ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

عشق زیبا


چقدر دلم می خواهد گمشده ام را بیابم !  کاش وقتی او را بیابم خود گم نشده باشم . دلم می خواهد وقتی که بیاید در آغوشش بگیرم .. آن چنان محکم او را به سینه هایم بفشارم که راه گریزی نباشد تا نفسهایم را زندانی تنش سازم  تا بداند که دیگر نفس نمی خواهم . جانم را به او خواهم داد تا دیگر رفتنش را احساس نکنم . اشکهایم را بر گونه هایش خواهم ریخت تا بداند گرمای دل سوخته ام را . دلم می خواهددر آغوشش جان دهم تا بداند که به وعده ام وفادارم پیش از آن که باز هم بی وفایی کند . دلم می خواهد وقتی بیاید دور و بر خورشید را چراغانی کنم تا سلطان آسمان بداند که روز من بیشتر از او می درخشد . چقدر دلم می خواهد گمشده ام را بیایم ! بغض مرا در آغوش بگیرد بگوید که چشمهایش برای من است .. بگوید که وجودش برای من است .. جانم را به او خواهم داد .. اگر چشمهایم را بخواهد نفسهایم را به من پس خواهد داد . جانی دوباره خواهد داد .
 چقدر دلم می خواهد بر بالهای خیال بنشینم وقتی که تو را در آغوش گرفته باشم . چه شیرین است رویا و خیال وقتی که بدانم در آغوش تو به آن رسیده ام ! چه زیبا هستند برفهای سپید وقتی که از اتاق گرم و پنجره سرد به شاخه های سپید سر به زیر می نگری ! 
وقتی گمشده ام بیاید پرواز را به خاطر خواهم آورد آخر من پریدن را با او آموخته ام . دستهای خسته ام خسته تر از  دستهای فرهاد است . خسته تر از فریاد داد , خسته تر از زمانه بیداد که نمی خواهد فرزندانش را بمیراند .
 تو با سکوت می آیی تو بی پروا می آیی تو با پیراهن گل گلی اما یکرنگی و وفامی آیی . تو با غرور می آیی با کوه نور می آیی . و من جانم را به تو خواهم داد تا برای همیشه با تو باشم . تا بدانی که عاشقانه و صادقانه دوستت داشته ام .یاد باد آن روزگارانی که تو شمعی روشن بودی و من چون پروانه ای به دور تو می گشتم .  تنها تو می دانی که چه غریبانه سوخته ام و تو خاموش شدی ! هیهات ! هیهات ! من آن پروانه ای هستم که به دور شمع خاموش گشته است . که به دور شمع خاموش سوخته است . سوخته است تا که شاید شمعش فروزان گردد ...یاد باد آن روزگارانی که باز هم خواهد آمد .. باز هم درآغوشت خواهم کشید  , باز هم به تو خواهم گفت که دوستت می دارم و باز هم دوستت دارم گفتن هایت را خواهم شنید .. آفتاب آمده است و تو با طلوع همان خورشید باز گشته ای تا گرمای وجودت را با تن داغ من در هم آمیزی . دوستت می دارم  بیشتر از تمام ستارگانی که نمی توان شمرد دوستت می دارم بیشتر از آن چه که تو دوستم داشته ای .. بیش از آن چه برگهای پاییز پای درخت عشق را دوست می دارد .. و من در پای تو خاک می شوم آن چنان که برگ درپای درخت تا به جانش رخنه کند و گرمای عشق و احساس را نشانش دهد . دوستت می دارم بیش تر از تمام لحظاتی که سکوت کرده ام و نگفته ام که دوستت می دارم . دوستت دارم بیش از تمام ثانیه هایی که برای دیدنم بی تابی کرده ای , بیش از تمام لجبازی هایت , بیش از تمام مهربانی هایت . بیش از تمام نفسهای ناشمرده ات , بیش از تمام لحظات انتظار و التهاب ..
چرا نمی گذارند آرام باشیم ؟!  نمی دانم عشق را از کدامین زاویه ببینم .. آرامشی در میان التهاب یا التهابی در بطن آرامش .. هر چه باشد عشق زیباست .. عشق زیباست به شکوه تمام قهر ها و آشتی هایمان .. بگذار کسی ما رانبیند اما خدا می بیند , ستاره می بیند , خورشید می بیند و جنگلی که روزی تبلور تحقق آرزوهای ما خواهد بود و ساحلی که حتی امواج طوفانی دریایش آرامش خیال را به ار مغان خواهد داشت . عشق زیباست عشق یعنی پرواز بر فرازجهان پاکی ها , آن جا که به دلها کینه ای راه نمی یابد .. آن جا که حسودان خود نما جایی برای خود نمایی ندارند. باز هم از تو خواهم گفت باز هم از تو خواهم نوشت حتی اگر کسی باشد که تو را نخواند تو را نخواهد .. شاید خیلی ها ندانند اما همه با تو زندگی می کنند ای عشق زیبا ! درد ناکی اما آبستن حوادثی .. شاید تلخ باشد اما به شیرینی لحطات انتظاری که جز امید به وصل , احساس دیگری برای ادامه زندگی نیست .. و امید به تو ای عشق زیبا ما را به جایی می برد که نمی دانیم از چه منزلگاهی گذشته تا به آن جا رسیده ایم .
 عشق شیرین است  به شیرینی  احساس نیشی که نوش می نوشد و نوشی که نیش می خورد ..
امروز ششم آدر نود و پنجه . پس از چند روز هوای سرد و برفی از دیروز هوا گرمتر شد .. البته امروز گرمتر از دیروز بوده رنگ آبی آسمان زیباتر و آفتابش گرم تر بود . برفها همه آب شدند . وقتی تازه خونه مو ساخته بودم رشته کوه البرز و قله دماوند رو به راحتی از پنجره اتاقم می دیدم ولی حالا آپارتمانهایی که روبروی خونه مون ساختن مانع  دیدن این دور نمای قشنگ میشن .
 روزهای زندگی می گذرند با این که سهم ما از زندگی خیلی کمه طوری  زندگی می کنیم که انگار از ازل و بعد از خدا بوده ایم هرچند تا ابد خواهیم بود . زندگی یعنی عشق , محبت , دوستی , گذشت , مهربانی ... آن که ریا می کند آن که دروغ می گوید سرانجام روزی رسوا خواهد شد .
 ساعتهاست که ستاره ها پیدایشان شده .. انگار بیشتر از همیشه چشمک می زنند . انگار سرمای زمین به آسمان هم رسیده است .. من هم چشمکی برایشان می فرستم .. ستاره ها بزرگن من کوچک را نمی بینند . نمی توانم یک ستاره باشم اما می توانم قلبی آتشین چون قلب یک ستاره {را} داشته باشم .... پایان .. نویسنده : ایرانی