ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نازی توچولو

با سرود مهربانی ها به استقبال غروب می روم . هنوز قلبم با احساس غروب می گیرد . اما نه مثل آن روزها .گرفتگی هایم را امروز با کوچولوی نازی به اسم نازی قسمت کردم . کوچولویی که پدر نداشت و مادرش هم در بیمارستان بستری بود ... یه دختر ناز و خوشگل بود .. چهار یا پنج سالش می شد .. اونو از مادر بزرگش قرض کردم و با هم رفتیم سوی سوپری .. تا خوشحالش کنم . تا هرچی دوست داره واسش بخرم . . کوچولو صورتش گرد بود و سفید ..چشاش درشت و سیاه .. موهاش صاف و لخت و سیاه و بلند و افشون بود و تا وسطای کمرش می رسید .. یه خورده از این هلی هوله ها که حالشو به هم نزنه خریدم و دادم دستش ... ازش رسیدم بازم چیزی می خوای ؟ یه نگاهی به دور و برش انداخت و گفت 
-علوسک موخوام بخوابه بیدال شه حف بزنه ... ای خدا من حالا عروسک از کجا پیدا کنم . دختره رو باید زودی ببرم تحویل بدم . اون اطراف که عروسک حرف بزن نداشتیم . الان آدماش به زور حرف می زنن چه برسه به عروسکاش .. اولش که از من عروسک می خواست اونم با اون تشکیلات یه لحظه فکر قیمتش افتادم ولی فوری به این فکر کردم که اون کوچولوی ناز , یتیمه و من پولشو دارم و خیلی بیشترشو توی پس اندازم دارم . پس باید کوچولو و خدای کوچولو رو خوشحالش کنم .. از این و اون سراغ عروسک فروشی رو گرفتم ..نازی کوچولو یه حرفی بهم زد که توی همون خیابون اشکمو در آورد و دیگه توجهی نمی کردم که بقیه آدما نگام می کنن یا نه   .. دستاشو به دو طرف باز کرد و گفت بابام لفته  علوسک بیاله اینقدلی .. به نازی گفتم کوچولو حالا یه خورده تخفیف بیا .. اون عروسک که نمی خواد مامانت بشه تو می خوای مامانش بشی  ولی می دونم یه کمی کلاس بالاو ادبی  حرف زده بودم بر و بر نگام می کرد .  خیلی ذوق زده بود . عجله رو در حرکاتش حس می کردم . یه عروسکی باید می گرفتم که می تونست بغلش کنه . وقتی وارد عروسک فروشی شدیم روحم لرزید ... بیشتر عروسکا قد دایناسور بودن . یه چیزی بگیرم این دختره رو خوشحال کنه . من که نمی خوام یه عروسک قد خودم بخرم .. مدام خودمو جلوی اون کوچولو قرار می دادم که یه وقتی عروسک قد  منو نخواد .. خلاصه یکی از همونایی که می خواست واسش گرفتم ... چند کلمه بیشتر حرف نمی زد ولی بازم خوب بود ..می تونست بخوابه و بیدار شه ... وقتی اون لبای غنچه ایش مثل غنچه گل سرخ باز شد و چشاش یه برقی زد و گره ابروهاش باز شد انگاری که دنیا رو بهم داده باشن .. دو دل بودم که این حرفو بهش بزنم یا نه . ولی بالاخره گفتم ... 
-خانومی این عروسکو بابایی تو این جا گذاشته گفته برای نازی کوچولو ...
 خواستم کاری کنم که دیگه ذهن اون کوچولو منتظرباباش نباشه که براش عروسک بیاره . و از طرفی همیشه یه خاطره و ذهنیت خوشی از باباش داشته باشه ..نازی کوچولو ها خیلی زیادن . مهم این نیست که بهشون چه هدیه ای میدیم مهم اینه که دلشونو شاد کنیم . یه لبخند , یه حس آرامش می تونه بزرگترین هدیه ما به اونا باشه . هیچ چیز مثل یک مقایسه  در رابطه با  حس ناتوانی یک انسان چه کوچولو چه بزرگ دلمو به درد نمیاره . همیشه کمکهای مالی نیست که  مشکل آدما رو حل می کنه . این که حس کنن تنها نیستن بزرگترین نعمت و مایه آرامشه براشون . حتی گاه می تونیم با سکوتمون در کنار اون که دوستش داریم فریاد عشق و محبت سر داده باشیم . می تونیم وجودمونو از غرور بیجا تهی کنیم . می تونیم گذشت داشته باشیم حتی می تونیم به اونی که ازش دلخوریم طلب داریم یا بهش بدهکاریم سلام کنیم , مهم نیست  که جوابمونو بده یا نه مهم اینه که ما جواب خودمونو داده باشیم . شاید دیگران راهنمای ما باشند کمکمون کنن راه خوب رو بهمون نشون بدن اما در نهایت این ماییم که باید از یک مسیری رد شیم . 
من و نازی کوچولو به سمت خونه برگشتیم ... خم شدم سرشو به سینه ام همون طرفی که زیرش قلب آدمه قراردادم .. نوازشش کردم .. چشاشو بسته بود خوشش میومد انگار داشت می خوابید .. خوراکی هاشو داده بود به دستم ولی عروسکشو ول نمی کرد .. اونم مثل خیلی از کوچولو ها حرف ر رو لام تلفظ می کرد .. دلم نمیومد سکوت و آرامششو بهم بزنم ولی از ترس این که رهگذرا نگن این دو تا دیوونه شدن یواش یواش اونو از عالم خودش در آوردم . وقتی در خونه شون باز شد و اون وارد حیاطشون شد من همراهش نرفتم .. خوراکی هاشو یادش رفته بود از من بگیره . از همون جا داشت جیغ می زد..
- عزیز من علوسک دالم .. 
-نازی توچولو خولاکی هاتو جا گذاشتی ..
 یه لبخندی زد و بر گشت سمت من .. صورتمو بهش نزدیک کردم .. 
-گمرگ بده .. چند تا ..
 چهارپنج جای صورتمو بوسید .. منم بوسیدمش و خوراکی ها رو دادم دستش .... 
به 5 ماه و5 روز دیگه فکر می کردم که اگه بخوام بابت مراسم سالگردزنم حداقل ده میلیون خرج کنم و بقیه بگن که ببین چه مراسمی گرفت بهتر نیست که حداقل نیمی از این پولو واسه فرشته های کوچولو هزینه کنم به نیت اون مرحوم ؟ دست من باشه که میگم همه شو .. ولی حریف چند تا بزرگ تر نمیشم . خدایا خودت شاهدی که اگه از نیکی ها,  از فرشته های کوچولو میگم برای ریا نیست . اگه ما شادی ها مونو , آرامشمونو , با اونا قسمت کنیم همچنین هنر و شق القمری نکردیم تازه داریم میریم به سوی اصل خودمون . وظیفه ماست . مگه ما کی هستیم ؟! چی هستیم ؟! زندگی ما به نفسی بنده .. یه روزی نفسهای این فرشته ها نفسهای ما میشه . حالا که قلم من با سکسی نویسی ها تباه و سیاه شده و هزاران ساعت عاطل و باطل و بی فایده و خلاف احساس و ایمانم سکسی نوشتم ولی این پیمانو با خدای خودم بستم که اگه یه روزی  با این قلم به جایی رسیدم که مایه ای درش بود نیمی از سود اون رو اختصاص بدم برای کارای خیر .. تازه اونا به حساب پیمان من باشه و خدا به حساب نذر من بذاره . و امروز بیست و چهارم آبان ماه هزار و سیصد و نود و پنج خورشیدیه و من با آخرین ساخته ام دل نوشته امروزمو تمومش می کنم .. شاد کام باشید
من از فردا ها گذشته ام تا امروز مرا دریابی
من از رویا ها گذشته ام تا حال مرا بدانی
من از صحرا ها گذشته ام تا بدانی که دریا نمی خواهم
من از خود گذشته ام تا بدانی که تنها تو را می خواهم
دیروز در اندیشه های من و توست , در قلب من و تو
من از دیروز نمی گویم .. من از فردا نمی خوانم
زندگی یعنی امروز ..روزی مثل هر روز .. مثل فردا , مثل دیروز
زندگی همین امروز است نه فردایی که نخواهد آمد و نه دیروزی که هرگز نخواهد آمد
امروز با تو زیبا تر شده است
و تو امروز زیبا تر از همیشه ای
پایان
نویسنده : ایرانی