ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

من همانم 20

اسی در برابر ترانه مثل موش مرده ها شده بود . ترانه تحویلش نمی گرفت و با هاش حرف نمی زد . 
بر گشتیم به خونه که تا اون قسمتی که ما درش بودیم چند دقیقه بیشتر راه نبود . بازم من و ترانه تنها موندیم ...
 -برم کمکشون کنم تا غذا رو ردیف کنیم ..
 ترانه : همین جا بشین تکون نخور . بذار انجام بدن . وظیفه شونه . یهو دیدی یه وقتی گرگی چیزی بهم حمله کرد .. می بینی چقدر همه جا قشنگه !
-من فقط آسمونو می بینم . بقیه جا ها که جز تاریکی اثری ازش نیست ..
- چقدر تو بی ذوقی آقای عاشق پیشه ... الان نو این درخت و این بوته های سیاهو که روبروتن نمی بینی ؟
 -آره می بینم ولی سیاهه دیگه ..
 -مگه نمی دونی مشکی رنگ عشقه ؟ .
.امکانات جایی که در ان قرار داشتیم کمی ضعیف بود ولی بازم جای شکرش باقی بود که یخچال و گاز پیک نیک و یه تلویزیون عهد بوقی هم داشت . 
مینا و اسی بهمون نزدیک شدن .. 
مینا : شام حاضره .. 
 ترانه : با این که از املت خوشم نمیاد ولی تویه همچین جایی که گرسنه امه خیلی می چسبه ...
 مینا : چی میگی خواهر این غذای سلطنتی ما پایین شهریهاست .. 
ترانه : یه جوری حرف می زنی که انگاری من کاخ نشین باشم . بازم جای شکرش باقیه که  یخچال کهنه ای این جا هست که می تونیم ازش استفاده کنیم و این چهار تا دوغ و نوشابه مونو خنک نگه می داره .. 
اسی : مینا خوب درارو باز کن که بوی نم خفه مون کرده ..
 مینا : وای پشه رو بگو .. آدمو پوست می کنن . مگه می تونیم شب این جا بخوابیم ؟
 اسی : آتیش روشن می کنیم .. 
 مینا : بوی دود آدمو خفه می کنه . ولی دیگه چاره چیه . اونم تازه موقته . کی می خواد تا صبح کنار آتیش بشینه ؟ راستش اصلا به این فکر نکرده بودم که وضع خواب چی میشه . یعنی کی پیش کی می خوابه ؟ اون دو تا که خیلی راحت بودن .. سر به سر هم می ذاشتن و شوخی می کردن .
 بعد از شام  ترانه دست منو گرفت و بازم کشوند به قسمت بالای خونه .. رو تپه ها .. جایی که می شد خیلی راحت کوهها و آسمونو دید .. همه جا سرمه ای و تاریک بود و فقط ماه و ستاره ها یه زیبایی خاصی به این تاریکی بخشیده بودند . صدای چند تا پرنده قاطی شده بود و می دونستم که یکی از اونا بلبله . با این که احساس خستگی می کردم و  خوابم میومد ولی حاضر بودم تا صبح بیدار بمونم . لحظاتی که تموم نشه . لحظاتی که در کنار فرشته زیبا و مهربونی به نام ترانه باشم و اون واسم حرف بزنه . شاید خیلی از حرفاشو متوجه نمی شدم ولی می خواستم آهنگ صداشو بشنوم . می خواستم همراهش باشم ..  زیاد از خونه دور نشدیم .. تا صد متر اون ور تر خونه ای نبود .. اون دور و برا فقط چند تا خونه داشت .  فقط چراغ یکی از اونا روشن بود . با این که از بعد از ظهری تا اون وقت کارامون , حرکاتمون تکراری بود ولی احساس خستگی نمی کردیم . شاید خسته شده بودیم از زندگی یکنواخت و یک مدل و یه جورایی می خواستیم به آرامش برسیم . ترانه برای لحظاتی سکوت کرده بود . صدای نفسهاش میومد .. نفسهایی آروم .. حرفی نمی زدم . می ترسیدم اگه سکوتو بشکنم دیگه نتونم صدای نفسهاشو بشنوم .. نسیم نفسشو  که حس می کردم به قسمتی از صورتم می خوره . بازم رو زمین نشسته بودیم .. 
ترانه : خیلی بده هیاهو و هرج و مرج زندگی باعث شه که نتونیم سرمونو بالا بگیریم و به ستاره ها نگاه کنیم . غرق زندگی ماشینی شدن و تجملات همین دردسرا رو هم داره .. 
-نگاه کنی بالا سرت که چی بشه دختر !
 -یعنی واسه تو هیچ اهمیتی نداره که حس کنی اون قدرکوچیکی که داری توی دل آسمون آرامش , پرواز می کنی  و از اون بالا مالا ها غم و غصه ها رو خیلی ریز ببینی ؟
 -بهت نمیاد از این حرفا بزنی و این جوری باشی ترانه . بیشتر به آدمای خشک و جدی می خوری ..
 -نه بابا ... اینا همه اثرات فست فوده که مختو از کار انداخته ..
 -تو هم کم نمی خوری از این ... 
-چیه ادامه بده .. می خواستی بگی از این آت و آشغالا حرفتو پس گرفتی ؟
 -تو از کجا می دونستی می خوام اینو بگم ؟ 
-من اگه نخوام تو رو بشناسم که دیگه با تو نمیام سفر .. 
-تو اگه منو می شناختی ... 
ترانه : چیه امشب همش  حرفاتو نیمه کاره ول می کنی ؟ اگه دوست داری واست ادامه بدم .. 
-نه می دونم که فکرمو خوندی .. 
-خیلی بدی کامی .. 
-ولی نه به بدی تو .. 
-وای این حرفتو نشنیده می گیرم ... چقدر دلم می خواد به یه جایی تکیه بدم . این دیوونه ها نذاشتن که غروبی یه چرتی بزنیم .
 آخ که چقدر آروم و خوشحال شدم وقتی که یه بار دیگه سرشو گذاشت رو شونه هام . تنش با تنم تماس داشت . گرمای تنشو حس می کردم . نسیم خنکی که مو هاشو افشون می کرد و صورتمو قلقلک می داد .  بازم  کف دستشو  گذاشت توی دستم .. حس کردم خیلی نرم و ملایم تر از بعد از ظهری نشون میده .. منم باید حسمو نشون می دادم . دوستش داشتم تا کی باید ساکت می نشستم ؟  شاید فروتنی زیاد همیشه به معنای پیروزی نباشه . شاید اون از من انتظارقدرت بیشتری داشته باشه . حالا که باتمام وجودش به من تکیه کرده .. .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی