ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

سکس با زن داداش نگین

این داستان قدیمیه.......من چند تا برادر دارم و چون فاصله سني كمي داريم با هم ديگه ندار و قاطي هستيم و بيشتر وقتها راجع به سكس زنهامون با هم صحبت ميكنيم.ضمنا برادرم بازار توليدي لباس داره.به هرحال اين داداشم زن خوشگلي داره كه اسمش نگينه.نگين خيلي خوشگل و لوند و يك كمي هم توپوله.اينو از نرمي مچ پاهاش ميشه فهميد و البته هم چادري و با حجاب. داداشم هر چي بيشتر از زنش مي گفت من بيشتر كف مي كردم و هر جور نقشه مي كشيديم كه چه جوري من با نگين قاطي بشم و اونو بكنم نميشد.البته من با نگين خيلي خودموني بودم و راستش واقعا دوستش داشتم و نگين هم با من صميمي بود.و به تنها چيزي كه فكر نمي كرد سكس با من بود و به همين جهت به من زياد سخت نمي گرفت و زير چادر لباسهاي لختي ميپوشيد و من بعضي وقتها سرو سينه و پاهاشو ديد مي زدم. تا اينكه يك شب داداشم گفت كه هفت.هشت تا مدل لباس زده و ميخواد اونو ببره خونه تا خانمش پرو كنه و عيب و ايراداشو بر طرف كنه و به من هم گفت خودت رو براي يك ديد زدن حسابي آماده كن.توي راه گفت چند تا از اين لباسارو هم سكسي انتخاب كردم و به بهانه اندازه زدن بعضي جاهاشون را هم ساسون نگرفتم تا بدن نما باشه. خلاصه رفتيم خونه و نگين با خوشروئي از ما استقبال كرد و بساط شام را روي ميز چيند.بعد از شام داداشم لباسها را آوردو به ترتيب اوني كه پوشيده تر بود به نگين داد كه بپوشه و پرو كنه. نگين رفت تو اطاق خواب و لباس اول رو پوشيد و داداشمو صدا كرد كه بره ببينه.برادرم به نگين گفت كه چون اين لباسها را با من مشتركا توليد كرده است من هم باي ببينم ولي نگين اولش مخالفت كرد و برادرم گفت عيبي نداره روسري سرت كن و جوراب هم بپوش. با اين بهانه براي اولين بار نگين را بدون چادر ديدم واقعا حسابي كف كرده بودم.نگين كه معلوم بود تازه از حمام اومده بود و نيمچه آرايشي هم كرده بود توي اون لباس مثل يه عروس شده بود. داداشم براي اندازه كردن لباسا يه جورائي دامن لباسها را بالاتر ميزد يا يك كار ميكرد كه من بيشتر ديد بزنم.نگينم با توجه به صميميتي كه بين ما بود ديگر زياد سخت نگرفت و اگر داداشم دامن را بالاتر ميزد چيزي نميگفت.حتي دامن را يك بار تا روي رونها بالا زد و فاصله بين جوراب ساق كوتاه مشكي تا رونهاي نگين ديده شد كه من دهنم خشك شده بود. دوباره اين داداشم بود كه به كمك من آمد و گفت اين لباس با جوراب مشكي و روسري خودشو خوب نشون نمي ده و به نگين گفت كه جوراب رنگ پا بپوشه و نگين از روي خجالت به سختي پذيرفت.لباس بعدي نيمه لختي بود وجوراب رنگ پاي نگين نازك بود و عملا پروپاچه نگين كه صاف و صيقلي بود چشمم را خيره مي كرد.حالا فكر كنيد با يك روسري رنگي و جوراب رنگ پا و لباس لختي چه منظره اي درست مي شد. از طرفي برادرم تقريبا روي هر لباس يك ربع وقت ميگذاشت تا زمان طولاني و خجالت نگين هم كمتر بشه.لباس سوم يا چهارم بود كه ديگه يواش يواش هم كوتاه تر مي شد و هم لختي تر و نگين هم ديگر بد قلقي نكرد.البته حس مي كرد كه من دارم با چشمهايم او را مي خورمش.شايدحس خودنمائي بود يا شايد هم تحريك شده بود كه گفت وقتي برادر شوهرم پاهاي من را مي بيند و سرو سينه و بازوهايم لخت است ديگر روسري سر كردن معنائي ندارد و روسريش را هم بر داشت. شايد تا دو ساعت قبل اگر مي گفتن زن داداشم پيش من قراره لخت بشه اصلا باور نمي كردم.ولي حالاجلوي چشمانم بدن سكسي و محشر اونو مي ديدم.لباسهاي آخري تقريبا كار را تمام كرد.اين لباس درز نداشت و با سوزن به هم وصل شده بود و نگين با سختي انرا پرو كرد و مي تونم بگم كون و رون و سينه و خلاصه همه جاش بيرون بود. شورت صورتي رنگ نگين را اولين بار ديدم كه كون و گردي آنرا در خودش جا داده بود.من هم داغ كرده بودم و قلبم از هيجان نزديك بود كه بايستد.نگين هم به روي خودش نمي آورد. واقعا اين برادرم را خدا از برادري كم نكند .آخرين كار را هم برادرم تمام كرد و گفت كه يك پيراهن نيز در ماشين جا مونده و رفت كه اونو بياره و به من چشمك زد كه يعني تو هم بيكار ننشين. بعد از رفتن داداشم كه يك فاصله زماني 6-7 دقيقه اي بود انگار من و نگين راحت تر شده بوديم و اون پيش شوهرش خجالت مي كشيد.به من رو كرد و كفت كه آيا مدل لباس را مي پسندم يا نه؟و من با سر تائيد كردم و گفتم فقط يك مقدار بايد پشت آنرن ساسون بگيريم.نگين چون نمي تونست پشت لباس را ببيند به من گفت كه پس لطفا سنجاق بزن و من هم زدم به سيم آخر و سنجاق را كلا در آوردم كه با اين عمل نگين كاملا لخت شد و من از پشت نگين را با يك شورت و كرست ديدم.و اومدم كه سريع سنجاق بزنم و با عجله اي كه داشتم دستم به كون و رون و لاي پاي نگين رفت و اونم چيزي نگفت. سرتونو درد نيارم ان شب روي من و نگين بعد از حدود 3 ساعت به هم باز شد.ديگه از اون به بعد هر از چند روزي يكبار با داداشم به خونشون مي رفتيم و نگين لباسها را پرو مي كردو از اينكه پروپاچه خود را به رخ من بكشد يه جورائي لذت مي برد.و من هم آنقدر كف كرده بودم كه به خوبي ميتونست بفهمه كه من تشنه اونم.اين گذشت تا اينكه دو سه تا مدل ديگر برادرم زد و به من گفت اين دفعه خودت بايد لباسها را ببري خونه و از نگين بخواهي كه لباسهارا بپوشد و به هر حال از اين به بعد هر هنري داري بايد خودت بكار ببري. من هم از خدا خواسته لباسهارا بر داشتم و به نگين زنگ زدم گفتم كه داداشم كاري براش پيش آمده و چون عجله داريم من ميخواهم لباسها را پرو كني.نگين گفت كه داره ميره حمام و يك ساعت ديگه بيا. يك ساعت بعد من در خونه داداشم بودم و نگين كه موهايش را سشوار كشيده بود و بوي شامپو و عطر فضاي خانه را گرفته بود در را باز كرد و من با هيجان و گيجي داخل شدم.نگين مثل آفتاب مي درخشيد.خوشبو و معطر و با لوندي و شوخي گفت كه تو همه چيز منو ديدي و ديگه لزومي نداره كه من لباسها را برم و در اطاق ديگه بپوشم و پيش من دامن و تي شرت را در آورد و با يك شورت و كرست قرمز جلوي من ايستادو گفت كدام را بپوشم.من همينجوري بدون اختيار اشاره كردم به يكي از لباسهاو نگين به خاطر تنگي به سختي آنرا پوشيدو از من هم كمك گرفت.بخوبي لرزش دستانم را روي كون و رون نگين احساس مي كردم و چون من روي مبل نشسته بودم و نگين ايستاده بود تقريبا باسنش روبروي صورتم بود. بعد از اندازه گيري و لمس كردن اندام زيباي زن داداشم.نگين مي خواست لباس را در بياورد و نا خواسته و من از خدا خواسته صورتم را بردم روي كون نگين و براي چند لحضه روي چاك كونش نگه داشتم.كه تا عمق وجودم را سوزاند و نگين هم فهميد.هر دو يه چيز ميخواستيم و آتشي را كه چندين ماه در دلمان شعله كشيده بود بايد خاموش ميكرديم ولي هر دو نمي دانستيم كه چكار كنيم. من پيشدستي كردم و بعد از درآوردن لباس همينجور كه نشسته بودم دستانم را دور باسن نگين حلقه كردم و به آرامي در بغل خودم جا دادم.نگين هم دست كمي از من نداشت.شايد چند دقيقه سكوت بين ما حاكم شد و نفس هاي من كه روي كس نگين ضربه مي زد نگين را داغ تر از هميشه كرده بود. و لرزشهاي بدن و دستانش هم حكايت از هيجان و هم شايد حكايت از تحريك شدن كرده بود. به آرامي بر روي زمين نشست و چشمانش را بست و من روي نگين خوابيدم و آرام لبانش را به لب گرفتم و شروع كردم به مكيدن.گردن و سرو سينه اش را با زبانم ليس مي زدم.صداي نفس هايش به شماره افتاده بود چشمهایش را بسته بود وانگشتش را میمکید.. در همین حال دستم رو از زیر كرستش بردم داخل تا سینه هاش رو بگیرم که خودش كرستش رو داد بالا و بیرون آورد. چون حشری شده بود دیگه از من و از اینکه داره لخت میشه خجالت نمیکشید نگين لخت با پستونهای برجسته روی کاناپه کنارم بود. عجب پستونایی داشت! تا اون روز پستون زن داداشمو ندیده بودم. درشت و سفید بود و سفت. با دو دستم گرفتمشون و یه کم مالوندمشون تا حال بیان! بعد موهای نگين روكه كليپس زده بود براش باز کردم و دیوانه وار سرم را توی موهاي نم دارش چرخوندم و اونها رو بو کردم و گردنش را لیس زدم. بعد خوابوندمش روی کاناپه و یکی از پستونا رو گذاشتم توي دهنم! از بس خوشمزه و باحال بودن که از خوردنشون سیر نمیشدم. من اگه جای داداشم بودم روزی چند بار میومدم خونه که به جای میان وعده پستونای نگين رو بخورم! نگين روی کاناپه ولو شده بود و موهاش به طرز زیبایی اطراف سرش پراکنده شده بود. سینه هاش رو که می خوردم دستش رو توی موهام میکرد و اووووم اووووم میکرد.حالا زن داداشم در اختيار من بود.فقط با احساس نگين را ليس ميزدم و بعد آرام آرام رفتم پائين ،شورت نگين كاملا خيس شده بود و بوي كس او كه با بوي شامپو و عطر قاطي شده بود مرا ديوانه ميكرد،به آرامي شورتش را در آوردم و زبانم را كه بردم لاي كسش نگين نفس عميقي كشيد و سرم را محكم به كسش فشار داد،يعني كه ليس بزن.من هم از خود بيخود شده بودم و در روي سينه و پروپاچه نگين محو شده بودم.نگين براي چندمين بار تحريك شده بود.شلوارم را در آوردم و كيرم را داخل كس نگين كه آماده بود كردم. انگار تمام دنيا را به من داده بودند،نميدانم از شدت هيجان بود يا از اظطراب كه آبم نمي آمد و اين مسئله نگين را حشري تر مي كرد و من آنقدر تلمبه زدم كه صداي جيغ نگين بلند و بلند تر شد و وقتي گفتم آبم داره مي آيد آنچنان من را در خود قفل كرد كه نتوانستم تكان بخورم و آبم با شدت تمام درون كسش ريخت،تنها كلمه اي كه شنيدم اين بود "سوختم'' اون بعد از ظهر 3 بار نگين روكردم و وقتي مي خواستم برگردم بهم گفت كه واقعا مرا دوست داشته و دلش ميخواسته كه مرا بغل كند ولي نمي توانسته بيان كند. از آن به بعد من نگين را هر از گاهي كه فرصت پيش مي آمد مي كردم و واقعا هم ديگر را دوست داريم و اين نزديكي آنقدر ادامه داشت كه چند بار من و داداشم با هم ديگه نگين رو كرديم،و نگين خانم هم ديگه كم كم خوشش اومده بود و داشت را ميوفتاد و سرو گوشش مي جنبيد.پایان

2 نظرات:

ناشناس گفت...

چاخان تر ز این نمی شد بنویسی.
اروای خالت.

ایرانی گفت...

سلام به دوست آشنای نازنین وگلم ..من خودم این داستان رو نخوندم . ولی خب اگه اشکالاتی داشت یه خورده اشاره می کردی بد نبود . شایدم حق با شما باشه . در هر حال ممنونم از زحمتی که کشیدی و پیام فرستادی . اتفاقا در حال نوشتن یک داستان سکس با زن داداش هستم که داستانی ساده هست اگه تمومش کردم فرداشب میذارم . داستانهای سکسی همشون چاخانند ولی خب اگه زیادی چاخان باشند تو ذوق آدم می زنه . یه چند ثانیه ای که سه چهار خط آخرشو خوندم به نظرم می تونست معتدل تر باشه . درهر حال دست نویسنده اش که نمی دونم کیه درد نکنه و دست شما که فبول زحمت فرموده پیام فرستادید . شاد و سربلند باشید ...ایرانی