ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بازی تموم شد 6 (قسمت آخر )

نسترن داشت حرص می خورد ..کور خوندی ناصر ... این دفعه سبک بازی رو عوض می کنم . تو نمی تونی از من ببری . من خدای نقشه ام . من خدای مهره چینی ام . مهره ها رو  جا به جا  می کنم . بدون وزیر هم می تونم تو رو ببرم . من می تونم تو رو شکست بدم . نمی تونی از چنگ من در بری ناصر . من تو رو به زانو در میارم . من تو رو به زانو در میارم . اصلا میرم با تمام پسرای دانشگاه دوست میشم . هرکاری دلم می خواد انجام میدم . نسترن خسته شده بود.. گاه یادش می رفت که به کی چی گفته و قاطی می کرد ...و اون طرف ناصر مدام نو را رو صداش می زد .. 
-کجایی جوابمو نمیدی ؟ کمکم کن .. این دختره روانیم کرده .  
نورا در حالی که هق هق گریه امونش نمی داد گفت
 -منو واسه همین می خوای ..
ناصر : باور کن می خوام فراموشش کنم .. آخه اون به هیچ صراطی مستقیم نمیشه .. نمی خواد کمکش کنم . نمی خواد کنارش باشم .. حتی گاه پیش خودم فکر می کنم که دوست داره تمام توجه من معطوف اون باشه . این کارو هم می کنم ولی بازم ازم فاصله می گیره . نورا جوابمو بده . نورا خواهش می کنم .. آرومم کن . من نمی خوام از عشق فراری باشم . من دوستت دارم . من دوستت دارم .. 
نورا : هنوز دوستم نداری . هنوز اون جوری که می خوام دوستم نداری . آهنگ صدات اینو بهم میگه ..
 ناصر : تو دوستم داری ؟.. 
نورا : بیشتر ازجون خودم .
 ناصر : پس کمکم کن ..
 وقتی نورا از لای درختا اومد بیرون این بار این ناصر بود که به سمتش رفت و اونو در آغوش کشید .. نورا لبای ناصرو رو لباش حس می کرد .. گرم تر و داغ تر از دفعه قبل بود . کمی عاشقانه بود .. اما نورا در اندیشه هاش می گفت که کافی نیست . هنوزم کافی نیست . باید بیشتر از اینا دوستم داشته باشی . باید بیشتر از اینا عاشقم باشی . باید منو با تمام وجودت دوست داشته باشی . همون جوری که به نسترن علاقه داشتی و شایدم بیشتر ... 
ناصر حس می کرد که داره آروم می گیره . دیگه می خواد فکر نسترن رو از سرش بیرون کنه . فکر دختری که زندگیشو تباه کرده . به پاییز قشنگ بالای سر و دور و برش نگاه کرد .. دستاشو دور کمر نورا حلقه زد .. و این بار وقتی که اونو می بوسید دیگه چهره نسترنو مجسم نکرد . می دونست که زمان می بره ولی نورا می تونه یک همراه خوب واسش باشه . حس می کرد که عشق داره به هر دوشون لبخند می زنه .. چشاشو بسته بود و به صدای پرنده های پاییزی گوش می داد .. حس کرد گونه هاش خیس شده .. اشک چشای نورا بود که صورت ناصروخیس کرده بود .. نورا حس می کرد که این بار ناصر یه جور دیگه ای داره اونو می بوسه . دوست داشت زمان متوقف شه و  این احساس که خوشبخت ترین دختر دنیاست واسش موندگارشه . دست ناصر زیر چونه نورا قرار گرفت و سرشو بالا آورد و تو چشاش نگاه کرد
 -دوستت دارم نورا .. خیلی اذیتت کردم ..ولی دوستت دارم .. می خوام با تو زندگی رو حس کنم . 
نورا : دوستت دارم . تو هم خیلی اذیت شدی . باید کاری کنم که دیگه هیچ فکر مزاحمی آزارت نده ... 
ناصر : دوستت دارم .. دوستت دارم ... چرا گریه می کنی .. چرا نورا ؟
 نورا : اشک شادیه .. آخه این بار طوری گفتی دوستت دارم که فکر کنم از این قوی تر و قشنگ تر وجود نداشته باشه .. 
روز بعد ناصر و نو را دو تایی شون با هم وارد دانشگاه شدند .. نورا : نرو سمتش .. اون یک شیطانه ..
 ناصر : هیچی هم نیست  . فکر می کنه قدرت داره . راست می گفتن خیلی ها که نباید زیاد تحویلش می گرفتم ... نگران نباش برای سه چهار دقیقه ای ما رو به حال خودمون بذار من تمومش می کنم .. 
ناصر به سمت نسترن رفت ..
 نسترن : مبارکت باشه آقای عاشق پیشه ای که قرار بود تا آخر دنیا عاشق من باشی .. 
ناصر : درسته تا آخر دنیا . تو دنیا رو واسه من به آخر رسوندی ..
 نسترن داشت به این فکر می کرد که با کدوم مهره هاش بازی کنه   که یه کیشی به ناصر داده باشه .. حس می کرد سرش داره گیج میره و آمادگی بازی نداره . اون لذت می برد از این مدل بازی کردن . 
ناصر : آمدم از شما عذر خواهی کنم به خاطر مدتی که مزاحمتون بودم خلاف خواسته شما می خواستم که عشق جاودانی من باشید . اما متوجه شدم که راه و هدف و زندگی شما جداست . امید وارم پوزش مرا بپذیرید ..
نسترن : حالا چرا این قدر کتابی حرف می زنی ؟
 ناصر : باید جایگاه خودمو بشناسم .. من و نورا جان به زودی ازدواج می کنیم . حتما ازشما دعوت می کنیم که در مراسم شرکت داشته باشید . امید وارم عذر خواهی منو قبول کنید تا عذاب وجدان نداشته باشم . بازی تمام شد . شما برنده شدید نسترن خانم .. به شما تبریک میگم . شما همیشه در تمام بازیها برنده اید . خوشبخت باشید .. 
ناصر اینا رو گفت و رفت با خودش گفت نسترن خود خواه تو فقط خودت رو می دیدی . به این فکر نکردی که من چقدر عذاب می کشم ..حتی به یک کلمه محبت آمیز تو, حتی به سکوتی که منو به بودن در کنارت دعوت می کرد قانع بودم اما تو خودت نخواستی . .. 
نسترن مات مانده بود ..می خواست خیلی چیزا به ناصر بگه . انگار تمام بدنش قفل کرده بود . باورش نمی شد که این ناصر باشه که این حرفا رو بهش زده  ..یعنی ناصر بهش متلک گفته ؟ بازی که تموم نشده بود . چرا ناصر بهش گفت برنده شدی . اون احساس یک بازنده رو داشت ..با خودش می گفت  ناصر نرو .. ناصر نرو .. نرو دیوونه ..اگه بری فکر می کنم تو هم مث بقیه ای .. نرو من دوستت دارم ... اشک از چشاش جاری شده بود . ولی یه حسی بهش می گفت اگه ناصر برگرده بازی دیگه ای رو شروع می کنه و همین آش هست و همین کاسه ...زیر لب پی درپی زمزمه می کرد برو تو هم عاشق نبودی .. تو هم عاشق نبودی ... پایان ... نویسنده.. ایرانی

2 نظرات:

علی گفت...

خیلی خوب بود استاد !

ایرانی گفت...

ممنونم علی جان از همراهیت ... دست گلت درد نکنه ... ایرانی