ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خواهر .. مادر یا زن داداش ها ؟ 10

پارسا لحظه به لحظه حس می کرد که نا خواسته  وارد یه جریانی شده که از اون بوی خوشی به مشام نمی رسه ولی انگار این بوی نا خوش می تونست براش خوشبخت ترین بو ها باشه .. می تونست  سخت ترین و بد ترین گناهان باشه ولی اون احساس می کرد که شیرینی این گناه رو می خواد ..
 توسکا  بازم خودشو به اون چسبوند ... کیر پارسا استحکام بیشتری پیدا کرده و حالت ایستایی اون طوری شده بود که درست به وسط دامن توسکا فشار می آورد و لذت خاصی رو به اون زن می داد ..
 توسکا  با چشایی بسته نمی تونست جلو لبخند خودشو بگیره ولی سعی کرد  که خوشحالی خودشو نشون نده . می دونست مردا که به این نقطه می رسن کاملا بی حس و از خود بی خود میشن . پویا که هر موقع کیرش شق می شد  هیچ فکر و احساس دیگه ای نداشت جز این که با هاش سکس کنه ... حالا توسکا  پارسا رو به این صورت به دام کشیده بود .. به خوبی به همه چی فکر می کرد . می دونست اون حس و حال زنونه رو .. از تمام شیطنت هاش و چم و خم کار مطلع بود .. حتی اون می دونست که  اگه یه موقع  پارسا با هاش حرف بزنه و در مورد اون لحظات با هم حرف بزنن ممکنه اون از این بگه که تو زن داداشمی و من نمی خوام پیش پویا شر مند شم ... و اگه این طور می شد این توسکا بود که می تونست با عشوه های زنونه همه چی رو  جورش کنه .. با یه حرکت دیگه کاملا به پار سا چسبید . عطر مو ها و تن زن داداش , برادر شوهرو بیش از پیش دیوونه اش کرده بود . با کف دستش با مو های توسکا یازی می کرد . بینی خودشو لای مو های اون زن فرو کرده و به آرومی نفس می کشید ... ضربان قلب توسکا شدت یافته بود ...زن از درون فریاد بود و در خیال خود با پارسا حرف می زد ..
 زود باش .. زود باش پارسا داری چیکار می کنی . حرارت تن تو داره منومی سوزونه . مگه گرمی تن منو حس نمی کنی ؟ مگه نمی بینی چه جوری دارم آتیش می گیرم ؟ درش بیار دیوونه . درش بیار و بمالون به بدنم . ببین که چقدر می سوزونه .. یه تیکه آتیشه .. آتیش .. اوووووووووفففففف نهههههههه ... کمکم کن ... زود باش .. زود باش ..
پارسا فشار  دستش رو موهای توسکا رو زیاد تر کرده بود . کاملا بی حس شده و به این فکر نمی کرد که اون ممکنه بیدار شه .. یه نگاهی از کناره ها به چاک سینه  زن داداشش انداخت . خیلی دلش می خواست کف دو تا دستاشو می ذاشت رو اون  سینه ها .. با هاشون بازی می کرد و اونو در همون حالت از سوتین می کشید بیرون و آروم آروم میکشون می زد و اون قدر حشریش می کرد که خود توسکا ازش می خواست که لختش کنه .. هر کاری دوست داره با هاش انجام بده ... یعنی واقعا اون می خواد ؟! دیگه واسش اهمیتی نداشت که اون زن کیه ؟ خیلی زود این فکر که اون زن برادرشه از مخیله اش محو شده بود . اون حالا فقط تمنای یک چیزو داشت و این که بتونه در آغوشش بکشه . لختش کنه .. و سر تا پا شو بلیسه ... فقط اینو می دونست که تو سکا وقتی که می خوابید خوابش سنگین می شد .پارسا  پشت به دیوار بود و توسکا هم از کناره تخت اومده بود عقب تر و کاملا به پار سا چسبیده بود .. حالا پارسا دستاشو خیلی نرم گذاشته بود رو سینه های توسکا ... زن چشاش باز و بسته می شد . تمام بدنش کاملا شل شده بود . فرصت برای تصمیم گیری  خیلی کم بود ... چی میشه ؟ ! چی نمیشه ؟!  اگه اون بخواد مقاومت کنه و بگه نه .. ولی اگرم من نخوام کاری انجام بدم چی اون وقت ؟ اگه الان دستشو از رو سینه هام ور داره دیگه من نمی تونم کاری انجام بدم . حالا همه چی به نفع منه . اون نمی تونه بزنه زیرش و بگه به من که تمایلی نداره .. باید سریع دستامو بیارم بالا و بذارم رو دستش . اگه اون متوجه حرکتم شه ممکنه بترسه و واسه رعایت حال  من خودشو کنار بکشه . من باید خیلی مراقب باشم . دیگه نتونست بیشتر صبر کنه ...
پارسا که اصلا مونده بود چیکار کنه ... زن داداش دستاشو سریع آورد جلو .. کف دو تا دستاشو گذاشت پشت دست پار سا و اونو به سینه اش فشرد ... پارسا یه لحظه مثل آدمای گیج و منگ شده بود .. نمی دونست چیکار کنه ... حس فرار یا  موندن , نه می تونست دستشو عقب بکشه و  درش بیاره و نه اونو به سمت جلو حرکت بده ... فشار دست توسکا روی دست پارسا زیاد شده بود و با حرکات اون دو تا دست رو سینه ها می گشت . حالا دیگه پارسا کاملا متوجه شده بود که توسکا هم دیوونه وار تشنه بودن با اونه ... وقتی کمی دستای زن داداششو شل شده دید  با حر کات دستای خودش روی سینه اون سکان کارو توی دست خودش گرفت ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

2 نظرات:

jemco گفت...

دمت گرم داداش
خیلی باحالی
خییییییییییلی
دوست دار همیشگیت

ایرانی گفت...

ممنونم داداش جمکوی عزیز .. دست گلت درد نکنه .. خسته نباشی ... ایرانی