ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لحظه پیروزی (آخرین آرزو)


می خواهی که من نباشم ؟! می خواهی که مرا  نبینند ؟! می خواهی که مرا نبینی ؟! ببین چشمان من تنها در جستجوی توست . حتی اگر دنیایی را به دنبال داشته باشم من به دنبال دنیای خویش خواهم بود و دنیای من توهستی . تو که تو را با تمام بدیهایت ,  با تمام سنگدلی هایت می خواهم و می خوانم ای بهترین ! ای عزیز ترین ! ای دوست داشتنی ترین ! . تا به کی مرا خواهی راند ؟! تا به کی با من خواهی جنگید ؟! تا به کی با خود خواهی جنگید ؟! من این جا هستم . به تو نگاه می کنم . به چشمان زیبا و آتشین تو و به این که چه می خواهی ؟! من با تو خواهم خواست آن چه را که می خواهی .. با تو خواهم آمد تا به آن جا که می خواهی . با تو خواهم گفت .. هرچند اگر ندانم که چه می خواهی اگر ندانم که چه می گویی ! دستهایم را به دستهای تو خواهم داد و نفسهایم را به نفسهای تو . بازوانم را خواهم گشود برای آغوش گرم تو . ببین که چقدر عذابم می دهی ! هنوز تنور عشقمان داغ است . هنوز هیمه های آتشین عشقمان خاکستر نگردیده و می دانم که هرگز چنین نخواهد شد . تو روزی با من خواهی آمد به آن جا که جز نور عشق من و تو و نور خدا نباشد . شانه هایت را خواهم گرفت .. به چشمان عاشق تو خواهم نگریست و به تو خواهم گفت این است آن لحظه پیروزی که در جستجوی آن بوده ایم . و من پا به پای تو آمده ام . و لحظه پیروزی لحظه ایست که  تو در آغوش داغ من باشی . سرت را بر شانه های من بگذاری و من موهایت را گونه هایت را با نوک انگشتانم نوازش کنم , به پلکهای بسته ات بنگرم ..منتظر باشم که با چشمان بازت به من بنگری و از من بخواهی که لبان داغ و پر عطشت را ببوسم . و من لحظه پیروزی را می بینم . لحظه ای که رنج ها را به زباله دانی شیطان بسپاریم .. من آن لحظه را می بینم . و تو اینک از من می گریزی و تو اینک از عشق می گریزی . درحالی که دیروز در آغوش گرم عشق با بوسه ای داغ با من پیمان  بسته بودی  که تا آخرش با من باشی با من بمانی و با من بخوانی . امروز هم مثل دیروز است . امروزهم بازوانت را برایت گشوده ام . به پاهایت فرمان بده .. من صدای قلب تو را می شنوم . من صدای قلب تو را می شنوم . باور کن که من صدای قلب تو را می شنوم .. ترانه های قلب تو را می خوانم .  تو با زبانت می گویی که تنهایت بگذارم .. بازبانت می گویی که این داستان به پایان رسیده است اما با فریاد قلبت می گویی مگر قصه عشق را پایانی هست ؟!و من در انتظار لحظات سوزان هماغوشی با توام که با تمام وجودم با همه تارو پودم , فریاد بزنم اینک لحظه پیروزی و تو را داشتن رسیده است . آن لحظه پنجه های عاشقم را بر شانه های عشق خواهم افکند و دیگر اجازه نخواهم داد که با چشمانت و با زبانت از من بگریزی .. در آغوشت خواهم کشید . تو را به سینه ام خواهم فشرد تا صدای قلب هم را احساس کنیم . تا دیگر برای من آهنگ رفتن نخوانی  تا دیگر از مرگ امید نگویی . عشق منتظر ماست . عشق منتظر دلهای خسته ایست که به سوی هم پر  کشند تا در آغوش هم آرام گیرند . بیا ای آرامش من ! بیا ای همه هستی و وجود من ! می خواهی که من نباشم ؟ می خواهی کنارت نباشم ؟! تو که می دانی جز تو هیچکس را دوست نمی دارم . تو که می دانی  تو همه سرمایه و نیازو مقصود منی . دیگر بس است گریختن ها .. دیگر بس است سوختن ها . دیگر بس است حسرت خوردن ها و لب دوختن ها . من تو را فریاد می زنم تو را که که تمام عشق و هستی منی . لحظه پیروزی نزدیک است . آن  لحظه که  درآغوش هم با غمها وداع گوییم . لحظه پیروزی یعنی لحظه تبلور عشق من و تو . می خواهی که من نباشم ؟ مرا از خود می رانی ؟ دوست داری که بگویم دیگر دوستت نمی دارم ؟! دوست داری که بگویم دیگر احساسی به تو ندارم ؟! این آن چیزی نیست که در قلب مهربان و آتشینت می گذرد . می خواهی که من نباشم ؟! مرا از خود نران .. بگذار که در آغوش تو بمیرم . بگذار که لحظات سخت زندگیم را با تو آسان گردانم . لحظه پیروزی نزدیک است . نزدیک است آن زمانی که یک باردیگربوی تو را احساس کنم و گرمی آغوش تو را .. چه دلنشین است صدای دلت را شنیدن و نیاز دلت را با نیاز دلم یکی دیدن ! بگذار که درآغوش تو بمیرم , بگذار که در آغوش تو بمیرم , قسم به تو که این آخرین آرزوی من است ... پایان .. نویسنده .. ایرانی