ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

من بچه ميخوام1


اینم داستان درخوستی من بچه میخوام....يك سال و نيم بود كه با جواد ازدواج كرده بودم. اولش كه آمد خواستگاري من خيلي دوستش نداشتم فقط واسه اينكه بتونم يك زندگي مستقل داشته باشم و از خونه كنده بشم قبول كردم زنش بشم ولي خيلي زود از اخلاق و رفتارش خوشم اومد مرد مودب و باشخصيتي بود خيلي منو دوست داشت اگه يك موقع مريض مي شدم همه كاراشو مي گذاشت كنار و آروم و قرارش بهم مي خورد و به من مي رسيد. ديگه همه جا پر شده بود و همه عشق ما رو به هم فهميده بودن و ورد زبون فاميل شده بوديم. همه مي گفتن مينا و جواد تو فاميل از نظر خوشبختي لنگه ندارند و من و جواد هم از اين حرفها لذت مي برديم و بيشتر با هم گرم مي شديم. وقتي كه ظهر بخاطر اضافه كاري دير تر مي يومد خونه ، حتي اگه مهمون هم داشتيم تا برنمي گشت خونه سفره نهار رو پهن نمي كردم. فاميل هم اين رو فهميده بود و صداشون در نمي يومد. با آنكه مرتب جواد به من مي گفت وقتي مهمون داريم مهمونها رو گرسنه نگه ندار حداقل براي اونها نهار بزار به خرجم نميرفت.تازگي حس مي كنم همه يك جورايي پشت سر ما حرف مي زنند. بعد يك سال همه دوست داشتن شكم بالا اومده منو ببينن مخصوصا مادر و خواهر هاي جواد كه بهر بهانه اي پاي بچه رو مي كشيدن وسط و گاهي هم نيش زبوناشون آزارم مي داد. چند بار با جواد موضوع رو در ميون گذاشتم ولي اون مي خنديد و مي گفت : اهميتي به حرف مردم نده. حالا يك خورده ديرتر بچه دار بشيم مگه چطور ميشه.يك روز مادر جواد به بهانه خبر گيري اومد خونه ما و من داشتم سبزي پاك مي كردم واسه نهار ظهر. كنارم نشست و ضمن كمك به من سر حرف رو باز كرد و طبق معمول و عادتش آنقدر حرفاشو كش داد تا باز به موضوع بچه دار شدن من رسيد. خيلي جدي گفت : اينجوري كه نمي شه مينا جون دست رو دست بزاري با يه بهونه اي دست جواد بگير ببرش آزمايش ، آخرش معلوم مي شه عيب از كدوم تونه.بعد خيلي نيش دار ادامه داد : البته جواد جون خيلي مرد قوي و سالميه و من بعيد مي دونم مشكل از اون باشه. حالا عزيزم يك آزمايش بدين بد نيست.اخم مامو كشيدم به هم و گفتم : مادر جون اين چي حرفيه مي زنيد من و جواد خوشبختيم الان هم كه هيچ كدوم ميلي به بچه نداريم.اخمي كرد و گفت : اين حرف نزن ، يعني چي يعني من نبايد نوه مو ببينم جواد هم بچه دوست داره ولي واسه اين كه تو ناراحت نشي به روت نمي ياره.با ناراحتي گفتم : اين چي حرفيه شما مي زنيد ، از كجا معلوم تقصير من باشه. جواد اگه از من دل گير باشه خودش بهم مي گه ، شما جوش جواد رو نزنيد.بلند شد و با عصبانيت گفت : وا چقدر بي تربيت شدي تو مينا ؟ نمي شه دو كلام باهات حرف زد ، هنوز كه چيزي از ازدواجتون نگذشته خوب اگه يك موقع مشكل از تو باشه ، جواد مي تونه يك زن ديگه بگيره تا آخر عمر كه نبايد به پاي تو بسوزه.خونسردي مو از دست دادم و زدم زير گريه.به مادر جواد هر چي اصرار كردم واسه نهار نموند و تا موقع رفتن مرتب حرفهاي نيش دارشو تكرار كرد.ظهر موقع نهار موضوع رو با جواد در ميون گذاشتم. خيلي از دست مادرش دلخور شد و گفت : به حرفاش اهميت نده ، و خودتو ناراحت نكن. حالا براي اينكه زبونش كوتاه بشه فردا نمي رم اداره و با هم مي ريم آزمايش از سه حال خارج نيست يا هردومون سالميم و گيري تو كار نيست و يا من اشكال دارم كه در اون صورت اگه تو دوست داشته باشي ازت جدا مي شم چون ابدا دوست ندارم تا آخر عمر به پاي من بسوزي و يا عيب از تويه كه براي من هيچ اهميتي نداره. من بدون بچه كنار تو به اندازه كافي خوشبخت هستم.با ناراحتي گفتم : اگه عيب از تو باشه ، نمي زارم منو طلاق بدي. بابا من اصلا از بچه متنفرم.و زدم زير گريه ، جواد منو بغل كرد و گفت : گريه نكن فردا معلوم ميشه.خودتو ناراحت نكن.اصلا شب خوابم نبرد حتي وقتي جواد كير شو تو كسم مي كرد حواسم بهش نبود و مثل هميشه و ناله و آه نمي كشيدم وقتي آبشو ريخت تو كسم و كمي بعدشم خوابش برد من هنوز تو فكر فردا و آزمايش بودم.وقتي آزمايش داديم ، يك برگه دادن دست جواد و قرار شد فردا صبح ساعت ده نتيجه آزمايش رو بگيريم.بيرون از آزمايشگاه جواد برگه رو داد دستم و گفت : من ديگه فردا نمي تونم مرخصي بگيرم تو خودت زحمت شو بكش.صبح فرداش كه رفتم جواب آزمايش رو بگيرم همه بدنم از هيجان مي لرزيد خيس عرق بودم مي ترسيدم جواب رو بگيرم ، جواب آزمايش رو گرفتم.رفتم تو پاركي كه نزديك آزمايشگاه بود و نشستم رو نيمكت و جواب رو خوندم فهميدم عيب از جواده ، گويا كشت نمونه ها نشون مي داد اسپرم جواد بخاطر ضعف زيادي قادر نيست تخمك هاي منو بارور كنه اين رو زير برگه آزمايش نوشته بود و آزمايش هم يك سري عدد ورقم داشت كه از نظر علمي نتيجه رو نشون مي داد.نمي دونستم خوشحال باشم يا ناراحت از يه طرف خوشحال بودم كه مي تونستم نتيجه رو بزارم جلو مادر جواد و بهش بگم بفرما خانم ديدي عيب از من نبود و از طرفي دلم واسه جواد مي سوخت. دلم نمي خواست تا آخر عذاب وجدان داشته باشه و گوشه كنايه فاميل رو سرش باشه.مونده بودم چكار كنم. پاك در مونده بودم ، نمي دونستم كه ظهر كه جواد مي ياد پيشم چه طوري بهش بگم عيب داره.در اين فكر بودم كه يك مرد كنارم نشست و آهسته گفت : خونه خالي دارم مي ياي ده هزار ميدم ؟رو مو برگردوندم طرفش و داد زدم : برو گمشو كثافت عوضي.بيچاره يه نگاه به دور وبرش كرد و بلند شد سريع دور شد.دستي به پيشونيم كشيدم و با خودم گفتم : اين كثافت هم چشمش به زن....... تنها افتاده كيرش بلند شده و....يك دفعه يك فكر بد اومد تو نظرم بد هم نيست اگه يكي رو گير بيارم كه بشه منو بچه دار كنه همه چي حل مي شه از اين فكرم خنده ام گرفت و با خودم گفتم حالا گيريم كه بچه دارم كردن ، خاك بر سرت مي خواي بچه كي رو بزرگ كني.با خودم گفتم ولي چه اهميتي داره مثل تو فيلم ها ست ديگه بچه كه از شكمم بياد بيرون مهر مادري خودش بقيه كار ها رو درست مي كنه.با سرعت برگشتم آزمايشگاه و رو كردم به متصدي آزمايشگاه كه يه خانم جوان بود و گفتم : خانم من شوهرم رو خيلي دوست دارم ما ديروز واسه آزمايش اومديم اينجا حالا هم نتيجه رو گرفتم.و بعد آزمايش رو دادم دستش و ادامه دادم : شوهرم گفته اگه عيب از اون باشه واسه اين كه منو بقول خودش تا آخر عمر عذاب نده منو طلاق مي ده تا من بتونم با كس ديگه اي ازدواج كنم و بچه دار شم. من نمي تونم بدون اون زندگي كنم بيا و خانمي كن و يك كاغذي چيزي بنويس كه نشون بده عيب از هيچكوم مون نيست و هر دومون سالميم.با همه التماس و درخواستي كه كردم قبول نكرد و مي گفت : نميشه خانم برامون مسؤوليت داره.سرم رو گذاشتم رو ميزش و به گريه افتادم سعي كرد منو آروم كنه ولي من گريه ام بيشتر شده بود در اين موقع يكي از دكترهاي آزمايشگاه آمد طرفمون و پرسيد : چي شده ؟متصدي آزمايشگاه هم موضوع در خواست منو بهش گفت من رو كردم بهش و با گريه گفتم : تو رو خدا آقاي دكتر كاري برام بكن نزار شو هر مو از دست بدم. دكتر نگاهي به آزمايش انداخت و انگاري دلش به رحم اومد گفت : من مي تونم بنويسم كه آزمايش ها نشون نمي ده عيبي از زن و يا شوهر باشه و براي اطمينان بيشتر بايد آزمايش هاي بيشتري به عمل بياد.اين رو دوست داريد ؟ بنويسم.من گريه كنان گفتم : بله آقاي دكتر ، باز اين خيلي بهتره.راه افتاد طرف دفترش و من رفتم دنبالش. يك برگه برداشت و نگاهي به من كرد و من لبخندي بهش زدم. سريع چند قسمت برگه جديد آزمايش رو پر كرد و زير برگه نوشت آزمايشات نشون نمي ده كه عيب از طرف زن و يا شوهر....بتندي گفتم : آقاي دكتر شما كه آقايي كرديد تو رو خدا آزمايش هاي بيشتر شو ننويسيد بخدا تا اين رو نشون همه بدم ، پارش مي كنم مي اندازمش دور بخدا راست ميگم.خودكار شو زمين گذاشت و يه نگاه به من انداخت. دستم رو روي دستش گذاشتم و گفتم : تو رو خدا كمكم كن.دستشو گرفت به بازوم و كمي بازو مو ماليد و در همون حال با خنده معني داري.گفت : ديگه قرار نشد كلك بزنيد خانم.گرم شده بودم بدنم داشت مي لرزيد. دستشو از بازوم جدا كرد و كشيد به پشتم و آورد رو باسنم. خودم رو عقب كشيدم و اخمي كردم و گفتم : تو رو خدا بنويسيد برم يه موقع شوهرم پيداش نشه.لبخندي زد و برگه رو تموم كرد و گذاشتش تو پاكت و داد دستم. با خوشحالي تشكر كردم و رفتم سمت در اتاق كه صدام كرد : خانم.برگشتم و نگاهش كردم و پرسيدم : بله.آمد جلو و يك كارت كوچك داد دستم و گفت : اگه يه موقع كاري از دستم بر بياد خوشحال مي شم بتونم براتون كاري انجام بدم.حرفاش بوي خوبي نمي داد خيلي بهم برخورد ، ولي براي اينكه بهش بر نخوره كارت رو گذاشتم تو كيفم و به تندي زدم بيرون ، حرفاش مدام تو گوشم بود اگه كاري از دستم بر اومد.... خداي من كاش واقعا هردومون سالم بوديم و من اين حرفها رو نمي شنيدم.برگشتم تو پارك و روي يه نيمكت لم دادم و برگه آزمايش رو از تو پاكت در آوردم. نگاهي بهش انداختم و دو سه بار خوندمش انگار دلم مي خواست اون نتيجه رو واقعي تر حس كنم. بعد نتيجه آزمايش قبلي رو پاره كردم. بلند شدم راه افتادم سمت خونه و تو راه تيكه پاره هاي آزمايش قبلي رو ريختم تو سطل زباله كنار پارك.نزديك خونه يك جعبه شيريني گرفتم و رفتم خونه يك غذاي خوشمزه كه جواد دوست داشت درست كردم.ظهر كه جواد اومد خونه خيلي پكر بود همون دم در ازم پرسيد : جواب آزمايش رو گرفتي ؟با خنده دويدم تو خونه اون هم دنبالم دويد جعبه شيريني رو گرفتم جلوش و با ناز گفتم : بايد يه خورده خودمون رو تقويت كنيم ، همين و بس ما هر دومون سالميم. بعد نتيجه آزمايش رو دادم دستش. وقتي اون رو ديد با خنده گفت : پس چرا بچه دار نمي شيم ؟سرمو انداختم پايين و چيزي نگفتم. جواد بازو مو گرفت و گفت : چيزي شده ؟همونطور كه سرم پايين بود گفتم : تقصير منه ؟خنديد و گفت : چرند نگو عزيزم مگه خودت نتيجه رو نخوندي ؟لبخندي زدم و گفتم : چرا ولي.به تندي گفت : ولي چي ؟گفتم : از دستم عصباني نميشي بهت بگم.اخماشو هم كشيد و گفت : نه ، بگو ببينم چي مي خواي بگي ؟گفتم : من مرتب قرص مي خوردم ، كه بچه دار نشيم ، آخه اول زندگي خوشم نمي ياد جيغ و وق بچه رو بشنوم ، با خودم گفتم بزار دو سه سالي تنهايي خوش باشيم.خنديد ، آنقدر خنديد كه نگرانش شدم و پرسيدم : جواد حالت خوبه ؟منو بغل زد و لباشو گذاشت رو لبام باسنم رو تو چنگش گرفت و محكم فشار داد طوري كه دادم در اومد جواد خيلي اين كار رو دوست داشت.بعد كه از بغلم آمد بيرون با خنده گفت : آخه ديوانه ، تو كه قرص مي خوردي ، چرا منو مجبور كردي بريم آزمايش ؟ واقعا كه خولي مينا.من هم خنديدم و جواب دادم : واسه اينكه زبون مامانت كوتاه بشه و دست از سرمون برداره.لبخندي زد و گفت : اين كه بدتر ، حالا مي پرسه پس چرا اگه هر دو تون سالميد بچه دار نمي شيد ؟ چي بهش مي گي؟ ها ؟خنديدم و گفتم : تو بهش بگو من روم نمي شه ، با اون نوه ، نوه اي كه مي كنه بفهمه قرص مي خوردم كله مو مي كنه.دوباره خنديد و گفت : قرار نشد هر چه كار سخته به من بدي ها ، باشه من يه جوري حاليش مي كنم حالا بدو نهار رو بيار اون قرص هاي مسخره رو هم بندازش دور امشب دو بار آب كاريت مي كنم ، امشب ديگه بايد جونه بچه رو تو رحمت سبز كنم. آنقده هر روز آبش مي دم كه خيلي زودتر از نه ماه رشد كنه و بياد بيرون.با خنده و ناز گفتم : نه ، آخه زود بياد مي زارنش تو دستگاه من اينجوري شو دوست ندارمبعد رفتم تا سفره نهار رو پهن كنم.ضربه اي به باسن زد و گفت : ديگه از اين شيطوني ها نكني.دستي به باسنم كشيدم و اخمي كردم و با ناز گفتم : دردم اومد ، ديونه.خنديد و گفت : بزار شب بشه درد و نشونت ميدم.شب كلي به خودش فشار آورد تا موفق شد دوبار آب شو تو كسم خالي كنه.به خيال خودش مي خواست همون شب با آبش تو كوير خشك من بذر بچه بكاره ، غافل از اين بود كه بذر بود ولي آب اون نمي تونست اين بذر رو جون بده.چند روز بعد همه فاميل پر شده بود كه ما سالميم و من تمام مدت قرص مي خوردم. هر كس مي يومد خونه با شوق برگه آزمايش رو نشونش مي دادم. در اين بين مادر جواد خيلي از دستم عصباني بود.يه هفته بعد ديگه موضوع عادي شد و همه آروم گرفته بودن ولي من مرتب خود خوري مي كردم. بايد يك كاري مي كردم. اين شكمم بايد بالا مي يومد و گرنه اگه تا چند ماه ديگه خبري نمي شد باز همه كنجكاو مي شدناصلا دلم نمي خواست از فاميل ها باشه ، يعني اصلا روم نمي شد هيچ جوري با فاميل باشم باز غريبه خيلي بهتر بود مي رفت پي كارشو دردسر هاي بعديش كمتر بود.تو همه مردهايي كه ديده بودم ميوه و سبزي فروش محل چيز خوبي بود.تيپ قشنگي داشت صورتش هم خيلي جذاب بود. سريع مانتو مو پوشيدم و از خونه زدم بيرون با خودم گفتم : مي رم يه خورده ميوه مي خرم و به اين بهونه به چشم خريداري خوب برسي مي كنم ، ببينم چطور ميشه.طبق معمول داشت با چند خانم ديگه كه واسه خريد اومده بودن صحبت مي كرد ، خوب مي دونستم داره به بهانه هاي مختلف زن ها رو به صحبت مي كشه. عادتش بود. يه پلاستيك برداشتم و مشغول ميوه برداشتن شدم. يهو برگشت و گفت : خانم ببخشيد ، چيدني نيست بزاريد بيام خودم براتون ميريزم.بعد اومد طرفم و منو كه شناخت گفت : ببخشيد خانم ، زردالو ها در همه.لبخندي زدم و گفتم : واسه منم در همه ؟لبخندي بهش زدم و نگاش كردم ، يه خورده هول كرده بود تا حالا اينطوري باهاش حرف نزده بودم هميشه وقتي باهاش حرف ميزدم اخمام تو هم بود.بغلم ايستاده بود و داشت تو پلاستيكي كه جلوش گرفته بودم زردالو مي ريخت. بهش نزديكتر شدم و دور وبرم رو نگاه كردم وقتي ديدم كسي حواسش به ما نيست همون طور كه بغل دستش ايستاده بودم كمي خودمو بهش چسبوندم. زير چشمي يه نگاه به من كرد و بعد آهسته گفت : باشه خودت سوا كن.بعد دست شو آورد جلو و در حالي كه مي خواست پلاستيك رو از دستم بگيره دستشو گذاشت رو دستم و يه فشار كو چو لو بهش داد.پلاستيك ميوه رو از من گرفت و زردالو ها رو خالي كرد و پلاستيك خالي.رو داد دستم. بعد رفت سمت مشتري هاي ديگه.يه لرزش كوچولو تو دست و پام افتاده بود. عرق كرده بودم تا حالا از اين غلط ها نكرده بودم ، روزگار عجيبيه بعضي وقتها آدم مجبور مي شه دست به چه كارهايي بزنه ، معمولا رو شدن يه رابطه خيانت آميز باعث گسستن زندگي ها مي شه يه موقع هم بايد يه جورايي از اين رابطه براي حفظ زندگي استفاده كرد.يه خورده عمدا طولش دادم تامشتري ها شو جواب بده. وقتي تنها شديم.گفت : خانم ، تو پستو هم ميوه هاي بهتر از اون دارم. مي خواي از اونها سوا كن.دستام به لرزش افتاد. مي خواست منو بكشه تو پستوي پشت مغازه اش.كه به جاي در با يك پرده زخيم از مغازه جدا مي شد. در شرايط معمولي امكان نداشت پا مو بزارم اونجا ولي حالا شرايط يه جور ديگه بود. دلم رو زدم به دريا و يه نگاه بهش انداختم و با خنده گفتم : خوب اگه بهترش رو داريد چرا رو نمي كنيد ؟لبخند مسخره و توهين آميزي بهم زد و اشاره كرد به در ورودي پستو.گفت : بفرماييد ، مغازه مطعلق به خودتونه.يه نگاه به بيرون مغازه كردم كسي متوجه مغازه نبود بعد با قدم هاي لرزان رفتم سمت پستو و داخل شدم. بر خلاف اسمش بيشتر به يك اتاق بزرگ شبيه بود جعبه هاي ميوه خالي يه گوشه اش رو هم تلمبار شده بود و يك سمت ديگه جعبه هاي پر ميوه قرار داشت و ته اتاق يك تخت با رو تختي كثيف و چرك مول شده ديده مي شد يه گاز كوچولو و يه ميز كه روش چند استكان كثيف و خورده هاي نون روش بود ، هم بغل تخت به چشم مي خورد. يه جعبه زردآلو كشيد جلو و با خنده گفت : بفرماييد ، از تو اين جعبه سوا كن خانم.در اين موقع پرده رفت كنار و يه بچه ده دوازده ساله آمد تو. قبلا اونو اينجا ديده بودم شاگرد ميوه فروش بود. تو دستش دو تا نون و روش هم يه مقدار پنير قرار داشت و رو كرد به جوان مغازه دار و گفت : كاظم آقا بفرماييد گرفتم. نون و پنير رو از دست بچه گرفت و گفت : برو جلو مغازه بشين تا من صبحونه مو بخورم كسي آمد بگو نيم ساعت ديگه بياد ، بگو كاظم آقا رفته بازار. فهميدي چي گفتم ؟پسر بچه گفت باشه و از پستو رفت بيرون.كاظم آقا نون و پنير رو گذاشت رو ميز و آمد طرف من و مشغول جابجا كردن جعبه ها شد. ومن همچنان آروم داشتم زردآلو تو پلاستيك مي زاشتم. يك دفعه كاظم آقا با خنده گفت : خانم خيار خوب هم داريم ها اگه لازم داريد ؟نگاش كردم يه دونه خيار كلفت از تو جعبه خيار جلو پاش گرفته بود دستش و نشونم ميداد.بزور لبخندي زدم و گفتم : نه ، ممنون.آمد سمت من و پشت من ايستاد و با خنده گفت : بزاريد كمك تون كنم و خودشو به پشتم چسبوند و دستاشو از دو طرف پهلو هام آورد جلو و مشغول گذاشتن زردالو تو پلاستيك دستم شد. وقتي كه ديد با عكس العمل تندي مواجه نشد گستاخ تر شد و بيشتر خودشو به من مي ماليد تماس جلو شو حتي از رو شلوارش رو باسنم كاملا حس مي كردم. يه خورده كه خودشو بهم مالوند دستاشو رو سينه هام گذاشت و مشغول ماليدن شون شد. نفس ، نفس مي زدم ، ترس برم داشت.حس مي كردم همه بدنم داغ شده و از گرماش دارم بي طاقت مي شم. بعد مانتو مو داد بالا و همون طور كه پشت من بود دگمه كمر شلوارمو باز كرد و بعد زيپ شلوارمو پايين كشيد و به تندي شلوار و شرتم رو با هم تا روي رونم پايين كشيد و دست انداخت رو شكمم و منو به طرف خودش كشيد و با هيجان زياد گفت : دستاتو بزار رو جعبه ها خوشگل.كمي خم شدم و دستامو رو جعبه ميوه ها تكيه دادم. نشست جلو پام و با يه دست مانتو مو رو كمرم بالا نگه داشت و سرشو برد سمت كسم و در حالي كه دماغش رو سوراخ كونم حركت مي كرد كسم رو گرفت به دهنش ، من فقط مي لرزيدم. و با تماس لب و زبونش تو كسم كم كم زانو هام شول شد. بلند شد و يه دستشو زير زانوهام گرفت و دست ديگر شو به كمرم و تا آمدم به خودم بجنبم منو بلند كرد تو دستاش و برد سمت تخت.و تقريبا منو انداخت رو تخت و حريصانه خودشو انداخت تو بغلم. همش نگام به در پستو بود مي ترسيدم كسي اون پرده رو بده كنار وبياد تو.كاظم به تندي دگمه هاي مانتو ما باز كرد و بلوزم رو داد بالا و زير گلوم جمع كرد و سوتينم رو از رو سينه هام كنار زد ووحشيانه نوك سينه مو به دهنش فرو كرد و ميك مي زد. من همچنان مضطرب و آشفته نگاهم به در پستو بود و حتي وقتي كسم رو تو دهان گرفت و زبونشو كرده بود تو و با دستاش محكم سينه ها مو فشار مي داد ، لذتي برام نداشت دوست نداشتم و شايد هم روم نمي شد تو صورت كاظم آقا نگاه كنم.يهو از درد فرو شدن ناگهاني كيرش كه وحشيانه تو كسم فرو برده بود به خودم آمدم و داد زدم : يواش تر.كمي كه تلم زد شهوتي شدم و شهوتي آميخته با ترس وجودم رو پر كرد چند دقيقه كه تلم زد حس كردم اورگاسم شدم. اولين تحريك كامل من بود كه توسط كسي بجز جواد صورت مي گرفت. كمي بعد تلم زدنش تند تر شد و با سرعت بيشتري خودشو به من مي كوبيد. سينه هام با هر بار تلم زدنش تو كسم به روي بدنم بالا و پايين مي رفت. نگاهي بهش انداختم. نفهميده بودم كه چه موقع شلوارم رو از پام در آورده بود ولي پاهام رو شونه هاش بود و با دستاش رون پاهامو گرفته بود تو بغلش وقتي ديد دارم نگاش مي كنم لبخندي زد و گفت : كس آب داري داري ، ببينم از كير من خوشت مي ياد ؟ تا حالا همچي كيري تو كست رفته بود.آهي كشيدم و با ناراحتي گفتم : كار تو بكن اينقدر حرف نزن ، من بايد برم.يه خورده ترش كرد و ناگهان آهي كشيد و آروم شد. حس كردم آبش تو كسم ريخت.لبخندي زد و گفت : آبم ريخت تو كست خوشگل ، ولي نگران نباش من.نطفه ندارم ، زنم براي همين ازم جدا شد. نمي تونم حامله ات كنم نگران نشو.سرم گيج رفت انگار تمام دنيا رو رو سرم خراب كرده بودن ، دلم مي خواست فرياد بزنم كثافت عوضي چرا از اول اين رو نگفتي ، گريه ام گرفت و با چشاي اشك بار لباسم رو پوشيدم. كاظم يه نگاه به من كرد و با خنده گفت : چرا گريه مي كني ؟ بخدا راست مي گم. همه مغازه دار هاي دور بر هم مي دونن من نطفه ندارم ، مي توني سؤال كني. نترس بابا حامله نميشي.داشتم دگمه هاي مانتو مو مي بستم. احساس حماقت بد جوري عذابم مي داد. از پستو زدم بيرون نزديك در مغازه صدام كرد : خانم ببخشيد ميوه هاتون يادتون رفت.اصلا به روم نياوردم و قتي رسيدم خونه رفتم تو حمام و خودمو شستم از خودم بدم گرفته بود. خيلي ارزون خودم رو به باد دادم. يه خورده زير دوش گريه كردم تا آروم بشم. بعد كه آمدم بيرون نشستم رو مبل و به فكر فرو رفتم. به فكر كانديد دوم كه با داشتن زن و بچه خيالم از بابت بچه دار شدنم راحت بود.كسي كه كانديد دوم بود آقا يوسف دوست و همكار جواد بود كه با هم رفت و آمد خانوادگي داشتيم. واسه اين تو دوستاش كه با ما رفت و آمد داشتن اون رو انتخاب كردم كه خيلي هيز بود و هر موقع كه وقت گير مي آورد سعي مي كرد بهم نزديك بشه. قبلا محلش نميدادم و رو نمي ديد. ولي حالا مجبور بودم بهش رو نشون بدم دو روز بعد از اون ماجرا ، صبح كه جواد مي خواست بره سر كار به من گفت : آقا يوسف ما رو دعوت كرده روز جمعه بريم باغشون كرج ، دوست داري بريم ، شنبه هم كه شيفت كاريم بعد از ظهره مي تونيم شب اونجا بمونيم ، مثل دفعه پيش.

3 نظرات:

ناشناس گفت...

خوب بود سكس ضربدري بيشتر بذار از روسري تا شرتم تموم كن يه راهنمايي بده چطوري زنمو به سكس ضربدرب راضي كنم

ایرانی گفت...

موضوع جالبی داشت .خسته کننده نبود .متنوع همراه با تصمیمات و ریسک خاصی از سوی قهرمان داستان بوده که ضد حال خوردن در آخر این قسمت ماجرارا زیباتر کرده است ..ایرانی.

Afshin گفت...

واقعا به نظرم این جنده خانم یه عاشقاله یه عاشقاله حروم زاده که یه بچه ی حروم زاده مثل خودشو از یه حروم زاده ی دگه دنیا آورده اونم به چه بهانه ای؟ اینکه عاشق شوهرشه و میخواد طلاق نگیره. حتی زحمت نداده به خودش که به شوهرش بگه مشکل داری طرف بره خودشو درمان کنه. یا حداقل نشد از پرورش گاه بچه بیاره. این چه عشقی که واسه اینکه شوهرش نفهمه جندست و بچش حرام زاده دم به ساعت باید بره بخواب زیر کیر 5 6 تا آدم جاکش مادر به خطا. من خودم آدمیم که عاشق سکسم ولی وقتی این داستانو خوندم 4 روز خواب و خوراک نداشتم و دلم به حال شوهر بدبختش آشوب بود. به نظرم نه عشق نه ترس. طرف خودش از اول جنده بوده و استعداد کوس و کون دادن به 5 نفر همزمان و داشته ایت حرومزادرو باید ببری جنده خونه تا عمر داره اون تو بمونه و بده و زندگی آدمی زادی نداشته باشه. ای تف به قبر پدرت ای تف به کس مادرت که تو حرامی و انداختن بیرون انگل جامعه