ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

سکس با پدر بزرگ قسمت اول

من شیرین 18 سالمه یه داداشه 20 ساله دارم که آخرای سربازیشه و تو اهواز خدمت میکنه مامانم هم بیتا 37 سالشه تو یه آزانس هواپیمایی کار میکنه سبزه است و سکسی همیشه هم آرایش غلیظ داره مثل منم لباساش همیشه باز وسکسیه.بریم سر داستانم.خیلی خسته بودم رفتم یه دوش آب سرد گرفتم رفتم جلوی سیستم نشستم و فیلمی که از ساناز گرفته بودمو گزاشتم ببینم.اول فیلم یه زنه داشت بخودش میپچد با کوسش بازی میکرد بعدش ازخونشون رفت بیرون خونش یه کلبه توس یه مزرعه بود.رفت طرف یه اسب و دولا شد زیرش.کیر اسبه رو گرفت و شروع کرد به مالیدن و لیسزدنش.چطوری میتونست اینکاروکنه؟؟ بنظرخوشمزه نمیومد؟؟کیراسب نیم متری بود با یه سر بزرگ بدون کلاهک.انقدر دست مالیش کرد تا آب اسبه اومد و روی صورت و سینهاش پاشید.وااااااایییییییییی چقدر جالب بود؟؟چقدر سفید بود؟؟حالی بحالی شدم دست خودم نبود آخه/ آب کیرررررر که میدیدم دلم ضعف میرفت؟؟ جالب اینجا بود که تاحالا آب منی ندیدم نخوردم ولی احساس میکردم بایدخیلی خوب باشه؟؟ داشتم باخودم ورمیرفتم.اووووف آب کیر اسبه رو توخیالم روسینم میمالیدم که صدای دراومد؟؟ خودمو جمع وجور کردم رفتم بیرون دیدم مامانمه خیلی سرا سیمه رفت سمت گوشی تلفن و شروع کرد بشماره گرفتن؟؟ انقدر هول بود که متوجه بودن منم نشد؟؟ازصحبتاش فهمیدم داره با داییم حرف میزنه.میگفت: کی؟؟ کجا؟؟ توکجا بودی؟؟؟ چرا گذاشتی اینجوری بشه؟؟.... بعد گفت دارم میام اونجا و گوشیم قطع کرد.رفتم جلو سلام کردم گفت:واه دختر ترسیدم توکی اومدی؟؟؟ گفتم نیم ساعتی میشه چی شده مامان؟؟؟گفت:پدر بزرگت لیزخورده افتاده زمین دستش شکسته الان بیمارستانه دارم میرم اونجا.گفتم کجاااااااا؟؟؟ گفت:بسه انقدر سوال نکن دختر درست نمیدونم؟؟؟ گفتم صبرکن منم بیام؟؟؟ گفت نه تو برو تخت رو آماده کن تا میریم بیارمش؟؟؟ بعد بسرعت ازدر بیرون رفت.بابا بزرگم 60 سالشه ولی خیلی سرزنده و سرحاله هنوز ورزشش رو سرساعت انجام میده من خیلی ازنظرعاطفی بهش وابسته ام چون الان حدود 5 ساله که با ما و داییم زندگی میکنه چون ما بعداز اینکه بابام مرد ازش خواستیم با ما باشه.داییم اسمش بهروز 39 سالشه و با زنش مریم خونه بابا بزرگم زندگی میکنن یه دخترم دارن که اسمش ساراست که تبریز دانشجوی خیلی ناز و خشگله راستش باهم زیادی راحتیم.میدونستم با داداشم شیطونیهایی میکنن ولی به روشون نمیاوردم.دو ساعت بعد دیدم مامانم و داییم بابا بزرگ رو آوردنش.رفتم جلو سلام کردم خیلی حالش بد بود به زور جوابمو داد.بردنش سمت اتاق رنگش پریده بود.معلوم بودخیلی درد داره.از اونیکه فکرمیکردم بدتر بود.بنده خدا از دوجا دستش شکسته بود.یه آرام بخش مامان بهش زد و بعداز یک ربع آروم خوابش برد.من با پدربزرگم خیلی راحتم.همیشه درباره رابطه دختر و پسر باهم حرف میزنیم.شوخیهای آنچنانی باهم میکنیم.البته خیلی محدود مثلا من توخونه با مینی ژوپ و تاپ میگردم چون میدونم خوشش میاد شروع میکنه سر به سر گذاشتن و دستمالیش.بعضی وقتها می بینم از روی شلوار با کیرررررش ور میره؟؟ احساس میکنم خیلی بزرگه؟؟؟یکبارم بعد از کلی شوخی میخواستم از در برم بیرون که بین درایستاده بود.مثلا نمیذاشت برم.منم از خدا خواسته کووووووونم و میمالیدم به کیرررررش.اونم چیزی نمیگفت.سه هفته میشدکه دستش شکسته بود.بیشتر وقتها ما باهم تنها توخونه بودیم.من از این قضیه خیلی راضی بودم این اواخر برای اینکه بیشتر اذیتش کنم وقتی مامانم نبود زیر لباسم شورت نمی پوشیدم.سعی میکردم جلوش بیشتر دولا بشم تا بتونه کووووووسم و ببینه تا به عکس العملش بخندم.کیف داشت اذیت کردنش.یه روز به مامانم گفت دیگه نمیتونم تحمل کنم باید برم حموم.احساس میکنم خیلی کثیف شدم؟؟ مامانم یه نایلون دستش بست و بردش توحموم که بشورش.هنوز 5 دقیقه نگذشته بود که موبایل مامانم زنگ خورد.رفتم جلو درب حموم و در زدم.ماما با تاخیر لای در رو بازکرد.گوشیش رو گرفت ازمن بعدم درو بست.گفتم یعنی چی؟؟؟؟ یک دقیقه بعد عصبانی ازحموم اومد بیرون.گفت: شیرین من باید برم کاردارم.پدربزرگت بدنش کفیه برو داخل حموم و پشتش رو لیف بزن و آبش بکش بیارش بیرون؟؟؟ خودمو زدم به اون راه گفتم: منکه روم نمیشهههههههه؟؟ مامان گفت نترس الان دیگه شرت پاشه ضمنا پشتشم به سمتته زود برو داخل تا یخ نکردهههههه؟؟ رفتم توحموم.داشتم ذوق میکردم که میتونم سربه سرش بذارم شایدم تونستم برای اولین بار کیررررررررر  و خایه رو از نزدیک ببینم؟؟؟ توی رختکن شرتمو سوتینمو دراوردم با یه تاپ گشاد که قشنگ سینهام توش مشخص بود که اگه بسمت جلو دولا میشدم نوک شون معلوم میشد رفتم تو حموم.واااااایییییییی.....ادامه دارد

7 نظرات:

ناشناس گفت...

امير جون به جرات ميتونم بگم داستان هايي که ميذاري توي وبت از داستان ها ي سايت هاي ديگه خيلي خيلي بهتر و زيبا تره مخصوصا فيلم هايي که ميذاري فقط يه خواهش اگه ميشه فيمل هايي که ميذاري صدا داشته باشن عالي هست.
قربونت

ناشناس گفت...

عالی بود امیر جون خسته نباشی فقط چرا این قدر کوتاه و سریالی می زاری نمی شه همه رو با هم بزاری؟

ناشناس گفت...

ببخشيد مامانش 37 سالشه, بابا بزرگ 50؟

amirsexi گفت...

سلام به دوستان عزيز تشكر از همه عزيزان؛صدا داره اما متاسفانه استريو نيست و مونو است توي تلفن همراه صداش مشخصه؛اما بخاطر اين يكجا نميذارم كه دوستان فقط كبي نكن و بخونن و بخودشون زحمت دادن يك نظر خشك و خالي رو ندن؛اما دوست عزيز37سال سن با50سال سن اشكالي داره بنظرشما؟داستانهاي خيالي جذاب اسم وبسايتمه و داستانهاشم خياليه

ناشناس گفت...

توجه کن !

اختلاف سنی مامانش با بابا بزرگش 13 ساله !!!

amirsexi گفت...

بله درسته خودم متوجه منظورشما شده بودم و نوشتم خيالي جذاب اما جشم اكر مشكل سر سن طرفينه من اصطلاحش ميكنم

ناشناس گفت...

amir jan salam dadash khaste nabashi vaghean mamnon az dastanaye ghashanget
babate filmaye ghashangetam ke barab meil mikoni mamnon