ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

من همانم 12

با افکاری ناراحت بر گشتم خونه .. حوصله هیشکی رو نداشتم . من که از عشق و وابستگی فراری بودم . چرا باید این جور تحقیر شده باشم . من ترانه رو دوست داشتم . به اون عادت کرده بودم . حس می کردم اون با بقیه فرق می کنه .. چرا  با من این رفتارو کرده بود .  به درک که بهم گفت نه . مگه آدم قحطیه . اصلا کی گفت که عاشق شم .  خوش به حال اونایی که  پس از حال کردن با دخترا ولش می کنن . اصلا کی گفته که برم ازدواج کنم ؟ زن می خوام چیکار کنم ؟ شاید انتظار نداشتم که همون اول بله رو بگه ولی انتظار اینو هم نداشتم که این جور با هام بر خورد کنه .  اصلا نمی دونستم چی شده ؟ فقط چند جمله از حرفامونو به خاطر می آوردم . فقط می دونستم حرف بدی نزده بودم . نمی خواستم کار به این جا بکشه . نمی خواستم اونو از خودم بر نجونم . خب اگه منو نمی خواستی دیگه این جور الم شنگه به پا کردن نداشت .  می دونستم دیگه بر نمی گرده . راستش واسم مهم نبود  . اصلا برای چی اومده بود این طرفا؟ مگه آدم قحطی بود که  اون از اولش قبول کرد که با من بپلکه ؟ اون شب از ناراحتی تا صبح خوابم نبرد . شب قبلش از هیجان خوابم نبرده بود . هی از این پهلو به اون پهلو می کردم . چرا  زندگی من باید این جوری باشه . چرا نباید منم از زندگی خودم لذت ببرم ؟ ماشینای آن چنانی زیر پام باشه ؟ پز بدم .. کلاس بذارم . دوست دخترمو کنار خودم بنشونم و به هر جا که دلم بخواد برم . تازه یه دوچرخه درست و حسابی ندارم . نههههههه .. این که نمیشه تا آخر عمرم به همین صورت زندگی کنم . باید بجنبم .  بقالی به دردم نمی خوره .. هرکی ظاهر مغازه رو نمی بینه مسیرشو عوض می کنه و میره یه کوچه اون ور تر . نمی دوستم چیکار کنم . کاری که ترانه با من کرده بود تمام غمهامو به یادم آورده بود . فعلا مجبور بودم یه جورایی کمک خونواده باشم . راهی نداشتم . باید به اونا هم توجه می کردم . نزدیک ظهر بود .. یکی دو ساعتی بود که داشتم مگس می کشتم ...
 -آقا یه بسته آدامس موزی می خواستم ..
صداش خیلی آشنا بود .. واوووووو .. همون دختره لوس بود ... بی اختیار از جام پا شدم . لبامو گاز گرفتم واونا رو گردشون کردم تا متوجه لبخند من نشه در عوض می خواستم اخم کنم تا بفهمه که چقدر از دستش ناراحتم ... 
-کاری داشتی ؟ 
-من  با سوپری کار دارم ...
 طوری لفظ سوپری رو به کار برد که حس کردم یه متلک به مغازه قدیمی و کهنه ما انداخته یا به خود من ... 
-فکر می کنی نتونم این بقالی رو سوپریش کنم ؟
 -چیه کامی دلخور نشون میدی ...
 -بابت چی ؟
-بابت دیروز ..
 -واسه چی ناراحت باشم . راستش فکرشو نمی کردم دوباره ببینمت .. 
-اوووووووه که این طور . چه بهتر ! حالا که واست فرقی نمی کرده بهتره من برم . فکر کردم یه خورده رفتارم تند بود و اذیت شدی . اومدم از دلت در بیارم . ولی توهم چند تا متلک بارم کردی .. 
-کجا داری میری ترانه ... 
-تو بدون من حالت بهتره .. 
 راستش  برای لحظاتی توی چهره اش خیره شدم . می خواستم ببینم آیا از این که به من نه گفته ناراحته یا نه ؟ ولی اثری از حس خاص در صورتش ندیدم . اون همون آدم ساده و بی شیله پیله دیروزی بود .. کمی با هم حرف زدیم . تا  کاملا متوجه شدم که اون خیلی راحت با این مسائل بر خورد می کنه . 
-ببن کامی من اگه می خواستم به کسی دل ببندم الان دیگه دانشجو نبودم . ..
 لعنت بر من که پس از این همه حال کردن با دخترا خودمو اسیر یکی کرده بودم که به عشق و دوست داشتن اهمیتی نمی داد .
ادامه داد ..
-ببین منم مثل تو خاکی هستم . عاشق یک زندگی بی شیله پیله .. اما واسه خودم فکر و فلسفه و فر هنگی دارم که دلم می خواد بقیه بهش احترام بذارن .
 -فکر کردی من به این فکر و فلسفه ات بی احترامی کردم ؟ اگه تو انتظار داری بقیه به افکارت احترام بذارن تو هم باید همین کارو بکنی . صبر می کردی عکس العمل منو پس از شنیدن جواب منفی خودت می دیدی .. انگار داشتی بهم حمله می کردی ..
 -منو ببخش رفتارم تند بود ..
 -منم بی تقصیر نبودم ترانه ... یعنی تو بازم میای بهم سر می زنی ؟ می تونیم مثل دو تا دوست باشیم ؟ 
-آره کامی .. همون شیوه ای که این روزا خیلی ها پیاده اش می کنن .. از عشق خبری نیست ..یه دوستی معمولی مثل جوامع پیشرفته .. راستش این سادگی و یکرنگی تو بود که سبب شد که به عنوان یک دوست روی تو حساب باز کنم .. انگار که تو واسم یک دوست دختری و منم برای تو یک دوست پسر ..... 
ترانه رفت .. شبی دیگه از راه رسید .. کار دنیا و خدا قابل پیش بینی نیست ... حالا  نه اون حسرت و عذاب شب قبلو داشتم و نه امید و استرس دو شب قبلو .. یه احساس آرامش داشتم از این که ترانه با همه ادا و اصولهاش هنوز کنارم مونده و با منه ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی