ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

غروب و دل تنگ

هفدهم آبان ماه نود و پنج : بازم رسیدیم به غروبی از غروبای پاییز .  دلتنگی هایی که تمومی نداره یه بار دیگه خودشونو در آینه زندگی نشونم میدن . بازم دلم گرفته .. نمی دونم چیکار کنم . به یاد گذشته ها که میفتم فوری فکرمو می برم به جای دیگه . می خوام برم آرامگاه می بینم دیر شده حال و حوصله شو ندارم . می خوام قدم بزنم می دونم حال خودمو , در حال قدم زدن عجله می کنم بر گردم خونه  بیام سر وقت نت .. نمی دونم این جا چی داره ؟! من از جون این کامپیوتر چی می خوام .  حس  ندارم خونه رو یک نظافت عمومی کنم که دو سه تا تعمیر کار بیارم خونه مون یه نگاهی به چند تا وسیله ما بندازه .. حس ندارم آشغالای حیاطو بریزم بیرون ... باغچه رو تمیز کنم .. و حس اصلاح شاخه های گل سرخ دم در خونه رو ندارم که می دونم اونایی که می خوان ماشین پارک کنن اذیت میشن . انگار گمشده ای دارم که ماورای مانیتور لپ تاب من قرار داره و من منتظر باز گشتش هستم . گمشده ای که مدتهاست رفته سفر هنوز بر نگشته . 
احساس رخوت و سستی می کنم . خدایا کمکم کن . غیر ازخدا هیشکی نمی دونه من چی میگم و چه حسی دارم جز یه نفر .. حس می کنم گردن و دستام دارن لرزش عصبی می گیرن . نمی دونم خدایا این جا هم باید بسوزم و اون دنیا جهنمو هم باید تحمل کنم ؟! من که الان سالهاست دارم عذاب می کشم و تحمل می کنم . نمی دونم با کی حرف بزنم . حتی حال خوردن بادام شیرینو ندارم . هر وقت می خوام با خدا حرف بزنم به خودم میگم این دفعه دیگه چی بگم . چه جوری بگم ؟ چه رسمی باشم چه غیر رسمی , همیشه اون حالت خودمونی و صمیمی بودنو حفظ می کنم . وقتی همیشه کنارمه وقتی همیشه پیشمه چرا نتونم با هاش حرف بزنم  وقتی باهاش حرف می زنم وقتی بغلش می کنم یه جور خاصی تصورش می کنم . این که اونم در اون لحظه مثل منه ..می تونه با اون نیروی تعقل منو حس کنه . اون آگاهه به قدرت خودش , به خدا بودنش . اون در آن واحد در بدن تمام موجودات هست . همه جا هست . به همه تسلط داره . توی تن و در کنار اونایی که از ما دورن , به یاد ما هستن و یا فراموشمون کردن . 
خدای من منو ببخش تا حالا خیلی تنبلی کردم در نماز خوندن . بدهی ام به تو زیاده .. ولی خب یه پدر هیچوقت حس نمی کنه که از بچه اش طلبکاره . بچه باید خودش آدم باشه حالیش شه .. حالا به بزرگی خودت منو ببخش . می دونم صدای منو می شنوی . می دونم حتی وقتی که با سکوت باهات حرف می زنم بازم صدامو می شنوی ..  همه میگن  آدما بیشتر به وقت بد بختی هاشون به یادت میفتن . وقتی که یه چیزی می خوان سراغتو می گیرن . حالا من این وقت غروب که صدای اذان داره میاد چیزی ازت نمی خوام . وای منو ببخش به حساب دروغم نذار .. اینو می خوام که فقط آرومم کنی .. ازت نمی خوام اون چیزایی روکه بهم دادی و ازم گرفتیش . چون می دونم هر وقت صلاح بدونی بازم بهم میدی .. ازت نمی خوام دل اونایی رو که با سنگ نامهربونی دلمو شکستن نسبت بهم مهربونشون کنی ... همین که توآگاهی همین که تو رو شاهد بگیرم برام کافی و با ارزشه . طوری هدایتم کن که دوستم داشته باشی خدای من . نگو نمی تونی ... همه چی دست خودته ..منم می خوام دیگه . خداوندا آدمهایی هستند که چشمشون می بینه ولی دلشون کوره .. خدایا دل اونا رو هم بیدار و روشن کن . خدایا بر گناهان خواسته و نا خواسته ما قلم عفو کش .. به شرطی که دیگه تکرارشون نکنیم . خداوندا بندگان ما را از شر قضاوتهای عجولانه در امان بدار تا بعد ها به عذاب وجدان دچارنگردند . خداوندا با یاد و نام تو آرام می گیرم به تو تکیه کرده ام آن چنانم گردان که جز در راه تو و نیکی گام بر ندارم . شرفم را عزتم را به دنیا و دنیا پرستی نفروشم . خداوندا تنها تویی که اسرار ما  , چرا ها را می دانی .. راز و رمز بد بختی و خوشبختی ما را می دانی .. تو می دانی من چه کرده ام ؟! تو می دانی من چه بوده ام ؟! همین که تو بدانی برای من کافیست . خداوندا قلبم با توست .. روحم , وجودم , هستی مرا با خود گردان . تویی که به من عاشق بودن را آموختی .. تویی که به من آموختی چگونه بنوازم تا چگونه بنویسم .. تویی که هرلحظه دریچه روحپروری از احساس به روی من می گشایی و آرامم می سازی ..تو می دانی من چه گفته ام ! چه بوده ام و چه کرده ام ! همین که تو بدانی برای من کافیست ...
 خدا جونم تو که خودت می دونی الان که دارم اینا رو واست می نویسم و با هات درددل می کنم دارم به ترانه مینای دل هایده گوش میدم . اونم با صدای قشنگش داره تو رو صدا می زنه . با تمام وجود و احساسش .. اگه این طور نبود که اشکام در نمیومد . این دنیا همش نشونی از تو داره . آخه من چیکار کنم وقتی یه صدای بهشتی بهش دادی ... اینو به حساب گناهش ننویس ... با این ترانه اش دلم می خواد دنیا رو آبادش کنم .. دل آدما رو شادش کنم .. دلم می خواد طوری بهت بچسبم که نتونی ازم جدا بشی .. یعنی میشه ؟! نتونی که نه .. بهتره بگم که نخوای که تنهام بذاری . دنیا خیلی بزرگه .. چه جوری وقت می کنی به همه می رسی ؟! کارت خیلی سخته . می تونی همه رو خودت انجام بدی ولی خودمونیما این همه آدم و فرشته استخدام کردی که فردا پس فردا شاکی نشیم .. به خدا غلط کنیم اگه بخواهیم شاکی بشیم . ما سگ کی باشیم که رو حرفت حرف بیاریم ؟ گونه هام خیسه .. دلم آروم گرفته می دونم بیش از اونی که من به یاد خودم باشم به خودم فکر کنم تو بهم فکر می کنی مثل آدمای نامرد روزگار نیستی که امروز یه حرفی می زنن یه قولی میدن و اون قولو همراه با کسی که بهش قول دادن زیر پاهاش له می کنن . حرفت حرفه و قولت قوله خداجونم . به خدا حرف نداری .. بیستی ..تکی ..  دلم می خواد صورت خیس شده از اشکم خودش خشک شه .. به دلیل اهمیت خاصی که یکی از دعا های این پیامم داشته با تکرار اون ,  پست ساده این ساعتمو تمومش می کنم .البته این دعا اول برای خودمه بعد برای دیگران .. برای همه هست .  خداوندا ! بندگان ما را از شر قضاوتهای عجولانه در امان بدار تا بعد ها به عذاب وجدان دچارنگردند .. پایان ..نویسنده .. ایرانی