ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

روزی دیگر

امروز اولین روز از سومین ماه سومین فصل سال نود و پنج خورشیدیه ... انگار روز های زندگی بازم دارن سریع می گذرن . آدم چه زندگی خوشی داشته باشه و چه دلش پر ازغم باشه به نظر میاد که بعضی روزا خیلی سخت و دیر می گذره . لحظات زندگی همین جورین .. ولی وقتی که روز ها و هفته ها و ماهها گذشتند تازه متوجه  میشی که خیلی زود گذشته . عمر آدمی هم همین جوریه . ما می مونیم و خاطراتمون . خاطراتی که چه تلخ باشه چه شیرین , قلبمونو می لرزونه . ما رو به یاد باید ها و نباید ها میندازه . حسرت هایی که می خوریم و کارهایی که می تونستیم بکنیم و نکردیم .
 بیشتر ماها از یکنواختی زندگی و بیهودگی دنیا می نالیم . و شاید می دونیم که این جورا هم نیست . شاید انتظار داریم همونی که ما رو آفریده دستمونو طوری بگیره که اسیر این خمار کده نشیم . اسیر تنبلی ها و سستی ها مون . ما بدون اراده خودمون به دنیا اومدیم .. ولی بعد ها صاحب اختیار و اراده شدیم .. بیشترین علت تنفر ما از دنیا اینه که دوستش داریم,  وابستگی هاشو , دلبستگی ها شو دوست داریم , اما چون مثل یک عشق بی وفاست باهاش لج می کنیم . میگیم دنیا ازت متنفرم . در حالی که اگه خوشی ها باشه , رفاه و خوشبختی باشه , آرامش باشه و آدم بدونه که عمر جاودانه داره و نمی میره دیگه دنیا اون دنیای شوم و ترسناک نیست . میشه باهاش کنار اومد . میشه دوستش داشت . چون آدم اونایی رو که دوست داره برای همیشه کنار خودش می بینه . ولی این روزا این جور نیست . آدما , آدما رو تنها می ذارن رو قولشون پا می ذارن . انواع و اقسام بهانه ها میارن .. 
در هر حال این روزا به نسبت یک ماه قبل حالم خیلی بهتره . آرامش بیشتری دارم . ولی هیشکی در این زندگی بی غم و غصه نیست . 
دیروز همکارمو دیدم . از این می نالید که صادقانه واسه اداره اش کار کرده , اهل دروغ و زد و بند نبوده , وقتشو گذاشته واسه مشتریا , خارج از ساعت اداری هم کار می کرده ..اما بقیه واسش مایه اومدن دسته جمعی میرن پیش رئیس , رئیس مثل غریبه ها با هاش رفتار می کنه . معلوم نبود چرا سر رئیس پیش بقیه پایین بود . دوستم کلی روحیه شو از دست داده بود . انگیزه ای واسه کار کردن نداشت . 
هوا خیلی سرد شده ..مثل دل خیلی ها .. بعد از قرنی , دیشب خانوم مرحومم اومد به خوابم ... زن ! این همه راه پا شدی از اون دنیا اومدی به این دنیا که اینا رو بهم بگی ؟ حداقل جای یه گنجی رو بهم نشون می دادی .. در مورد چند نفر بهم سفارش می کردی . مثلا می گفتی فلانی خوبه یا بد .. فلانی حرفاش دروغه داره تو رو می پیچونه ... فلانی راست میگه ..  حالا هم که اومدی مهمونی که البته خودت صاحب خونه ای این کارا چی بود ؟! دیدم اومده داره نظافت می کنه و خونه رو رفت و روب می کنه ... راستش اصلا به این فکر نمی کردم که اون مرده .. دیگه نمیاد . چقدر سخته باور چیزا ... فروغ راست میگه که تنها صداست که می ماند .. هیچی مثل صدا نمی مونه . حتی تصویر آدما مثل صدای آدما نیست . بهم گفت شما چه جوری دارین توی این خونه  زندگی می کنین ؟ من رو تشکم و کنار لپ تابم لمیده بودم و اون داشت با پارچه به در و دیوار دست می کشید .. یکی دو جمله دیگه هم گفت  که یادم نمیاد و بیدارشدم .
چند ساعت بعد : حالا رسیدیم به غروب .. غروبی سرد و گرفته .. حال و حوصله بیرون رفتنو ندارم . چیزی هم لازم ندارم . ولی  تازگی ها عادت کردم وقتی که رفتم بیرون باید یه سری به بقالی بزنم یعنی همون سوپری .. کلی خرج می ذاره رو دستمون . ای روز گار ! بعضی وقتا حس می کنی خیلی تنهایی . یه جایی , یه دوستی یه رفیقی می تونسته همراهت باشه ولی طوری رفتار می کنه که انگار نه انگار سری از هم سوا بودین . بعضی وقتا اون دوست از روی سیاست و این که دیگران نگن چه خبر شده این کارو می کنه ولی برای آدم گرون تموم میشه این که تازه متوجه میشه که واسه دوستش چه ارزش و شخصیتی داشته ! این که تمام باورهاشو وقف اون دوست کرده.... از پنجره به بیرون نگاه می کنم . هنوز شب نشده .. هنوز میشه روشنی رو دید . و شهره داره برام یکی از ترانه های قدیمی شو می خونه . ... شنیدم باز سراغم رو گرفتی .. چی شد باز یاد این عاشق میفتی ..شنیدم گفتی که دلتنگ مایی ..همین روزا سراغ ما میایی ..اگه دنبال عشقی ..عشقت این جاست ..هنوز کنج دل دیوونه ماست . می دونستم یه روزی بر می گردی زمونه کرد تو با ما بد نکردی ...
یه چند روزی بود این وقتی حالم گرفته نمی شد .. انگار نباید به غروب فکر کنم . مثل بعضی آدما که وقتی یه چیزی براشون اهمیت داره میگن بهتره بهش فکر نکنیم . اگه یه چیزی رو دوست داریم و می دونیم که فکر کردن بهش تاثیری در زندگی ما نداره.. یا اگه یه فکری هست که می دونیم ما رو به بن بست می رسونه بهتره از سرمون خارجش کنیم ... ما آدما تا زنده هستیم چیزی به نام بن بست وجود نداره . تا زمانی که نفس می کشیم تا زمانی که اراده داریم تا زمانی که روحمون , جسممونو به حرکت وا می داره (وادار می کنه ) می تونیم بجنگیم و برای رسیدن به خواسته هامون تلاش کنیم . من هر وقت به زمان متاهلی خودم فکر می کنم یعنی اون وقتا که همسرم زنده بود .. اون وقتا که حالش خوب بود .. فوری این افکارو از سر خودم دور می کنم . چون می دونم منو به جایی نمی رسونه . جز این که به خودم بگم نکنه من باعث شدم اون بیمار شه ؟ نکنه می تونستم با توجه بیشترم نذارم که اون به این زودی بمیره ؟ اون رفته و دیگه بر نمی گرده .. این جور افکاره که آدم باید با هاش کنار بیاد .. آهای زنده ها ! خواستن توانستن است . ادعای نخواستن نمی تونه توجیهی باشه برای نتوانستن . بسیاری از نوابغ دنیای علم و هنر , در ابتدا خیلی کند ذهن و تنبل بودند .. اراده , تلاش وخود باوری به آدم انگیزه میده به خصوص این که اگه همراه خوبی داشته باشه . خب حسن ختام امروز چی می تونه باشه عاشق بازی کردن با کلماتم ولی با دل آدما بازی نمی کنم ... اینم یه تیکه ای کوتاه در وصف آدمای خود خواه و حسود: بگذاربلرزند بگذاراز آفتاب بترسند  و به خیال خام خویش مانع تابیدنش گردند . این آفتاب نیست که آنان را می لرزاند این سایه های خیال است که از آن می گریزند .. آنان حتی از سایه های خود هم گریزانند , می گریزند و آفتاب می ماند , می روند و روشنی می ماند .... پایان .. نویسنده ... ایرانی