ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

من همانم 17

چند دقیقه ای به همین منوال گذشت .. پوست صورتش داشت می ترکید . دلم  نمی خواست یهو هوس برگشت به سرش بزنه . این جایی که ما بودیم خیلی خلوت بود و رفت و آمد ماشین هم خیلی کم ... باید خودمونو به هزار مکافات می رسوندیم بابل و از اون جا بر می گشتیم به تهران .. ولی من دوست داشتم لحظات بیشتری رو با اون باشم . برج زهر مار بود این دختره ... 
ترانه : می خواست به زور بغلم کنه .. منو ببوسه .. آشغال .. دیدم که این جوری داره حرف می زنه دیگه  منم همراهیش کردم .
 -ببین ترانه نذاشتی من فکشو پیاده کنم . پیش من کاری نداره ..
 -اصلا از این کارا خوشم نمیاد .
 -پس اگه دوست داری برگردیم تهرون .  ما که الان رو کره مریخ نیستیم . چیزی که فراوونه از بابل به تهرون ماشین کرایه .. از این جا یک ساعت تا بابل راهه .. از اون جا هم اگه شخصی بگیریم سه ساعته می رسیم تهرون .. 
-نه همین جا می مونیم . مگه غیر اینه که اون عوضی داره بی خیال می گرده ککش هم نمی گزه ؟ من نمی خوام کم بیارم . نباید کم بیارم ...
 -تو دیگه کی هستی دختر ..ولی  من اجازه نمیدم کسی بهت نگاه چپ بندازه .. 
-بهم میگه دلم می خواد که زنم شی . وقتی رسیدیم تهرون  به بابامامانم میگم بیان خواستگاریت .. میگه از همون وقت که منو دیده عاشقم شده ..  کثافت .. من و تو چه وابستگی به هم داشتیم که تو عاشقم شده باشی ؟...
 -حالا این قدر حرص نخور . خونتو کثیف نکن .. مگه نمیگی می خوای بی خیال باشی ؟  این است برابری حقوق زن و مرد . ولی خیلی نامردی ترانه . منو با  میناتنها گذاشتی ... 
-تو هم دست کمی از بقیه نداری .. 
-ای بابا مگه من چیکارت کردم ؟! اگه منظورت  جریان دو ساعت پیشه که باید بگم اون افتاد رو من ... چند بار بهت بگم ؟ باز خوبه که خودشم اعتراف کرد . ولی یه حسی بهم میگه که مینا و اسی دست به یکی کرده واسه تو دام گذاشتن . از این اسی مار مولک هرچی بر میاد .
-پس تو چرا با هاش می پلکی ؟ میگن آدمو از روچی می خوای بشناسی ؟ از رو دوستاش ... 
-باور کن ما خیلی وقته با هم دوستیم و راستشو بخوای در حد همین سلام و علیکه ..
 -ولی اون گفته من مثل کامیار,  قالتاق و چشم چرون و دختر باز نیستم .. 
-لعنتی ! اون این حرفو زده ؟ حقشو می ذارم کف دستش .. اینا رو واسه این گفته که تو از من فاصله بگیری . تو هم حرفشو باور کردی ؟
 ازش فاصله گرفتم سرمو به سمت دیگه ای بر گردوندم و مثلا با هاش قهر کردم . دیدم حرفی نمی زنه مجبور شدم خودم سکوتو بشکنم .
 -از همین کارش متوجه نشدی که اون داشته واسه خودش کلاس می ذاشته ؟ و می خواسته منو بد کنه و تو ازم دور شی ...
 -ناراحت شدی کامی ؟ 
-نه خیلی هم خوشحال شدم ..
 -داری مسخره ام می کنی ؟
 -ما اومدیم این جا مثلا خوش بگذرونیم .. همون پارک گازوئیلی خودمون خیلی بهتر بود .  بهت گفتم نیاییم .  ولی دیدم این جور ذوق زده ای گفتم باشه ایرادی نداره . 
-حالا مگه چی شده کامی .. یه غلطی کرد و منم همچین گذاشتم زیر گوشش که برق از کله اش پریده . فقط نمی خوام تا فردا غروب که بر می گردیم باهاش حرف بزنم و نگاش کنم . دیگه هم باهاش برنامه نمی ذاری .. حالا دلم می خواد از این آرامش لذت ببرم ..
 -میریم پایین تر کنار رود خونه بشینیم ؟ 
-نمی دونم فقط می خوام جایی باشم که اون دو تا رو نبینم .
- اگه دوست داری از منم فاصله بگیر و منو هم نبین . 
-تو یکی دیگه واسه ما نوشابه باز نکن . 
اومدیم پایین تر و کنار رود خانه ای با آب زلال نشستیم .
 -به چی فکر می کنی دختر ..
 -به هیاهوی زندگی .  به دنیای چمنهای سبز . به هر ریشه  هر گیاه .. به زندگی , به پرنده هایی که بی خیال رو سرمون در پرواز و در حال خوندنن .. 
-اون جوری که فکر می کنی اونا بی خیال نیستن .. بیشترشون یه جفتی واسه خودشون دارن . 
-بازم که داری بحثو به این چیزا می کشونی ..
یک بار دیگه من و اون کنار هم نشسته بودیم 
 -منظوری نداشتم . تو چرا این قدر حساسی . درسته که من یه حس خاصی بهت دارم ولی وقتی که تو این حسو نداری من اونو توی قلبم نگه می دارم .
در همین لحظه صدای پارس شدید سگی رو  شنیدیم . یک آن خودشو به من چسبوند و یه دستشو دور کمرم حلقه زد ... 
-نترس . من پیشتم . نمی ذارم هیچ موجودی آزارت بده . اون سگ چوپانه ... اون دور دوراست . تازه نزدیک هم بشه کاری به کارمون نداره . 
آروم شد .. خودشو ازم جدا کرد .. ولی یه حس خوبی از تماس با تن اون بهم دست داده بود ..هرچند در همون چند ثانیه ای که خودشو بهم چسبونده بود هر لحظه از این می ترسیدم که با اخم و تخم ازم فاصله بگیره . آرامش از وجودش می بارید . دلم می خواست بغلش کنم و یک بار دیگه بهش بگم که دوستت دارم .حس کردم که یکی دو تا از انگشتای دستم زیاد شده ... خنده ام گرفته بود .. ذوق زده و شوکه شده بودم .. برای لحظاتی کف دستشو به کف دستم سپرده بود . حرکتی نمی کردم .. گذاشتم تا اون کارشو انجام بده ... قلبم به شدت می تپید .  داشتم فکر می کردم که انگیزه اش چی می تونسته باشه که دستشو از توی دستم در آورد و از رویا بیدارم کرد .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی