ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

مادر ! خدا با توست

تقدیم به تو پسرم که در آخرین لحظات زندگی مادرت درکنارش نبودی .. تقدیم به تو که پنهانی و گاه آشکار از دوری او اشک می ریزی ... می نویسم از زبان تو , از زبان قلب تو , زبان اشک و خون و حسرت .. 
مادر زندگی بی تو رنگ و بویی ندارد .. خورشید و ماه و چراغهای آسمان سویی ندارد . مادر من بی تو هیچم .. هنوز باور ندارم رفتنت را , هنوز احساس می کنم نفسهای گرمت را , بوی تنت را .. مادر چرا در آخرین ثانیه ها در کنارت نبودم ؟ تو در کنارپدر و در آغوش او جان دادی .. چرا در کنارت نبودم ؟!  مادر دیگر جز تو چه کسی عشق بی منت را نثارم می سازد .. مادر امسال و هرسال که چشمانم این دنیای دنی را ببیند با روز تو چه کنم ؟! چگونه بی تو بمانم ؟!
 مادر ! هنوز پیراهنت بوی تو را می دهد .. هنوز تار های موی تو را بر بالش سپیدت می بینم . هنوز گلهایی که در باغچه کاشته ای غنچه می دهد .. آن گلها می شکفند پژمرده می شوند باز هم غنچه می دهند ..اما مادر ! گل من ! تو چرا برای من نمی شکفی .. به من بگو کجایی ؟ چه می کنی ؟! مادرم ! آغوش گرم تو را می خواهم .. می خواهم که بر سرم فریاد بکشی .. تنبیهم کنی ..سرزنشم کنی ... فقط صدای نفسهای تو را بشنوم .. فقط صدای قلب تو را ... فقط نگاه مهربانت را ببینم .. 
مادر از وقتی که رفته ای اشکهایم بهترین همدمم شده اند . روزی نیست که به یادم نباشند .. ساعتی بعد از رفتنت .. پدر , مادرانه در آغوشم کشید و گفت من برای تو هم مادر خواهم بود و هم پدر .. جای جای خانه بوی تو را می دهد . برای من هر لحظه ای لحظه توست .. مادر پاک و مهربان و نجیب و زیبایم . تو به نزد فاطمه پاک رفته ای ..هنوز باور ندارم رفتنت را .. به گلهای مزارت حسادت می کنم . به سنگی که روی تو را پوشانده است .
 مادر ! تو زنده ای .. تو مرا می بینی .. تو برای من دل می سوزانی .. صدایت را , وجودت را احساس می کنم .. من هم روزی به نزد تو می آیم .
 مادر زیبای من ! چقدر خداوند دوستت داشت که تا می توانست امتحانت کرد ..  زیبایی ظاهر و سلامتت را از دست دادی اما روح پاک و لطیف و زیبا و استوارت خداگونه تر گردید و عاقبت به همان جایی پرکشید که لبخند رضایت پرورد گارت را به دنبال داشت .
 مادر! جای خالی تو با هیچ چیز پر نمی شود جز با خود تو .. مادر ! هیچ کس نمی تواند چون تو باشد , فریادت را می خواهم , آغوشت را می خواهم , صدای خنده هایت را می خواهم , مادر گلهای باغچه مان را تو کاشته ای .. اما هیچ بویی چون بوی خوش تو نیست .. هیچ مامنی به امنیت آغوش تو نیست . 
مادر! به خوابم بیا .. بیشتر و بیشتر بیا .. تو را سوگند به همان خدایی که تو را با خود برده است بیا و بگو که هنوز فراموشم نکرده ای . بیا و به من بگو که هنوز نگران منی .. بیا و روی تختت , روی صندلیت بنشین و وقتی که وارد خانه می شوم به من بگو چرا دیر کردی ؟ کجا بودی تا حالا ؟ به من بگو با کی قدم می زدم ؟ با کی بودم ؟
 چه زود رفتی مادر ! چه زود مرا اسیر حسرتها نمودی ! مادر مگر دوستم نداشتی ؟ من از توام ..پدر می گوید وجود مادر در تو هم هست . خودت را لمس کن تا او را احساس کنی .. می گوید مادر فقط زیر این سنگ نیست . خیلی دلم می خواهد بدانم کجایی ؟ چه می کنی ؟ روح زیبا و لطیفت کجاست .. پدر می گوید خواب هم نوعی مرگ است . وقتی که می خوابیم روح از بدن جدا می شود .. ارواح,  یکدیگر را احساس می کنند ..پس تو می توانی به خواب من بیایی . بیا و بگو که تنها نیستم . بیا و بگو که هنوز نگران منی . فراموشم نکرده ای . مادر ! حال اگر دنیا را داشته باشم تو را کم دارم اگر تو را داشته باشم دنیا را نمی خواهم . مادر به دیدنم بیا ! بگو که هنوز زنده ای . بگو که هنوز زنده ام . می خواهم تو را احساس کنم .. مادر .. مرغ جانم زندانی قفس تن است . تو آزاد شده ای من بی تو عذاب می کشم .. مادر شادیهایم  بی تو رنگی ندارد  ترانه های محبت بی تو آهنگی ندارد .. چه زجر آور است دنیا وقتی که احساس می کنی عشق راستین را گم کرده ای ! مادر به خوابم بیا بگو که از دستت نداده ام . بگو که با منی نگران منی ... چرا خدایم به حالم دل نمی سوزاند ؟! مادر تو برای من دل نمی سوزانی ؟!
 تو را قسمت می دهم به همان بی خوابی های شبانه ای که برای من کشیده ای , به همان بهشتی که زیر پای تو بوده است و اینک در آن جای داری به خواب من بیایی .. خدا هم پیش من و هم پیش توست . مگر پیغام مرا به تو نمی رساند ؟ مادر منتظرم .. چند بار آمده ای .. این بار بیشتر بمان .. آرامم کن .. به خدا که وقتی که تو نیستی با خوشی ها خوش نیستم .. لذتهای دنیا چون ابری گذرا بر فرازم می گذرند  تا خورشید غم وجودم را بسوزاند .
 مامانی گلم ! می دونم تو خوشبختی .. می دونم حالا می تونی خوب راه بری .. خوب پرواز کنی .. هر جا دلت بخواد می تونی بری .. تو رو خدا  بیا پیشم .بازم برات بچه میشم .. خودمو لوس می کنم ..لوسم کن ..بوسم کن .. هرچی بخوای همون میشم ..همون میشم .. زیاد زیاد بمون .هر وقت بخوای ماساژت میدم ..مثل قبل ....بیا دیگه  خدا اجازه شو بهت میده .. منم ازش می خوام .
 تو رفتی و یادت همه جا هست ..حتی اون فلفل پودر شده ای که با دستای خود تو جاش ریختی هنوز تموم نشده ... مادر خاطرات دارن دیوونه ام می کنن ..دلم گرفته ... می ترسم حتی گریه هم دردمو تسکین نده  .. خیلی دوست داشتی من به تحصیلم ادامه بدم .. شب اولی که تنهامون گذاشتی من گریه می کردم به پدر می گفتم حالا وقتی که فارغ التحصیل شدم مدرکمو به کی نشون بدم ؟ پدر گفت مگه من مردم ؟ کاش بودی و می دیدی ... دوستت دارم مادر .. دوستت دارم .. من منتظرتم .. منتظرتم .. منتظرتم .... پایان .. نویسنده : ایرانی