ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بگذار دیوانه ام بدانند

ببین که دیگر نمی نالم . ببین که دیگر اشکهایم را نشانت نمی دهم . ببین که دیگر صدای مرا نمی شنوی .. نوشته هایم را نمی خوانی . ببین که دیگر نمی گویی که مرثیه می نویسم . 
دیگر کسی قلم مرا نمی شکند .. دیگر کسی قلبم را نمی شکند . قلبم دگر تکه ای برای شکسته شدن ندارد . 
گفتی که فراموشم نمی کنی این را هم به حساب دیگر حرفهایت گذاشته ام . 
چه اشک آوراست آوازگنجشکها ! وقتی که مرا به کودکی ام می برند و روحم به گذشته پرواز می کند .. 
و چه زجر آوراست وقتی که دلم می خواهد جسم خسته من هم با روانم پرواز کند و نمی توانم ! آن چنان که  از مرزهای زمان بگذرم .. آن چنان بروم که دیگر هوس آن را نکنم که خود را نشانت دهم  که بپنداری می نالم . عشق نمی خواهد که به تنهایی در آغوشش کشم . فراموش نکرده که چگونه خود را بین من و توقرار داده, تو از آن فاصله گرفته ای .
 عشق تو را می خواهد . تو را که با حرارت خود عشق را سوزان تر از همیشه کرده ای .
 گفتی که فراموشم نمی کنی چه دروغ شیرینی ! وقتی که می خواهی فراموشت کنم . شاید روزی این کار را انجام دهم . اما می دانم یکی بوده که مثل هیچکس نبوده است . یکی که ثانیه هایم را به آتش کشیده تا دیگر نتوانم از مرزهای زمان بگذرم .
 کاش مرا با خود می بردی ! کاش مرا به سیاهچال زمان می انداختی تا من همیشه به یاد داشته باشم آن سوی دیوار خوشبختی را , که شاید روزی به دیدارم بیایی .
 ببین که دیگر نمی نالم .. چه زود فراموش کرده ای آن چه را که می گفتی ! و من  اینک در گوشه تنهایی خود , تنها با خود سخن می گویم .
 تو دیگر صدای مرا نمی شنوی , نوشته هایم را نمی خوانی , صدای قلبم به گوشت نمی رسد حتی مرا احساس نمی کنی .
 رفتن وداع نمی خواهد .. تو مدتهاست که رفته ای .. از آن زمان که دیگر اشکهای مرا ندیده ای .. از آن زمان که دیگر صدای قلب مرا نشنیده ای .. از آن زمان که دیگر ندانستی چه می خواهم . تو مدتهاست که رفته ای . 
چه بیهوده می پنداشتم مهربان ترین مهربانانی ! چه بیهوده می پنداشتم آن چه را که عاشقانه و باتمام سوز درونت به من گفته ای و برای من نوشته ای حقیقتی بیش نیست .
 من دوست کاش ها بودم و تو دشمن فاش ها .. 
شاید روزی فراموش کنم که با من چه کرده ای . شاید روزی سنگدلی هایت را فراموش کنم .. شاید روزی از یاد ببرم عاشقانه هایت را . شاید روزی از یاد ببرم که به من گفته ای تنها برای من خواهی بود , اما فراموش نخواهم کرد آن قولی را که  به من داده بودی . آخر خود به بهای خون خویش حتی اگر قلبم را به زیر پا نهم زیر قول خود نخواهم زد . تمام دروغ هایت را روزی از یاد خواهم برد اما یک دروغ تا به آخرزندگی مرا می سوزاند و همان آخرین قولیست که به من داده ای . 
 احساس کرده بودم که می توان از دریچه نور با روشنی ها آشتی کرد .. احساس کرده بودم که می توان با زندگی آشتی کرد و من یک بار دیگر باختم . احساس کرده بودم که می توانم با چشمان تو زندگی را ببینم ,با چشمان تو عشق را احساس کنم و با چشمان تو آرامش و خوشبختی را درآغوش کشم . 
بگذار دیوانه ام بخوانند بگذار به من بخندند . بگذار بگویند که او دیوانه ای بود وفادار , عاشقی بود دیوانه , بگذار سر زنشم کنند که خود را مفت باخته ام .. بگذار دیوانه ام بدانند . آخر این روز ها مهربان بودن , با وفا بودن و احساسی عاشقانه داشتن را جز دیوانگی نمی دانند . این روز ها آدمها خیلی زود آدمها را از یاد می برند این روزها کسی برای کسی تره هم خرد نمی کند چه رسد به این که خود را فدایش سازد . من از طعنه دیگران نمی ترسم . آنان که پلکهایشان را به روی واقعیت بسته اند چگونه می توانند با چشم دل خویش حقیقت آشکار را ببینند ؟!.... پایان ... نویسنده ... ایرانی