ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

من همانم 16

اصلا حال و حوصله مینا رو نداشتم . می خواستم مثل بچه ها لج کنم و برم سمت ترانه ولی  ازاین که ترانه ناراحت شه می ترسیدم . نمی دونستم که اونا کجا رفتن و تا چه اندازه ازمون دور شدن . 
مینا : کامی چرا ازم فرار می کنی . مگه نمی دونی چقدر دوستت دارم . تو اگه همین حالا بگی که منو می خوای من دیگه سمت اسی نمیرم . 
-اسی تا حالا به اندازه کافی تو رو جویده بهت امون نداده . 
-من بهش اجازه ندادم که بهم دست بزنه . 
-آره تو گفتی و منم باور کردم . 
- می خوای باور کن . می خوای باور نکن . ولی این تو بودی که باعث شدی من برم سمت اون . وگرنه من خودم دوست نداشتم این اتفاق بیفته . تو انگار ترانه رو خیلی دوست داری ..
 -از کجا می دونی ..
 -از طرز نگاهت . با یه حالتی بهش نگاه می کنی . اون جوری که من دوست دارم و نگام نمی کنی .   فکر می کنی من از ترانه جذاب تر نیستم ؟ 
 -فکر نمی کنی آدم کسی رو که دوست داشته باشه زیبا ترین می بینه ؟ 
مینا : تو دیگه خیلی داری حرص میدی لجمو در میاری .
 -مقصر خودتی تو بودی که شروع کردی ..
 -یعنی میشه یه روزی که بهم بگی  دوستم داری ؟ من و تو زیر یه سقف زندگی کنیم ؟ باور کن من مهریه هم زیاد نمی خوام . هر چی تو گفتی . حتی به چهارده سکه هم راضیم . 
-بس کن . دیگه داری منو داغون می کنی همش رو اعصابی . این حرفای الکی پلکی چیه توی این طبیعت تحویل ما میدی . طوری رفتار می کنی که انگاری اومده باشیم بله برون . 
-کامی تو خیلی بی ذوق و بی احساسی . بدا به حال کسی که می خواد زن تو بشه ...
-قربون دهنت . این یه چشمه رو خوب اومدی ..
 در همین لحظه دیدم که صدای پا میاد .. یعنی صدای حرکت سریع موجودی که داره از یه چیزی فرار می کنه . ظاهرا این جنگل ها در روز روشن حیوونایی نداره که بخوان تا این حد به جاده و رود خونه نزدیک شن . حتی یه عده ای گزارش دادن که در این حوالی خرس دیده شده . ولی  نه این وقت روز ... این چی می تونه باشه ... وایییییی ... ترانه بود .. طوری می دوید که ترس برم داشت .. 
-چی شده .. اسی کجاست ..
 -گورستون ..
 رفتم به سمتش .. ولی از دستم در می رفت . 
-همه شما مث همین .. اصلا نباید با شما میومدم .. 
 مینا هم داشت میومد به دنبالمون که سرش داد کشیدم و گفتم بدو برو ببین دوست پسرت کدوم گورستونیه . حدس زدم که باید چه اتفاقی افتاده باشه . این اسی در برابر دخترایی که مقاومت می کردند و تحویلش نمی گرفتند نقطه ضعف داشت و اگه نمی تونست به هدفش برسه معمولا به زور متوسل می شد .  و بیشتر وقتا طرف از ترس آبرو واکنشی نشون نمی داد و حداقل  می تونست در همون حد و اندازه های یه بوسه به مرادش برسه و دلش خنک شه که زیاد تحقیر نشده . دلم می خواست برم سمت اسی و اونو بگیرم زیر مشت و لگد ... ولی در این شرایط حساس تنها گذاشتن ترانه به صلاح نبود . 
-عزیزم چی شده چرا همین جوری داری می دوی .. 
عجب تیز پایی بود این دختر ... چست و چالاک همین جور تپه های حاشیه رود خونه رو می رفت بالا . وای چه دور نمای قشنگی داشت .. نفسم بند اومده بود .
 -کجا داری در میری ؟ صبر کن ببینم چی شده ؟! بگو خودم حالشو می گیرم .. آخه دو تا دختر و دو تا پسر این جوری میان بیرون همین بر نامه ها رو هم داره . ولی تو نباید می رفتی سمت اون ...
 گند زده بودم . معلوم نبود این چه حرفی بود که بر زبون آورده بودم ... این بر نامه ها رو هم داره یعنی این که تو اگه سمت منم می بودی ممکن بود منم بخوام با تو قاطی شم .. ولی خوشبختانه متوجه سوتی دادنم نشد . به خیر گذشته بود . بالاخره آروم شد و گوشه ای نشست . دستاشو جلوی صورتش گرفت و شروع کرد به اشک ریختن .  اونو به حال خودش گذاشتم تا آروم شه ... پس از لحظاتی رفت به سمت جوی آب زلالی که همون نزدیکی بود . صورتشو شست ... 
-دختر ! فکر نمی کردم این قدر احساساتی باشی ... الان که بر گشتیم می زنم لت و پارش می کنم .. 
ترانه : کاریش نداشته باش 
 -یعنی  بی غیرت باشم ؟
 -خصلت شما مردا همینه ...
 -اگه اینو می دونستی چرا با ها مون اومدی ؟ این جا که امریکا و انگلیس نیست همه راضی باشن . تازه ...
 دیگه ادامه ندادم . می خواستم بگم تازه تو تنها ناراضی جمع ما بودی و هستی ... فکر همچین بر نامه ای رو می کردم ولی نه به این زودی و در همون ساعات اولیه ..ولی از یه نظر هم به نفعم تموم شد که اون دیگه با هام لج نکرد . ولی مرتب داشت نیش می زد که همه شما مردا از یه قماش هستین .. 
-بس کن ترانه . اگه در مورد اون اتفاقی که بین من و مینا افتاد میگی تو که بهتر از همه می دونی اون افتاد روی من . تازه من  اگه جنسم خرده شیشه داشته باشه میون جمع میام و کاری صورت میدم ؟ دیگه یه حرفی بزن که منطق داشته باشه ؟ 
دو تایی مون سکوت کرده بودیم .. زیر سایه چند درخت و کنار جوی آب نشسته بودیم .  تا چشم کار می کرد طبیعت زیبا و کوههای جنگلی خود نمایی می کرد . فقط اون دور دورا کوههای لخت البرز و قله دماوند  بهمون سلام می داد  .. دهها کیلومتر دور از ما بود ولی نزدیک تر از اینها به نظر می رسید .. البته اون راهی رو که ما از جاده ها میریم تا به مقصد برسیم با اون مسیر فضایی که توی دید ماست فرق می کنه از این نظر که اون بعد مسافت این تصور رو در ما ایجاد می کنه که در دید مستقیم هم باید همین تصورو از فاصله داشته باشیم . 
-ترانه بگو من چیکار کنم .
 -هیسسسسس ! فقط ساکت باش هیچی نگو .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی