالتی که انگار می خواستم اون تمام توجهش معطوف به من باشه . اون دفعه که  اسی اون حرکت زشتو انجام داده بود و ترانه رو نسبت به خودش بدبین کرده بود ولی بعدش اسی که متوجه اشتباهش شده عذر خواهی کرده بود من خودم از دوستم حمایت کرده دلم می خواست که ترانه هم متوجه اشتباهش شه , ولی در اون شرایط نمی دونم چرا دلم می خواست تمام توجه ترانه فقط به من باشه .. حتی سر سوزنی هم به دیگری اعتنایی نکنه .. 
-ببین کامی اگه از بودن با من پشیمون شدی بگو .. 
-نه این طور نیست
 -دلت نمی خواست بیای
 -بس کن ترانه ..
 راستش واسه یه لحظه می خواستم بهش بگم که خیلی حساس شدم و داستانو واسش تعریف کنم . اما حس کردم که شاید بهم بخنده . می خواستم دستشو بگیرم و بکشونم سمت خودم و  با هم چند دقیقه ای خلوت کرده از این حال و هوا در بیاییم ولی اون حس و تمرکزو نداشتم . 
-چیه فکر می کنی به خواسته هات رسیدی ؟ به همین زودی دلتو زدم پسر ؟ 
دستشو کشیدم و اونو به سمت خودم کشوندم 
-ولم کن . اصلا پشیمون شدم که اومدم با این اخلاقت ... اگه به خاطر اون دو نفر و حفظ آبرو نبود  ماشین می گرفتم بر می گشتم .. 
-من برات مهم نیستم اون دو نفر مهمند ؟
 -نمی فهمم چی داری میگی ؟ فقط می دونم می زنی تو ذوق آدم . حرف راستو هم به آدم نمی زنی .. ببینم  پدر و مادرت چیزی گفتن ؟ جتما گفتن که دور این دختر رو قلم بگیر . اگه این طوره بگو من ناراحت نمیشم . 
-اتفاقا اونا خیلی دوستت دارند ..
-خلاف تو که دیگه دوستم نداری ..
 -کی میگه دوستت ندارم .
 گذاشتمش به حال خودش , طوری که دو تایی مون وقتی پشت ماشین نشستیم کلامی بینمون ردو بدل نشد . یعنی یکی دوبار صداش کردم و دیدم که اخم می کنه خجالت کشیدم از این که اسی و مینا متوجه شن . اون دو نفر کاملا متوجه ما بودن . 
مینا : شما دو تا چه تونه ؟ ببینم کشتی هاتون غرق شده ؟ 
اسی : حتما دوچرخه های کامیارو دزد زده و باید جواب مشتری هاشو بده ... 
شروع کرد به خندیدن .. 
-اسی ول کن .. مگه آدم دقیقه و ثانیه حرف می زنه ؟
 کف دستمو خیلی آروم گذاشتم پشت دست ترانه  .. طوری با پنجه های دست دیگه اش انگشتامو فشرد که با وجود درد شدید جیکم در نیومد .. منم دیگه تحویلش نگرفتم .
-حقت بود .. 
صدام در نیومد .. می دونستم از این که تحویلش نگیرم خیلی عصبی میشه . وقتی که رسیدیم به مقصد و پیاده که شدیم  و یه ده دقیقه ای گذشت اون ازمون فاصله گرفت و رفت به اون سمت جاده ... هنوز دو سه ساعتی از روز باقی بود . با این که هوا کاملا صاف و آفتابی بود ولی می شد بوی پاییزو حس کرد . زیر لب زمزمه می کردم .. دختره دیوونه از دست من داری فرار می کنی ؟ حالتو می گیرم ... رفتم دنبالش ... انگاری آب شده بود رفته بود زیر زمین ..  سرمو که بر گردوندم از دور اسی و مینا رو می دیدم که دارن واسه من دست تکون میدن . با این که اونا عاشق هم نبودن ولی مث ما دیوونه بازی نداشتن . شایدم حق با ترانه بود و من نمی بایستی تا این حد حساسیت نشون می دادم .
 -کجایی دختر .. بیا لوس نشو ..
 ترانه : دیگه هیچ حسی بهتون ندارم و لطفا شما هم اگه حسی دارید برای خودتون نگهش دارید ... 
برای لحظاتی قفل کردم . این چه حرفی بود که از زبون ترانه خارج شده بود .البته اونو ندیدم . انگاربین درختان و بوته ها مخفی شده بود .   می خواست ناراحتم کنه . اولا به شکلی رسمی و کتابی مطلبشو بیان کرده بود .. بعد این که طوری جمع بسته بود که انگار عشقش نیستم  و بد تر از همه چطور دلش اومده بود اون حرفارو بر زبون بیاره  . تمام وجودم لرزید ..  . 
رومو برگردوندم و خیلی آروم ازش دور شدم . صدای خش خش برگهای پاییزی زیر پا رو از پشت سر می شنیدم . رومو بر گردوندم ... هردومون سکوت کرده بودیم . خیلی آروم به سمتش  رفتم . شونه هاشو محکم گرفتم .. با خشم تو چشاش نگاه کردم ..
-این حرف آخرته ؟
 با چشاش یه جور خاصی نگام می کرد .. فریاد , سرزنش , عشق , سکوت ..خشم .. درنگاهش نهفته بود  به راستی با یه دختر اونم وقتی که میره رو دنده لج چه بر خوردی باید داشت ؟ صدامو بردم بالا . 
-تو به چه حقی اون حرفا رو بهم زدی ؟
دیدم به زیر چشاش چین افتاده و با سرزنش و رنج خاصی نگاهم می کنه .. دستامو دور کمرش حلقه زده و لبامو گذاشتم رو لباش .. حرکتی نکرد .. لباشو ثابت نگه داشته بود تا این فقط من باشم که اونو می بوسم .. صدای ضربان قلبش , گرمای تنش و صدای نفسهاش نشون می داد که با تمام وجودش تسلیم من شده . این که جوابمو می دونستم خیلی آروم بهش گفتم 
-دیگه دوستم نداری ؟ یه ذره .. یه کوچولو
لباشو به لبام چسبوند و این بار اون بود که با حرکات لباش کاری کرد که فراموش کنم چند دقیقه پیش چی گفته و منم باهاش همراهی کردم . در یک رابطه عشقی هیچ چیز به اندازه آغوش گرم و عاشقانه ای که سبب میشه جز عشق وآرامش به چیز دیگه ای فکر نکنیم به آدم آرامش نمیده ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی