ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

من همانم 14

خیلی از دست ترانه عصبی شده بودم . اصلا خوشم نمیومد با این پسره بریم بیرون . اون آدمی بود که واسه رسیدن به خواسته اش هر کاری می کرد . مثلا دوستم بود ولی گاه می خواست نشون بده که راحت تر از من می تونه با دخترا دوست شه و قدرت بیشتری داره . برای من فرقی نمی کرد که قوی تر باشه یا نه ولی دوست نداشتم که پیش ترانه عرض اندام کنه و بخواد خودشو پیشش لوس کنه .
 ترانه متوجه شد که ازش دلخور شدم .. 
اسی : اگه ترانه خانوم راضی باشن تو هم بیا دیگه .. ببین کامی خوش می گذره .. مینا هم یه چیزی سرهم بندی کرده تحویل خونواده داده .
 می دونستم اسی از اون مار مولک هاست و یه فکرایی توی کله اش داره . ولی اگه می خواست  نگاه چپ به ترانه بندازه با من طرف بود . شاید منم باید با این دختر یه بر خورد دیگه ای می داشتم . یعنی ممکنه  اسی قلق ترانه رو داشته باشه و  با هاش جورشه ؟ نه .. نمی تونم . نمی تونم به این موضوع فکر کنم . من که خیالم نبود و  مینا هم از خداش بود که بره گردش ..  اسی هم که می دونستم توی کله اش چی می گذره .  فقط حس می کردم که ترانه توی این ماشین احساس راحتی نمی کنه حالا برای چی قبول کرده بود بیاد رو نمی دونم شاید از دود و دم های تهران خسته شده  یکی دوروزی رو می خواست از طبیعت لذت ببره .
 همه مون لباسای تر و تمیزمونو تنمون کرده بودیم .. من و ترانه پشت نشسته بودیم  .. این اسی از بس حرف می زد دیگه سر ما رو برده بود ... با این ماشینی هم که اون داشت و از جاده هراز هم که می رفتیم همش سرعتمون زیر صد تا بود . حتی وقتی هم که به نزدیکای آمل رسیده بودیم و از اون پیچ و خم های پلور و آبعلی خبری نبود اون جور که دلم می خواست سرعتشو زیاد نمی کرد .  در سمت راست جلو طوری بود انگاری داشت کنده می شد . دیگه همینشم از سر ما زیادی بود و می دونستم این پسره تخسی که خیلی خسیسه و نم پس نمیده به این سادگی ها خودشو به زحمت نمیندازه . اسی : ترانه خانوم خیلی ساکته .. 
ترانه : اتفاقا دوستام به من میگن بلبل .. موتورم که گرم شه و به حرف بیام هیچی جلو دارم نیست ..
 مینا : شایدم برای این زیاد حرف نمی زنه که حواست به رانندگی باشه  ... 
اسی : ما گرگ بارون دیده ایم . دیگه از سختی ها گذشتیم .. با همین ماشین پژو رو هم گرفته داریم .. دیگه راننده پژو کم آورد ..
 -خوبه حالا نمی خوای  این قدر خالی بندی کنی ..
 - ببین کامی من که بهت دروغ نمیگم . ..
 دیگه مجبور شدم با ترانه شروع کنم به حرف زدن و توجهی هم به حرفای ا ون دو نفر جلویی نداشته باشم . از اون جایی که صبح زود حرکت کرده بودیم و جاده هم خلوت بود قبل از ظهر رسیدم به اون جایی که مقصد مون بود ... 
مینا : من دریا رو ترجیح میدم . واسه چی اومدیم جنگل ؟
 اسی : باشه فردا میریم دریا ..
 ترانه : اتفاقا من از جنگل بیشتر خوشم میاد . بیشتر به آدم آرامش میده .
اسی : خوشحالم که خوشت میاد .. 
لعنتی پسره پررو لحظه به لحظه داشت بیشتر با هاش صمیمی می شد . می خواستم یه چیزی بهش بگم ولی همش از این بیم داشتم که ترانه متوجه شه و یه چیزی بهم بگه . دوست نداشتم که اون متوجه شه که من خیلی حساسم و به موضوعی که از نظر اون فراموش شده اهمیت میدم . .. 
-ببینم الان رسیدیم به بابل .. ما رو داری کجا می بری ؟
اسی : دندون رو جیگر بذار یک ساعت بیشتر نمونده .. می برمتون به یه جایی که کوه و جنگل و  رود خونه  دیگه یه بهشتی از طبیعت سبز مازندرانو می ذاره پیش روتون .. ولی اون خونه ای که میریم داخلش کمی قدیمیه و شایدم یه خورده نمور باشه . .. ترانه : چه عالی ! مگه ما توی خونه خودمون توی پر قومی خوابیم یا این که مگه توی کاخ زندگی می کنیم ؟!
 مینا : راست میگه ترانه جون .. هر وقت که بارون میاد کلی دیگ و ظرف می ذاریم وسط اتاق که آب  بارون که از سقف چکه می کنه قالی رو خیس نکنه .
 وای که چقدر همه جا زیبا بود ! کوه و جنگل و رود خونه از همون اول خودشو توی چشم و دل ما جا کرده بود . البته  کوهها و تپه ها همه  سبز و پر از درختان کوتاه و در مواردی بلند بودند ..
 به روزای گرم بهاری رسیده بودیم . ولی جایی که ما داشتیم می رفتیم بیشترش خنک و کمتر شرجی بود . 
 ترانه که موبایل با کلاسشو در آورده بود و همش داشت عکس و فیلم می گرفت . 
- دختر چه خبرته !
 ترانه : چی میگی کامی اگه بدونی چقدر خوشم میاد از دیدن این همه قشنگی .. 
اسی : مگه کسی هم هست که بدش بیاد .. 
باز این پسره پرنخود توی آش شده بود , داشت رو مخ ما راه می رفت ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی