ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

من همانم 18

پاک گیجم کرده بود این دختره دیوونه . اصلا کاراش شبیه به کارای آدمیزاد نبود . ولی خوشم اومد که حال اسی رو گرفت .
ترانه : به چی فکر می کنی ؟
 می خواستم بگم مگه تو مهلت هم میدی که آدم فکر کنه  ..دارم الان به تو فکر می کنم و این که بازم میشه که بشه بهت بگم که دوستت دارم و این بار تو جواب منو درست و حسابی بدی ؟ ... 
ترانه : چرا ساکتی ..
 -واسه این که دوست دارم صدای تو رو بشنوم ..
 -چه رمانتیک !
 -چه عجب ! واسه یه بارم که شده این واژه از دهان گهر بار شما خارج شده .. واقعا شگفت زده شدم .
 -به نظرت من آدم آهنی هستم ؟
 -من که فکر می کنم همین طور باشه
 -شروع نکن کامیارخان خوش تیپ .. شنیدم میون دخترا خیلی طرفدار داری ..
-تقصیرمن چیه که طرفدار دارم . ولی اونی که باید طرفدار من باشه نیست 
-خیلی دوست دارم با اون دختر آشنا شم و بهش بگم حواسش باشه .
 متلک پراکنی هاشو شروع کرده بود . می دونست که من به چی حساسم . سکوت کردم .. انگار قصد تکون خوردنو نداشت . اون دو تا هم سمت ما نیومدن . اصلا متوجه گذشت زمان نبودم . فکر کنم اونم دست کمی از من نداشت .
-غروب آفتابو بیشتر دوست داری یا طلوع اونو .
ترانه : من از غروب بیشتر خوشم میاد . یه حس خاصی به آدم میده . انگار یه غمی در غروب وجود داره که می خواد بشکنه و توی تمام آسمون پخش شه . یه پیامی که به گوش همه جهانیان برسونه . و بعد اون ستاره ها میان . اونا میان تا به غروب دلداری بدن و به آدمای عاشق غروب ..
 -ولی من عکس تو طلوع رو بیشتر دوست دارم . چون حس می کنم آدمو  به زندگی امید وار می کنه . غروب با همه زیبایی هاش به آدم یه حس دلتنگی میده .  من طلوع رو به بهار و غروب رو به پاییز تشبیه می کنم .
 -اتفاقا من پاییزو بیشتر دوست دارم . 
-ولی من از بهار بیشتر خوشم میاد .طلوع به آدم امید زندگی میده .
 ترانه : ولی بعد از روشن شدن هوا ی بعد از طلوع نمی تونی اون آرامشی رو که بعد از غروب به آدم دست میده حسش کنی 
-دختر  تو که همش داری حرف خودت رو می زنی ؟
 -چیه پسر کم آوردی ؟
 -نه مسئله این نیست . دیگه  آدم که نباید عقیده شو تحمیل کنه ..
-آفرین پسر خوب . حالا میای یه کمی قدم بزنیم ؟
 -تو گرسنه ات نیست ؟ می دونی الان چند ساعته این جائیم . کنار تو گذشت زمانو حس نمی کنم . مگه چی کار کردیم ؟ نشستیم آب رود خونه رو نگاه کردیم که چه جوری میره سمت جلو ..
 -کاش عقبی می رفت .. 
-آب رود خونه رو میگی ؟
 -نه زمانو میگم . خب معلومه دیگه به آب میگم دیگه .. ولی کاش زمان هم به عقب می رفت ..
 -اون وقت نظرت راجع به بعضی چیزا عوض می شد ؟ یعنی منظورم اون چیزی نیست که تو فکر می کنی .. 
-تو از کجا می دونی من به چی فکر می کنم کامی ؟!
 -از مدل اخم کردنت ..
 -یه طوری حرف می زنی که انگار همیشه در حال اخم کردنم .. خدای من چقدر از سکوت این جا خوشم میاد .. چقدر بهم آرامش میده ! چی می شد اگه شبو همین جا می خوابیدم .. ولی خطرناکه .. 
-دختر تو چقدر ندید بدیدی ..
 -نیست که تو خیلی بدید بدیدی .. باز ما سالی دوبار رو با خونواده مون میریم سفر .. 
-کجا ؟ میری تا قم ؟
 -دست میندازی ؟ 
-نه به جون عزیزت !پا میندازم . این داشته باش ..
-خیلی دیوونه ای کامی .. وای نگاه کن .. ماهی ها رو .. چه قشنگن ! اصلا فکر نمی کردم این طرفا بشه ماهی دید .. قدیما این آب ها ماهیهای بیشتری داشت . ولی فکر کنم از بس شکارچی ماهی زیاد شده دیگه خیلی کم میشه زیارتشون کرد ...
- چی شد از تماشای غروب منصرف شدی ؟ 
-نه هنوز کو تا غروب ... راستش وقتی در این فضا ها قرار می گیرم می تونم به خیلی چیزایی که توی شهر بزرگ خودم فرصت فکرکردن بهشو نداشتم فکر کنم . می تونم راحت تر تصمیم بگیرم .. به گذشته بر گردم آینده رو ترسیم کنم . می تونم خیلی چیزا رو ببینم ..
 -ببینم منو هم می تونی ببینی ؟
 -ایشششش تو رو که هفته ای دوبارو می بینم . دیگه واسم تکراری شدی . ولی یه تکرار قشنگی ..
 اون فکر کنم این عبارتشو همین جوری بر زبون آورد ولی واسه یه لحظه قلبم لرزید .. خورشید طلایی یواش یواش داشت سرخ  می شد .. 
-دختر ! تو نه تشنه ای نه گشنه ؟! 
-به اندازه کافی غذا خوردم .. اینم بطری آب نصفش پره . بیا سر بکش .. هر چند من خیلی به بهداشت اهمیت میدم . ولی دیگه به اینجا ها که می رسم تخفیف میام .
 یه نگاهی به لباش انداختم و با خودم زمزمه کردم که من تشنه اون لبام که بغلت کنم و ببوسمت و بهت بگم که دوستت دارم .. ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی