ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بازی تموم شد 3

ناصر : نسترن من دوستت دارم . من عاشقتم .. چرا باور نمی کنی ...
 نسترن : وقتتو واسم تلف نکن .. 
ناصر : من واسه تو همه چی مو باختم .. 
نسترن : تو چی رو باختی . تو همین حالا نورا رو داری .. 
ناصر : ببین اون با منه .. اون میاد دنبال من . من چیکار کنم . تو هم که به من توجهی نداری و همش داری حرف خودت رو می زنی . 
نسترن ! نورا و هیچ کس دیگه برای من مهم نیست تا وقتی که تو باشی و بهم توجه کنی . من به خاطر تو خیلی عذاب کشیدم و بازم می کشم . من بهت وفا دارم ..
نسترن : نمی خوام باشی .. نمی خوام باشی .. 
- چرا حرص می خوری ..
-این طورم نیست .. تو واسه خودت هرچی فکر می کنی بکن .. فکر نکن فقط تو منو دوست داری . خیلی ها منو دوست دارن . 
-نسترن منم می تونم برم دنبال دخترای دیگه . ارزش عشق و دوست داشتن به چند لحظه هوس نیست که جسارتا آدم می تونه با یه حیوون هم خودشو ارضاء کنه .. من یه حس دیگه ای بهت دارم .. 
-تو که خودت می دونی من اصلا اهل عشق و عاشقی نیستم . اینو همه دانشجویان می دونن . به همه هم گفتم . 
-حرف خنده داری می زنی . پس این رابطه من و تو چی ؟! عشق من و تو چی ؟! بودن ما در کنار هم چی ؟!
-به همه گفتم که دوستی ما یک دوستی معمولیه .
-ولی همه دارن می بینن
 -این همه دختر و پسر با هم میرن بیرون .. 
-نسترن ظاهرا تو خیلی تنوع طلبی . انگار دوست داری همه دوستت داشته باشن . عاشقت باشن . یا بهت تمایل داشته باشن . نگو که اهل عشق و عاشقی نیستی . بگو که یک سیستمی داری که دوست داری  مورد توجه همه باشی . برای همینه که دلت نمی خواد کسی از جزئیات رابطه ما با خبر باشه . تو همین حرفو به من می زنی ... به یکی دیگه هم می زنی .. 
-خفه شو ناصر .. 
و در همین لحظه نسترن با آخرین توانش سیلیی بر گونه ناصر نواخت ..و از دستش فرار کرد .. .. گریه کنان ازون فاصله گرفت و خودشو به گوشه ای رسوند . ناصرم رفت دنبالش تا نازشو بکشه 
-نسترن باور کن منظوری نداشتم 
-تو همه حرفاتو زدی و اون وقت میگی منظوری نداشتم ؟
-تو وادارم می کنی . من ازت هیچی نمی خوام . حتی حاضرم مثل یک سنگ کنارم بمونی . هر راهی داشته باشه از همون راه میرم تا به نتیجه برسی . با سکوت تو سکوت می کنم با حرفای تو حرف می زنم .. با لبخند تو لبخند می زنم با اخمهای تو اخم می کنم . می خوام بدونی که کنارتم . دوستت دارم . تازه گذاشتی زیر گوشم و صدام در نیومد 
-حقت بود . برو پی کارت وگرنه جیغ می زنم که این آقا مزاحم منه تا اون وقت حراست بیاد و ببردت .. 
-بس کن بچه بازی رو . اصلا بهت نمیاد دانشجو باشی .. تو باید خودت رو درمان کنی 
-دیوونه خودتی با اون دوست دختر جدیدت ..
 این بار ناصر نسترنو تنها گذاشت .. نورا از دور شاهد جر و بحث اونا بود ... 
نورا : ببین من خیلی صبورم . می دونم که این دختر به دردت نمی خوره . اخلاقشو می شناسم . اون دوست داره خیلی ها عاشقش باشن . عاشق خیلی ها هم میشه . با هاشون میره بیرون ..
-نه این درست نیست . من که تا حالا ندیدم .. من قضاوت نمی کنم . نه .. درست نیست .. 
نورا : البته این حرف تو رو فرشته دوست جون جونی نسترن هم می زنه .. اون که اصلا نسترن رو امامزاده دهر می دونه و تمام حرفاشو باور می کنه می کنه اون هیشکی رو تا حالا دوست نداشته و توی فاز این چیزا نیست .. 
-به خاطر خودت  داری این جور قضاوت می کنی ؟ برای من مهم نیست که نسترن تا حالا چیکار کرده . برای من این مهمه که از زمانی که با من بوده چه راهی پیش گرفته .. 
نورا پوزخندی زد و گفت : نمونه شو داریم می بینیم .پس بی خود واسه من داستان نباف . به اندازه کافی آبروت رفته ناصر بس نیست ؟ 
-من دوستش دارم . می خوام باهاش ازدواج کنم . براش صبر می کنم . 
-این دوست داشتن نیست .. منم دوستت دارم و برات صبر می کنم . اون دوست داشتنی که بهت انگیزه بده این نیست .. 
-اون معنای عشقو می دونسته . من نباید تنهاش بذارم .. 
چشای ناصر از دور به نسترن افتاد .. کیوان یکی از اون بچه های هوسرانی رو که مدتها بود چشش دنبال نسترن بود رو دید که رفته به سمتش ...  ناصر به شدت عصبانی شد و می خواست به سمت اونا بره ولی نورا دستشو کشید ..
 -بس کن . اون اگه بخواد با یکی دیگه باشه تو چه کاری از دستت بر میاد ؟ وفادار بودن دیگه اجباری نیست . عشق و دوست داشتن اجباری نیست . اون عشقی رو که تو دنبالشی می تونی در قلب من در آغوش من پیداکنی .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی