ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بازی تموم شد 5

کیوان : اتفاقا منم همین طوریم .. اصلا توی همون  لاینی هستم که شما قرار دارید . دلم می خواد از لحظه هام لذت ببرم .
 نسترن  حس می کرد که دستای کیوان داره  از خط قرمز رد میشه . یه نگاهی به اطرافش انداخت تا ببینه کسی شاهد اونا هست یا نه .. با پنجه هاش پشت دست کیوانو کشید و از جاش پاشد .. به سمت درب خروجی رفت .. آدمت می کنم کیوان . فکر کردی می تونی منو از راه به در کنی ؟ آدمت می کنم . تو خیلی پستی . اون ناصر دیوونه رو هم که ادعای عاشقی می کرد و به دیدن یه دختر دیگه هوش و حواس از سرش پرید آدم می کنم . اصلا همه رو آدم می کنم . چرا دنیا با من پیچیده ؟ همه فکر خودشونن . اصلا زندگی با من نمی سازه ... 
و نورا  و ناصر با ماشین نورا به اطراف شهر رفتند . نورا می خواست ناصرو از این حال و هوا در بیاره .
 -حالا من و تو تنهائیم عشق من . تو نسترن رو دوست داری و من تو رودوست دارم  .. تو منو دوست نداری و نسترن هم تو رو دوست نداره .. نداشتن ها رو باید انداخت دور .. نگاه کن می شنوی صدای پرنده ها رو ؟ می بینی من و تو تنهاییم . میون این همه درختای قشنگ و رنگارنگ .. از همه رنگی هست .. زرد و سرخ و نارنجی و قهوه ای و سبز .. دارم می گردم ببینم درختی با برگهای آبی هم پیدا میشه یا نه . قلب من و تو به رنگ سرخ عشقه .. اما به رنگی آبی عشق هم هست . بغلم بزن .. ماههاست که کنارتم می خوام آرومت کنم اما تو همش به نسترن فکر می کنی ..هنوزم امید واری که اون بر گرده ..هنوزم خودت رو با بازیهای اون سرگرم کردی . اون به تو خیلی قول ها داده ولی  زده  زیرش . اون اصلا در یک خط دیگه ایه .. یه روزی پشیمون میشه .. بذار بشه . اون قدر بهت عشق میدم که فراموشش کنی . اون لیاقت تو رو نداره . اون لیاقت پاکی و وفاداری و نجابت و شخصیت و مردانگی و شکیبایی تو رو نداره ناصر .. مثلا تو مردی ... اون وقت من باید لبامو بذارم رو لبات ...  
اونا یه گوشه ای به درختی تکیه داده بودند .. ناصر لبای نورا رو رو لبای خودش حس می کرد .. بازم چهره نسترنو می دید .. حس می کرد که لبای نسترن رو لباش قرار داره .. بدن نسترنه که با بدن اون در تماسه .. لذت نمی برد .در همین لحظه موبایلش زنگ خورد .. شماره نسترنو دید ... هیجان زده شد . گوشی رو نمی گیری بذار ببینم چیکار داره ... نورا از کنار ناصر بلند شد و به گوشه ای رفت ... 
نسترن : زنگ زدم که بهت بگم بار آخرت باشه که این جور به پر و ای من می پیچی . من واسه خودم آبرو دارم . ناصر : زنگ زدی همینو بهم بگی ؟ من که کاریت نداشتم . این بازیها چیه در میاری .. چیه آقا کیوانو پیدا کردی دیگه پشتت گرمه ؟ 
نسترن : تو هم برو با نورا خانومت خوش بگذرون ..
 ناصر : من اگه هر کاری کنم مقصرش تویی ..
 نسترن : واسه من ادای بچه عاشقا رو در نیار .. 
ناصر : لعنتی  پس از چند ماه عشق و عاشقی که با هم داشتیم تو الان دو برابر اون مدت داری منو سر می دوانی ..من چه جوری مقاومت کنم . عاشق چی باشم ؟ تو به من میگی رویایی نباشم . منطقی باشم . تو که خودت بیشتر در خیال و رویا سیر می کنی . من عاشق چه چیز تو باشم ؟
 نسترن : من که خودم اینو از همون اول بهت گفتم که عاشق من نباش . خودت اصرار داشتی بیای دنبال من .. خودت خواستی که با هم باشیم . حالا رو من منت می ذاری ؟
 ناصر دیگه جوش آورده بود . تا حالا هرگز با نسترن به شکلی تند حرف نزده بود که بخواد عیوب احتمالی اونو گوشزد کنه . 
-تو یک دیوونه هستی .. روانی هستی ..نمی تونی منو دیوونه کنی .. بسه دیگه ..
 نسترن : برو هر غلطی که دلت می خواد بکن ناصر . خوب کردم که ولت کردم . خوب کردم که نخواستمت . تو هم مثل مردای دیگه ای . مثل همه اونایی . همه تون یک جورین .. 
ناصر : چی شد نسترن ؟ نفهمیدم . تو که به من می گفتی من تنها مرد زندگی تو هستم . از کجا با خصلت بقیه مرد ها آشنایی داری ؟
 نسترن : من با دوستام در تماسم اونا از شوهراشون واسم میگن یا از دوست پسراشون , واسه همین با خصلت مردا آشنام .. 
ناصر : برو دیگه حنات واسم رنگی نداره ... 
نسترن عصبانی شد و گوشی رو قطع کرد .. هر لحظه به مانیتور گوشی نگاه می کرد تا ببینه که ناصر بازم براش زنگ می زنه . مثل دفعات قبلی که گوشی رو قطع می کرد .. اما این بار ناصر این کارو نکرد . گوشی رو خاموش کرد و رفت به سمت نورا ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی