ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

سكس مامان و بابام

داستان مربوط میشه به سال 68 من اونموقع سال سوم متوسطه بودم و خیلی عاشق فیلم سکسی و مجله بودم همیشه چندتا مجله و فیلم سکسی داشتم که به دوستام میدادم تا اوقات فراغت خودشونو با اون سر کنن. اونموقعها مثل حالا نه اینترنت بود نه اینکه دخترا و پسرا میتونستن براحتی با هم رابطه داشته باشن خوب بهتر بریم سر اصل مطلب یه شب من وقتی بلند شدم برم آب بخورم يدفعه دیدم از اطاق خواب مامان و بابا صدای مشکوکی میاد که بابام هی اصرار میکنه و مادرم میگه نه دستت رو دربیار بیرون کوسم خارش میگیره منکه تا اونموقع اسم کوس رو از مامانم نشنیده بودم کنجکاو شدم و خودمو به دراتاق نزدیک کردم و دیدم که دراطاق نيمه باز دراز کشیدم زمین و گوشمو بردم جلو تازه فهمیدم که موضوع از چه قراره بله بابام دستشو برده بود تو شورت مامان و با کوسش بازی میکرد تا اونو راضی کنه خلاصه بعد از کمی ناز و ادا مامانم راضی شد و من یکدفعه دیدم که مامان داره زیر نور چراغ خواب لخت میشه و بابام داره ازش تعريف میکنه خلاصه اونشب من حسابی گیج و کلافه شده بودم نمیدونستم چکار باید کنم اونشب تا نزدیکیهای صبح من دم دراطاق خواب شاهد سکس مامان وبابا بودم که خوب از خجالت همدیگه دراومدن اونشب اونا تا صبح 3 دفعه با هم سکس داشتن و منم سه دفعه خودمو حسابی خراب کردم صبح که از خواب بیدار شدم حالت بدی داشتم و از همه اطرافیانم بدم میومد و حسابی از بابام و مامانم احساس تنفر میکردم ولی شب موقع خواب كه شد دیگه خواب به چشمم نمیرفت و منتظر لحظه موعد بودم که برم شروع کنم به دید زدن و گوش کردن به حرفای سکسی اونا چند ماهی به همین روال گذشت و من حسابی ضعیف شده بودم و اصلا دیگه تمایلی به درس خوندن نداشتم زیر چشمم حسابی گود رفته بود و سیاه شده بود؛یه روز مامانم ازم پرسید چی شده چرا اینقدر زرد و ضعیف شدی؟؟ گفتم هیچی گفت بابات خیلی نگرانته مواظب باش امتحانات آخر سالتو خراب نکنی؟ گفتم باشه بعد گفت برو یه کمی خرید کن بیا امشب میهمان داریم عموت و زن عموت میخوان بیان کرج چند روز میمونن گفتم آخه حالا چرا ما دو هفته دیگه امتحان داریم گفت پروانه میخواد باتو درس بخونه داشت یادم میرفت پروانه دختر عموی منه که یکسال از من کوچیکتره گفتم حالا نمیشه پروانه بیاد ولی اونا نه مامان گفتم چه میدونم گفتن میخوایم بیام خلاصه من رفتم و از روی لیستیکه مامان داده بود خرید کردم و حدود ساعت 10 برگشتم دیدم مامانم داره حاضر میشه که بره حمام گقت سینا من میرم حمام تو نیم ساعته دیگه بیا پشت منو لیف بکش گفتم باشه گفت راستی برو از اکبر آقا 2 بسته واجبی بگیر نگی برای مامانم میخوام گفتم باشه و رفتم از اکبر آقا حمومی سر کوچمون دو تا بسته واجبی گرفتم و اومدم خونه مامانم عادت داشت وقتی میرفت حموم من یا خواهرم میرفتیم و پشتشو لیف میکشیدیم از موقعیکه خواهرم شوهر کرده بود عموما من این کار و میکردم وقتی از بيرون برگشتم گفتم مامان بیام کیسه بکشم؟؟؟ گفت بیا تو من با مامان اصلا رودرواسی نداشتیم هروقت میرفت حموم کاملا لخت میشد وقتی میرفتم پشتشو بکشم راحت پشتشو میکرد بمن و میگفت لیف بزن منم تا اون روز هروقت میرفتم حمام هیچ احساس خواصی نداشتم ولی اونروز یه جور دیگه شده بودم نفسم تند تند میزد و حرارت بدنم بالا رفته بود و حسابی داغ شده بودم وقتی رفتم تو رخکن گفتم من میام حموم خیلی وقته که کسی پشتمو نکشیده و حسابی چرک شده گفت باشه من داره کارم تموم میشه توام بیا تو تا بشورمت منم از خدا خواسته رفتم تو ولی شرتم تنم بود رفتم تو حمام که دیدم مامانم داره پاشو تیغ میزنه گفتم میخوای برات تیغ بزنم تا پاتونبری؟ گفت باشه اونم دراز کشید روی سکو جلوی من منم تا چشم افتاد به کوووووسش مامان شروع کرد به خندیدن که پرو کجارو نگاه میکنی؟؟ با لکنت گفتم هی هیچی بعد شروع کردم به زدن موهای پاش گفتم راستی واجبی گرفتم گفت اکبرآقا چیزی نگفت؟؟ گفتم نه ولی خندید وگفت ای شیطون مواظب باش نسوزی اگه زیاد بمونه پوستو میسوزنه خلاصه دوتایی شروع کردیم به خندیدن و منم حسابی تمام بدنشو دید زدم ولی جرات نکردم دست از پا خطا کنم البته هرز گاهی یه ناخنک به کوسش میزدم و اونو لمس میکردم تا حسابی پاهاشو سفید کردم بعد گفت پاهمو که سفید کردی حالا نازمم سفید کن گفتم نازت یعنی چی؟??؟ گفت بابا کوسمو میگم حتما باید مثل بچه بی تربیتا باهات صحبت کنم این دفعه دفعه دوم بود که اسم کوسو از زبانون مامانم میشنیدم حسابی سرخ شدم اونم با رندی گفت حتما شب عروسیت اینجوری میخوای رنگ به رنگ بشی منم گفتم چشم و شروع کردم به خمیر کردن واجبی و قرار دادن روی کوس مبارک و تودلم گفتم خوشا بحال بابام خلاصه بعد از شستشو کوس سرکار علیه منم پشتشو شستم و اونم پشت منو شست و دوسه دفعی به شوخی از روی شورت زد به كیررررم و گفت ماشالله بزرگ شدی و دیگه نوبت زن گرفتنته و دیگه صلاح نیست با من بیای حموم منم گفتم حالا کو تا زن گرفتنو بزرک شدن ما اون روز همه چی به خوبی و خوشی تموم شد و اتفاق خواصی نیفتاد ولی از اون روز به بعد مامان دیگه با من حمام نرفت شب اون روز عموم به اتفاق زن عمو و پسر عموها و دختر عموها و داماشون اومدن خونه ما دو سه روزی خونه ما همون بودن و منم تو درس به پروانه کمک میکردم آخه تو فامیل من اولین نفری بودم که به دبيرستان رسیده بودم و پروانه نفر بعد بود از اونجایی تو فامیل اکثر بچه ها دختر بودن بعد از گرفتن سیکل ازدواج میکردن و میرفتن خونه بخت من بزرگتر ین و اولین پسر خانواده پدرم اینا بودم وچون پسر بزرگ بودم از احترام و توجه خواصی برخوردار بودم درسم که خوب بود و به همه بچه های فامیل کمک درسی میدادم خلاصه بعد از یکی دو روز مهمانی خانواده عموم عزم رفتن کردند فقط پروانه موند تا موقع امتحانتش تا با من درس بخونه قرار بود یه چند روزی هم من برم تهران خونه عموم اینا اونشب وقتی همه رفتند منو پروانه شروع کردیم به درس خواندن مامان و بابام که دوسه شبی از کردن همدیگه محروم بودن سریع شام خوردند و گفتن خسته هستن و میخوان برن بخوابن و ما هروقت درسمون تمام شد بخوابیم مامانم به پروانه گفت کجا میخوابی اونم گفت فعلا که داریم درس میخوانیم بعدش منم پیش سینا میخوابم مامانم به شوخی گفتی به شرطی که شیطونی نکنی پسر من چشم و گوش بسته است و پروانه که تا بنا گوش سرخ شده بود سرشو انداخت پایین دیگه چیزی نگفت مامان با هیچان زیاد میرفت تا خودشو آماده کنه برای یه سکس تمام عیار منم از این فرصت استفاده کردم و سر صحبتو با پروانه باز کردم قبلا یکی دو دفعه به پروانه مجله سکس داده بودم اونم یه جورای روش به من باز بود ولی زیاد پیش نرفته بودیم و بیشتر در حد کشتی گرفتن و لمس کردن بدن همدیگه بود اونشب وقتی مامان و بابا رفتن تا بخوابن پروانه پرسید راستی سینا چرا امشب انقدر زود رفتن بخوابن عمو که عادت نداشت زود بخوابه-؟ گفتم آخه گفت آخه هیچی منكه دیدم هیجانش برای شنیدن زیاده شروع کردم به عذر و بهانه آوردن و تفره رفتن از گفتن موضوع اونم حسابی کنجکاو شده بود که نميدونم با شیطنت گفتم صبر کن تا نیم ساعته دیگه همه چیزرو میفهمی خلاصه ساعت 12 بود که گفتم اگه میخوای بدونی چرا زود خوابیدن بیا بریم تو حال تا بهت نشان بدم اونم با عجله اومد دنبال من پا ورچین پاورچین رفتیم کنار دراتاق خواب گفتم گوش کن خودت میفهمی ما تازه اول کار رسیده بودیم که بابام میگفت امشب میخوام حساب داغت کنم مامانم میگفت میخوام حسابی جررررش بدی بد جوری هوس کیرررر کرده بابام گفت با اسپری یا بدون اسپری مامانم گفت خشک خشک میخواهم حسابی جیغعغغ بزنم تا همه بفهمن من دارم کیررررر میخورم منکه حسابی حالم بد شده بود اصلا متوجه پروانه نشده بودم یکدفعه برگشتم دیدم پروانه نفسش بند اومده و سرجاش خشکش زده گفت سینا گفتم چیه گفت بسه دیگه من دارم بالا ميارم بریم گفتم صبر کن حالا به جاهای خوبش میرسم اونم تهدید کرد که اگر نیایی داد میزنم تا اونا بفهمن که آقا پسرشون گوش وایستاده خلاصه منکه اصلا راضی نبودم اون صحنه رو از دست برم به اجبار مجبور شدم دنبال پروانه برم تو اطاقم وقتی رفتیم تو اطاق دیدم که پروانه مثل وحشی ها حمله کرد طرف من گفتم زود باش میخوام جررررم بدی گفتم یعنی چی!؛ گفت یعنی همین چیه چطور اون پیرسگا با هم حال کنن ولی منكه جای بچه کوچیک اونام منم کیرررر میخوام خلاصه منکه به مرادم رسیده بودم هی طاقچه بالا میزاشتم تا حسابی حشری بشه اونم که حسابی حشری شده بود سریع به یه چشم بهم زدن لخت شد و پرید روی من و شروع کرد به لیس زدن من منم سریع لخت شدم وشروع کردم به لب گرفتن و بعدش با سینه های سفت مثل سنگش ور رفتم بعد حسابی کوسشو لیس زدم و شروع کردم به در مالی که باز وحشی موهامو کشید و گفت بکننننن توشششش گفتن نه که پاهاشو قلاب کرد پشت کمرم و با فشار خودشو به هم نزدیک میکرد چند باری وسوسه شدم که پدشو بزنم ولی بازم وجدانم قبول نکرد و شروع به آب سرد ریختن روش اونم که ناکام شده بود هرچی بدو بیراه بلد بود نثارم کرد اون شب تا صبح چند بار با هم سکس داشتیم و لی هر دفعه من یه جوری از زیر پاره کردن پردش در رفتم خلاصه دوسه شب بعد هم اول میرفتیم پشت در اطاق خواب وقتی حشری مشیدیم و میرفیتم رو تخت و با هم سکس میکردیم بعد از چند روز عموم اومد پروانه رو برد و منم سرگم امتحاناتم شدم ولی هیچوقت با پروانه تنها نشدم راستشو بگم حسابی از رفتار اون میترسیدم منم بعد از امتحانات سال چهارم رفتم خدمت تو خدمت دانشگاه قبول شدم و یکراست رفتم شیراز و شروع به تحصیل کردم و بعد از اتمام درسم مجددا رفتم ادامه خدمت سربازی و کردستان خدمت کردم پروانه هم تو این فاصله چندتا خواستگار براش اومد و با یکی از اونا ازدواج کرد و منم از شش هفت سال درگیر درس و خدمت اومد و در یک شرکت شروع به کار کردم و ازدواج کردم؛

1 نظرات:

ایرانی گفت...

خوب بود .نمودار بالا پایین رفتن هیجان نوسان داشت .ماجرا جذابیت خاصی داشت اما میوه چینی آن کم بود ..ایرانی